پاپیون 17 ارسال شده در 12 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (ویرایش شده) به نام خدا نام رمان: قوزیم ژانر: عاشقانه، درام نویسنده: آیلی فام | کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه: گندم، بلاگر طبیعتگرد تهرانی، برای چالش عکاسی به روستای دورافتاده و عشایری میرود. سگ کوچکش، گله خان مراد را میترساند و بزغاله نادر و خوش یمن گم میشود. طبق رسم ایل، برای جبران خسارت خان گندم را نگه میدارد تا گوسفند پیدا شود؛ اما فقط ماندن کافی نیست و گندم باید مانند باقی دخترهای عشایر نان و آش بپزد و کشک درست کند کارهایی که هیچوقت در عمرش ندیده و انجام نداده؛ اما ماجرا همینطور میماند یا چالشهای پیچیده و سختتری انتظار گندم را میکشد؟ چالشهایی مثل عشق به پسر خان میان گله و چادرهای سیاه... ویرایش شده 13 مرداد توسط پاپیون 4 1 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,709 ارسال شده در 12 مرداد مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پاپیون 17 ارسال شده در 13 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد به نام خدا ۱۴٠۵/۲/۲۱ نفس عمیقی کشیدم و چشمهام رو بستم. یه ویدیو چندثانیهای رو چندبار خراب کرده بودم و این اشتباهم بیسابقه بود. چشمهام رو باز کردم و دوربین رو دوباره تنظیم کردم: - سلام، سلام عزیزای دل گندم. بنا به درخواستهای زیاد شما این دفعه میخواییم بریم تو دل زندگی عشایری. منتظر ری اکشنهای هیجان انگیزتون هستم. نفس حبس شدهام رو ازاد کردم و به بازدیدها و تعداد دایرکتهایی که هر ثانیه بالاتر میرفت چشم دوختم. چه مرگم بود امروز؟ چندسال میگذشت تو این کار بودم و این دفعه یه جوری خاصی استرس داشتم. شاید بخاطر محیط متفاوتش بود. با صدای قدمهای مشکی، روی زانوهام نشستم و بغلم رو باز کردم. - پسرم؟ بیا ببینمت. پارس کوتاهی کرد و با سرعت نسبتا زیادی سمتم اومد. موهاش رو نوازش کردم و بوییدمش. - آخیش. - نچسب اونجوری بهش! ناخودآگاه بالا پریدم و دستم رو روی قلبم گذاشتم. - مامان! ترسیدم؛ آرومتر. دستم رو نوازشوار روی موهای مشکی کشیدم تا از اون حالت شوک و ترس خارج شه. مامان چپچپی نگاهم کرد. - سفرت اینبار چقدر طول میکشه؟ پوفی کردم. حرفاش رو حفظ بودم دیگه. - سه چهار روز. سرش رو به نشونه فهمیدن بالا و پایین کرد. - کجاست؟ مشکی از بغلم پرید و به سمت ظرف غذاش رفت؛ همونطور که نگاهش میکردم به مامان جواب دادم: - استان فارس. با صدای بهتزدهاش نگاهش کردم: - از تهران میخوایی بری اونجا؟ برای چی؟ چیزی که میخوایی همینجا یا جای نزدیکتری نیست؟ سرم به نشونه منفی تکون دادم و بلند شدم. - نه؛ درخواست زندگی عشایری توی پیج زیاده تحقیق کردم اونجا از نظر رسم و رسوم و عشایر از همهجا خوشکلتره. چشم غرهام رفت. - آخر سرت رو به باد میدی رو این پیجت! من نمیدونم نونت کم بود آبت کم بود بلاگر شدنت چی بود این وسط؟ گونه تپلش رو بوسیدم و همونطور که به سمت در میرفتم صدام رو بلند کردم: - نفوس بد نزن مهری خانم. اینم مثل سفرهای قبلیم؛ سه چهار روز نشده برگشتم. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پاپیون 17 ارسال شده در 20 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد بیحرف پشت سرم اومد و از صدای قدمهای تندش فهمیدم عصبی و دلخوره. نفس عمیقی کشیدم و کنار چمدونهایی که از قبل آماده کرده و کنار در گذاشته بودم ایستادم. مشکی داخل کیف مخصوصش رفت؛ بخاطر سفرهای زیادمون تا چمدون میدید سمت کیفش میرفت. بابا هم کنار مامان ایستاد. از چشمهای اونم نارضایتی میبارید؛ اما مثل مامان اعتراضش رو به زبون نمیآورد. بیحرف بغلم کرد و پیشونیم رو بوسید: - مواظب خودت باش و... زود برگرد. کمی توی بغلش موندم و عطرش رو بو کشیدم. با گفتن چشم از بغلش دل کندم. مامان همونطور که با دستاش اشکهاش رو پاک میکرد بی حرف و محکم بغلم کرد. بغضم بیصدا شکست و سرم رو شونهاش گذاشتم: - زود برمیگردم... قول میدم. نفس عمیقی کشید و بعد چندبار بوسیدن سر و صورتم از بغلش خارج شدم و محکم گونه اش رو بوسیدم. بی حرف دیگهای برای جلوگیری از بلند شدن صدای گریه ام وسایلام رو برداشتم و بعد از دادنشون به راننده سوار ماشین شدم. تا لحظه آخر از شیشه پشت نگاهشون کردم؛ با محو شدنشون سرم رو به صندلی تکیه دادم: - لطفا دنبال آقای شادمهری هم برید. سرش رو به نشونه مثبت تکون داد: - چشم. به مشکی که آروم توی کیفش کز کرده بود نگاه کردم؛ انگار اونم ازم دلخور بود یا شایدم مثل من نگران، بغضم رو قورت دادم و چشمام رو بستم. *** با صدای پچپچ آرومی چشمهام رو باز کردم. هوا داشت رو به تاریکی میرفت. - کجاییم؟ مهرداد با شنیدن صدام سرش رو برگردوند. - ساعت خواب؟! نزدیکیم دیگه. لبخند زدم و چپچپ نگاهش کردم: - دیشب از استرس خوابم نبرد. پوکر نگاهم کرد. - خوبه این هزارمین سفرته و بار اولت نیست! بی حرف به جادهای که دو طرفش رو درخت پر کرده چشم دوختم. حرف حق که جواب نداشت، داشت؟! پوفی کشیدم و گوشیم رو برداشتم. بعد از جواب دادن به پیامهای مامان و بابا و غنچه وارد اینستاگرام شدم؛ دایرکت رسما ترکیده بود. صدای مهرداد با خنده بلند شد: - چشمات چرا اینطوری شده؟ تعداد دایرکتها رو دیدی نه؟ مبهوت لب زدم: - بیسابقهاس. با حرکت سر حرفم رو تایید کرد. دایرکتها رو بدون باز کردن و با حرکت چشم میخوندم: گندم جون جدی میگی؟ پشمام! گندم راست میگی؟ واقعا میخوای بری عشایر؟ درخدمتیم گندم جون، خونمون استان فارسه. لبخندم داشت عمق میگرفت که با خوندن دایرکتی ابروهام بالا پرید: پشیمون میشی گندم اونجا فقط اسم و کلیپهاش قشنگه. متعجب اومدم پیجش رو چک کنم که صدای مهرداد بلند شد: - رسیدیم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پاپیون 17 ارسال شده در 24 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 مرداد کیف مشکی رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم. تا چشم کار میکرد اطرافم کوه بود و جنگل! نفسی تازه کردم و کش و قوسی به بدنم دادم. آخیش! کیف مشکی رو باز کردم که سریع پرید بیرون. با حرکتش ناخودآگاه خندیدم: - چه خسته بودی پسرم. پارس کنان جلوتر از ما حرکت کرد. مهرداد مسیر رو نشونمون میداد و از آب و هوا و آداب و رسوم و... اینجا میگفت. با دیدن سرسبزی و کوهستانی بودنش داشت استرسم کمکم میخوابید. - زنگ زدم به صاحب خونهای که اجاره کرده بودم اما مثل اینکه لوله کشیش یه دو روزی کار داره. متعجب ایستادم و نگاهش کردم. - خب؟! با من من و نگاه دزدیدن گفت: - یکی از فالوورها خونش همینجاست ازمون درخواست کرد و وقتی قبول کردم خیلی خوشحال شد. با حرص و چشمهای گرد شده تقریبا جیغ زدم: - مهرداد؟! میفهمی چی میگی؟ قبول کردی؟ هیچ خونهای دیگه برای اجاره اینجا نبود؟ ازت این بیمسئولیتی رو انتظار نداشتم. مگه میشه دو روز خونه آدم غریبه موند؟! اخم کرد. - بیمسئولیت نبودم خیلی گشتم اما نبود. جوش نیار! اونا طرفداراتن. با بهت خندیدم. - چه دلیل منطقی! در دیزی بازه حیای گربه کجا رفته؟ دلیل نمیشه چون فالوورن و دوست دارن منم فورا برم و بمونم! سرش رو تکون داد و جلوتر رفت. - راهی دیگه نداریم. دنبالم بیا. با حرص دنبالش رفتم. خدامنو لعنت کنه که خوابم برد و نپرسیدم ببینم خونه تا کجا پیش رفته. بعد از حدود پنج دقیقه به خونه زیبا و نقلیای رسیدیم. هنوز دست مهرداد به در نرسیده بود که در باز شد و تو بغل یکی فرو رفتم! چیزی جز صدایی جیغ جیغو کنار گوشم نمیشنیدم. - وای خدا! خودتی؟ آره خودشه، خودشه، واقعیه! باورم نمیشه... . نمیدونم بعد از چند دقیقه بالاخره دل کند و تونستم نفس بکشم. به مهرداد که ریزریز میخندید چشم غره رفتم. - ببخشید عزیزم من یکم هیجان زده شدم؛ چندساله دنبالت میکنم. یکم؟! به زور لبخند زدم. - خواهش میکنم عزیزم، باعث افتخاره. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری