رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

o86865_cf1a18_26Picsart-26-05-18-22-14-2

نام رمان: دَقات قلبی (ضربان قلب من)

نام نویسنده: ستایش خطیبی

ژانر: اجتماعی، عاشقانه، درام

خلاصه:

دختری در دل ترس از پدر و تنهایی زندگی می‌کند؛ جایی که بعد از مادرش تاریکی برایش فقط نبودن نور نیست، بلکه گم‌کردن خودش میان زخم‌ها و بی‌پناهی‌ست. او در مسیر زندگی با اتفاقاتی سخت و تکان‌دهنده روبه‌رو شده‌است و حالا این مسیر، مسیر آخر است. آدم‌ها می‌آیند و می‌روند، دردها عمیق‌تر می‌شوند و بارها تا مرز فروپاشی پیش می‌رود. اما درست در اوج ناامیدی، نوری ناگهانی به زندگی‌اش می‌تابد؛ نوری که آرام‌آرام امید، عشق و دوباره زنده‌شدن را به او یاد می‌دهد. او پس از عبور از رنج‌ها و آزمون‌های بسیار، سرانجام زندگی تاریکش را به گلستانی از آرامش و معنا تبدیل می‌کند.

پی‌نوشت: «دَقاتِ قلبی» به معنی «تپش‌ها/ضربان‌های قلب من» می‌باشد.

ویرایش شده توسط خانوم سین
  • لایک 6
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت۱

گاهی حس می‌کنم تاریکی مثل یک پتو سنگین دورم پیچیده. نفس می‌کشم، اما انگار هوا نمی‌رسد. ترس، چیزی نیست که فقط از بیرون بیاید؛ گاهی مثل یک صدای آرام و سمج در سرم می‌پیچد و می‌گوید «تنهایی»، «هیچ‌کس نیست»، «هیچ‌چیز درست نمی‌شود».  

تنهایی برای من فقط نبودن آدم‌ها نیست؛ لحظه‌ای‌ست که می‌فهمم حتی اگر میان جمع باشم، باز هم کسی حال درونم را نمی‌فهمد. دنیایی می‌شود که توش راه می‌روی ولی ردّ پات هم حتی صدایی نمی‌دهد.

اما یک روز… درست وقتی فکر می‌کنی همه چیز دارد سنگین‌تر می‌شود، یک نور کوچک پیدا می‌شود. اول آن‌قدر کم‌جان است که شاید ازش بترسی؛ شاید فکر کنی خیال است، توهم است، یا حتی حقش را نداری. ولی نور راه خودش را باز می‌کند. از یک گوشه‌ی خیلی کوچک، می‌تابد روی زندگی‌ات.

و درست قبل از اینکه همه‌چیز گلستان شود، یک‌سری اتفاق‌ها می‌افتد…

اول، باید از چیزی عبور کنی که همیشه از آن می‌ترسیدی:  

- روبه‌رو شدن با خودت.  

لحظه‌ای که می‌فهمی تا خودت به خودت تکیه نکنی، آن نور بزرگ نمی‌شود.  

بعد، یک نفر وارد زندگی‌ات می‌شود یا شاید یک اتفاق، یک جمله، یک دیدار کوتاه. چیزی که ثابت می‌کند دنیا همیشه هم بی‌رحم نیست. این اتفاق کوچک، مثل نسیمی‌ست که اولین شکوفه را روی درخت خشک بیدار می‌کند.

پس از آن، یک بحران دوباره سر می‌زند. انگار زندگی می‌خواهد امتحانت کند:  

«آیا واقعا آماده‌ای نور را باور کنی؟ یا با اولین باد همه‌چیز را رها می‌کنی؟»  

در این مرحله آدم کمی عقب می‌کشد، می‌ترسد که خوشی واقعی نباشد.

ولی… نور ول‌کن نیست.

کم‌کم یاد می‌گیری که تاریکی دشمن تو نیست؛ فقط جایی‌ست که نور هنوز نرسیده. یاد می‌گیری پاهایت را روی زمین محکم کنی و بگویی «من هستم». نور بزرگ‌تر می‌شود، می‌پاشد روی زندگیت، و یک روز از خواب بیدار می‌شوی و می‌بینی دنیایی که فکر می‌کردی همیشه سرد می‌ماند، حالا گرم شده.  

همان جایی که زمانی مثل بیابان خشک بود، حالا گل داده.

گلستان شدن زندگی یکهو نیست؛ مسیر است، با چند تا درد، چند تا اتفاق، چند تا مکث… اما آخرش، تویی که می‌بینی حتی از دل ترس و تنهایی هم می‌شود یک باغ ساخت.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 6
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت۲

با صدای عربده‌اش وحشت با دندان های زشتش به جانم افتاد.

- کی به اتاقِ من دست زده؟

و بعد اسمم را بدتر از عربده‌ی قبلی‌اش فریاد کشید:

- سِودا!

چهارستون بدنم می‌لرزید و وحشت به جانم افتاده بود، من در آشپزخانه ایستاده بودم و درحال درست کردن شام بودم که اول صدای باز و بسته شدن در آمد و کمتر از پنج دقیقه صدای عربده و فریادش آمد. دستانم را بند لبه‌ی کابینت کردم سرم را که برگردانم او را درحال ورود به آشپزخانه دیدم، به سمتم آمد.

- کجاست؟ هان؟

به لکنت افتاده بودم.

- نـ... نمـ... نمی‌دونم!

دستش به قصد نشستنِ پر سر و صدا روی صورتم بالا رفت و فرود آمد. سوزشش به قدری زیاد بود که زانوهایم هم شد. او دیگر انسان نبود، چندماه یا چند سال بود که هرشب او را به خدا واگذار می‌کردم؟ نمی‌دانم چه مدت حسابش از دستم در رفته بود اما او برایم تبدیل به یک هیولای سیاه زشت و کریح و وحشتناک تبدیل شده بود. یقه ام را دوباره در میان دستانش گرفت و 

- گفتم کجاست؟ پرسیدم کجا گذاشتیش؟

وحشت زده با تته‌پته گفتم:

- مـ... من... من چیز... چیزی برن.. داشتم.

به گونه‌ای تکانم داد که چشمانم را محکم روی همدیگر فشردم.

ـ د بی مصرف میفهمی چی میگم یا نه؟ میگی کجا گذاشتیش یا نه دختره‌ی احمق؟

او چه چیزی را از من میخواست؟ زهرماری هایی که صبح موقع تمیزکاریِ خانه پیدا کرده‌بودمشان را در چاه دستشویی خالی کرده بودم و شیشه ها و هر ردی که باقی می‌ماند سر به نیست کردم؟ او از چه زمانی به این روز افتاده بود؟ از چه زمانی در هفته ۵شب متوالی در خانه پیدایش نمی‌شد؟ من به چنگال این سگ وحشی افتاده بودم و راه رهایی ام را نمی‌دانستم چیست و هرشب از خدا میخواستم که راه حلی سر راهم بگذارند. هه، درست است که پدرم است اما حتی لفظ سگ وحشی هم در مقابل این آدم کم است!

ـ نمی... دونم... ببیـ... 

محکم مرا هل داد و دستش را از یقه‌ام برداشت، کمرم به لبه‌ی سینک برخورد کرد و از میان لبانم «آخ»ی بیرون پرید.

ـ دروغ نگو کثافت دروغ نگو. جز تو کسی تو این خونه نیست، هیچکس هم نمی‌تونست بیاد سراغش چون هیچ کسی نمیدونست کجاست و کسی هم ندیدتش.

و بعد در صورتم فریاد کشید.

- بهت میگم بگو کجاست؟

تا دهن باز کردم که بهانه بیاورم خود را زیر مشت و لگد ها و فوحش هایش دیدم. کبودی های بدنم هنوز از کتک کاری و کمربندهای هفته‌ی پیشش خوب نشده بود، رد قرمزی و زردی و بنفش های روی بدنم حالم را بد می‌کرد در خانه لباس های آستین بلند میپوشیدم که چشم خودم به آن ها نخورد. هر ضربه ای که به آن کبودی‌های تازه و قدیمی میخورد صدای جیغ و داد هایم آنقدری بلند میشد که گلویم را خراش داده بود و می‌سوزاند. توان دفاع نداشتم و چشمانم سیاهی می‌رفت، آنقدری زیردست هایش مرا زد که تا دم مرز جان دادن رفتم.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت۳

با حس دردی که در شانه‌ام پیچید چشمانم را باز کردم و «آخ»ی زمزمه کردم اما همزمان نوری تیز که به چشمانم خورد باعث شد به تندی آنها را ببندم. با شنیدن صدایی باز چشمانم را باز کردم و سرم را به سمت راست برگردانم: 

ـ گل دختر به هوش اومدی؟ واستا برم دکتر رو صدا کنم.

شخصی که با دیدن رپوش سفید و مقنعه‌ی مشکی‌اش فهمیده بودم پرستار است به سمت در رفت و پس از باز کردن در از اتاق بیرون رفت. چشمانم را دور اتاق گرداندم، یک اتاق سه تخته بود تخت های دیگر خالی بودند یک تلویزیون مستطیلی مشکی به دیوار رو به رویم بود سمت راست و چپ تلویزیون دو پنجره با پرده های آبی بود است یک میز نقره‌ای و پایه سِرُم نقره‌ای کنار تختم بود سرم را به پشت دست راستم زده بودند و نصفی از آن باقی مانده بود. ساعت را نگاه کردم، نه و نیم شب بود‌ و من چند ساعت است که اینجا هستم؟ تمام صحنه‌ها جلوی چشمانم زنده شد، با یادآوری روزگارم اشک هایم روان شد. چگونه من از زیر دستان آن بیرون آمده بودم؟ یاد آن روزهایی که دردانه‌ی پدرم بودم افتادم آن روزهایی که کسی از گل نازک تر بهم نمی‌گفت، پدری که زبان زد عام و خاص بود بخاطر سرشناس بودنش، چه شد که به این روز افتاده است؟ شبانه روز باعث و بانی آنان را لعنت می‌فرستادم من در این زندگی کار بدی نکرده بودم که اینگونه زندگی‌ام زیر و رو شده بود و برباد داده بودند و حالا اکنون این‌گونه لاجون روی تخت بیمارستان افتاده ام.

آقای رپوش سفید جوانی که حدوداً فکر کنم ۴۰ یا ۴۵ سال داشت وارد اتاق شد پشت سرش دو پرستار خانم که یکی‌شان همانی بود که مرا بیدار دید با یک ویلچر وارد شدند دکتر با دیدن باز بودن چشمانم لبخند مهربانی زد و گفت: سلام خانم.

زیرلب با صدای آرامی جواب سلامش را دادم اما گلویم سوخت. پرستارها فشارم را گرفتند و وضعیتم را چک کردند، با آرام ترین صدا گفتم:

ـ دکتر من چند روزه اینجام؟ چه اتفاقی افتاد؟

دکتر چیزی در برگه های در دستش نوشت.

ـ شما الان شب سومی هستش که مهمان مایی. تو این سه شب شما بارها به هوش اومدی و بخاطر دردی که داشتی از حال رفتی‌. 

با اطلاعاتی که دریافت کرده بودم چشمانم گرد شده بود و ماتم برد. سه شب؟ اما من... من فکر میکردم حتی به یک شب هم نرسیده‌است!

دکتر نگاهش را بین چشمانم گردادند.

- سِودا خانم میتونی با پلیس حرف بزنی؟

با شنیدن جمله های دکتر و آوردن کلمه‌ی پلیس قلبم تکانی عظیم برداشت هل شدم.

ـ پلیس برای چی دکتر؟

دکتر نگاه جدی به من انداخت.

ـ همسایه هاتون شما رو توی بدترین حال آوردن اینجا. انگاری صدای جیغ های شما رو می‌شنون میان دم خونه‌تون هرچی زنگ زدند در رو باز نکردید به سختی تونستن وارد خونه تون بشن. وقتی داخل شدند شما رو بیهوش داخل آشپزخانه درحالی که صورت‌تون خونی بوده و بدنتون کبود بوده پیدا کردند. کسی داخل خونه نبوده جز شما.

- چه اتفاقی برام افتاده؟

- شونه‌ی راست‌تون مو برداشته فعلا بستیمش نباید به هیچ وجه روش بخوابید، پیشونی‌تون نزدیک رویش موهاتون بر اثر برخورد چیزی بهش شکسته بود بخاطر عمیق بودنش مجبور شدیم بخیه بزنیم. و کلی کبودی جدید و قدیمی روی بدنتون هست.

ضربان قلبم را حس نمی‌کردم؛ با ورود دو نفر که یکی‌شان لباس پلیس و یکی دیگر لباس سرباز تنشان بود سکوت کردم به سمت تخت آمدند. پلیس که حدود سی سالش بود گفت: سلام خانم مشکات، حالتون خوبه انشاالله؟

ـ سـ... سلام... ممـ... ممنونم.

چهره‌اش برایم آشنا میزد و نمی‌دانستم او را کجا دیده ام. پلیس رو به بقیه کرد و گفت: اگر میشه من با خانم مشکات دونفری حرف بزنیم.

  • لایک 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت۴

یکی از پرستارها ویلچر را کنار صندلی گذاشت دکتر به همراه پرستارها بیرون رفتند، سرباز کنار در اتاق ایستاد. پلیس روی صندلی همراه نشست کلاهش را روی میز گذاشت دستانش را درهم قلاب کرد و روی پایش گذاشت نگاهش را میان صورتم گرداند گفت: من سرگرد محتشم هستم خانم مشکات. کلانتری سر کوچه‌تون. می‌تونید برام بگید چه اتفاقی افتاده؟

سکوت کردم، در این چند وقت با پلیس های زیادی سر و کله زده بودم. حدود شش دفعه او مرا مجبور میکرد برایش ساقی شوم و جنس ها و زهرماری هایش را به مشتری هایش برسانم از این شش دفعه چهار بارش را از دست پلیس فرار کرده بودم. می‌دانستم اگر حرفی بزنم مستقیم جایم بازداشتگاه و شاید هم زندان است.

پلیس که حالا خود را سرگرد محتشم معرفی کرده بود گفت: پس خودم شروع میکنم. خانم مشکات طبق گزارش هایی که همسایه هاتون دادند شما با پدرتون زندگی میکنید همون روز غروب بچه های همسایه که توی کوچه بودند و بازی می‌کردند صدای جیغ های شما رو می‌شنون و میرن خونه شون به خانواده شون که اون ها هم شنیده بودند خبر میدن. خانواده ها و بقیه که داخل کوچه بودند جلو در خونه تون جمع میشه هرچی زنگ میزنند و به در می‌کوبند کسی باز نمیکنه، همزمان که زنگ می‌زنند پلیس. چند تا از جوونای همسایه از پشت بام یکی از همسایه‌ها که به خونه‌ی شما راه داشت، میپرن رو پشت بام خونه‌ی شما و می‌بینند که در پشت بام نصفه باز بوده میان داخل راهرو و میبینند در خونه تون هم نصفه بازه در اصلی رو باز میکنند و بقیه هم وارد راهرو میشن. وقتی وارد خونه‌تون میشن برای پیدا کردن شما دنبالتون میگردند و یکی از دخترهای همسایه وارد آشپزخانه میشه و میبینه کسی جز شما که داخل آشپزخانه بی‌هوش خونی افتادید نیست‌. ما این دو سه روز که شما بیهوش بودید مشغول آثار نگاری بودیم و اثرانگشت آقای مشکات رو پیدا کردیم اما زمان ورود همسایه ها کسی جز شما نبوده. ما می‌خوایم بدونیم چه اتفاقی برای شما افتاده؟ آقای مشکات کجا هستند؟

با صدای ضعیفی گفتم:

ـ من هیچی نمی‌دونم جناب سرگرد. من آخرین چیزی که یادمه کتک خوردنم هستش.

سرگرد محتشم صاف نشست:

ـ خانم مشکات من می‌دونم ممکنه شما تهدید شده باشید که به ما حرفی نزنید، مأمورهای ما تو این چندشب چندین بار رد ایشون و زدن اما به سرعت گم کردند. لطفاً با ما همکاری کنید. شانس یکبار در خونه یه آدم و می‌زنه!

پوزخندی زدم به او.

ـ جناب سرگرد من درمورد همه چی سِرّ شدم. آب از سرم هم گذشته، حالا چه یک وجبش چه صد وجبش.

من دیگر حوصله ی خودم را نداشتم، می‌دانستم متواری می‌شود، بلاخره درگیر موادمخدر و قاچاق آن و دیگرچیزها در این حوزه شده است و یکی از عاملان به فساد کشیده شدن جوان های مردم است. می‌دانستم وضعیت زندگی‌مان بخاطر ناله و نفرین های خانواده های آن‌ها است. سرگرد که دید چیزی از من نصیبش نمی‌شود از داخل جیبش برگه و خودکاری درآورد چیزی روی آن نوشته سمت من گرفت.

ـ شماره تلفن همراه من هستش هروقت خواستین زنگ بزنید.

بلند شد از اتاق بیرون رفت، با بغضی که در گلویم جا گرفت پتو را تا روی سرم بالاکشیدم و گریه سر دادم. دلتنگ مامان بودم. سال چهارمی بود که او را نداشتم. البته که مهربانو خانم نمی‌گذاشت لحظه ای احساس تنهایی کنم اما باز هم هیچی مادر آدم نمی‌شود. مامان بخاطر کارهای بابا که تازه شروع کرده بود به انجام دادن‌شان دق کرد و من را با این روزگار بی رحم تنها گذاشت. چه شب‌هایی که در آغوشش به خواب نرفته بودم، چه روزهایی که موهایم را بافته بود و برای هر مراسم مهمانی و تولدی خودش مرا آرایش می‌کرد و موهایم را مدل می‌داد.

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت۵

با صدای دو ضربه ی وارد شده به در اتاق تند پتو را پایین کشیدم دست زیر چشمانم بردم و اشک هایم را پاک کردم.

ـ بله؟ بفرمایید.

در باز شد حاج آقا تهرانی، خاله مهربانو و شهرزاد عروس بزرگش که برایم یک دوست خوب بود داخل شدند. نیکی دنبالشان نبود! با دیدنشان اشک هایم را افتاد اشک در چشمان شهرزاد جمع شد و همراه خاله مهربانو جلو آمدند، خاله مهربانو پایین چادرش را جمع کرد و با دست راست چادرش را روی سرش نگه داشت.

ـ الهی بمیرم من برای تو آخه، این چه بلایی هستش که سرت آورد اون ظالم. خدایا نگاه کن دختر قشنگم و به چه روزی درآورده!

شهرزاد کنار دستم روی تخت نشست. پنج سال از من بزرگتر بود و شش سالی میشد که عروس خانواده ی حاج علی تهرانی شده بود، شب عروسی اش ما دعوت بودیم خاله مهربانو مرا به او معرفی کرد و از آن روز با همدیگر دوست شده بودیم هروقت او می آمد چند ساعتی که پسرهای خاله مهربانو خانه نبودند پیششان می‌رفتم. البته اگر این چند ماهی که بابا نسبت به آنها تغییرات پیدا کرده و وقتی می‌فهمید به آنجا رفته ام مرا ساعتها گشنه و تشنه در اتاق زندانی می‌کرد را فاکتور بگیریم. دست به سمت صورتم آورد اشک های زیر چشمانم را پاک کرد و گفت: خدا بگم چیکارش نکنه که اینهمه اذیتت کرده. نگاه چه بلایی سر صورتش آورده مامان!

حاج علی زیر لب استغفرالله‌ی گفت و نگاهش را به پنجره داد.

ـ خدایا شر آدم های ظالم و کم کن.

خاله مهربانو مرا در بغل گرفت و گفت: بمیرم برای دل خونت که اسیر دست دیو شدی.

یک دل سیر در آغوشش گریه کردم برای بدبختی هایم و تنهایی‌ام. آب میوه ای که شهرزاد به دستم داده بود را نگاه کردم و یک جرعه از آن خوردم تا حالم جا بیاید.

حاج علی کنار تخت ایستاد.

- دخترم برا جناب سرگرد توضیح دادی؟ شرح واقع کردی؟

با خجالت گفتم: نه، شما میدونین بابام چجوری آدمه، می‌ترسم یه چی بگم داستان بشه برام. سر یه نبود زهرماری اینجوری کرد باهام اونوقت بخاطر لو رفتنش نکشتم عجیبه!

خاله سرش را بالا گرفت گفت: خدایا به همون ماه عزیزی که پیش رومونه قسمت میدم به سزاش برسون.

حاج علی:

ـ عیب نداره دخترم من با سرگرد صحبت می‌کنم. سرگرد یکی از دوستای دبیرستان آرمان هستش. فردا هم که مرخص شدی شهرزاد و آرمان میان دنبالت میری خونه تون چند دست لباس برمی‌داری این مدت هم شما میای خونه ی ما تا آب از آسیاب بیوفته.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت۶

چه گفت؟ من بروم خانه ی آنها برای مدتی؟ آن هم با حضور حاج آرمان تهرانی پسر دوم و مجردشان در آن خانه؟ مردم چه فکری می‌کردند آن وقت؟ آن هم بعضی از مردم کوچه و محله‌مان که استادِ حرف های خاله زنکی بودند!

تند گفتم: ممنونم ازتون ولی میرم خونه مون من بیشتر خونه تنهام عادت دارم.

خاله با نگرانی نگاهم کرد:

ـ نه اصلا و ابدا، عمرا بزارم بری خونه تون اونجا امن نیست از دیشب مأمورها دارن کشیک میدن یه وقت دوباره سر و کله‌ی بابات بشه بتونن بگیرنش هم اینکه برا تو مزاحمت ایجاد نکنه.

شهرزاد چشمانِ جنگلیِ تیره‌اش را به من داد.

- منم میام چند روز میمونم پیشت نگران نباش تنها نمی‌مونی.

عرق سردِ شرم بر تیغه‌ی کمرم نشست.

- آخه… دلم نمی‌خواد تو دردسر بندازم‌تون!

حاج علی لبخند پدرانه‌ای که سالهاست از آن جنس لبخند ندیدم زد.

- تو مثل نیکی و شهرزاد هستی برامون دختر. از بچگی مگه هم بازی نیکی نبودی؟ پس دختر اون خونه‌ای بابا جان.

خاله به تأیید حرف حاجی سر تکان داد. 

- حاج آقا راست میگه عزیزدلم، تازه نمیدونی نیکی چقدر خوشحاله و ذوق زده‌ست، خودش برنامه چیده که توی یه اتاق باشید آرمان و از دیروز به کار گرفته تختش و فروخته خودش یه مقدار پول گذاشته روش تخت دو نفره برای تو و خودش خریده. میگه خواهر کوچیکه داره میاد پیشم. 

از حجم مهربانیِ نیکی و آنها چشمه‌ی چشمانم شروع به جوشیدن کرد و آنها را تار می‌دیدم، سرم را شرمنده پایین انداختم و گفتم: و... واقعا نمی‌دونم چجوری محبت‌تون و جبران کنم! 

خاله مهربانو دستانم را در میان دستانش گرفت. 

- سِودا جانم، تو یادگارِ مامانت برای منی، یادگار سارای عزیزِ منی. من به مامانت قول دادم تنهات نزارم، هیچوقت!

لبانم از بغض شروع به لرزش کرد. دقیقاً همان جایی که فکر می‌کردم سقوطِ نهایی‌ام رقم می‌خورد، دستی به سمتم دراز شده یا یک دیواری یافتم که پشتش پنهان شوم. آواره‌ای بودم که به ویرانه‌ها پناه برده؛ پناهی که سقفش از لرزشِ بغض‌های شبانه‌ام ترک برمی‌دارد و دیوارهایش بویِ ناامیدی می‌دهند.

اما حالا که انگار آنها هم هستند می‌دانم که این‌جا هم خانه نیست، مَسکنِ موقتی است برایِ زخم‌هایی که دیگر هیچ مرهمی را نمی‌شناسند. این گوشه‌ی دنج، تنها «وقفه»ای است در هجومِ بی‌رحمانه‌یِ آوارگی‌ام؛ جایی که می‌توانم بی‌آنکه کسی ببیند، رویِ خرده‌شیشه‌هایِ شکسته بنشینم و به یاد بیاورم که چقدر هنوز، تا تهِ این تنهایی، راه مانده است.

بعد از حدو یک ربع آنها با وعده‌ی اینکه فردا شهرزاد و نیکی را آرمان می‌آورد و من را به خانه‌ی خودشان می‌برند از پیشم رفتند. آه عمیقی از اعماق جانم از میان لب‌هایم بیرون آمد. زندگی‌ام یک‌باره نلغزید؛ آرام‌آرام عقب رفت، مثل شمعی که بی‌صدا آب می‌شود و هیچ‌کس نمی‌فهمد از کی دیگر روشن نبود.  

دقیقاً از روزی که مامان از پیشم رفت، انگار چیزی در من شکست که نه صدا داشت، نه کسی تکه‌تکه شدنش دیده می‌شد. فقط بعدتر فهمیدم که چطور همه‌چیز، بی‌هشدار، از دستم سُر خورد: خنده‌ام، قرارم، آرامشم، و آن نسخه‌ای از من که هنوز امید را بلد بود و حالا به خاک و خون کشیده شده بودم.

بعد از او، خانه دیگر خانه نماند؛ بیشتر شبیه اتاقی شد که نفس کشیدن در آن هم آدم را یادِ نبودن می‌اندازد.  

من ماندم و غمی که شکلِ مادر داشت، بوی مادر داشت، و هرچه می‌گذشت، بیشتر شبیه یک خلأ عمیق می‌شد که هیچ دستی قادر به پُرش نبود. زندگی‌ام تغییر نکرد؛ پس رفت و نابود شد. مثل کسی که از پله‌های ناپیدا می‌افتد و هر بار که به خودش می‌آید، می‌فهمد بخشی از جانش را همان‌جا، میانِ پله‌ها جا گذاشته است.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

#پارت7

با حس حضور کسانی در اتاق چشمانم را آرام باز کردم تصویر اول تار بود دو پلک زدم و به محض واضح شدن تصویر، سر چرخاندم نیکی و شهرزاد را دیدم که روی مبل بغل در نشستنه بودند با حس حرکت من، به طرفم چرخیدند با دیدنِ چشمانِ بازم لبخند زدند همزمان که بلند میشدند نیکی گفت: سلام و صدسلام به سِودا خانمِ گلِ گلاب!

لبخندی زدم و زیرلب زمزمه کردم:

- سلام.

شهرزاد:

- سلام عزیزدلم. خوبی؟

سر تکان دادم و تشکر کردم.

- ساعت چنده؟

نیکی ساعت مچی‌اش را نگاه کرد.

- ساعت یازده و نیمه.

من:

- اوه، چطور اینهمه خوابیدم؟

بالا سرم ایستادند، نیکی موهای بیرون زده از گوشه ی صورتم را داخل داد و گفت: اثرات داروها و مسکن هایی هستش که توی سِرمت زدن. بابا برات گوسفند کشته داده بردن خونه‌ی چندتا نیازمند پخش کردن یکمیش رو هم گذاشتن مامان بپزه برا دختر کوچیکه‌ش عضاره درست کنه. شب هم قراره آش درست کنه.

شرمندگی تمام وجودم را فرا گرفت.

- ببخشید براتون دردسرم همه‌ش.

شهرزاد به شوخی کمی اخم کرد و همزمان با خنده گفت: حرف دیشب مامان رو سعی کن آویزه‌ی گوشت کن دختر خانم!

نیکی:

- پاشو خوشگلم، پاشو که باید بری دوش بگیری بیای و بریم.

سرم راه تکان دادم خواستم با تکیه بر شانه‌هایم بلند شوم که شهرزاد تند گفت: عه نه، دختر یادت رفت؟ رو شونه راستت نباید بلند بشی.

گوشه‌ی لبم را گزیدم با تکیه بر شانه‌ی چپم نشستم دمپایی های بیمارستان را پایم کردم شهرزاد ساکی دستم داد.

- اینا هم توش وسایلای حمامه، هم لباس. تمیز و دست نخورده‌ست. آها راستی حواست به بانداژ سرت و بخیه‌ت باشه پماد های مخصوص زخم و بستن سرت هم هست حمومت تموم شد برات می‌بندیم.

نیکی:

- کمک نمی‌خوای؟

من:

- خواستم میگم بهتون.

به سمت حمام اتاق رفتم. لباس هایم را درآوردم، با دیدن کبودی های بدنم چشم بستم و آه کشان سر بالا گرفتم و زمزمه کردم:

- من دیگه توی این دنیا فقط تو رو دارم خداجون، تویی که همه کس و کار منی.

بخاطر زخمم مجبور شدم یک دوش سریع در حد یک ربع بگیرم و موهایم را تا قبل از اینکه زخمم مشکلی پیدا کند شستم، خداروشکر مشکلی پیدا نکرد. لباس هایی که برایم آورده بودند شامل لباس های شخصی و یک شلوار ابر و بادی گشاد و شومیز دکمه دار ستش که به رنگ مشکی بود، یک شال ساده‌ی سرخابی بود. لباس ها را پوشیدم و از حمام بیرون رفتم. نیکی با دیدنم چشمانش درخشید.

- خب بیا زخمت و ببندیم اول.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت۸

خیسیِ دور بخیه را گرفتند پماد زدند و بعد گاز استریل را رویش گذاشتند و چسب زدند و بعد باند سرم را بستند. موهایم را جمع کردم و کلیپس مشکی‌ام را زدم ، شال را روی سرم انداختم و پر چپش را روی شانه ام انداختم. تیپ هایم مانتویی بود و صدقه سر مامان انواع بستن روسری ها و شال ها را بلد بودم. اما الان نیاز نبود مدل بدهم و ساده انداخته بودم روی سرم؛ جوراب هایم را پایم کردم و کتانی های قدیمی‌ام را پوشیدم. فکر کنم چیزی حدود دو سال است که می‌پوشمش! نیکی لباس های بیمارستان را داخل سطل آشغال انداخت و لباس هایی که تنم کرده بودند را هم داخل ساک گذاشت گفت: خب تموم شد، بریم؟

لبانم را روی همدیگر فشردم.

- ام… چیزه… تسویه حساب شده؟

نیکی سر تکان داد و با لبخند دل‌گرم کننده‌ای گفت: آره عزیزم شده.

تشکر کردم شهرزاد چادرش را سرش کرد و از اتاق بیرون زدیم. پس از تشکر از پرستارها، راهروی خلوت را رد کردیم درِ شیشه‌ای بخش بیمارستان که پشت سرم بسته شد، دنیا هم تغییر کرد. حس می‌کردم بوی الکل و دارو هنوز به لباسم چسبیده بود، مثل زخمی که حتی وقتی بخیه می‌خورد هم دست از درد کشیدن برنمی‌دارد. هوای بیرون از آن اتاق نه خوب بود، نه بد؛ فقط بی‌تفاوت بود. درست مثل دنیا که نسبت به حال آدم هایی مثل من بی‌تفاوت بود یا شده بود! آدم‌ها از کنار همدیگر رد می‌شدند، هر کدام گرفتار زندگی خودشان، و من شبیه کسی بودم که از یک جنگ برگشته، اما نه کسی منتظرش بود، نه جایی برای بازگشت داشت. فقط آزاد شده بود که برود و دردش را جای دیگری ادامه بدهد.

دنبالشان چند قدم آهسته برداشتم. هر قدم، سنگین‌تر از قبلی. انگار بیمارستان فقط تخت و سرم و دستگاه نبود؛ تکه‌ای از خودم را گم کرده بودم و حالا اینی که بیرون آمده، فقط پوسته‌ای خالی بود که راه می‌رفت. با حس سنگینی قفسه‌ی سینه‌ام دستم را به دیوار کنار کشیدم. سردی سنگ زیر انگشت‌هایم، واقعی‌تر از همه‌ی چیزهایی بود که این روزها شنیده بودم. با دیدن حرکتم هردویشان هُل زده شدند نیکی گفت: چیشد سودا؟ خوبی؟ سرت گیج رفت؟

محکم چشم بستم و سرم را به دو طرف تکان دادم.

- نه… مهم نیست، بریم.

دوباره به راه افتادیم و از ساختمان بیمارستان بیرون آمدیم رسیدیم به جلوی در ورودی اصلی. ماشین‌ها در خیابان می‌آمدند و می‌رفتند، بی‌آنکه بدانند کسی کنار این جدول ایستاده که دلش سال‌هاست زیر چرخ روزگار مانده. سرم را کمی بالا گرفتم و به آسمان نگاه کردم؛ نه برای دعا، نه برای امید، فقط برای اینکه مطمئن شوم هنوز چیزی بالای سرم هست که فرو نریخته باشد.

با صدای تک بوقی همزمان سرمان را به سمت چپ چرخاندیم، آرمان؛ برادر شیر به شیری آریان همسر شهرزاد و فرزند دوم حاج علی و مهربانوخانم بود. در را باز کرد و پیاده شد پس از نگاه کوتاهی در حد یک ثانیه به من، به سمت نیکی نگاه انداخت و با دست اشاره زد که به سمتش برویم. نگاهش به من یک نگاهی معمولی، بی‌خبر از آن همه خرابیِ پنهان شده در درونم بود. به طرفش رفتیم و پس از سلام کوتاهم به او، پشت سر شهرزاد خم شدم و عقب نشستم. تنم که روی صندلی افتاد، مثل چیزی که دیگر توان نگه داشتن خودش را نداشته باشد شده بودم. در را نیکی بست و خودش جلو نشست پشت سرش هم او نشست و در را آرام بست. صدای بسته شدنش برایم شبیه مهر تأیید آخر بود بر یک حقیقت تلخ: از بیمارستان مرخص شده بودم، اما از درد نه. درد، همراهم سوار ماشین شده بود و قرار است حالا حالاها با من بماند!

ماشین راه افتاد و من از شیشه به بیرون خیره مانده بودم. شهر همان شهر بود، خیابان‌ها همان خیابان‌ها، ولی برای آدمی که از درون شکسته، همه‌چیز غریبه‌تر از همیشه به نظر می‌رسد. انگار دنیا نه جایی برای ماندن داشت، نه دلیلی برای برگشتن. فقط مسیر بود و سکوت، و قلبی که خسته‌تر از آن بود که حتی بخواهد دوباره امیدوار شود.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت۹

بعد از چیزی حدود یک ساعت بخاطر ترافیک و شلوغی خیابان ها، به محله‌مان رسیدیم خانه‌مان را از دور می‌دیدم خود را جلو کشیدم و از بین دو صندلی واضح تر خانه را نگاه کردم دستم را گذاشتم به پشتی صندلی و گفتم: ببخشید… میشه رسیدیم جلو خونه مون نگه دارید؟

همزمان که سر نیکی و شهرزاد به سمتم چرخید حاج آرمان هم از آینه نگاهم کرد گفت: خونه تون؟ اما نمیشه سرباز ایستاده.

لب روی هم فشردم بعد گفتم: آخه چیزه… اینجوری که خاله مهربانو بهم گفت… قراره یه مدت مهمون‌تون باشم بعد بلاخره نیاز دارم چندتا وسیله از خونه‌مون بردارم.

نگاهش از از داخل آینه، از روی من برداشت و به نیکی نگاه کرد نیکی سرتکان داد گفت: زنگ بزن آقا عماد بپرس ببین امکانش هست بریم داخل یا نه.

او سرتکان داد و تلفن آخرین مدلش را که من چند وقت است دنبال خریدنش هستم و هربار که برای خریدنش اقدام میکردم قیمتش دوبرابرتر می‌شد را درآورد قفلش را با اثرانگشت باز کرد داخل دفترچه تلفن گوشی‌اش رفت و اسم «عماد محتشم» را سرچ کرد و بعد از پیدا کردنش زنگ زد. بچه مایه‌دار بی دغدغه امسال این آقازاده را می‌گفتند، من برای خرید همین گوشی هر دفعه که از مغازه گوشی فروشی بیرون می‌آمدم باید باز پول جمع می‌کردم اما نشد و هیچوقت نتوانستم آن را بخرم. چرا؟ چون فردی که دیگر فقط اسمش پدر است آنها را از حسابم بیرون کشید و خرج مواد هایش و خوش گذرانی هایش کرد. نمیدانم چقدر بوق خورد اما میخواست قطع کند که سرگرد محتشم جواب داد و او گذاشت روی اسپیکر:

- جان داداش سلام؟

آقا آرمان:

- سلام حاجی خوبی؟ خسته نباشی. 

سرگرد محتشم:

- قربانت تو خوبی؟ خانواده خوبن؟ 

آقا آرمان:

- خداروشکر همه خوبن سلام دارن، تو چی؟

سرگرد محتشم:

- سلامت باشن برا ماهم خوبن سلام داره خدمتت، راستی آرمان از خانم مشکات چخبر؟

آقا آرمان:

- خانم مشکات هم خوبه، اتفاقا بخاطر ایشون زنگ زدم. مرخص شدن قراره بیان خونه‌ی ما می‌خواستم ببینم امکانش هست وارد خونه بشه چندتا وسیله برداره؟

سرگرد محتشم:

- آره آره الان زنگ می‌زنم به کِشتِلی هماهنگ می‌کنم باهاشون خودشم می‌فرستم بیاد تو مراقب باشه. 

آقا آرمان:

- مگه خطری هم هست هنوز؟

سرگرد محتشم:

- ما تا ثانیه‌ی آخر باید تمام عواقبش رو بسنجیم و مراقبت کنیم.

آقا آرمان:

- خیلی هم خوب پس، خسته نباشی مزاحمت نمیشم. 

سرگرد محتشم:

- قربانت مراحمی.

آقا آرمان:

- سلام برسون می‌بینمت حالا، یا علی!

سرگرد محتشم:

- انشالله، چشم توهم سلام برسون، خدافظ.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت۱۰

تماس‌شان را قطع کرد و گفت: بریم. 

چهار نفری پیاده شدیم و به طرف خانه رفتیم، دیدم که دو سرباز در یک پژوی نوک مدادی با پلاک اداری نشسته بودند یکیشان با دیدن ما درحالی که با تلفن حرف می‌زد از ماشین پیاده شد.

- چشم جناب سرگرد. اومدند، خدانگهدار. 

و تلفن را قطع کرد حتما همان سربازیست که گفت به آن زنگ می‌زند و فامیلی‌اش کِشتِلی است بود؛ به سمتش رفتیم و سلام کردیم گفت: سلام بفرمایید.

جلو رفتیم و نیکی گفت: کلید داری سودا؟

تا اومدم بگویم «نه ندارم» سرباز دست در جیبش کرد.

- کلید دست ماست. 

دسته کلید من را که یک جاسویچی که به لاتین از آن آویزان بود را از داخل جیبش بیرون درآورد داخل قفل کرد و در را باز کرد خود را عقب کشید و اشاره زد داخل بریم. اول من، بعد نیکی و بعد شهرزاد و آقا آرمان داخل شدند بعد هم سرباز آمد پله را بالا رفتیم. خانه مان یک طبقه بود اما ساختمان پله خور بود. به در رسیدیم در را برایمان باز کرد خواستم داخل شوم که ناخودآگاه سرم را به سمت در پشت بام چرخاندم گفتم: چیکارش کردید؟

سرباز سرش را به سمت در پشت بام گرداند گفت: جوشش دادیم تا نشه دیگه بازش کرد. راه فرار رو بستیم.

سر تکان دادم و به محض باز شدن در داخل شدیم اما آقا آرمان و سرباز داخل نشدند و دم در ایستادند. خانه‌ی صد و چهل متری و دوخوابه‌مان حتی شبیه چند روز پیش هم نبود. وضع خانه‌مان آنقدر تعریفی ندارد بس که به مرور ساده شده است. تنها چیزهایی که در هال برایمان مانده بود مبلمان و صندلی های قهوه‌ای تیره‌مان در هال بود و وسطش یک میز مربعی بود با یک قالیچه‌ی سرمه‌ای-لاکی رنگ. اتاق ها فقط به اتاق من دست نزده بود اما اتاق خودش را فقط یک تخت یک نفره‌ی قیژقیژ کن و یک کمد کوچک گذاشته بود بماند. آشپزخانه هم اگر بارها من نمی‌جنگیدم با او همه را خرج خوشگذرانی هایش و بی‌شرف بازی‌هایش می‌کرد. به طرف اتاقم رفتیم. یک اتاق حدودا سی متری که متشکل شده از تخت، کمد و میزتوالت که سه تا کشو داشت به همراه صندلی‌اش، یک میز کوچک کنار تختم که اینها به رنگ فیلی بود. به طرف کمد رفتم و یک کوله‌ی مشکی رنگ که خیلی وقت بود گوشه‌ی کمد افتاده بود را بیرون آوردم بعد هم چمدان سرمه‌ای رنگم را از زیر تخت بیرون آوردم. با کمک نیکی و شهرزاد چند دست از لباس هایم را از کمد و کشوها بیرون آوردیم تا کردیم و داخل چمدان گذاشتیم، چند قلم لوازم آرایش و اکسسوری و چند وسیله‌ی موردنیاز خودم و یک خانم را داخل کوله گذاشتیم. کیف بندی‌ام را از توی کمد برداشتم و گوشی همراهم، شارژرم هندزفری سیمی‌ام و فلش و رابطش را برداشتم و داخل کیف گذاشتم کیف را یک طرفی انداختم. با یادآوری چیزی صندلی برداشتم و به طرف کمد رفتم روی صندلی ایستادم که شهرزاد گفت: چرا رفتی اون بالا؟

صندوق مستطیلی چوبی سنگین را؛ و آلبوم قهوه‌ای سوخته به همراه چند قاب عکس که خودم و مامان بودیم را برداشتم با احتیاط پایین آمدم. هردو نزدیکم آمدند و کنارم ایستادند گفتم: از این زندگی و مامان برام فقط همینا مونده.

دست شهرزاد روی شانه‌ام نشست و برای همدردی با من، شانه‌ام را فشرد. نیکی عکس تکی مامان که در قاب می‌خندید را در دست گرفت و گفت: همیشه دلم می‌خواست یکی باشم مثل خاله سارا. قلب رئوف و دل بزرگش زبون زد همه بود. مهربونیش و عشق به این دنیا و نگاهش به زیبایی های این دنیا بی حد و اندازه بود. 

آهی کشیدم. 

- مامانم خانم بود، با شرف بود، با وجدان بود، رفتنش زود بود برام.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت۱۱

 

شهرزاد زمزمه کرد:

- خدارحمت‌شون کنه. حیف شد که من نتونستم باهاشون زودتر آشنا بشم. 

نیکی:

- نگران نباش، حالا که سودا اومده پیش‌مون قراره زیاد از خاله سارا برات بگه.

به سمت چمدان رفتم زیپش را باز کردم و قاب عکس و آلبوم را درونش گذاشتم و دوباره بستم که صدای آقا آرمان از بیرون آمد:

- خانم ها؟ کارتون تموم نشد؟

نیکی صدا بلند کرد:

- چرا داداش تموم شد، میای کمک؟

من:

- خودمون می‌بریم چیزی نیست که! 

نیکی:

- بزار بیاد ببره، مرده دیگه. 

چند ثانیه بعد آمد و چمدان و کوله را در دست گرفت زیرلب از او تشکر کردم صندوقچه را خودم در دست گرفتمم و پشت سرش روانه شدیم. آخرین نفر بودم که میخواستم از خانه بیرون بزنم، قبل رفتن نگاهم را دور خانه چرخاندم. دارم می‌روم… نه فقط از این خانه، از تمام سال‌هایی که خیال می‌کردم قرار است همیشه بمانند. این دیوارها شاهد قد کشیدن من‌اند؛ شاهد خنده‌های ساده‌ای که آن‌قدر بی‌خبر بود، که نمی‌دانست روزی باید برای خودش عزاداری کند. بوی مامان هنوز لای نفس‌های خانه مانده؛ در چینِ پرده‌ها، در ترکِ فنجان‌ها، در سکوتی که بعد از رفتنش، مثل کفن روی همه‌چیز کشیده شد.  

مامان… تو رفتی و خانه، بی‌سرپرستِ عشق شد.

و بابا… اسمش هنوز پدر است، اما سایه‌ای‌ست که بلد بود باشد و اما نامرد باشد. نامردی که همیشه فریاد نمی‌زند؛ گاهی آرام، بی‌صدا، زندگی را جا می‌گذارد و می‌رود. خودم می‌خواهم کلید زندگی‌ام را بچرخانم، و انگار قفل، روی قلبم بسته می‌شود. هر اتاق، یک وداع ناتمام است؛ هر گوشه، یک گریه‌ی فروخورده. من از خانه نمی‌روم، من از زنی که می‌توانستم باشم، از آینده‌ای که قرار نبود این‌قدر خالی باشد، دل می‌کنم. این خانه، قبرستانِ رویاهای من است. جایی که زندگی‌ام، بی‌آنکه دفن شود، مُرد. اگر روزی کسی پرسید چرا این‌قدر شکسته‌ای، نمی‌گویم از آدم‌ها… می‌گویم از خانه‌ای که دوستش داشتم و مرا به سوگ نشاند. دارم از خانه‌ای می‌روم که هنوز صدا دارد… صداهای مانده از گذشته؛ صدای قاشقِ مامان در استکان چای صبح‌های زمستان، صدای خنده‌ی کودکی‌ام که با بوی نان تازه قاطی می‌شد، و صدای در که همیشه کمی سفت بسته می‌شد، انگار خودش هم دل نداشت کسی برود. حالا اما من دارم می‌روم، و این خانه، نگاه می‌کند و چیزی نمی‌گوید. دیوارهایش پیر شده‌اند، مثل من. ردِ دست مادرم هنوز روی چارچوب درِ آشپزخانه مانده و ردِ خشمِ بابا، همان مردی که در خاطراتم حضور دارد روی دلِ من. عجب تناقضی‌ست! خانه‌ای که پر از عشق بود، پر از درد هم شد. هر چیزِ شیرینی درونش، ته‌مزه‌ای از اشک دارد؛ از آن شب‌هایی که پشت در اتاق مامان گریه می‌کردم و صدای بحثِ پدر و مادر می‌آمد، تا صبح‌هایی که با لبخندِ دروغین، صبحانه درست می‌کردیم، چون هنوز امید داشتیم… امید به فردایی که هیچ‌وقت نرسید. می‌گویند خانه را باید با دل نگه داشت، نه با دیوار، ولی من، دیگر دلی ندارم برای نگه‌داشتن چیزی. هرآن‌چه داشتم، در همین خانه جا گذاشتم، در قابِ عکسِ خانوادگی‌مان کنار گلدان خشکیده، در دفتر نقاشی بچگی‌هایم که گوشه‌اش نامِ “دخترِ خوبِ مامان” نوشته بود، در همه‌ی سکوت‌هایی که نخواستم بشکنم، و حالا مثل تابوتی سنگین روی روحم افتاده‌اند. ناخواسته به طرف پنجره‌ی هال می‌روم و باز میکنم. هوای خوبِ اواخر فروردین در ظهر می‌دَمَد. نور، مثل یک خداحافظیِ بی‌تأکید روی دیوار می‌لغزد. به آسمان نگاه می‌کنم و با خودم می‌گویم:  

«شاید آدم‌ها خانه نمی‌سازند، خانه‌ها آدم‌ها را می‌سازند و وقتی می‌روی، بخشی از تو در آجرها می‌ماند.»

عقب گرد میکنم و بیرون می‌روم، در مقابل چشمان تماشاچی‌شان از سرباز کلید را می‌خواهم. کلید را درون دستم قرار می‌دهد و در لحظه‌ی بسته شدنِ در، انگار همه‌ی سال‌هایم زیر دستم خرد می‌شوند. نه کسی منتظرِ بازگشتِ من است، نه جایی برای برگشت می‌ماند. می‌روم، اما این خانه، در من می‌ماند مثل زخمی که مرهم نمی‌خواهد، چون می‌ترسد با خوب شدنش، فراموش کند که روزی زنده بود. در را می‌بندم و همزمان که در را قفل می‌کنم زیر لب می‌گویم:  

- خداحافظِ خانه‌ی من… خداحافظ زندگی‌ای که دوستش داشتم و حالا با دستانِ خودم، دفنش می‌کنم!

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت۱۲

از دور دیدم که جمعیتی در کوچه و جلوی در خانه‌ی‌شان ایستاده است. خاله مهربانوی چشم زمردی‌ام یک روسری آبی آسمانی و یک چادر زیبا که ترکیبی از رنگ های آبی نفتی و مشکی سرش بود. با سینی که درونش یک ظرف کوچک اسپند و اسپند دودکن ذغالی که درحال دود کردن بود در دستش جلوی جمعیت ایستاده بود. کنارش هم حاجی ایستاده بود با کت شلوار خاکستری و تسبیح که جزعه لا ينفصل ترین(جدا نشدنی ترین) وسیله‌اش بود. با لبخند و صورت هایی منتظر نگاه می‌کردند.

ماشین را جلوی در خانه‌شان نگه داشت، کوله ام را روی دوشم قرار دادم و با صندوقچه‌ی درون دستانم پشت سر شهرزاد پیاده شدم. تا چرخیدن خاله را رو به رویم دیدم که با چشمان پر شده درون صورتم خیره شده بود لبخندی تلخ زدم گفتم: سلام.

خاله مهربانو سینی اسپند را به دست شهرزاد داد گونه‌ام را بوسید و مرا درون آغوشش کشید و فشرد.

حاجی گفت: چشم و دلت روشن مهربانو خانم!

خاله عقب کشید چادرش را درست کرد و با لبخندی گفت: چشم و دل شما هم روشن حاج آقا!

و عشق میان خاله و حاجی، برایم شیرین تر از چیزهای دیگر بود. دوستشان داشتم، همانند خانواده‌ی خودم. وجودشان برایم یک دست آویز برای نجاتم از آن زندگیِ کثافت زده بود. حاجی رو به من کرد و گفت: خوش اومدی دخترکم، خوش اومدی.

تشکر کردم همسایه ها یکی یکی جلو آمدند خوش آمد گفتند حالم را پرسیدند و ابراز ناراحتی کردند، البته اگر پرس و جو های زیر پوستی‌شان را فاکتور بگیریم همه چیز خوب بود. در آخر حاجی همه شان را رد کرد و به داخل هدایتمان کرد. 

حیاط کوچک، انگار قلب تپنده‌ی خانه بود؛ جایی که زمان در آن کندتر می‌گذشت. آبیِ زلال حوض، با آن کاشی‌های لاجوردی، مثل آینه‌ای روشن، آسمان را در خودش نگه می‌داشت و صدای آرام قل‌قل آب، سکوت عصرهای طولانی را نوازش می‌کرد. گلدان‌های شمعدانی، ردّی رنگی و زنده دور تا دور حوض کشیده بودند؛ هرکدام مثل شعله‌ای کوچک، سرخ یا صورتی، که گرمای زندگی را در حیاط پخش می‌کردند.

دیوارهای آجری خانه، با آن آجرهای زرد و صیقل‌خورده، گرمیِ سال‌های بسیار را در خود داشتند. پله‌ی سنگی که به ایوان بالا می‌رسید، زیر سایه‌ی پیچک سبزی که دور نرده‌ها بالا رفته بود، حال و هوای خانه‌های قدیمی را با مهربانی یادآوری می‌کرد. ایوانِ طبقه‌ی بالا، با گلدان‌هایی که روی نرده چیده شده بودند و کوزه‌ی فیروزه‌ای بلندی که میانشان قامت کشیده بود، مثل صحنه‌ای از یک نقاشیِ فراموش‌نشدنی به نظر می‌رسید. پنجره‌های چوبی با شیشه‌های قدیمی‌شان، روشنایی روز را نرم و آرام وارد اتاق‌ها می‌کردند. پشت هر پرده‌ی سفید، گویی یک داستان پنهان بود؛ خاطره‌ای از لبخندهای قدیمی، از صدای گفتگوهایی که سال‌ها پیش زیر همین سقف جاری شده بود. خانه بوی گلاب می‌داد، بوی خاک نم‌خورده‌ی عصرگاهی، بوی خانه‌ای که هنوز زنده بود، هنوز نفس می‌کشید و وقتی نسیمی از میان برگ‌های بالای حیاط می‌گذشت، انگار تمام این زیبایی‌ها در یک لحظه جان می‌گرفتند؛ شمعدانی‌ها تکان می‌خوردند، سطح آب می‌لرزید و خانه، همان خانه‌ی ساده و صمیمی تبدیل می‌شد به پناهگاهی که می‌توانستی تمام دلت را در آن جا بگذاری. یک قسمتی از ایوان دالان داشت که به پله ها وصل می‌شد و آن یک قسمت کوچک در حد دو متر خالی از ندره بود.

درِ پنج‌دریِ هال که مشرف می‌شد به حیاط وقتی باز می‌شد، خنکیِ هوای داخل خانه و عطر گلاب و دارچین و چوب کهنه با هم بیرون می‌زدند. پنج‌دری، با آن قاب‌های چوبی تراش‌خورده و شیشه‌های رنگی‌اش، انگار چشم‌های خانه بودند؛ پنجره‌هایی که در طلوع، حیاط را با رنگ‌های آبی، قرمز و سبز کهربایی می‌پوشاندند. نور وقتی از شیشه‌های رنگی می‌گذشت، روی قالی‌های دستباف اتاق، لکه‌های رنگی می‌نشاند که ساعت‌ها تماشا داشت.

گوشه‌ی ایوان، یک نیمکت چوبی بود که چوبش گرمِ آفتاب شده بود. اگر رویش می‌نشستی، انگار خانه داستان‌هایی را که کسی نپرسیده بود، آهسته برایت بازگو می‌کرد. 

پایین ایوان کنار حوض هم یک تخت وجود داشت برای استراحت های عصرگاهی.

اتاق پنج‌دری بزرگ، قلب تپنده‌ی تلفیقی خانه بود. سقف بلند با تیرهای چوبیِ تیره، با سیستم نورپردازیِ خطیِ مخفی که در شیارهای بین تیرها کار گذاشته شده بود، در شب جلوه‌ای شگفت‌انگیز پیدا می‌کرد. تلفیقی از سنتی و مدرنیته بود. هم می‌خواستند بافت قدیمی را حفظ کنند هم بافت مدرن را!

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت۱۳
اتاق های زیادی در داخل بود که توسط دالان‌های باریک و خنک، به اتاق‌های تو‌در‌تو می‌رفتند. یکی از اتاق‌ها، حالا به یک اتاق کارِ مدرن تبدیل شده بود؛ با یک میزِ کارِ شیک و مینیمال، صندلی ارگونومیک، و نورپردازیِ قابل تنظیم که حس تمرکز را القا می‌کرد، اما دیوارِ سنگیِ قدیمی‌اش را حفظ کرده بود. اتاق دیگر، اتاق آقا آرمان بود که هنوز حس آرامش سنتی را داشت، اما با یک تختِ کم‌ارتفاعِ مدرن و سیستمِ هوشمندِ کنترلِ پرده‌ها و نور، تکمیل شده بود. اتاق دیگر کرسی چوبی قدیمی، حالا به جای زغال، با المنت‌های گرمایشیِ مدرن و ایمن کار می‌کرد و رویش یک رومیزیِ ابریشمی با طرح‌های هندسیِ مدرن پهن شده بود. قفسه‌های چوبی، به جای کتاب‌های صرفاً کهنه، ترکیبی از کتاب‌های نفیسِ عتیقه و رمان‌های معاصر با جلد شیک بودند؛ اتاق کار حاجی بود.
اتاق مشترک حاجی و خاله تلفیقی از رنگ های سبز زمردی-سفید بود یک تخت دو نفره و کمد و کشوها و میز آرایش و صندلی ستش که سفید بودند، رو تختی و رومیزی ها و پرده سبز زمردی بودند. یک قالیچه‌ی دوازده متری هم وسط اتاق به رنگ خاکستری-سبز زمردی بود. اتاق عای بعدی هم اتاق های مهمان بود و اتاق نیکی.
 وسایلم را با کمک آقا آرمان به داخل اتاق نیکی که از رنگ های لیمویی-طوسی تلفیق شده بود بردم نیکی هیجان زده پشت سرمان آمد.
- خب خواهر کوچیکه‌ی من؛  شاهدخت خانم سودا به اتاق خودت و من خوش اومدی. 
لبخندی زدم.
- اسباب زحمت شدم اتاقت و غُرُق کردم.
نیکی به شانه‌ام زد و چشم‌های عسلی‌اش را که طبق گفته‌ی خاتون شبیه مادربزرگش، یعنی مادر خاله مهربانو بود درشت کرد گفت: ای بابا باز شروع شد؟
آرام خندیدم و آقا آرمان از اتاق بیرون رفت، نیکی گفت: بیا بریم ناهار بخوریم بعد بیایم وسایلات و سامون بدیم. 
بلاجبار قبول کردم از اتاق بیرون رفتیم و وارد آشپزخانه شدیم خاله مهربانو بالا سر دیگ گوشت کوبیده ایستاده بود و آقا آرمان درحال بالا زدن آستین هایش برای کوبیدن گوشت کوبیده. نیکی گفت: شهرزاد کجاست؟
خاله مهربانو:
- با بابات رفت نماز بخونه. 
نیکی:
- ما هم میریم پس، بریم سودا.
دستم را کشید و بیرون رفتیم سجاده و چادرم را آورده بودم گفتم: من جانماز و سجاده‌ام تو چمدونه. 
نیکی:
- سخت نیست از داخلش دربیاری؟
من:
- نه اتفاقا روی لباس ها گذاشتم.
داخل اتاق شدیم نیکی به طرف کشوی میز بغل تختش رفت، چمدون را خواباندم زیپش را باز کردم سجاده‌ی ترمه زرشکی-سبزدرباری رنگم که مال مامان بود را به همراه چادر نمازش که رنگ زمینه‌اش صورتی ملیح بود و پوشیده از گل‌های صورتی پررنگ و سرخابی با جزئیات زرد در مرکز گل‌ها و برگ‌های سبز-سبزآبی در کنارشان؛ درآوردم و در چمدان را بستم ایستادم و همراه نیکی بیرون رفتیم و وارد هال شدیم.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت۱۴

وقتی وارد خانه می‌شوی، اولین چیزی که به چشم می‌خورد، تضاد بین عناصر سنتی و مدرن خانه است. دیوارها با گچ‌بری‌های ظریف و طرح‌های اسلیمی زیبایی پوشیده شده که با رنگ های طوسی روشن نقاشی شدن. این رنگ، فضا را دلباز و مدرن نشان می‌دهد، در حالی که گچ‌بری‌ها اصالت ایرانی رواحفظ کردند. کف خانه با موزاییک‌های رگه‌دارِ عسلی-طوسی پوشیده شده بود و دو دست فرش دوازده متری که ترکیبی از رنگ های سرمه‌ای-لاکی-سبزدرباری روی زمین بود.

مبلمان اصلی، ترکیبی از راحتی مدرن و زیبایی سنتی بود. یک کاناپه بزرگ و راحتی با روکش پارچه‌ای مخمل به رنگ طوسی روشن که دسته ها و پایه‌هایش قهوه‌ای سوخته بودند. سه مبل یک نفره، یک مبل دونفره و یک مبل چهار نفره‌ی دیگر به رنگ طوسی و چوب های قهوه‌ای سوخته هم بود و حس گرما و صمیمیت را منتقل می‌کرد. کوسن‌های مبل‌ها و کاناپه با پارچه‌هایی از جنس ترمه و ابریشم با طرح‌های سنتی و رنگ‌های قرمز گیلاسی و طوسی روشن، جلوه‌ی خاصی به مبل‌ها داده بود.

یک میز چوبی به رنگ قهوه‌ای سوخته با لبه‌ها و پایه‌های منبت‌کاری شده که رویش یک رومیزیِ کرم رنگِ زیبا بود و یک قندان بلور و چند شمع وارمر کوچک هم رویش قرار داشت.

دکوراسیون خانه جلوه‌ی زیبایی داشت؛ روی دیوارها، یک تابلوی وان‌یکاد، و چند قاب عکس تکی و خانوادگی ازشان دیده می‌شد. همچنین، چند آینه با قاب‌های منبت‌کاری شده که نور را منعکس می‌کرد و فضا را بزرگ‌تر نشان می‌داد.

این خانه، فضایی بود که هم حس آرامش و اصالت را به آدم دست می‌داد و هم نیازهای زندگی مدرن را برآورده می‌کرد. ترکیب رنگ‌های طوسی روشن، قرمز گیلاسی و قهوه‌ای سوخته، یک هارمونی زیبا و چشم‌نواز ایجاد کرده که هم مدرن بود و هم یادآور فرهنگ غنی ایران.

شهرزاد با چادر گل های بنفش به سر کنار سجاده‌اش نشسته بود و حاجی نبود جلو رفتیم نیکی پرسید: بابا کوش پس؟

شهرزاد به سمت‌مان برگشت و لبخندی زد گفت: رفتن وضو بگیرن الان میان. بشینید. 

جانماز و سجاده‌ام را پهن کردم و چادرم را سرم کردم کمی جمع کردم و نشستم. نیکی هم همین. یک دقیقه نکشیده بود که حاجی داخل آمد سر به طرفش برگرداندیم با دیدن ما لبخندی دندان نما زد و گفت: به به، بقیه فرشته های خونه مون هم که اومدند.

خندیدیم و از چه زمانی کسی مرا «فرشته‌ی خانه‌اش» ندانسته بود؟ نمی‌دانم… یعنی یادم نمی‌آید. 

حاجی آستین هایش را پایین داد و دکمه‌ی سر آستینش را بست. جلویمان ایستاد ماهم ایستادیم همراهش قامت بستیم.

نماز ظهر را خواندیم، با تسبیح شرابی رنگم درحال ذکر گفتن بودم که صدای آقا آرمان از کنارمان آمد:

- صبر میکردید منم بیام خب بابا.

سرهایمان به طرفش چرخید و نگاهش روی تک تک مان جرخید اما روی من کمی مکث کرد و بعد به تندی رو گرفت و حاجی را نگاه کرد. حاجی گفت: نماز عصر رو هنوز نخوندیم باباجان، بیا نماز ظهرت رو بخون تا ما نماز عصر رو شروع کنیم تو تموم کردی.

بدون حرفی جلو آمد جا نماز مشکی کوچکش را جلویش گذاشت و قامت بست. نگاهم را روی قامتش کشاندم؛ قدش را حدوداً می‌دانستم که صد و هشتاد و پنج است، هیکل درشت و ورزیده‌ای داشت و همیشه لباس هایش به خوبی او را قاب می‌گرفتند. پوستِ روشن، چشم های مشکی و ابروی پهن مشکیِ پرکلاغی داشت، لبانِ صورتیِ مایل به قرمز داشت و رنگ عادی‌اش بود، بینی استخوانی که در قسمت شیب بینیپاش کمی قوز وجود داشت. وسط ابروهایش بخاطر اخم هایی که داشت یک خط کوچک افتاده بود و به جد می‌توانستم بگویم از اخم های این مرد می‌ترسیدم! موهایش و لباس هایش همیشه‌ی خدا مرتب بود.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت۱۵

نگاهم را برداشتم و سرم را به پایین کشاندم، حدود پنج دقیقه‌ی بعد سلام داد و گفت: راستی بابا، عماد زنگ زد گفت غروب میاد این‌جا.

سر من و حاجی به سمتش چرخید حاجی ابروی راستش را بالا داد.

- نگفت برای چی میخواد بیاد؟

آقا آرمان:

- نگفت اما فکر کنم قراره بیاد سِودا خانم رو هم ببینه هم حرف بزنند.

تند گفتم: من حرفی ندارم باهاشون بزنم!

هردو به سمتم چرخیدند که گوشه‌ی لبم را گزیدم، آخ دختره‌ی خل این چه وضعش است آخر؟ تکه تکه گفتم: یعنی… منظورم اینه که… خب آخه چیزی ندارم که بگم… شما مگه خودتون بهشون نگفتید حاجی؟

حاجی سر تکان داد گفت: بهش گفتم همون دیشب که بعد از رفتن مون توی راهرو دیدمش. اما الان نمی‌دونم درمورد چی میخواد حرف بزنه.

آقا آرمان نگاهش را به حاجی داد بعد با انگشت کوچکش بالای هشتیِ ابرویش را خاراند.

- حالا به نظرم عجله نکنیم، صبر کنیم بیاد شاید اصلا خودش حرف مهمی داشته باشه.

حاجی سر تکان داد گفت: آره بابا، پاشید نماز عصر و بخونیم دیر شد حاج خانم هم الان صداش درمیاد.

همگی ایستادیم قامت بستیم و اقتدا کردیم. نماز عصر را خواندیم سجاده‌ها را جمع کردیم سر جایشان قرار دادیم و به کمک خاله مهربانو رفتیم. سفره توسط حاجی و آقا آرمان پهن شد پا سفره‌ای‌ها را که سبزی و ترشی و سالاد شیرازی بود را چیدیم، خاله مهربانو خطاب به شهرزاد گفت: مادر زنگ بزن ببین چرا آریان نیومد پس؟

شهرزاد:

- چشم، الان زنگ می‌زنم بهش.

از آشپزخانه بیرون رفت تا به همسرش زنگ بزند، نوشابه‌ی مشکی و دوغ را از داخل یخچال بیرون آوردم و به طرف در آشپزخانه رفتم که همزمان شد با او که قابلمه‌ی گوشت کوبیده درون دستانش بود، تندی خود را عقب کشیدم گفتم: بفرمایید شما برید.

نگاهش را به نوشابه و دوغ درون دستم داد گفت: نه اول شما بفرمایید.

- شما وسیله‌ی توی دست‌تون سنگین تره، بفرمایید!

وقتی دید نمی‌روم سر تکان داد و با یک «بیخشید» بیرون رفت.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت۱۶

پشت سرش رفتم، وسط سفره قرار دادم و او قابلمه را کنار سفره گذاشت برگشتیم آشپزخانه نیکی بشقاب و قاشق‌ها را برد و من هم نان‌های سنگک را‌. برگشتیم که برویم شهرزاد و آریان همراه همدیگر داخل شدند سرجایمان ایستادیم آریان با دیدن من و نیکی لبخند زد سلام کردیم گفت: سلام خواهرجان… سلام سودا خانم خوش اومدید، خوبید خداروشکر؟

لبخندی زدم:

- ممنونم ازتون بهترم.

آریان:

- الحمدالله!

نیکی دست دور گردنم انداخت گفت: آقا آریان حالا شدیم دو تا خواهر و دختر تو خونه، تو و آقا آرمان باید حواستون زیاد باشه… زنتم باید حواسش باشه… مُلتَفِتید که؟

شهرزاد:

- آخه یکم خواهر شوهر بازی درآوردن و بدجنس بودن هم بلد نیستی دلم خوش باشه بهت!

آریان:

- کیه که بدش بیاد دوتا خواهر داشته باشه؟

لبخند معذبی زدم گفتم: خیلی ببخشید من یکم هنوز خجالت می‌کشم! 

آریان ابروهایش را بالا کشاند گفت: عیب نداره خواهرجان، بلاخره حق داری هرکسی جات باشه خجالت می‌کشه اما نه برای چیزی که دست خودش نیست. شما خودت نخواستی که این اتفاق‌ها بیوفته درسته؟ خدای بالاسرمون دید داری اذیت میشی گفته بزار اینهمه صبرش رو جبران کنم. 

از تفسیری که کرد بغض کردم، خدا اذیت شدن هایم را دیده بود و صبرم را جبران کرده بود؟

خاله مهربانو و حاجی و آقا آرمان از آشپزخانه بیرون آمدند و سلام علیک کردند و خسته نباشید گفتند، آریان پیشانی مادرش را بوسید با پدر و برادرش هم دست داد. با تعارف های خاله دور سفره نشستیم و بعد از تُقس کردن میان‌مان و شروع کردن حاجی، پشت سرش ما شروع به خوردن کردیم. در سکوت ناهارِ لذیذ و خوشمزه‌مان خورده شد بعدش سفره را جمع کردیم ظرف‌ها را سه نفری شستیم. خاله مهربانو کنار مردهای زندگی‌اش نشسته بود و هم صحبت‌شان شده بود. شهرزاد چای دم کرد و ریخت بعد از تموم شدن شستن ظرف به هال برگشتیم چای خوردیم بعد از استراحت کوتاهی به اتاق نیکی برای جا به جایی وسایل رفتیم. نیکی دست کمر شد گفت: خب بیاید نظر بدید چیکار کنیم؟ توی کمد دیواری بزاریم یا همین کمد عادی؟

نگاه بین آن دو چرخاندم.

- برای من فرقی نمی‌کنه.

واقعاً هم فرق نمی‌کرد، شهرزاد نگاهش را به کمد دیواری داد.

- ببین نیکی به نظرم خب کمد دیواریت که به نسبت بزرگه، بیا دو بخشش کنیم یه بخشش لباس و وسایل های تو که آویزون کردنی هست باشه یه بخشش هم برا سودا.

نیکی متفکر سر تکان داد. 

- هوم، آره میشه… باریکلا!

جلو رفت و دو در کمدش را باز کرد، یک کمد دیواری که میله داشت و چند دست لباس های مختلف به چوب لباسی آویزان بود. همه را با دست به یک سمت هدایت کرد، یکی از زیپ های چمدان را که درونش آویز لباس‌هایم را گذاشته بودم باز کردم و بیرون آوردم شهرزاد از دستم گرفت گفت: خیلی سرخابی دوست داری آره؟

رنگ آویزلباس سرخابی بود.

- آره رنگ موردعلاقم هستش، رنگ های دیگه ای هم دوست دارم. مثل رنگ های درباری و رنگ های پاستیلی.

نیکی:

- منم همین دقیقاً، خیلی قشنگن.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت۱۷

زیپ اصلی را باز کردم شهرزاد گفت: خب اینجوری کنیم الان که، سودا لباس دربیاره بده من درستش کنم بعدش بدم نیکی آویزون کنه. 

قبول کردیم، نیکی اما اول به سمت پنجره رفت یک درش را باز کرد و بعد به طرف در رفت و در را بست، گفت: دربیارید روسری هاتون رو راحت باشید.

من شال و شهرزاد روسری‌اش را درآورد و بعد به همان روندی که شهرزاد پیشنهاد داد لباس های آویزان کردنی و شال و روسری‌هایم را این‌گونه انجام دادیم. لباس های تا کردنی و تو خانه‌ای را هم نیکی دو کشو برایم خالی کرد و به من اختصاص داد. وسایل روی میز آرایشی‌اش را به طرف راست قرار داد و وسایل من را هم در سمت چپش. اینها همگی حدود سه ساعت وقت برد. خسته و کوفته نشستیم روی زمین نیکی روی زمین دراز کشید.

- آخیش مامان جان، خسته شدم.

گفتم: دستتون درد نکنه.

نیکی سرش را به طرف ما گرداند گفت:

- ولی خیلی خوبه ها، دوست بچگی‌هات یهو بیاد هم اتاقیت بشه. 

آرام خندیدم گفتم: دست روزگار اینجوری چرخوند دیگه. منم فکر نمی‌کردم یه روزی اینجوری بشه.

من و شهرزاد پایین تخت نشسته بودیم و نیکی جلوی پایمان دراز کشیده بود شهرزاد به سمتم چرخید دستش را روی لبه‌ی تخت گذاشت و سرش را روی دستش قرار داد گفت: چی شد که اینجوری شد سودا؟

آهی از گلویم برخاست.

- چی شد که… بابا صاحب یه هلدینگ تجاری بود، با یه کسایی در رفت و آمد بود که اسمشون رو بگم باورت نمی‌شه. از یک جایی به بعد با یه آدمی شریک شد که هیچوقت نفهمیدم کی بود اما خیلی ازش تعریف می‌کرد تو خونه‌مون یکسره ازش حرف بود، این که دارم میگم مال زمانی هستش که من حدود دوازده سالم بود یعنی مال دهه سال پیش. من سوگولی بودم تا قبل فوت مامان. اولش همه چی خوب شد اما دیدیم به مرور همه چی داره عوض میشه، بابا داره تغییر خلق و خو پیدا می‌کنه، یکسره تو فکره تا میاد خونه می‌ره تو اتاق بیرون نمیاد. مامان می‌رفت دنبالش اما یهو صداشون بالا می‌رفت. اولین باری که جلوی من دعواشون شد رو هیچوقت یادم نمیره تا یک هفته بی‌اختیاری ادرار داشتم از ترس. اول حالیشون نشده بود که منی هم هستم، بعد که صدای گریه‌ی منو شنیدن متوجه حضور من شدن و اومدن پی من. بابا ناراحت شده بود و مامان سرزنشگر نگاهش میکرد. اما خب اولین بار و آخرین بار نبود، بارها جلو چشمم دعوا کردن و من پناه بردم به اتاقم دستام و گذاشتم روی گوشم تا نشنوم صداشون رو. بابا روز به روز تغییر قیافه و خلق و خو می‌داد یعنی بداخلاق تر می‌شد زیر چشماش گود شده بود اصلا اوضاع مناسبی پیدا نکرده بود. یه روز اومد خونه من خواستم برم زود بغلش کنم اما با حال نامناسبش رو به رو شدیم مامان ازش پرسید:

- چی‌شده کامران؟ این چه حالیه داری؟ 

بابا فقط یه جمله گفت:

- پلیس ها دنبالم هستند! 

مامان کم مونده بود سکته کنه، منم ترسیده بودم، مامان ازش پرسید چرا؟ چیشده؟ چیکار کرده مگه که دنبالشن؟

بابا گفت: شریکش با جعل اسناد هلدینگ و زده به اسم خودش و برای بابا پاپوش دوخته، که انتقال غیرقانونی پول انجام داده و یکسری جعل اسناد مالی و فاکتورهای صوری به اسمش خودش انجام داده و از بابا شکایت کرده.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت۱۸

شهرزاد با چشم‌های گرد شده سر از روی دستش برداشت و گفت: خب؟ بعدش چیشد؟ خانواده های مامان بابات چیزی نفهمیدن؟

- مامان و بابا دختردایی پسرعمه بودن و اصالتا مال مشهد. یه عمه داشتم و یه دایی که اونا هم باهم ازدواج کرده بودند. نه یا ده سالم بود، یه روز همگی باهم اومده بودن اینجا پیش‌مون عمم اون موقع باردار بود با ماشین اومدن بودن خانواده مامان و خانواده بابا با یه ماشین اومدن عمم و داییم هم با یه ماشین دیگه. موقعی که می‌خواستند برگردن داییم به هوا عمه زودتر رفتند. موقعی که خانواده مامان و بابا داشتن برمیگشتن مشهد، تو جاده یهو ترمز می‌برن و از قضا از رو به روشون یه ماشین دیگه هم میاد یه ماشین پر از پسر که زهرماری خورده بودن. ماشین ها به همدیگه برخورد می‌کنه و همه‌ی اعضای داخل هردو ماشین درجا فوت می‌کنند چون خیلی شدید بود.

قیافه‌اش وا رفت. 

- عمه و داییت چی؟

- عمه تو هفت ماهگی زایمان کرد و افسردگی پس از زایمان گرفت دایی پیش مشاور و روانشناس های متعدد بردش تا یکم حالش بهتر شد. تصمیم به خارج رفتن گرفتن و بعد از سالگرد رفتند، و تا جایی که یادمه از چهارده یا پونزده سالگی به بعدم دیگه نیومدند ایران و ندیدم شون.

شهرزاد:

- یعنی از اینکه مامانت فوت کرده خبر ندارن؟

به عنوان «نه» سر تکان دادم که ماتش برد لبخند تلخی زدم گفت: بقیه‌ش چیشد؟

- بقیه‌ش هم پلیس بلاخره تونست بابا رو بگیره. مامان به خیلی شخصا رو انداخت خیلی این در اون در زد با کلی عجزولابه و ضجه و مدرک جور کردن تونست پرونده بابا رو کمتر کنه و با وثیقه بابا رو آزاد کردند. بابا اومد بیرون با چند تا طلبکار رو به رو شد تا اینکه با یه تیم نزول و این چیزا رو به رو شد و معتادش کرده بودن. که مامان وقتی اینو فهمید سکته کرد. اون روز مدرسه بودم اومدم خونه دیدم هیچکس نیست اومدم اینجا هرچی در زدم کسی در رو باز نکرد دوباره داشتم برمی‌گشتم خونه‌مون که یکی صدام کرد برگشتم دیدم داداش آریان بود، اون موقع فکر کنم هنوز خواستگاریت هم نیومده بودند. گفت باید بریم بیمارستان دلم گواه بد میداد رفتیم بیمارستان به پرستار اسم و فامیلی مامان رو داد پرسیدم: مامانم اینجاست؟

فقط در جوابم سر تکون داد یهو پرستار گفت: این خانم منتقل شده به سردخونه همراه هاش هم رفتن اونجا تحویل بگیرن. 

به محض شنیدنش روح از تنم رفت، اما چون بهم شوک وارد شده بود هیستریکی خندیدم درحدی که اشک از گوشه چشمام روون شده بود صدای خاله و نیکی رو شنیدم وقتی برگشتم با چهره های گریون شون مواجه شدم گفتم: خاله اینا چی میگن؟ اصلا شماها چی میگید؟ مامان من برا چی باید اینجا باشه؟ برا چی الان باید توی سردخونه باشه؟

بعد رو به خاله گفتم: خاله مامان همین امروز صبح برام لقمه آماده کرد بردم مدرسه، مامان حالش خوب بود خاله به خدا.

خاله اومد جلو بغلم کرد و انقدر جیغ کشیدم و گریه و زاری کردم از هوش رفتم. وقتی به هوش اومدم مامان و دفن کرده بودن و من حسرت به دل برای دیدنش موندم. بابا هم دیگه اون بابای قبل نبود و نشد تا الان.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت۱۹

شهرزاد خود را جلو کشاند دست دورم حلقه کرد سرم را به سمت شانه‌اش هدایت کرد گفت: طفلکِ من!

نیکی آرام خندید و من هم لبخندی زدم گفتم: اما خب فعلا انگاری توی آرامشم.

نیکی چشمانش را بین ما رد و بدل کرد.

- اما پلیس بازم دنبال باباته سودا.

به دو طرف سر تکان دادم گفتم: برام هیچ اهمیت نداره که چه اتفاقی قراره براش بیوفته. همون‌جوری که براش مهم نبود و بخاطر وسایلای مصرفش منو زیر دست و پاش له کرد‌.

صدای دو تقه‌ای که به در زده شد باعث شد سر به سمت در بچرخانیم، نیکی بلند گفت: بله؟

صدای خاله مهربانو از پشت در آمد و در همزمان باز شد:

- منم. 

نیکی تند نشست و همزمان به احترامش ایستادیم که خاله سینی چای به دست داخل شد گفت: چرا بلند شدید؟ بشینید خسته اید. تموم شد کارتون؟

نیکی جلو رفت سینی چای و مخلفاتش را از دست خاله گرفت گفت: بلی مامان خانم تموم شد خداروشکر. 

خاله لبخندی زد گفت: خیلی هم عالی. 

من:

- ازتون خیلی ممنونم که منو به خونه تون راه دادید، اگر شما نبودید نمی‌دونستم باید چیکار کنم. 

خاله:

- نزن این حرف رو، با نیکی برای من چه فرقی داری مگه؟ بلکم عزیزتر. 

و بعد با زدن چشمکی به من، نیکی را نگاه کرد که نیکی با خنده گفت: بله، نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار. 

چهار نفری خندیدیم و شهرزاد گفت: بیاید بشینی مامان جون. 

خاله به سمت ما و تخت آمد اما با دیدن عکس مامان و من، و خودش و نیکی روی میز به سمت قاب عکس رفت قاب را از روی میز برداشت و خیره شد به عکس‌ دستش را به سمت صورت مامان برد و از روی عکس نوازشش کرد. آهی از اعماق وجودش کشید عکس را به سینه‌اش چسباند گفت: چقدر دلم براش تنگ شده. 

بعد به طرف ما چرخید و با همان قاب عکس به سمت‌مان آمد لبه ی تخت نشست و ما پایین پایش نشستیم، نیکی گفت: یکم از خاله میگی مامان؟

خاله عکس را روی پایش گذاشت و باز در سکوت خیره شد، حال خاله را به خوبی می‌توانستم درک کنم چون که هردو یک درد را داشتیم، من زندگی‌ام را از دست داده بودم و او خواهر، دوست قدیمی و محرم اسرارش را!

بعد از چند دقیقه سکوت گفت: پنج سال و نیم گذشته؛ شاید هم نزدیک شش سال. از یک جایی به بعد دیگه زمان برام عدد دقیقی نداره. دقیقا از همون روزی که توی بیمارستان از زبون دکتر خبر رفتنش رو شنیدم، انگار عقربه‌های زندگی کندتر و سنگین‌تر حرکت می‌کنه. دکتر گفت سکته‌ی قلبی بود؛ یک لحظه‌ی کوتاه، یک درد ناگهانی، و بعد سکوت.

نگاهش را به ما داد:

- اما برای من اون لحظه هنوز که هنوزه تموم نشده و هیچوقت نمیشه. هنوز داخل جایی از تاریخ عمرم وایستادم که از دستش دادم. همون‌جایی که باور نمی‌کردم قلبی که این‌همه برای زندگی، برای مهربونی، می‌تپید و هیچ دشمنی رو هیچوقت نذاشت بهش راه بده بتونه انقدر ناگهانی از حرکت بایسته.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت۲۰

نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

- سارا برام فقط یک دوست نبود. سارا بخشی از زندگی من بود که باهاش بی‌هیچ توضیحی می‌تونستم خودم باشم. کسی که نیمه‌ی جمله‌هام رو می‌فهمید، خنده‌هام رو کامل می‌کرد و حتی سکوت‌هام رو هم ترجمه می‌کرد. هنوز هم گاهی توی کوچه میرم یا توی خیابون که راه می‌رم، ناگهان یه خاطره‌ای مثل نسیم آروم از کنارم می‌گذره؛ خنده‌های بی‌دلیل‌مون، قدم‌زدن‌های طولانی‌مون، حرف‌هایی که یه وقت ها تا نیمه‌های شب ادامه پیدا می‌کرد. ما با ساده‌ترین چیزها هم بهانه‌ای برای شاد بودن پیدا می‌کردیم. اون روزها فکر می‌کردم این لحظه‌ها همیشه خواهند بود. هیچ‌وقت تصور نمی‌کردم روزی برسه که همه‌ی اون‌ها فقط توی حافظه‌ام زندگی کنند. گَه‌گاهی هنوز که هنوزه ناخودآگاه می‌خوام چیزی رو براش تعریف کنم مثل یک خبر، خاطره، یا حتی یک دلخوری و شادیِ کوچیک اما یکهو مثل تلنگر یادم میاد که سارا؟ سارا دیگه نیست، سارا من و دخترش رو تنها گذاشته! یادم میاد که فاصله‌ی بین من و سارا دیگه با یک تماس یا دیدار پر نمیشه. اونوقته که یک غم بزرگ و عمیق، یک سکوتی عجیب توی دلم میشینه؛ سکوتی که فقط اسم سارا رو در خودش تکرار می‌کنه.

با حس شوریِ دهانم به خودم آمدم دست زیر چشمانم کشیدم و صحبت های خاله مهربانو عجیب واقعیتِ نبودنش را یادآوری می‌کرد. من و خاله هردویمان دردمان شبیه هم بود، حرف هایمان هم همین. خاله دستش را به طرفم آورد دستم را درون دستش گرفت گفت:

- اما با تمام این دلتنگی‌ها، حضورظ از زندگیم پاک نشده. سارا توی خاطراتی هستش که با لبخند به یادشون میارم. همیشه برام زنده‌است؛ یکسری عادت‌ها ازش یاد گرفتم، یکسری جمله‌ها بهم گفته که هنوز با همون لحنی که سارا می‌گفت تو ذهنم تداعی میشه. مرگ فقط تونصت حضور سارا رو از پیش من و از این جهان بگیره، اما نتونست جای سارا رو را از قلب من برداره. بعضی آدم‌ها حتی بعد از رفتن هم توی زندگی ما ادامه پیدا می‌کنند؛ درست مثل سارا برای من. و من هنوز، بعد از این همه سال، وقتی اسمش رو توی دلم صدا می‌زنم، حس می‌کنم جایی از دوردست‌ها، دوستی قدیمی‌مون، خواهرانه‌هامون با همون سخاوت و بخشندگی و مهربونیِ همیشگی لبخند می‌زنه.

لبخندی خوشحال زد، هم چشمانش خندید هم لبانش:

- دسته گلش و هم گذاشت برای من یادگاری که غم نبودش برام کمتر نمود پیدا کنه. که بشه دختر خودم، بشه خواهر نیکی و پسرها!

لبخندی زدم گفتم: نمی‌دونم اگر شما نبودید باید چیکار میکردم.

خاله به سمت چای‌اش دست دراز کرد و گفت: بخورید دخترا یخ کرد که!

چای برداشتیم و با قند، خاله یک جرعه از چای‌اش نوشید گفت: نمی‌خوای به داییت اینا زنگ بزنی؟

دستم را دور لیوان حلقه کردم، داغ بود و گرمایش از کف دستم به رگ هایم نفوذ می‌کرد، ابرو درهم کشیدم.

- نه خاله، اینهمه سال زنگ نزدن به خبر بگیرن، بگن حالتون چطوره؟ مگه میشه آدم ها از خواهر و برادرشون خبر نگیرن خاله؟

خاله مهربانو:

- من میگم زنگ بزن بهشون، اونا بی‌معرفتی کردن تو نکن، خب؟

بهانه آوردم:

- شماره‌شون رو ندارم خاله.

و با طرز نگاهش فهمیدم که خر خودم هستم!

ویرایش شده توسط خانوم سین
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...