رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

«به نام خداوندی که به انسان عقل عطا کرد»

نام رمان: شناسنامه‌ی قیرگون

نام نویسنده: روشنا اسماعیل زاده

ژانر: اجتماعی، تراژدی، عاشقانه 

خلاصه: این قصه رنگ ندارد؛ حتی سیاه هم نیست! دختری به نام راز که شناسنامه‌اش را به راحتی با رنگی مشکی خط می‌اندازد. اما این وسط همه چیز رنگ ابهام دارد و اتفاقاتی می‌افتد که سرنوشت او را تغییر می‌دهد. راز با آدمی ملاقات می‌کند که نمی‌داند باید آرزو کند او را نمی‌دید! دست تقدیر واقعا برایش چی چیزی چیده است؟

مقدمه:

- ( طفلی تو که من صاحب، تاریکی زندانتم

تاریک تر من چون که من چند ساله زندانبانتم

چند وقته فکر رفتنی، اما تعلل می‌کنی.

چند ساله می‌رنجونمت، اما تحمل می‌کنی

بارون شدی، بند اومدی، غمگین شدی، لاغر شدی

انقد سوزوندم تورو، تا این که خاکستر شدی

اصرار من بیهوده بود، خاکسترت با باد رفت

من سوختم تا سوختم، خاکسترم از یاد رفت )

«زندانبان | چاووشی»

سخن نویسنده: 

سلام خدمت شما خوانندگان عزیز که منت بر سر بنده گذاشتید و همراه‌من شدید. 

خواستم فقط یک راهنما برای روند رمان بزارم.

«***» این ستاره ها در رمان بنده به معنی بازگشت به گذشته یا بازگشت به زمان حال است. 

ممنون از توجه شما امیدوارم از این رمان لذت ببرید.

لینک صفحه نقد:

 

معرفی-و-نقد-رمان-شناسنامه-قیرگون-

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 4
  • آتیش 2
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت یک

 

_ آقای دکتر کِی می‌تونیم ببریمش خونه؟ 

 

می‌شنیدم اما نمی‌خواستم بشنوم! از این صدا ها متنفر بودم، از شلوغی بیزار بودم، نور خورشید تمام توانش را برای تابیدن به اتاق مسخره‌ی سفید رنگ گذاشته بود. حتی از خورشید هم اوقم می‌گرفت.  

 

_ سِرمش تموم شه مرخصه! فقط مراقب باشین تنهاش نزارین، حتما دارو هایی که دادم رو مصرف کنه. 

 

لعنت به تو دکتر که چنین نسخه‌ی مسخره‌ای به زبان می‌آوری و این‌ها را به جان من می‌اندازی! همان قرصت رو بنویس و راهت را بکش و تنهایم بگذار، این زن را هم اگر ببری تا آخر عمر ناچیز ام دعایت می‌کنم. 

 

_ ممنونم. 

 

پلک هایم را محکم تر به هم فشار دادم تا حتی یک ثانیه هم به بیدار بودنم شک نکند و سعی‌اش را برای به کار گیری اعصابم و حرف زدن نبینم. اما او مگر منتظر نگاهم بود؟ همین که گوش هایم باز بود خیالش را برای حرف زدن راحت می‌کرد. 

 

_ ببین چه به روز خودت و ما آوردی! 

 

صدایش گرفته بود، لابد گریه کرده است، شاید هم هنوز گریه می‌کند. فقط خدا می‌دانست چقدر از این آدم که مرا زود به این مکان دیوانه‌کننده آورده بود متنفر بودم. 

 

_ کاش زمانی که تو رو باردار بودم خدا جونم رو می‌گرفت و این روز رو نمی‌دیدم. کاش خدا لعنتت کنه دختره‌ی احمق، کاش مادر نبودم میزاشتم بمیری و خودمو اون بابای بدبختت رو راحت می‌کردم. 

 

سپس صدای برخورد پشت هم دستی به گوشم طنین انداخت. می‌دانستم طبق عادت کف دستش را به قفسه سینه‌اش می‌کوبد و نفرین می‌کند. مگر کار دیگری هم بلد بود؟ 

 

_ آبرو که برامون نزاشتی، خدایا من چه گناهی در حقت کردم که اینو تو دامن من انداختی؟ 

 

صدایش خفه شده بود، شبیه کسی که دستش را روی دهانش می‌فشرد و لب به سخن گفتن باز می‌کند. 

دلم می‌خواست توان مقابله با او را داشتم تا می‌گفتم« پس چرا نجاتم داده ای لعنتی؟» اما نتوانستم رمقی در خودم برای هم حرفی با او پیدا کنم. 

 

دقایقی صدایش گوشم‌هایم را رها کرد، لای پلکم را باز کردم که با جای خالی‌اش مواجه شدم. 

چشم‌هایم را کامل باز کردم و به سرمی که پشت دست راستم را اسیر کرده بود زل زدم. 

اتاق از تخت هایی با روکش ابی لبریز بود، ان‌قدر که احساس خفگی را در خودم حس می‌کردم. هیچکس ساکت نمی‌شد! 

به لباس های تنم نگاهی انداختم، با همان تیشرت مشکی و شلوار گرمکن طوسی ما را به این‌جا آورده بودند. پوزخندی ر‌وی لبانم نقش بست، دم خروس را باور می‌کردم یا قسم حضرت عباس را؟ 

آخر عجله داشتن برای آوردنم یا می‌خواستن بمیرم؟ 

با ورود پدرم به داخل اتاق، همه‌ی وجودم چشم شد و به او زل زد. 

کمر خم شده‌اش را دیدم و غم عالم در دلم جا خوش کرد. من که می‌خواستم بروم تا او این چنین سرافکنده نباشد، پس چرا نمی‌شد؟ چرا نمی‌گذاشتند؟ 

 

_ بابا جون بهتری؟ جاییت درد نمی‌کنه؟ 

 

این صدای شکسته متعلق به پدر من بود؟ این صورتی که ریش هایش و کنار شقیقه‌هایش سفید شده بود به پدر من تعلق داشت؟ 

گذر زمان کمی موهایش را کم پشت و صورتش را چروک کرده بود اما سپیدی موهایش برای مدت طولانی‌ای نیست، از غم دختر احمق‌اش است. 

لبان نازکم را چندین بار با زبان تر کرده‌م تا جوابش را بدهم اما صدایم را پیدا نمی‌کردم. چشم‌های مشکی بی فروغش با مهربانی مرا نظاره می‌کرد. در انتهای آن گودال مشکی غم بسیاری نهفته بود که از جلوی دیدگانم محو نمی‌شد. 

 

_ چرا این کارو کردی دخترِ بابا؟ 

 

هنوز هم برایش « دخترِ بابا» بودم؟ کدام دخترِ بابا؟ مگر دختر بابا با پدرش این‌گونه می‌کرد که صدایش این‌طور بلرزد؟ مگر دختر بابا زندگی همه را به آتش می‌کشید؟ 

مگر دختر بابا در کمال حماقت هنوز هم دنبال صدای قدم های فردی بود که نباید این‌جا حضور می‌داشت؟ 

پدر از انتظار کشیدن برای شنیدن صدایم خسته شد، روی صندلی پلاستیکی آبی کنار تختم نشست و دست سالمم را در دست گرفت. 

 

_ برات نوبت روانشناس می‌گیرم تو خوب می‌شی بابا! 

نتوانستم جلوی نشستن پوزخند لبم را بگیرم. 

 

روانشناس؟ با کدام‌پول می‌خواست هزینه های سنگین تراپیست را بپردازد؟ آن هم برای چه کسی؟ منی که در اولین فرصت مجدداً از زیر بار زندگی شانه خالی می‌کردم؟ 

 

_ چرا انقدر چشمای خوشگلت بی رنگه بابا؟ چرا انگار دارم به یه گودال نگاه می‌کنم؟ 

 

سپس نتوانست جلوی ریزش قطره اشک سمج را بگیرد. بغض امانش را بُریده بود هر کلمه ای که به زبان می‌اورد آب دهنش را قورت می‌داد تا من متوجه بغضش نشوم. 

 

از این‌که او همچنان مرا دوست داشت، متنفر بودم! کاش مثل مادرم نفرینم می‌کرد، از خدا گله می‌کرد که چرا زمانی که در بطن مادرم بودم جانم را نگرفته بود. 

 

اما پدر این‌گونه نبود، پدر فقط پدری شکسته بود که فشار زندگی او را از پا در آورد. پدر دیگر دغدغه اش گرانی گوشت و مرغ و فراهم کردن مایحتاج خانه و … نبود، حال دغدغه پدر فقط جان همان دخترِ بابای احمق بود. 

 

_ چرا این کارو کردی پرنسس؟ نمی‌خوای باهامون یک کلمه حرف بزنی؟ دارم دیوونه میشم بابا. 

 

سپس سرش را روی دستم گذاشت و زار زد. نگاهم را از او گرفتم و سرم را چرخاندم. نگاهم آسمان آبی پشت پنجره را نشانه گرفته بود. نمی‌خواستم خورد شدن غرور پدرم را ببینم! کاش چهاردست داشتم‌و‌گوش هایم را می‌پوشاندم. من به اندازه کافی خسته بودم. از شنیدن، از دیدن کلافه بودم.

 

با آمدن پرستار برای در آوردن سرمی که نفهمیدم کِی به اتمام رسید، پدر خودش را جمع و جور کرد و از جایش بلند شد. تکانی به پیراهن مردانه طوسی و شلوار پارچه‌ای مشکی اش داد و پشت پرستار در انتظار در آوردن سوزن سرم از دستم قرار گرفت. 

 

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 3
  • تشکر 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت دوم

 

 

&&&

بشقاب را به سمت دیوار پرتاب کردم و‌ به سمت گلدان حمله ور شدم، گل هایی که روزی با دستان خودم کاشته بودم با گلدان به سمت دیوار کشیده شد. مادرم با گریه و ترس جیغی کشید و برای مقابله کردن با من، به سمتم دوید.  

 

_ بسه، بسه! 

 

پشت هم فریادم در اتاق پخش می‌شد. خواستم به سمت آینه‌ی روی میزم بروم که مادر جلویم را گرفت و بازو هایم را اسیر دستانش کرد. محکم تکانم داد و فریاد زد:

 

_ چیکار می‌کنی؟ می‌فهمی داری چه غلطی می‌کنی؟ 

 

اما من نمی‌فهمیدم! اگر می‌فهمیدم مادرم را به سمت تخت که در موازات میز قرار داشت هُل نمی‌دادم و آینه‌ی اتاقم را به سمت سرامیک های کف اتاق سوق نمی‌دادم. 

 

آینه با صدای مهیبی هزار تکه شد و برای لحظه‌ای سکوت را به همراه خودش به ارمغان آورد. 

مادر مبهوت، به آینه‌ی شکسته زل زد. کنار آینه شکسته نشستم و تکه‌ای را برداشتم این‌بار مادر فرز‌ تر از من عمل کرد و شیشه را از چنگالم بیرون کشید. 

با پخش شدن صدای سیلی در اتاق، ناباور به او چشم دوختم که با گریه نالید: 

 

_ الهی بمیرم و از دست تو راحت شم؛ چه مرگته؟ ها؟ چرا داری با من این کارو می‌کنی؟ 

 

سپس با هق_هق اتاق را ترک کرد. سمت چپ صورتم می‌سوخت کنار میز نشستم و زانو هایم را در آغوش گرفتم. 

به تصویر خودم درون تکه آینه‌ای که کنارم افتاده بود زل زدم. 

صورتی سفید که از اثرات بیش از حد اصلاح نکردن به کدری میزد. ابرو های کلفت، چشم‌هایی که جز دو‌گودال ژرف مشکی هیچ چیزی در آن دیده نمی‌شد، بینی‌ای که سال پیش زیر تیغ جراحی رفته بود و لب‌های نازکی که حال به کبودی میزد. موهایم که خودم با دستان خودم آن را‌ کوتاه کرده بودم و حال به رنگ شب و اصلی خودش برگشته بود را از صورتم کنار زدم و شروع به کندن پوست های اضافه لبم کردم. طولی نکشید که در افکارم غرق شدم. 

 

در خاطراتی که زیاد دور نبود، دختری که اگر آرام بود هیچ وقت افسرده نبود! این دختر درون آینه با دختر خاطرات من تفاوت کلانی داشت. 

 

ناخواسته به سال ها پیش سفر کردم، به خاطراتی که هر چه از آن ها بیشتر فرار می‌کردم بیشتر به آن نزدیک می‌شدم. 

 

****

 

با ضربه‌ای که نهال به پهلویم وارد کرد، حرصی سر از جزوه‌ام بلند کردم و برای هزارمین بار به او زل زدم با چشم و ابرو به جلو اشاره کرد و با شیطنت گفت:

 

_ حلقه تو دستش رو بیین! همچنین هم جدی حرف میزنه انگار نه انگار دیشب چه خبر بوده، چرا شیرینی نخریده؟ نمی‌خواد اعلام کنه؟ 

 

از صبح بار ها این جملات را به زبان آورده بود و مرا دیوانه کرده بود. حرصی تره‌ای از موهای قهوه‌ای رنگ شده ام را که بزور خودش را از مقنعه بیرون انداخته بود، پشت گوشم انداختم و زیر لب نالیدم:

 

_ صدبار پرسیدی هر صد بار گفتم‌چیکار کنه بندری برقصه؟ من خودم خواستم کسی تو دانشکده ندونه تا از نگاه ها فرار کنم. بعدشم ما که هنوز عقد نکردیم!

 

سپس نگاهم را به سمت جلو کلاس چرخاندم و به کوروش زل زدم. با آن کت اسپرت سبز تیره و شلوار پارچه‌ای مشکی جذاب بود. مردی که دیشب با خانواده اش در خانه ما، مرا نشان کرده و الان نامزدم بود. 

 

کوروش سی و دو ساله که استادم بود و بعد از شش ماه شرکت در کلاسش گفته بود از من خوشش آمده و می‌خواد خدمت خانواده ام برسد. 

من هم چون اصلا در باغ عشق و عاشقی نبودم، قضیه‌ را برای مادرم تعریف کردم. 

 

مادرم نه انسان با درک و تحصیل کرده ای بود، نه می‌دانست باید چه واکنشی نشان دهد. فقط پرسید «پولدار است؟» «پدرش چه کاره است؟» « خانه و ماشین دارد؟» و چون جواب من به سوالاتش «بله» بود شروع کرد به نصیحت کردن ام که همه چیز پول است؛ پول که باشد مرد اخلاق دارد، پول که باشد لباس و خوراک خوب فراهم است؛ پول که باشد می‌توان زندگی کرد بدون پول باید مُرد! 

 

من در جواب گفتم من که دوستش ندارم! او گفت « از قیافه‌اش بدت می‌آد؟» کمی اندیشیدم، نه چهره‌ای دلنشین داشت. چشم های قهوه‌ای و موهایی که بغل هایش کوتاه تر از وسطش بود، بینی‌ای معمولی و تقریبا عقابی، لب های نازک که به لطف ریش و سیبیل‌اش به راحتی قابل رویت نبود. قدش از من بلند تر بود و هیکل معمولی داشت، مردی کامل بود. حال که فکر می‌کردم از چهره‌اش بدم نمی‌آمد! 

 

این گونه شد که او به همراه پدر و مادرش به خانمان آمد بعد از صحبت با پدر و مادرم و رضایت آن ها، من هم یک هفته فرصت خواستم تا مثلا ناز کنم. 

 

آخر یکی از هم کلاسی هایم برایم تعریف کرده بود که برای خواستگاری اش چنین کاری کرده، من هم خواستم بگویم بلدم! 

دیروز مهلت هفت روزه من به پایان رسید و با اعلام جواب مثبتم که حرف های مادرم در تصمیم گیری بی‌تاثیر نبود، حلقه ای در دست چپم انداخت. 

 

او هم برای اعلام تعهدش به من، امروز صبح با حلقه وارد کلاس شد. 

_ خسته نباشید برای هفته آینده کسانی که کنفرانس دارن آماده باشن قبل من یک صندلی جلوی تخته بزارید و اماده ی کنفرانس باشید. در ضمن کوییزی که این هفته نگرفتم‌و هفته بعد میگیرم. 

 

صدای بَم و مردانه‌اش مرا از فکر بیرون کشاند و به کلاس برگرداند. 

صدای نِق دانشجو‌ها در کلاس پیچید ولی کوروش بی توجه به آن صدا ها شروع به جمع کردن وسایل روی میزش کرد. 

 

نهال همان‌گونه که کوله‌اش را روی دوشش می‌انداخت غرید:

 

_ ازدواج کرده سخت گیر تر شده، می‌دونستم نمیزاشتم بله بدی. 

 

تک خنده‌ای مهمان لبم شد. خدا می‌داند چقدر تا دانشگاه التماس کوروش را کرده بودم که امتحان نگیرد او هم تا آخرین لحظه قبول نکرد اما وقتی وارد کلاس شد و اعلام کرد امتحان کنسل است انگار دنیا را به من دو دستی هدیه کرده بودند. 

 

_ به هر حال استاد میرزاد معروفه به سختگیری. 

با جوابی که بر زبانم جاری شد اخم های نهال بیشتر در هم تنید. 

 

_ تو نگی کی بگه! چه استاد میرزاد، میرزادی هم می‌کنه. 

 

من ان‌قدر این روز ها دلشوره داشتم‌ که حتی حوصله یک خط درس خواندن هم در خود پیدا نمی‌کردم. دلیل اصرار بر کنسلی امتحان هم به همین خاطر بود. 

 

دلشوره ای که عجیب گریبان گیرم شده بود، همش با خود می‌گفتم چیزی نیست مگر قرار است قتل یا گناه کنی؟ ازدواج است دیگر! به قول مادر شتری که در خانه هرکس می‌خوابد‌. 

 

اما باز ته وجودم آرام نمی‌گرفت. مادر می‌گفت طبیعی است همه‌ی نو عروس ها ذوق زده هستند و استرس دارند. اما من ذوق زده نبودم! فقط می‌ترسیدم و دلشوره داشتم. 

در نهایت با یک حرف مادر جلوی افکارم را گرفتم و جوابم مثبتم را اعلام کردم. 

 

« عشق و علاقه کشکه دختر، من با عشق با بابات ازدواج کردم چه غلطی کردم؟ عشق گوشت تو یخچال میشه؟ عشق مسافرت و ماشین آنچنانی سوار شدن میشه؟ نه والا! فقط هر روز پیر تر میشی و روزی صدبار می‌گی غلط کردم! الان اکرم خانم رو ببین! شنیدم تازه از تایلند برگشته شوهرش بیست سال ازش بزرگتره ولی پول داره، فکر می‌کنی اکرم عاشق چشم و ابروش شده؟ نه مادر! پول داشته اونم منطقی تصمیم گرفته و خوشبخت شده.» 

 

اکرم خانم زنی چهل و پنج ساله که دوستِ مادرم بود. بعد از فوت شوهرش با مردی شست و هفت ساله ازدواج کرده بود و مادر روزی صد بار انتخابش را بر سر پدر بیچاره ام می‌کوبید و با حسرت از خوشبختی اش می‌گفت. 

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 2
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

 

 

با صدای پیامک موبایلم، افکارم را پس زدم و پیام را باز کردم. سرم را بلند کردم که با جای خالی‌اش مواجه شدم. کوروش کِی رفته بود؟

 

_ من باید برم جایی اگه کلاسی نداری تا خونه برسونمت. 

 

نه «عزیزم» و نه هیچ پیشوند و پسوندی در آن دیده نمی‌شد. راستش من هم زیاد در بند نبودم. کیبورد موبایلم را باز کردم و نوشتم: 

 

_ من کلاس دارم باید بمونم تو برو. 

 

چند بار دستم لغزید تا «عزیزم» را بنویسم اما دلم قبول نمی‌کرد. پیام را در نهایت با یک استیکر قلب ارسال کردم و بی حوصله موبایلم را درون کیفم انداختم. وقتی هنوز او را به سختی «تو» خطاب می‌کردم چه لزومی داشت «عزیزم» بند جمله‌ام ببندم؟

 

از جایم برخاستم، کلاس تقریبا خالی شده بود به جز نهال و دختری که جلوی کلاس با هم صحبت می‌کردند خبری از دانشجویی دیگر نبود. از بین صندلی ها گذاشتم و به سمت در، قدم های بلند برداشتم. 

 

نهال با دیدن‌م، با دخترک خداحافظی کرد و برای خروج همراهم شد. 

 

_ کشتی‌هات چرا توهمه خانم؟ 

 

ناخواسته خنده‌ام گرفت، طبق عادتم لبم را با زبان تر کردم و خنده کنان گفتم:

 

_ کشتی هات توهمه چه صیغه‌ایه؟ یا میگن چرا اخمات توهمه یا میگن چرا کشتی هات غرقه، قیمه هارو چرا میریزی تو ماست ها؟ 

 

ادای خندیدم را در آورد و جمله‌ای به زبان آورد که خنده ام کمرنگ‌و در نهایت محو شد. 

 

_ حالا هرچی! بگو چته. 

 

هرچه سعی کردم جلوی آه ام را بگیرم تا ناراحتی ام مشخص نباشد، نشد. 

 

_ فکر می‌کردم کوروش برای امروز برنامه ای داشته باشه ولی خبری نیست. 

 

ابروهای نهال بالا پرید، همونطور که باهم از سالن خارج می‌شدیم تا به حیاط بزرگ دانشگاه برویم غرید:

 

_ توهم که دنبال انرژی منفی‌ای! خب چرا تو بهش پیشنهاد ندادی که امروز باهم باشین؟ بعدشم مگه تو‌ کلاس نداری؟

 

این بار نوبت من بود که اخم‌هایم را در هم بکشم.

 

_ من هیچ وقت، وقت کسی رو ازش گدایی نمی‌کنم، کسی که بخواد برام وقت میزاره؛ اگه پیشنهاد می‌داد کلاسارو نمی‌رفتم. 

 

نهال خنده کنان همانطور که خودش را روی اولین صندلی گچی قرمز رنگ پرت می‌کرد گفت: 

 

_ اون‌کسی، احیانا قرار تا چند وقت دیگه اسمش بره تو شناسنامت! توهم که قربونت برم نمیزاری دستتو بگیره بنده خدا می‌ترسه باهات بیرون بره یک وقت خبطی کنه، مثلا دستش یهو بخوره به دستت تو قیامت به پا می‌کنی. 

 

من هم کنارش خودم را جا کردم و کیف مشکی رنگم را مهمان پای ام کردم. 

 

_ خب وقتی هنوز محرم نیستیم چه لزومی یک سری کارها؟ مثلا دستمو نگیره نمی‌تونه باهام کافه بیاد؟ 

 

نهال جدی شد، به حالت چهار زانو مقابلم نشست. انگار نه انگار در دانشگاه بودیم. چشم های عسلی‌اش را به چشمانم دوخت و گفت:

_ عزیزِ من! مسئله اعتقادات افراطی توعه! هیچکس دنبال گرفتن دست تو برای کافه رفتن نیست، اما تو ان‌قدر تاکید‌کردی رو این قضیه‌که باعث شدی اون بنده خدا ازت فاصله بگیره. 

 

حتی ذره‌ای حرف‌های نهال برایم منطقی به نظر نمی‌آمد. وقت گذاشتن برای آدم ها چه ربطی به اعتقادشان داشت؟ من فقط از اون خواسته بودم تا روز عقد، یک سری خط قرمز ها را رعایت کند. نهال هم برای مسخره کردنم گرفتن دست را هر سری به سرم می‌کوبید.  

 

_ تو که من هرچی بگم‌حرف خودتو میزنی! 

 

نهال که دید من حرف هایش را نمی‌پذیرم، بی تفاوت شانه ای بالا انداخت و مقنعه‌اش را برای جمع کردن موهای بلوندش مرتب کرد. 

 

_ کلاس بعدی چه ساعتیه؟ 

 

نگاهی به ساعت مچی دستم کردم تا خواستم حرف بزنم صدای پیامک موبایلم پخش شد. 

همان‌گونه که ساعت کلاس را اعلام می‌کردم صفحه‌ی موبایلم را باز کردم. 

 

_ نیم ساعت دیگه. 

 

با دیدن پیامکی که از طرف مادر بود، ابرو هایم در آغوش هم قرار گرفتند. 

 

_ امشب می‌تونی شام خونه نیای؟ اکرم می‌خواد بیاد این‌جا خونه کوچیکه هرچی تعداد کمتر باشیم بهتره. 

 

می‌دانستم چقدر مادرم دلش می‌خواهد به اکرم ثابت کند که زندگی‌ عالی‌ای دارد، در صورتی که صورتش را با سیلی سرخ می‌کند. 

 

با حرص برایش تایپ کردم:

 

_ خب من کجا برم؟ 

 

دیگر تا چند دقیقه بعد جوابی از جانبش دریافت نکردم. مشغول بازی با گوشت اضافه بغل ناخنم شدم و با حرص پای‌ام را تکان دادم.

 

_ میگم مهراد دیشب می‌گفت باهام بریم مسافرت کیش، شاید یکی، دو روز دیگه برم. 

 

مهراد، پسری عیاش و‌ خوش گذران که انگار نهال او را از لپ لپ پیدا کرده بود. اگر او را از نزدیک نمی‌دیدم باور نمی‌کردم که چقدر یک آدم می‌تواند بی بند و بار باشد. 

رفتارش که با لات های چاله میدانی فرقی نمی‌کرد تنها حُسنش قد بلندش بود. موهای بلند که آن را دُم اسبی می‌بست. ان‌قدر روی صورتش خال زده بود که چشمانش به سختی قابل رویت بود. چشمانی به تیرگی شب. همیشه خدا هم زنجیری در دست داشت که دور انگشت اشاره و وسطش می‌چرخاند و باز می‌کرد. 

 

_ واقعا قصد نداری بیخیال این پسره بشی؟ 

 

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 2
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت چهارم

 

چشم غره‌ای نثارم کرد و همان‌گونه که لیپ گلاس و آینه‌اش را برای تجدید آرایش در می‌آورد گفت: 

 

_ تو چرا ان‌قدر گیر دادی به این بنده خدا؟ دوستش دارم چرا باید بیخیال بشم؟ به این خوبی!

 

اگر آب در هاون می‌کوبیدی آثارش بیشتر از حرف زدن با این دختر بود. در کمال خونسردی گفتم: 

 

_ عشق برای سرپوش گذاشتن روی هر خبطی نیست! آدم مگه می‌شه اینجوری شه؟ تو خودت، خودتی به کوری زدی. 

 

نهال برای دومین بار پد لیپ گلاسش را روی لبان قلوه‌ای پروتز کرده‌اش کشید و گفت: 

_ تو چه می‌فهمی از این چیزا! تو رو هم می‌بینیم خانم. 

 

حق با او بود! من واقعا چیزی، از این چیزها نمی‌فهمیدم. اگر می‌فهمیدم زبان به دهان می‌گرفتم و حرفی که فقط حرف بود را به او نمی‌گفتم. 

 

_ پاشو بریم تا کلاسشو پیدا کنیم کلاس شروع می‌شه. 

 

برای آخرین بار، موبایلم را چک کردم و وقتی پیامی از جانب مادر دریافت نکردم با نهال همراه شدم. 

 

**** 

 

با صدای جاروبرقی به آرامی لای پلکم را باز کردم، اولین چیزی که نگاهم را دزدید مادر بود که با جارو برقی شیشه خُرده های کوچک را جمع می‌کرد. 

 

چارچوب سفید آینه دیگر در اتاق حضور نداشت، خبری هم از شیشه‌های درشت نبود. مادر از خواب و غفلتم استفاده کرد و همه جا را صیقل داد. 

 

حالت خوابیدنم باعث خشک شدن کمرم شد‌؛ پتویی که دورم را احاطه کرده بود را کنار زدم و از جا برخاستم. صدای مهره های کمرم را یکی پس از دیگری به محض بلند شدنم شنیدم.

بی توجه به مادر که مشغول کارش بود، برق اتاق را خاموش کردم و به سمت تختم روانه شدم. 

همین حرکتم باعث خفه شدن صدای ناهنجار جاروبرقی شد. 

_ چشات نمی‌بینه دارم گندکاریتو تمیز می‌کنم؟ 

 

رقبتی از خود برای پاسخ دادن، نشان ندادم. روی تخت یک نفره ام که با ست روتختی یاسی زینت داده شده بود، دراز کشیدم. 

مادر هم از حرص در همان تاریکی باز هم صدای آن‌وسیله مزخرف را در آورد و به کارش رسید. 

 

مچ دستم را حصاری بر پیشانی‌ام کردم و باز چشمانم را بستم. نوری که از هال به اتاقم می‌تاپید اذیتم می‌کرد. از نور و روشنایی بیزار بودم. خداروشکر اتاق پنجره‌ای نداشت که آزارم را بیش از قبل کند. نمی‌دانستم الان روز است یا شب. 

 

_ محض رضای خدا، پاشو یه دوش بگیر حال آدم به هم می‌خوره سمتت بیاد. 

 

برای لحظه‌ای دهانم چرخید تا بگویم: « مگر تو سمتم هم می‌آیی؟» اما لب هایم را بر هم فشردم و صدایم را خفه کردم. تا ابد به غر زدن های این زن عادت نمی‌کردم! 

 

از کودکی ام هر بار کار اشتباهی انجام می‌دادم حتی ساعت ها بعد زمانی که قرار بود ظرف بشوید کارم را به خاطر داشت و برایش غر میزد. در نهایت تا آن را به پدر گزارش نمی‌کرد، آرام نمی‌گرفت. 

 

نفهمیدم کِی بساط‌‌اش را جمع کرد و از اتاق خارج شد، هرچه بود همین مرا خوشحال می‌کرد که در را پشت سرش محکم به چارچوب کوبید. 

تاریکی محض! 

حال، حالم بهتر بود. 

 

****

برای هزارمین بار، شماره‌ی کوروش را گرفتم که با جمله‌ی اپراتور مواجه شدم. قبل از آن‌که مجدداً کامل اعلام کند که در دسترس نیست قطع کردم. 

آخرین کلاسم تمام شده بود، کوروش ازم خواسته بود بعد از اتمام کلاسم منتظرش باشم تا شام را باهم بخوریم. 

وقتی به نهال پیامش را نشان دادم، قهقهه‌ای سر داد و این‌که الکی منفی نگر هستم را مجدداً بر زبان آورد. 

حال ساعت از هفت گذشته و هر چه سعی بر برقراری ارتباط داشتم ناکام ماندم. 

 

نهال که چند متر جلوتر مشغول به قول خودش لاو ترکاندن با مهراد بود، با نیش باز، برای مهراد عشوه خرکی می‌آمد و پشت تلفن، باز ناز و طمانینه سخن می‌گفت. 

 

همین که موبایلم شروع به زنگ خوردن کرد، بی مهابا، قسمت اتصال تماس را لمس کردم و با هیجان کاذب موبایل را متصل به گوشم قرار دادم. 

 

_ الو؟ 

 

وقتی صدایی از آن سمت به گوش نرسید، مجدد به صفحه موبایل و نام‌کوروش نگاهی انداختم. 

 

_ کوروش؟ الو؟ چرا جواب نمیدی؟ 

 

مدتی نگذشت که صدای کم‌جانِ کوروش، جان از تنم رُبود. 

 

_ سلام راز چطوری؟ 

 

ان‌قدر عادی حالم را می‌پرسید که انگار نه انگار دو ساعت است مرا معطل خودش کرده. اما عصبانیت مانع غر زدنم شد با صدایی که کمی می‌لرزید نالیدم: 

 

_ صدات چرا این‌جوریه؟ کجایی؟ 

 

باز هم مکث کرد. انگار برای حرف زدن نیاز به استخاره کرد. ناخنم را به سمت دهانم بُردم و طبق عادت زمان استرسم، جویدم. 

نهال که برای لحظه‌ای چشم‌اش به من افتاد از تلفن دل کند و به سمتم روانه شد. صدای ابراز علاقه کردنش را در لحظات آخر به مهراد شنیدم که ناخواسته اخم هایم را در هم کشید. 

 

صدای کوروش مرا از فکر نهال و مهراد بیرون کشاند. 

 

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 1
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت پنجم

 

_ چیزی نیست از ظهر یکم بی حال شدم اومدم خونه دیدم بینی‌م کیپ شده چند تا قرص خوردم تا الان خواب بودم و متوجه تماس‌هات نشدم، شرمنده. 

 

نمی‌دانم چرا حرفش را باور نکردم. صدایش به کسانی که سرما خورده بودند شبیه نبود، گرفتگی‌اش انگار از نوعی دیگر بود اما بد به دلم راه ندادم. به قول نهال من خیلی منفی نگر بودم. 

 

با کشیدن نفس عمیقی، همان‌طور که در جواب نهال که با دست پرسید بود کیست، نام کوروش را لب زده بودم گفتم:

 

_ خدا بده نده، الان بهتری؟ چیزی لازم نداری؟ 

 

کوروش این‌بار بدون مکث با لحنی که با شیطنت آمیخته شده بود گفت: 

 

_ چرا خانمَم رو لازم دارم. 

 

بدنم از حرفش گُر گرفت. دست و پایم را گم کردم، لبم را با زبان تر کردم و گزیدم. در جوابش کاملاً احمقانه گفتم:

 

_ انشالله

 

کوروش خنده‌ای بی‌جان‌اش را به گوش هایم سوغاتی داد و گفت:

 

_ بیا ادامه ندیم شَر می‌شه، خانم دعوام می‌کنه. 

 

سکوت کردم؛ مطمئن بودم کل پوست سفیدم حال به سرخی میزد. کوروش که سکوتم را دید رشته کلام را در دست گرفت و با بالا کشیدن بینی‌اش نالید:

 

_ می‌ترسم اگه همراهت بیام سرما بخوری، اشکال داره قرارِ امشب رو به فردا شب موکول کنیم؟ 

 

غم به وضوح جای خجالت را در صورتم گرفت. از اینکه کوروش نمی‌آمد غمگین نبودم، از این غمگین بودم که می‌بایست امشب تنها شام ‌می‌خوردم چون مادر مجوز ورود به خانه را نداده بود. 

 

_ نه اشکالی نداره؛ استراحت کن فعلا. 

 

کوروش که اصلا در باغ سرد بودن جمله‌ام نبود، با بی قیدی مجدد بینی اش را بالا کشید و فس_ فس کنان گفت:

 

_ چشم مراقب خودت باش ببخشید بازم فعلا. 

 

بعد از اتمام تماس، مثل توپ پنجر شده، بادم خالی شد. نهال که تا آخر حرف زدنم مشغول پیام بازی با مهراد بود با شنیدن خداحا‌فظی‌ام، سرش را بلند کرد و به من زل زد. 

 

_ همه با پارتنرشون حرف میزنن شاد میشن تو نمیدونم چرا هروقت حرف میزنی انگار چکت برگشت خورده. 

 

بی حوصله کیفم را روی شانه ام مرتب کردم، درز مقعنه‌ام که هنگام صحبت جهت آرامش، هی به چپ و راست تکانش می‌دادم را صاف کردم و در جواب نهال گفتم: 

 

_ هیچی کوروش سرما خورده امشب باید تنهایی تو خیابون ها وِل بچرخم. 

 

بعد شبیه کودک تنها و بی سرپرست لب هایم از بغض لرزید. نهال که با دیدن قیافه‌‌ام ابرو های هشتی‌اش به بالا پریده بود، تک خنده‌ای متعجب سرداد. 

 

_ واقعا بغض کردی برای همین؟ بیا من باهات میام بریم بیرون گریه نداره که. 

 

بی‌توجه به این‌که جلوی درب دانشگاه پر است از دانشجو، خودم را در آغوش نهال جا دادم و با ذوق شروع به بوسیدن گونه‌های گلگونش کردم. 

 

_ بسه اَه حالم رو به هم زدی، ولم کن! 

 

همان‌گونه‌که با یک دستش سعی داشت مرا به عقب هُل دهد، با دست دیگرش جای بوسه‌هایم را بر صورتش پاک می‌کرد و غر میزد. 

 

_ صد دفعه گفتم اینجوری من و با تفی نکن، حالم بد میشه، مگه تو حالیت میشه؟ نه! گاوی. 

 

سرخوش خندیدم و ردیف مروارید های یک دست سفیدم را به نمایش گذاشتم. 

 

نهال بعد از تماس با مادرش و اطلاع از غیبتش با من راهی بازار شد، یک مغازه را رد نداد. هر چه که لازم داشت تهیه کرد. من هم با توجه به پولی که داشتم ترجیح دادم فقط نظاره‌گر باشم و بگویم چیزی لازم ندارم. 

لازم داشتم ولی چون پدر چند ماهی می‌شد به سختی پول جور کرده بود و بینی ام را عمل کرده بود، دلم نمی‌آمد از او پول زیادی بگیرم. 

 

پارسال که در رشته حسابداری قبول شده بودم، هرچه اصرار کردم جایی مشغول شوم پدر مخالفت کرد. 

می‌گفت سن هجده سالگی برای پا به بازار گذاشتن، سن کمی است. 

هرچه گفتم فایده نداشت، تا مادر را به جانش انداختم اما مرغ پدر یک پا داشت. من هم کم_کم بیخیال شدم و به درسم پرداختم. 

 

نزدیک به سه ساعت صرف خرید های نهال شده بود، ان‌قدر خریده کرده بود که دیگر در صندوق‌و عقب دویست و شش سفیدش جای سوزن انداختن نبود. 

 

وقتی آخرین کیسه را در ماشین جا داد، دستانش را به هم زد تا به اصطلاح خاک نشسته روی کف دستش را از بین ببرد. سپس غرولند کنان گفت:

 

_ وای خیلی خسته شدم، بریم یک چیز بخوریم دارم از گرسنگی تلف میشم. 

 

مدتی از طنین نواختن شکم‌ام می‌گذشت، پس بدون‌چون و چرا قبول کردم به رستورانی که نهال به شدت از آن تعریف می‌کرد، برویم. 

همه ترسم فقط از این بود که این رستوران بالا شهری، در حد توان مالی من است؟

 

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ششم

 

همین که چشمم به رستورانی که نهال مقابلش پارک کرده بود، برخورد کرد نتوانستم جلوی خودم را بگیرم، سوت کش داری زدم و گفتم:

 

_ این جا رستورانه یا ساختمون بهشته؟ 

 

یک ساختمان با نمای سفید که قسمت بالای ساختمان به شکل نیم دایره بیرون زده و شیشه کاری‌ انجام شده بود، زیبایی‌اش چشم هر بیننده‌ای را حتی از فرسخ ها دور تر، به خود‌جذب می‌کرد. 

نام‌ِ رستوران در در دل خواندم. 

 

« هتل رستورانِ نیلی»

 

_ این‌جا مال پسرِ دوستِ بابامه، اون نیم دایره بزرگه رستورانشه، بقیه هتله. 

 

ابرو هایم به سمت بالا متمایل شدند. هر طبقه با شیشه دایره ای بزرگ دودی تزئین شده بود و یک تراس مقابل آن به شکل نیم دایره قرار داشت که هر کدام از نیم دایره ها از نیم دایره طبقه آخر کوچک تر بود. 

 

زیباترین چیز، چراغ هایی بود که دور تا دور ساختمان به صورت نوار متصل بود و در شب ساختمان را چندین برابر بیشتر، در چشم قرار می‌داد. 

 

_ چرا ماتت برده؟ پیاده شو که دیره. 

 

سری به نشانه‌ی تفهمیم تکان دادم و به همراه نهال از ماشین پیدا شدم. او به سمت ساختمان روانه شد و من هماهنگ جوجه اردک زشت پشت او قدم های بلند بر می‌داشتم. 

 

چندین پله طویل مقابلمان بود که با چمن مصنوعی کناره هایش را تزئینش کرده بودند. 

سپس به محض ورود، یک لابی مجلل مقابلت قرار می‌گرفت که در سمت راست پذیرش و در سمت چپ چندین مبلمان قرار داشت. 

 

نهال اما انگار مکان برایش تازگی نداشت، چون با گام های بلند مسیر مستقیم را در پیش گرفت و جلوی دو آسانسور ایستاد تا به پایین بیایند. 

 

_ این دوست پدرم انقدر خرپوله که صدتا مثل این ساختمون داره این یکی هم پسرش مدیریت می‌کنه البته کار اصلیش چیز دیگه‌س.  پسرش زشته وگرنه می‌رفتم تو نخش زنش می‌شدم. 

 

لحن بامزه‌اش باعث نشستن خنده بر لبم شد. همان‌طور که با خنده به بازویش میزدم درب آسانسور باز شد و پسری مقابلمان قرار گرفت. 

در مرحله‌ی اول اخم های به شدت درهم‌اش بود که چشم هر ببنده‌ای را اذیت می‌کرد. شنیدن صدای دستپاچه‌ی نهال باعث شد توان آنالیز قیافه‌اش از من گرفته شود. 

 

_ وای سلام آقای نیهاد حالتون چطور؟ 

 

اسم عجیبی داشت، نیهاد؟ اصلا نیهاد هم مگر اسم بود؟ صدایی درونم نهیب زد که چطور راز اسم باشد، نیهاد نباشد؟ 

 

پسری که نیهاد معرفی شد از آسانسور به بیرون آمد و دست به جیب رو به نهال گفت: 

 

_ ممنون؛ پدر خوبه؟ خوش اومدین. 

 

لحنش هیچ لطافتی در خود جا نداده بود، انگار مجبوری جواب نهال را می‌داد. با احوال پرسی‌ای که درباره پدر نهال کرده بود و حالت چهره نهال حدس میزدم همانی باشد که تا الان ذکر خیرش بود. نهال دستپاچه شد انگار نیهاد از اون آتو داشته باشد، سریع گفت:

 

_ خوبم.. نه یعنی خوبن … سلام دارن، خیلی ممنون‌ما اومدیم بریم… یعنی چیز.. بریم رستوران 

 

چشم های مشکی رنگ نیهاد کمی جمع شد و سرش را تکان داد. 

 

_ خوش باشین؛ به پدر سلام برسونین. 

 

سپس سرش را هماهنگ یک عدد گاو پایین انداخت و رفت. این بار اخم های من بود که حسابی در هم گره خورد، دستِ نهال مبهوت را گرفتم و وارد آسانسور شدم. با حرص کمی مقنعه‌ام را شل کردم و غریدم: 

 

_ یک ذره ادب خوبه والا، سلام بلد نبود بکنه؟ انگار نه انگار منم حضور داشتم. با اون اسم مسخرش، نیهاد! 

 

نمی‌دانستم چرا ان‌قدر حرصم گرفته بود، پسرک متکبر، حتی نیم نگاهی هم خرج من نکرده بود، هرچه که نبودم آدم که بودم، نبودم؟

نهال همان‌گونه که دکمه طبقه آخر را می‌فشرد نیمچه خنده‌ای کرد و بیخیال گفت:

 

_ اولاً اسمش نیهاد نیست فامیلیش نیهادِ. اسم آریانِ. دوماً برای همین بهش گفتم زشت دیگه. اخلاقش زشته! این پسره سال به سال نمیاد این‌جا از شانسمون چون ذکر خیرش بود پیداش شد. کلا همینه! شل کن حرصشو نخور مهم نیست. 

 

آریانِ نیهاد! تا به حال چنین اسمی هم نشنیده بودم، کلا عجیب به نظر می‌آمد. 

صورت بیضی شکلی داشت و‌پوستی سبزه، چشم و ابرو مشکی، لب و بینی‌ای معمولی. در کل چهره‌اش جذاب بود، از آن‌مدل چهره ها که دخترها زیاد می‌پسندیدند. بغل های موهایش را خیلی کوتاه کرده بود موهای وسط سرش هم متوسط بود، تنها یک تره‌ی مزاحم، روی پیشانی‌‌اش جولان می‌داد.  

 

در برابر منی که یک متر و پنجاه و نه سانت قد داشتم قد او خیلی بلند بود من تقریبا‌ به زور تا شانه‌اش می‌رسیدم، زیر آن دورس سبز تیره و شلوار جین مشکی هم چهارشونه‌و هیکلی به نظر می‌آمد. 

 

با نوایِ زنی که طبقه آخر را اعلام می‌کرد از افکارم خارج شدم که با باز شدن درب آسانسور همراه شد. 

 

با دیدن رستوران مقابلم، هرچه از صاحبش دیده بودم فراموشم شد. با شیشه، رستوران را شبیه به دایره تعبیه کرده بودند. میز هایش هر کدوم به شکل دایره دور تا دور رستوران چیده شده بود. 

 

موسیقی لایتی پخش می‌شد. مرا عجیب یاد رستوران آقای خرچنگ در باب اسفنجی می‌انداخت. مخصوصا نمایه‌ی داخلی رستوران. 

برای لحظه‌ای چشمم به کف رستوران خورد و دهانم هم با آن هم تراز شد. 

 

کف رستوران هم به شکل شیشه‌ای تعبیه شده و از زیر آن آب روانه می‌شد و از هدف و جلبک لبریز بود. 

 

همه چیز سفید‌ بود، از میز و صندلی ها گرفته تا تابلو ها و دکور رستوران، تا چشم کار می‌کرد سفیدی مطلق دیده می‌شد. تنها رنگی که این سفیدی را در هم می‌شکست رنگ کفِ رستوران بود که آبی کمرنگ، کلمه‌ای مناسب برای بیان رنگش بود. 

 

 _ نظرت چیه؟ 

 

نتوانستم اشتیاقم را پنهان کنم، با ذوقی وصف ناپذیر گفتم:

 

_ خیلی خوشگله؛ عاشقش شدم. 

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت هفتم

 

لبخندی عمیق بر روی‌ام پاچید و متکبرانه نگاهش را پیشکش چشم هایم کرد، با ناز گفت:

 

_ مگه من جای بد می‌برمت؟ 

 

پرسنلِ رستوران با لباس یک دست آبی روشن رسید و سفارش شام را گرفت، خداروشکر منو قیمت داشت و با توجه به جیب‌ام غذایم را برگزیده بودم. همان‌طور که فکرش را می‌کردم قیمت‌های این‌جا سرسام آور بالا بود. 

 

برای نهال قطعا چندان اهمیتی نداشت، چون از وضع مالی خوبشان باخبر بودم اما برای منی که پدرم یک خشکشویی قدیمی بیش نداشت و مادرم خانه دار بود خیلی فرق می‌کرد. 

 

_ قرارِ عقد رو کِی گذاشتین؟ 

 

با صدای نهال افکار آزار دهنده‌ام را پس زدم و به جمله‌اش برای پاسخ دادن فکر کردم. همان‌گونه که کیفم را برای درآوردن موبایلم، کاوش می‌کردم لب به سخن گفتن باز کردم:

 

_ آخرِ ماه، فکر کنم یک نُه روز دیگه می‌شه. 

 

موبایلم را بیرون آوردم که متوجه پیامی شدم، با کنجکاوی رمز موبایلم را وارد کردم که در دستم شروع به لرزیدن کرد، اسم‌کوروش روی صفحه خاموش و روشن می‌شد. 

 

_ کوروشه! 

 

نمدانم چرا صدایم استرس داشت، نهال این موضوع را فهمید برای همین فوراً گفت:

 

_ میخوای جواب ندی؟ 

 

همین ‌که خواستم جواب نهال را بدهم تماس پایان یافت و تنها اثری از خودش روی صفحه به عنوان تماس از دست رفته به جا گذاشت. 

 

او هم امروز چندین بار جواب مرا نداده بود، چه اشکالی داشت من هم جوابش را نمی‌دادم؟ او که هنوز شوهرم نشده بود که بخواهم جواب پس بدهم. 

 

با بهانه‌ای که برای خودم آورده بودم، موبایلم را سایلنت کرده و درون کیفم انداختم؛ مشغول صحبت با نهال شدم. 

پس از صرف شام، عجیب خوابم گرفت بود. موسیقی ای که پخش می‌شد وخامت حالم را بیشتر می‌کرد. ان‌قدر آرام و ملو بود که حد نداشت. 

 

نگاهی به ساعت مچی‌ام کردم که یازده و سی و‌ پنج دقیقه شب را نشان می‌داد. دیروقت شده بود اما از شلوغی رستوران ذره‌ای کاسته نشد. 

نهال که هوس بستنی کرد برای خودش سفارش بستنی داد؛ من هم سیری را بهانه  و از همراهی با او شانه خالی کردم. 

 

مادرم نه تنها برای دیر آمدنم نگران نشد بلکه هنوز جواب پیام صبحم را دریغ کرده بود. حتما سرش خیلی با اکرم گرم بود که به این آسانی مرا از یاد برد. 

 

هوای آبان ماه در نیمه‌شب برایم سرمای استخوان سوزی داشت. حتی با وجود بارانی کوتاهی که بر تن داشتم باز کمی می‌لرزیدم. نمی‌دانستم نهال چگونه در این هوا با ولع آن بستنی شکلاتی را تند_تند می‌خورد. 

همین که خواستم سرش غر بزنم، موبایلم مجدد شروع به لرزیدن کرد. 

 

**** 

 

پدر برای آوردن شام به اتاقم آمد، همین که چراغ را روشن کرد صدای من هم بلند شد:

 

_ خاموش کن! 

 

ان‌قدر صدایم خَش داشت که برای لحظه‌ای شک کردم، آیا این صدا متعلق به من است؟ پدر به تبعیت از حرفم چراغ را خاموش کرد اما در اتاق را نبست تا نور هال کمی روشنی بخش باشد. 

 

_ مامانت گفته ناهار هم نخوردی و کن فیکون‌کردی. 

 

لحنش به ظاهر شوخ بود، می‌خواست حال و هوایم را عوض کند ولی مگر حال و هوایی هم مانده بود؟ 

 پتو را روی سرم انداختم، نمی‌خواستم باز هم چهره‌ی درهم پدر را ببینم. 

 

_ راز میشه انقدر لج نکنی؟ 

 

هه! لج؟ من لج نمی‌کردم. لج کردن برای کسی بود که انتظار می‌کشید کسی نازش را بکشد. من ناز کش نمی‌خواستم! فقط می‌خواستم تنهایم بگذارند.  

 

_ شام نمی‌خوام، تنهام بزار! 

 

اشتهایی نداشتم که غذا را مهمان معده‌ام کنم. به اندازه کافی حرف خورده بودم، دیگر گنجایش خوردن نداشتم. 

 

_ از صبح تا حالا فقط همون سرم رو زدی، مگه میشه گرسنه نباشی! بلند شو بابا بزار ببینم یکم خوردی آروم بگیرم. 

 

این بار نتوانستم خودم را کنترل کنم با همه‌ی توان جیغ زدم. 

 

_ نمی‌خورم، ولم کن، برو بیرون! 

 

هیچ صدایی از پدر بلند نشد، شاید نزدیک به پنج دقیقه اتاق در سکوت بود که این بار صدایش خیلی ضعیف به گوشم رسید. 

 

_ از دادگاه نامه اومده، احضارت کردند. 

 

می‌دانستم بالاخره این کار می‌شود! می‌دانستم همین‌طوری راحت نمی‌گذراند من زندگی کنم یا بمیرم. دروغ می‌گفتند انسان قدرت اختیار دارد، اگر قدرت اختیار داشتم این آدم ها دست از سر من برمی‌داشتند و می‌گذاشتند به درد خودم بمیرم. 

 

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

****

 

فین_ فین کنان اشک هایم را پاک کردم که دوباره کاسه چشمم پر شد. ساعت نزدیک به سه صبح بود، کوروش وقتی چند بار زنگ زد و‌جوابش را ندادم به مادرم زنگ زد او هم به من زنگ زد و بعد از پرسیدن مکانی که در آن جا قرار داشتم، جاسوسی‌ام را نزد داماد آینده‌اش کرد. 

 

و ما ا‌ولین دعوای شروع نشده‌ی زندگی مشترکمان را انجام دادیم. 

کوروش هرچه دلش خواست بابت بی مسئولیتی ام در قبال او بارم کرد. 

از این‌که آن وقت شب خانه نبودم توبیخم کرد و منِ احمق‌همچون انسان هایی که لال مادرزاد هستند دهانم را بستم و گذاشتم مرا با خاک یکسان کند. 

 

از وقتی هم به خانه برگشتم دریای اشک است که چشمانم را لحظه‌ای رها نمی‌کند. 

با مادر هم بابت دهان لقش قهر بودم، اما او معتقد بود کار اشتباهی نکرده تقصیر خودم است که کوروش در در جریان نزاشته ام. انگار نه انگار بخاطر مهمان او اسیر خیابان ها بودم. 

 

صبح با خود کوروش کلاس مالیاتی داشتم که این بیشتر عذابم می‌داد. قصد نداشتم زود با او آشتی کنم حسابی دلم از او گرفته بود و دلم نمی‌خواست اصلا قیافه‌اش را بیینم. 

 

تا خود صبح پلک روی هم نگذاشتم، کنار بخاری اتاقم نشستم تا بلکه از گرمای زیاد خواب مرا در خورد ببلعد اما خواب آن شب با من غریب بود. 

 

باز خداروشکر زمانی که به رستوران آمد و ابرویم رو برد آریان در رستوران حضور نداشت. همین مانده بود آن آریان از خود راضی سکه‌ای یک پول شوم و نامزدم را شبیه به یک شر خر ببیند. 

 

ناخواسته اخمی بابت تفکراتم کردم. به آن مرتیکه چه مربوط بود نامزد من چگونه است؟ مگر خودش بهتر بود؟ انگار آسمان دهان باز کرده و خدا فقط اجازه‌ی ورود او را به زمین صادر کرد. 

 

با دیدن ساعت رو میزی اتاقم که هفت و سی دقیقه صبح را نشان می‌داد از جایم برخاستم. کش و قوسی به بدن خشک شده‌ام‌دادم. برای لحظه ای به سرم زد که غیبت کنم و نروم. اما بعد این را نشانه‌ی ضعف دانستم، نبایست عرصه را خالی می‌کردم. 

 

شلوار جین بوتکات ذغالی‌، بارانی تا زانو مشکی و مقنعه مشکی رنگ‌ام تیپم را تکمیل کرده بود. 

 

به محض رویت صورتم آه از نهادم بلند شد. به علت کم خوابی زیر چشم هایم پف کرده بود و به کبودی میزد. 

کانسیلری برداشتم و کمی زیر چشم ام را سپید کردم. موهام رو دُم اسبی رو به بالا بستم. با دقت خط چشمی کشیدم، ریمل زدم، رژ صورتی به همراه رژ گونه صورتی، نه برای خودم بوس فرستادم نه توانستم حتی به زور لبخند بزنم. 

 

حالم را آرایش کردن هم تغییر نداده بود. بغض گلویم را می‌فشرد! هیچ کس تا به حال با من این‌گونه سخن نگفته و برایم تعیین تکلیف نکرده بود. 

 

با حرص همان مقدار کم رژ صورتی را پاک کردم و از اتاق خارج شدم. با دیدن مادر که طبق معمول مشغول خواندن نماز قضای صبحش بود به سوی آشپزخانه پاتند کردم تا شکم خالی به جنگ استاد میرزاد نروم. 

 

چای ساز را روشن کردم از یخچال خامه، عسلی برداشتم پشت میز سه نفره وسط آشپزخانه نشستم. 

به محض ورود مادر به آشپزخانه انگار دنیای را به من هدیه کردند خواستم دهان باز کنم برایم نان بیاورد که یادم آمد از دیشب با ا‌و هم قهر بودم. 

 

ناچار، خودم برای آوردن نان بلند شدم. فوری برای خودم لقمه ای بزرگ گرفتم که پدر وارد آشپزخانه شد. نتوانستم لبخندم را پنهان کنم. در دل قربان صدقه قد رشیدش رفتم و گفتم:

 

_ صبح بخیر بابا جونم. 

 

پدرم که با حوصله مشغول خشک کردن صورتش بود، با دیدنم گل از گلش شکفت. لبخندی زیبا نثارم کرد و با لحنی مهربان گفت:

 

_ صبح شماهم بخیر دخترِ بابا. دانشگاه میری بابا؟ 

 

سری تکان دادم و گازی از لقمه‌ی درون دستم زدم. پدر هم پشت میز نشست. این بار نوبت مادر بود که با سه استکان چای پشت میز بنشیند. 

 

هرکدام در سکوت مشغول خوردن صبحانه‌مان بودیم که پدر این سکوت را شکست. 

 

_ برای خرید حلقه و آزمایش کی میرید؟ 

 

چای در حلقم پرید و‌سرفه های پی در پی ام را به دنبال داشت. مادر هم نامردی نکرد و دق و دلی‌اش را با ضربه هایی که به پشتم میزد خالی کرد. 

 

دستم را به نشانه‌ی کافی‌ست بالا آوردم که بیخیال پشتِ مادر مُرده ام شد. کمی نان خوردم تا گلویم صاف شود سپس با لبخندی که مصنوعی بودنش از صد فرسخی فریاد میزد گفتم:

 

_ میریم هنوز هشت روز مونده تا عقد. 

 

پدر سری تکان داد و همان‌گونه که برای خودش لقمه‌ای کوچک درست می‌کرد گفت:

 

_ باشه بابا جون، موقع خرید اگه من سرکار بودم کارت تو همون کمده خودت بگیر.

 

می‌دانستم منظورش کارت پس اندازه‌ش است. کارتی که با هزار زور و زحمت از مایحتاجش زده بود تا کمی در آن پول بریزد. لباس نخرید، غذای خوب نخورد، دو شیفت کار کرد که امروز شرمنده من نباشد. چگونه می‌توانستم لطفش را جبران کنم؟ 

 

با عشق به پدر زل زدم. چطور مادر دلش می‌آمد هر سری به این مرد بگوید بدبختش کرده است؟ پدر که همیشه همه‌ی داشته اش را خرج ما می‌کرد. بی منت هرچی می‌خواستیم در حد توانش فراهم می‌کرد. شاید واقعا مادر مرغ همسایه را غاز می‌بیند. 

 

با یادآوری کلاس و دانشگاه، سرسری از آن دو خداحافظی کردم و صحبت با مادر که حسابی با رفتار سردم کلافه و اخمو شده بود را به بعد موکول کردم. 

 

راس هشت و پنج دقیقه به کلاس رسیدم. خوشبختانه کوروش هنوز نیامده بود، خبری هم از نهال نبود. بی حوصله در دورترین نقطه دید راس کوروش نشستم. 

 

کاش امروز نمی‌آمد! کاش سرما خوردگی‌اش عود می‌کرد. 

نیشگونی بر رانم گرفتم بابت چیزی که درخواست کرده بودم. این چه چیزی بود که می‌خواستم؟ حقا که کم خوابی مغزم را به تاراج برده بود. 

 

به نهال پیامی مبنا بر این‌که کجا مانده ارسال کردم و تا آمدن کوروش، سرم را روی میز گذاشتم. حال که سر کلاس بودم خوابم گرفته بود. با باز شدن در و سکوت بچه ها، حدس زدم پای چه کسی در میان است. 

 

همین که سرم را بلند کردم با او چشم در چشم شدم. انگار نه انگار پنجاه، شصت نفر دانشجو‌ در کلاس حضور دارند، به همه بی توجه بود فقط با اخم مرا نظاره می‌کرد. 

 

زیر نگاه خشمگین و اخم آلودش تاب نیاوردم، سرم را با اخم کج کردم و به نقطه‌ای دیگر زل زدم. مثل اینکه نگاه از من برداشت و به سمت میزش گام برداشت. 

 

_ سلام صبحتون بخیر. دفتر هاتون رو باز کنین نوت برداری کنین حتما مباحث امروز خیلی مهمه قراره درباره فصل سوم مالیات بر در آمد اجاره املاک صحبت کنیم. 

 

سرم را مجدداً بر روی میز گذاشتم. می‌دانستم چقدر بر نوت برداری حساس است ولی من هم راز بودم! باید او را گوشمالی می‌دادم. 

 

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 1
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت نهم 

نمی‌دانم چقدر از کلاس گذاشته بود، من حتی به یک کلمه از حرف هایش گوش نسپرده بودم. می‌شنیدم ولی گوش نمی‌دادم. که ناگهان با شنیدن صدایش سینگال های مغزم تازه فرمان دادند. 

 

_ خانم کیوانی شما بگید در صورتی که چند واحد مسکونی، محل سکونت مالک یا مابقی اعضای خانواده باشه مالیات بر چه صورت پرداخت میشه؟ 

 

سرم را تازه از روی میز بلند کردم، حتی ثانیه‌ای به حرف هایش گوش نداده بودم که بدانم اصلا منظور این سوال چیست. کوروش خوب می‌دانست که گوش نمی‌دهم از قصد پرسید تا مرا پیش چشم بقیه کوچک کند. 

 

بغضم بیشتر به دیواره‌ی گلویم چنگ انداخت. کجای رفتار ما شبیه کسانی بود که هفته آینده به عقد هم در می‌آمدند؟ 

 

_ شرمنده استاد حواسم نبود. 

 

صدایم ضعیف و لرزان بود، ولی نه ان‌قدر که به گوش های تیز کوروش نرسد. کمی اخم هایش باز شد و با صدایی رسا گفت:

 

_ یک‌واحد برای سکونت مالک و‌جمعاً برای هر یک از افراد مذکور، یک‌واحد مسکونی دیگه به انتخاب مالک از شمول مالیات خارج خواهد شد. خانم کیوانی لطفاً بار آخر باشه این‌جا کلاس درسه نه اتاق فکر! 

 

حرصم را بر سر بارانی ای بیچاره ام خالی کردم و بین دستانم فشردمش. 

کوروش نیم‌نگاه آخرش را حواله‌ی من کرد و تا آخر کلاس، نه یک ثانیه استراحت داد، نه کوچک ترین سکوتی را از جانب دانشجویان نسبت به سوالاتش پذیرفت. 

 

پس از اتمام کلاس، دیر تر از همه عزم رفتن کرد. از فرصت به وجود آمده و نبود کسی در کلاس استفاده کردم و گفتم:

 

_ ببخشید استاد؟ 

 

دستانش که مشغول وارد کردن چیزی در دفترش بودند به تبعیت از صدای من ایستادند. با کمی درنگ، سرش را بلند کرد و چشمانش را قفل چشمانم کرد. 

 

_ بفرمایید. 

 

در لحن او هم مثل من تمسخر موج میزد. اخم هایم را درهم کشیدم و از بین دندان های قفل شده‌ام غریدم:

 

_ میشه علت این حجم بچه بازی رو بدونم؟ 

 

در چشمانش ببری خشمگین را می‌دیدم که با سوالم آماده‌ی حمله بود. با صدایی که عصبانیت در آن مشهود بود گفت: 

 

_ من مسائل کلاس رو با مسائل شخصیم قاطی نمی‌کنم، امیدوار هم بودم تو این کارو نکنی! بی توجهی به مفاهیم تدریسم رو نمی‌پذیرم. 

 

دیگر نتوانستم جلوی زبانم را بگیرم. نمی‌شد شب هرچه دلش خواسته بارم کند و روز انتظار داشته باشد براش لبخند ژکوند سرهم کنم. 

 

_ اها؛ اون‌وقت بی توجهی به حال کسی که قراره شریک زندگیت بشه رو چی؟ اون رو می‌پذیری، نه؟ دیشب هرچی دلت خواست به زبون آوردی تو صبح نتونستم پلک رو هم بزارم که امروز آقا من و مسخره خاص و عام کنی؟ مگه چیکار کرده بودم؟ 

 

صدایم لرزش نامحسوسی داشت. « مگه چیکار کرده بودم» را چنان با بغض نالیدم که دل خودم برای خودم آتش گرفت. 

 

_ آها چشم عزیزم؛ میزارم هرجا بری هرکار کنی که شریک زندگی خوبی باشم، حتما! 

 

برای اولین بار بود مرا عزیزش خطاب می‌کرد. آن هم نه از سرِ آن‌که عزیزش بودم، نه! فقط برای مسخره کردن و آزار دادنم بر زبانش عزیزم را جاری کرده بود. 

 

وقتی سکوتم را دید، دستی بر پیشانی‌اش کشید، با خروج پوفی از بین لبانش گفت:

 

_ باشه من متاسفم؛ نباید ان‌قدر تند می‌رفتم. 

 

 لحنش به گونه‌ای نبود که ذره ای پشیمانی در آن جولان دهد ولی همین که غرورش را زمین زده بود و عذرخواهی کرده بود، کمی ته دلم را مالش داد. 

 

سرم را پایین انداختم و‌ خودم را مشغول جمع کردن جزوه‌ام نشان دادم. جزوه‌ای که امروز فقط برایم نقش بالشت را ایفا کرده بود. 

می‌خواستم بیشتر نازم را بکشد. به هرحال باید ناز کشیدن را حتی اگر بلد نبود، یاد می‌گرفت. 

اما سکوتی که در کلاس جریان داشت اعصابم را متشنج می‌کرد. که بالاخره با صدای کوروش، این سکوت شکست. 

 

_ برای آشتی، امشب می‌تونم شما رو به صرف شام دعوت کنم مادام؟ 

 

شانه‌ای بالا انداختم و گفتم: 

 

_ مگه تا آخرین وقت کلاس ندارین استاد؟ 

 

کلمه‌ی «استاد» رو به گونه‌ای مسخره تلفظ کردم که قهقهه‌ی کوروش را در پی داشت. همان‌طور که دفتر و جامدادی‌اش را جمع می‌کرد تا درون کیف مشکی رنگش بگذارد سرش را به چپ و راست تکان داد با ته مانده‌ی خنده‌اش گفت:

 

_ از دست تو خانم کیوانی! اشکال نداره یدونه راز خانم که بیشتر نداریم. 

 

خنده ام را بی سختی قورت دادم و وسایلم رو درون کوله ام انداختم. همان طور که از بین صندلی ها به قصد خروج رد می‌شدم لب باز کردم و گفتم:

 

_ من دیگه امروز کلاسی ندارم میرم منزل اگه مشکلی نیست بیاین اونجا دنبالم استاد، خدانگهدار. 

 

قبل از این‌که خنده ام بگیرد و رسوا شوم به قصد خروج رسماً دویدم. نفس زنان به پشت سرم نگاه کردم تا ببینم کوروش پشت سرم از کلاس خارج شده یا نه، که ناگاه با جسم سفتی برخورد کردم و تعادلم را از دست دادم. 

 

بین زمین و هوا معلق بودم که به سختی تعادلم را حفظ کردم. بینی‌ام به علت عمل حساس بود و این ضربه باعث شد توانم را در تحمل درد از دست بدهم. 

بینی‌ام را مالیدم و چشم باز کردم تا ستونی که به آن برخورده کرده بودم را رویت کنم؛ همان جا دو جفت چشمم، تبدیل به ده جفت شد. 

 

_ حواست کجاست خانم؟ 

 

لحن پر از خشمش، باعث شد من هم به نسبت دردم را فراموش کنم، با حرص از بین دندان های کلید شده ام طغیان کردم:

 

_ چشم نداری آقا؟

 

بُهت، جای خشم درون چشمان مشکی اش را گرفت انگشت اشاره‌اش را بالا آورد به سوی‌ام نشانه گرفت. 

 

_ تو خوردی به من، بعد طلبکارم هستی؟

 

برای این‌که با او چشم در چشم شوم مجبور شدم سرم را تا حد امکان بالا بگیرم و بگویم:

 

  • لایک 1
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت دهم

 

_ وقتی دوتا ماشین شاخ به شاخ به هم میخورند هردو مقصرند. 

 

کلماتی بر زبانم جاری می‌شد که خودم هم نمی‌دانستم از کجا نشعت می‌گیرد، انگار به جای بینی، مغزم را از دست داده بودم. 

هرچه بیشتر حرف میزدم او متعجب تر می‌شد. بنظر خودم که جمله ام را درست بیان کرده بودم اگر او نمی‌فهمید به من چه ارتباطی داشت؟ 

 

_ مشکلی پیش اومده؟ 

 

با صدای کوروش، چشانم را بستم و محکم فشردم. من به اون پشت کرده بودم و قیافه‌اش در دید راس‌ام نبود اما این مردک متکبر به راحتی به او دید داشت. پس در کمال بی ادبی، مرا نادیده گرفت و به سوی کوروش گام برداشت. 

 

_ چیز خاصی نیست. 

 

صدای بیخیالش، اعصابم را متشنج کرد. به سوی کوروش برگشتم تا سریع مظلوم‌نمایی کنم اما با دیدن دانشجو هایی که اطرافمان جمع شده بودند و پچ‌پچ می‌کردند از تصمیمم منصرف شدم. 

سرم را پایین انداختم و با حرص شروع به جویدن پوست اضافه‌ی روی لبم کردم. مردک دیوانه! شانس با او یار بود که نمی‌خواستم کسی از رابطه من و‌ کوروش خبر دار شود. 

 

کوروش با مردک دیوانه صمیمانه دست داد و احوال پرسی کرد. انگار نه انگار منی هم حضور داشتم. اگر از محوطه‌ی سالن خارج می‌شدم، جلویِ کوروش بی ادبی به شمار می‌رفت، حالا هم که ماندگار شده بودم لنگ در هوا، مگس می‌پراندم. 

 

_ چه عجب! از این طرفا آقای نیهاد؟ 

 

صدای از جانب کوروش بود که آریان خودشیفته را مخاطب قرار داد. آریان در جواب سری تکان داد و آن تره‌ای از مو که روی پیشانی‌اش بود را به بالا هدایت کرد. 

 

_ امروز مجبور شدم بیام می‌دونی که چقدر سرم شلوغه! اومدم برای مدرکم، گفتم سر راه یک سر بهت بزنم که تو راه این خانم به من برخورد کرد. 

 

با شنیدن اسمم، هرچند « این خانم» گفته شده بود گوش هایم تیز شد. سرم را مانند ماده ببر وحشی بالا گرفتم و بدون توجه به وجود کوروش جیغ زدم:

 

_ من به تو نخوردم! تو منو ندیدی. 

 

دستانش را درون جیب های شلوار جین ابی‌اش کرد و طوری که انگار دارد به یک تائتر مضحک نگاه می‌کند گفت: 

 

_ تو چشم نبودین لابد!

 

خواستم لب هایم را از هم فاصله دهم و دهان باز کنم، به وضوح را توهین در کلامش می‌دیدم؛ ولیکن صدای محکم کوروش و دستانش که به حالت استپ بالا اورده بود، مانعم شد. 

 

_ بسه خانم کیوانی! 

 

چرا فقط خانم کیوانی؟ پس چرا چیزی به این مردک نمی‌گفت؟ مگر خانم کیوانی مادر مُرده فقط باید زبان به دندان می‌گرفت؟

 

سرم را پایین انداختم، دلم نمی‌خواست صدای خنده‌ی بقیه برای ضایع شدن ام را بشنوم. پس فرار را بر قرار ترجیح دادم و با گفتن یک جمله خودم را به حیاط رساندم. 

 

_ دستتون درد نکنه استاد واقعا انسان منصفی هستید. 

 

پشت هم آب دهانم را قورت می‌دادم که مبادا بغضم بشکند. لب می‌گزیدم، سرم را بالا گرفته بودم تا چشمه جوشیده درون چشمانم سرازیر نشوند. 

 از دست کوروش شکار بودم. او خیلی راحت مرا جلوی آن مردک خورد کرد. 

پشت ساختمان دانشکده به درختی تکیه زدم و روی زمین نشستم. واکنش هایم‌دست خودم نبود، حساس شده بودم و نمی‌دانستم علت این حساسیت ها چیست. 

 

راستش کامل نمی‌دانستم مشکل از رفتار کوروش است یا من بچه بازی در میاوردم؟

 

&&&

 

چنگال را درون بشقاب پاستا فرور کردم و چند بار چرخاندم اما لحظه‌ای دلم مزه کردن آن پاستا را طلب نکرد. 

سرم از وقتی آمده بودیم، به زیر افتاده بود؛ حتی یک ثانیه هم نگاهم را به چشمانش ندوختم. در قبال حرف هایش یا با اکراه سرم را تکان می‌دادم یا با جملات تک کلمه‌ای کوتاه جواب را پیش‌کش‌اش می‌کردم. 

 

_ من که معذرت خواهی کردم! چرا این‌جوری می‌کنی راز؟ 

 

سرم را ناخواسته بلند کردم و به چشمانش زل زدم. کلافگی در آن دو گودال، مشهود بود. 

از بس برایم توضیح داده بود زبان‌اش مو در آورد  

اما حرف هایش برای من ذره‌ای حائز اهمیت نبود. حرف که نه! 

بیشتر بهانه به نظر می‌رسید.

 در آن رستوران لوکس و رمانتیک که با هالوژن های قرمز تزئین شده بود به سختی چهره‌اش را واضح می‌دیدم. 

 

_ من خوشم نمیاد جلوی غریبه ها باهام این‌طوری حرف بزنی! بدم میاد از این رفتارت. 

 

دستانش را حائل میز مربعی مشکلی رنگ کرد و چشمانش را برای ثانیه‌ای بر روی هم فشرد. چین بسیار کنارِ چشمانش را، پای فشار زیاد پلک‌هایش گذاشتم و بی توجه نگاهم را، روانه‌ی رستوران کردم. 

 

رستورانی که نمای کرمی و قرمز داشت؛ میز‌های مربعی دور تا دورش را احاطه کرده بودند، در مرکز هر میز، آتشی شعله ور شده بود، که هم گرما و هم زیبایی رستوران را ارتقا می‌بخشید. 

 

وسط رستوران با حوضی زیبا آرایش شده بود و ابشاری بر سرامیک های آبی حوض، سیلی میزد. که به علت وجود نورِ سرخِ درونِ حوض، رنگ آب بیشتر به رنگ خون شباهت داشت. 

 

در انتهای رستوران هم میزی قرار داشت که چند پرنسل پشت آن برای ثبت سفارش ها نشسته بودند. 

 

با شنیدن صوت شمرده شده از جانب کوروش، نگاهم را به اون منعطف کردم؛ از زل زدن به چشمانش اجتناب و چونه‌ی نسبتا کوتاهش را هدف گرفتم. 

 

_ آریان دانشجوی من بود، به علت اختلاف سنی کمِش با من، باهم صمیمی شدیم کم کم؛ اکثیر دانشجو ها اون رو می‌شناسن و من واقعا علاقه نداشتم زنِ من وسط اون همه آدم با چنین آدمی که همه اون رو بی آزار می‌دونن دهن به دهن بشه. 

 

سپس گره دستانش را باز کرد و به سوی صورتم آورد؛ نمی‌دانستم قصدش چیست که به سوالم خیلی زود پاسخ داد. تره‌ای از موهای لخت ریخته روی صورتم را به پشت گوش هدایت کرد و نالید:

 

_ بیین توروخدا دمِ عقدمون چه علم شنگه‌ای راه انداختی. 

 

با حرص سرم را عقب کشیدم، با اینکه دستش کوچک ترین تماسی با صورتم نداشت باز هم حرصم گرفته بود. همین چند روز را نمی‌توانست تا روز عقد تاب بیاورد؟ ترجیح دادم این بار را سکوت کنم؛ به اندازه‌ی کافی مشکل وجود داشت، قصد دامن زدن به مشکلات را در خودم نمی‌یافتم. 

 

در جواب عکس العملم، دستش را عقب کشید و خشمگین، برشی پیتزا برداشت. 

اخمی بر صورتش نقاشی شد که از دیده‌ام پنهان نماند. پریشانی‌اش کاملاً مشهود بود من هم دیگر از این وضعیت به ستوه آمده بودم. 

 

_ باشه؛ بیا فراموشش کنیم؛ فقط لطفا تکرار نشه. 

 

لبخندی که به نرمی بر لبش نقش بست نتوانست میل به لبخند زدن را در من بیدار کند. 

از ته دلم به این آشتی راضی نبودم ولی عادت هم نداشتم مسائل را زیاد کِش دهم. 

 

همه چیز را به زمان سپردم که بهترین حلال مشکلات بود. 

 

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 1
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت یازدهم 

&&& 

 

هفت، هشت روزی که تا آخر عقد وعده داده شد به اندازه یک نصف روز، برایم گذشت. این مدت همه چیز در آرامش نسبی به سر می‌برد؛ کوروش هرچه که می‌خواستم بدون اتلاف وقت تهیه می‌کرد. حلقه‌ی و پشت حلقه‌ام ان‌قدر زیبا بود که مادرم با دیدنش، پشت هم کِل می‌کشید. 

 

آزمایش هایمان را داده بودیم، جواب آزمایش به راحتی اذن ازدواج را فریاد می‌زد. تنها مشکل درخواست دو شب پیش کوروش بود. خواسته‌اش کمی برای خانواده‌ی من سنگین به نظر می‌آمد چون خواسته بود یک ماه بعد از عقد، مراسمی کوچک بگیریم و به خانه‌مان برویم. 

 

مادر با شعف، از پیشنهاد کوروش استقبال کرد؛ تنها مخالفان، من و پدر بودیم. 

پدر برای تهیه‌ی جهیزیه که یک ماه زمان ناچیزی برایش بود، و من برای عدم اطمینان! 

 

راستش هنوز هم از تصمیمی که گرفتم مطمئن نبودم. فردا ظهر یا با نهایت تخفیف عصر، مرا به عقد کوروش در می‌آوردند و من هنوز از خودم اطمینان نداشتم! 

 

بار ها، با مادر در این باره سخن گفتم و تنها جوابی که از او وارد گوش هایم می‌شد، یک چیز بود:

 

« تو هنوز جَوونی، برین زیر یک سقف عاشق می‌شی و دنیات شوهرت می‌شه.»

 

من هم به حرف های او متکی شدم و دیگر زبانم را برای گفتن این حرف ها نچرخاندم. 

 

اتاقم، ساعت ها در تاریکی فرو رفته بود اما چشمان من قصد نداشت خودش را با تاریکی وقف دهد و مرا به آغوش خواب راهی کند. 

 

یعنی عشق کوروش برای عاشق کردن من کافی بود؟ کدام عشق؟ اصلا کوروش واقعا عاشقم بود؟ نمی‌دانستم! 

رفتارش بیشتر مرا یاد خاله و شوهر خاله‌ام می‌انداخت. آن ها نزدیک به ده سال از ازدواجشان می‌گذشت و دقیقا حالت رابطه‌شان شبیه به ما بود. 

 

کوروش برایمان از جهت غذا و خرید کم نمی‌گذاشت، 

اما الویتش همیشه من نبودم. ابتدا کار هایش را شست و رفته می‌کرد در نهایت اگر وقتی برایش باقی می‌ماند، آن وقت ناچیز را به راز هدیه می‌داد. 

 

حتی نهال هم مرا درک نمی‌کرد، بعد از قضیه دعوای خودم و آریان، او را در دانشکده ندیدم. پس چند روز پیش با او تماس گرفتم. 

برایم روشن کرد که با آن دوست پسر ترسناکش، روانه‌ی کیش شده. 

 

کمی از اینکه قبل رفتن مرا مطلع نکرده بود غمزده شدم اما باز دلم تاب نیاورد؛ همه چیز را برایش تعریف کردم؛ جواب او بدتر از جواب مادرم بذر نا امیدی را در من پرورش داد. 

 

او نظرش این بود که من چون خودم را از کوروش دریغ می‌کردم و به قول او نمی‌گذاشتم دستم را بگیرد یا نوازشم کند این گونه بود. 

 

کلافه، از راست به چپ چرخیدم و پتو را بیشتر به خود فشردم. با این‌که اواسط پاییز بود و خانه به لطف شوفاژ ها گرم، من از درون یخ زدگی را حس می‌کردم. 

 

با گرمای پتو، بالاخره بدنم در مقابل خواب تسلیم شد و خواب مرا در خود بلعید. 

 

صبح زود تر از همیشه، با صدای مادر خودم را از تخت بیرون کشاندم. 

 

_ عروس هم ان‌قدر تنبل؟ پاشو دختر باید بری سالن کوروش منتظرته. 

 

منگ و خمار به مادر با آن صورت نسبتا صاف و مرتب به لطف بوتاکس های مداوم، زل زدم. گرد جوانی هنوز در صورتش مشهود بود. به قول خودش عاشقی چشمانش را زود کور کرد و فرصت جوانی کردن، از او صلب شد. 

 

مادر، هم سن من بود که مرا به دنیا آورد، در نوزده سالگی، درست دوسال بعد از آن که به پدرم بله گفت. 

 

_ چرا شبیه جن زده ها زل زدی به من؟ میگم پاشو. 

 

سپس پتو را کشید تا بلکه مرا به خود بیاورد. 

غرولند کنان از جایم برخاستم؛ لنگه‌ای از شلوارم بالا رفته بود، آن را مرتب کردم و خواستم روانه‌ی سرویس بهداشتی شوم. 

 

_ با این سر و شکل نری تو هال! کوروش تو هال نشسته. 

 

صدای مادر آرام بود، نمی‌خواست نو دامادش بفهمد دخترش زمان برخاستن از خواب شلخته است! 

پوزخندی لبم را کج کرد، از ته دل می‌خواستم دهانم را باز کنم و هرچه هست و نیست، بار همه‌ی افراد حاضر در خانه کنم. 

به جای دهانم، پا هایم را به حرکت در آوردم و به سوی میز آرایش سفیدم پا تند کردم. 

 

شانه‌ای برداشتم و موهای پریشانم را شانه زدم. مادر که تازه تختم را مرتب کرده بود نزدیکم شد و گفت: 

 

_ تو راه یک وقت باهاش دعوا راه نندازی! سر صبح اخلاق نداری. 

 

از درون آینه، چشم غره‌ای نثارش کردم که در جواب اخمی تحویل گرفتم. 

 

بیخیال سرویس بهداشتی شدم، صورتم را با دستمالی مرطوب، کمی تمیز کردم و گفتم:

 

_ اگه یکم تنهام بزاری ویندوزم بالا میاد سرحال میشم. 

 

با حرصی مشهود، ابرو‌های تاتو کرده‌اش را در هم کشید و غرید: 

 

_ واقعا مثل اون بابات لیاقت نداری! 

 

سپس با گام های بلند، خودش را در هال انداخت و درب چوبی اتاق را به چارچوبش بخشید. 

 

لبخندی عریض بر لبم نشست؛ نمی‌دانستم پدرِ مادر مُرده‌ام چه دخلی به این ماجرا داشت که او را به این ماجرا وصله زده بود. 

 

با دیدن چهره‌ام، لبخند به نرمی از لبم کوچ کرد. جای جایِ  چشمانم مملو از اضطراب بود. 

ضربه‌ای به رخِ رنگ پریده ام زدم تا شاید کمی رنگ به رخسارم برگردد؛ حال که به واپسین لحظات مجردی ام رسیده بودم نمی‌خواستم زمان بگذرد و مرا پشت سفره‌ی عقد بنشاند. 

 

تقه‌ای به در خورد و مرا از دنیای افکارم بیرون کشاند. بلافاصله صدای بم پدرم را‌ که استحکام در آن جولان می‌داد شنیدم:

 

_ رازِ بابا؟ کارت تموم شده؟ بیا قربونت کوروش جان رو خیلی معطل کردی. 

 

بازدمی محکم از لب هایم اجازه‌ی خروج گرفت. به تندی با آرایشی ملایم، بی‌حالی صورتم را پوشاندم. 

کت و شلوار سفیدی که برای عقد خریده بودیم را از رگالش بیرون راندم و به تن‌کردم. 

 

کوروش زمانی که مرا در این لباس دید، نه اشک‌در چشمانش حلقه زده نه ذوق زده شد؛ تنها سری به نشانه‌ی مورد قبول است تکان داد و حساب کرد. 

 

من هم به روی خودم نیاوردم تنها تا آخر مسیر، یک ثانیه هم لب برای سخن گفتن باز نکردم. 

نه این‌که قهر باشم، فقط می‌دانستم اگر لب باز کنم اشکم دیگر مغزم را آدم حساب نمی‌کند و روی صورتم مهمان ناخوانده می‌شود. 

 

کوروش هم جوری در دنیای خودش غرق بود که منِ غم‌زده را نمی‌دید! 

یک دستش به فرمان و دست دیگرش به دهان، با گوشت اضافه کنار شست‌ش کلنجار می‌رفت. 

 

سری به چپ و راست تکان دادم تا تفکراتم را پس بزنم. کوروش همین بود! با همین‌قدر عواطف، چرا نمی‌خواستم این موضوع را بپذیرم؟ 

 

شالی شیری رنگ بر سر انداختم و همانند گوسفندی که آن را برای قربانی کردن، به قتلگاه می‌برند، به سختی گام برداشتم. 

 

ولی آخر نفهمیدم، مگر ازدواجم از سر اجبار بود؟

 

  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت دوازدهم

**** 

 

با حرص، تمام برگه هایی که به من داده بودند را پاره کردم. مادر نگران، از چارچوب در به من زل زده بود، لابد می‌ترسید دوباره دیوانه شوم و وسایل اتاقم را به سوی نابودی بکشانم. 

 

_ نمی‌خوای بگی چیشده؟ تو که نزاشتی همراهت بیام! بابات هم که یک کلمه حرف نمیزنه. 

 

نمی‌خواستم بگویم! با این شرایطی که داشتم همین که آرام بودم جای شکر داشت. ان‌قدر فضای خفه‌ی آن‌جا برایم سنگین بود که نیاز داشتم ساعت ها با هیچ انسانی لب به سخن باز نکنم. 

 

_ مامان بیخیال شو! 

 

همین حرفم برای دیوانه‌کردنش کافی بود، تمام آن‌ نگرانی، یک باره از چشمانش پر کشید و جایش را به خشم داد. 

 

_ آره دیگه! کلا مامان بیخیال بشه، مامان لال بشه، تو گند بزن به زندگیت باشه؟ از اول وقتی با یک بزرگتر مشورت نکنی هرکار بخوای بکنی همین میشه دیگه؟ آخه تو چه مرگته دختر؟ً

 

یقین داشتم اگر زنده بمانم این زن مرا خواهد کشت. این زن آخر دیوانه ام می‌کند، حرف هایش تا ته وجودم را می‌سوزاند، طوری حرف میزند که انگار نه انگار من دخترش هستم. البته برای او قطعا پسرش ارجعیت دارد. 

 

_ برام عدم تمکین‌نوشتن، خیالت راحت شد؟ مجبورم برگردم خونم؛ حالا شاد باش و کِل بکش! 

 

*** 

آن روز، همه چیز به سرعت گذشت، اگر از من می‌پرسیدند از آن روز با جزئیات برایشان بگویم به یاد نداشتم. من بدون اتلاف وقت، به عقد کوروش در آمدم. 

مادر، هیجان زده بود و قند در دلش آب می‌شد؛ کوروش را شام به خانه دعوت کرد تا در کنارمان باشد. 

از زمان عقد روزه‌ی سکوت مرا بلعیده بود؛ کلامی حرف به از دهانم اذن خروج نمی‌گرفت. 

هرچه مادر در جُنب و جوش بود، من در کنارش نشسته و آرام سبزی پاک می‌کردم. 

 

پدر و کوروش در هال، مشغول بازی تخته نرد بودند، هر از گاهی صدای قهقهه شان سکوت خانه را درهم می‌شکست. 

 

نگاهم برای لحظه‌ای روی رینگ ساده‌ام ثابت ماند؛ دستم برای پاک کردن شاهین از حرکت ایستاد. انگار باور پذیری این قضیه برایم دشوار بود، اما بیشتر فکر و ذکرم معطوف بر این ماند که چرا من همانند تازه عروس های دیگر، از شادی نمی‌خندیدم؟

 

چرا این‌گونه‌ اخم هایم را در هم کشیده بودم و حتی با خودم آشتی نمی‌کردم؟ آری! من با خود نیز روزه‌ی قهر و سکوت داشتم. حتی در ذهن خود نیز دست از توبیخ، برداشته بودم. 

با صدایی آشنا، انگار روح به تنم بازگشت. سرم را متعجب بالا گرفتم که نگاهم با نگاه مادر تلاقی کرد. 

 

_ دو ساعته دارم صدات می‌کنم؛ نمی‌شنوی؟

 

سرم را به چپ و راست تکان داد و نیشگونی از ران پایم گرفتم. دردِ نیشگون، رشته‌ی کلام را به دهانم هدیه داد. 

 

_ حواسم نبود؛ چیشده؟

 

اخمی غلیظ بر صورتش نقش بست. از وقتی مرا این‌گونه غم‌زده دیده بود تیکه پرانی می‌کرد دست از مسخره کردنم برنمی‌داشت. 

 

_ پاشو خودتو جمع و جور کن! اینجوری شبیه بدبخت، بیچاره ها به من زل نزن؛ برای بابات و شوهرت هم چای ببر. 

 

واژه‌ی «شوهر» برایم از هر غریبه‌ای، غریبه تر بود. نمی‌توانستم با این کلمه ارتباطی درست برقرار کنم. به ناچار از روی موکتی که آشپزخانه را پوشانده بود، برخاستم. دستانم را زیر شیر آب بردم و بازش کردم؛ از خنکی آب، کمی جان به بدنم افزوده شد. 

 

دو استکان کمرباریک بر روی سینی یک دست طلایی مادر، گذاشتم. مادر، همان‌طور که پیاز را درون قابلمه می‌ریخت از کابینت قهوه‌ای بالای سرش، نعلبکی های گل سرخ را برداشت، هنوز ردی از اخم در صورتش مشهود بود، با قرار دادن نعلبکی ها در کنار استکان، چشم غره‌ای نسیبم کرد که اخم هایم را در هم کشید. 

 

با قوری، استکان ها را لبریز از چای کردم، هیچ عجله‌ای برای رفتن به هال نداشتم؛ دلم نمی‌خواست با کوروش چشم در چشم شوم. انگار حال که همسرش بودم، در این عنوان عذاب می‌کشیدم. 

 

چای بُرده‌و خورده شد. بساط شام پهن و جمع گشت اما من هر لحظه خودم و‌ نگاهم را از دید پنهان می‌کردم. کوروش، بر خلاف تصورم، اصلا به روی خود نیاورد و در کمال احترام با خانواده‌ام، هم صحبت شد. 

 

مادر که حسابی از دستم شکار بود، ظرف ها را به گردن گرفت و مرا مجاب کرد به هال بروم و در محضر پدر و کوروش بنشینم. 

 

_ بابا جون کوروش جان تاکید دارن چون خونشون مجهزه لازم نیست ما جهیزیه بگیریم. 

 

چشمان پدرم از شادی حرف کوروش برق میزد، اما من دیدگانی لبریز از خشم به پدر هدیه کردم و از لای دندان های کلید شده‌ام گفتم:

 

_ مگه میشه جهیزیه نبرم؟ 

 

حس می‌کردم غرورم در حال له شدن است. نمی‌خواستم این منت بزرگ بر سرم باشد که با یک چمدان به خانه‌اش رفته ام؛ از طرفی رویِ آن که به پدر بگویم برایم جهیزیه بخرد هم نداشتم. 

انگشتانم در کف دستم فرود رفت و فشرده شد، کوروش نگذاشت پدر لب به سخن گفتن باز کند با قاطعیت گفت:

 

_ راز جان، من دوست دارم هرچه زودتر در کنار همسرم به آرامش برسم، با این شرایط سخت، چه لزومی داره وقتی من خونم همه چی هست، دوباره پدر زحمت خرید اسباب خونه رو بکشن؟

 

خوب حرف میزد، برق تحسین را در چشمان پدر می‌دیدم؛ می‌دانستم نمی‌توانم پدر را راضی کنم، کوروش در کارش موفق شده بود؛ مخ پدر را شست و شو‌داد. 

سکوتی که این روز ها نمی‌خواست از من فاصله بگیرد، مجدداً جولان داد. پدر و کوروش قرار گذاشتند زمانی را در حضور خانواده‌ی کوروش تعیین کنند تا عروسی انجام شود. 

 

من هم مانند عروسک خیمه شب بازی، گوش می‌دادم تا بدانم چه نقشی را باید ایفا کنم. مغزم به من نهیب میزد، هر بار یک سوال تکراری را بر زبان جاری میکرد:

 

«مگر مجبورت کردند؟ دو کلام حرف بزن!»

 

اما انگار برای حرف زدن، جانم در می‌آمد. حرف میزدم و چه می‌گفتم؟ مگر ناراضی بودم؟ نبودم! پس چرا حالم خوب نبود؟ کُفرم، از دست خودم، درآمده بود. 

 

کوروش بعد از میل میوه قصد خروج کرد. مادر پی در پی به پهلویم ضربه میزد تا برای بدرقه‌اش تا جلوی در برورم؛ بالاخره تسلیم چشم و ابرو آمدن های مادر شدم و همراه کوروش تا جلوی در، رفتم. 

 

_ هوا سرده، برو داخل من خودم میرم. 

 

دستانم را به بغل گرفتم تا کمی گرما به بدنم نفوذ کند، با آن تیشرت استین بلند و شلوار نازک به بدنم حق می‌دادم نتواند سرما را تاب بیاورد. 

 

_ نه شما برو منم میرم. 

 

لفظ «شما» کوروش را از پوشیدن کفش‌هایش باز نگه داشت. با مکث، نگاهی به من انداخت، ابهام، کمی خشم و اندکی کم غم در چشم‌هایش مشهود بود. 

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت سیزدهم

نمی‌دانم در نگاه کوروش چه بود که لرز نشسته بر تنم را تشدید می‌کرد. سعی کردم خود را بیخیال نشان داده و از زل زدن به چشم‌هایش اجتناب کنم، اما باید با گوش هایم که حال پذیرای صدایش بودند چه می‌کردم؟ 

 

_ می‌شه بپرسم باز چی‌شده که از سرِ شب خودتو ازم قایم می‌کنی؟ باز کاری کردم که به مزاج شما خوش نیومده؟ 

 

«شما» را تا کرج کشید تا مسخره‌ام کند؛ اخم هایم در هم جهید. از سرما حتی لب هایم می‌لرزید، مطمئن بودم نوک بینی ام حسابی سرخ شده است. سرما را به جان خریدم و همه‌ی تلاشم را کردم تا بتوانم به مغزم اجازه‌ی فرمان دهم؛ مغز فرمان داد و بالاخره دهان برای سخن گفتن، باز شد. 

 

_ من خودم رو قایم نکردم؛ فقط درگیر کمک به مامانم بودم نشد زیاد تو جمع باشم. 

 

فوراً سرم را پایین انداختم و از نگاه کاوش‌گرش فرار کردم. می‌دانستم این چشم ها به سهولت مرا لو خواهند داد و دروغم رسوا می‌شود. «پوفی» از دهان کوروش خارج شد و بعد صدای محکم بسته شدن در بود که مرا از جا پراند. مات و مبهوت، به درِ مشکیِ بسته شده‌ی حیاط چشم دوختم؛ چرا؟ این رفتار را چه تعبیر می‌کردم؟ 

 

&&&

 

با عجز دستم را از دستان نهال بیرون کشیدم، چشم‌هایش ان‌قدر مصمم بود که مرا بیشتر کلافه می‌کرد. 

 

_ خب تو بیا بریم من مطمئنم خوش می‌گذره بهت. 

 

وسطِ خیابان، در کنار ماشینش تکیه داده بودیم و نگاه اندک رهگذران را به جان خریدیم. 

از تقلایی که برای فرار از دست نهال داشتم به ستوه رسیده بودم؛ اصرار داشت امشب با آن مهرداد خوف‌ناک به مهمانی دعوت است و من هم با آن ها همراه شوم؛ یک تولد جمع و جور که صاحب آن یکی از دوستان مهرداد بود. من هم دوساعت یک وِرد به لبانم جاری بود:

 

_ نهال جان، قربونت برم، کوروش اگه این دفعه بفهمه من و می‌کشه، خودتون دوتایی برین دیگه. 

 

اما مگر نهال متوجه‌ی کلمه‌ی«نمی‌توانم» می‌شد؟ مرغش یک پا داشت؛ اگر می‌گفت باید با مهرداد به این جشن برویم باید می‌رفتیم. دوستی بود که از دبیرستان می‌شناختمش. 

 

_ خودم‌مگه بلد نیستم دوتایی بریم؟ می‌خوام تو هم بیای! چیه بابا، یک هفته‌ست عقد کردی شبیه شوهر مُرده ها شدی. 

 

با اتمام جمله‌اش، او را از سر تا پا کاوش کردم، هدبندی مشکی بر سر داشت، هودی‌ای صورتی، شلوار واید لگ مشکی و کتونی های جردن صورتی از او یک دختر سن پایین تر ساخته بود. 

 

حال خودم را که آخرین بار، لحظه‌ی خروج از خانه رویت کرده بودم را به خاطر آوردم. 

با آن شلوار پارچه‌ای و مانتوی مشکی زخیم معلوم است مرا شوهر مُرده می‌خواند. دل و دماغ یک قلم لوازم آرایشی به دست گرفتن هم نداشتم. 

 

سرم را با بغض به پایین انداختم؛ پشت هم آب دهانم را قورت می‌دادم تا خدایی نکرده قطره‌ای مزاحم بر گونه‌ام جاری نشود و طبل رسواییم را، جلوی نهال به صدا در نیاورد. 

 

_ ناراحت شدی راز؟ 

 

از او ناراحت نبودم؛ از شوهری ناراحت بودم که یک هفته‌ی تمام حتی یک پیامک کوتاه «سلام» هم از من دریغ کرده بود. از کسی که یک هفته‌ی تمام در کلاس هایش مرا می‌دید و به روی خودش نمی‌آورد. 

 

یک بار جلویش را گرفته بودم، درست در پارکینگ دانشگاه، جلوی ماشینش ایستادم. وقتی آمد بی‌حوصله و تک کلمه‌ای سخن گفت و مرا از سرش باز کرد. آن هم با چه بهانه‌ای؟ 

 

«سردرد دارم راز؛ لطفا غر زدن رو بزار برای بعد» 

 

خدا می‌داند چقدر آن لحظه پژواک شکسته شدن غرورم بلند تر از هر صدایی در پارکینگ دانشکده می‌پیچید. 

 

با تکان‌های پی‌درپی شانه‌ام پریدم؛ انگار از کابوسی عمیق بیرون کشیده شده باشم، چشم‌هایم تا آخرین حد ممکن گشاد شد، قلبم دیوانه وار خود را بر دیواره‌ی قفسه‌ی سینم‌ام می‌کوبید. 

 

_ سکتم دادی راز؛ چته؟ توروخدا حرف بزن. 

 

چشم‌هایش ترسیده بود، می‌توانستم به راحتی ترس را در آن ببینم. آب دهنم را به سختی از دریچه‌ی خشک‌شده‌ی گلویم پایین دادم و همان‌طور که ماشین را ستونی برای از پا در نیامدنم در نظر می‌گرفتم، گفتم: 

 

_ خوبم! 

 

می‌دانست خوب نیستم؛ یک هفته بود که هر چه سعی می‌کرد مرا از لاکم بیرون بکشاند من خود را بیشتر در آن غرق می‌کردم. موبایلم را لحظه‌ای از خود دور نمی‌کردم که مبادا کوروش زنگ بزند و من تماسش را از دست بدهم. مادر در این مدت کچلم کرده بود که چرا کوروش به آن ها سر نمی‌زند، یکی از دلایل بارز انتظارم، مادر بود. 

 

_ بیا بریم خواهر من؛ لابد کوروش خان صبح میره دانشگاه، غروب میره دفتر وکالت، شب خونه‌ست هیچ جا هم نمیره! ساده‌ای ها. 

 

می‌دانستم اصرارش برای خودم است، او می‌دانست من چقدر این روز ها درمانده بودم؛ بذر پشیمانی در دلم کاشته شده بود و دَم نمی‌زدم. کوروش با رفتارش مرا بیشتر از خود دور می‌کرد به طوری که حتی امروز هر چه با خود کلنجار رفتم نتوانستم حلقه‌ی تعهدم به او را درون انگشتم جای دهم. 

 

_ باشه، بریم. 

 

انگار دنیا را دو دستی، تقدیم نهال کردم؛ با شوقی وصف نشدنی، مرا در آغوش گرفت و بوسه بارانم کرد. باید خودم را از این منجلاب بیرون می‌کشاندم، دنیا که به آخر نرسیده بود! بالاخره این نیز می‌گذشت.

ولی هر روز آرزو می‌کردم که کاش آن شب، آن مهمانی را نمی‌پذیرفتم. 

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...