رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر ارشد

 

«پارت هفتاد و چهارم»

***

صدایِ جویدن لقمه‌اش اعصابم رو بهم می‌ریخت.

-می‌شه ان‌قدر با صدایِ بلند غذا نخوری؟

با چایی مونده‌ی نون و پنیر رو قورت داد؛ تو اون آشپزخونه‌ی بزرگ رویِ یک زیلو کوچیک نشسته بودیم.

-چته؟ نزدیک پریودته، هاری؟

ابروهام به سمت هم رفتن و سخت هم رو به آغوش کشیدن. مگه زن حتماً باید پریود باشه که اعتراضش رو بیان کنه؟ حرفم رو با آب‌جوش قورت دادم و دیگه چیزی نگفتم.

کوروش از جا بلند شد و دستی به کت‌وشلوار اتو کشیده‌اش کشید.

-میمونی خونه تا برگردم.

-ولی من کلاس دارم.

پیشونیش چین افتاد؛ از بعد حموم تویِ چشماش خون جمع شده بود که چهره‌اش رو ترسناک می‌کرد.

-دیگه قرار نیست دانشگاه بری!

شوکه نشدم؛ انگار تو یک دنیای کلیشه گیر کرده بودم که از جز به جزئش خبر داشتم.

-چرا؟

دهن جواب نمی‌داد؛ این رو یادم داد.

-چون من می‌گم؛ شوهرتم، اجازه نمی‌دم درس بخونی یا کار کنی.

رسماً برده‌داری رو شروع کرده بود؛ من هم به تبعیت از اون ایستادم، باید دانشگاه می‌رفتم، نه که خیلی عاشق درس خوندن باشم، نمی‌خواستم تو این خونه حبسم کنه.

-مگه عهد بوقه؟ من می‌خوام برم.

قدمی که به سمتم برداشت باعث شد به همون موازات به عقب گام بردارم.

-چه غلطا! حرفای گنده‌گنده می‌زنی! من؟ کدوم من؟ تو نیم من هم نیستی، بچه.

بغضم رو تو همون گلو سرکوب کردم؛ اگه الان کنار می‌کشیدم، تا ابد و یک روز باید خدمتکاریش رو می‌کردم و بس!

-من… درس می‌خوام بخونم. دیکتاتوری مگه؟ چرا باید هر حرفی تو می‌گی گوش کنم؟ مگه تو کی هس…

صدایِ سیلی زودتر از دردش حس شد؛ سرم از ضربه‌ای که با پشت دهن به دهنم خورده بود تاب گرفت و یکم به عقب متمایل شد. شوکه، دستم رو جلوی دهنم گذاشتم و به زمین خیره شدم.

-خفه شو، خفه باش! دهنت رو اندازه ظرفیتت باز کن، دختره‌ی احمق.

عربده‌اش تنم رو لرزوند؛ چشمایِ گرد شده‌ام رو به سمت صورتش روانه کردم. دیدن رگ برآمده‌ی گردنش نشون از عصبانیت می‌داد، اما اونی که الان پشتِ دست خورد من بودم!

-چیکا… تو… تو چیکار… کردی؟

دستی به گردنش کشید و دور خودش چرخید.

-زدم که یاد بگیری برای من گنده‌بازی در نیاری.

اشک‌ تو چشمم حلقه زد، اما اجازه ریزش یک قطره رو هم ندادم؛ مزه‌ی خون رو تو دهنم حس می‌کردم، ناخنش رو لبم خراش انداخته بود.

-زورت به من رسیده؟ گردن‌کلفتی الان؟

این دختری که با جسارت حرف می‌زد، من نبودم! این دختر جربزه‌ی بیشتری از من داشت که در مقابلِ این عوضی سکوت نکرد.

-باز که زبونت درازه!

دستش رو بالا آورد؛ سرم رو خم کردم و چشمم رو بستم.

-پوف!

صدایِ کوبیده شدن در به چارچوب بهم نشون داد که کوروشی دیگه در کار نیست. از زدنم شونه خالی کرد و من رو با این خونه تنها گذاشت. همون‌جا رو زانوهام افتادم و خودم رو بغل گرفتم.

اشک دونه‌دونه روی صورتم برق انداختن و به هق‌هق تبدیل شدن. عجب صبح عروسیِ شیرینی داشتم! کاش می‌شد چمدونم رو جمع کنم و برگردم! باید فرار می‌کردم، من باید از این‌جا فرار می‌کردم.

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 77
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

پارت یک -آقای دکتر کِی می‌تونیم ببریمش خونه؟  می‌شنیدم اما نمی‌خواستم بشنوم! از این صداها متنفر بودم، درد دستم به مغز و استخون رسیده بود، خواستم تکونش بدم که لبم از درد روی هم فشرده شد. نگاه

«به نام خداوند رنگین کمان» نام رمان:  شناسنامه‌ی سیاه نویسنده:  روشنا اسماعیل زاده | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:  ازدواج اجباری، تراژدی،عاشقانه  خلاصه:  داستان ح

پارت دوم -بابا جون، بهتری؟ دستت خوبه؟ این صدای شکسته متعلق به پدر بود؟ این صورتی که ریش‌هاش و کنار شقیقه‌هاش سفید شده بود، واقعاً به پدر تعلق داشت؟ سفیدی چشماش به سرخی می‌زد و‌ با نگاهی

  • مدیر ارشد

«پارت هفتاد و پنجم»

اما اول باید با یکی صحبت می‌کردم؛ اگه این کار رو نمی‌کردم دیوونه می‌شدم. باید یکی بهم می‌گفت حق با منه و درکم می‌کرد. کسی که دوست خوبی برام باشه!

به سمت کیفم یورش بردم و موبایل رو برداشتم، شماره‌ی نهال رو پیدا کردم. بعد دو بوق صداش تو گوشم پخش شد.

-چه عجب! چند روزه دارم بهت زنگ می‌زنم، برنمی‌داری؛ چرا دانشگاه نمیای زلیل‌مرده؟ استاد میرزاد رو دیدم گفت ازت خبر نداره! چه غلطی می‌کردی؟ اون شب بعد رستوران مگه بحثتون شده؟

بدون یک لحظه مکث جیغ می‌کشید و سؤالاتش رو پشتِ هم ردیف می‌کرد، به محض اتمام حرفش بالاخره آروم شد.

-نهال؟

همین کافی بود تا هیجانش فروکش کنه و نگرانی جاش رو بگیره.

-چرا صدات اینجوریه؟ گریه می‌کنی؟

نمی‌خواستم بی‌مقدمه نگرانش کنم، اما ان‌قدر دلم پر بود که نتونستم جلوی زار زدنم رو بگیرم.

گریه کردم و همراه باهاش همه‌چیز رو براش گفتم، از بعد اون شب تا همین لحظه! دلداری‌هاش و اشک ریختناش هم نتونست آرومم کنه، انگار قرار نبود سبک بشم.

-الهی بمیرم برات، چی کشیدی! اون مادر عفریتت از خشم خدا نمی‌ترسه؟ من امروز استاد میرزاد رو تیکه‌پاره می‌کنم! می‌کشمش.

به سکسکه افتادم؛ به جز این هیچ صدایی ازم درنمیومد. کمرم تیر می‌کشید و لبم ذوق‌ذوق می‌کرد.

-گفتی ازت عکس داره؟

جدی بود؛ دیگه اون هم گریه نمی‌کرد. آب دماغم رو بالا کشیدم و از تو هال دستمالی برداشتم.

-آره، گفته کُلی عکس ازم گرفته.

-از کجا می‌دونی راست گفته؟

دستمال رو لوله کردم و داخل دماغم فرو بردم.

-نمی‌دونم، ولی نمی‌تونستم ریسک کنم.

کمی فکر کرد و بعد موشکافانه گفت:

-فکر کنم اگه تو راضی نبوده باشی و اجبار بوده باشه، شرعاً عقد باطله.

حالا برای من مرجع تقلید شده بود.

-مهم الان اینه تو شناسنامه‌م اسم نحسش هست، پدر و مادرم که هیچی! اگه بتونم اصلاً بر فرض محال، ازش طلاق بگیرم چی غلطی کنم؟ کجا برم؟

نفسی کلافه کشید و صدایِ جیغ‌جیغوش رو بلند کرد.

-احمق! اگه بتونی ثابت کنی می‌تونی طلاق بگیری، چه‌بسا اون عکس‌ها هم به دست بیاری، نور علی نور می‌شه، باز بر فرض محال چیه؟

حرفاش تو مغزم پخش شد و جای‌جایِش رو اشغال کرد. این‌که بخوام به وسایل کوروش دستبرد بزنم من رو می‌ترسوند! از کجا باید پیدا می‌کردم اون عکس‌ها رو؟ تو گوشیش می‌ذاشت یعنی؟

-گیریم پیدا کنم، طلاق بگیرم کجا برم؟

خجالت کشیدم؛ از بی‌کسیم جلویِ نهال بیشتر از نداریم خجالت کشیدم.

-فعلاً یک کارو پیش ببر! بهتر نیست با وکیل صحبت کنی؟

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت هفتاد و ششم»

ناخنم رو به سمت دندونم بُردم، زمینِ خالی از فرشِ هال باعث شد رویِ مبل پرت بشم.

-دلت خوشه‌ها! وکیل از کجا پیدا کنم؟ می‌دونی چقدر خرجشه؟

تا به حال ان‌قدر با نهال راحت نبودم؛ اجبار آدم‌ها رو مجبور می‌کرد کارهایی بکنن که دستِ خودشون نیست.

-می‌خوای کمکت کنم؟

پارچ آبِ یخ رو سرم خالی شد؛ تازه فهمیدم دارم با یک دوست دانشگاهی که از نظر مالی با من زمین تا آسمون فرق داشت صحبت می‌کردم. دستم که جلویِ دهنم بود متوقف شد و تیزیِ دندونم به ناخن نرسید.

-نه عزیزم، درست می‌کنم، نگران نباش، ببخشید سرت هم درد آوردم، دلم پر بود، حرف زدم، خودم حلش می‌کنم.

کاش زنگ نمی‌زدم؛ کاش خودم رو ان‌قدر کوچیک نمی‌کردم. از این‌که جلوش کوچیک بشم وحشت داشتم و ناراحتی من رو موجَب کرد تصمیم اشتباه بگیرم.

-نه گلی، چه حرفیه؛ اگه کمکی ازم برمیاد، بهم بگو، تعارف نکن.

لبخند لرزونی زدم که زخم رویِ لبم باعث شد چشمم رو محکم ببندم. مختصر خداحافظی‌ای کردم و به تماس پایان دادم. شماره‌های گوشیم رو از بیکاری بالا و پایین کردم، اینستاگرام رو باز کردم و بستم.

برای یک لحظه از ذهنم گذشت من به‌اصطلاح تازه‌عروس بودم، مادرِ مثلاً مهربونم نباید حداقل بهم زنگ می‌زد؟ در کسری از ثانیه سرم رو به چپ و راست تکون دادم و با صدایِ بلند گفتم:

-احمقی؟ دنبال دردسر می‌گردی‌ها! بشین یک فکری به حال این زندگیِ کوفتی کن.

از جام بلند شدم؛ تا پنجره‌ی بزرگِ هال که بی‌پرده مونده بود قدم برداشتم. نگاهم به ساختمونِ روبه‌رو افتاد و این‌بار با دقت نگاهش کردم.

«هتل و رستوران نیلی»

یادم اومد! ساختمونِ بدبختی‌های من بود؛ یک قدم به عقب برداشتم و دستم رو جلویِ دهنم گذاشتم. چرا باید این مردک به جایی نقل مکان می‌کرد که آخرین روز خوشبختیم رقم خورد؟

اگه اون شب اون‌جا نبودم؛ شاید الان… شاید…

موبایل تو دستم لرزید، نگاهِ خیره‌ام رو از ساختمون برداشتم و به خاموش و روشن شدنِ صفحه خیره موندم، دیدنِ اسمِ کوروش عذابِ الهی بود، مگه ساعت ده صبح کلاس نداشت؟

گوشی ان‌قدر زنگ خورد که بالاخره صداش خفه شد، به ثانیه نرسید دوباره زنگ خورد. کلید بود، چیز کلید!

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...