رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت چهل و نهم»

***

بالاخره اون شب سیاه صبح شد و روزی وهم‌برانگیزتر برام رقم زد. صبح، با صدای رفت‌وآمد آدم‌ها از خواب بیدار شدم.

چند لحظه طول کشید تا موقعیتم رو درک کنم. بدنم از نشسته به خواب رفتنم خشک شده بود؛ لبم می‌سوخت و به یاد نداشتم دیشب چه بلایی به سرش آورده بودم. تکونی به خودم دادم که کمرم صدای وحشتناکی از خودش تولید کرد.

-آخ.

ناله‌های ریزم رو با گزیدن لبم خفه کردم و از جا بلند شدم؛ کمرم به‌درستی صاف نمی‌شد، ولی به هر جون کندنی که بود، راهم رو به سمت در اتاق کج کردم.

می‌دونستم این سروصداها برای چیه، اما دلم نمی‌خواست باور کنم! شالی به سر انداختم و از اتاق خارج شدم. اولین کسی که باهاش برخورد کردم مادر بود.

-این چه سروشکلیه؟ عزیزت مرده، سرتاپا مشکی پوشیدی؟

پوست لبم چنان می‌سوخت که حتی بهم اجازه نمی‌داد بهش پوزخند بزنم و بگم:

«خودت دیروز تنم کردی.»

پس سؤال مادر رو بی‌جواب گذاشتم و به‌جاش مسئله‌ای که خودم جوابش رو می‌دونستم، مطرح کردم:

-چرا این‌قدر شلوغه این‌جا؟

مادر به حیاط کوچیک خونه اشاره‌ای زد و با تبسمی بزرگ کلمات رو پشت هم ردیف کرد:

-صبح که رفتم نونوایی، به یکی دوتا از همسایه‌ها گفتم عقدته، امروز اومدن کمکم نون‌پنیر برات درست کنیم؛ آخه فک‌وفامیل ما که دورن، به دردی هم نمی‌خورن.

سپس نگاهش رو از حیاط گرفت و با تشر من رو کوبید.

-با این سروشکل نیای تو حیاط‌ها، برو دوش بگیر، لباس تر و تمیز برات خریدم و گذاشتم تو کمدت، عجله‌ای گرفتم، ایشالا سایزته؛ بپوش. کوروش و خانواده‌ش سه، چهار ساعت دیگه می‌رسن، به فاطمه خانم هم سپردم تو خونه آرایشت کنه؛ ریختت رو سرحال بیاره، چیه این قیافه.

مادر حرف می‌زد و چادرش رو که تلاش زیادی برای سُر خوردن می‌کرد، هربار به سر می‌کشید، اما من نه فک‌وفامیل‌های حیاط بودم، نه به این‌که چه کسی قراره آرایشم کنه.

فقط فکر می‌کردم چقدر امروز شبیه رمان‌های کلیشه‌ای بود که قبلاً عاشقشون بودم؛ چقدر همه‌چیز برای همه رنگ شادی داشت و برای من سیاهی!

فاطمه خانم برام آرزو کرد سفیدبخت بشم، ولی من فقط بدبخت بودم.

مادر من رو ترک کرد و من به خودم اجازه دادم برای یک لحظه پاهام سست بشه و به چارچوب در تکیه بزنم.

باید چیکار می‌کردم؟ فرار؟ مرگ؟ ازدواج با اون؟ باید کدوم رو انتخاب می‌کردم که آخر داستانم خوش می‌شد؟ آخه من از پایان‌های تلخ خوشم نمی‌اومد، ولی چرا به هرکدوم که فکر می‌کردم، پایانی بد انتظارم رو می‌کشید؟

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 77
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

پارت یک -آقای دکتر کِی می‌تونیم ببریمش خونه؟  می‌شنیدم اما نمی‌خواستم بشنوم! از این صداها متنفر بودم، درد دستم به مغز و استخون رسیده بود، خواستم تکونش بدم که لبم از درد روی هم فشرده شد. نگاه

«به نام خداوند رنگین کمان» نام رمان:  شناسنامه‌ی سیاه نویسنده:  روشنا اسماعیل زاده | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:  ازدواج اجباری، تراژدی،عاشقانه  خلاصه:  داستان ح

پارت دوم -بابا جون، بهتری؟ دستت خوبه؟ این صدای شکسته متعلق به پدر بود؟ این صورتی که ریش‌هاش و کنار شقیقه‌هاش سفید شده بود، واقعاً به پدر تعلق داشت؟ سفیدی چشماش به سرخی می‌زد و‌ با نگاهی

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت پنجاه»

با صدای برخورد سنگین سینی به کفِ حیاط از جا پریدم. صدایِ جیغ مادر گوشم رو کر کرد:

-زلیل‌مرده، همه‌ی سبزی‌ها رو ریختی!

پسرِ همسایه خودش رو پشت مادرش پنهون کرد و ریزریز خندید؛ مادرش لبخندی خجول زد و دست از برش زدن نون‌ها برداشت.

-اِ بابا، خواهر، سخت نگیر. دوباره می‌شوریم.

در موقعیتی نبودم از میزان صمیمیت مادر با همسایه‌ها شاکی باشم؛ چشم چرخوندم. جز دیوارهای نم‌گرفته و فرش رنگ‌ورورفته‌ی کف هال، چیزی ندیدم. خبری از پدر نبود. عقب‌گرد کردم و به اتاقم برگشتم.

به کنجی که دیشب خوابم بُرده بود هجوم بردم و همون‌جا نشستم؛ با دندون شروع به کندن گوشت اضافه‌ی کنارِ انگشتم کردم.

-راز؟ راز؟ کجایی؟

این زن امروز قصد دیوونه کردنم رو داشت؛ قصد نداشت یک لحظه هم من رو با افکارم تنها بذاره. کاش در رو پشت سرم قفل می‌کردم.

-اِ، باز که این‌جا نشستی! مگه نمی‌گم پاشو، دیر شده.

همزمان با غر زدن به سمت کمد چوبیِ کنج اتاق رفت؛ چادرش رو به کمر بست و چندتا دونه رگال داخلش رو جابه‌جا کرد.

-آها، پیداش کردم.

کت‌وشلوار سفیدرنگ رو جلوی چشمام به رقص درآورد و با دست مشغول تکون‌دادن خاک‌های مصلحتی روش شد.

-ببین چه نازه.

حتی نیم‌نگاهی به شکل و شمایل لباس ننداختم؛ زانوهام رو تو شکمم جمع کردم و سرم رو روی زانوم گذاشتم. حالا نیم‌رخم فقط به چشم مادر می‌اومد و نگاهِ من به دیواری بود که یک خط مورچه ازش می‌گذشت.

-هی، مگه با گاو جاده شمال دارم حرف می‌زنم؟

«آه»ای کشیدم و بی‌حوصله لب زدم:

-دست از سرم بردار.

و دست از سرم برنداشت؛ لباس رو به دستگیره‌ی فلزی کمد آویزون کرد و به سمتم اومد؛ رو‌به‌روم دست‌به‌سینه شد و فریاد کنترل‌شده‌اش رو نثارم کرد.

-کُلی آدم بیرونه؛ صدایِ من رو در نیار! پاشو، حرصم نده.

و ان‌قدر گفت و گفت تا بالاخره مجبورم کرد به سمت حموم برم؛ برای رفع تکلیف دوش رو روشن کردم؛ آب سرد از فرقِ سرم سُر خورد و به سمت انگشت‌های پام راهی شد.

نفسم پرید؛ انگار تو شوک می‌رفتم و با «ها» کشیدن از شوک خارج می‌شدم. تپیدن قلبم انگار تو گلوم بود؛ پلکم رو روی هم فشردم تا تویِ آینه قیافه‌ی زار خودم رو نبینم.

فکم از سرما به لرز افتاده بود؛ با دستام خودم رو بغل کردم و بغضم رو با آبِ دهن قورت دادم. چیکار باید می‌کردم؟ چیکار؟

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت پنجاه‌ویکم»

حوله رو دور خودم پیچیدم و از حموم بیرون زدم؛ دندون‌هام از سرما به همدیگه ضربه می‌زدن، گرمای سرسام‌آور هال هم نتونست لرزه‌ی نشسته تو تنم رو از بین ببره؛ از پنجره‌ی گوشه‌ی اتاق می‌دیدم که همه با خنده و شوخی وسایل عقدم رو آماده می‌کردن، گه‌گاه کِل می‌کشیدن و با رقص وسایل رو جابه‌جا می‌کردن.

«آه»ای کشیدم و به سمت اتاق رفتم. هرچی با خودم کلنجار رفتم تا اون کت‌وشلوار مسخره رو زیبا ببینم، نتونستم. از لای لباسای نسبتاً کهنه‌ام، مانتویی طوسی برداشتم و با اولین شلواری که به دستم اومد ستش کردم.

مادر اگه این شاهکار رو می‌دید، این‌بار وجود همسایه‌ها رو فراموش می‌کرد و رو سرم آوار می‌شد، اما من دست و دلم به پوشیدن اون لباس‌ها نمی‌رفت. بذار بقیه هر فکری دلشون می‌خواست بکنن؛ بذار مادر سرافکنده می‌شد، چه اهمیتی در قبالِ جنایتی که قرار بود در حق من بشه، داشت؟

فاطمه خانم هم از راه رسید؛ دیدم که مادر با دیدنم سرخ و سفید شد و خودش رو از درون خورد تا جلویِ فاطمه حرفی نزنه، اما به روی خودم نیاوردم.

-اِوا، عروس؟ چرا سفید نپوشیدی؟

فکر می‌کردم زنِ باشعوریه، اما حالا می‌دیدم با زن‌های همسایه که فقط برای فضولی این اطراف پرسه می‌زدن چندان فرقی نداشت.

-عوض می‌کنه، فاطمه جان. شما آرایشش رو شروع کن، فک‌وفامیل شوهرش چیزی نمونده برسن.

مورمور شدم؛ کلمه‌ی «شوهرش» مو به تنم سیخ کرد؛ کاش فرار می‌کردم! کاش این گزینه رو انتخاب می‌کردم تا مثل یک گوسفند منتظر قربونی شدن نباشم.

تا به خودم اومدم، به دستور فاطمه خانم روی زمین نشسته بودم؛ جعبه‌ی کوچیک لوازم آرایشش رو جلوم باز کرده بود و با پخش کردن کرم‌پودری به سفیدی برف، آرایشم رو شروع کرد.

-پوست خودت زیاد لک و جوش نداره، اما ان‌قدر بی‌رنگی که مجبورم خیلی سفید برفیت کنم.

و بعد به جمله‌ی مثلاً خنده‌دارش، قهقهه اضافه کرد.

-کُلی عروس درست کردم؛ ولی تو عجوبه‌ای! می‌بینمت انگار خون بست کردن.

موشکافانه آنالیز کردن صورتم از صفات بارزش بود؛ انگار می‌خواست از عمقِ صورتم حقیقتی که ازش بی‌خبره رو بدونه.

-همین‌جوری راحتم.

خداروشکر دهنم یک‌جا باز شد و یک حرفی زدم که بالاخره دهن این زن رو بست و مجبورش کرد به کارش فقط فکر کنه.

بالاخره آرایشمم تموم شد؛ فاطمه خانم که تا الان با اخم و جدیت کارش رو انجام می‌داد، حالا با دادن سرخاب‌وسفیداب رویِ صورتم، غنچه‌ی لبش باز شد و لبخندی عریض زد.

-هزار الله اکبر، چشمم کفِ پات، مثل عروسک شدی دختر.

سرم رو تکون دادم و برای خالی نبودن حرف، «تشکری» زیرلبی پیشکشش کردم؛ اون هم به پایِ خجالتم گذاشت و پیگیر نشد.

صدایِ جیغ و کِل تو حیاط بالا گرفت؛ فاطمه فوراً دوید و خودش رو به چارچوب در رسوند.

-اومدن، خانواده دوماد اومدن.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت پنجاه‌ودوم»

برق به تنم نشست؛ سرِجام خشکم زد، غیرارادی دستم رو به سمت دهنم بُردم و شروع به جویدن ناخن‌هام کردم، مطمئنم صورتم با وجود اون حجم کرم‌پودر باز هم رنگ نداشت.

مادر با عجله وارد اتاق شد؛ لبخند رو لبش با دیدنِ من بزرگ شد، ان‌قدر بزرگ که کم‌کم صدایِ تک‌خنده‌اش تو اتاق پیچید.

-فاطمه، دستت درد نکنه، شاهکار کردی.

فاطمه که حالا حواسش به مادر جمع شده بود، بادی به غبغب انداخت و با عشوه‌ی خرکی که به هیچ عنوان مناسب سنش نبود، شروع به جمع کردن لوازم آرایشش کرد.

-کاری نکردم عزیزم، راز خودش ذاتاً خوشگله.

مادر کِل کشید و برای بوسیدن رخ فاطمه به سمتش خم شد؛ فاطمه با اون روبوسی کرد و با دست گرفتن کیفش به سمتم اومد، روی زانو خم شد و فرق سرِ نم‌دارم رو بوسید.

-الهی هرچی از خدا می‌خوای بهش برسی دختر، بختت به سفیدی چهره‌ی قشنگت باشه. نه به تیرگی رنگ لباسات.

تیکه‌ی کلامش لبخند رو از لب مادر دزدید؛ با چشم و ابرو از پشت سرِ فاطمه اشاره زد که تشکر کنم، من هم مثل یک غلام حلقه‌به‌گوش اطاعت کردم و حرفش رو طوطی‌وار به زبون آوردم. فاطمه خانم با مادر خداحافظی کرد و من رو با این زنِ عصبی و عبوس تنها گذاشت.

-این لباسای مسخره چیه تنت کردی؟ خانواده‌ی میرزاد اومدن، صندلی‌ها رو تو حیاط چیدیم، عاقد هم نزدیکه، چرا ان‌قدر اذیت می‌کنی؟ می‌خوای جوون‌مرگم کنی؟ کم از دست پدرت که از صبح معلوم نیست کجاست می‌کشم!

غرزنان به سمت کمد رفت و لباس رو به چنگ گرفت؛ انگار دیگه براش مهم نبود لباس چروک نشه، فقط لازم بود به زور تو تن من بره.

-ده دقیقه دیگه با این لباس‌ها اومدی بیرون که اومدی، نیومدی من می‌دونم با تویِ خیره‌سر.

-مریم خانم، مریم خانم؟

صدایی که از تو هال اومد، من رو نجات داد؛ از زنی که الان برام با نامادری سیندرلا تو یک راستا بود. اون رفت و من با صدایِ کِل، جیغ و خنده‌ی بقیه اشک ریختم.

اون رفت و من کت‌وشلوار سفیدرنگ رو به تن زدم؛ حق با فاطمه‌خانم بود! من عروسک شده بودم؛ عروسکِ خیمه‌شب‌بازی، ان‌قدر خودم رو ضعیف می‌دیدم که جرئت فرار نداشتم؛ چه فرار از خونه، چه فرار از جسم.

موهام رو همون‌جور نم‌دار بستم، شالی طلایی که مادر برام کنار گذاشته بود رو به سر کردم. من از منِ سابق خیلی فاصله داشتم، این دختر شکسته که مثل بزدل‌ها خودش رو تسلیم سرنوشت کرد، من بودم!

راز، کسی که تا چند ساعت، شاید هم چند دقیقه‌ی دیگه به عقد کوروش درمیومد، پایان من این‌جا بود، برای من بقیه‌ی پایان‌ها فقط می‌تونست یک شایعه باشه.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت پنجاه‌وسوم»

مادر همراهم شد تا مبادا از ورود به حیاط طفره برم؛ زن‌های همسایه چادر به سر جلوی ورودی کوچیک خونمون صف وایستاده بودن، با دیدن من شروع به کِل کشیدن کردن.

می‌دیدم که با دیدن چهره‌ی غمبادگرفته‌ی من پچ‌پچ می‌کردن؛ حس می‌کردم نیشگونی که مادر از پهلوم می‌گرفت تا فیلم بازی کنم، اما من تو باغ نبودم. چادری به سرم شد که با یاد ندارم از کجا اومد؛ وارد حیاط کوچیک خونمون شدم؛ چطور مادر برای دیدن اکرم از کوچیکی خونه می‌نالید و الان این همه آدم تو حیاط جا کرده بود؟ ترس آبرو بود که دهنش رو می‌بست؟

مادر کوروش به سمتم اومد و حواسم رو به خودش پرت کرد؛ چشمای عسلیِ معصومش رو بهم دوخت و دستی به کت خوش‌دوخت بادمجونی‌رنگش کشید.

دیگه حتی به این زن با انرژی مثبت تو صورتش هم دید خوبی نداشتم.

-ای به قربون عروس خوشگلم برم من.

گونه‌ام رو بوسید و من رو به آغوشش دعوت کرد؛ پدر کوروش هم اومد و کُلی تراول صدتومنی رو سرم ریخت که این کارش از چشمِ زنای ندیدبدید همسایه دور نموند.

از گوشه‌ی چشم می‌دیدم که مادر از این شرایط به‌وجوداومده چه لذتی می‌بره؛ این‌که همه با حسرت نگاهش می‌کردن بزرگ‌ترین آرزوی این زن بود؛ اصلاً به همین دلیل این زن‌های بیچاره رو دعوت کرده بود، شک نداشتم!

با صدای جیغ و کِل به خودم اومدم؛ مردی با کت‌وشلوار طوسی خوش‌دوخت به سمتم می‌اومد؛ مردی که جز حسِ سرما و ترس چیزی در وجودم زنده نمی‌کرد.

هر قدمی که به سمتم برمی‌داشت؛ بغض بیشتر به گلوم چنگ می‌زد؛ ضربان قلبم به‌قدری بالا بود که انگار ساعت‌ها دویده بودم. چشمای کوروش برق می‌زد، درست مثل چشمای من که برق اشک مثل پرده جلوش ایستاده بود.

سرم رو پایین انداختم تا نبینم؛ تا این صحنه‌هایی که ازشون نفرت دارم هرگز تو ذهنم ثبت نشه. هیچ‌وقت یادم نیاد که چه حماقتی کردم و مثل یک احمق تا پایِ سفره‌ی عقد اومدم.

سفره که چه عرض کنم! دوتا صندلی فلزی که جلوش یک میز کوچیک قرار داشت و قرآن و چندتا چیز کوچیک زینت‌بخشش بود.

-لباس رنگ دیگه نبود تنت کنی؟ لباس زیرت مشخصه!

یک پارچ آب یخ رو سرم خالی کردن؛ زمزمه‌اش تا ته گوشم رفت و مغزم رو سوزوند. شونه‌ام غیرارادی لرزید و دستم مشت شد.

-عاقد اومده، نمی‌تونم تا ابد معطل سرخ و سفیدشدنا و خجالتت بمونم، بجنب، بعدش باید برم دانشگاه.

مچ دستش رو نامحسوس بالا آورد و به ساعتش اشاره زد. حتی به خودش زحمت نداده بود آرایشگاه بره. حقم داشت، وقتی یک دختر پیدا شده بود که در قبال اون جنایت همسرش بشه، چه لزومی داشت براش فیلم بازی کنه؟

-دخترم، پسرم، برین بشینین، عاقد عجله دارن.

این صدایِ نرم نمی‌تونست به همون زنی که دیروز با لگد به جون من افتاده بود تعلق داشته باشه.

-بفرمایید عزیزم، گل برای گل!

این‌بار تناژ صداش بلندتر بود؛ قصد داشت به گوش مادرم برسونه که چه داماد خوبی نصیبش شده.

نیم‌نگاهی به گل انداختم و این‌بار نگاه بُرنده‌ام رو به چشمای وحشیش دوختم؛ تمومِ ترس درونیم رو همون داخل خفه کردم و به جاش لب زدم:

-ایشالا سر خاکت بذارمش.

سپس از کنارش رد شدم و به سمت صندلی‌های جلو باغچه رفتم؛ به درک که فیلم بازی کردن‌های مادر نابود می‌شد؛ من زندگیم نابود شده بود!

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت پنجاه و چهارم»

صدای کشیده شدن پایه‌ی صندلی روی موزاییک، توی سرم مثل صدای کشیده شدن ناخن روی شیشه پیچید. انگشت‌هام رو به هم گره کرده بودم و اون‌قدر فشارشون می‌دادم که بند انگشت‌هام سفید شده بود.

نمی‌خواستم کسی لرزش دست‌هام رو ببینه؛ نمی‌خواستم حتی خودم هم ببینمشون. نگاهم رو به گوشه‌ی باغچه دوخته بودم، به چندتا برگ خشک که لای موزاییک‌ها گیر کرده بودن و با هر نسیمی تکون کوچیکی می‌خوردن.

کوروش کنارم نشست.

همین که وزن بدنش روی صندلی افتاد، فاصله‌ی بینمون کمتر شد و بوی عطرش به سمتم اومد. معده‌ام جمع شد و بی‌اختیار شونه‌هام رو کمی جلو آوردم. انگار بدنم زودتر از مغزم فهمیده بود که باید ازش فاصله بگیره. لبم رو بین دندون‌هام گرفتم و نگاهم رو ازش دزدیدم.

-یکی طلبت! 

صداش خَش داشت و عصبی به نظر می‌اومد؛ انگار تو یک روز گرم تابستونی یک لیوان شربت خاکشیر خنک بهم داده بودن؛ از بهم ریختگیش لذت بردم اما این لذت زیاد ادامه‌دار نبود.

عاقد روبه‌رومون نشست و دفترش رو روی میز کوچیک گذاشت. عینکش رو با دو انگشت بالا کشید و شروع کرد به ورق زدن برگه‌ها. صدای خش‌خش کاغذها بین صدای حرف زدن زن‌ها و خنده‌های پراکنده‌ی حیاط گم می‌شد.

یکی از زن‌ها که از پشت سر صدای نفس‌هاش رو می‌شنیدم، کمی جلو خم شد. صدای پچ‌پچش اول به گوشم خورد و بعد کلماتش واضح‌تر شد:

-چه شانسی داره دختره؛ تا دیروز نون نداشتن بخورن ببین چجوری با کله افتاده تو کندو عسل.

لبم رو محکم روی هم فشار دادم. ناخن شستم رو توی پوست انگشتم فرو کردم تا چیزی نگم.

جملاتش توی مغزم چرخید و چرخید.

دلم می‌خواست برگردم سمت زن‌ها و ازشون بپرسم کدوم قسمت این صحنه شبیه خوشبختیه.

لباس سفید؟

گل توی دستم؟

قرآن روی میز؟

مردی که کنارم نشسته بود و من از صدای نفس کشیدنش هم می‌ترسیدم؟

یا برای اون‌ها هم چون پول واسطه بود من خوشبخت به نظر می‌اومدم؟

صدای عاقد دوباره بلند شد. سرم رو بالا آوردم و چشمم به صورتش افتاد. چند لحظه طول کشید تا بفهمم مخاطبش منم.

-خانم کیوانی؟

پلک زدم. گلوم خشک شده بود و حس می‌کردم حتی قورت دادن آب دهانم هم صدای بلندی تولید می‌کنه. با نوک زبون لب خشک‌شده‌ام رو خیس کردم و خیلی آروم جواب دادم:

-بله؟

عاقد عینکش رو کمی روی صورتش جابه‌جا کرد و نگاهی به برگه‌ی جلوی دستش انداخت. لحنش معمولی بود؛ اون‌قدر معمولی که انگار نه انگار چند قدم اون‌طرف‌تر زنی ایستاده که تمام زندگی دخترش رو به زور تا این‌جا کشونده.

-پدرتون کجاست؟

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت پنجاه و پنجم»

چشمم بی‌اختیار توی حیاط چرخید. مادر کنار دیوار ایستاده بود و هر چند ثانیه یک‌بار گوشه‌ی چادرش رو مرتب می‌کرد. انگار بیشتر از من نگران این بود که جلوی مردم آبروداری کنه.

مادر کوروش کنار چندتا از زن‌ها ایستاده بود و با لبخند جواب تبریک‌هاشون رو می‌داد. پدر کوروش هم کمی دورتر ایستاده بود و با دستمالی که توی جیب کتش گذاشته بود، عرق پیشونیش رو پاک می‌کرد.

اما پدر من نبود. چند ثانیه فقط به جای خالی‌اش نگاه کردم. یک حس عجیب از ته دلم بالا اومد؛ چیزی بین امید و ترس.

شاید پدر ناراضی بود که این‌جا حضور نداشت؛ شاید دلش برام سوخته بود و دنبال راهی می‌گشت تا من رو نجات بده! آره؛ پدر بی‌رحم نبود، پدرِ من مهربون‌ترین آدمی بود که می‌شناختم.

همین فکر مثل نخ باریکی از وسط تاریکی به سمت من کشیده شد.

اما هنوز فرصت نکرده بودم بهش چنگ بزنم که صدای مادر از کنار حیاط به گوش رسید. با عجله خودش رو به عاقد رسوند و در حالی که لبخند مصنوعی‌اش رو به صورتش چسبونده بود، دستش رو روی سینه‌اش گذاشت:

-باباش میاد، شما شروع کنین.

همون یک جمله کافی بود تا امیدم دوباره جمع بشه و برگرده همون جایی که ازش اومده بود.

پدرم حتی نیومده بود بگه نمی‌ذارم این اتفاق بیفته؛ فقط دیر کرده بود. فقط عقد من چندان اهمیتی براش نداشت که سر موقع حاضر باشه.

سرم رو پایین انداختم و با انگشت شستم پوست کنار ناخنم رو کندم. سوزش کوچیکی ایجاد شد، اما به اون درد احتیاجی نداشتم؛ دردهای بزرگ‌تری توی وجودم بود که هیچ جایی برای بیرون ریختن نداشت.

عاقد دفتر رو جلو کشید و خودکارش رو برداشت. صدای کلیک کوچیک خودکار، بی‌دلیل قلبم رو لرزوند.

-خب، اگر اجازه بدین شروع کنیم.

چند نفر با هم خندیدن و صدای کِل دوباره بالا رفت. صدایِ رسا پدر کوروش رو از اون فاصله شنیدم که با اقتدار به عاقد اجازه‌ی شروع رو داد؛ مردی متواضع که مطمئنم به جز دی‌ان‌ای هیچ شباهتی به پسرش نداشت.

-بسیار خب، بسم الله الرحمن الرحیم.

سرم گیج رفت.

صدای آدم‌ها کم‌کم از هم فاصله گرفت؛ انگار هرکس از گوشه‌ای از یک تونل با من حرف می‌زد. دستم رو روی لبه‌ی صندلی گذاشتم و انگشت‌هام رو به فلز سردش چسبوندم. می‌خواستم مطمئن بشم هنوز این‌جا هستم؛ هنوز بدنم دست خودمه، هنوز نفس می‌کشم و زنده هستم.

اما حتی همین هم دیگه مطمئن نبودم؛ کوروش کمی به سمتم خم شد.

سایه‌ی صورتش روی شونه‌ام افتاد و بدنم قبل از اینکه حتی نگاهش کنم، منقبض شد. سرم رو برگردوندم و چشم توی چشمش شدم. برای چند لحظه هیچ‌کدوم چیزی نگفتیم.

چشماش برق می‌زد. نمی‌دونستم از چی خوشحال بود. از این‌که بالاخره به چیزی که می‌خواست رسیده؟ از این‌که من رو با خانواده‌ام طرف کرده بود؟ یا از این‌که تمام این مدت فهمیده بود هیچ‌کس قرار نیست جلویش بایسته؟

لبخند خیلی کوچیکی گوشه‌ی لبش نشست. من ناخودآگاه انگشت‌هام رو محکم‌تر به هم فشار دادم. 

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت پنجاه‌وششم»

خطبه عقد خونده شد، یک بار من برای گل چیدن رفتم و یک بار گلاب همراهم آوردم؛ بار سوم زیرلفظی از جنس طلا دور گردنم نشست، که سردیش تا زیر پوستم نفوذ کرد.

-برای بار آخر، دوشیزه‌ی مکرمه سرکارخانم راز کیوانی، آیا به بنده وکالت می‌دهید شما را با مهریه ذکر شده به عقد دائم و شرعی جناب آقای کوروش میرزاد درآورم؟ آیا بنده وکیلم؟

سرم رو بلند کردم؛ به قرآن رویِ میز نگاهی انداختم و بعد به نگاهِ منتظر مادر خیره شدم؛ استرس تو عمق چشمای حریصش مشخص بود، بالاخره پدر رو هم دیدم، کت و شلوار چهارخونه‌ی مشکی، طوسی به تن داشت و روی پله‌های متصل‌کننده‌ی حیاط به هال نشسته بود. نگاهِ پدر اما متفاوت بود؛ قسم می‌خورم من تو اون دو تا چشم دودلی دیدم، دیدم که پدر دلش راضی نبود؛ به همون خدا قسم دیدم.

-خانم کیوانی؟

صدایِ عاقد پلکم رو پروند؛ به خودم اومدم و دیدم همه چهارتا چشم شدن و به من زل زدن، به منی که الان همه‌ی زندگیم بسته به دو کلمه بود؛ بله یا خیر!

می‌تونستم الان بگم نمی‌خوام؟ اگه زیرش می‌زدم مادر از دستش کاری برنمیومد؛ جلویِ مردم که نمی‌تونست کاری کنه، مطمئنم پدر هم خوشحال می‌شد، فقط به رویِ خودش نمی‌آورد وگرنه اون راضی نبود من بدبخت بشم.

-این ناز کردنا و مسخره‌بازی‌ها رو بذار کنار و مثل آدم بگو بله!

کوروش تهدیدم می‌کرد؛ لحنش بویِ تهدید می‌داد اما چی کار می‌تونست بکنه؟ لبم رفته‌رفته بابت فکری که تو سرم افتاده بود کج شد؛ همین الان می‌تونستم با یک «نه» همه چی رو تموم کنم و از این خونه فرار کنم.

-عروسِ خوشگلم، ما منتظریما!

مادر کوروش هم مضطرب شده بود؛ این رو از لرزش صداش فهمیدم. مادر چادر به دهن گرفت و به سمتم اومد، زیر گوشم خم شد طوری که انگار قصد داره گونه‌ام رو ببوسه اما زهی خیال باطل.

-به خاک پدرم، بخوای غلط اضافه کنی بیچارت می‌کنم راز، بچه‌بازی که نیست، همین الان بگو بله و تمومش کن.

تهدید مادر هم تأثیری در تصمیم من نداشت؛ تموم قوام رو ریختم تو پاهایی که مثل بید می‌لرزید؛ خواستم از جام بلند شم و جواب منفیم رو فریاد بزنم، مرگ یک بار، شیون هم یک بار.

همین که خواستم تکون بخورم؛ گرمای دستی رونِ پام رو درید و از روی لباس، پام رو آتیش زد. شوکه سرم رو کج کردم و به کوروشِ آروم نگاه انداختم.

-چیزی جز بله ازت بشنوم، تمومِ عکس‌هایی که تو پوزیشن‌های مختلف ازت گرفتم رو پخش می‌کنم؛ بخوای با آبروی من جلوی پدر و مادرم بازی کنی، زندگیت رو به آتیش می‌کشم، عروس خانم.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت پنجاه‌وهفتم»

انگار یکی یهو زمین رو از زیر پام کشید؛ نیم‌رخِ کوروش با اون ریش دست‌نزده جلویِ چشمم دودو زد.

-چی؟

ناله‌ام رو خودم هم به زور شنیدم؛ کوروش با چشم و ابرو به عاقد و مهمون‌ها اشاره زد و لبش رو به نشونه‌ی نیشخند کج کرد.

-فعلاً بله رو بگو، همه دارن بد نگاهمون می‌کنن؛ بعدش برات از زمان بی‌هوشیت می‌گم.

سرم رو پایین انداختم؛ فکم و پاهام با هم برای لرزیدن هماهنگ کرده بودن. چه خاکی به سرم ریخته بود و ازش خبر نداشتم؟ رگ گردنم بیرون زد و چشام پر از انزجار شد.

-خطبه رو دوباره بخونم؟

عاقد بود که مخاطبی جز من نمی‌تونست داشته باشه. تو فکرم اومد که می‌خواد گولم بزنه، می‌خواست همین‌جوری بلرزم و بترسم؛ گربه رو دم حجله می‌کشت؛ اما اگه یک درصد، فقط یک درصد حرف‌هایی که به زبون آورده درست باشن چی؟ رعشه به تنم افتاد، تو اون آفتابِ پاییزی من چنان لرزیدم که انگار تو سرمای منفی ده درجه قرار داشتم.

-وکیلم؟

پلکم رو روی هم فشردم؛ عاقد به ستوه اومده بود و باید یک‌بار برای همیشه تصمیم می‌گرفتم. این ریسک رو می‌پذیرفتم و جواب رد می‌دادم یا…

-عروس خانم، اگه آمادگی نداشتین چرا به من گفتین بیام؟ من خودم خیلی گرفتار…

-بله!

همهمه‌ها خاموش شد؛ دیگه هیچ‌کس نفس هم نمی‌کشید، همه‌ی افراد نتیجه‌ی دیگه‌ای از این همه سکوت گرفته بودن. اولین نفر مادر به خودش اومد و کِل کشید.

پارچه‌ی عقد که همسایه‌ها نگهش داشته بودن از رویِ سرمون برداشته شد و در کسری از ثانیه، داماد هم بله گفت. حلقه‌ها رد و بدل شد؛ حلقه‌هایی که من نه از شکلشون باخبر بودیم، نه از این‌که تو این گرونی که پولشون رو پرداخت کرده، می‌دونستم.

این‌بار نه من لبخند به لب داشتم، نه کوروش! هیچ نگاهِ عاشقانه‌ای هم در کار نبود، حتی بعد از انداخته شدن رینگ ساده‌ی طلایی تویِ دستم، کسی نبود انگشت حلقه‌ام رو بوسه‌بارون کنه. خانواده‌ها به سمتمون هجوم آوردن و نوبتی در آغوشمون گرفتن، صدایِ هل‌هله فضا رو پر کرده بود.

مادر کوروش دستبندی طلا به دستم بست و گونه‌ام رو بوسید.

-خوشبخت بشین عزیزم، من که جز کوروش بچه‌ای ندارم، تو هم از امروز دخترمی.

سپس شالِ شیری‌رنگش رو مرتب کرد و موهای بلوندش رو داخلش فشرد. نوبت پدر کوروش شد که این‌بار به واسطه‌ی این چند کلمه آیات عربی، اون هم من رو بغل کرد و پیشونی‌ام رو مهری پدرانه زد.

-مبارکتون باشه بچه‌ها، پیر بشین به پایِ هم.

حتی دل و دماغ تشکر کردن هم نداشتم؛ فقط لبخندی کج می‌زدم و سر تکون می‌دادم. این تبریک‌ها مگه می‌تونست دل من رو خوش کنه؟ من از این مرد دیوونه می‌ترسیدم.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت پنجاه‌وهشتم»

***

از پنجره‌ی ماشین به بیرون زل زدم؛ برف باریده بود و زمین رو سفیدپوش کرده بود. صداش رو می‌شنیدم که برای عوض کردن جو سعی داره شاد به نظر بیاد.

-خانم معلم، چرا دمقه؟

می‌دونست؛ مطمئنم مادر همه‌چی رو براش گفته بود، اما شنیدنش از زبون خودم براش صفای دیگه‌ای داشت. پس با ته انرژیم و بی‌رمق حروف رو به هم وصل کردم و جمله ساختم:

-مربی مهدکودک با معلم مدرسه فرق داره.

از گوشه‌ی چشم دیدم که دریچه‌ی بخاری رو به سمت صورت یخ‌زده و دستای قرمز‌شده‌ام می‌چرخونه.

-«چرا دمقه» سانسور شد تو مغزت که فقط کلمه اول رو شنیدی؟

خمیازه‌ای کشیدم و به بازار شلوغ خیره شدم؛ نزدیک عید بود و همه عاشقان بازارگردی به خیابون‌ها هجوم آورده بودن، هرچند دست اکثریت خالی بود و خریدی نمی‌کردن.

-فکر کنم به جای دانشگاه باید ببرمت گوش‌پزشکی، سمعک برات بخرم.

صداش رنگ دلخوری گرفت؛ نادیده گرفته شدن تنها خط قرمز این آدم بود، من بهتر از هرکسی می‌دونستم.

-بی‌حوصله‌ام، لطفاً سر به سرم نذار.

کمی طول کشید، اما بالاخره صدای خش‌دارش رو شنیدم که با دلخوری نجوا کرد:

-باشه، چشم، سر به سرت نمی‌ذارم، هرکاری خواستی بکن، آخر تف به گور من بنداز.

نگاهم رو از خیابون گرفتم و به ردِ نشسته روی دستم دادم، قطعاً اگه می‌دونست تو چه فشاری هستم، ان‌قدر تیکه بارم نمی‌کرد. اگه می‌دونست هیولای افسردگی چطور داره یقه‌ام رو می‌دره، اگه می‌دونست زندگی با خانواده چقدر آزارم میده و هزار تا اگه دیگه…که اگه…

-راز، واقعاً نمی‌خوای زندگی کنی؟ یکم فکر کن، تو این داستان تو از کجا مقصر شدی که چنین بلایی سر خودت بیاری؟ چرا؟

دلم طاقت نیاورد؛ چشمام عاری از هر حسی بود، تنها چیزی که هرگز ازش جدا نمی‌شد بارانِ اشک بود، اما من این باران رو تو محوطه‌ی چشمم حبس کردم و نگاهِ خیسم رو بهش دادم.

-تو که می‌دونی، تو که از همه‌چی خبر داری، تو که می‌دونی چی کشیدم!

بغض به گلوم چنگ زد؛ پیش هرکس قوی بودم، پیش اون نمی‌تونستم قوی باشم.

-من می‌دونم، ولی تا اونجایی که تو خواستی بدونم! تو حتی روند طلاقت هم از من مخفی می‌کنی، چرا؟ چرا ازم درخواست نمی‌کنی کمکت کنم؟

رنگ نگاهم برگشت؛ اشک‌ها رو با باز و بسته کردن پلکم بیرون کردم و مستقیم به روبه‌رو خیره شدم.

-چون تو باعث شدی به خونه برگردم؛ تو این‌ها رو به جون من انداختی! دلیلِ خودکشی من تویی.

صدام آروم بود، اما عجز‌م زیاد، انگار با آوردن هر کلمه به دهنم، یک‌بار ناخنم رو داخل گوشتم فشار می‌دادم، از این‌که همه‌ی تقصیرها رو گردنش بندازم برای خودم هم سخت بود، اما کاملاً نادرست هم نبود.

دیگه تا انتهای مسیر، نفس هم نکشید؛ حتی صدایِ کمی که از ضبط ماشین بلند می‌شد رو هم خفه کرد. درست به جایی زده بودم که هیچ‌وقت با اون همه تلاشی که برام کرد، انتظار نداشت!

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت پنجاه‌ونهم»

از سکوت به وجود اومده راضی نبودم؛ با این‌که حرف زدن و رشته‌ی کلام به دست گرفتن برای خودم آسون نبود. سرم رو به سمت نیم‌رخش گرفتم و به صورتش خیره شدم.

-الان قهری؟

اون تنها کسی بود که شاید کمی می‌تونست میل حرف زدن رو تو من تقویت کنه. عینک آفتابیش رو جابه‌جا کرد، با یک دست دنده رو زیاد کرد و با دست دیگه فرمون رو چرخوند.

-نه.

تک‌کلمه‌ای حرف زدن تو قوانین اون به نشونه‌ی قهر بود. شروع به بازی با انگشتام کردم و سعی کردم صداهای توی سرم رو مرتب کنم.

-متأسفم، از کوره در رفتم.

لبم برای زدن نیشخند به خودم کج شد؛ هربار همین جمله رو بدون هیچ تغییری می‌گفتم و این آدم، من رو با همین ضعف‌ها می‌پذیرفت.

-اشکال نداره؛ پیش میاد.

دیدم که بعد گفتن این دروغ، از داخل لپش رو گاز گرفت و دهنش رو با هوا پر کرد.

-نمی‌شد امروز دانشگاه نرم؟

تو عوض کردن بحث ضعیف عمل کردم، اما از هیچی بهتر بود؛ به راست پیچید که برق ساعت مچی لوکسش چشمم رو زد.

-نه نمی‌شد؛ امتحان داری.

اخم کردم، دست‌به‌سینه شدنم مصادف شد با جیغی که از ته گلوم خارج شد.

-آخ.

هول شد؛ بدون زدن راهنما، ماشین رو بغل جاده پارک کرد؛ صدای بوق‌های متوالی مثل سوهان رو مغزم کشیده می‌شد، اما برای اون بی‌اهمیت‌ترین چیز دنیا به شمار می‌رفت.

کمربندش رو باز کرد، به سمتم خم شد و فوراً دستم رو تو دستش گرفت.

-دکتر به شرطی اینو باز گذاشته که حرکتش ندی، بخیه‌ها باز بشن بدبختی.

زبون محبت این آدم، تشر و فریاد بود، این‌که زمان نگرانی به جای همدردی عربده می‌زد هم برام آشنا بود. چقدر من این آدم رو با تموم جزئیات بلد بودم!

-گوش نمی‌دی! هیچ‌وقت به حرف هیچ‌کس گوش نمی‌دی، گریه نکن، چیزیش نشده، گریه نداره، خوب می‌شه.

گریه می‌کردم؟ چرا خودم متوجهش نشده بودم؟ مثل یک بچه، به زخمم فوت هدیه داد و بالای مچم رو با دو انگشت نوازش می‌کرد.

-خانم معلم، قرار نبود ان‌قدر لوس باشی‌ها!

به چهره‌اش و موهایِ مشکیش زل زدم؛ وقتی لبش رو غنچه کرده بود و روی زخمم رو فوت می‌کرد؛ واقعاً بانمک به نظر می‌‌رسید. سرش رو کاملاً ناگهانی بالا آورد و به چشمم زل زد، اون چشم‌ها باعث لرزش مردمک‌هام شدن، سریع نگاهم رو دزدیدم و نفسم رو تو سینه حبس کردم.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت شصت»

عقب کشیدن بدنم باعث شد به خودش بیاد؛ تک‌خنده‌ای زد و فاصله‌اش رو باهام حفظ کرد.

-نگا چه بحث فاصله اجتماعی می‌شه، اشکاش خشک می‌شن.

صورتم رو از دیدگاهش دور کردم و به خیابون چشم دوختم؛ نمی‌خواستم متوجه‌ی گر گرفتن صورتم بشه. نفسم رو آزاد کردم و رو پیشونیم با اخم خط انداختم.

-گفتم که دستمم نگیری.

صداش تلخ شد؛ مثل همون روزای کذایی، درست زمانی که با ده من عسل هم قابل هضم نبود.

-اسلام به خطر میوفته اگه در چنین مواقعی دستت رو بگیرم؟

من هم دست کمی از اون نداشتم، از حرص خودم با اون بد تا کردم. بدون این‌که چشم از پیرمرد و دختر بچه‌ای که با هم دوچرخه‌سواری می‌کردن بردارم، زمزمه کردم:

-آره، تو این‌جوری فکر کن و از حدت جلوتر نیا.

و همین آخرین مکالمه‌ی ما شد؛ دنده جابه‌جا شد و در ابتدا ماشین با آرامش، بعد طوفانی به حرکت دراومد. تا دمِ دانشگاه جوری می‌روند که من به صندلی چسبیده بودم، اما جیکم درنمی‌اومد؛ حاضر نبودم با این‌که تند رفته بودم، اشتباهم رو بپذیرم.

جلویِ ورودیِ شلوغِ دانشگاه توقف کرد؛ از بین صندلی‌ها به عقب خم شد و بی‌هیچ حرفی، کوله‌ام رو رویِ پام گذاشت.

-بعدش میام دنبالت.

نه خبری از «مراقب خودت باش» بود، نه اون لبخندهای عریض که فقط مختص من و افتخاری رو لبش قرار می‌داد. دستگیره رو کشیدم و از ماشین پیاده شدم، چنان در رو به چارچوب کوبیدم که مطمئنم قلبش تو قفسه‌ی سینه‌اش توقف کرد، آخه رو ماشینش خیلی حساس بود.

کوله رو رویِ جفت شونه‌هام انداختم و واردِ دانشگاه شدم؛ همین که محیطش رو دیدم حس کردم اسید معده‌ام تا گلوم بالا اومد. با این‌که این‌جا خیلی با شمایل اون دانشگاه قبلی فرق می‌کرد، اما باز هم دانشگاه بود!

به قول یکی از دوستای دبیرستانم، زندان هرجای دنیا هم که بری زندانه، حالا تو کاخ سفید آمریکا باشه یا کنجِ خونه‌ی سی‌متری تو جنوب تهران! دانشگاه هم همین بود؛ هرجا می‌رفتم، همون محیط و همون حس و حال بهم القا می‌شد.

«آه»ای کشیدم و جفت دستام رو رویِ دهنم گذاشتم، هر چند ثانیه «ها» می‌کردم تا قندیلی که روی دستام نشسته بود، آب بشه. سردم بود و پلیورم رو تو ماشین اون جا گذاشته بودم! مانتوم رو بیشتر به خودم فشردم.

پوتین‌های بلندم تا نصفِ ساقِ پام رو گرم می‌کرد و اجازه نمی‌داد سرمایِ زمین به پاهام حمله کنه، این لباس‌های تمیز و نو هم به لطف اون داشتم! چطور می‌شد کسی باشه که هم‌زمان من رو محدود کنه و آزادی عمل بهم بده؟

-به‌به، سلام خوشگله، چه عجب اومدی دانشگاه. 

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

 

«پارت شصت و یکم»

افکارم مثل یک تسبیح پاره شدن و دونه‌هاش این‌ور و اون‌ور ریخته شد. سرم رو بلند کردم، به قامت کوتاهِ دختری خوش‌چهره زل زدم. با اون موهای نارنجی فِر و پوست سفیدش که از سفیدی، رگه‌های سرخی روش پخش بود، بی‌شباهت به فرشته‌ها نبود.

-دوهفته می‌شه خبری ازت نیست؛ هرچی هم بهت زنگ زدم و پیام دادم، در دسترس نبودی!

دوهفته دانشگاه نیومدنم رو چی معنی می‌کردم؟ فرارم از زندگی و تحصیل؟ یا افسردگیِ بعد از خودکشی؟

-سلام، درگیر بودم.

جوابِ اون لحنِ سرزنش‌گر، اما پر از اشتیاق، فقط همین بود. آناهیتا قدمی به سمتم برداشت و فاصله‌مون رو کم کرد. ابروهای مرتبِ قهوه‌ای‌اش رو تو هم کشید.

-این شد جواب؟ قانونِ ما تو دوستی این بود؟

از صمیمیت زیاد این دختر زیاد راضی نبودم؛ کوله‌ام رو جابه‌جا کردم و نگاهِ گذرایی به حیاط خلوت دانشگاه انداختم.

-کلاس شماره‌ی چندیم؟

متوجه شد که تمایلی برای ادامه‌ی بحث قبلی ندارم، دلم نمی‌خواست این یک ماه کذایی رو مرور کنم که هر روزش از پله‌های دادگاه بالا و پایین می‌شدم.

-سیصد و ده.

لحنش گرفته بود؛ از این‌که یک‌دهم اون هم براش دوستِ خوبی نبودم، آزارش می‌داد. این رو از لایِ غم نشسته رو دیده‌ی مشکی‌رنگش می‌فهمیدم.

-باشه، بریم.

جلوتر از اون قدم برداشتم و با هر قدم به کسی که باعث شد تو این دانشگاه ثبت‌نام کنم لعنت فرستادم.

-امروز با استاد امامی کلاس داریم. ان‌قدر خوشتیپه که دلم می‌خواد بهش پیشنهاد ازدواج بدم.

آوردن اسم استاد امامی باعث شد کمی، فقط کمی، حواسم از اتفاقات پرت بشه و کنج لبم به بالا جهت بگیره.

-ولی تنها کسی که استاد بهش توجه می‌کنه، تویی! تو هم که انگار نه انگار…

کسی تو اون دانشگاه از زندگی من خبر نداشت؛ فقط من رو دختری بی‌حوصله و درون‌گرا می‌دیدن، به نظرشون من دختر مجردی بودم که استاد امامی بارها به من نخ داده بود و من سر نخ رو شل می‌کردم. کوته‌فکرای تحصیل‌کرده!

-استاد امامی به من علاقه‌ای نداره؛ فقط از دور من رو می‌شناسه، برای همین کمکم می‌کنه.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت شصت‌ودوم»

کوله‌ام رو از پشت کشید و مانعی برای حرکتم شد.

-آره جون خودت؛ پس چرا هیچ‌وقت درباره‌ش حرف نمی‌زنی؟ کسایی که عاشقن سعی می‌کنن حسشون رو پنهون کنن و جوری نشون بدن که همدیگه رو نمی‌شناسن!

دخترک فضولِ ترم اولی؛ بدجور دلش ایران‌دراما می‌خواست. نتونستم جلوی ریشخند نشسته رو لبم رو بگیرم. عشق؟ مسخره‌ست.

-حق با توعه آنا، بریم دیر می‌شه.

و به واسطه‌ی جمله‌ام «آه»ای کشیدم که جیگر خودم رو کباب کرد. آنا دیگه حرفی نزد، بالاخره این حرف‌های بی‌حوصله‌ام اثر کرد و ناراحت شد. همین برای من کافی بود!

با آسانسور به طبقه‌ی سوم رفتیم و وارد کلاس شدیم؛ طبق عادت ردیف دوم، کنج دیوار نشستم و کوله‌ام رو رویِ صندلیِ کناریم گذاشتم؛ این به این دلیل بود که دوست ندارم کسی کنارم بشینه!

آنا با یک فاصله کنارم نشست؛ چشم‌غره‌ای که نثارم کرد رو نه‌تنها من، بلکه چند دانشجوی پسری که اون سمت کلاس نشسته بودن هم دیدن.

استاد امامی مثل همیشه سر وقت، با لبخندی مکش‌مرگ‌ما وارد کلاس شد؛ کت خوش‌دوختِ مشکیش رو از تن در آورد و با تیشرت مشکی و شلوار پارچه‌ای طوسی، پشت میزش نشست.

-سلام، وقت بخیر. امیدوارم اول هفته‌ی اسفندماه براتون پر از خیر و شادی باشه، اگه اجازه بدین درس رو شروع کنیم چون احتمالاً از هفته‌ی بعد همه تار و مار می‌شین. بعدشم تایم آخر کلاس باشه برای امتحان.

به همراه استاد، چند دختر پشت سرمون که به‌اصطلاح شاخِ دانشکده بودن، دلبرانه خندیدن. استاد حضور و غیاب رو شروع کرد تا اون آخرا به من رسید.

-خانم کیوانی؟

دستم رو بالا بُردم؛ استاد تو همون نگاه اول به جایگاه همیشگیم نگاه کرد و سرش رو به نشونه‌ی «خوش برگشتی» تکون داد.

-خانم، غیبت‌هاتون خیلی زیاد شدن، بعد کلاس برام موجه‌ش کنین.

سرتکون دادم و «بله»ای گفتم. انگار دهنم برای توجیه کردن شرایط نمی‌چرخید. می‌تونستم از چشماش بخونم که کلاغ‌ها براش خبر بُردن که چرا من غایب بودم، اما دلم نمی‌خواست به روش بیارم.

درس شروع شد و تا انتهای کلاس، جز چندین بار «پیس‌پیس» کردن آنا، هیچ چیز نفهمیدم. برگه‌ی امتحانی روی دسته‌ی صندلیم با باد پنجره‌ی پشت سرم تکون می‌خورد، دریغ از یک سؤال که جواب درست براش بلد بوده باشم! استاد بالا سرم اومد تا از وضعیتم مطلع بشه. اولین چیزی که حضورش رو ثابت می‌کرد، عطر شیرین آشنا بود.

-باز هم خالی؟

پوست اضافه‌ی لبم رو کندم و با خودکار رویِ میز ضرب گرفتم و حرفی نزدم. سرش رو به نشونه‌ی تأسف تکون داد و این‌بار کمرش رو صاف کرد.

-وقت تمومه، برگه‌ها رو از عقب جمع کنین.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت شصت‌وسوم»

بچه‌ها به نوبت از کلاس خارج می‌شدن؛ آنا هم پدرش رسیده بود و باید زود می‌رفت؛ صفحه‌ی گوشیم رو روشن کردم، به جز ساعتی که ده صبح رو نشون می‌داد، خبری از پیام نبود. کلاس خالی شد و من و استاد موندیم، با این‌که این مرد رو به‌خوبی می‌شناختم، استرس به جونم افتاد و قلبم محکم شروع به تپیدن کرد.

-درِ کلاس بازه، نگران نباش.

پس حواسش این‌جا بود و قطعاً به صورت رنگ‌پریده‌ام اجحاف داشت. جامدادی و دفتری که یک خط هم از مطالب درس تو خودش جا نداده بود رو داخل کوله‌ام انداختم و از جام بلند شدم.

-خسته نباشید، استاد.

خواستم از کلاس بیرون بزنم و نفس تازه‌ای بکشم که مانعم شد.

-میاد دنبالت؟

انگار کلاغِ ساعت رفت‌وآمدم هم به گوشِ این مرد رسونده بود. ابروهام غیرارادی به بالا پرید و با دست آزادم قسمت پایین مقنعه‌ام که گشاد شده بود رو صاف کردم.

-بله، چیه، نکنه گفته تا بهتون خبر نداده که رسیده، نباید از کلاس خروج بزنم؟

سرش رو از داخلِ برگه‌های امتحانی پخش‌شده دور میزش بلند کرد و چشمای تیزِ قهوه‌ای‌اش رو به من دوخت.

-نه، اتفاقاً بهم خبر نداده که میاد دنبالت، فقط گفته دمِ پرت نپیچم، زیاد حوصله نداری.

لحنِ آرومش گاردم رو شل کرد، اما از جدیتم سر سوزنی برنداشت.

-خب… به هرحال من باید برم… استاد.

از جاش بلند شد و به سمتم اومد؛ دستی به موهای بلندی که دم‌اسبی بسته شده بود، کشید و مقابلم ایستاد.

-اگه همین‌جوری پیش بری، این ترم هم درسایی که با من داری و می‌افتی؛ می‌دونم حالِ روحی خوبی نداری، ولی درس نخوندن چاره‌ی کار نیست، حداقل دلت براش بسوزه که بعدِ کار میاد باهات درس کار کنه.

موبایلم زنگ خورد و اسمش رو صفحه خاموش و روشن شد؛ نیم‌نگاهی به صفحه‌ی گوشی انداختم و با اکراه جوابِ استاد رو دادم.

-اگه خیلی نگرانش هستین، با خودش صحبت کنین که ازم فاصله بگیره؛ لازم نیست هر دفعه این حرف‌های تکراری رو به من بزنین، با اجازه.

قبل از این‌که جوابی بهم بده، از کلاس خارج شدم و نفس حبس‌شده‌ام رو آزاد کردم؛ بغض به گلوم چنگ زد و باعث شد صدام زمان جواب دادن به لرزه دربیاد.

-اگه کاری داری… به کارت برس، من خودم برمی‌گردم خونه… بچه نیستم.

اول مکث کرد؛ می‌دونستم الان چهره‌اش پر از بهت شده. طولی نکشید که صدایِ بشاشش رو شنیدم، انگار نه انگار صبح باهام قهر کرده بود!

-سلام، خانم؛ من خوبم، تو چطوری؟ آره، خداروشکر کارامو رسیدم، جلویِ در منتظر شما هستم.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت شصت‌وچهارم»

قدم‌های آروم برمی‌داشتم و لبم رو می‌گزیدم تا اشکِ نشسته داخل گودال چشمام قصد خروج پیدا نکنن.

-تو به استاد امامی گفتی من مزاحمتم؟

لحنِ صداش تغییر کرد؛ دیگه خبری از اون شیطنتِ قبلی نبود، حالا همه‌چی رنگ جدیت گرفت.

-منظورت چیه؟

مزه‌ی خون رو زیر زبونم حس کردم؛ انگار لبم دیگه طاقت اون نیشِ تیز رو نداشت و با بارانِ خون این رو ثابت می‌کرد.

-منظورم واضحه! مگه من ازت خواستم دنبالم بیای؟ باهام درس کار کنی؟ من خواستم؟ من که هرکاری کردم ازم دور شی؛ من که التماست کردم دست از سرم برداری! چرا همه‌جا پر می‌کنی که من سربارتم؟

جز صدایِ نفس‌های ناباورش، هیچ چیز دیگه‌ای به گوش نمی‌رسید.

-چی می‌گی، راز؟ این حرف‌ها چیه؟

رده داده بودم؛ فقط می‌خواستم دق و دلیم رو از استاد امامی سر این مرد خالی کنم.

-خانوادگی عادت به فضولی تو زندگی بقیه دارین، بعد طلبکار هم می‌شین که چرا زندگیتون رو مختل کردم.

برای اون این حرف ضربه‌ی بدی به نظر می‌اومد، اما برای من، جمله‌ای از روی عصبانیت بود.

-حق با توعه، بیا تو ماشین حضوری حرف می‌زنیم.

فریادم باعث شد اکیپی که جلوی درخت کاجِ ورودیِ سالن نشسته بودن، به سمتم برگردن و متعجب نگاهم کنن.

-نمیام؛ بسه، ان‌قدر تو زندگیم سرک کشیدی؛ بسه!

-راز!

بالاخره صبرش به ته رسید و با داد اسمم رو به زبون آورد و رسماً لالم کرد. یکم موبایل رو از گوشم فاصله دادم و به سکوتِ به‌وجوداومده گوش سپردم.

-بیا سوار شو، باید حرف بزنیم، باید!

«باید» دوم رو چنان با تأکید گفت که نتونستم باز هم مخالفت کنم؛ می‌دونستم یک‌دنده‌تر از این حرفاست که بعد این لحنِ تشرگونه‌اش کوتاه بیاد.

بدون این‌که بهش جوابی بدم، تلفن رو روش قطع کردم و به سمت خروجیِ دانشگاه راهی شدم.

لعنت به روزی که من از این مرد کمک خواسته بودم؛ خدا من رو از زمین برمی‌داشت بهتر بود تا این آدم لجباز رو باهام طرف کنه.

***

یک هفته از عقدم با کوروش می‌گذشت؛ همه‌چی در ظاهر رنگ آرامش داشت. در کمال تعجب، کوروش شب‌ها خونه‌ی ما نمی‌موند، تنها دو بار شام به این‌جا اومده بود و پدر و مادر رو شاد کرد.

تو این یک هفته ما جمعاً بیست کلمه هم باهم حرف نزدیم؛ من گوشه‌گیرتر از قبل شدم و می‌ترسیدم حرفی بزنم و کوروش رو مقابل خودم قرار بدم.

از لبخندهایی که بهم می‌زد وحشت داشتم، از این‌که با چشم و ابرو برام خط‌ونشون می‌کشید و یادم می‌آورد چه چیزی از من به چنگ داره، عذاب می‌کشیدم.

بارها به دهنم اومد کوروش رو صدا کنم و بابت این قضیه سنگ‌هام رو باهاش وا بکنم، اما هراس داشتم، از این‌که حرف‌زدن به اون مجوز نزدیک شدن به من رو بده.

این‌که ازم دور بود آرامش داشت و اگه بهم نزدیک می‌شد، این آرامش در کسری از ثانیه به طوفان تبدیل می‌شد.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت شصت‌وپنجم»

امشب سومین شبی بود که کوروش به همراه خانواده‌اش خونه‌ی ما دعوت بود؛ از صبح مادر چادر به کمر، کُل خونه رو دسته‌ی گل کرده بود و هربار به پدر بابت قدیمی بودن خونه سرکوفت می‌زد.

-تنها جای درست‌ودرِمون این خونه حیاطشه؛ خانواده‌ی دامادم با اون همه لول و شخصیت بیان تو لونه‌مرغِ ما؟ خدایا، امشب من می‌میرم.

هوایِ آذرماه سوز بیشتری داشت و من رو بیشتر موجَب می‌کرد خودم رو به بخاریِ کنجِ هال نزدیک کنم؛ مادر با هر جمله مرغی داخلِ ماهیتابه می‌انداخت و با کفگیر جابه‌جا می‌کرد. بابا هم با بی‌خیالی روبه‌روی تلویزیون کوچیک خونه، روی متکای قرمز‌رنگ دراز کشیده بود و تخمه می‌شکست، اون بیشتر از هرکسی به غرهای مادر عادت داشت.

با دندون به جونِ فراز و نشیبِ ناخن‌های شکسته‌ام افتاده بودم و از این کار لذت می‌بردم؛ انگار آرامش رو به وجودم برمی‌گردوند.

-راز، حداقل یک کمک بدی بد نیست، صبح پریود شدم، کمرم درد می‌کنه.

حتی سرم هم به سمتش برنگردوندم؛ از جام بلند شدم و به سمت اتاقم قدم برداشتم؛ با هر قدم دامنِ بلندِ مشکیم تو هوا می‌رقصید.

-یک عمر منتظر این روز بودی، لذت ببر ازش حالا.

بعد وارد اتاقم شدم و در رو محکم به چارچوبش کوبیدم؛ صدای جیغِ مادر سمفونیِ دل‌انگیزی به همراه داشت. تبسمی رو لبم طرح انداخت و باعث شد نفس عمیقی بکشم.

-خدا من رو بکشه، از دست تو و پدرت راحت کنه؛ دیوونم کردین.

کار درستی نبود که «آمین» گفتم؟ این‌که فکر کردم اگه مادر می‌مرد، من راحت می‌شدم و شاید از زنِ کوروش شدن نجات پیدا می‌کردم؟

به حلقه‌ی نشسته درونِ انگشتم نگاه انداختم؛ ظریف و ساده بود، درست همون مدلی که خودم دوست داشتم. اما الان با دیدنش مو به تنم سیخ می‌شد. این حلقه از جنسِ تهدید و اجبار بود؛ من بدون هیچ علاقه‌ای اون رو با خودم حمل می‌کردم و فقط باید جای من باشه کسی تا بفهمه چقدر دردناک به نظر میاد.

ساعت‌ها خودم رو با مرتب کردن اتاقم سرگرم کردم تا بالاخره وقتِ پذیرایی و مهمان‌داری رسید. صدای باز و بسته شدن درِ حیاط و بعد سلام و احوال‌پرسی‌هایی که پشت سر هم ردوبدل می‌شد، فضای خونه رو پر کرد.

چند ثانیه روبه‌روی میز تحریرم ایستادم و به خودم درونِ آینه خیره شدم رد نگاهم از زیر چشم گود رفته و صورت ملتهبم، پایین رفت و به دستم رسید؛ انگشت حلقه‌ام رو با انگشت شست مالیدم، برقش آزارم می‌داد! انگار می‌خواستم با این کار از جلوی چشمم محوش کنم و از پوستم جداش کنم. سرد بود؛ اون‌قدر سرد که حس می‌کردم یه تکه یخ رو به دستم بستن.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت شصت‌وششم»

مادر به دنبالم اومد؛ این رو از صدایِ تقه‌ای که به در می‌خورد متوجه شدم. دو تقه پشتِ هم مختص به اون بود.

-راز جان؟ دخترم؟ بیا بیرون، خانواده شوهرت اومدن.

دخترک داخلِ آینه به من پوزخند زد، من هم به تبعیت از اون لبم رو کج کردم و نگاه از خودم برداشتم. مادر پیشِ بقیه خوب بلد بود زبون‌بازی کنه!

وقتی برای دوش گرفتن نمونده بود؛ با بادی‌اسپلش دوش گرفتم و شلوار و پیراهنی به تن کردم؛ نمی‌دونم چرا دستم به سمت آویزها رفت و شالی مشکی برداشت. تموم افراد حاضر در خونه محرم من بودن و از هر نامحرمی برام غریب‌تر بودن.

از اتاق خارج شدم؛ دریغ از یک ذره تینت لب که چهره‌ام رو از بی‌روحی نجات بده. مادر کوروش به محض دیدنم از جا بلند شد و بساط بوس و بغل رو شروع کرد، جوری با بوس آب دهنش رو تو صورتم خالی می‌کرد که نزدیک بود همون‌جا اوق بزنم. بعد اون نوبت پدرش بود که با مهربونی پیشونی‌ام رو بوسید و به دست دادن اکتفا کرد.

حالا نوبت قاتل بود! به سمتم اومد، مثل همیشه تیپ رسمی به تن داشت و نگاهش پر از اعتمادبه‌نفس بود؛ قلبم به تپش افتاد، ترس باعث شد خون تو رگ‌هام خشک بشه. در یک تصمیم ناگهانی من رو تو آغوش گرفت که دستام کنار بدنم خشک شد.

صورتم از خجالت گُر گرفت؛ سرم رویِ سینه‌ی کوروش حبس بود و صدایِ قلبی که کند می‌زد رو می‌شنیدم. از این‌که جلوی خانواده‌ها ان‌قدر بی‌پروا بود، خجالت‌زده و شوکه‌ام می‌کرد. اما شوک و خجالتم در حدی نبود که لحنِ تهدیدوارش رو متوجه نشم، این مرد براش مهم بود که جلویِ بقیه قشنگ فیلم بازی کنه.

-قربونِ خانم خوشگلم برم که انگار شوهرش مُرده، سرتاپا تیره پوشیده!

-دور از جونت پسرم، صدسال سایه‌ت بالا سر دخترم باشه.

آخ مادر! دعای دیگه‌ای نبود برای بدبختی من بکنی؟ اگه سایه‌ی این مرد صدسال بالا سرِ من باشه که مرگم حتمیه.

-توروخدا بشینین، چرا سرپا ایستادین؟

پدر بود که این‌طور متواضع تعارف می‌کرد. پدر و مادر کوروش روی تشک‌هایی که مادر از جهازش داشت نشستن و پسرشون هم بالاخره ترجیح داد از این نقش‌بازی کردن دست بکشه. به محض رها کردن من، چشمکی بارم کرد و کنارِ پدرش، چهارزانو نشست.

-زحمت نکشین حاج خانم، نیومدیم اسباب زحمت بشیم.

مادر خم شد و سینی چای رو جلویِ پدرِ کوروش که تا الان دهنش باز بود گرفت.

-چه حرفیه، شما رحمتین! راز، عزیزم، شیرینی رو بیار.

بارها به دهنم اومد بگم:

«راز عزیزم خر کیه؟ ان‌قدر نقشِ نیار زن!»

اما جلویِ خودم رو گرفتم و به مشت کردن دستم اکتفا کردم. از روی اجبار به آشپزخونه رفتم و ظرف شیرینیِ دانمارکی رو به دست گرفتم و یکی‌یکی جلوی همشون دولا راست شدم، تا زمانی که نوبت به کوروش رسید.

دستم می‌لرزید و این از نگاهِ تیزش دور نموند.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت شصت‌وهفتم»

-خم می‌شی، خوشم میاد.

من لرز کردم؛ تو اون گرمایِ دلچسب خونه که به لطف بخاری بود، به خودم لرزیدم و چهره‌ام جمع شد. چشماش از حدقه دراومده بود، ردِ نگاهش رو دنبال کردم و به پایینِ گردنم رسیدم. ناخودآگاه دست به یقه‌ی لباسم کشیدم و مرتبش کردم.

-عوضی.

جوابِ دندون‌قروچه کردنم، خنده‌ای بود که ارتعاشش دیوارهای خونه رو متزلزل کرد.

به ناچار کنارِ مادر نشستم و به خوش‌وبش کردن‌هاشون توجهی نکردم. دستام رو بغل گرفتم تا بحث به سمت من کشیده شد.

-راز، چرا ساکتی دخترم؟

انگار خانواده‌ی کوروش از هیچی خبر نداشتن، در جوابِ مادرش لبخندی مصنوعی زدم و زمزمه کردم:

-چی بگم؟ دارم از حرف‌هاتون لذت می‌برم.

مادر کوروش برای چند ثانیه به من خیره شد که معذبم کرد. سرم رو پایین انداختم و مشغول بازی با انگشتام شدم.

-راستش مریم جان، ما امشب مزاحمتون شدیم تا یک سری چیزها رو مشخص کنیم.

گوشام تیز شد؛ سرم فوراً بالا اومد.

-برخلاف میلِ ما، کوروش هیچ علاقه‌ای به گرفتن عروسی نداره، شما هم تا جایی که مشخصه فامیلی ندارین.

تیکه‌ انداخت؛ بالاخره این زن مثلاً با لولِ مادرم رو کوبید، چیزی که مادرم ازش وحشت داشت. تیکه‌ی کلامش به روز عقد بود. مادر خنده‌ای کرد و کف دستش رو به چادرش کشید تا عرقِ نشسته رو از بین ببره.

-چون عقد یهویی بود، فامیلامون نیومدن؛ وگرنه فامیل که داریم، عزیزم.

مادر کوروش به در و دیوار خونه نیم‌نگاهی انداخت و با لبخند مادر رو ترور کرد.

-به هرحال نیومدن، حالا اگه راضی نیسین، اشکال نداره، عروسی می‌گیری…

مادر دستپاچه بین حرفش پرید:

-نه، عروسی رو کی داده، کی گرفته.

مادر کوروش پقی زیرخنده زد؛ پدرش سرش رو پایین انداخت و کوروش رشته‌ی کلام رو به دست گرفت:

-پس خداروشکر موافقین، حاج خانم، من خودم خونه دارم از خودم، راز هم با من تو اون خونه زندگی می‌کنه.

باز هم مادر برام بُرید و دوخت، پدر گوش داد و من به تن کردم. با دندون‌هام ضرب گرفتم و سرم رو باز هم پایین انداختم. نمی‌خواستم حلقه‌ی اشک تو چشمام رو کسی ببینه.

همه‌چیز رو دورِ تند رفت؛ شام خورده شد، میوه‌ها پخش شد. کوروش با احترام زیادی که برای خانوادم می‌ذاشت، دلبری می‌کرد، طوری رفتار می‌کرد که هیچ‌کس باور نمی‌کرد این مرد چه بلایی به سر من آورده.

مادر دستور داد تو شستن ظرف‌ها کمک نکنم و وسایلم رو جمع کنم؛ پاهام از مغزم فرمان نمی‌گرفت، شبیه اعدامی‌ای شدم که قرار بود پایِ چوبه‌دار بره. به هر جون‌کندکی بود به اتاق رفتم که پشت سرم در محکم بسته شد و نفسم رو تو سینه حبس کرد.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت شصت‌وهشتم»

-پس اتاقت این شکلیه.

دستپاچه، لباسی که از آویز درآورده بودم رو دوباره با آویز دار زدم؛ سرم رو تو کمد فرو کردم و سکوت رو برگزیدم. قلبم انگار می‌خواست از سینه‌ام بیرون بزنه. صدایِ قدم‌هاش که بهم نزدیک می‌شد، میل عجیبی به فرار رو تو من تقویت می‌کرد.

-زبونت رو موش خورده، صدات چند روزه درنمیاد؟ من زنِ خفه‌خون‌گرفته دوست ندارما.

گرمای بدنش رو حس کردم، اسید معدم تا گلو بالا اومد و با فشار آب دهنم به جای سابقش برگشت. در یک تصمیم ناگهانی از جلوی کمد کنار اومدم و کنار بخاری سنگر گرفتم.

لبخندِ کج روی نیم‌رخش حالا کامل شده بود؛ سری که برای رسیدن به گردنم خم کرد، حالا به حالت صاف دراومده بود. کمر صاف کرد و لبخندش رو کش داد.

-خوشگلم، چرا می‌لرزی؟ من که هنوز کاری نکردم!

سپس چشمش رو با کمد دوخت و مثل دیوونه‌ها باهاش حرف زد.

-آقای کمد، من دستم بهش خورد اصلاً؟

بعد نوبت بخاری بود.

-تو دیدی؟ اگه دیدی، بگو زنم داره از ترس سکته می‌کنه.

احمقِ عوضی، لعنت به اون دانشگاهی که به این مدرک داده بود! من واقعاً با یک دیوونه سر و کار داشتم.

-می‌شه تمومش کنی؟

صدام انگار از قعر چاه دراومده بود؛ هر احمقی ترس رو حس می‌کرد، چه برسه به مردی که با حرف زدنم برقِ شعف تو چشاش جولان داد.

-چیو تموم کنم؟ من اومدم ببرمت خونمون که تمومت کنم، تو خونه‌ی آرزوهات، جایی که صد نسلت شبیهش هم ندیدن، دخترجون.

بغض به گلوم چنگ زد؛ نه به خاطر این‌که مستقیم به جد و اباء‌ام توهین کرد، مرورِ این‌که من قرار با این مرد زندگی کنم، مثل پتک به سرم کوبیده می‌شد.

-من نمی‌خوام؛ من ازت متنفرم. از تو عوضی‌تر تو زندگیم ندیدم، تو که برات دختر ریخته بود، چی از جون من می‌خواستی، لاشخو…

خفه شدم؛ صدام تو گلو خفه شد، نفسم بند رفت. وحشیانه پوست لبم در حال کنده شدن بود، دستم از شوک دو طرف بدنم آویزون موند. به پیراهن تنم چنگ زد و دستش رو لای گردنم برد.

چشمام تو حدقه گرد شده بود و به چشمایِ باز مرد خیره موندم. با پیش‌روی‌اش به سمت یقه‌ی لباسم به خودم اومدم؛ دستم رو رویِ قفسه‌ی سینه‌اش جای دادم و فشردم. سرم رو تندتند به چپ و راست تکون می‌دادم تا ازم دل بکنه.

دل کند. ولی ردِ این دل کندش تا مدت‌ها روی لبم به بنفشی می‌زد.

نفسم به سختی بالا اومد؛ به سرفه افتادم و برای کشیدن هوا به ریه‌ام تقلا کردم، تک‌خنده‌ای زد و با پشت دست، آب دهن دور دهنش رو پاک کرد.

مثل یک حیوون، درست مثل یک حیوون.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت شصت‌ونهم»

-معلوم… هست… چه غلطی… می‌کنی؟

فاصله‌اش باهام کم بود؛ ان‌قدر کم که برای حرف زدن باهاش مجبور بودم سرم رو پایین بندازم تا هراس جلوی زبونم رو نگیره.

سرش رو به سمتم خم کرد؛ بویِ دهنش بد نبود، اما معده‌ی من حتی به این بو هم آلرژی داشت. زبونش رو روی لبش کشید و انگار چیز شیرینی خورده بود و می‌خواست مزه‌ی نهایی زیر زبونش بمونه.

-چسبید.

دندونام به هم برخورد می‌کردن، نه از ترس! از عجز… از این‌که گیر حیوونی افتاده بودم که رام نمی‌شد، مردی که دور تا دور اتاقم قدم می‌زد و با چندش به وسایل نگاه می‌انداخت. مردی که از سکوت من لذت بُرد، منِ احمقی که الان زنش بودم، منِ کودنی که لبم ذوق‌ذوق می‌کرد و باز می‌گزیدمش تا جلویِ این آدم گریه نکنم.

-جمع کن دیگه؛ چقدر لفتش می‌دی؟ امشب کُلی برنامه داریم، بجنب.

همون‌جا مثل ماست ایستاده بودم، نِقِش شونه‌ام رو پروند. دست‌به‌سینه ایستاد تا من جمع کردم، هرچی لباس کهنه و قدیمی داشتم برداشتم.

-خیلی حوصله‌سربری!

به رویِ خودم نیاوردم؛ چندتا کتاب که از دانشگاه داشتم و چند رمانی که از دوستام هدیه گرفته بودم رو تو ساک جا دادم.

-خیلیم احمقی.

توهین‌هاش قلبم رو می‌فشرد، ولی دَم نمی‌زدم. اون حرکتش چشمم رو ترسونده بود، نمی‌خواستم حرف بی‌ربطی بزنم که باز به سمتم هجوم بیاره. همین الانشم از قسمت زیر دماغم حالم به هم می‌خورد.

ساک رو به دست گرفتم و استوار ایستادم. ظاهرم نشون نمی‌داد با فروپاشی روانی شاید دو روز فاصله دارم. نمی‌دونستم در مقابل این مرد اگه ضعیف باشم، له می‌شم!

-کُل چیزمیزات همیناست؟ دیگه برگشتی در کار نیستا!

شوک بعدی رو سرم آوار شد.

-منظورت چیه؟

با اکراه از در بسته به هال اشاره زد و صداش رو نجواگونه کرد.

-دیگه نمیای این‌جا، از مامانت خوشم نمیاد، انگار بهم چشم داره.

ابروهام بالا پرید؛ بُهت تنها چیزی بود که از صورت رنگ‌برگشته‌ام به چشم می‌اومد.

-چ… چی؟

خندید؛ از اون خنده‌ها که نامادری سفیدبرفی توش تبحر داشت. شونه‌ای بالا انداخت و به سمت در رفت.

-همین که شنیدی؛ ما میریم جلو در، یه ربع وقت داری از خانوادت خداحافظی کنی، بیرون اومدی اشک و آه و گریه نبینم! آه و نالت رو بذار برای شب.

قهقهه‌اش گوشم رو کر کرد. وسایل اتاق دورم سرم می‌چرخید. ساک از دستم افتاد و صدایِ بسته شدن در تو سرم ناقوس‌وار به صدا دراومد.

این زندگی چیزی نبود که من فکرش رو می‌کردم. این مرد بیمار بود و من نمی‌تونستم از پسِ خودش و بیماریش بربیام. یا می‌مردم یا مثل اون دیوونه می‌شدم، برعکس بختم، این موضوع برام روشن بود.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 1
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت هفتاد»

برعکس تصورِ کوروش، خداحافظی بدون آه و ناله انجام شد. مادر برای خالی نبودن عریضه من رو در آغوش گرفت و سرم رو بوسید. پدر هم در سکوت سیگاری دود کرد که تا به اون روز بین انگشتاش ندیدم.

نه کسی دستم رو تو دست شوهرم گذاشت، نه حتی تا دمِ حیاط اومد و مردِ زندگیم رو سفارش کرد تا مراقبم باشه! هیچ چیز قشنگی تهِ این خداحافظی نبود.

شاید ده دقیقه تو راه بودیم، شاید هم بیشتر، پدرشوهرم جلو نشسته بود و من و مادرِ کوروش صندلی‌های پشت رو اشغال کردیم.

-بابا جان، امشب می‌خواین بیاین خونه‌ی ما؟ شاید…

کوروش از ماشین بغلی سبقت گرفت و بوق وحشتناکِ متوالیِ ماشین، حرف پدرش رو قطع کرد.

-نه!

همین، بدون هیچ توضیح اضافه‌ای خانواده‌اش رو متوجه کرد که تو سلاخی کردن من دخالت نکنن! برای یک لحظه به ذهنم خطور کرد که شاید مثل سریال و داستان‌های انتقامی بود! رمانی هم به این مضمون خونده بودم! خدایِ من، اسمش چی بود؟

-من فردا می‌رم خرید، چند دست لباس نو می‌خرم، راز تن کنه. تو این سرما با این لباسای نازکش مریض می‌شه، تو هم مریض می‌کنه.

بارون نم‌نم شیشه‌ی جلو رو خیس می‌کرد و با برف‌پاک‌کن اثرش از بین می‌رفت. رمان درباره‌ی دختری بود که مردی به‌خاطر انتقام از پدرش بهش نزدیک شد، در آخر هم زندگی دختر رو سیاه کرد.

-لازم نیست، تو خونه لباس زنونه زیاد هست، بالاخره یک چیز سایزش می‌شه.

مادرشوهر، نیم‌نگاهی به من انداخت و لبش رو گزید، لابد این‌بار نگران بود از اون لباس‌هایی که مشخص نیست برای کیه گَر بگیرم و به بچش انتقال بدم!

حدسم کم درست هم نبود.

-وا! اون لباس‌ها برای کین؟

«لا إلهَ إلا الله»‌ای از دهنش خارج شد و لبخند تصنعی رویِ لب نشوند.

-قربونت برم که نگرانِ زنِ منی! من خودم حواسم هست، لباس‌ها هم‌نوعه.

دلِ مادرش آروم گرفت؛ ولی برای من نه!

-خوبه، ترسیدم لباس دخترای دیگه باشه.

گوشه‌ی پلکم پرید، حتی فکر به این هم از تحملم خارج بود. خدایا، برای این دیگه نمی‌تونم صبوری کنم.

مادرش قصد ساکت شدن نداشت، این رو از جمله‌ی بعدیش فهمیدم.

-صبح، صبحونه هم نیاریم؟ البته وظیفه‌ش با مادر عروسه، اما خب…

«اما خب» و نگاهِ پر از اکراهش هم نتونست خم به ابروی من بیاره، با اخم‌های درهم تنها صداها رو می‌شنیدم، اصلاً و ابداً فکرم زیر سقف این ماشین نبود.

-صبحونه از بیرون می‌گیریم؛ بدون هماهنگی من هم لطفاً نیاین، همسرم شاید نیاز به استراحت داشته باشه.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 1
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت هفتاد و یکم»

دیگه حرفی به میون نیومد؛ در سکوت به خونه‌ی کوروش اینا رسیدیم، خانواده‌ش با خداحافظی مختصری ازمون جدا شدن. من موندم و مردی که دیگه از آینه‌ی وسط به من خیره شده بود.

-بیا جلو.

رویِ مطیع‌گرم لال شد و گستاخ جواب دادم:

-نمیام جلو.

لبخند زد؛ از اون لبخند‌ها که باعث می‌شد به شلوارم چنگ بزنم.

-برای من جلو و عقب فرق زیادی نداره؛ خودت اذیت می‌شی.

سپس دنده رو عوض کرد و به راه افتاد. مشتم گره‌شده‌ام رو باز کردم و ازش چشم برداشتم. هر غلطی می‌کرد دیگه مهم نبود. آب از سر گذشت، چه یک وجب، چه صد وجب!

تو تاریکی شب و هوای دلگیر، سرم رو به شیشه‌ی کنارم چسبوندم و چشمم رو بستم. تو رویای خودم غرق شدم، تو دنیایِ خیالی‌ای که واسه خودم داشتم. اون‌جا همه‌چی رنگی بود! تو دنیای من سیاه و خاکستری جا نداشت، دنیای من پر بود از سفیدی و پاکی.

تو دنیایِ من زن‌ها ساکت نبودن، سرکوب نمی‌شدن. تو سرزمین من خبری از خانواده‌هایی که بچه‌شون رو آتیش می‌زنن، نبود.

تو دنیای من مرد و زن برابر بودن، لازم نبود چون طرف مرده هرکار می‌کنه تأیید بشه، لازم نبود چون زن ظریفه براش قلدری کنن. دنیایِ من شیرین بود، مثل یک لیوان خاکشیر خنک که وقتی تو گرمایِ خرداد از مدرسه برمی‌گردی، می‌چسبه.

-مُردی؟

دنیام کدر شد؛ سمفونیِ صداش برام مثل سقوط از بهشت به جهنم بود. انگار اون سرزمین و جهان تحت سلطه‌ی من سقوط کرد و امپراتورش به قهقرا رفت.

-چرا ان‌قدر لاغرِ مُردنی‌ای؟ غذا نمی‌دادن بهت تو خونه؟

چشمم بسته بود، نمی‌تونستم در کنار صدایِ نکره‌اش، سیمایِ رو مخش رو هم تحمل کنم. یک لحظه از کنج ذهنم برای بار هزارم گذشت که این مرد واقعاً تو جامعه بود و تحصیلات داشت؟

-اشتهایی هم برام گذاشتی، استاد؟

همین رو می‌خواست بشنوه؛ مردک احمق از شنیدن همین صدایِ ضعیفی که مسببش خودِ اشغالش بود، لذت می‌برد.

-اشتهات رو باز می‌کنم، غصه نخور، همسرم.

قهقهه‌اش ان‌قدر بلند بود که ناچار شدم با انگشت کوچیکم جلویِ ورود صدا رو بگیرم. چندشم می‌شد، به همون خدا دلم می‌خواست اوق بزنم.

خداروشکر رسیدیم و تونستم برای لحظه‌ای پیاده بشم و هوای تازه و کثیف شهر رو استشمام کنم! البته کثیفیِ هوا هم انگار بالاشهر و پایین‌شهر می‌شناخت، این‌جا زیاد هم آلوده نبود.

سرم رو بالا گرفتم و به خونه‌های توی خیابون، گوشه‌چشمی انداختم. خونه‌هایی تو جایِ توپ که من حتی کلاهمم می‌افتاد این سمت، پول نداشتم اسنپ بگیرم و کلاه رو بردارم.

ولی دیدنش زیاد لذت‌بخش نبود؛ سرسری به ساختمون نگاه کردم که نمایِ سفید یکیشون نظرم رو جالب کرد. چقدر آشنا بود!

-طبقه‌ی دوم، آسانسوردار! چه زنِ خوشبختی، واو.

تمرکزم بهم ریخت و نتونستم تا بالای ساختمون رو ببینم؛ مجبور شدم به ساختمونی که از داخل ماشین بهش اشاره می‌کنه نگاه بندازم، یک آپارتمان با نمایِ قهوه‌ای و درِ ریموت‌دارِ مشکی که در حال باز شدن بود.

زیبا بود، تراس‌های پر از گل نشون می‌داد آدمای زنده تو اون خونه زندگی می‌کنن، نه مُرده‌های متحرک، کسایی که زندگیِ انتقامی و اجباری ندارن! آدم‌های عادی، با زندگی‌های عادی که هیچ‌وقت قدرش رو نمی‌دونن.

نوایِ لاستیک‌ها و دودِ اگزوز من رو به خودم آورد، کوروش با شتاب واردِ خونه شد و من زیر نمِ بارون به آسمون زل زدم.

اسم رمان یادم اومد! عبث احساس.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت هفتاد و دوم»

ساختمون آسانسور‌دار به اذن خدا آسانسورش خراب بود و مجبور شدم ساک به دست از پله‌ها بالا برم. کوروش هم سوت‌زنان پشتم میومد، شنیدی بعضیا می‌گن سایه‌ی شوهرم پشتم باشه تو مکان‌های ترسناک، ترسم می‌ریزه؟ من با وجود اون سایه بیشتر می‌ترسیدم.

به جلوی در که رسیدیم، کوروش کلید انداخت و در رو باز کرد. اولین چیزی که به صورتم خورد بویِ تند سیگار بود، حتی دود هم داخل خونه به شکل مه پرواز می‌کرد. لباس‌ها گلوله‌شده روی مبل‌ها و فرش‌‌های جمع‌شده، شبیه‌ی خونه‌ای بود که تازه اثاثش رو آورده بودن.

-آخیش.

رویِ مبلِ سه‌نفره‌ی کنج اتاق خودش رو پرت کرد و جوراب‌هاش رو از پا کند.

-سلام، خیلی خوش اومدین، بفرمایید، توروخدا تعارف نکنین.

بعد از زدن حرفش، رو مبل دراز کشید و دستش رو رویِ پیشونیش گذاشت. با همون لبخند مسخره که فکر می‌کرد خیلی جذابش می‌کنه.

-مثل ماست واینَسا، سمت راستت دو تا اتاق هست، اونی که تخت دونفره داره، برو تو! دوش موشتم بگیر، بدم میاد زن بو بده.

فکم قفل شد و بندِ ساک رو توی مشتم فشردم. کاش خدا به جای ندادن عقل بهش این زبون نیش‌دار رو نمی‌داد. به سمت آدرسی که داد رفتم تا از شرش راحت بشم.

اتاق هم مثل هال خالی از فرش بود؛ پارکت قهوه‌ای‌رنگ و تختِ خوابِ دونفره با روتختی شکلاتی! همین. چیز دیگه‌ای به اتاق نیاورده بود.

با بی‌میلی به کمدِ قهوه‌ای کنج اتاق نگاه انداختم؛ لباس‌هایی که ازشون حرف می‌زد باید این‌جا می‌بودن! اخمی کردم و زیپ کیفم رو به سمت خودم کشیدم.

تعویض لباس ده دقیقه‌ای جونم رو خرید، در حال عوض کردن تیشرتم بود که در اتاق با شتاب باز شد. مانتو رو جلوی تنم گرفتم و دستپاچه به چشمای دریده‌ی مرد زل زدم.

-وقتی در بسته‌ست یعنی باید در بزنی.

کتش رو از تن کند و روی زمین انداخت. هیچ توجهی به حرفم نکرد، انگار اون صدایِ پر از هراس براش لذت‌بخش بود. آب دهنم رو قورت دادم و قدمی به عقب برداشتم.

-چی..می‌…خوای…از…جونم؟

عرق نشسته روی گودی کمرم سُر خورد و خودش رو به پایین رسوند. نفسم باز سخت بالا می‌اومد. می‌ترسیدم! من از این مرد با چشمایِ شبیه به گراز می‌ترسیدم!

-بچه خوبی باشی خودتو… بی‌ادبی کنی جونتو می‌خوام.

منظورت از «خودتو» رو خوب درک می‌کردم، عقب رفتن کار دستم داد! پام به پای تخت گیر کرد و روی فنر نرمش پرتاب شدم.

-نه…خواهش می‌کنم…توروخدا…من نمی‌خوام…جون عزیزت.

اما کَر شده بود؛ دعایی که برای لال شدنش کردم معکوس جواب داد و باز دامن من رو گرفت.

-التماس کن، خوشم میاد.

روم خیمه زد؛ جیغ زدم و صدای جیغم تو گلو خفه شد! تقلا کردنم تا فرار کنم، اما با یک دست، جفت دست‌های من رو مهار کرد.

دیگه لباس‌ هم جایی که باید باشه، نبود! اشک ریختم و تن به خواسته‌اش دادم، زار زدم و هربار که راه نفسم رو باز می‌کرد، به جای نفس کشیدن، التماس می‌کردم.

نشنید، اون شب و شب‌های بعد هیچی نشنید.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 1
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت هفتاد و سوم»

چشم که باز کردم، خودم رو کنج اتاق دیدم، کنار همون بخاریِ زواردررفته، بدنم خشک شده بود، به خودم تکونی وارد کردم که صدایِ «آخ»ام اکو شد.

خواب دیده بودم؟ به دستم نگاه کردم، خبری از حلقه نبود! دستم سفید و کشیده بهم دهن‌کجی می‌کرد. به سمت در اتاق دویدم و به چریک‌چریک کمرم توجهی نکردم.

برای یک لحظه سرم گیج رفت، انگار وسایل اتاق کِش اومدن، صدایی از دور می‌شنیدم که من رو صدا می‌کنه.

-راز؟ بیدار شو! داری کابوس می‌بینی، پاشو.

ولی کابوس اصلی بیداری بود. چشمم از حدقه دراومد، دهنم رو برای نفس کشیدن تا جا داشت باز کردم و «هین» بلندی کشیدم. حالا بیدار بودم تو همون خونه‌ای که از دیشب خونه‌ی من بود، کنار مردی که شوهرم بود و شب قبل شروع زندگی مشترکش با من رو تیک زد.

اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد سقف سفید و مرتب بالای سرم شد.

-یکی اومدم بخوابم، ان‌قدر تو خواب ناله و عرق کردی زهرمارم شد.

از گوشه‌ی چشم دیدم که روش رو به سمت مخالفم کج کرد و پتو رو روی سرش کشید. کُل تنم عرق سرد نشسته بود و از گرما نمی‌تونستم خوب نفس بکشم. من که کابوس نمی‌دیدم، من که بین بد و بدترین، تو جایِ بدِ مورد علاقه‌م ساکن شدم، پس این‌ها چی بود؟

-پاشو، یک چیز درست کن، باید برم دانشگاه.

با یک حساب سرانگشتی فهمیدم که امروز شنبه‌ست، روزِ شلوغ و پر از کلاس کوروش! یکم زیرِ شکمم درد می‌کرد که بهش بها ندادم، البته به حرف کوروش هم بها ندادم، پتو رو تا خط ترقوه‌ام بالا کشیدم و پلکِ خیسم رو به هم فشردم.

-با توعم!

با پاش از زیر پتو به پام ضربه زد.

-می‌خوام بخوابم، حالم خوب نیست.

-منم دیروز اسباب‌کشی کردم به این خونه، حالم خوب نیست، پاشو ببینم.

پس برای همین این خونه با اون خونه‌ی جهنمی که دیده بودم فرق می‌کرد! تنها کار خوبی که در حقم کرد همین بود، تصور اون کابوس نحس رو ازم دور کرد.

من هم رو برگردوندم، پشت به اون حرف زدم، البته کمی تن صدام بالا رفت.

-مگه خدمتکار گرفتی؟ تا الان چی می‌خوردی؟

از سرکشی خوشش نیومد؛ ناگهان بازوم رو گرفت و به سمت خودش چرخوند. قلبم تو سینه ایستاد و دلم ضعف رفت.

-پاشو، اون روی سگمو بالا نیار، تا الان رویِ خوشمو دیدی، اون روم بیاد بالا خون جلو چشمامو می‌گیره.

روی خوشش این بود؟ وای به روز دیدنِ روی سگش پس!

دلم به ادامه‌ی بحث راضی نبود؛ این‌که شونه‌ام بین انگشتای بزرگش در حال له شدن بود هم بی‌تأثیر نبود.

-ولم کن، می‌خوام برم دستشویی.

چی تو چشمام دید که رضایت داد برم؟ اطاعت یا حماقت؟ همزمان با من خودش هم بلند شد و راه حموم رو در پیش گرفت. این رو از فریادش فهمیدم:

-تا من دوش بگیرم آماده باشه همه چی!

خودم هم شدید نیاز به حموم داشتم، روحم کثیف بود و تنم رو چرکی کرد، باید چجوری از بین می‌بردم این بدن رو؟

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...