رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر ارشد

«پارت چهل و نهم»

***

بالاخره اون شب سیاه صبح شد و روزی وهم‌برانگیزتر برام رقم زد. صبح، با صدای رفت‌وآمد آدم‌ها از خواب بیدار شدم.

چند لحظه طول کشید تا موقعیتم رو درک کنم. بدنم از نشسته به خواب رفتنم خشک شده بود؛ لبم می‌سوخت و به یاد نداشتم دیشب چه بلایی به سرش آورده بودم. تکونی به خودم دادم که کمرم صدای وحشتناکی از خودش تولید کرد.

-آخ.

ناله‌های ریزم رو با گزیدن لبم خفه کردم و از جا بلند شدم؛ کمرم به‌درستی صاف نمی‌شد، ولی به هر جون کندنی که بود، راهم رو به سمت در اتاق کج کردم.

می‌دونستم این سروصداها برای چیه، اما دلم نمی‌خواست باور کنم! شالی به سر انداختم و از اتاق خارج شدم. اولین کسی که باهاش برخورد کردم مادر بود.

-این چه سروشکلیه؟ عزیزت مرده، سرتاپا مشکی پوشیدی؟

پوست لبم چنان می‌سوخت که حتی بهم اجازه نمی‌داد بهش پوزخند بزنم و بگم:

«خودت دیروز تنم کردی.»

پس سؤال مادر رو بی‌جواب گذاشتم و به‌جاش مسئله‌ای که خودم جوابش رو می‌دونستم، مطرح کردم:

-چرا این‌قدر شلوغه این‌جا؟

مادر به حیاط کوچیک خونه اشاره‌ای زد و با تبسمی بزرگ کلمات رو پشت هم ردیف کرد:

-صبح که رفتم نونوایی، به یکی دوتا از همسایه‌ها گفتم عقدته، امروز اومدن کمکم نون‌پنیر برات درست کنیم؛ آخه فک‌وفامیل ما که دورن، به دردی هم نمی‌خورن.

سپس نگاهش رو از حیاط گرفت و با تشر من رو کوبید.

-با این سروشکل نیای تو حیاط‌ها، برو دوش بگیر، لباس تر و تمیز برات خریدم و گذاشتم تو کمدت، عجله‌ای گرفتم، ایشالا سایزته؛ بپوش. کوروش و خانواده‌ش سه، چهار ساعت دیگه می‌رسن، به فاطمه خانم هم سپردم تو خونه آرایشت کنه؛ ریختت رو سرحال بیاره، چیه این قیافه.

مادر حرف می‌زد و چادرش رو که تلاش زیادی برای سُر خوردن می‌کرد، هربار به سر می‌کشید، اما من نه فک‌وفامیل‌های حیاط بودم، نه به این‌که چه کسی قراره آرایشم کنه.

فقط فکر می‌کردم چقدر امروز شبیه رمان‌های کلیشه‌ای بود که قبلاً عاشقشون بودم؛ چقدر همه‌چیز برای همه رنگ شادی داشت و برای من سیاهی!

فاطمه خانم برام آرزو کرد سفیدبخت بشم، ولی من فقط بدبخت بودم.

مادر من رو ترک کرد و من به خودم اجازه دادم برای یک لحظه پاهام سست بشه و به چارچوب در تکیه بزنم.

باید چیکار می‌کردم؟ فرار؟ مرگ؟ ازدواج با اون؟ باید کدوم رو انتخاب می‌کردم که آخر داستانم خوش می‌شد؟ آخه من از پایان‌های تلخ خوشم نمی‌اومد، ولی چرا به هرکدوم که فکر می‌کردم، پایانی بد انتظارم رو می‌کشید؟

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 53
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

پارت یک -آقای دکتر کِی می‌تونیم ببریمش خونه؟  می‌شنیدم اما نمی‌خواستم بشنوم! از این صداها متنفر بودم، درد دستم به مغز و استخون رسیده بود، خواستم تکونش بدم که لبم از درد روی هم فشرده شد. نگاه

«به نام خدای بزرگ و مهربان» نام رمان:  شناسنامه‌ی سیاه نویسنده:  روشنا اسماعیل زاده | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:  اجتماعی، تراژدی، عاشقانه  خلاصه:  داستان حول م

پارت دوم -بابا جون، بهتری؟ دستت خوبه؟ این صدای شکسته متعلق به پدر بود؟ این صورتی که ریش‌هاش و کنار شقیقه‌هاش سفید شده بود، واقعاً به پدر تعلق داشت؟ سفیدی چشماش به سرخی می‌زد و‌ با نگاهی

  • مدیر ارشد

«پارت پنجاه»

با صدای برخورد سنگین سینی به کفِ حیاط از جا پریدم. صدایِ جیغ مادر گوشم رو کر کرد:

-زلیل‌مرده، همه‌ی سبزی‌ها رو ریختی!

پسرِ همسایه خودش رو پشت مادرش پنهون کرد و ریزریز خندید؛ مادرش لبخندی خجول زد و دست از برش زدن نون‌ها برداشت.

-اِ بابا، خواهر، سخت نگیر. دوباره می‌شوریم.

در موقعیتی نبودم از میزان صمیمیت مادر با همسایه‌ها شاکی باشم؛ چشم چرخوندم. جز دیوارهای نم‌گرفته و فرش رنگ‌ورورفته‌ی کف هال، چیزی ندیدم. خبری از پدر نبود. عقب‌گرد کردم و به اتاقم برگشتم.

به کنجی که دیشب خوابم بُرده بود هجوم بردم و همون‌جا نشستم؛ با دندون شروع به کندن گوشت اضافه‌ی کنارِ انگشتم کردم.

-راز؟ راز؟ کجایی؟

این زن امروز قصد دیوونه کردنم رو داشت؛ قصد نداشت یک لحظه هم من رو با افکارم تنها بذاره. کاش در رو پشت سرم قفل می‌کردم.

-اِ، باز که این‌جا نشستی! مگه نمی‌گم پاشو، دیر شده.

همزمان با غر زدن به سمت کمد چوبیِ کنج اتاق رفت؛ چادرش رو به کمر بست و چندتا دونه رگال داخلش رو جابه‌جا کرد.

-آها، پیداش کردم.

کت‌وشلوار سفیدرنگ رو جلوی چشمام به رقص درآورد و با دست مشغول تکون‌دادن خاک‌های مصلحتی روش شد.

-ببین چه نازه.

حتی نیم‌نگاهی به شکل و شمایل لباس ننداختم؛ زانوهام رو تو شکمم جمع کردم و سرم رو روی زانوم گذاشتم. حالا نیم‌رخم فقط به چشم مادر می‌اومد و نگاهِ من به دیواری بود که یک خط مورچه ازش می‌گذشت.

-هی، مگه با گاو جاده شمال دارم حرف می‌زنم؟

«آه»ای کشیدم و بی‌حوصله لب زدم:

-دست از سرم بردار.

و دست از سرم برنداشت؛ لباس رو به دستگیره‌ی فلزی کمد آویزون کرد و به سمتم اومد؛ رو‌به‌روم دست‌به‌سینه شد و فریاد کنترل‌شده‌اش رو نثارم کرد.

-کُلی آدم بیرونه؛ صدایِ من رو در نیار! پاشو، حرصم نده.

و ان‌قدر گفت و گفت تا بالاخره مجبورم کرد به سمت حموم برم؛ برای رفع تکلیف دوش رو روشن کردم؛ آب سرد از فرقِ سرم سُر خورد و به سمت انگشت‌های پام راهی شد.

نفسم پرید؛ انگار تو شوک می‌رفتم و با «ها» کشیدن از شوک خارج می‌شدم. تپیدن قلبم انگار تو گلوم بود؛ پلکم رو روی هم فشردم تا تویِ آینه قیافه‌ی زار خودم رو نبینم.

فکم از سرما به لرز افتاده بود؛ با دستام خودم رو بغل کردم و بغضم رو با آبِ دهن قورت دادم. چیکار باید می‌کردم؟ چیکار؟

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت پنجاه‌ویکم»

حوله رو دور خودم پیچیدم و از حموم بیرون زدم؛ دندون‌هام از سرما به همدیگه ضربه می‌زدن، گرمای سرسام‌آور هال هم نتونست لرزه‌ی نشسته تو تنم رو از بین ببره؛ از پنجره‌ی گوشه‌ی اتاق می‌دیدم که همه با خنده و شوخی وسایل عقدم رو آماده می‌کردن، گه‌گاه کِل می‌کشیدن و با رقص وسایل رو جابه‌جا می‌کردن.

«آه»ای کشیدم و به سمت اتاق رفتم. هرچی با خودم کلنجار رفتم تا اون کت‌وشلوار مسخره رو زیبا ببینم، نتونستم. از لای لباسای نسبتاً کهنه‌ام، مانتویی طوسی برداشتم و با اولین شلواری که به دستم اومد ستش کردم.

مادر اگه این شاهکار رو می‌دید، این‌بار وجود همسایه‌ها رو فراموش می‌کرد و رو سرم آوار می‌شد، اما من دست و دلم به پوشیدن اون لباس‌ها نمی‌رفت. بذار بقیه هر فکری دلشون می‌خواست بکنن؛ بذار مادر سرافکنده می‌شد، چه اهمیتی در قبالِ جنایتی که قرار بود در حق من بشه، داشت؟

فاطمه خانم هم از راه رسید؛ دیدم که مادر با دیدنم سرخ و سفید شد و خودش رو از درون خورد تا جلویِ فاطمه حرفی نزنه، اما به روی خودم نیاوردم.

-اِوا، عروس؟ چرا سفید نپوشیدی؟

فکر می‌کردم زنِ باشعوریه، اما حالا می‌دیدم با زن‌های همسایه که فقط برای فضولی این اطراف پرسه می‌زدن چندان فرقی نداشت.

-عوض می‌کنه، فاطمه جان. شما آرایشش رو شروع کن، فک‌وفامیل شوهرش چیزی نمونده برسن.

مورمور شدم؛ کلمه‌ی «شوهرش» مو به تنم سیخ کرد؛ کاش فرار می‌کردم! کاش این گزینه رو انتخاب می‌کردم تا مثل یک گوسفند منتظر قربونی شدن نباشم.

تا به خودم اومدم، به دستور فاطمه خانم روی زمین نشسته بودم؛ جعبه‌ی کوچیک لوازم آرایشش رو جلوم باز کرده بود و با پخش کردن کرم‌پودری به سفیدی برف، آرایشم رو شروع کرد.

-پوست خودت زیاد لک و جوش نداره، اما ان‌قدر بی‌رنگی که مجبورم خیلی سفید برفیت کنم.

و بعد به جمله‌ی مثلاً خنده‌دارش، قهقهه اضافه کرد.

-کُلی عروس درست کردم؛ ولی تو عجوبه‌ای! می‌بینمت انگار خون بست کردن.

موشکافانه آنالیز کردن صورتم از صفات بارزش بود؛ انگار می‌خواست از عمقِ صورتم حقیقتی که ازش بی‌خبره رو بدونه.

-همین‌جوری راحتم.

خداروشکر دهنم یک‌جا باز شد و یک حرفی زدم که بالاخره دهن این زن رو بست و مجبورش کرد به کارش فقط فکر کنه.

بالاخره آرایشمم تموم شد؛ فاطمه خانم که تا الان با اخم و جدیت کارش رو انجام می‌داد، حالا با دادن سرخاب‌وسفیداب رویِ صورتم، غنچه‌ی لبش باز شد و لبخندی عریض زد.

-هزار الله اکبر، چشمم کفِ پات، مثل عروسک شدی دختر.

سرم رو تکون دادم و برای خالی نبودن حرف، «تشکری» زیرلبی پیشکشش کردم؛ اون هم به پایِ خجالتم گذاشت و پیگیر نشد.

صدایِ جیغ و کِل تو حیاط بالا گرفت؛ فاطمه فوراً دوید و خودش رو به چارچوب در رسوند.

-اومدن، خانواده دوماد اومدن.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت پنجاه‌ودوم»

برق به تنم نشست؛ سرِجام خشکم زد، غیرارادی دستم رو به سمت دهنم بُردم و شروع به جویدن ناخن‌هام کردم، مطمئنم صورتم با وجود اون حجم کرم‌پودر باز هم رنگ نداشت.

مادر با عجله وارد اتاق شد؛ لبخند رو لبش با دیدنِ من بزرگ شد، ان‌قدر بزرگ که کم‌کم صدایِ تک‌خنده‌اش تو اتاق پیچید.

-فاطمه، دستت درد نکنه، شاهکار کردی.

فاطمه که حالا حواسش به مادر جمع شده بود، بادی به غبغب انداخت و با عشوه‌ی خرکی که به هیچ عنوان مناسب سنش نبود، شروع به جمع کردن لوازم آرایشش کرد.

-کاری نکردم عزیزم، راز خودش ذاتاً خوشگله.

مادر کِل کشید و برای بوسیدن رخ فاطمه به سمتش خم شد؛ فاطمه با اون روبوسی کرد و با دست گرفتن کیفش به سمتم اومد، روی زانو خم شد و فرق سرِ نم‌دارم رو بوسید.

-الهی هرچی از خدا می‌خوای بهش برسی دختر، بختت به سفیدی چهره‌ی قشنگت باشه. نه به تیرگی رنگ لباسات.

تیکه‌ی کلامش لبخند رو از لب مادر دزدید؛ با چشم و ابرو از پشت سرِ فاطمه اشاره زد که تشکر کنم، من هم مثل یک غلام حلقه‌به‌گوش اطاعت کردم و حرفش رو طوطی‌وار به زبون آوردم. فاطمه خانم با مادر خداحافظی کرد و من رو با این زنِ عصبی و عبوس تنها گذاشت.

-این لباسای مسخره چیه تنت کردی؟ خانواده‌ی میرزاد اومدن، صندلی‌ها رو تو حیاط چیدیم، عاقد هم نزدیکه، چرا ان‌قدر اذیت می‌کنی؟ می‌خوای جوون‌مرگم کنی؟ کم از دست پدرت که از صبح معلوم نیست کجاست می‌کشم!

غرزنان به سمت کمد رفت و لباس رو به چنگ گرفت؛ انگار دیگه براش مهم نبود لباس چروک نشه، فقط لازم بود به زور تو تن من بره.

-ده دقیقه دیگه با این لباس‌ها اومدی بیرون که اومدی، نیومدی من می‌دونم با تویِ خیره‌سر.

-مریم خانم، مریم خانم؟

صدایی که از تو هال اومد، من رو نجات داد؛ از زنی که الان برام با نامادری سیندرلا تو یک راستا بود. اون رفت و من با صدایِ کِل، جیغ و خنده‌ی بقیه اشک ریختم.

اون رفت و من کت‌وشلوار سفیدرنگ رو به تن زدم؛ حق با فاطمه‌خانم بود! من عروسک شده بودم؛ عروسکِ خیمه‌شب‌بازی، ان‌قدر خودم رو ضعیف می‌دیدم که جرئت فرار نداشتم؛ چه فرار از خونه، چه فرار از جسم.

موهام رو همون‌جور نم‌دار بستم، شالی طلایی که مادر برام کنار گذاشته بود رو به سر کردم. من از منِ سابق خیلی فاصله داشتم، این دختر شکسته که مثل بزدل‌ها خودش رو تسلیم سرنوشت کرد، من بودم!

راز، کسی که تا چند ساعت، شاید هم چند دقیقه‌ی دیگه به عقد کوروش درمیومد، پایان من این‌جا بود، برای من بقیه‌ی پایان‌ها فقط می‌تونست یک شایعه باشه.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...