رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و چهارم

-از کجا مطمئن باشم گوش می‌دی؟

شرم اجازه نمی‌داد هرچی به دهنم میاد رو بارش کنم، نگاهم به دکمه‌های پیراهن تیره‌اش بود. ترجیح دادم با آرامشی ظاهری جوابش رو بدم:

-آقا یک بار گفتی برو یک ساختمون بیمه‌دار بپر، گفتم باشه دیگه!

با این‌که خیلی بهش نزدیک بودم، تاریکی ساختمون به‌خوبی بهم اجازه نمی‌داد ببینم مردی که امشب ناجیِ من شده کی می‌تونه باشه. اما خنده‌ی کم‌عمقش، نشون می‌داد جمله‌ی پر از حرصِ من برای اون جنس طنز خوبی داشته.

فشار دستش به نرمی از دور کمرم آزاد شد؛ من هم هم‌زمان نفس حبس‌شده‌ام رو رها کردم، سریع بلند شدم و روی پام ایستادم.

تکونی به لباسم دادم و گرد و خاکِ نشسته رو پاک کردم.

مرد هم بلافاصله از روی زمین بلند شد؛ مقابلم قدعلم کرد و دست به سینه شد. نورِ تیرِبرقی که کنار ساختمون بود روی صورتش افتاد، با دیدن کاملِ صورتش برق از سرم پرید.

-تو… تو…

اون هم دست کمی از من نداشت، الان به‌علاوه‌ی چین نشسته روی پیشونیش، ردی از تعجب هم تو چشماش می‌دیدم.

-حالت خوبه؟

احمقانه‌ترین سؤال در بدترین مکان ممکن رو ازم پرسیده بود؛ من هم ابروهام رو توی هم کشیدم، این مردک کارم رو خراب کرده بود!

-ممنون، به لطف شما عالیم!

به سمت دری که وارد ساختمون می‌شد راهی شدم و مرد رو تو همون حالتِ اخمالود تنها گذاشتم. صدای زنگ موبایلم باز تو فضا پیچید و دل و روده‌ام رو به‌هم ریخت.

گوشی رو از جیبم بیرون کشیدم؛ دیدنِ اسم کوروش باعث شد ناخواسته اوق بزنم، رد تماس دادم.

چراغ‌قوه‌ی رو از روی آیکونش لمس کردم و از پله‌های بتنی به پایین سرازیر شدم.

-کجا، وایسا ببینم!

«پوف»ای از بین لبم خارج شد. این مزاحم از جونم چی‌می‌خواست؟ راهم رو ادامه دادم؛ قصد نداشتم به حرفش گوش کنم. می‌خواستم سریع از این ساختمون مسخره خارج بشم و خودم رو گم و گور کنم.

-خانم با توعم!

با کشیده شدنِ بازوم از روی لباس، لب پایینم رو گزیدم، به سمت عقب گرد کردم و عربده کشیدم:

-به من دست نزن!

نور گوشی رو به سمتش انداختم، چشمای مرد تو حدقه گرد شد. هردو دستش رو به بالا برد و به نشونه‌ی تسلیم کفِ‌شون رو نشونم داد.

-خیله خب، خیله خب!

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 3
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 53
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

پارت یک -آقای دکتر کِی می‌تونیم ببریمش خونه؟  می‌شنیدم اما نمی‌خواستم بشنوم! از این صداها متنفر بودم، درد دستم به مغز و استخون رسیده بود، خواستم تکونش بدم که لبم از درد روی هم فشرده شد. نگاه

«به نام خدای بزرگ و مهربان» نام رمان:  شناسنامه‌ی سیاه نویسنده:  روشنا اسماعیل زاده | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:  اجتماعی، تراژدی، عاشقانه  خلاصه:  داستان حول م

پارت دوم -بابا جون، بهتری؟ دستت خوبه؟ این صدای شکسته متعلق به پدر بود؟ این صورتی که ریش‌هاش و کنار شقیقه‌هاش سفید شده بود، واقعاً به پدر تعلق داشت؟ سفیدی چشماش به سرخی می‌زد و‌ با نگاهی

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و پنجم

از نور چراغ‌قوه، چینی کنار چشمش افتاد و اون‌ها رو جمع کرد؛ دستش رو عایقی برای نور در نظر گرفت و جلوی دایره‌ی پشتِ گوشی گذاشت. حالا از اون نور زیاد، تنها یک سایه‌ی کوچیک مونده بود.
-تو چجوری اومدی بالا؟

تموم وقت من رو نگه داشت تا این سؤال رو بپرسه؟ گوشه‌ی لبم تمایل شدیدی به بالا رفتن داشت، من هم اجازه رو براش صادر کردم.
-با جفت پاهام.

شاید دیالوگم در لحظه خنده‌دار به نظر می‌اومد، اما لحنِ خشمگینم از زیبایی کلام کم می‌کرد.

نمی‌تونستم به‌خوبی ری‌اکشن مرد رو تو ذهنم ثبت کنم، فقط متوجه‌ی پایین اومدنِ تناژ صداش شدم.
-خانم، این‌جا چند نفر گشت می‌زنن، چجوری ندیدنت؟

گیر چه آدم زبون‌نفهمی افتاده بودم! حالا که گشتی‌ها من رو ندیده بودن، چرا دنبال زیر بغل مار می‌گشت؟
-چه می‌دونم آقا، گیر آوردی منو!

خواستم راهم رو بکشم و برم که همون لحظه صدای قدم‌زدن فردی رو تو ساختمون شنیدم.

سرم رو به عقب برگردوندم و خواستم حرفی بزنم که از پشت توی بغل مرد فرو رفتم، کف دستش رو روی دهنم گذاشت و مانع حرف‌زدنم شد.

نفس تو سینه‌ام حبس شد؛ دست‌وپا زدم تا ولم کنه، اما در برابر زورِ اون، حرکات من به بازیگوشی بیشتر شبیه بود تا تقلا کردن!

سرش رو به گردنم نزدیک کرد؛ تمومِ موهای تنم سیخ شد. گرمای نفسش رو کنار گوشم حس کردم.
-یکی اومده گشت بزنه، اگه من و تو رو این‌جا ببینه، بیچاره می‌شیم!

همون نفس نیم‌جونی که به‌سختی از لای دستش می‌کشیدم، برای چند ثانیه قطع شد.

بزاق دهنم رو با فشار قورت دادم و با چشمای ترسیده، فضای تاریکی که هیچیش مشخص نبود رو آنالیز کردم.

هر چند ثانیه نور، تو چند قسمت بین آجرها و سنگ‌های درشت جابه‌جا می‌شد.

انگار این روز نحس قرار نبود تموم‌شدنی باشه!

این‌بار متوجه بودم که مرد پشت سرم هم قصد نفس کشیدن نداره.
-مطمئنم صدای دادوبیداد شنیدم!

صدای کلفتِ غریبه، شونه‌ام رو پروند؛ این حرکت بدنم از چشم آریان دور نموند.
-حتماً توهم زدی، حمید. صدبار گفتم کم بزن، همیشه بزن! هیچ‌کس این‌جا نیست.

مردی که حمید خطاب شده بود، در جواب اون صدایِ لطیف‌ترِ مردونه، مکث کرد، اما این درنگ چندان طولانی نشد:
-با آقای نیهاد تماس بگیرم چی؟
-نه بابا، الکی جو نده، بیا بریم.

یک‌باره نور چراغ‌قوه دور شد؛ اون‌قدر دور که صدای بسته‌شدنِ درِ ورودیِ فلزیِ خونه تو فضا پیچید.

آریان دستش رو از روی لبم جدا کرد و نفس حبس‌شده‌اش رو با فشار خارج کرد.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • هاها 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و ششم

سرم رو پایین انداختم و مشغول بازی با دکمه‌ی لباسم شدم؛ صورتم گُر گرفته بود و قلبم از هیجان و ترس محکم خودش رو به در و دیوار قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوبید.

-شانس آوردم!

برای یک لحظه، خشم جایِ وحشت و دلهره رو گرفت، فشاری به قفسه‌ی سینه‌ی آریان وارد کردم و جیغ زدم:

-به چه حقی به من دست زدی؟

تا چند ثانیه هیچ حرکتی از جانبش ندیدم؛ تنها دیدم که چراغ‌قوه‌ی موبایلش رو روشن کرد و فضا رو از تاریکی درآورد.

چهره‌اش رنگ بهت گرفته بود و چین کوچیکی روی پیشونیش نشست.

-دست زدم؟ خانم، من فقط…

تحمل بازسازی مجدد اون صحنه رو نداشتم؛ بدنم مثل بید می‌لرزید. مغزم بهم نهیب می‌زد که فرار کنم و دیگه با یک مرد زیر یک سقف، هرچند نیمه‌ساز، نمونم!

اما باید قبلش داغ دلم رو سرش خالی می‌کردم:

-شما فقط غلط… اشتباه کردی!

خواستم فحش نثارش کنم، می‌خواستم چشم ببندم و هرچی که لایقش نیست و بهش بگم، اما لحن پشیمونش مانعم شد.

-اگه این‌طوره، من معذرت می‌خوام.

سکوت من باعث شد به خودش مجوز بده و ادامه‌ی حرفش رو بزنه، هرچند تو اون چشم‌های تیره ردی از شیطنت هم می‌دیدم، ولی نمی‌تونستم ثابتش کنم.

-اون نگهبان‌ها اگه ما رو می‌دیدن، وجه خوبی نداشت که تو یک ساختمون نصفه‌کاره باهمیم! منم قصدی نداشتم؛ این حرکت کاملاً غیرارادی بود.

سپس دستش رو روی قفسه‌ی سینه‌اش گذاشت و کمی سرش رو به سمت پایین خم کرد.

این آدم قطعاً هزار چهره بود؛ چطور می‌شد اون پسرِ عبوس تبدیل به چنین ورژن بافرهنگی بشه؟ ترس و اندوه به‌کل فراموشم شد؛ گنگ به چهره و تبسمِ کنار لبش خیره شدم.

در یک تصمیم ناگهانی عقب‌گرد کردم و از پله‌های نیم‌ساخت طبقه‌ی بالا به پایین سرازیر شدم؛ آن‌قدر سریع خارج شدم که صدای بسته شدن در توی چارچوب، شونه‌ی خودم رو پروند.

نفس حبس‌شده‌ام رو آزاد کردم و هوای تازه رو پشت سر هم بلعیدم. نگاهم رو برای یک لحظه به عقب برگردوندم و به نمای آجری با چارچوب پنجره‌ها زل زدم.

-این همه ساختمون، چرا سر از این‌جا درآوردم؟

سرم رو به چپ و راست تکون دادم، شروع به برداشتن گام‌های بلند ولی بی‌جون کردم. مغزم اتفاقات رو از صبح مرور کرد؛ از لحظه‌ی فرارم…

همون لحظه که اون مردک مشغولِ حمام کردن بود، با همون دردِ شدید زیر شکم و بدنِ آش‌ولاش‌شده، تا جون داشتم دویدم.

آن‌قدر دویدم که نفسم دیگه بالا نمی‌اومد، آن‌قدر تند رفتم که جریان اشک‌هام باهام همراه شد.

من موندم و یک خیابون…

و غم!

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 3
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و هفتم

نوتیفکیشن پیامک موبایلم من رو از عالم کابوس بیرون کشید؛ سوزی که به تنم می‌خورد، بدنم رو می‌لرزوند.

مانتویی که از دیشب بهم سرویس می‌داد رو به خودم پیچیدم؛ رهگذرها عجیب نگاهم می‌کردند، انگار روی صورتم میزان مشکلاتم حکاکی شده باشه.

با پشتِ دست، اشک جمع‌شده رو وادار به عقب‌نشینی کردم. رمز گوشیم رو چند بار زدم تا بالأخره تونستم از بین خیسی چشمام درست بزنم.

عدد پنجاه‌وهشت تماس از دست‌رفته بهم دهن‌کجی کرد. بی‌خیالِ نگاه کردن به گیرنده‌ی تماس، آیکون پیام‌ها رو لمس کردم.

طبق انتظارم، پیام از همون قاتلی بود که من رو می‌دید، زنده نمی‌ذاشت.

«کجا رفتی؟ چرا گوشت رو برنمی‌داری، لعنتی؟»

احمقانه بود، اما من تنها به این فکر می‌کردم که کوروش تا به الان به من «تو» هم نگفته بود و الان براش لعنتی شده بودم؟

انگار روی صفحه‌ی گوشی حباب‌های گنده جمع شد؛ این چشم‌های من هم منتظر یک موقعیت بودن تا ببارند!

«دانشگاه هم نبودی؛ کشتمت راز، جواب بده!»

لب‌هام میل شدیدی به کج شدن داشتند، روحم رو که کشته بود، الان دنبال جسمم می‌گشت؟ صفحه رو به پایین اسکرول کردم، پشت تیر برق ایستادم و برای عذاب دادن خودم، مابقی پیام‌های تهدیدش رو خوندم.

«خونه هم نبودی، پیش کدوم عوضی‌ای هستی؟ چرا اون بی‌صاحاب رو برنمی‌داری؟»

مرتیکه دیوونه بود که تو این شرایط، به این چیزهای مسخره فکر می‌کرد! هیچ حیوونی به‌جز مردی که قرار بود هشت روز دیگه شوهرِ من بشه، این‌قدر حیوون نبود.

«بردار! جواب بده، کاریت ندارم.»

چقدر این تهدید برام آشنا می‌اومد؛ مامان جلوی چشمم نقش بست، با اون‌ چادری که به کمر داشت. دور تا دور هالِ موکت‌شده می‌دوید و جارو رو تو هوا تکون می‌داد.

می‌گفت:

«بیا، کاریت ندارم؛ فقط وایسا.»

دروغ می‌گفت؛ وقتی ایستادم، من رو به باد کتک گرفت؛ آن‌قدر که تا یک مدت رو شکم نمی‌تونستم بخوابم! این حرف‌های قاتل روحم هم مشابه اون‌ جمله‌ها بود.

لرزیدنِ گوشی تو دستم باعث شد پلکی بزنم و اشک زندانی‌شده رو آزاد کنم.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

«پارت بیست و هشتم»

اسم مامان روی صفحه خاموش و روشن شد. دستم سِر شد، گوشی رو ول کردم که همون‌جا، روی آسفالت، نقش زمین دیدمش. اما اون صدای زنگ لعنتی که سوهان روحم شده بود قصد قطع شدن نداشت.

فکم لرزید، دستم رو به سمت دهنم بردم و ناخن‌های کج و کوله‌م رو بین دندون گرفتم.

به مادرم هم اعتماد نداشتم، از کجا معلوم مثلِ شبی که من رو تو اون رستوران لو داده بود، الان تحت امرِ کوروش بهم زنگ نزده باشه؟

نگاه ترسیده‌ام تبدیل به نفرت شد؛ ان‌قدر با اون برق ترسناک داخلِ چشمم به گوشی زل زدم که بالاخره صدای زنگش خفه شد.

همون‌جا به تیر برق تکیه دادم و سر خوردم، بدنم در حال انجماد بود و من واقعاً از برگشت به خونه هراس داشتم.

می‌رفتم به خونه تا مادر من رو به کوروش لو می‌داد؟ برای یک لحظه برق شادی تو چشمم نشست.

-اگه بفهمه اون چه بلایی سرم آورده…

به همون سرعت که فکرش تو سرم افتاد، مابقی جمله از ذهنم پرید. تو خانواده‌ی من اگه چنین حرفی هم می‌زدم چوب اتهام به سمت خودم بود.

اگه دختری بلایی سرش بیاد، لابد خودش کاری کرده که مستحق اون بلا شده.

خودم رو تو آغوش گرفتم و سرم رو پایین انداختم، دندون‌هام با صدای قرچ و قروچ به هم برخورد می‌کردن، نمی‌دونستم لرزم از سرماست یا برای مرورِ بلایی که به سرم نازل شده.

قطرات اشک لجوج باز تو گودیِ صورتم جمع شدن و من رو وادار به قورت دادن آب دهنم کردند.

چجوری می‌تونستم از کوروش فرار کنم؟ چجوری باید ثابت می‌کردم اون چه بلایی سرم آورده؟ لبم رو به دندون گرفتم، چشمم به مچِ دستم که از زیر آستین مانتو به بیرون لغزیده بود، افتاد.

با اون دست شروع به مالیدن پوستش کردم؛ انگار قصد داشتم ردِ اتفاقات رو از پوستم بیرون کنم.

اشک‌ها، قطره‌به‌قطره روی صورتم جاری شدن، جفت دستم رو به سمت چهره‌ام بردم و زار زدم.

-خدایا… چیکار… چیکار… کنم… خدا.

هق‌هق امانم رو بریده بود؛ نفسم سخت بالا می‌اومد، با هر حرفی که از دهنم خارج می‌شد، بخار فضای مقابلم رو کدر می‌کرد.

روی صفحه‌ی موبایل ضربه‌ای زدم، باز هم پیام‌های تهدیدآمیز از جانب کوروش داشتم؛ مردک چطور روش می‌شد باهام این‌جوری رفتار کنه؟

نمی‌دونم، از حرص بود یا چی، فقط یک لحظه به خودم اومدم و دیدم برای کوروش تایپ کردم:

«عوضی، آرزو می‌کنم بمیری! جنازه‌م هم به دست حیوونی مثل تو نمی‌رسه، آبروت رو همه‌جا می‌برم، بیچارت می‌کنم.»

قبل از ارسالِ پیام صفحه‌ی گوشی رو خاموش کردم. این‌که از بی‌خبری محض به سر می‌برد، بهتر از دادن این پیام‌های الکی بود.

کاش دیشب همراهِ نهال زودتر به خونه می‌رفتم؛ حداقل اون روانی رو نمی‌دیدم. سرم رو فوراً بالا آوردم که صدای شکستن قلنج‌های گردنم به گوشم رسید.

خودشه!

نهال.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 3
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

«پارت بیست و نهم»

با پشتِ دست، پرده‌ای اشک نشسته تو چشمم رو کنار زدم؛ مخاطبین موبایلم رو باز کردم، صفحه رو به پایین اسکرول کردم که بالاخره اسم نهال به چشمم اومد.

صدایِ بوق‌های متوالی مثل ناقوس مرگ تو گوشم می‌پیچید؛ باد از سمت راست می‌وزید و موهای بلندم رو از زیر شال به بازی می‌گرفت.

بوق آخر که خورد، صدای اپراتور تو سکوتِ خیابون هیاهو ایجاد کرد.

«دستگاه مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد؛ لطفاً بعداً تماس بگیرید.»

صدایِ خش‌خش برگ‌ها رو از روبه‌رو می‌شنیدم، دستم از ترس سِر شد و نتونستم به تماس پایان بدم. آبِ دهنم رو از گلوی پرالتهابم رد کردم، به نفسم داخلِ سینه، حبس ابد دادم.

صدای پا هر لحظه به من نزدیک‌تر می‌شد و صدای ضربان قلبم هم با تبعیت از اون، هر ثانیه بیشتر اوج می‌گرفت. گوشی رو بین دستم فشردم و بیشتر خودم را پشتِ تیر چراغ برق پنهان کردم.

چشمم رو بستم و هرچی دعا بلد بودم وِرد زبونم کردم. ساعت از نیمه‌شب گذشته بود و من مثل بید به خودم می‌لرزیدم. نه فقط به علت سرما! من از یک اتفاق ناگوار دیگه هراس داشتم.

-کی اونجاست؟

قلب چند ثانیه بعد از توقف ممکنه دوباره به تپش بیوفته؟ حاضرم شرط ببندم قلب من بیشتر از تایم معقول تو قفسه‌ی سینه‌ام استاپ کرد و دوباره به تپش افتاد. عرق سرد روی گودیِ کمرم سر خورد و به پایین رفت، شاید تمام این اتفاقات در عرض سه ثانیه افتاد، اما برای من سی دقیقه گذشت.

دستم رو جلوی دهنم گرفتم و محکم فشردم. تا به دیروز همه مثل گاو سرشون رو به پایین می‌انداختن و از بدبختی مردم ساده رد می‌شدن، اما امشب همه برای من پتروس فداکار شده بودند.

-مهدی ول کن بیا بریم.

این صدایِ دخترانه یکم دلم رو قرص کرد؛ اما نه به اون اندازه که از دیوار امنم فاصله بگیرم و خودم رو به اون دختر و پسری که نمی‌دونستم از جون من چی می‌خواستن، نشون بدم.

-وایسا، شاید دزد باشه، جلویِ درِ خونمون بس نشسته!

گل بود به سبزه نیز آراسته شد! همین رو کم داشتم که تو این شرایط ثابت کنم دزد نیستم و از دزد روحم فرار می‌کنم.

-هی، باتوعم! کی هستی؟ این‌جا چیکار داری؟

چنگی به شلوارم زدم و لای پلکم رو باز کردم؛ پاهام تحمل وزنم رو نداشتن، اما به هر جون‌کندنی بود از جام بلند شدم و استوار ایستادم.

-یا خدا یه زنه!

یک زن بودم؛ جن که نبودم، صدات این شکلی می‌لرزید، دختر خوب! «آه»ای کشیدم، واژه‌ی زن اعماق وجودم رو آتیش زد. قدمی به جلو برداشتم و تیرچراغ برق فاصله‌ی نسبی گرفتم.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 3
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

«پارت سی‌ام»

دیدن چهره‌هاشون ترس رو کمی از دلم فاصله داد؛ دخترک هنوز صورتی بچگانه داشت و هیکل ظریفش زیر لباس‌هاش گم شده بود؛ پاکت چیپس کچاپش رو محکم به سینه چسبونده بود و با چشم‌های درشتش نگاهم می‌کرد.

پسری که کنارش ایستاده بود، چندسالی از اون بزرگ‌تر به نظر می‌رسید؛ صورتش هنوز از اون حالت نوجوانی فاصله نگرفته بود و قد و هیکلش هم تازه داشت از یک پسر کم‌سن‌وسال سبقت می‌گرفت.

بادی خشن وزید و موهای بلند و بورِ دختر رو روی صورتش پخش کرد. پسر ابروهای پُرش رو تو هم کشید و دستش را داخلِ شلوار جین مشکی‌رنگش فرو کرد.

-تو کی هستی؟ جلوی خونه‌ی ما چیکار می‌کنی؟

دخترک یک قدم دیگه عقب رفت و بیشتر خودش رو پشت اون پسر پنهان کرد. پسر اما برخلاف اون، صاف ایستاده بود و با اخم نگاهم می‌کرد.

دستم رو توهم گره زدم و شروع به کندن پوست اضافه‌ی لبم کردم؛ تو اون تاریکیِ شب از دو نفر که بی‌خطر به نظر می‌اومدند هم می‌ترسیدم!

-مهدیه زنگ بزن به پلیس!

صداش تو گوشم زنگ زد؛ دستم رو باز کردم و تندتند تکونش دادم.

-نه، نه! پلیس نه!

پسر قدمی به سمتم برداشت که مهدیه اون رو از پشت کشید؛ می‌تونستم تو اون تاریکی به واسطه‌ی نورِ چراغ‌برق، هراس چشماش رو بخونم.

-نه داداش؛ بیا زنگ بزنیم به همون پلیس، جلو نرو.

اما پسری که مهدی خطاب شده بود، اگه امشب هویت واقعی من رو کشف نمی‌کرد، خواب به چشمش غریب می‌شد. خواهرش رو با فشار کنار زد و به راهش ادامه داد.

هر قدمی که به سمتم برمی‌داشت، تپش قلبم رو بالا می‌برد. هر یک گام باعث می‌شد یک دروغ تو ذهنم بچینم. زیاد نمونده بود مهدی به من برسه؛ نمی‌دونم چرا از این پسری که حتی کوچک‌تر از من به نظر می‌اومد، ان‌قدر وحشت کرده بودم.

چشمش رو ریز کرد و موشکافانه سرتاپای من رو تو اون لباس‌های کثیف از نظر گذروند.

-خانم، اگه همین الان زنگ آیفون رو بزنم؛ بابام بیاد پایین، دمار از روزگارت درمیاره. این‌که زن و ضعیفی هم براش اصلاً مهم نیست، پس مثل آدم دهنت رو باز کن و حرف بزن!

تا به الان بارها تربیت اشتباه یک خانواده رو دیده بودم، اما این‌که پسری با افتخار یک سری خزعبلات رو پشت هم ردیف کنه، از تحملم خارج بود.

چطور می‌شد یک خانواده ان‌قدر زن‌ستیز باشن و دختری نوجوان پرورش بدن؟ زن و ضعیف؟ چون چهار نفر پیدا می‌شد که برای نشکستن عزت‌نفس آقایون اون‌ها رو قوی می‌شمرد، زن‌ها ضعیف بودند؟

دستی که کنارِ بدنم افتاده بود، مشت شد. ان‌قدر فشارم دادم که حس کردم ناخنم تو گوشتِ کف دستم فرو رفته. پسر جوری من رو نگاه می‌کرد که انگار یک آشغالی هستم که همسایه نباید جلوی درِ خونه‌ی اون‌ها پرت می‌کرد.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت سی و یکم»

خواستم حرف بزنم، هوار بکشم و تموم دق و دلی‌هام رو سرِ پسرِ غریبه خالی کنم، اما صدایی تو اون تاریکی پسر رو از عربده‌های من نجات داد.

-این‌جا چه خبره؟

هر دو به سمت صدا برگشتند؛ مهدیه‌ی ترسیده، پاکت چیپس رو رها کرد و به سمت مردی که تو تاریکی تنها قامت بلندش مشخص بود، دوید.

-دایی جون!

پوزخندی به لبم سیلی زد؛ همه مفتش شده بودن که از خبرهای امشب آگاه بشن!

آه از نهادم بلند شد؛ اون دو بچه کم بود، حالا باید با «دایی جون» هم می‌جنگیدم. مهدی هم از من فاصله گرفت و خودش رو به آقای دایی رسوند. مهدیه طوطیِ سخن‌گو شد و همه‌ی اتفاقات رو پشت هم و بدون مکث برای داییش تعریف کرد.

مهدی در سکوت روی تیکه‌سنگی ضرب گرفته بود و اخم‌هاش حسابی تو بغل هم رفته بودند.

دیگه دلم نمی‌خواست جواب پسر رو بدم، می‌خواستم از اون‌جا برم! از خلوتی و مرد جماعت بیزار بودم.

اما قبل از حرکتِ من با اون لرزش محسوس پاهام، صدای دایی در فاصله‌ی کمتری گوشم رو به بازی گرفت.

-برین تو خونه؛ من بهش رسیدگی می‌کنم.

مگه رسیدگی لازم بود؟ مگه چیزی دزدیده بودم که ان‌قدر گنده‌اش می‌کردند؟ کوچه خریده‌ی پدرشون نبود، مال شهرداری بود و من اجازه داشتم هرجا دلم می‌خواد بایستم!

مهدیه سریع اطاعت کرد، دامنِ مشکی‌رنگش رو کمی بالا کشید و به سمت خونه روانه شد؛ اما مهدی قرار نبود به همین راحتی بی‌خیالِ ماجرا بشه، دست به سینه به زمین چشم دوخت و لب زد:

-دایی، شما خبر نداری این‌جا کلاً دزد و فاحش…

فریادِ دایی، صدا رو تو گلویِ مهدی خفه کرد.

-مراقب سایز دهنت باش! قرار نیست هر چرت و پرتی رو به زبون بیاری.

مهدی سرش رو بالا آورد و با تعجب به دایی زل زد. من هم بدتر از اون، لنگ در هوا به هیکل چهارشونه‌ی دایی چشم دوخته بودم.

-آخه دایی…

دایی با دو قدم بلند خودش رو به مهدی رسوند؛ نمی‌دونم تو اون فاصله‌ی نزدیک، تو عمق چشم‌های دایی چی دید که باز سرش رو پایین انداخت و مابقی حرفش رو قورت داد.

-برو مهدی، برو بیشتر از این آبرومو نبر!

آبِ دماغم به سمت پایین کشیده می‌شد و قلقلکم می‌داد؛ با فشار به بالا کشیدم که عطر شیرینی مشامم رو پر کرد.

طولی نکشید که تونستم چهره‌ی دایی رو به واسطه‌ی بازتاب چراغ بالای سرم ببینم؛ دایی برخلاف صدای کلفت و بمی که داشت، ان‌قدرها هم سن بالا به نظر نمی‌اومد.

راهی شدن مهدی به سمت خونه، باعث شد نگاهم با هر قدم اون تا ساختمون، همراهیش کنه.

صدای صاف کردن گلوی دایی، حواسم رو جمع کرد.

نوایِ بسته شدن در خونه، شونه‌هام رو به بالا پروند و تلنگری شد که یادم بیاد با این مرد تو کوچه‌ی خلوت تنها هستم.

جرئت نکردم به چشمای میشی‌رنگش چشم بدوزم، تنها یقه‌ی هفتیِ تیشرتش رو زیر نگاهم ذوب کردم و با سری پایین‌انداخته، مشغول کندن پوست‌های اضافه‌ی لبم شدم.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

«پارت سی و دوم»

نمی‌تونستم حالت چهره‌ی دایی رو در نظر بگیرم؛ اما تُن صدایش ان‌قدر آروم بود که می‌شد همون‌جا بالشت و پتو گذاشت و کنارش خوابید البته اگه جنسیتش مرد نبود!

-خانم، چی شما رو به کوچه‌ی خواهرزاده‌ی شرخر من کشونده؟

کوچه‌‌ی اون؟ مگه‌ جدیداً کوچه‌ها صاحب خاصی داشتن؟ خواهرزاده‌ی شرخر؟ به اون هیکل نحیف و جوش‌های درشت سن بلوغ نمی‌خورد که شرخر باشه. اما به داییش با اون هیکل چارشونه و قد بلند، شاید…

سرم رو تو کوچه چرخوندم؛ قصد داشتم با این حرکت به مرد پر اعتماد به‌نفس مقابلم نشون بدم که کوچه خریده‌ی پدرش نیست.

-من که نمی‌بینم جایی اسم خواهرزاده شما نوشته باشه!

لبش به سمت راست کج شد؛ قلبم تند و کند زدن رو شروع کرد؛ تمومِ دروغ‌هایی که می‌خواستم به مهدی بگم رو فراموش کردم. چرا ان‌قدر نگاهش نافذ بود؟ انگار کل وجودم رو تو همون یک نگاه می‌خوند. یکم سرم رو بالا گرفتم و ریش و سیبیل پرپشتش رو مهمونِ چشمام کردم.

-اصلا…به شما چه ربطی داره؟

لرز به صدام نشست؛ نمی‌تونستم رویِ جملاتم تسلط کافی داشته باشم. دایی یکم کمرش رو خم کرد تا با قد من هم‌تراز بشه.

-چرا این‌جا ایستادی، دختر خانم؟ کسی اذیتت کرده؟

از لرزش صدام فهمیده بود آزار و اذیت هم‌جنسش دمار از روزگارم درآورده؟ یا تو اون روشنایی نسبی کوچه، لرزش بدنم رو حس می‌کرد؟ 

نمی‌خواستم بیشتر از این با این جماعت دیوونه هم صحبت بشم پس تنها لبم رو با زبون تر کردم و از لای دندون‌های قفل شده‌ام غریدم:

-من باید برم؛ شب بخیر.

باید راهم رو کج می‌کردم و می‌رفتم. باید گم و گور می‌شدم تا فرار کنم. من از این نزدیکی زیاد وحشت داشتم.

خواستم از کنارش بگذرم، خواستم دیگه اون عطر شیرین دل‌چسب رو به رگ‌های دماغم هدیه ندم، اما دایی از خواهرزاده‌ها سیریش‌تر بود؛ خودش رو کج کرد و سد راهم قرار گرفت.

-کجا با این عجله؟

چینی به گوشه‌ی چشمم انداختم و اخم‌هام رو تو هم کشیدم.

-آقا، می‌شه بری کنار؟

این‌بار کلماتی که از حلقم خارج شد، به دور از ترس بود؛ نباید می‌ذاشتم تو این کوچه‌ی تاریک از وحشتم باخبر باشه.

-اگه نرم کنار؟

لحنش وحشت به دلم انداخت؛ به قول مادر، دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید. صدایِ نفس‌های عمیقم سکوت کوچه رو در هم می‌شکست.

این‌بار به جرئتی که نمی‌دونم از کجا به صدام سرایت کرده بود، فریاد زدم:

-آقای محترم، من این‌جا منتظر همسرم بودم، اگه برای شما ایجاد مزاحمت کرده، معذرت می‌خوام، حالا بذارین برم به زندگیم برسم.

در نهایت، برای این‌که لحنم تأثیرگذارتر باشه، مستقیم به چشمای براقش زل زدم. اون نگاهِ میشی‌رنگ رعشه به تنم انداخت.

دایی دستش رو داخلِ جیب شلوارش فرو کرد و موبایلش رو بیرون کشید؛ تمومِ ظاهرِ مقتدرم با این حرکت به تاراج رفت. نور صفحه روی چهره‌اش افتاد و زخم خطی کنار گونه‌اش رو به رخم کشید.

-فکر می‌کنم باید با پلیس تماس بگیرم؛ حرف خواهرزادم احتمالاً درسته.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت سی و سوم»

نفس کشیدن رو فراموش کردم؛ قلبم از تپیدن تند و سریعش دست کشید و به کندترین حالت ممکن قفسه سینه‌ام رو قلقلک داد.

در یک واکنش غیرارادی، به سمت بازوی مردِ مقابلم خیز برداشتم و دستی که مشغول شماره‌گیری بود رو فشردم.

-نه، به‌خدا دروغ نمی‌گم. پلیس چرا؟ مگه چیکار کردم؟

دیگه خبری از آرامش نبود؛ صورتش عبوس و جدی شد. با نگاهِ خنثی‌اش، سرتاپای منی که از بازوی درشتش آویزون شده بودم رو آنالیز کرد و سپس اخمی مهمونِ چهره‌اش کرد.

-خانم، این وقت شب یک دختر تنها با این سر و شکل…

مابقی حرفش رو با گردش چشماش قورت داد؛ انگار از این‌که من رو می‌دید چندشش می‌شد، چه چیزی براش حال‌به‌هم‌زن بود؟ من به ظاهر، فقط لباسم خاکی بود، اون که درونِ به خاک گرفته‌ام رو نمی‌دید؛ دردش چی بود؟

می‌دونستم این وقت شب چهره‌ی یک دختر هرچند ترسیده هم باشه برای اغلب مردها چه تصویری داره!

دستم رفته‌رفته از بازوش فاصله گرفت؛ سرم رو پایین انداختم و دست چپم رو مشت کردم.

-من کاری نکردم؛ نه دزدی کردم نه بی‌ناموسی! من فقط یک…

برای یک لحظه به ذهنم اومد که چرا باید خودم رو به این مرد ثابت کنم؟ اون چه فرقی با کوروش داشت؟ همه‌ی مردها عین هم بودن، قطعاً اون هم اگه می‌فهمید چه بلایی به سرم اومده با تمسخر نگاهم می‌کرد، شاید اگه فرصتی داشت از من سوءاستفاده هم می‌کرد.

-فقط چی؟

نه این مرد با اون عوضی فرق می‌کرد؛ دایی قرار نبود با یک لرزش بدن، سرِ پایین افتاده و پاهای سست شده کوتاه بیاد، انگار تو این دنیا هیچ کاری جز فضولیِ زندگیِ من نداشت! این مرد چرا ان‌قدر عجیب بود؟

سرم رو بالا گرفتم؛ نفرتی که از مردها داشتم رو چاشنیِ نگاهم کردم و چشمای کاوش‌گرش رو دریدم.

-فقط خانوادم اگه بفهمن من کجام مجبور می‌شم با قاتلم ازدواج کنم؛ چون آبروشون میره، چون من لابد اشتباه کردم که یک عوضی دستش بهم خورده، چون من یک بدبختم که تویی که منو نمی‌شناسی بهم انگ دختربد بودن می‌زنی!

تن صدام هرلحظه بالاتر می‌رفت؛ یادمه چند جمله‌ی آخرم به عربده تبدیل شده بود؛ نفس‌نفس می‌زدم، از صورتم آتیش زبونه می‌کشید. دیدم که چراغِ خاموش چند ساختمون روشن شد و یکی، دو نفر به سمت پنجره‌ها یورش آوردند.

نمی‌خواستم به دایی نگاه کنم اما انگار این دو گودال نم گرفته از من پیروی نمی‌کردند؛ بدون این‌که اجازه‌ی من صادر بشه نگاهِ موشکافانه‌ی دایی رو در نظر گرفتند.

ابروهای پُرپشتش جوری تو بغل هم بودن که بدنِ گُر گرفته‌ام، یخ زد.

قدمی به سمتم برداشت که من به همون نسبت به عقب رفتم؛ هر قدم باعث می‌شد بیشتر زیر نورِ چراغ برق قرار بگیره و من راحت‌تر بتونم از حرکاتش سکته رو بزنم.

تو چشماش چیزی می‌دیدم که هراسم رو تشدید می‌کرد، آن‌قدر عقب رفتم و جلو اومد که بالاخره هیکلم به تیر برق برخورد کرد و پلک‌هام از درد به هم فشرده شد. 

از ترس فوراً بازش کردم و نزاشتم درد بهم قالب بشه؛ با اینکه پشتم عجیب می‌سوخت.

مرد تنها چند سانتی‌متر با من فاصله داشت؛ موبایلی که روی زمین انداخته بودم حالا مرز ما بود. مرزی که با قدم دایی به سمتم به راحتی آب خوردن شکسته شد.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت سی و چهارم»

چند ثانیه همون‌طور خیره نگام کرد؛ فکش از شدت فشار دندون‌هاش سفت شده بود. انگار تموم اون خونسردی‌ای که تا چند لحظه پیش داشت، به پوچی رسیده بود.

دستش رو کنار سرم به چراغِ برق تکیه زد و نگاهِ وهم‌برانگیزش رو به چشمام بخشید. عرق سرد از گودیِ کمرم سر خورد و جذب پارچه‌ی لباسم شد.

چارشونه بودنش بهم اجازه نمی‌داد سر بچرخونم و بفهمم اون چند نفری که برای دیدن به پشت پنجره اومده بودن، وجود دارند یا نه! آرزو می‌کردم باشن و من رو از این آدمِ دیوونه نجات بدن.

-آقا… توروخدا… بذار برم.

به التماس افتاده بودم؟ چرا؟ به کدوم گناه باید از این مرد خواهش می‌کردم اجازه‌ی خروجم رو صادر کنه؟ نمِ چشمام به سیل تبدیل شد و قطرات پشت‌سرهم از گونه‌ام به پایین سرازیر شدند.

-چرا… ولم نمی‌کنی؟… دیوونه‌ای؟… استاکری؟… ولم کن، بذار برم… جونِ عزیزت.

به محض اتمام جمله‌ام، صورتم رو بین دستام پنهون کردم و زار زدم. صدای هق‌هق‌ام سکوت کوچه رو درهم شکست، اما یک نفر پیدا نشد به دادم برسه! حتی اون خواهرزاده‌ها هم برای تأخیرِ دایی به بیرون نیومدند.

-من کاری کردم این‌جوری مثل بید می‌لرزی؟

لحنش آروم بود؛ برخلاف چیزی که از چهره‌اش تصور می‌کردم! دستم رو از صورتم برنداشتم؛ از دیدنِ دوباره‌ی این مرد فرار می‌کردم.

-نمی‌دونم چرا دلم برات سوخته، می‌خوام کمکت کنم!

اگه الان پوزخند می‌زدم، مرد نمی‌دید؛ پس کج کردن لبم رو بی‌خیال شدم و به جاش دستم رو از روی صورتم برداشتم. می‌خواستم تمسخر رو داخلِ چشمای خیسم بخونه.

-به هرکی می‌خوای کمک کنی، اول به چشم هرجایی‌ها نگاش می‌کنی؟

تفکرات درست از آب دراومد؛ تبسمی رویِ لب مرد جوونه زد که بهم ثابت کرد با یک استاکر دیوونه هم صحبت شدم.

-من چنین حرفی بهت نزدم، فقط می‌خواستم بدونم چه واکنشی در قبال اون جمله‌ام داری. اگه سکوت می‌کردی، قطعاً با پلیس تماس می‌گرفتم؛ اما دفاعت برام مدرک شد.

با دهنی نیمه‌باز به صورت خندانش چشم دوختم؛ مگه فیلم و سریال بود؟ نکنه فکر می‌کرد کارآگاهی چیزیه که می‌تونه تو زندگیم سرک بکشه؟ نمی‌دونم از کجا جرئت پیدا کردم؛ از لبخندش یا حماقتش! اما حرفی که باید می‌زدم رو زدم:

-من نیاز به کمکت ندارم؛ دنبال چی هستی نصف‌شبی؟ آقا، من هرچی هستم به خودم ربط داره! اون حرفام هم…

بهونه‌ها رو پشت‌سرهم تو ذهنم ردیف کردم؛ باید مقتدر و با اعتمادبه‌نفس حرف می‌زدم. با یک حرکت از زیرِ دستی که حصارم کرده بود خارج شدم و کنار مرد قرار گرفتم.

-اون حرفام هم چیزی نبود که به شما اجازه‌ی دخالت بده؛ من باید برم، شما هم با هر شماره‌ای دوست داری تماس بگیری؛ صد و ده‌ای، صد و پونزده‌ای!

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت سی و پنجم»

نگاهِ دایی هنوز به جایِ خالیِ من بود، حتی حالت دستش هم تغییری نکرد. زیر نورِ چراغ، بینیِ عقابیش بهم دهن‌کجی می‌کرد؛ بی‌دلیل شالی که نمی‌دونستم کِی از سرم افتاده بود رو به سر کردم. به سمت پایین خم شدم و موبایلم رو برداشتم.

همین که خواستم بلند بشم، بادی محکم به جریان افتاد و شالم رو مهمونِ شونه‌ام کرد؛ موهام تو باد می‌رقصید و دیدم رو مختل می‌کرد. دایی نود درجه چرخید و مقابل بدنِ به زانو دراومده‌ام قرار گرفت.

گیسوی بلندم رو به سختی زیر شال جا دادم و در مقابل مرد قد علم کردم.

حرفی نزد، من هم حرفی نزدم؛ با لرزی که شاید علتش سرما بود و شاید این مرد، به سمت خروجیِ کوچه راهی شدم. نمی‌خواستم حتی از مرد تشکر یا خداحافظی کنم؛ چون جز تزریقِ ترس به سلول‌های بدنم، کمکِ دیگه‌ای ازش ندیدم.

باد خاکِ کوچه رو به بازی گرفته بود و شاخ‌وبرگ‌های خشک‌شده تو اون بازی به زیبایی تکون می‌خوردند. مانتو به تنم چسبید، آسمون غرشی کرد که نگاهم رو به سمت خودش کشید.

-نه، لطفاً بارون نه! خدایا، چرا امشب تموم نمی‌شه؟

چند قدم بیشتر برنداشته بودم که اولین قطره‌ی بارون روی گونه‌ام نشست. دستم رو بالا آوردم و قطره رو با پشتِ انگشت پاک کردم؛ انگار آسمون هم تصمیم گرفته بود امشب دست از سرم برنداره.

قدم‌هام رو تندتر کردم؛ شالم رو دور خودم پیچیدم و سرم رو پایین انداختم. صدای باد پشت سرم گم شد و برای اولین بار جرئت کردم نفس عمیقی بکشم.

اما آرامش هنوز به ریه‌هام نرسیده بود که موبایلی که توی دستم بود شروع به لرزیدن کرد. خشکم زد.

نگاهم رو به صفحه‌ی روشنش دوختم. اسمش روی صفحه افتاده بود. همون اسمی که دیدنش کافی بود تمام بدنم دوباره به لرزه بیفته.

«کوروش»

آه از عمقِ جونم بلند شد؛ بارون هر لحظه شدیدتر می‌شد و بی‌رحمانه، شلاقی به تنم می‌زد. خیابون خلوت بود، خیلی کم پیش می‌اومد ماشینی گذر کنه، چه برسه به این‌که آسمون ان‌قدر خشمگین بباره.

با صدای رعدوبرق، دستم رو روی جفت گوشام گذاشتم و از ته دل فریاد کشیدم. هم‌زمان، گوشی از دستم افتاد و باعث شد صدای نکره‌ی آهنگ زنگش آروم بگیره.

تنم مثل بید می‌لرزید؛ آب از سر و روم می‌چکید و من مثل مترسک، وسط خیابون با چشم‌های بسته و چونه‌ی لرزون ایستاده بودم.

بغض مثلِ سیمِ خاردار دور تا دور گلوم رو به اسارت درآورد؛ به سختی نفس می‌کشیدم. هیچ چیز به اندازه‌ی روشن و خاموش شدن آسمون و صدای طغیانش من رو نمی‌ترسوند!

باز هم فریاد آسمون گوشم رو کر کرد؛ من هم‌زمان با هر غرش، جیغ می‌زدم و پلک‌هام رو محکم‌تر می‌فشردم.

از پشت، دستی روی شونه‌ام قرار گرفت؛ واژه‌ی بهتری جز قبضِ روح‌شدن برای اون حالتم پیدا نمی‌کردم. اون دستِ داغ هم نتونست سرمای نشسته تو تنم رو از بین ببره، بلکه بیشتر باعث شد یخ بزنم.

نفس کشیدن فراموشم شد؛ فقط تونستم آبِ دهنم رو قورت بدم و با همه‌ی جونم، متوالی جیغ بزنم.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت سی و ششم»

اون دست از روی شونه‌ام برداشته شد؛ خواستم فرار کنم، حتی دلم نمی‌خواست تو اون تاریکی و هوای وهم‌آلود بدونم چه کسی پشتم قرار داره. اما امونم نداد! همین که شونه‌ام رو رها کرد، از پشت من رو در آغوش گرفت.

قسمت شکمم منقبض شد؛ ابروهام تا خط پیشونیم به بالا پرید، چشمام تو حدقه به‌قدری گرد شد که هر آن منتظر بودم مثل دو تیله‌ی درشت روی زمین بیفتند. شاید این واکنش‌ها جمعاً سه ثانیه هم طول نکشید؛ زودتر از چیزی که انتظار داشتم به خودم اومدم و شروع به داد و بیداد کردم:

-کمک… کمک… ولم کن.

تقلا می‌کردم و دست‌وپا می‌زدم تا از دستش فرار کنم؛ محض رضای خدا، یک پرنده هم از اون مکان قصد رد شدن نداشت، چه برسه به آدمیزاد!

خواستم باز فریاد بزنم و کمک بخوام که با یک دست جلوی دهنم رو گرفت و سرش رو به گوشم نزدیک کرد.

-هیس، منم!

به‌جز نوای نامفهوم، چیزی از حرف‌هام قابلِ درک نبود؛ مردک جوری می‌گفت «منم» انگار سال‌ها من رو از پشت بغل می‌کرد.

اشکم در شرف سقوط بود؛ محتویات معده‌ام تا نزدیک دهنم اومد و به سختی قورتش دادم.

-ولت می‌کنم به شرط این‌که وایسی و به حرفم گوش بدی! باشه؟

سرم رو تندتند تکون دادم؛ حلقه‌ی دستش شل شد، ولی کامل باز نشد.

-من کاریت ندارم، باور کن می‌خوام فقط کمکت کنم.

دستش رو از روی دهنم برداشت، اما هنوز بازوش دور تنم بود. با اولین فرصتی که پیدا کردم، خودم رو از حصار دست‌هاش بیرون کشیدم و چند قدم جلو رفتم.

نفس حبس‌شده‌ام ناگهان آزاد شد و باعث سرفه‌های پشت هم شد. پشتم رو بهش کردم و دستم رو روی دهنم گذاشتم؛ انگار هنوز گرمای دستش رو حس می‌کردم.

-چی از جونم می‌خوای؟ چرا ولم نمی‌کنی؟ چرا من امشب نمی‌میرم راحت بشم؟

ترس ضعیفم کرد؛ ان‌قدر که خیلی راحت جلوی این مرد بغض کرده بودم. از این شرایط وحشت داشتم، این هوا، تاریکی و این مرد!

-چه اتفاقی برات افتاده؟ بهم بگو، شاید تونستم کمکت کنم!

مردک دیوونه چرا باید به یک غریبه کمک می‌کرد؟ چرا فکر می‌کرد من این خزعبلات به‌اصطلاح انسان‌دوستانه‌اش رو باور می‌کردم؟

برنگشتم تا ببینم چه واکنشی در قبال رفتارم داره؛ اما می‌تونم صدای نفس‌های کش‌دارش رو بشنوم و این لرز بیشتری به تنم می‌انداخت.

-من نه دختر خیابونی‌ام، نه فراری که بخوای با این حرف‌ها خامم کنی! آقای محترم، این‌جا که دیگه کوچه‌ی شما نیست.

همزمان با اتمام حرفم به خیابون طویلی که به جز من و چند سطل زباله چیزی توش نبود اشاره زدم.

قدمی به سمتم برداشت؛ این رو از بلند شدن آبِ جمع‌شده‌ی روی آسفالت فهمیدم.

-هرکس جای تو بود، زنگ می‌زد به یکی بیاد کمکش، یا اصلاً زنگ می‌زد به پلیس، یا با همه‌ی قدرت به سمت خونه‌اش فرار می‌کرد. مگه این‌که خونه یا کس‌وکاری نداشته باشه!

صبرم لبریز شد و حرف‌هایی زدم که کاش هرگز به زبون نمی‌آوردم.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت سی و هفتم»

-به تو چه؟ تو کی هستی؟ پتروس فداکار؟ یا نکنه فکر کردی سوپرمنی؟ مرد حسابی، تو هم مثل بقیه رد شو، برو دنبال زندگیت. چه مرگته؟

به یاد ندارم کِی روی پنجه‌ی پا چرخیدم و به چشم‌های مرموز مرد زل زدم؛ قطرات بارون از روی موهای کوتاهش که نهال گفته بود به این مدل مو بازکات می‌گن، ریخته می‌شد و از روی پیشونیِ کم‌ارتفاعش سر می‌خورد.

حالت عادی، مردم این محله تو خواب عمیق فرو رفته بودن، چه برسه با این صدای وحشتناک آسمون! هرگز قرار نبود صدام به گوش کسی رسیده بشه.

این بار چونه‌ام از فرط حرص به لرزه دراومده بود و جفت دستام رو مشت کردم و فکم رو روی هم فشردم، یقین داشتم صدای برخورد دندونام به هم به گوشش می‌رسید.

کتِ چرمِ مشکی‌رنگش رو از تن خارج کرد و به سمتم اومد؛ ان‌قدر یهویی روی شونه‌ام انداخت که نتونستم واکنشی نشون بدم، فقط به آستین‌های بلندی که از کنار دستم افتاده بودند نیم‌نگاهی انداختم.

-من میرانِ امامی، وکیل پایه‌یک دادگستری هستم، کارت ویزیتم هم تو جیب کتمه، اگه به کمک نیاز داشتین باهام تماس بگیرین، خانم.

سرم رو آروم بالا آوردم و به نیم‌رخش نگاه انداختم؛ لبخندی نثارم کرد.

-فکر کنم بودنم براتون سوءتفاهم به وجود آورده؛ من فقط تو عمقِ چشماتون چیزی رو دیدم که خیلی از متقاضی‌هام برام کلامی تعریفش کردن، پس اگه واقعاً چیزی که من فکر می‌کنم درست باشه، بهتره باهام تماس بگیرین.

بعد راهش رو کج کرد و رفت. مات و مبهوت به جای خالیش خیره شدم؛ سرم رو تندتند به چپ و راست تکون دادم و برای خودم زمزمه کردم:

-آروم راز، دیوونه بود! تموم شد. 

امشب دو اتفاق مشابه برام افتاده بود، از طریق دو مرد دیوونه! کت رو به خودم فشردم؛ موبایلم که صفحه‌اش از بارون‌خوردگیِ زیاد روشن نمی‌شد رو به دست گرفتم و شروع به دویدن کردم. تا جون داشتم دویدم تا هرگز اون دیوونه به پستم نخوره.

بارون هرلحظه بی‌رحمانه‌تر به بدنم سیلی می‌زد؛ حتی کتِ چرم هم حالا کاملاً خیس شده بود. نفسم به شمارش افتاد؛ نمی‌دونستم کجا بودم؛ جفت دستام رو روی زانوهام گذاشتم و دهنم رو برای بلعیدن ذره‌ای هوا مثل ماهی باز و بسته کردم.

کشون‌کشون به سمت مغازه‌ای که سقفش بلند بود و اجازه نمی‌داد خیس بشم روانه شدم؛ انرژیم کاملاً تحلیل رفته بود، شکمم به قاروقور افتاد و اسید معده‌ام به سمت گلوم یورش آورد. با دست‌های لرزونم، دکمه‌ی بغلِ گوشیم رو فشار دادم؛ طول کشید، اما بالاخره روشن شد.

تماس‌های از دست رفته‌ام به ماکسیموم تعداد رسید؛ حتی نهال هم چند باری تماس گرفته بود. به ساعتِ بالای صفحه نگاه انداختم؛ یک بامداد رو نشون می‌داد.

موبایل تو دستم لرزید؛ چشمام هی باز و بسته می‌شد، کُل بدنم یخ بسته بود و انگار از خودش سرما پخش می‌کرد. دیگه قطرات بارون نبود که صورتم رو می‌شست؛ عرقِ سرد به جنگ پوستم دراومده بود.

مغزم خاموش بود و به دستم فرمان نمی‌داد که تماس کوروش رو بی‌پاسخ بذاره؛ از ترس این‌که این‌جا، تو تنهایی بمیرم، به قاتلم پناه بردم و قسمت سبز‌رنگ پاسخ رو لمس کردم.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت سی و هشتم»

-کدوم گوری هستی؟ کجایی لعنتی؟ چرا جواب نمی‌دی؟ می‌کشمت، راز، به علی می‌کشمت.

عربده‌ی کوروش از پشت گوشی به صدا دراومد؛ همون صدایی که تمام تنم رو به لرزه می‌انداخت. اما حالا حتی نا نداشتم در مقابل فریادها و تهدیدهاش، موبایل رو از گوشم فاصله بدم.

لب‌هام رو به سختی از هم باز کردم، اما صدام درنمی‌اومد. می‌خواستم بگم بیاد و کمکم کنه؛ نمی‌دونم بارون باعث شده بود مغزم احمق بشه یا من همیشه چوبِ حماقتم رو می‌خوردم.

-راز؟ کجایی؟

از ارتعاش صداش کم شده بود؛ انگار سکوت من اون عوضی رو هم ترسوند. چشمام رو بستم. سرم سنگین شده بود و انگار زمین زیر پام مدام بالا و پایین می‌رفت.

-نمی‌دونم…

انگار من رو مثل یوسف به چاه انداخته بودند؛ از تهِ چاه حرف می‌زدم. صدای کوروش دوباره توی گوشم پیچید:

-ببین کجایی، اسم کوچه، محله، کسی نیست ازش بپرسی؟

نگران نبود؛ تنها عصبانی بود و حرف‌هاش رو از لای دندونش می‌زد. نگاهم رو به خیابون خلوت دوختم؛ بارون هنوز بی‌وقفه می‌بارید.

دستم رو به دیوار گرفتم تا تعادلم رو حفظ کنم.

-آدرس بده، میام، بگو فقط کجایی؟

نمی‌دونم، بارون باعث استیصالم شد یا بی‌حالی باعث بود هذیون به لب بیارم:

-من رو… نمی‌کشی؟

برای خر کردنم، به‌آرومی نجوا کرد:

-نه عزیزم، فقط بگو کجایی؟

آبِ راه‌افتاده از دماغم رو بالا دادم و خندیدم.

-دروغ… می‌گی.

سرم گیج رفت؛ پلک‌هام رو محکم به هم فشردم. نباید سقوط می‌کردم؛ این‌جا وقتش نبود.

-دروغ نمی‌گم، عزیزم، فقط بگو کجایی!

روزی آرزو داشتم از دهنِ این مرد «عزیزم» بشنوم و الان شنیدن این حرف باعث چندشم می‌شد. مورمور شدن بدنم رو از زیر لباس حس می‌کردم.

دیده‌ی تارم رو چرخوندم تا بالاخره به تابلوی آبی‌رنگ رسیدم.

-کوچه… فیاضی.

کوروش چیزی گفت؛ می‌فهمیدم که داره چیزی به زبون میاره، اما از درکش عاجز بودم. دیگه نتونستم بشنوم.

گوشی از دستم سر خورد. آخرین چیزی که دیدم، نورِ محوی بود که از چراغ‌های خیابون روی آسفالت خیس افتاده بود.

بعد همه‌چیز سیاه شد.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

 

«پارت سی و نهم»

***
خودم رو تو آغوش گرفتم و به شعله‌های آبی و نارنجی‌رنگ بخاری خیره شدم. فریادها و نفرین‌ها رو از هال خونه می‌شنیدم؛ مگه چقدر فاصله بود که صدا به گوشم نرسه؟

-خدا لعنتش کنه؛ معلوم نیست کجا بوده این وقت شب، خدا خیرت بده پسرم.

شعله‌ها بیشتر از قبل سوختن، مثل من که امشب تو آتیش درونی خودم درحال جزغاله شدن بودم. آبِ دماغم رو بالا کشیدم و سرفه کردم؛ از جعبه‌ی دستمال کاغذی کنارم برگی دستمال برداشتم و جلوی فِس‌فِسی که سکوت اتاق رو درهم می‌شکست، گرفتم.

-خیر ببینی حاج‌خانم؛ خداروشکر سالمه، بقیه‌ش مهم نیست.

پوزخند با لبم بازی کرد، در نهایت لبم رو عمیق به شکل منحنی درآورد. مگه خود مادر مجوز نداده بود که امشب خونه نیام؟ این عربده‌ها و ضربه زدن به قفسه‌ی سینه‌اش برای چی بود؟

از حرصِ پنبه‌ی پشت دستم رو کندم و تو دستم فشردم. مغزم فرمان می‌داد که برم و حقیقت رو فریاد بزنم، بگم من از دست همین پسری که آرزوی خیر براش داری فراری شدم، اما ترسیدم. باز هم مثل یک بزدل، پتو رو بیشتر به خودم فشردم و خفه‌خون گرفتن رو پذیرفتم.

-چون تو بارون وسط خیابون افتاده بوده، امکان داره سرما بخوره، مراقبش باشین. من فردا کلاس دارم، با اجازتون رفع زحمت کنم.

فکم فشرده شد؛ نفرت زیر پوستم دوید و چشمام از فشاری که می‌خوردم سفت بسته شد. از این‌که شبیه آدم‌حسابی‌ها رفتار می‌کرد اوقم می‌گرفت؛ از خودم و لباس‌های تمیزی که بعد حمام به تن کرده بودم بیشتر!

همین که به هوش اومدم تو بیمارستان، زیر سرم بودم. به محض دیدن کوروش فریاد زدم و علم‌شنگه به پا کردم، ولی فایده‌ای نداشت، هیچ‌کس به حرفم گوش نداد، هیچ‌کس نپرسید دردت چیه، دختر! همه با ترحم براندازم کردن و بعد هرکی سراغ درد و بدبختی خودش رفت.

کوروش خواست باهام ارتباط بگیره، اما ان‌قدر جیغ زدم که پرستارها بیرونش کردند. تنها کسی که تونست وارد اتاق بشه پدر بود که من رو با ماشین خودش به خونه آورد. حاضر بودم سوارِ اون پیکان‌بار زواردررفته بشم تا با اون جانی به خونه برگردم!

-زن، کجا میری؟

مادر امان نداد حرف پدر رو هلاجی کنم؛ در اتاق با شتاب باز شد و شونه‌ام رو به بالا پروند.

-کدوم گوری بودی؟ چرا سر و شکلت اون‌جوری بود؟ ها؟ چه غلطی کردی؟

نگاهم رو باز هم به شعله دادم؛ دستم زیر پتو مشت شد و فکم منقبض.

-با توعم!

عربده‌اش دیوارهای نم‌نشسته‌ی اتاق رو به لرزش درآورد. پدر دیر رسید، مادر به سمتم دوید و سیلی‌ای محکم حواله‌ی صورتم کرد.

-دختره‌ی احمق، گفتم دیر بیا، نه دو صبح تو خیابون پیدات بشه، عوضی!

صورتم به راست کج شد و چشمام از حدقه بیرون زد؛ دستم رو روی پوستِ درحال ذوق‌ذوق کردن گذاشتم و با بهت به مادر نگاه انداختم. فکش از خشم می‌زد، موهای کوتاهش اسیرِ شالی قرمز‌رنگ بود، درست مثل چشما و صورتِ گُر گرفته‌اش.

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت چهلم»

بغضِ بی‌اجازه گلوم رو به اسارت گرفت؛ اما مادر انگار به جنون رسیده بود، شونه‌هام رو بین دستاش گرفت و من رو به عقب و جلو هل داد، پشتِ هم، بدون مکث!

-می‌دونی وقتی آقای میرزاد تورو آورد، چقدر من و پدرت سرافکنده شدیم؟ می‌دونی دخترت رو به چشم یک دختره‌ی خیابونی نگاه کنن یعنی چی؟ اگه به خانوادش بگه و پشیمون بشن چی؟ ها؟

آروم نمی‌گرفت؛ لرزش بدن من رو از دردی که می‌کشیدم نمی‌دید، پر و خالی شدن گودال داخل صورتم به چشمش نمی‌اومد، نمی‌فهمید که من دارم گوشت خودم رو می‌خورم و خاموشی رو انتخاب می‌کنم.

پدر سرش رو پایین انداخته بود و تکیه‌اش رو به چارچوب در، از پشتِ هیکل تپل مادر می‌دیدم، اون هیچ‌وقت در مقابل زنش قرار نمی‌گرفت، هیچ‌وقت!

-فکر کردی مردم چی می‌گن؟ فردا اگه بفهمن نصف‌شب تو خیابون بودی، کی جواب آبروی ما رو می‌ده؟

تمومِ زندگیشون بندِ آبرو بود؛ چادر سر کنیم، اگه نکنیم مردم چی می‌گن؟ نصف‌شب اگه در حال موت هم بودیم از خونه بیرون نزنیم که خدایی‌نکرده مردم و همسایه‌ها فکر بد دربارمون نکنن.

نمی‌تونستم جلوی لرزش چونه‌ام رو بگیرم؛ بدنم زیرِ دستای مادر انگار قلب شده بود و می‌لرزید.

-با کدوم حرومزاده‌ای بودی؟

و بالاخره کبریت آخر کشیده شد و انبار باروتی که زیرِ پوسته‌ی خشمگینم پنهون کرده بودم، ترکید. دیدم که پدر به سمت مادر اومد تا بهش بفهمونه چه حرفی به زبون آورده، اما دیگه دیر شده بود!

-بسه، بسه، برو بیرون، برو مغزتو بشور، برو و توبه کن، برو!

صدام شکست؛ اشک‌هایی که به سختی براشون سد ساخته بودم، سد رو شکستن و باریدن.

-من از دست… یه عوضی فرار کردم؛ اون کثافت منو… منو… بدنمو… دختر بودنمو…گرفت.

هق هق بهم مجال حرف زدن نداد؛ دستم رو روی صورتم گذاشتم و زجه زدم. چند ثانیه، شاید هم چند دقیقه طول کشید تا شونه‌هام خلاص شدن. صدای مادر رو با شوکی که می‌دونستم انعکاس حرفام بود شنیدم:

-منظورت… چیه؟

نتونستم ادامه بدم؛ از واکنششون می‌ترسیدم، خودم رو صدها بار بابت عصبانیت بیجام لعنت کردم! مادر من رو می‌کشت! اون من رو می‌کشت و چال می‌کرد تا کسی نفهمه چه بلایی سرم اومده. 

-چیکار کردی راز؟

پدر بود که مانند مادر حیرت‌زده حروف رو به هم وصل می‌کرد، چرا از فعل «کردی» استفاده می‌کرد؟ مگه من کاری کرده بودم؟ راز بدبخت و احمق که بی‌هوش بود! 

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت چهل و یکم»

دستم رو از روی صورت کنار زدم؛ جفت سوراخ‌های دماغم کیپ شده بود، مادر رو دیدم چهارزانو وسط اتاق نشسته بود و به گوشه‌ی اتاق خیره بود؛ انگار اگر به من نگاه می‌کرد، مجبور می‌شد چیزی رو باور کنه که تمام عمر از شنیدنش می‌ترسید.

-دروغه، بهونه‌ست!

لب‌هام لرزید. دلم می‌خواست فریاد بزنم، بگم من چرا باید همچین چیزی رو بسازم؟ چرا باید آینده‌ی خودم رو با همچین حرفی نابود کنم؟ اما صدام توی گلوم گیر کرده بود.

پدر یک قدم به سمتم برداشت؛ نگاهش بین من و مادر سرگردون بود.

-راز، حالت خوب نیست بابا، بخواب دخترم، هذیون می‌گی.

سرم رو بالا آوردم؛ رنگ چهره‌اش با رنگ دیوار فرق چندانی نداشت، مرور اتفاقات دیشب عذابم می‌داد، پتو رو کنار زدم، چهارزانو خودم رو روی زمین کشیدم و به سمت قامتِ پدر روانه کردم.

-من… من… کاری نکردم… به جون تو… به خدا.

قطرات اشک باز هم همراهم شدن و صورتم رو تر کردند، پاچه‌ی شلوار پدر رو به دست گرفتم، هیستریک کلمات رو پشتِ هم گذاشتم:

-اون… اون عوضی… اون کرد… من هوش نبودم، بابا. من نمی‌خواستم…

شرم به صورتم سیلی می‌زد، اما باید خودم رو سفید می‌کردم، حداقل برای پدرم! اون درک می‌کرد، اون حرفم رو می‌پذیرفت. اما مردی که از پایین نگاهم بهش بود، انگار حرفام رو نمی‌شنید! تنها با بهت، با بدن لرزونم زل زده بود.

مادر ناگهان برگشت و از گیسم گرفت و موهام رو با تموم قوا کشید.

-آی، سرم… آخ… بابا… وای خدا.

-چیکار کردی، آشغال؟ رفتی خودت رو عرضه کردی؟ برای همین دیر اومدی؟ خدایا بدبخت شدم، خدایا پنجاه سال برات بندگی کردم، روم سیاه شد.

به تقلا و جیغ افتادم، دستم رو روی دست مادر گذاشتم تا کمی از فشار سرم کم بشه؛ انگار داشت موهام رو از ریشه می‌کند.

-با کی؟ با کدوم آدمی؟

درد اتفاقات افتاده کم نبود؛ اما درد ثابت کردنش برای خانوادم بیشتر آزارم می‌داد. مادر طوری عربده می‌کشید انگار من این بلا رو سر اون عوضی آوردم!

-وای، اگه کوروش بفهمه، وای! باید بدمت به یک پیرمرد پنجاه ساله، وای!

موهام رو از چنگش درآوردم و فرار کردم، دویدم و پشت پدری که انگار تو باغ نبود پناه کردم.

مادر می‌چرخید و من می‌چرخیدم؛ ناخواسته وارد بازی‌ای شده بودیم که اگه هفت سال سن داشتم، قطعاً خنده‌هام گوشِ خونه رو کر می‌کرد. اما الان خون جلوی چشمای مادر رو گرفته بود، فقط می‌خواست سر به تن من نباشه.

-مامان… باید شکایت… کنیم… کارِ اون حروم‌لقمه‌ای که من رو… آورد خونه… مامان… گوش بده!

مادر از حرکت ایستاد؛ از صورتش می‌خوندم دیگه تحمل شوک جدید رو نداره، می‌دیدم که نمی‌خواد باور کنه پسری که از خدا براش خیر خواسته، چنین بلایی به سر آبروش آورده. اما کم نیاورد، دست به سینه شد و اخم‌هاش رو تو هم کشید و طوری جمله‌بندی کرد که انگار قراره برای یک پرتقالی که همسایه از باغمون کنده شکایت کنه.

-شکایت؟ مگه احمقم خودم با دستای خودم آبرومو ببرم؟

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت چهل‌ودوم»

از دویدن و حلقه زدن دور پدر دست کشیدم؛ حرفی که مادر با اکراه به زبون آورد، عرق روی پوستم را خشک کرد؛ گریه فراموش شد؛ ماتم برد. دهنم مثل ماهی باز و بسته می‌شد تا برای اکسیژن تقلا کنم، همون اکسیژنی که تا چند ساعت پیش قصد داشتم تا همیشه از خودم دریغش کنم.

-بسه، راز بیا درست تعریف کن چه اتفاقی افتاده؟

راز؟ رازی دیگه وجود نداشت! راز بعد از حرفایی که وارد گوشش شد، مرده بود! راز از دستبرد به تنش زنده بیرون اومد، اما از نادیده گرفتن بلایی که سرش اومده، قطعاً مُرده بود!

همون‌جا رو زانوهام سُر خوردم، چیکار می‌کردم؟ پاهام دیگه نمی‌تونست وزن بدنِ نحیفم را تحمل کنه.

پدر پشتم بود و من این‌بار پشتم رو خالی‌تر از تهی حس می‌کردم.

-باتوعم!

چرا نجوایِ پدر در حین آروم بودن، پر از خشونت بود؟ چرا مادر شبیه جلادها بالای سرم ایستاده بود تا حکمم صادر بشه و سرم رو از بیخ قطع کنه؟

-توضیح نمی‌خواد! دانشگاه رفته، فکر کردیم بزرگ شده، عاقل شده، خوب و بد رو تشخیص میده، ولی چی‌شد؟ رفت شد ابزار دم دستِ یک پسر بدبخت! اون مَرده، هرکاری کنه باز مَرده، این دختر نباید خودشو حفظ کنه؟

مادر عربده می‌زد و آب‌دهنش رویِ سرم می‌ریخت؛ پدر خاموشی رو انتخاب کرده بود. قلبم دیگه از ترس تند نمی‌زد، به کندی، خودش را به قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوبید، انگار اون هم رنگی از نفرت به خودش گرفته بود؛ انگار قلب هم فهمیده بود این دستای مشت‌شده و اشک حلقه‌زده تو چشمام دیگه از درد نیست، از نفرت به دو آدم اصلی زندگیمه!

-من زنگ می‌زنم به استاد میرزاد، بیاین تکلیفشون رو مشخص کنن تا آبرومون نریخته!

سرم رو پایین انداختم و با چشمای تار، با همون شلوار مشکی‌ای که خاک از سر و روش می‌چکید، خیره شدم. حالا می‌دونستم پدر هم با مادر چندان فرقی نداره! اون غیرتی که تو سن چهارده سالگیم مجبورم می‌کرد شالم رو جلو بکشم، مُرده بود!

اون شب آخرین شبی بود که آرزو کردم کاش پسر بودم؛ اگه پسر بودم، امروز برای این‌کارم تشویق می‌شدم؛ چون تو فرهنگ غلط این خاک و بوم همین موضوع رواج داشت. پسر می‌تونست! مَرد بود، نیاز داشت و دختر… آخ، اگه تو این بُعد جغرافیایی دختر باشی!

سیلی شاید نخوری، ولی شلاق گناهِ یک نَر بدنت رو عاجز می‌کنه؛ آره، این جنس افراد نر هستن و با مَرد فرسنگ‌ها فاصله دارند.

مادر درست می‌گه؛ نَرها هرکاری می‌تونن انجام بدن، چون نَر هستند.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت چهل‌وسوم»

از اون شب دیگه اشکی نریختم؛ دیگه مقاومتی هم نکردم، مادر نفرین‌هاش رو کرد و پدر فقط با سر پایین‌افتاده گوش داد.

قبلاً به یاد دارم رمانی خونده بودم که سرگذشت دخترک مثل من بود؛ یادمه مادرش چطور بغلش کرد و بهش گفت:

«چیزی نیست؛ قربونت برم، من و بابات هستیم، پدرش رو درمیاریم، بدبختش می‌کنیم.»

یادم میاد راوی داستان تعریف می‌کرد کمر پدرش خم شد؛ مادرش تارِ موی سفید لایِ انبوه موهاش پیدا شد.

اما برای من همه‌چیز متفاوت بود؛ من اون شب سیلی نخوردم، ولی بعد از اون تا سالیان سال سیلی خوردم و درد کشیدم، اون شب کسی زیر گوشم نزد، اما من اون شب زیر شلاق‌ها تا صبح لرزیدم. تا صبح فقط می‌لرزیدم و پتو رو بیشتر به خودم می‌فشردم. کسی چه می‌دونست وقتی اتاقت شبیه حموم داغ باشه، ولی بلرزی یعنی چی؟

چند ساعت تا صبح برام مثل چندین سال بود؛ صبحی که قطعاً در اون خبری از نشاط و تندرستی نبود! صبحی که پدر با سری پایین‌افتاده برای خانواده‌ی میرزاد زنگ زد و طلب کرد که جشن عقد رو جلو بندازن.

من تو کنج اتاق، به بخاری چسبیده بودم و تمومِ بدنم تبدیل به گوش شده بود. شنیدم که لحنش چه التماسی داشت و باز برای هزارمین بار تو مغزم تکرار کردم:

«واقعاً کوروش به من دست‌درازی کرد یا من به کوروش؟»

شاید من فرزند این خانواده نبودم که دلشون برام نمی‌سوخت؛ اگه پدر و مادر واقعیم بودن، این‌جوری خوش و خرم تو هال سفره پهن می‌کردند و صبحونه می‌خوردن؟

مادر من رو از غذا خوردن منع کرده بود، این رو از صدا نکردنم فهمیدم. به‌درک که اجازه‌ی خوردن نداشتم، کسی غذا می‌خورد که می‌خواست سالم و زنده بمونه. من نه نیاز به سلامت داشتم، نه زنده بودن!

-آقای میرزاد چی گفت؟

هر وقت مادر «آقای میرزاد» به زبون می‌آورد، منظورش پدرِ اون اشغال بود، وگرنه اون براش تنها «پسرم» بود و بس!

پدر هم مثل مادر با فریاد حرف می‌زد، انگار این تیکه گوشت نیمه‌جونی که این گوشه افتاده بود حتماً باید صداشون به گوشش می‌رسید.

-گفت حتماً با کوروش مشورت می‌کنن و خبر میدن.

لب‌های خشک‌شده‌ام به خنده باز شد؛ هیستریک خندیدم و سرم رو روی زانوهام گذاشتم. از اون خنده‌ها که از گریه غم‌انگیزتر بود.

اون‌ها حتی به پدرِ کوروش هم از خبط پسرشون رو نگفتن، تنها شادیشون از این بود که خانواده‌ی میرزاد من رو بپذیرن! فکر به این‌ها بدنم رو به بازی می‌گرفت، به دندون‌هام اجازه می‌داد پوست لبم رو بکنند و برای پاهام مجوز صادر می‌کرد که شروع به لرزیدن کنند.

نعشم هم زن اون مرد نمی‌شد، حتی اگه واقعاً من دختر این خانواده نبودم!

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت چهل‌وچهارم»

اون روز هیچ‌کس به دیدنم نیومد؛ من تو تب خودم سوختم و دم نزدم. بدنم ان‌قدر به تحلیل رفته بود که سرم دیشب هم نتونست من رو سرپا نگه داره.

حتی از ساعت هم اطلاعی نداشتم؛ نمی‌دونستم روز گذشته و جاش رو به شب داده یا هنوز اون روز نحس مقتدر ایستاده و به من ریشخند می‌زنه. تنها همدمم گوشت اضافه‌ی کنار ناخنم بود که به بازیش گرفته بودم.

از این سکوت نسبی خونه ناراحت به نظر نمی‌اومدم؛ از خدام بود دیگه فریاد و عربده نشنوم، از خدام بود ریخت مرد و زنی که پدر و مادرم هستن رو نبینم.

اما اون‌ها ولم نکردن، در ناگهانی باز شد و منی که تازه روی زمین داغ اتاق به خواب رفته بودم رو از جا پروند.

-فردا صبح قراره برین محضر، پاشو با هم بریم پیشِ فاطمه خانم صورتت رو بند بندازه و مرتب کنه!

این‌که به دیوار نگاه می‌کرد و من رو مخاطب قرار می‌داد، در برابر مفهوم حرفش چندان اهمیتی نداشت. لرزیدم، کُل اتاق کوره‌ی آتیش بود و من تو این جهنم می‌لرزیدم.

-من… زن اون نمی‌شم.

خودم هم از شنیدن صدام تعجب کردم؛ خش‌دار و خشن بود، انگار یکی از رگ‌هاش رو پاره کرده باشن. اما مادر هیچ حسی به صدای ترسیده‌ام نداشت، فقط برای یک لحظه به من نیم‌نگاهی انداخت و بعد اخماش رو تو هم کشید.

-تو غلط می‌کنی، مگه دست توعه؟ اون همین الان هم شوهرته! فقط محرم می‌شین، خدا هم ان‌شاءالله مارو می‌بخشه.

فکم لرزید؛ گلوم رو صاف کردم، باید حرف می‌زدم وگرنه غمباد می‌گرفتم.

-چطور اون شبی که از گوشیم بهت پیام اومد پیش کوروشم، برات بخشش خدا مهم نبود، الان مهم شد؟

باز حرفِ منطقی تو کتش نرفت و فریاد رو انتخاب کرد، فریادی که پلکم رو روی هم فشار داد.

-من به اون پسر اعتماد داشتم، چون قرار بود شوهرت بشه، چه می‌دونستم تو ان‌قدر راحت بند و به آب می‌دی! این مسخره‌بازی‌ها رو تموم کن راز! مثل بچه آدم آماده شو.

سرم رو هیستریک‌وار به چپ و راست تکون دادم و جفت دستام رو روی گوشم گذاشتم.

-نمی‌خوام… نمی‌خوام! من نمی‌تونم… من نمی‌خوام… من از این خونه میرم. ولی زن اون… نمی‌شم!

مادر به سمتم دوید؛ دیوونه شد! نبود پدر اون رو شیر کرد تا این جسم نیمه‌جونی که نایِ تکون خوردن هم نداره رو زیر مشت و لگد بگیره. آخ، کاش می‌تونستم اون لحظه رو از ذهنم پاک کنم!

چیزهایی که هرگز باور نمی‌کنم برای من اتفاق افتاده باشن، این‌که دستم رو غیرارادی جلوی صورتم بگیرم و پای مادر تو قسمت به قسمت هیکل سست‌شده‌ام فرود بیاد.

-تو بیجا کردی، تو غلط اضافه خوردی؛ دختره‌ی عوضیِ چموش، آدمت می‌کنم.

و آدمم کرد! ان‌قدر کتک خوردم که دیگه نایی برای مخالفت نداشتم، حتی وقتی من رو برهنه کرد و لباس‌های بیرونی به تنم کرد تا من رو به پیش فاطمه خانم ببره و بندم بندازه.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت چهل‌وپنجم»

مادر با چادر مشکی جلوی من به سرعت قدم برمی‌داشت و گه‌گاهی به خانم‌های محل که اون رو با لبخند و من رو با سوءظن نگاه می‌کردن، سلام و علیک می‌کرد. قدم برداشتن برام سخت بود، قفسه‌ی سینه‌ام از شدت ضربات درد می‌کرد، مطمئن بودم پاهام کبود شده بود؛ پلک چپم هی می‌پرید و تیک عصبی‌ای که نصیبم شده بود رو به نمایش می‌ذاشت.

بالاخره به سالن فاطمه خانم رسیدیم؛ مادر گوشه‌ی چادرش رو به دهن گرفت و «یاالله»کنان پرده‌ی سبز رو کنار زد و وارد آرایشگاه شد.

فاطمه خانم، زنی میانسال که مشغول رنگ کردن مویِ خانمی بود، با دیدن مادر لبش کج شد و شروع به تعارف‌های مسخره کرد:

-سلام حاج خانم، خوش اومدین، بفرمایید بشینین.

مادر جوابش رو با متانتی که من هیچ‌وقت تو خونه ازش ندیدم داد و سرش رو کج کرد:

-سلام فاطمه جان، بچه‌ها خوبن؟ خیلی طول می‌کشه کارت؟

-نه، رنگش تا بگیره، اصلاح دخترت رو انجام می‌دم.

فاطمه این‌بار سرش رو به سمت من گرفت که لبخند رو لبش خشک شد؛ شوت رنگ رو داخل کاسه انداخت و چنگی مصلحتی به صورتش زد.

-خدا مرگم بده، چرا رنگ نداری به صورت دختر؟

حتی کوچک‌ترین تغییر در میمیک صورتم به وجود نیومد، فقط «سلام»ای زیرلبی نثارش کردم و روی یکی از صندلی‌های فلزی دورتادور سالن نشستم.

از گوشه‌ی چشم می‌دیدم مادر بابت رفتار غیراجتماعیم چشم‌غره بارم می‌کنه، اما این‌جا که نمی‌تونست زورش رو به رخ بدنِ خشک‌شده‌ام بکشه، می‌تونست؟

-هیچی خواهر، عذر ماهانه‌اش شروع شده، هر وقت این‌جوری می‌شه، همه رو متوجه می‌کنه و آبرو برای آدم نمی‌ذاره.

فاطمه‌خانم که خیالش راحت شد اتفاق دراماتیکی در کار نیست، دوباره شوت رو به دست گرفت و رنگ کردن موهای اون بنده‌خدا رو از سر گرفت.

-پریودی که تابو نیست مریم جان، خلقت خداست دیگه.

دوست داشتم بلند شم و لب فاطمه‌خانم رو بابت این حرف ببوسم؛ مگه پریود شدن هم ربطی به آبرو داشت؟

مادر چادر رو از سرش برداشت و حجابش رو درست کرد؛ گوشه‌ی لبش رو گزید و با فاصله از من نشست.

-چی بگم خواهر، نسل جوون هرچی که می‌بینن به شرم و حیا ربط داره و می‌گن تابو نیست و فلان…

فاطمه‌خانم کلاهیِ نایلونی رو سر زن گذاشت و به سمت روشویی برای شستن دستش رفت.

-چمیدونم والا.

مادر هم دیگه حرفی نزد، ولی می‌دیدم که اخمش رو محکم کرده و به هیچ چیز اجازه نمی‌ده صورتش رو بشاش کنه.

-راز عزیزم، بشین رو صندلی، بند داری یا وکس؟

مادر به جای من حرف زد؛ انگار نمی‌خواست اون صدایِ خشک رو نشونِ فاطمه بده.

-بند، فاطمه جان، وکس صورتش رو قرمز می‌کنه.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت چهل‌وششم»

روی صندلی نشستم و به آینه‌ی روبه‌روم خیره شدم. برای چند لحظه خودم رو نشناختم. زیر چشم‌هام گود افتاده بود، صورتم رنگ نداشت و لب‌هام اون‌قدر بی‌رنگ شده بودن که انگار مدت‌ها بود خون توی رگ‌هام جریان نداشت.

موهام به‌هم ریخته بود و صورتم ورم داشت. چشم چپم هنوز گاهی می‌پرید و هر بار که پلک می‌زدم، درد خفیفی توی صورتم می‌پیچید.

این من بودم؟

چند روز پیش هم همین آدم جلوی آینه می‌ایستاد، موهاش رو مرتب می‌کرد و به این فکر می‌کرد که فردا چی بپوشه. حالا حتی نگاه کردن به صورتم هم برام سخت بود.

فاطمه خانم صندلی رو جلو کشید و نخ بند انداختن رو بین انگشت‌هاش آماده کرد.

-سرت رو یه کم بالا بگیر، عزیزم.

بی‌حرف سرم رو بالا گرفتم. اولین بار که نخ به پوستم کشیده شد، ناخودآگاه صورتم جمع شد. سوزش داشت، ولی اون‌قدر درد کشیده بودم که این یکی دیگه چیزی نبود.

فاطمه خانم هر بار که نخ رو می‌کشید، با دقت به صورتم نگاه می‌کرد.

-آروم باش دختر جان، تموم می‌شه.

دلم می‌خواست بهش بگم کاش همه‌چیز به همین راحتی تموم می‌شد.

کاش دردها هم مثل موهای اضافه‌ی صورتم بودن؛ با چند بار کشیدن نخ می‌شد از شرشون خلاص شد. چشم‌هام رو بستم و اجازه دادم کارش رو انجام بده.

مادر اون طرف سالن نشسته بود و از توی آینه نگاهم می‌کرد. نگاه به چهره‌اش هم برام سخت بود؛ راست می‌گفتم، رفتار آدم‌ها قشنگی چهرشون رو می‌دزده، دیگه صورت سفید و موهای بور مادر به چشمم زیبا نبود، من الان از اون چشم‌های مشکی نفرت داشتم.

فاطمه خانم دوباره رشته‌ی افکارم رو پاره کرد؛ صورتم رو به چپ و راست تکون داد و زیرلب گفت:

-ابروهات رو هم مرتب کنم؟

قبل از اینکه جوابی بدم، مادر ادامه‌ی رشته‌کلام فاطمه رو به دست گرفت:

-آره فاطمه جان، همه‌جاش رو مرتب کن. فردا عقدشه.

فاطمه از من فاصله گرفت و اول متعجب به مادر نگاه کرد و بعد رفته‌رفته با لبخند به سمت من برگشت.

-مبارک باشه، سفیدبخت بشه، چقدر یهویی!

پلک مادر پرید؛ از توی آینه دیدم به شلوار پارچه‌اش چنگ انداخت، لبخندی مضطرب مهمون لبش کرد و سرش رو پایین انداخت، لابد نمی‌خواست چشم‌هاش، دروغش رو فریاد بزنه:

-خواستگارش پاشه در رو کنده بود، ماهم گفتیم نذاریم دو تا جوون، خدایی نکرده، به گناه بیفتن، زودتر کارشون رو یک‌سره کردیم.

و تنها کاری که یک‌سره شد، کار من بود. اون‌ها کار من رو تموم کرده بودن و حالا براش کِل می‌کشیدن.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت چهل‌وهفتم»

وقتی از سالن فاطمه خانم برگشتیم، هوا تاریک شده بود. تمام مسیر رو ساکت اومدم، حتی مادر هم چیزی نگفت. فقط صدای قدم‌هامون توی کوچه می‌پیچید و من به این فکر می‌کردم که فردا قراره چه اتفاقی بیفته.

صورتم از فشار نخ ذوق‌ذوق می‌کرد و این‌بار تو درد کشیدن با کل بدنم هم‌سو شد، تا خونه راهی نبود، ولی من اون‌قدر آروم قدم برمی‌داشتم که حوصله‌ی مادر رو هم سر بردم.

به محض ورود به خونه، اولین چیزی که به چشمم اومد مردی بود که جلوی حمومِ قدیمی خونه مشغول حوله‌پیچ کردن خودش بود. مادر چادر از سر کند و خیلی عادی با پدر سخن گفت:

-سلام، کِی اومدی؟

پدر نیم‌نگاهی به من انداخت و بی‌تفاوت به چهره‌ی مادر خیره شد.

-ده دقیقه می‌شه، کجا بودین؟

و بعد با سر به صورتِ سرخ من اشاره کرد، مادر رد نگاهش رو گرفت و چادر رو روی آویز کنار در به دار آویخت.

-هیچی، آرایشگاه بودیم، فاطمه خانم یک دستی به صورت تازه‌عروس بکشه.

واژه‌ی «تازه‌عروس» تنم رو به رعشه انداخت؛ به آخرین ریسمونی که برام مونده بود چنگ زدم، با این‌که از بغض کلمات رو راحت نمی‌تونم به زبون بیارم، تموم التماسم رو تو کلامم ریختم و به پدر هدیه کردم:

-بابا؟ می‌شه به حرفم گوش بدی؟

گوشش لرزید؛ دیدم که با همه‌ی وجود گوشش با منه، اما برعکس تصورم، راهش رو کج کرد و به سمت اتاق خواب مشترکش با مادر رفت.

ترس این بار بهم قدرت داد؛ ترس از این‌که زنِ اون جانی بشم به سمت پدر هُلم داد، لنگان‌لنگان سر راهش قرار گرفتم و به سر پایین‌افتاده‌اش زل زدم.

-بابا… مگه من دخترت نیستم؟ بابا اون… اون مرد… اون نامرد… من رو می‌کشه بابا… تو رو خدا یک چیزی بگو… من نمی‌خوام… من… من…

من رو کنار زد؛ اما من به واسطه‌ی ستون خونه دوباره به سمتش هجوم بردم و کنارش زانو زدم.

-بابا…

اشک‌ها انگار فقط پنهان شده بودن، دوباره داخل چشمام جوشیدن و شروع به رقصیدن روی صورتم کردن.

-من می‌میرم بابا… به جون تو می‌میرم… من نمی‌تونستم حتی اسمش رو بیارم… بابا، تو مگه… مگه نگفتی مردها غیرت دارن؟… مگه نگفتی… هیچ مردی… طاقت نداره ناموسش آزار ببینه؟

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت چهل و هشتم»

سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد.

-تو رو خدا… یه کاری کن.

به هق‌هق افتادم؛ همون‌جا رو پام کوبیدم و زار زدم. پدر فقط چند ثانیه نگاهم کرد. «آه»ای از بین لبش خارج شد؛ کنارم رو زانوهاش نشست و تَرِه‌ای از موهای شلخته‌ام رو پشت گوشم انداخت.

-از دیشب فکر کردم چه راهی هست، ولی به هیچ نتیجه نرسیدم؛ امروز به دیدن پدر کوروش رفتم، خانواده‌ی محترمی داره، تو چرا این‌قدر سخت گرفتی؟ به هرحال اون قرار بود شوهرت شه، فکر کن جلو افتاده، بابا.

همین‌قدر راحت فکر می‌کرد؟ چرا هربار از حرف‌هایی که می‌شنیدم شوکه می‌شدم؟ چرا من از این کابوس‌ نحس بیدار بشو نبودم؟

پدر چند ضربه به شونه‌ام زد و از کنارم گذشت؛ شبیه کسی که کودکی رو دیده که تو پارک زمین خورده و بعدش وعده داده به هرحال تو زمین می‌خوردی، تو زندگی خوبه که از الان زمین خوردی.

پدر رفت و من موندم با خونه‌ای که وسایلش دور سرم می‌چرخید؛ حتی فرش و تلویزیون قدیمی خونه بهم دهن‌کجی می‌کردن.

من امشب پدرم رو هم از دست داده بودم؛ این مردی که من دیدم با اون پدری که تو بچگی فکر می‌کردم همه‌ی پناهِ منه فرق می‌کرد. این مرد از جنس مادر بود؛ از جنس خیلی از هم‌جنس‌هاش که آبرو رو فدای خانواده‌شون می‌کنن.

مادر به سمتم اومد؛ با کراهت شونه‌ام رو گرفت و من رو از زمین بلند کرد.

-این‌قدر گریه نکن، انگار قراره با اذان صبح اعدامش کنن، اون‌موقع که این غلط رو کردی باید فکر این‌جاهاش بودی.

نمک روی زخم پاشیدن رو من حالا می‌تونستم ترجمه کنم؛ حالا من می‌فهمیدم که من هیچ چیزی تو زندگیم ندارم که بتونم بهش تکیه کنم، تنها چیزی که پشتم رو خالی نمی‌کرد دیوار اتاقم بود. پس بهش پناه بُردم و خودم رو تو اتاق حبس کردم.

برای یک لحظه به سرم زد گازِ بخاری رو باز بذارم و همه‌چیز رو تموم کنم؛ چند بار به سمت بخاری رفتم و راهِ رفته رو برگشتم. نمی‌دونستم چه چیزی در من اجازه نمی‌داد از این زندگی نحس دل بکنم.

چه نخی من رو به زندگی وصل می‌کرد که خودم هم از وجودش بی‌اطلاع بودم؟

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...