رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

#part49

با سرعت از ماشین پیاده شدیم و حتی منتظر بادیگاردها هم نموندیم.

به سرعت به سمت ورودی بیمارستان رفتیم

درکشویی بیمارستان خودبه خود باز شد و هوای گرم داخل بیمارستان به سمت صورت‌هامون هجوم اورد.

به سمت اسانسور رفتیم دکمه طبقه مراقبت‌های ویژه رو فشردیم.

با رسیدن آسانسور پیاده شدیم و به سمت ایستگاه پرستاری رفتیم.

پرستاری که اونجا بود با خشرویی گفت:

- سلام جناب و بانو دیبا اینجا چیکار میکنید مشکلی پیش اومده؟

منو ارکا همزمان متعجب به هم نگاه کردیم و من سریع به حرف اومدم:

- دیشب باما از بیمارستان تماس گرفتن و ما متوجه نشدیم که چی شده خانواده‌هم پاسخگو نیستن..

پرستار حرف من رو قطع کرد گفت:

- بله دیشب باهاتون تماس گرفتن تا بگن تیدا خانم به هوش اومدن منتها تلفن شما انتن دهی درستی نداشت.

این رو که گفت لبخند مهمون صورت من و ارکا شد نفس‌مون رو که تا اون موقع حبس شده بود با خوش حالی بیرون فرستادیم.

پرستار دوباره گفت:

- اگر که میخواید ببینیدشون بفرمایید داخل بخش مخصوص دیباها فقط هوشیاری کاملی نداره و سعی کنید زیاد با صحبت اذیت نکنیدش.

سری تکون دادیم و تشکری کردیم و به سمت اسانسور پرواز کردیم.

ارکا دکمه طبقه خودمون رو فشرد.

دستم‌رو چندباری روی شونه‌اش کوبیدم و گفتم:

- مبارک باشه اقا شیرینی ما فراموش نشه.

لبخندش عمیق تر شد و گفت:

- حتما

اسانسور ایستاد باهم پیاده شدیم.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 51
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

«به نام خداوند بخشنده مهربان » نام رمان: کاترینا  نویسنده: مهریسان | کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر: عاشقانه، مافیایی خلاصه:نوه‌یِ پسری خاندان دیبا که ناز پرورده بوده. با اتفاقاتی

#part1 صفحه لپتاپ بازِ جلوم رو محکم بستم و از شدت عصبانیت استکانِ روی میز کنار مبل رو چنگ زدم و به سمت دیوار شیشه ای روبه روم پرت کردم. دوباره کارها به هم پیچیده بود . بازهم باید خودم م

#part2 از همون اول چشمم به پدر بزرگ افتاد که با غرور همیشگیش روی صندلی سلطنتی مخمل آبی تیره اش نشسته و دست‌هاش رو روی دسته‌های صندلیش قرار داده بود. برقِ انگشترِعقیق بزرگ مشکیش که همیشه توی

#part50

دکتر محبی دکتر میانسال و خبره بیمارستان‌مون نگاهی به چهره ما انداخت، وقتی اضطراب و استرس آرکا و چهره بغضی فخری بانو و چهره جمع شده و بغضی عمه رو دید، رو به منو آرکا سری تکون داد با تاکید اینکه تنها بیاید کلمه دنبالم بیاید رو زمزمه کرد و جلوتر حرکت کرد.

نگاهی کوتاه به فخری بانو انداختم و دستش رو اروم فشردم و از کنارش گذشتم.

همراه آرکا پشت سر دکتر محبی از بین افرادی که هرکدوم درحال انجام کاری بودن گذشتیم. بعضی ها نشسته بودن، بعضی ها ایستاده بودن و بعضی‌ها با استرس طول و عرض سالن رو طی میکردند.

بعد از طی کردن یک راه، نسبتا طولانی و گذر زمان بالاخره به در بزرگ و سفید .رنگ اتاق دکتر رسیدیم

دکتر محبی به سمت میزش رفت و مارو دعوت به نشستن روی صندلی‌های جلوی میزش کرد.

بعد از نشستن دکتر من و آرکا هم نشستیم و منتظر به دهان دکتر زل زدیم.

بالاخره دکتر با لحن آرام ودلسوز اما قاطع همونطور کم به من و آرکا نگاه میکرد و شروع کرد به توضیح دادن:

- خب... وضعیت تیدا واقعاً خاص و پیچیده است. پنج سال پیش، وقتی دکتر از خونه به اینجا انتقالشون داد، وضعیتشون خیلی وخیم بود. علت اصلیِ فرو رفتن ایشون به کما، یک آسیب مغزی جدی بود که در اثر برخورد گلوله رخ داد.

از روی صندلی بلند شد و دست‌هاش رو دو طرف میز ستون کرد و وزنش رو به جلو انداخته بود و گفت:

- خب بزارید بررسی کنیم و توضیح بدم که گلوله چطوری آسیب مغزی ایجاد کرده.

و بعد به سمت تخته دیجیتال متصل به دیوار رفت و دوباره به همراه نشون دادن چیزهایی رو تخته توضیح داد:

- گلوله دقیقاً به قسمت کناری سر ایشون یعنی این قسمت(با قلم داخل دستش که مخصوص تخته دیجیتال بود نشون داد) برخورد کرده بود.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...