مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 6 مرداد مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) «به نام آفریدگار جهان» نام رمان: خسته؛ رقیب ژنرال ژانر: عاشقانه، طنز، پلیسی خلاصه: این رمان، روایتِ همزمانِ سه فاجعهی زندگی امیرعلی است: خوابگاهِ آشفته، ترهبارِ خونین، و عشقی که از پرندهای شروع شد که از او متنفر بود. امیرعلی، نابغهای تنبل است؛ که اعتقادش به قانون جذب نه تنها او را از اتفاقات مهلک نجات نداد، بلکه در دردسرهای بزرگی انداخت که هرگز حتی به آنها فکر نکرده بود. مقدمه: هستند کسانی که خود در پی عشق میروند؛ و هستند کسانی که عشق، ناگهان در مسیرشان سبز میشود. من دومی بودم! بیآنکه بخواهم، بیآنکه انتظارش را داشته باشم، بیآنکه حتی تصورش کنم. من همانی بودم که میگفتم: «عشق به درد نمیخورد». حالا همانم که میگوید: «خدا کند این عشق، به درد بخورد». «شرکت کنندهی مسابقه رمان نویسی» ویرایش شده 21 مرداد توسط سایان 5 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,709 ارسال شده در 6 مرداد مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 6 مرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) پارت۱ عنکبوتهای ریز و درشت سمتم حملهور شدن. از ترس خیس عرق بودم و تمام لرزش داشت. عنکبوتهای ریز و کوچولو، روی تنم بالا رفتن تا به سرم برسن و عنکبوتهای بزرگ، انگار میخواستن دست و پاهام رو بگیرن تا نتونم تکون بخورم. هرچی پسشون زدم، لگد زدم و عقبتر رفتم، فایدهای نداشت و بیشتر بالا اومدن. حتی قدرتی برای فریاد زدن نداشتم. کاملا حرکت دست و پاهای زبر و چندششون رو روی تنم حس کردم. حفظ خونسردی بی فایده بود؛ هرچی فکر کردم که الان تموم میشن، برعکسش اتفاق افتاد! امیدوار بودم که حداقل قانون جذب به کمکم بیاد؛ ولی برعکس شد و اونا از همه جهت به سمتم اومدن. کلافه از بیثمر بودن این قانون جذب مسخره، دور خودم چرخیدم و با همون صدایی که در نیومد، داد زدم و تلاش کردم که عنکبوتهارو از بدنم دور کنم. چند قدم عقب رفتم که یکی از عنکبوتهای تقریباً بزرگ، از پشت به پاهام برخورد کرد. همین، باعث از دست دادن تعادلم شد و محکم به پشت روی زمین افتادم. همین، فرصتی شد که راحت تمام تنم رو بگیرن و من نتونم تکون بخورم. آخرین سلاحم، داد و فریاد بود. دهنم رو باز کردم و داد زدم؛ ولی هیچ صدایی از حنجرهام خارج نشد. بیشتر شبیه یک فریادِ زمزمهگونه بود. با حس حرکت عنکبوتها روی گردنم، دهنم رو بستم تا توی دهنم نرن. به بدنم که طاق باز روی زمین افتاده بود نگاه کردم. عنکبوتها تمام تنم رو پوشونده بودن؛ حتی نمیتونستم داد بزنم. همون موقع، دیدم که از پایین پاهام، شاه عنکبوتها به سمتم اومد. چشمهام گرد شد و وحشت بیاندازهای وجودم رو گرفت. اینبار بدون ترس از اینکه چیزی توی تهنم بره، فقط برای نحات جونم، دهنم رو تا انتها باز کردم و بلند داد زدم؛ ولی باز هم بیصدا! سعی کردم تکون بخورم؛ ولی بیفایده بود و هر لحظه اون عنکبوت بزرگ، که اندازهی دیگِ مسجد محل بود، روی تنم بالا اومد. انقدر دهنم رو باز کرده و بیصدا عربده زده بودم که حس کردم فکم درحال پاره شدنه. عنکبوت بالا و بالاتر اومد، تا دقیقا زیر گردنم رسید. چشمهای زیاد و بزرگش جلوی دیدم بودن. از ترس، اگه لال میشدم که طبیعی بود. لال نشده بودم هم، قطع به یقین خودم رو خیس کرده بودم! دوتا بازوی جلویی عنکبوت تکون خوردن و سمت صورتم اومدن. اشهدم رو توی دلم خوندم و چشمام رو محکم روی هم فشار دادم. توی دلم آرزو کردم مرگ بدون دردی رو تجربه کنم که یکهو، صدای آشنایی پیچید که اسمم رو صدا میزد. - امیرعلی! چشمهام رو متعجب باز کردم و به عنکبوتی که مثل چالش مانکن، بالای سرم وایستاده بود نگاه کردم. کمی پلک زدم که اینبار صدای آشنا، از خود عنکبوت در اومد. - امیرعلی بیدار شو! مبهوت و شوکه، بی حرکت فقط پلک زدم و به این فکر کردم که یک عنکبوت اسم منو از کجا بلده؟ اصلا چرا یه عنکبوت باید حرف میزد؟ اینا به کنار؛ چرا صداش انقدر شبیه صدای پسرعموم بود؟ یک دفعه عنکبوت با بازوی پر از پرز و بزرگش، سیلی محکمی به گونهی سمت راستم زد و بلند فریاد کشید. - امیر وَخی بِت میگم! با چرخیدن سرم و لحظهای سیاه شدن همهجا، حس کردم زیرم خالی شد و از بلندی به پایین افتادم. این حس همانا، ضربهای که دردش رو توی خواب هم حس کردم همانا، و درجا نشستن و داد زدنم همانا! - عنکبوت! ویرایش شده 6 مرداد توسط سایان 2 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 6 مرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد پارت۲ سرم محکم به زیرِ تخت طبقهی بالایی خورد و همزمان آخ پر دردم از دهنم بیرون اومد. دست روی سر دردناکم گذاشتم و چشم بستم. جالب اینجا بود، گونهی سمت راستم هم درد داشت. با دست دیگم، اون نقطه رو هم پوشوندم و بالاخره چشم باز کردم. نور توی اتاق یکم اذیتم کرد. یک چشمم رو بسته و با چشم نیمه بازم، اطراف رو نگاه کردم. اتاق، مثل همیشه شلوغ بود و سروصدای بچهها پرش کرده بود. با فکر به اینکه تمام اون عنکبوتهای زشت و سیاه و چندش یه کابوس بودن، نفسم رو راحت بیرون فرستادم. ضربان قلبم، هنوز بالا بود و محکم به قفسهی سینهام خورد. عنکبوت، یکی از بزرگترین ترسهای من بود! هرچند که من با تموم موجودات زنده به جز انسانها مشکل داشتم؛ ولی عنکبوت هیچوقت چیزی نبود که بتونم باهاش کنار بیام. خوشحال بودم که دیدن اونهمه موجود زشت فقط یه کابوس بود و خبری از عنکبوتی به بزرگی دیگِ مسجد و سخنگو، نیست. باز هم همون صدای آشنا پیچید. با همون حالت، کامل به عقب چرخیدم تا منبعش رو پیدا کنم؛ و بله! پیدا کردم. - امیر وَخی عامو؛ کلاس دیر میشه. امیرعلی بود؛ پسرعموی همیشه همراهم. بالشتم رو از زیر پاش روی تخت انداخت و از ابتدای تخت، به انتها و جایی که بچهها نشسته بودن رفت. - بُدو! دستام رو برداشتم و حالا میتونستم یکم چشمام رو باز تر کنم. هرچند هنوز ناواضح و تار میدیدم؛ ولی یکم به نور شدید اتاق عادت کرده بودم و سفرهی صبحانه رو خوب تشخیص دادم! معدهام اظهار وجود کرد و برای اینکه به جای غذا، من رو نخوره تصمیم گرفتم تکونی به خودم بدم. تنم رو از تخت پایین کشیدم و رو زمین نشستم. درهمون حال نشسته، خودم رو به سمت سفره کشیدم و کنار اسماعیل و امیرعلی، قرار گرفتم. اسماعیل، درحالی که یک لپش بخاطر لقمهی بزرگ تو دهنش باد کرده بود، با خنده نگاهم کرد و کنار گوشم تقریباً داد زد. - به! صُب بخیر کاکو! ساعتِ خواب؟ از صدای بلندش، چشمام رو بستم و یکم به سمت مخالفش سرم رو کج کردم. حالِ جواب دادن بهش رو نداشتم؛ وگرنه فیزیکی جوابش رو ازم میگرفت! به ثانیه نکشید که حرف اسماعیل تموم شد، امیرعلی از اونطرفم با صدای بلندتری گفت: - بیا بخور امیرعلی؛ مِث ای صوبونِو پیدا نمیشه. همون حرکت قبلی رو اینبار بر خلاف جهت انجام دادم. یک صدای دیگهای اومد که گفت: - داداش حداقل دستا روته میشستی. این لهجهی اصفهانی قطعا متعلق به حسین بود. چشم راستمو باز کردم و به جماعتِ دور سفره نگاه کردم. از هر کله یه صدا در اومد و واقعا حال جواب دادن به تک تکشون رو نداشتم. بیخیالِ جواب دادن بهشون، با همون چشمهای نیمه باز مشغول صبحانه خوردن شدم. 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 7 مرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد پارت۳ لقمهی بزرگ و مفصلی، که شامل همهی موارد روی سفره شد، برای خودم گرفتم و یکجا توی دهنم کردم. انقدر بزرگ بود که مجبور شدم با پنج انگشت، فشارش بدم؛ حتی از دو انگشت دست دیگهام هم کمک گرفتم. در همون حال تقلا میکردم که نگاهم با محمد، که دقیقا از زیر روفرشی جورابش رو برمیداشت، گره خورد. تکخندهای کرد و گفت: - باز خواب عنکبوت دیده بودی؟ همونطور دست به دهن، با تکون دادن سرم حرفش رو تایید کردم. تاییدم باعث شد بیشتر بخنده و اینبار خندش به نیت مسخره کردن بود! اخم کردم و با همون ژست، شروع کردم حرف زدن. هرچند بیشتر یه سری صداهای نامفهوم در آوردم؛ ولی خودم خوب میدونستم داشتم چی میگفتم. «مردک آشغال بورو عمتو مسخره بُکو!» محمد بازهم خندید و با برداشتن جورابش، سمت تختش رفت. با همون اخم، مسیر رفتنش رو دنبال کردم و با فشاری بیشتر، لقمه رو وارد دهنم کردم. وقتی دیدم محمد چیزی به روی خودش نیاورد، منم بیخیالش شدم و درحالی که سعی کردم فکم رو تکون بدم، با چشمهای خمارم بچههارو نگاه کردم. همه صبحانهشون رو خورده و لباس پوشیده بودن، و انگار تنها کسی که خواب مونده بود، من بودم. البته که نه برای اونها چیز جدیدی بود، نه من اهمیت میدادم. محمد، جلوی آینه به خودش رسیدگی کرد. علی وقتی شلوار کوردیاش رو درآورد یادش افتاد که باید دنبالش جینش بگرده؛ پس به دنبال شلوارش، کمد رو به هم ریخت. حسین سر به زیر، از اتاق خارج شد. امیرعلی، مثل یک بچه دبستانی خوب و مرتب، جزوههاش رو توی کیفش گذاشت. اسماعیل هم با پوشیدن هر تیکه از لباسش، میاومد و ناخنکی به مربا و ماست میزد و میرفت. لقمه رو درحالی که همهی فکم رو به جلو اومده بود، جویدم. موقع قورت دادنش حس جر خوردن مسیر حلق تا معدم رو حس کردم. بلافاصله بعد از قورت دادن لقمه، نفس راحتی کشیدم. همون لحظه، علی خیلی یهویی سرش رو از کمد فلزی بیرون آورد و بلند گفت: - امیرعلی! همزمان با امیرعلی، گفتم: - ها؟! ولی من خیلی بیحال و کشدار گفتم؛ امیرعلی خیلی محکم. از بدی هماسم بودنم با پسرعموم میتونستم به همین مورد اشاره کنم! علی چند ثانیه با چهرهای اخمالو و گیج، نگاهش بین منو امیرعلی چرخید و در نهایت، اخمش غلیظ تر شد و گفت: - امیرعلی خرخون! با فهمیدن اینکه مخاطب من نیستم، با خیال راحتتری مشغول خوردن صبحونه شدم. گوش ندادم چی میگن؛ باید انرژیم رو برای موارد مهم تری حفظ میکردم. مثلا گوش دادن به تدریس اساتید! هرج و مرج اطرافم ذرهای روی کاری که خودم دوست داشتم بکنم تاثیر نداشت! هرکس به یه سمت میدوید و برای خودش حرف میزد. علی، بخاطر پیدا نکردن شلواشر جوش آورده بود و کانالش از فارسی به ترکی تغییر و همه رو مستفیض کرد. خیره به دوربین خیالیِ زندگیم، درحالی که لقمه رو میجویدم، گفتم: - دوستانِ عزیز، این قسمت از برنامه حاوی الفاظی هست که ممکنه مناسب همهی گروهای سنی نباشه. پوزش منو بپذیرین. 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 12 مرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد پارت۴ همه چی تو یه لحظه روی صحنه آهسته رفت. آهنگ «Only Time» توی فضا پخش شد و من خیره به اتفاقات درحال وقوع، لقمه توی دهنم موند. « Who can say where the road goes» محمد شلوار علی رو سمتش پرت کرد که متاسفانه روی سر اسماعیل افتاد. دست دیگش خورد توی سر امیرعلی و اون داشت تعادلش رو از دست میداد و اگه صحنه آهسته برداشته میشد، با صورت روی زمین میافتاد. «Where the day flows... Only time» علی دهنش تا ته باز بود و مشخص بود میخواد داد بزنه و فحش بده. از طرفی، مربا از گوشهی لقمهی اسماعیل داشت میچکید روی فرش. همون موقع در اتاق باز شد و همه چیز از رو حالت صحنه آهسته برداشته شد. امیرعلی محکم روی زمین افتاد، داد علی توی اتاق پیچید و محمد که هنوز کمربندشو نبسته بود، شلوارش از پاش افتاد. قطرهی مرباهم روی زمین چکید و بعد صدای حسین اومد. - دادا چه خبردونس؟! صدادون کل خوابگارا برداشتس. علی که بخاطر وارد شدن ساکت شده بود، دوباره شروع کرد و حسین درمونده گفت: - دادا نیمیفمم چی میگی؛ فارسی بگو. علی مکثی کرد و بعد به نشونهی برو بابا، دستی تکون داد و شلوارش رو از روی سر اسماعیل برداشت و پوشید. لقمه رو جویدم و قورت دادم. به حسین که انگار عذاب وجدان گرفته که چرا ترکی نفهمیده نگاه کردم و گفتم: - عامو ولش بوکو؛ ای همینجوریه. حسین، درحالی که ابروهاش حالت نگرانی گرفته بودن و پکر شده بود، تن لاغر و کوچیکشو تکون داد و از اتاق بیرون رفت. این سری امیرعلی بود که با صدای تودماغی داد زد: - امیر موگوم وخی ساعت نه شد! از در بسته شده نگاه کردم و فورا بلند شدم. همگی آماده شدیم و درحالی که اتاق به حال خودش رها شده بود، به نیت رفتن سمت دانشگاه از اتاق خارج شدیم. هنوز درحالی که پامو بالا آورده بودم تا کفشو بپوشم، به جای اینکه خم بشن و بپوشمش، داشتم حرکت هم میکردم چون امیرعلی مدام غر میزد. - دیر شد، دیر شد، دیر شد! به پلهها رسیدیم که علی برگشت چیزی بگه. همون لحظه که پا روی اولین پله گذاشت، دیدم جایی که باید سرش باشه، خالی شده و صدای گوم گومی توی راهروی خوابگاه پیچید. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 12 مرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد پارت۵ محمد هممون رو نگه داشت و نذاشت ماهم به سرنوشت علی دچار بشیم؛ ولی اون بیچاره که پاهاش لیز خورد و با نشیمنگاه از روی پلهها پایین پرت شد، با هر پلهای که بهش برخورد میکرد، یه فحش نثار ما و یه فحش نثار آقا برات میکرد! همگی مبهوت به سر خوردنش نگاه کردیم و وقتی به اخرین پله رسید و محکم تر از دفعات قبل روی زمین افتاد، نالهاش بلند شد. - وای ددم وای. روی همون زمین دراز کشید و نشیمنگاه دردناکشو محکم چسبید. ناخودآگاه گفتم: - احتمال ۹۰ درصد دنبالچهاش شکسته! نالهی دیگهای از علی بلند شد که محمد، از ته گلوش صدایی درآورد و انگار داشت جلوی خندش رو میگرفت. امیرعلی پس گردنیاش بهش زد و گفت: - کوفته! بورو کمکش بوکو! محمد خندهاش رو خورد و نگاهی بهش انداخت. با نگاه داشت میگفت« چقدر گاوی»؛ ولی در عوض گفت: - تو و پسرعموت دکترین؛ مو بُروم کمک! امیرعلی با غرور سرش رو بلند کرد و جواب داد. - پَ چی؟ خودمون میریم کمکش. امیر، بیا... سریع چرخیدم تا به سمت اتاق برگردم. اصلا دلم نمیخواست منم مثل علی از پلهها با نشیمنگاه به پایین سر بخورم. اما دیدم هرسه، یعنی اسماعیل و محمد و امیرعلی دستم رو چسبیدن و اجازهی تکون خوردن هم بهم ندادن. زدم به در رسوا بازی و داد کشیدم. - ولوم بوکو بت میگم! من نَمیام پایین! سر میخوردم! ولوم کو! روی دوتا پا نشستم تا نتونن تکونم بدن و اسماعیل درحالی که داشت آستین پیراهنمو با کشیدن، جر میداد، گفت: - امیر کاکو بیا، کلاس دیر میشه! سرم رو عقب بردم و با چشمای بسته جیغ زدم. - مو نَمیام! یکهو لگد محکمی به پاهام خورد که خفه خون گرفتم و بقیه هم دست از کشیدن دستام برداشتن. چشمامو باز کردم و به محمد که لگد زده بود نگاه کردم. - د بلند شو! کلاسامون دیر شدا! امیرعلی کنارم روی زمین نشست و سعی کرد با آرامش من رو توجیه کنه؛ در صورتی که میدونست من مثل حیوون وفادار از این پلههای همیشه خیسِ خوابگاه، میترسم! - امیر کاکو، وخی بیو بریم. کلاس دیر میشه بوخودا! به پلهها اشاره کردم و گفتم: - نَمیبینی ای پلِو همیشه خیسه؟ سُر میخوریم عامو! دستم رو کشید و مجبورم کرد که بایستم. - نترس سر نَمیخوریم. وقت تنگه، بریم. اون سه نفر، جلوتر از من با احتیاط پا روی پلهها گذاشتن. انقدر با سرعت آرومی پایین میرفتن که ده دقیقه فقط طول میکشید تا پایین برسن. پوفی کردم و با عجز زیر لب گفتم: - خدا وَرِت داره برات! آقا برات، سرایدار خوابگاه بود. جوری زمین رو تمیز میکرد که وقتی روش راه میرفتی، حس میکردی توی پیست پاتیناژی! 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 16 مرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد پارت۶ به تلاشهاشون نگاه کردم. انگار سختترین کار دنیا رو انجام میدادن. مثل کوهنوردا با احتیاط تکون میخوردن. برای یک لحظه زانوی اسماعیل خالی کرد و سفتتر از قبل به نردهها چسبید. - یاعلی مدد! نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم. عمرا اگه مثل اونا انقدر انرژی صرف میکردم! وقتی میدونستم ممکنه تهش عاقبتم مثل علی بشه و با تَه، روی زمین سفت فرود بیام. نگاهم به همون نردهی راه پلهای افتاد که اسماعیل ازش آویزون بود. چیزی توی ذهنم جرقه زد و صدای وجدانم تو سرم پیچید که گفت:« ایول کاکو! چقده تو زرنگی!» لبخند خبیث و کجی روی لبام اومد. تنبلا همیشه زرنگ ترن! روی لبهی نرده نشستم و از همون بالا داد زدم. - اسی، عامو برو کَنا! من اومدم! اسماعیل تا به خودش اومد و برگشت، من خودم رو رها کردم و مثل سرسره اومدم پایین. تو نیم متری اسماعیل بودم که دوباره صحنه آهسته شد و آهنگ «Only Time» پخش شد. «Who can say where the road goes» من مثل توپ بولینگ، با خنده روی نردهها سر خوردم و بچههارو از سر راهم کنار زدم. اسماعیل دستهاش رو هوا مونده بود و امیرعلی حتی قبل از اینکه بهش برسم، پاهاش سر خورده بود و اگه دوباره صحنه آهسته برداشته میشد، با تَه روی پله ها میافتاد. «Where the day flows... Only time» محمد می خواست از من فرار کنه و چهار تا پلهی مونده رو بپره؛ ولی نشونه گیریش درست نبود. برای همین تو هوا دهنش باز بود و صدای فریادش، به حالت اسلوموشن داشت لابهلای صداها پخش میشد. و علی! که دقیقا روی نقطه ی فرود محمد نشسته بود و اونم داشت فریاد میکشید. با صدای سوت بلندی که توی راهروی خوابگاه پیچید، صحنه آهسته برداشته شد و همه چیز به حالت اولش برگشت. من تا ته سر خوردم، امیرعلی و اسماعیل با ماتحت از بالا به پایین افتادن و با هر پله، آخ و اوخشون بالا میرفت. علی تو لحظه آخر توسط آقا کاظم کنار کشیده شد و محمد با صورت پخش زمین شد. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 21 مرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مرداد (ویرایش شده) پارت۷ مثل اسپایدرمن روی زمین زانو زدم؛ بعد با ابهت بلند شدم و موهای بلند نداشتهام رو تو هوا افشون کردم. با چرخیدن سرم، درست مقابل صورت آقا کاظم قرار گرفتم و با وحشت دو قدم عقب پریدم. آقا کاظم با اون ابروهای پیوندی و موکِت مانندش اخم وحشتناکی کرد و با تمام وجود، توی سوتی که بین لباش بود دمید. صداش مثل ناقوس مرگ تو سرم پخش شد. دستامو محکم رو گوشم گذاشتم. حدود سی ثانیهای داشت سوت میزد که آخر از سر نگرانی گفتم: - آقا کاظم یِی نفسی بکش، خفه شدی عامو! آقا کاظم بالاخره از سوت زدن دست برداشت. صورتش قرمز و رگای پیشونیش متورم شده بودن. سوت رو رها کرد. سوت از نخی که همیشه دور گردنش بود، آویزون شد. حالا وقتش بود صدای زمخت خودش رو بشنوم. - چقده تو نفمی پسر! نمیگی از اون بالا سر میخوری با مخ میری تو دیفال؟ یکم سرم رو کج کردم و دقیقا از کنار گوشِ راست آقا کاظم، بچههارو دیدم که هرکدوم یه سمت ولو شده و نقاط دردمند بدنشون رو گرفته بودن. سرم رو راست کردم و دوباره به چشمای وحشی آقا کاظم نگاه کردم. وجدانم از اعماق وجودم داشت قیافش رو مسخره میکرد و میگفت: « کاظم ابروخفن!» برای اینکه به خفن بودن این رفیقمون نخندم، لبام رو دهنم کشیدم و باز داد کاظم دراومد. - چته لال هم شدی؟ همیشه که تو متر زیبون داشتی؟ خودم رو کنترل کردم و نفس عمیقی کشیدم. - عامو تقصیر ما نیست که. ای آقا برات مقصره. همیشه ای پلِوو مث یخ میمونه. یکهو اون خط کش فلزی و معروفش که همیشه همراهش بود رو درآورد و به نیت زدنم، جلو اومد. - الان نشونت میدم تقصیر کیه پسرهی الدنگ. پا به فرار گذاشتم و داد زدم. - بُدویید کاظم خان خطکششو درآورد. با شنیدن صدام، بچهها به خودشون اومدن. ضرب خطکش فلزی آقا کاظم، از ضرب کمربندهای آقابزرگ خدابیامرزم هم بدتر بود! مخصوصا وقتی به ناحیه تَهام برخورد میکرد. تا عمق وجودم میسوخت! برای اینکه فقط خودم ضرب خطکشش رو نخورم، سمت بچهها دویدم. آقا کاظم هم براش مهم نبود کی مقصره و کی بیگناه؛ هرکسی که سر راهش قرار میگرفت باید مستفیض میشد! همهی بچهها با وجود اینکه ۹۹ درصد احتمال میرفت یک عضوشون شکسته باشه، ولی از ترس آقا کاظم بدون توجه به دردشون پا به فرار گذاشتن. صدای داد و بیداد آقا کاظم تو کل خوابگاه پیچید و پسرها از نردهها آویزون شده و به معرکهی ما نگاه میکردن. - تو خوابگاه ندو دیلاق! به سمت در خروجی دویدم و پشت سرم صدای جیغ اسماعیل رو شنیدم. - ووی سوختوم! قطعا ضربهاش رو خورده بود. با بچهها توی حیاط خوابگاه دویدیم تا خارج بشیم. صدای نعرهی آقا کاظم، درحالی که با دو دست، از دو طرف خطکش گرفته بود و بالای سرش نگهش داشته بود، توی تمام کوچه پیچید. آتیش های سینماتیک از بغلش بیرون زده بود و اون رو تبدیل کرده بود به یک غول خشمگین و خطکش به دست. - بر پدرِ پدر فلانتون! بیتوجه به هر موجود زندهای توی خوابگاه، فقط جون و جای دیگهمون رو برداشتیم و فرار کردیم. ویرایش شده 21 مرداد توسط سایان 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 25 مرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مرداد (ویرایش شده) پارت۸ *** کلاس شلوغ بود؛ مثل همیشه و ما آخرین نفر رسیدیم. استاد هم مثل همیشه دیر کرده بود و من حسابی فرصت داشتم تا جای همیشگیم رو پیدا کنم. همون ردیف آخر، گوشهی سمت چپ، کنار پنجره. جایی که نور آفتاب میاومد روی صورتم و استاد هم نمیدید چشمام بستهست، یا باز. به سمت صندلی تقریباً پرواز کردم و خودم رو روش انداختم. بازوم رو مرتب روی میز گذاشتم و با تنظیم کردن سرم، چشمهام رو بستم. همهمهها کم-کم داشت گنگ میشد و خواب من رو اسیر میکرد. تا اینکه... · ببخشید، اینجا، صندلیِ کسیه؟ یک صدای زنانه، خشک و رسمی، مثل ضربهی خطکش آقا کاظم توی سرم پیچید. چشمام رو باز نکردم. حتی حوصلهی حرف زدنم نداشتم. فقط به زور لبام رو باز کردم و گفتم: - صندلی نیست، پرتگاهه. صدایی نیومد؛ فکر کردم رفته. پس دوباره خواستم به چرت لذتبخشم برسم؛ ولی دوباره همون صدا، این بار کمی تندتر به گوشم رسید. - خندهدار بود واقعاً! حالا بگو میشه نشست یا نه؟ بقیه صندلیها پر شده. و گوشهای تیزم شنید که زیر لب گفت: - متاسفانه. با بلند کردن سرم از روی بازوم، یک چشمم رو باز کردم. یک دختر ایستاده بود بالای سرم. نور از پنجره بهش میتابید و تو یک لحظه شبیه الههها شده بود! همین باعث شد خواب از سرم بپره و اونیکی چشمم رو هم باز کنم. از زاویه دیدی که از پایین بهش داشتم، قدش خیلی بلند بود. موهای خرمایی و روشنش صاف و مرتب بود، جوری که انگار هر تار مو با خطکش اندازه گرفته شده. چشمهای سبزی داشت که توی نور افتاب، مثل گربه برق میزد. اخم کرده بود. نه اخم معمولی، اخمی که میگفت: «من از تو بدم میاد، درحالی که هنوز اسمت رو هم نمیدونم». ناحیهی زیر گوشم، کنار گردنم رو خاروندم و گفتم: · کلاس که خالیه. هر جا خواستی بشین. نفس عمیقی کشید که پرههای بینی کوچیک و روفرمش تکون خورد. - اینجارو گفتم! خالیه یا نه؟ ویرایش شده 25 مرداد توسط سایان 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 25 مرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مرداد پارت۹ واقعا حوصلهی حرف زدن نداشتم؛ چون حس میکردم خوابم میپره! صاف نشستم و کش و قوسی به بدنم دادم. یادم اومد که حتی یک برگه یا خودکار هم با خودم نیاوردم. پس بلند شدم، به دو نیت. یک، اینکه قد بلندم رو که همیشه باعث مزاحمت بقیه میشد، عمداً نشونش بدم. دو، اینکه برم از امیرعلی، پسرعموی خرخون و بچه مثبتم، خودکار و یک دونه برگه بگیرم؛ شاید لازم شد! نگاه به دختری که حالا مثل طلبکارا، دست به سینه جلوم ایستاده بود کردم. دستم رو پشت گردنم انداختم و با نگاهی از بالا به پایین، نگاهش کردم. حالا دیگه قدش رو خوب دیدم. خیلی کوتاه بود. نهایتاً یک متر و شصت سانت بود؛ شاید هم کمتر؛ حتی تا شونه هام هم به زور میرسید. کوچولو و بامزه بود. ناخواسته لبخندی زدم. · خالیه. ولی من میخوابم و بهتره سر و صدا نکنی. چشمهاش رو در همون حالت ریز کرد. بیتوجه از کنارش رد شدم و تا اول کلاس رفتم. - امیرعلی! امیرعلی که برخلاف من، ردیف اول رو ول نمیکرد سمتم برگشت. اخمی کرد. نگاهش داشت میگفت: «چقدر تو بیآبرویی!» نزدیکش رفتم و مثا گداها دستم رو دراز کردم. - یِی برگه و خودکار بده. بعد از گرفتن برگه و خودکار، سرجام برگشتم اون دختره همونجا، روی صندلیای که میخواست بدونه خالیه یا نه، نشسته بود. من هم سرجای خودم نشستم و دوباره، آمادهی خوابیدن شدم. وقتی بازوم رو دوباره روی میز گذاشتم و آماده بودم که سرم رو روش بذارم، دیدم که دختره از توی کیف مشکی رنگش، چیا در میاورد. چند رنگ خودکار، چند رنگ ماژیک هایلایتر، اتود، پاککن، یک کلاسور صورتی رنگ، و هرچیزی که یک آدم مرتب و وسواسی میتونست داشته باشه. من فقط نگاهش کردم و حرص خوردم. نه از دست این دختر طفلکی، از این که چقدر منظم بود و چقدر من، نبودم! همونطور خیره به حرکات دستهای سفید و ظریفش بودم که چطور، وسایلش رو مرتب روی میز میچید و صفحه ی مورد نظرش رو تو کلاسورش باز کرد. انگار همون موقع متوجه نگاه خیرهام به حرکات دستش شد. از حرکت ایستاد و صداش به گوشم رسید. - به چی نگاه میکنی؟ بدون حرکت دادن سرم، چشمهام رو حرکت دادم و به صورتش نگاه کردم؛ صورتی که مثل پوست نوزاد صاف و سفید بود! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری