نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,445 ارسال شده در 1 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 شهریور (ویرایش شده) ۱۶۵ ** دانیال ** برای رفتن آماده شدم. جاسوسهام خبر دادن که یک روز قبل از این سفر، دقیقا روز بعد از پیام من، اونها به اداره رفتن. البته الینا به سرکارش برگشته بود اما اینکه با داداشش رفته بود یعنی اون هم قرار وارد بازی ما بشه. اشکالی نداره. بذار بازی کنند ببینیم چه خبره! سفر از راه رسید. همه جای ترمینال قرار گذاشته بودیم. با چشمه که دوتا بچه رو آورده بود و دنیل گشتیم و از دور دیدمشون. الینا دستی تکون داد و به سمتمون اومد. چشمه هم بچه رو دست دنیل داد و به سمت الینا رفت و محکم هم رو بغل کردن. بعد اومد و درحالی که به ما سلام میکرد آوا و شایان رو هم بغل کرد. خواهر و برادرش جلو اومدن. به داداشش که دقیقا شکل خودش بود فقط یکم ته ریش داشت نگاه کردم. معرفی کرد. - داداش دوقلوم مهران! مهران با نگاه کینه دوزانه جلو اومد اما لبخند الکی روی لبش نشوند و دستش رو به سمت من دراز کرد. باهاش دست دادم. گفت: - خیلی از دیدار دوباره شما خوشحالم دانیال خان، شنیدم خیلی به خواهرم کمک کردید. - سلامت باشی! من به خواهرت مدیون بودم. بخاطر من به این مشکل خورده بود. - لطف دارید! رو به خواهرش که با دنیل داشت حرف میزد کردم. انگار زیادی صمیمی به عنوان دیدار اول داشتن حرف میزدن. یکم نگران شدم نکنه اون هم یک نفوذی باشه. - سلام خانم! متوجه من نشد و گرم صحبتهای آروم با دنیل بود. الینا یک سقلمه بهش زد که برگشت و خودش فهمید منظور چیه و به من نگاه کرد. - سلام دانیال خان، ممنون که کمک خواهرم بودید! جواب سلامش رو دادم و خواهش میکنمی گفتم. قرار بود با قطار دو تخته بریم. من و دنیل، مهران و ملینا، الینا و چشمه. شایان هم قرار بود کنار من باشه و آوا هم پیش چشمه. وارد شدیم و لوازم هدیه قطار رو برداشتیم و برامون نسکافه آوردن. همینطور که نسکافه رو میخوردم گفتم: - دنیل! - جان! - نبینمت نزدیک ملینا بشی. با تعجب نگاهم کرد اما روی من بهروبهرو بود. - اون خواهر الیناست، حواست باشه. ممکن از توهم بخاطر نیت خودشون استفاده کنند. - اگه اینطوره چرا خودت به الینا دوباره نزدیک میشی؟ - من حواسم هست کجا قدم برمیدارم. پوزخند زد. - همونقدر که دفعه اول حواست بود؟ - احمق، من اصلا اینها رو با نقشه آوردم. آرمین گفته باید به اون برادرِ نزدیک بشیم. سر تکون داد و آهانی گفت و سرش رو پایین انداخت. یکم بعد در کوپه باز شد و همون پسره مهران سرش رو داخل آورد. - اجازه هست؟ - آره بیا اگه جایی برای نشستن پیدا کردی بشین. اومد و تخت اونوری رو باز کرد و روش نشست. - اون خانمها رفتن یک کوپه بساط غیبت خانمانهشون رو باز کنند من هم اومدم اینجا. راستی چرا داداش دیگهتون رو نیاوردید؟ اینطور از دخترها بیشتر میشدیم میبردیم. نیشخند زدم. - پرهام کار پیدا کرده، نمیتونه بیاد. - بله، بله! ویرایش شده 5 شهریور توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,445 ارسال شده در 7 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 7 شهریور (ویرایش شده) ۱۶۶ دیگه نگفتم تو از کجا پوریا رو میشناسی که احتمالا میگفت خواهرم از سرهنگ شنیده و... مشغول حرف زدن شدیم تا وقت ناهار مه به کوپه خودش رفت. دنیل گفت: - این زود صمیمی میشه. - خودش هم دلش میخواد. - اگه مثل خواهرش نفوذی باشه چی؟ نیشخند زدم. با تعجب به سمتم برگشت. - هست؟! - هی! - چه نقشه توی نقشهای شد. چیزی نگفتم. یکم بعد بلند شدم تا توی راهرو راه برم که پاهام نگیره که دیدمش... توی راهرو ایستاده بود و از شیشه به بیرون زل زده بود و چیزی هم توی دستش بود. به اون سمت رفتم و نگاهی به فضای بیابونی بیرون کردم. چیز جذابی درش ندیدم. - به چی نگاه میکنی؟ نگاهم کرد. چشمهاش برق داشت. - نگاه نمیکردم. داشتم لذت میبردم. - از چی؟ متوجه شدم کتاب شعری دستش هست. - از شعر، از نوا! من عاشق بازی شاعرانه هستم. نیشخند زدم. من هم اهل شعر بودم اما دیگه انقدر توصیفش نمیکردم. - عجب! دوباره به روبهرو زل زد و خوند: قطره قطره اگر چه آب شدیم ابر بودیم و آفتاب شدیم ساخت ما را همو که می پنداشت به یکی جرعه اش خراب شدیم هی مترسک کلاه را بردار ما کلاغان دگر عقاب شدیم ما از آن سودن و نیاسودن سنگ زیرین آسیاب شدیم گوش کن ما خروش و خشم تو را همچنان کوه بازتاب شدیم اینک این تو که چهره می پوشی اینک این ما که بی نقاب شدیم ما که ای زندگی به خاموشی هر سوال تو را جواب شدیم دیگر از جان ما چه می خواهی ؟ ما که با مرگ بی حساب شدیم لبخند زدم. لبخندی تلخ! این شعر رو شنیده بودم. به مشهد رسیدیم. از قطار پیاده شدیم و بیرون رفتیم. دوتا تاکسی گرفتم و آدرس هتل رو دادم. هتل فدک الزهرا مشهد. رنگ چوبی که توی اتاق استفاده شده بود رو دوست نداشتم. اتاق مشترک با دوتا پسرها. اتاقهای هتل واقعا بخاطر رنگش و سادگیش مورد علاقهم نبود پس به سمت بالکن رفتم و وقتی اون رو باز کردم لبخند کمرنگی روی لبم نشست. این خوب بود. ویو مستقیم به حرم. دوش گرفتم و لباس عوض کردم و به پسرها که روی تختشون دراز کشیده بودن گفتم: - من دارم به حرم میرم اگه شما هم میان، بریم. دنیل خمیازهای کشید و گوشیش رو روی پاتختی گذاشت و دراز کشید. - من که خیلی خستهم. مهران گفت: - من هم ترجیح میدم اول استراحت کنم بعد برم. سر تکون دادم و بیرون رفتم. توی لابی دخترها رو دیدم که آماده رفتن هستن. چشمه متوجه من شد. - ا، توهم میخوای به حرم بری؟ الینا و ملینا هم متوجه من شدن. نگاهی توی چشمهای معذب الینا که سعی میکرد نگاهش رو ازم بگیره انداختم و گفتم: - آره. - پس بیا باهم بریم. بنظر نمیاومد پیشنهادش برای بقیه جذاب باشه اما گفتم: - باشه. آوا رو بغل گرفتم و بیرون رفتیم. تا حرم زیاد فاصله نبود. از بازارها رد میشدیم. ویرایش شده 15 شهریور توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,445 ارسال شده در 16 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 16 شهریور (ویرایش شده) ۱۶۷ خانمها داشتن درباره اینکه چندبار حرم اومدن صحبت میکردن. به درب ورودی طبرسی رسیدیم. چشمه از کیفش چادر رنگی رو در آورد و سرش کرد و آوا رو از من گرفت و از ورودی خانمها داخل رفتن. من هم اذن ورود رو خوندم و بعد از ورودی آقایون داخل رفتم و گشتنم و وارد شدم. چشمم به مناره طلا خورد. با روی شرمنده سلام دادم. دخترها پیشم اومدن. به سمت صحن انقلاب رفتیم. اونها رفتن دست به ضریح بزنند اما من یک کتاب برداشتم و درحالی که مراقب آوا هم بودم مشغول دعا خوندن شدم. انقدر خوندم که صدایی اومد: - دانیال! سر بالا آوردم. چشمه بود اما از پشت سرش نگاه من به الینا بود که داشت نگاهم میکرد. با دیدن نگاه من روش رو گرفت. ناخودآگاه آهی کشیدم. دوست داشتم اولین مشهدم ماه عسل با اون باشه اما حالا... چقدر سخته کنارمه اما مال من نیست. کنارمه اما ازش دلخورم. کنارمه اما کلی نقشه برای هم داریم. - بریم؟ - ما میخوایم بازار گردی کنیم. - پس من زودتر میرم. آوا هم میبرم که مزاحمتون نباشه. من و آوا رفتیم. توی راه حالم خراب بود. این سفر یک حسی رو درونم زنده کرده بود که دوستش نداشتم. یک حس همراه با دلتنگی. همه خاطرات خوشمون داشت به ذهنم میاومد و ذهنم رو آتیش میزد. نفرت و کینه داشت جاش رو به دلتنگی و عطش شدید برای آرزوی داشتنش میداد. قلبم انگار داشت از جاش کنده میشد. چنان درد شدیدی بود که احساس میکردم دیگه نمیتونم تحمل کنم. - داداش! داداش! این بچه من رو از اون عذاب نجات داد. بهش نگاه کردم. داشت به اسباببازیها اشاره میکرد. - باشه عزیزم. براش دوتا اسباببازی گرفتم و برای شایان هم گرفتم. بعد دیدم خوبه برای حنانه خانم و پوریا هم سوغاتی بگیرم. سوهان برای حنانه خانم گرفتم اما هرچی میگشتم چیز خوبی برای پرهام پیدا نمیکردم. برند پوش بود و این چیزها رو استفاده نمیکرد. آخر سر یک انگشتر نقره ساده که زیاد هم مذهبی تور نزنه براش خریدم. به هتل برگشتم. بچه رو به دنیل که دیگه بیدار شده بود سپردم و خودم روی تخت دراز کشیدم و با حال بدم به خواب رفتم. عصر پسرها گفتن که با دخترها میخوایم به مشهد گردی بریم. یک تاکسی گرفتیم و به طرقبه رفتیم. طبیعت قشنگی داشت و رستورانهای شیک. توی یک رستوران آلاچیق دار که جوی آبی هم ازش عبور میکرد و بچهها مشغول بازی بودن شام خوردیم. بعد به ویلاژتوریست که یک روستای بین راهی بود که پاساژهای خوبی داشت رفتیم تا دخترها خرید کنند. این مدت مهران همش سعی داشت نزدیک من بشه و من هم بهش روی خوش نشون میدادم. دنیل و ملینا هم با وجود تذکر من دو سه بار باهم هم قدم یا هم کلام شدن که دنیل با چشم غره من راهش رو عوض میکرد. یکجا برای خرید روسری ایستادن. ملینا روسری میخواست. چند روسری رو امتحان کرد و من هم با بیحوصلگی منتظر بودم که ببینم چی میشه که سه تاش رو انتخاب کرد و مشغول گشتن بقیه لوازم شدن. بعد هم به پارکی رفتیم و بچه رو برای بازی بردیم. از سرسره بالا میرفت و برعکس پایین میاومد. ما هم با فاصله نشسته بودیم و سعی داشتیم جامون رو با چشمه که بالای سر بچه بود عوض کنیم تا اون هم بشینه و استراحت کنه اما اون راضی نمیشد از سر بچه کنار بره. الینا با فاصله ایستاده بود و نگاهش به بچه بود اما فکرش جای دیگه. به سمتش رفتم. کنارش ایستادم اما متوجه من نشد. - الینا! تکونی خورد و نگاهم کرد. - اوه... شمایید! نگاهش میکردم اما اون سعی داشت به چشمهام نگاه نکنه. - میدونی یاد کی افتادم؟ اون شب روی پشتبون. سرش رو با حسرت تکون داد اما گفت: - نمیدونم درباره چی صحبت میکنی. - آره، البته که نمیدونی. پوزخند زدم و سرم رو پایین انداختم. صداش اومد: - من برای هرچی که اتفاق افتاده متاسفم! - قبلا هم این حرف رو شنیدم اما تو نمیدونی چه دردی رو کشیدم. چطور میتونم ببخشم! - حق داری، من نمیدونم چی بگم. از درد کشیدن تو ناراحتم اما اولیت من احساسات آدمها نیست. بعد خواست بره که گفتم: - پس اولیتت چیه؟ ایستاد، اما به سمتم برنگشت. فقط از بالای شونه نگاهم کرد. - ایران. و رفت. ویرایش شده 17 شهریور توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,445 ارسال شده در 17 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 17 شهریور (ویرایش شده) ۱۶۸ فرداش از بقیه خداحافظی کردم و به گوهرشاد که به سختی تونسته بودم جور کنم که به عنوان معتکف بیام، به این شکل که کلی پول کمک هزینه به اعتکاف مسجد کردم، به عنوان معتکف افتخاری حضور پیدا کردم. ساک ورزشیم دستم بود و وارد حرم شدم. سلام دادم و به صحن گوهرشاد رفتم. ساعت چهار صبح بود و این ساعت باید اونجا جمع میشدیم که برای نماز صبح معتکف بمونیم. همه جلوی صحن ایستادیم تا اینکه اجازه ورود دادن. جلوی در اسم و مشخصاتمون رو میگرفتن و به داخل میفرستادنمون. چند نفر بهمون خوش آمد میگفتن و بهمون میگفتن که کجا بخوابیم. سعی داشتن که از یک طرف جا رو پر کنند اما من با چشم دنبال بابک گشتم. نمیدونستم قبل از من اومده یا بعد از من اما خیلی زود پیداش کردم. با دو نفر دیگه که هر سه لباس روحانیت پوشیده بودن، نشسته بود. اولین بار بود که با لباس روحانیت میدیدمش. یک قبای بلوطی با عبای ماشی. عمامه به سر نداشتن و حسابی شبیه طلبهها شده بود. نیشخندی گوشه لبم نشست. نمیدونستم باید جلو برم یا بذارم بعدا من رو ببینه. اما فکر کردم برای کنترل کردنش باید نزدیکش باشم. پس به اون سمت رفتم و متوجه شدم که ماکان و ماهان هم روی تشکهای کناری نشستن. منتظر ایستادم اون دوتا روحانی دیگه برن و بعد ساکم رو پشت سرش پرت کردم. - من اینجا میخوابم. سیخ نشست. فکر کنم به گوشهاش شک کرد. - اوم، پسرها! ماکان گفت: - بله! االن...هیچی ولش کنید، خیاالتی شدم. ماهان با لبخند پر حرصی گفت: - سالم دانیال خان! بابک جوری سرش رو برگردوند که صدای رگ به شدن گردنش رو شنیدم. صورتش هنوز کبودی کمرنگی داشت که هر دفعه قلب من رو به جای صورت اون به درد میآورد. - دانیال! یک جور گفت که انگار داره با کسی که تا حالا ندیدش صبحت میکنه، مثلا میگه تو دانیالی؟ دهنم رو کج کردم و با لحن مسخرهای گفتم: - دانیالم، از آشناییتون خوشبختم! روی زانو نشستم و آروم گردن بابک رو که رگ به رگ شده بود ماساژ دادم. خودش تازه متوجه گردنش شد. - چیه؟ چرا اینطوری نگاهم میکنی؟ بلند شد، دستم رو گرفت و من رو با خودش به سمت دیگهای کشوند. - تو اینجا چیکار میکنی؟! - میخواستم ببینم این اعتکاف چیه که به خاطرش تو روی برادر بزرگترت میایستی. اخمهاش درهم شد. - من بچهم که سعی داری خرم کنی؟ اومدی اینجا که کنترلم کنی یا کارم رو بهم بزنی؟ لبخند زدم. پسرهایی مثل اون که یک بزرگتر داشتن تا براشون بزرگی کنه دلنگرونیشون همچین چیزهایی بود اما نمیدونستن افرادی مثل من که تنها هستن چقدر آرزوشون هست که یک نفر اینطور پشتشون باشه. - من فقط میخوام بیشتر درکت کنم. انگار این حرف از هرچیزی توی دنیا براش مهمتر بود، لبخند زد. به سمت رخته خوابها رفتیم. همونجا نشستم و ساکم رو کنارم گذاشتم. یک آقایی رومون گلاب ریخت. بابک به من که شوکه شده بودم نگاه کرد و خندید. شب بود و اولین شروع رو باید با سحری میداشتیم. یا بلوز آستیندار مسی رنگ توی این گرما مجبوری پوشیده بودم. پسرها بعد از یک کم صحبت شروع به نماز و قرآن خوندن کردن. چند نفر داخل پلاستیک صلوات یا سوره پخش میکردن. جالب اینجا بود که همه با ذوق به شکلی که محتوای داخل پلاستیکها کم میاومد بر میداشتن. خیلیها سراغ بابک میاومدن و سوالات دینیشون رو ازش میپرسیدن و یک ساعت خاصی هم بابک روی یک صندلی نشست و یک عده دورش نشستن و مشغول سخنرانی شد. من از دور نگاهش میکردم و نگاه اون هم گاهی روی من پرش میزد و متوجه میشدم که با دیدن نگاه من عصبی میشه. من هم عصبی بودم. میدونستم با وجود خط و نشونی که برای آرمین کشیدم و قولهایی که دادم باز هم هرطوری هست جاسوس خودش رو وارد اینجا کرده. بعد از سخنرانی بابک به این سمت نیومد و به بهانهای کتاب دعا برداشت و بیرون رفت. من هم بلند شدم و بیرون رفتم. توی صحن زیر یک گنبد بین زائرین نشسته بود و داشت دعا میخوند. نزدیکش شدم اما متوجه من نشد. کنارش نشستم. برگشت و نگاهم کرد. یکم هول شد. کتاب رو بس. انگار منتظر بود غرغرم رو شروع کنم اما من گفتم: - قبول باشه! زیر لب گفت: - قبول حق! و به روبهرو نگاه کرد ولی هنوز کلافه بود. ویرایش شده 20 شهریور توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,445 ارسال شده در 20 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 20 شهریور (ویرایش شده) ۱۶۹ خودم سر حرف رو باز کردم: - آخرین باری که حرم اومدم دو سال پیش بود. زیر چشمی نگاهم کرد. - جدا؟ کی؟ - یکبار خودم تنها اومدم. دلم خیلی گرفته بود! - چرا دیگه وقتی که دلت گرفت نیومدی؟ آه کشیدم. - شاید چون خجالت میکشیدم. - در این خونه برای همه بازِ. به مردمی که اینجا هستن نگاه کن. تو فکر میکنی همهشون پاک و معصوم هستن؟ نه، اما یک چیزی درشون مشترکه. همهشون عاشق این درگاهن. سر تکون دادم و پرسیدم: - سخنرانی بعدیت درباره چی میخواد باشه؟ - هروقت غیرمذهبی ها فهمیدن که مذهبیها دشمنشون نیستن؛ و مذهبیها فهمیدن که همه گمراه نیستن؛ اونوقت جامعهیِ بهتری خواهیم داشت! - خیلی هم عالی! بعد بلند شدم و به داخل رفتم. وقت سحری شد. به همه سحری دادن که سرجاشون بخورن. پلو عدس بود. اخم کردم اما خوب همین بود دیگه. مشغول خوردن که بودیم به هر کدوممون یک بسته دادن. بعد از خوردن غذا بازش کردم. یک دفترچه، خودکار و تسبیح توش بود. دو لیوان آب خوردم بعد دراز کشیدم و پتو رو روم کشیدم. - دانیال! - هوم! - پاشو نماز. نگاهش کردم. فقط قبا تنش بود. - نمیخوام. - یعنی چی؟! - حال نماز ندارم. اول فکر کردم بیخیال شد اما آروم گفت: - حداقل بیا سر سفره بشین من به دوستهام گفتم داداشم سپاهیه، آبروم میره. چشمهام رو باز کردم. - من مامور اطلاعاتم و تو به همه گفتی سپاهیم! تازه فهمید چه گافی داده و یکم هول شد. نگاهش به اینور و اونور رو دیدم. نمیخواست کسی ببینه بین ما بحث شده. من هم نمیخواستم پس فقط حالت خنده به صورتم دادم و گفتم: - چرا تو از هر ده کاری که انجام میدی نه تاش من رو توی دردسر میندازه؟ فهمید که عصبانیتم جدی نیست و خودش هم خندید. نیم خیز شدم. - حالا که بلند شدم یک روزه هم میگیرم. با ذوق گونهام بوسید. لذتی زیر پوستم اومد. بازوش رو گرفتم و روی بالشت انداختمش. - خودت رو لوس نکن. اون هم خندید. هر دو سرحال بودیم. ماکان که آخرین نفر توی اون قسمت بود که داشت میرفت با لبخند نگاهم کرد. بعد نماز صبح من تنها فردی بودم که برای خواب رفتم اما صدای دعا خوندنشون به مغزم نفوذ کرد و توی خوابم داشتن حلوام رو میپختن و دعا میخوندن. کتاب بر بلندیهای بادگیر رو برداشتم و به خوندنش مشغول شدم. اونجا کار زیادی برای انجام دادن نداشتم و دوباره خوابیدم. این بار چیزهایی رو توی واقعیت شنیدم که از کابوس ترسناکتر بود. - مطمئنی میخوای دانشگاه رو ول کنی و با ما شرکت کنی. - آره خیلی وقته روی این مسئله دارم فکر میکنم. - داداشت چی میگه؟ صدای یکی از همون معممها بود. صداش رو میشناختم. - به اون ربطی نداره، یعنی نمیذارم ربط داشته باشه. من حوزه علمیه نجف شرکت میکنم و قبل از این که بفهمه چی به چیه از کشور خارج میشم. تازه اگه بفهمه چیکار میکنم! فوقش کتک و زندانی شدن توی خونهست. مگه داوود تعریف نمیکرد یک دختر چادری که شد چندبار مادرش چادرش رو خراب کرد، حسابی کتکش زد و بعد سه ماه توی خونه زندانی کرد و فقط به اندازهای که نمیره بهش غذا میداد؟ من در مقابل اونها مسئولم و باید تحمل کنم. - داداش تو سپاهی بنظرت این کارها رو میکنه؟ - نه نه من منظورم بحث اعتقادات نبود، از حیث دور شدن گفتم. آتیش برپا شد. خدایا چرا این درد تموم نمیشد! برای افطار بلند شدیم و قلبش نماز خوندیم. تمام مدت به بابک نگاه نمیکردم و چیزی هم از گلوم پایین نرفت. نگران پرسید: - داداش خوبی؟ با چشمهای سرخ نگاهش کردم. جا خورد. اول به دور و بر نگاه کرد تا ببینه کسی متوجه شده یا نه که نشده بود. روبهروی من نشسته بود و بقیه سرگرم صحبت بودن. آروم پرسید: - من کاری کردم؟ جوابی ندادم. - باور کن من کاری نکردم! بالاخره لب باز کردم: - کاش اون شب به جای اینکه من دست روی تو بلند میکردم تو این کار رو میکردی. اونموقع شاید میتونستم ازت بخوام که هیچوقت ترکمون نکنی. ویرایش شده 21 شهریور توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,445 ارسال شده در 21 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 21 شهریور (ویرایش شده) ۱۷۱ اول گیج نگاهم کرد و یک دفعه متوجه ماجرا شد. وحشت کرد. - دانیال! - هیس! بقیه نفهمن. سرش رو پایین انداخت. تا آخر افطار حرف نزدیم. بعد همه به دیدار با خانوادههاشون رفتن و من هم بیرون رفتم. هرچند که احتمال نمیدادم کسی اومده باشه. البته میدونستن اومدن ها! اما الان دوست داشتم کسی رو ببینم که مطمئنم برای من نمیاد. اما برعکس چیزی که تصور میکردم اون هم اینجا بود. باورم نمیشد که اینجاست. توی ذهنم اومد: حتما یک نقشهای داره. حتما، وگرنه اون برای دیدن من که نمیاومد. حتی بابک هم از دیدنش جا خورد. در اصل از دیدن همشون جا خورد و من مجبور شدم توضیح بدم که چرا همه باهم اومدیم. دنیل بابک رو مسخره میکرد و الینا و خواهرش یک کنار نشسته بودن و بدون توجه به ما عبادت میکردن. اما متوجه میشدم گاهی نگاهش به سمت من برمیگرده. خودم هم کلافه بودم و به سختی میتونستم چهرهم رو حفظ کنم. قبل از رفتن چشمه یک پلاستیک پر از خوراکی بهمون داد و گفت: - دانیال جان بگذار بچه خوش بگذرونه بهش سخت نگیر. بابک که دلش از اتفاقهای افتاده گرفته بود به چشمه گفت: - واقعا کاش توهم اینجا بودی! چشمه بهش خندید و بابک که اونور رفت به من گفت: - روز اولی چیکارش کردی که غمگینه؟ خودم هم باورم نمیشد که اشک توی چشمهام حلقه بزنه. بهتزده نگاهم کرد. آروم گفتم: - من کاری نکردم. باهاش کاری ندارم. چشمه دلم داره آتیش میگیره. بابک میخواد بره، میخواد بلایی که باربد سرم آورد رو تکرار کنه. نمیتونست چیزهایی که میشنوه رو باور کنه. - دانیال... چی میگی؟! - بابک میخواد حوزه نجف ثبتنام کنه و از پیش ما بره. کاش میمردم و این وضعم نبود. یادم نمیاد دیگه کی انقدر شکسته شدم. سعی داشتم نذارم کسی اشکهام رو ببینه. فقط بابک و مهران بودن که من رو نگاه میکردن. بابک متوجه دلیل گریهم شده بود و صورتش درهم بود. طاقت نیاوردم و خداحافظی کردم و به دستشویی رفتم تا صورتم رو بشورم. بیرون که اومدم مستقیم بالا رفتم و تا وقتی همه برای خواب جمع نشدن مثل چوب خشک دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. بابک اومد و نزدیکم نشست اما چیزی نگفت. چراغها رو که خاموش کردن رفت سرجاش پیش دوستهاش خوابید. البته من فکر کردم خوابید چون اون هم مثل من بیدار بود و نصف شب طاقت نیاورد و به سمتم اومد. سرش رو روی دستی گذاشت که زیر سرم گذاشته بودم و صورتش رو توی بازوم پنهان کرد. از شدت گریه شونههاش بالا و پایین میشدند. آستینم خیس شده بود و من هنوز بهش بیتفاوت بودم. دیگه نتونستم تحمل کنم و محکم بغلش کردم. مطمئنم اگه توی اون وضع کسی ما رو میدید برامون مشکل ساز میشد اما ما بی توجه بدون این که یک کلمه حرف بزنیم توی آغوش هم گریه میکردیم. تا نزدیک سحر این روند ادامه پیدا کرد. بعد از سحر دلم از همه کس و همه جا گرفته بود. به خدا پناه بردم و از خودش برادرم رو خواستم. پای گوشیم که رفتم دیدم سرهنگ پیام داده و حالم رو پرسیده.انقدر بهش اطمینان داشتم که همه چیز رو کف دستش بگذارم. طول کشید تا برام بفرسته. * جلوش رو نگیر دانیال اون حق زندگی داره نمیتونی آرزو و آیندهش رو خراب کنی* حرفش درست بود. هرچند برام سنگین اومد اما قصد داشتم بهش عمل کنم. ظهر بابک پیشم اومد و نزدیکم نشست. - معذرت میخوام! حتی نگاهش نکردم. - برای من هم دوری از شما خیلی سخته! وقتی دید جواب و توجهای نمیگیره بغض کرده کنار رفت. چرا تقاص گناههای من تموم نمیشه! بقول یاس من سرم به سنگ نخورد سنگو به سرم زدن! بعد از ظهر شد و کمکم بقیه افراد اونجا هم به گوشهگیری و سکوت من اعتراض میکردن اما محلی ندادم. بالاخره با چشم از بابک خواستم بیاد. روبهروم نشست و سرش رو پایین انداخت. - کی میخوای بری؟ صدام چنان بیحال بود که خودم وحشت کردم. ناراحت از حالم گفت: - مهرماه. هر وقت بتونم بهتون سر میزنم. - هرچی نیاز داشتی بهم بگو. باورش نمیشد این حرف رو از من میشنوه. با چشم اشاره کردم پیش دوستهات برگرد. اشاره کردم دور شو و دور شد. به این دوریها باید عادت میکردم. شب بعد از افطار کسی دیدنمون اومد که با وضع الان اون رو مقصر حالم میدونستم. باربد! بابک به محض دیدنش برای این که بهانه دست من نده وارد مسجد شد. من هم خواستم برگردم که گفت: - به کمکت احتیاج دارم. لعنت به شبی که آرمین تو رو به مامان هدیه داد. - خواهش میکنم! آخرین بار. قول میدم که دیگه نیام. باز هم سکوت. - نیاز شدید به پول دارم. کسی رو ندارم. لعنت به هرچی خودخواه به همهشون به این نامردها! به داخل رفتم. ویرایش شده 22 شهریور توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,445 ارسال شده در 22 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 22 شهریور (ویرایش شده) ۱۷۲ شب بود که دنیل خودش رو رسوند.گ و زنگ زد توی گوهرشادِ. من بلند شدم برم. به بابک نگاه کردم که با تردید دنبالم راه افتاد. دنی به محض داخل اومدن به سمت بابک دوید و گفت: - راسته میگن میخوای بری؟ می خوای بری لعنتی؟ واقعاً روت میشه؟ چقدر تو پستی آخه؟ بابک با تردید به من نگاه کرد. میخواست ببینه اگه دنیل بهش حمله کنه پشتش در میام یا نه. رو به روی دنی ایستادم. - آروم باش. با ناراحتی به من گفت: - چرا تا سر حد مرگ نمیزنیش؟ چرا توی زیر زمین زندانیش نمیکنی که از سرش بیفته؟ چرا همینطور که گذاشتی باربد بره بابک رو هم آزاد میذاری؟ حداقل به حق فدا کردن کل زندگیت براش نگذار بهت خیانت کنه. بابک گفت: - من خیانت نمیکنم. فقط میخوام درس بخونم. اگه خودت هم قرار بود به یک کشور خارجی برای دانشگاه بری همین حرفها برازندت بود؟ بدون این که منتظر جواب بمونه به داخل رفت. من هم به نگاه خشمگین و شکسته دنیل نگاه کردم و گفتم: - به هتل برگرد و بخواب. و خودم هم داخل رفتم. نصف شب بیماریم ضعیفم کرد و انداختم. بابک هرچی به دستش میاومد به خوردم میداد و شونههام رو ماساژ میداد. گاهی می رفت و طلب دارو میکرد. پتویی دور خودم پیچیدم و به داخل مسجد رفته بودم تا سردی که به بدنم هجوم آورده اذیتم نکنه. بابک میدونست همه اینها به خاطر خودشه اما چیزی نگفت. طاقت نیاوردم و به بابک گفتم: - من از اینجا میرم. و زنگ به دنیل زدم تا دنبالم بیاد. باید به تهران میرفتم. دیگه طاقت نداشتم اینجا بمونم. با چشمه و دنیل وارد خونه شدیم که حنانه خانم به سمتمون دوید. صورتش رنگ پریده بود و ترسیده بود. ماهم نگران شدیم. گفتم: - اینجا چه اتفاقی افتاده؟! - آرمین اینجاست. جا خوردم. میدونستم بخاطر کار بابک عصبانی هست اما نه دیگه تا این حد که تا اینجا بیاد. ** دانای رمان ** - کدوم اتاق؟ راهنماییاش کرد. آرمین روی تختش نشسته بود. - تو چرا اومدی؟ اگه پلیس بگیرت چی؟ - نمیگیره، نمیفهمم. حتی داداش خودت نفهمید من اینجام. دوربینها هم تعداد کنترل بود. شنیدم با اون بچه اعتکاف رفتی. تصمیمش رو گرفته بود هرطور شده از برادرش مراقبت کنه. - مجبور شدم. به خاطر بابک. - گفتم به من بسپرش مجبورش میکنم همکاری کنه. - قرار نیست بابک از ما بشه. ابرویی بالا انداخت. - آخرش که چی؟ - آرمین به مولا اگه بفهمم هم تو و هم خودم رو به آتیش میاندازم. - آروم باش بابا جان! بعد با پوزخند گفت: - به اون کاری ندارم. برای پسرِ مهران اومدم. - اون برای نفوذی بودن اومده. - و تو باید اون رو از خودمون کنی. دانیال مکث کرد. این بنظر خیلی سخت میاومد. - من سعیم رو میکنم. - سعی نه، تو اینکار رو برای من میکنی. ** دانیال ** این مدت مهران چندین بار به من پیام داده بود و سعی میکرد خودش رو دوست من نشون بده. همش از اینکه دنبال کار و پول هست میگفت. یا از این میگفت که توی خونهشون خیلی اذیت هست و دیگه اونجا نمیتونه زندگی کنه اما چون پول نداره نمیتونه جایی رو اجاره کنه. بالاخره من هم پیشنهادی که اون منتظرش بود رو دادم. به عنوان منشی شرکتم هم استخدامش کردم. همونقدر که دوست داشت نزدیک شده بود. اون اول یکم تو بمیری و من بمیرم در آورد و بعد قبول کرد. آدرس رو بهش دادم و منتظر موندم بیاد. دارم برات آقای ملوانی! فکر کردی من احمقم که دوباره به شما اولاده اعتماد کنم! یکبار اعتماد کردم برای هفت پشتم کافی بود. همه چیزم رو سر همون اعتماد از دست دادم و چیزهایی کشیدم که هنوز یادش میافتم قلب پر از خشم میشه. ویرایش شده 23 شهریور توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,445 ارسال شده در 23 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 23 شهریور (ویرایش شده) ۱۷۳ فرداش توی شرکت بودم. پرهام رو هم برده بودم. میخواستم کار یاد بگیره و دست کمکم باشه. حتی بچههاش رو هم میخواست بیاره و کلا ایران بمونه. زنگ شرکت زده شد. بچهها در رو باز کردن. خودش بود. با اون چهره کپی الینا! نفس عمیقی کشیدم و صاف ایستادم. به سمتم اومد و دستش رو دراز کرد. - به به دانیال خان! برعکس الینا بود. الینا هیچوقت ناز یا چاپلوسی نکرده بود. همیشه غرور و زبون درازش رو داشت و همین هم بود که من رو جذب خودش کرده بود اما انگار این قرار بود راه دیگهای رو بره. - سلام مهران خان، خوبی؟ باهم دست دادیم. پوریا رو معرفی کردم: - داداشم پوریا. باهم دست دادن. گفتم: - بیا تا کارت رو بهت بگم. ساعت کاری که تموم شد به مهران و پرهام گفتم باهام بیان. سوار ماشین شدن و به سمت جایی که میخواستم رفتم. اونها هم کمکم داشتن باهم آشنا میشدن. به خونه ویلایی که رسیدیم ریموت رو زدم و داخل رفتیم. ماشین رو توی حیاط مقابل ویلا نگه داشتم. - مهران پیاده شو. و روبه پرهام گفتم: - تو هرجور راحتی عمل کن. - من منتظر میمونم. با مهران به سمت ویلا رفتیم. درش رو باز کردم و وارد ویلای نقلی اما شیکی شدیم که مبله بود. مهران گفت: - خونه مجردیته؟ زهرخند زدم. - نه. و کلید و سویچ رو سمتش گرفتم. با تعجب نگاهم کرد. - این چیه؟ - اینجا از حالا به بعد برای تو هست. دهنش باز موند. طول کشید تا بتونه بگه: - ب... ب... برای چی؟! - بهت میگم. منتظر بمون. بعد خودم دستش رو بالا آوردم و کلید رو توی مشتش انداختم و گفتم: - ماشین توی پارکینگه. و خودم بیرون رفتم و اون رو تنها گذاشتم. اما شب در جواب دههای پیامش که داداش دمت گرم، من منتظرم هرچی بخوای اوکیم، حساب من رو از خواهرم جدا کنه براش نوشتم: * امشب میخوام به یک مهمونی برم که دوست دارم توهم باشی * سریع جواب داد: * چشم داداش مخلصتم هستم * چقدر حالم بد میشد از پاچهخواری! براش نوشتم: * عصر بیا اینجا باهم بریم، لباس نپوش اینجا همه چیز هست * به دنیل هم گفتم آماده بشه باهم میریم. احتمالا مهران فکر میکرد که میخوام با چند کله گنده آشناش کنم و توی کار بیارمش اما اون مهمونی فقط یک بزن و بکوب دوستانه بود که یکی از پسرهای مافیا راه انداخته بود و چون نسبت دوری با اونها داریم دنیل باهاش تا حدودی دوست بود و اون هم من و دنیل و بابک رو دعوت کرده بود، از وجود پرهام خبر نداشت. بابک که معلوم بود نمیاد و فقط ما میموندیم. دوباره یاد بابک و کاری که میخواست بکنه افتادم. دوباره غم وجودم رو گرفت. این چند روز حال درستی نداشتم و نگرانی این مسئله روزی چندبار به سراغم میاومد و چند ساعتی ذهنم رو درگیر خودش میکرد. اوضاعمون هم بهم ریخته بود. حرفی از این مسئله وسط نیومد اما دنیل با بابک قهر بود و محلش نمیداد. من قهر نبودم اما حتی وقتی میدیدمش اضطراب سراغم میاومد برای همین ناخودآگاه باهاش سرد بودم و دوری میکردم. ویرایش شده 28 شهریور توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,445 ارسال شده در 28 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 28 شهریور (ویرایش شده) اون هم اهمیتی نمیداد. البته متوجه بیقرار بودنش میشدم اما سعی داشت در مقابل این فشاری که احساس میکرد ما از دستی بهش میدیم مقاومت کنه و به روی خودش نیاره. دنیل خیلی بهم اصرار میکرد: - چرا هیچکاری نمیکنی؟! تو برای سادهترین کارهای ما سعی میکنی کنترلمون کنی اما حالا اون داره گند میزنه توی خانواده ولی تو هیچکاری نمیکنی. این بحثها و جواب ندادن من باعث شد که دنیل از من هم دلخور بود. این مهمونی هم دوست داشتم باهم بریم که هم خودش آروم بشه هم شاید یکم نسبت به من نرمتر بشه. دوست نداشتم حالا که فشار رفتن بابک روی دوشش هست از دست من هم کلافه باشه. عصر مهران با سرخوشی اومد. اول بابک رو دید و حسابی سر به سرش گذاشت. - به، حاج آقا! چه خبر؟ چیکارها میکنی؟ صدای بابک رو نشنیدم. مهران درحالی که باهاش خوش و بش میکرد به سمت اتاق من اومد. در اتاق باز بود. وارد شد و گفت: - با اجازه! بلند شدم و باهاش دست دادم. چشمهاش برق میزد. معلوم بود که فکر میکنه خیلی زودتر از اون چیزی که تصور داشتن من توی دامشون افتادم. مسخرهتر از این نیست که فکر کرده من دوبار از یک سوراخ گزیده میشم. باکس رو بدستش دادم. - خدمت شما آقا! از دستم گرفت و سریع درش آورد. با دیدن کت و شلوار چشمهاش برق زد. - داداش چکاریه! این خیلی گرونه! - زیرش هم نگاه کن. کفش چرم و بقیه مخلفات رو که دید دیگه دهنش بسته نمیشد. کلی پول همین آشغالها شده بود. - حاجی! یاد خواهرش افتادم که هیچوقت کنترل هیجاناتش رو از دست نمیداد اما الان معلوم مهران از نقشش خارج شده و واقعا هیجانزده شده. - مبارک باشه! بپوش زود که بریم. مشغول پوشیدن لباسها شد. من هم کت و شلوارک رو پوشیدم. مهمونیش رسمی نبود اما من عادت نداشتم غیر رسمی به مهمونی برم. کت و شلوار من مشکی بود و پیراهنم کرم. دو دکمه پیراهنم رو باز گذاشتم. صدای مهران اومد: - او! من چه چیزی شدم! به سمتش برگشتم و نگاهش کردم. هرکی با کت و شلوار به اون گرونی چیزی میشه! البته از حق نگذریم خودش خوشگل بود. خوشتیپ یا جذاب نه، خوشگل بود. حتی ته ریشش حالت مردونه به چهرهش نداده بود. تا کی باید این شباهتش به الینا رو تحمل کنم! این هم کار بود که آرمین به من داد! - بریم؟ - آره، بریم. باهم بیرون رفتیم. دنیل روی مبل نشسته بود. یک پیراهن براق آبی روشن با شلوار مشکی پوشیده بود. - دنیل بریم. بلند شد و گفت: - بریم. هر سه پایین رفتیم. مهران عقب نشست و دنیل کنارم بغ نشست. بهش گفتم: - کمربندت رو ببند. پوفی کشید و کمربندش رو بست. آهنگ آرومی گذاشتم و حرکت کردم. کاش از اول میدونستم تو مال دیگرونی کاش از اول میفهمیدم تو با من نمیمونی کاش از اول میدونستم تو سهم من نمیشی کاش میفهمیدم که تو از عشق من گریزونی از فکر و قلبم تو نمیری که به همین زودی تو اون فرشته پاکی که من فکر میکردم نبودی میدونم هر جا که هستی با هر کسی نشستی به راحتی فراموشم میکنی تو به زودی این همه عاشق بودم تو نفهمیدی با تو صادق بودم تو نفهمیدی من که عاشق بودم تو نفهمیدی با تو صادق بودم تو نفهمیدی کاش از اول میفهمیدم تو مغروری کاش میدونستم از دنیای من دوری کاش آروم آروم از قلب من میرفتی چه دروغهای شیرینی به من میگفتی این همه عاشق بودم تو نفهمیدی با تو صادق بودم تو نفهمیدی من که عاشق بودم تو نفهمیدی با تو صادق بودم تو نفهمیدی من که عاشق بودم تو نفهمیدی با تو صادق بودم تو نفهمیدی من که عاشق بودم تو نفهمیدی با تو صادق بودم تو نفهمیدی ویرایش شده 29 شهریور توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,445 ارسال شده در 29 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 29 شهریور (ویرایش شده) ۱۷۵ یکلحظه چشمهام رو روی هم فشار دادم. لعنت بهت الینا! لعنت بهت! روبهروی ویلا نگه داشتم. *** از مهمونی برگشتیم. مهران مدهوش بود و تلوتلو میخورد. اولین بار بود که نوشیدنی میخورد. داشت به سمت در حیاط میرفت که صداش زدم: - مهران! ایستاد و گیج نگاهم کرد. چشمهاش بزور باز میموند. - هوم! دنیل هم ایستاد و نگاهم کرد. با چشم به دنیل اشاره کردم داخل برو. اون که رفت و مطمئن شدم در بستهست، و البته اطلاع داشتم که امشب بابک خونه مادربزرگ هست به سمت مهران رفتم. همینطور گیج نگاهم میکرد که به داخل استخر پرتش کردم. فریادی کشید: - هه! شروع به دست و پا زدن کرد. نمیدونستم شنا بلد هست یا نه اما بالاخره با اینحال و شوکه شدن بعید بود که بتونه شنا کنه. به داخل آب پریدم و زیر پاش رفتم و به داخل کشیدمش. خیلی زود سرش به زیر آب رسید و دیگه فقط میتونست دست و پا بزنه و صدایی ازش در نمیاومد. سفت نگهش داشتم و گذاشتم هرچقدر میخواد دست و پا بزنه. من توی نگه داشتن نفسم اوستا بودم. یکم که گذشت دیدم دست و پا نمیزنه. بجای پاهاش کمرش رو گرفتم و به سمت کناره استخر بردم و خارجش کردم. خوبه کسی با این سر و صداها بیرون نیومده بود. *** پرهام به اتاقم اومد و توی درگاه ایستاد. یک دستش رو به درگاه تکیه داد و گفت: - پسرِ بهوش اومد. - باشه، اومدم. اون رفت و من هم بلند شدم و به اتاق دنیل که مهران رو اونجا خوابونده بودن رفتم. با چشم به دنیل که روی صندلی کنار تخت نشسته بود اشاره کردم که بیرون بره. اتاق دنیل کاغذ دیواریهای سورمهای داشت با فرش فانتزی دودی، سرویس چوب مشکی و رو تختیِ نقرهای. فرش وسط اتاق کوچیکش بود و تخت روبهروی در و کمد بزرگ اتاقش کنار در و میز کار کنار کمد. دنیل با اتاقهای کوچیک بیشتر حال میکرد. کنار تخت نشستم. یکم سکوت کردم بعد گفتم: - میدونم بیداری. واکنشی نشون نداد. - اینکار رو کردم که بفهمی که من میتونم به اوج رفاه و لذت برسونمت، هم میتونم از زندگی ساقطتت کنم بدون اینکه کسی بفهمه کار من بوده. حالا تصمیم با تو هست. قرار هست به من خدمت کنی یا اونهایی که براشون گزارش میبری؟ کمی طول کشید. بعد چشمهاش رو باز کرد و لبخند زد. *** وارد اداره که شدم احساس کردم نگاهها بهم خیلی یکجوری هست. از بینشون رد شدم و به سمت دفترم رفتم. پشت میزم که قرار گرفتم دیدم کامپیوترم روشن هست. بدتر از اون عکسی بود که روی صفحه کامپیوترم قرار داشت. یک عکس مسخره از یک مرد که اسلحهش رو روی شقیقهش گذاشته بود و زیرش نوشته شده بود: * بنگ! و چند شکلک خنده. از جا پریدم و صدا زدم: - کسی اونجا هست؟ در باز شد و آبان داخل اومد و احترام گذاشت. نگاه اون هم مثل بقیه خیلی سرد بود. - بله قربان! - کی امروز به دفتر من اومده؟ سکوت کرد. - مگه با تو نیستیم؟ بجای اینکه جواب من رو بده گفت: - سرهنگ به من دستور دادن که وقتی شما اومدید به دفتر ایشون ببرمتون. اینبار من سکوت کردم. اینکه سرهنگ من رو به دفترش بخواد عجیب نبود اما اینکه بگه آبان من رو مثل یک مجرم به دفترش ببره عجیب بود. نگاهی به عکس روی کامپیوتر کردم و درحالی که یکم احساس اضطراب میکردم گفتم: - خیلی خوب، بریم. من جلوتر راه افتادم و اون پشت سرم اومد. وارد دفتر که شدم اون وارد نشد. متوجه شدم جز سرهنگ چند فرد دیگه هم اونجا هستن که با کمی دقت بعضیهاشون که سرهنگهای رده بالا بودن رو شناختم اما کسی رو اونجا دیدم که باعث شد خشکم بزنه. انقدر متعجب مونده بودم که یادم رفت احترام نظامی بذارم. بزور لبهای خشکم رو از هم جدا کردم و زمزمه کردم: - نگین! ویرایش شده 2 مهر توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,445 ارسال شده در 2 مهر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مهر (ویرایش شده) ۱۷۶ نگاهم کرد و پوزخند زد. یکی از سرهنگها گفت: - رزمآور، به خودت بیا. حواسم جمع شد و احترام گذاشتم. سرهنگ گفت: - بشین رزمآور. همینطور که نگاهم به نگین بود جلو رفتم و مقابلش نشستم. نگاهش رو از من گرفت اما هنوز پوزخند روی لبش بود. این اینجا چی میخواست! هرچی میخواست چیز خوبی نبود. چه سکوت بدی دفتر رو گرفته بود. یکی از سرهنگها به حرف اومد: - جناب دانیال شباهنگ، ایشون رو میشناسید؟ - بله... دختر داییم هست. - فقط دختر داییتون؟ لحن سرزنشآمیزش باعث شد برای اینکه بهم تهمت پنهانکاری نزنند بگم: - همسر قبلی آرمین بوده. - ایشون مدت کوتاهی هست که با ما همکاری میکنند و تونستن اطلاعات دست اولی بهمون تحویل بدن. نگاه سردی به نگین انداختم. پس آدم شده بود. - چه اطلاعاتی؟ - طبق اطلاعات ایشون آرمین توی ماجراهای سال پیش کمک مالی و واسطهگری قویی برای فتنه بوده. با همون سردی و خونسردی گفتم: - خوب این رو که خودمون هم میدونستیم. - بله، ما حدس میزدیم اما الان مدارک معتبری توی دستمون هست. و مدارک درباره یک مسئله دیگه. - چه مسئلهای؟ اینبار سرهنگ بود که نگاهم کرد. نگاه اون هم سرد بود اما پشت سردی نگاهش تردید و دلخوری میدیدم. - جاسوسی نیروی نظامی.... به عهده آرمین بود. مکث کردم. اول خوب متوجه نشدم و بعد وا رفتم. - نه... بهتزده گفتم: - کار من نبود! همه فقط نگاهم میکردن. حتی نگین هم رنگش پریده بود. التماسآمیز گفتم: - بخدا کار من نبود! کی دیده بود من برای چیزی التماس کنم. اینجا هم نگران خودم نبودم. اون نگاه ناامید سرهنگ داشت دیونهم میکرد. نگین که انگار تازه فهمیده بود با این اطلاعات من رو توی دردسر انداخته ترسیده گفت: - نه کار دانیال نیست! به اون نگاه کردن. - شما دلیلی داری؟ گیج شد. - نه... اما میدونم دانیال همچین کاری نمیکنه. روشون رو گرفتن. حالا همه نگاهها به من بود. - خوب جناب شباهنگ شما توجیحی در اینباره دارید؟ سرم رو به دو طرف تکون دادم و گفتم: - نه... و زمزمه کردم: - اما کار من نیست. - یا کار شماست یا برادرتون دنیل. رنگم پرید. نگین هم بهتزده بود. یعنی ممکن بود کار دنیل باشه! - خوب، احساس میکنید کار برادرتون هست؟ سرم رو به دو طرف تکون دادم. - نه. - پس کار خودتون هست؟ سکوت کردم. اگه انکار میکردم نگاهها بیشتر روی دنیل میرفت. اما الان هم رفته بود. دوباره آبان رو صدا زد و گفت: - رزمآور رو به بازداشتگاه ببرید. آبان نگاهم کرد. خودم آخرین نگاه سرزنشآمیز رو به نگین که حسابی ترسیده بود انداختم و جلوتر از آبان راه افتادم. بیرون که رسیدم چشمم به الینا خورد که داشت نگاهم میکرد. رنگ از چهرهش پریده بود و توی چشمهاش نگرانی و دلسوزی برق میزد. از کنارش گذاشتم و به سمت بازداشتگاه رفتم. ویرایش شده 5 مهر توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,445 ارسال شده در 5 مهر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 5 مهر (ویرایش شده) چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی چه شد که شیوه ی بیگانگی رها کردی به قهر رفتنو جور و جفا شعار تو بود چه شد که بر سر مهر آمدی وفا کردی منم که جور و جفا دیدمو وفا کردم تویی که مهر و وفا دیدیو جفا کردی بیا که چشم تو تا شرمو ناز دارد کس نپرسد از تو که این ماجرا چرا کردی بیا که چشم تو تا شرمو ناز دارد کس نپرسد از تو که این ماجرا چرا کردی بیا که با همه نامهربانیت ای ماه خوش آمدی و گل آوردی و صفا کردی اگر چه کار جهان بر مراد ما نشود بیا که کار جهان بر مراد ما کردی بیا که چشم تو تا شرمو ناز دارد کس نپرسد از تو که این ماجرا چرا کردی بیا که چشم تو تا شرمو ناز دارد کس نپرسد از تو که این ماجرا چرا کردی بیا که چشم تو تا شرمو ناز دارد کس نپرسد از تو که این ماجرا چرا کردی بیا که چشم تو تا شرمو ناز دارد کس نپرسد از تو که این ماجرا چرا کردی به بازداشتگاه مخصوص همکارها بردنم. نگران یک کنار نشستم و به فکر فرو رفتم. کار کی بود! دنیل؟ یعنی بدون خبر من با آرمین این همکاری رو انجام داده؟ نه فکر نکنم؛ اون جرات همچین کاری رو نداره. پس کار کی میتونه باشه؟ شاید آرمین نفوذیهای دیگهای داخل این مجموعه داره و من رو قربانی قرار داده. لعنت بهش! میخواد از شر من خلاص بشه. اگه من اعدام بشم چه بلایی سر برادرهام میاد! یک ساعتی کلافه داشتم فکر میکردم که در باز شد و یک نفر رو به داخل فرستادن. نگاه کردم. توی تاریکی اول خوب تشخیص ندادم بعد از جا پریدم. - دنیل! اون هم که انگار به همین مشکل خورده بود متوجه من شد و سریع جلو اومد. ترسیده بود. - دانیال! بازوش رو گرفتم و نگران نگاهش کردم. - تو رو هم گرفتن؟! چه سوال مسخرهای بود! گرفته بودنش و برای اینکه آینه دق من بشه توی همین بازداشتگاه آوردن. - اینجا چه خبرِ؟! ما رو برای چی گرفتن؟! آوردمش کنار دیوار نشوندمش و خودم هم کنارش نشستم و آروم طوری که اگه شنود بود متوجه نشه پرسیدم: - تو با آرمین برای ماجرای سال هشتاد و هشت همکاری میکردی؟ - نه بخدا! من هرکاری که انجام میدادم زیر دید خودت بود. جز چیزهایی که میگفتی انجام نمیدادم. - پس کار کیه! و کلافه دستی توی موهام کشیدم و گفتم: - از بابک و پرهام چه خبر؟ - بابک رو هم آوردن. وحشتزده نگاهش کردم سریع گفت: - اما گفتن فقط یک بازجویی ساده ازش میگیرن. پرهام هم از صبح خونه نبود ولی دنبال اون هم بودن. مکث کردم. چیز تلخی یکلحظه توی ذهنم اومد. پوریا! نه، نه اون اینکار رو نکرده. امکان نداره! من دارم ذهنم رو گیج میکنم. ولی... واقعا کی میتونه همچین کاری کرده باشه؟ همه افراد زیر دست من زیر نظر کاملم بودن. انقدر هم جاسوس داشتم که کسی رو نتونه وارد کار من کنه. فقط یک نفر بود که من اصلا بهش شک نکردم و تا هرجا که میخواست میتونست نفوذ کنه چون من هیچی رو ازش پنهان نمیکردم. لعنت به من! لعنت به پرهام! لعنت به این دنیا! لعنت به سرنوشت! یعنی دوباره از داداشم رودست خوردم! دوباره خیانت دیدم! اینهمه درد از کجا! قرار صبر ایوب باشم! سرم رو به دیوار تکیه دادم. باربد، الینا، پوریا و بابک! آره حتی بابک. برای اولین بار با خودم فکر کردم شاید اشتباه از من هست. شاید اشتباه از من هست که همیشه سعی دارم از دیگران مواظبت کنم. ویرایش شده 6 مهر توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,445 ارسال شده در 6 مهر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مهر (ویرایش شده) الان هم اولین فکرم این بود که این ماجرا رو گردن بگیرم و بذارم تا پوریا از ایران خارج بشه اما بعد با خودم فکر کردم: تا کی قرار از خیانت دیگران در مقابل خودم کوتاه بیام و دوباره خودم رو قربانی کنم. چیزی توی ذهنم گفت: اما اون داداشت هست. * پس خودم چی؟ چرا همه داداشهام راحت از من میگذرن اما من نباید راحت ازشون بگذرم؟ ذهنم خواست تا حد امکان جلوی رد شدنم از کارهای قبلی رو بگیره پس گفت: * حداقل بهش فرصت بده از کشور خارج بشه. * اما اینطور کی حرف من رو باور میکنه؟ * واقعا میخوای اینکار رو بکنی؟ مشتهام رو روی دیوار گذاشتم و به فکر رفتم. نه، نه، نه! من نمیتونستم! من نمیتونستم! همونجا نشستم. گردن میگرفتم. حداقل تا زمانی که مطمئن بشم پوریا از کشور خارج شده. داد کشیدم: - خدا لعنتت کنه! دنیل که حالم رو دیده بود حسابی هل کرده بود. - داداش چی شده؟! سرم رو توی دستم گرفتم. - هیچی... هیچی نگو دنیل! *** در رو باز کردن. نور توی صورتم زد. بعد از یک روز نور میدیدم. - رزمآور شباهنگ همراه ما بیان. دنیل بلند شد و نگران من رو نگاه کرد. گفتم: - نگران نباش! و بیرون رفتم. با آبان به سمت دفتر سرهنگ رفتم. امیدوار بودم فقط سرهنگ داخل باشه. وارد که شدم چشمم به الینا افتاد که کنار سرهنگ ایستاده بود و با نگرانی من رو نگاه میکرد. سرهنگ گفت: - رزمآور شباهنگ، خانم ملوانی ادعایی دارن که میخوام نظر شما رو هم دربارهش بدونم. متعجب بودم که الینا چه نظری میتونه داشته باشه. خود سرهنگ گفت: - ایشون ادعا دارن که شما نه... برادرتون پرهام شباهنگ جاسوس آرمین بوده. این دختر خیلی زرنگ هست! و خیلی وفادار! آب دهنم رو قورت دادم. - نه... سرم رو پایین انداختم و گردن گرفتم. - کار من بود! پلکهام رو روی هم فشار دادم. - من اینکار رو کردم. هر دو بهتزده نگاهم کردن. بهتزده و ناامید! ** الینا ** توی خونه نشسته بودم و پاهام رو تکون میدادم. نیوشا برام شربت آورد. برداشتم. - دستت درد نکنه! باربد کی میاد؟ - الان دیگه میاد. با گفتن این حرف بالاخره در باز شد. - سلام سلام خانم! من بلند شدم و نیوشا به سمتش رفت. باربد متوجه من شد. - به الینا خانم، سلام! خوب هستید؟ جواب سلامش رو دادم. نگاهی به قیافه رنگ پریدم کرد و گفت: - خوبی؟ چیزی شده؟ سر تکون دادم. - آره، چیزی شده! نیوشا به باربد گفت: - من هم چندبار ازش پرسیدم اما جوابی نداد. به نیوشا نگاه کردم. - میشه فقط با باربد حرف بزنم؟ درحالی که تعجب کرده بود و نگران هم شده بود گفت: - باشه. و سینی رو روی اپن گذاشت و به اتاق رفت. باربد چند قدم جلو اومد و دوباره پرسید: - چی شده؟ ویرایش شده 7 مهر توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,445 ارسال شده در 7 مهر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مهر (ویرایش شده) ۱۷۸ چون حدس میزدم نیوشا پشت در منتظر ایستاده با چشم اشاره کردم که بیا روی مبل کناریم بشین. نشست. من هم نشستم و آروم گفتم: - یک اتفاقی برای برادرهات افتاده. نگران شد. خیلی کم خبر از برادرهاش داشت. البته میدونستم اون هم دلتنگ میشه و گاهی ارتباطی با بابک داره اگه برای هردوشون خطرناکه. برای بابک اگه دانیال بفهمه و برای باربد اگه نیوشا بفهمه. برای همینها بود که درباره پرهام چیزی بهش نگفته بودم. اما الان باید میگفتم. - چی شده؟ - برای ماجرای سال پیش... دانیال و دنیل رو گرفتن. - اونها دست داشتن؟! سرم رو به دو طرف تکون دادم. - نه... یعنی من اینطور فکر نمیکنم. حدس من به شخص دیگهای هست. - کی؟ یکم مکث کردم بعد گفت: - یک چیزی رو تو باید بدونی. - چی؟ - شما یک برادر دیگه هم دارید. گیج نگاهم کرد و بعد گفت: - منظورت شایان هست؟ نوچی کشیدم. - نه طبیعتا منظورم اون نیست. - پس کی؟ - اسمش پرهامه. با تعجب نگاهم کرد. همه چیز رو تندتند براش تعریف کردم و در آخر اضاف کردم: - من فکر میکنم کار اوم هست. - عجب! بعد پرسید: - اون پسر کجاست؟ - پیداش نیست. - اگه دانیال هم این شک رو بگه دنبالش میتونند برن. با کلافگی گفتم: - میدونی که اون نمیگه! همینطور که هیچوقت به بابک نگفت که تو هستی که نمیخوای با برادرهات دیدار کنی. و سرزنشآمیز نگاهش کردم. روش رو گرفت و سری تکون داد. - من باید چیکار کنم؟ - تو یک وکیلی. وکالت دانیال رو به عهده بگیر و به سرهنگ و بقیه ثابت کن که کار پوریا هست. - اگه من اینکار رو بکنم نیوشا.... سکوت کرد. خودش فهمید خیلی حرف مفتزده پس گفت: - باشه. فردا به ادارتون میام. قبلش باید چیزهای بیشتری درباره پرهام بدونم. - بهتر با اعضای اون خونه صحبت کنی. سر تکون داد. - با بابک و چشمه و حنانه خانم باید صحبت کنم. امیدوارم خشم دانیال گریبانگیر خودم نشه. - شاید خدا خواست با همین کار رابطهتون خوب شد. سکوت کرد. میدونستم خودش بین جدال عشق و منطق گیر کرده. باهم به سمت خونه دانیال رفتیم. نیوشا رو پیچونده بود و گفته بودیم مشکل قضایی برای مهران پیش اومده و باربد میخواد کمکم کنه. تا خونه دانیال من و باربد ساکت و توی فکر بودیم. هر دو نگران بودیم. به جلوی در که رسیدیم باربد بوق زد تا سرایدار در رو برامون باز کنه. آقایی که سرایدار بود اومد و جلوی در ایستاد اما تردید داشت که در رو باز کنه یا نه. آخر سر گفت: - ببخشید آقا باربد، گفتن شما رو راه ندیم. من پیاده شدم و به سمتش رفتم. - سلام خسته نباشید! ویرایش شده 9 مهر توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,445 ارسال شده در 9 مهر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مهر (ویرایش شده) ۱۷۹ اون که انگار من رو یادش بود و کاری که کرده بودم رو هم میدونست سرد جوابم رو داد. گفتم: - رزمآور ملوانی هستم. به باربد اشاره کردم. - ایشون وکیل هستن. برای نجات برادرهاشون در زندان اومدن. اخم کرد. - اینکه آقا دانیال و دنیل زندان هستن بخاطر وجود همین شما دو نفر هست؛ بعد فکر میکنید قبول میکنم که شما برای کمک اومدید؟ نوچی کشیدم. اینطور فایده نداشت! به سمت باربد رفتم و از شیشه ماشین آویز شدم. - این همکاری نمیکنه. یکم فکر کرد بعد گفت: - واستا به بابک زنگ بزنم. از ماشین فاصله گرفتم و منتظر موندم. چند دقیقه بعد بابک بیرون اومد و از همین جا بهمون سلام کرد و به سرایدار چیزی گفت. صدای بابک پایین بود اما صدای سرایدار رو میشنیدیم: - آخه من چطور سر حرف شما راهشون بدم درحالی که میدونم آقا توقع داره با حرف شما هم راهشون ندم. -... - بابا اینها چه کمکی دارن به آقا بکنند آخه! و با چندش به ما نگاه کرد. عجب والا! بابک چیز دیگهای هم گفت که سرایدار گفت: - بابک جان برای خودت بد میشه ها! آقا خیلی عصبانی میشه. بابک چیز بهش گفت و اون شونهای بالا انداخت و گفت: - خوددانی! و داخل رفت. بابک هم رو به ما اشاره کرد داخل بیان. سرایدار در رو باز کرد. *** توی اداره منتظر ایستاده بودیم که در باز شد و آبان و دانیال وارد شدن. من و باربد بلند شدیم. برگشت و به ما نگاه کرد و با دیدن باربد اخمهاش درهم شد. سرهنگ گفت: - بشین رزمآور. روی صندلی روبهرویی ما نشست. دستبندش نزده بودن. سرهنگ هم نشست و گفت: - میشنوم. - چی رو؟ لحن سرد و قاطع الانش با لحن وقتی که گرفتنش خیلی فرق میکرد. - کار کیه؟ دنیل یا... نگاهی به ما کرد و دوباره به سمت دانیال برگشت. - پوریا؟ دانیال در سکوت چند ثانیه نگاهم کرد بعد گفت: - کار هیچکدوم... نگاهی به ما کرد. - کار خودم بوده. من جا نخوردم. توقع داشتم که اشتباه برادرش رو برعهده بگیره. پس فقط من بودم که میتونستم شرایط رو جمع کنم: - اما ما اینطور قبول نداریم. باید از دو برادرتون هم بازجویی بشه. با اخم نگاهم کرد. - چه احتیاجی؟ من اعتراف کردم. - ما این اعتراف رو دروغ میدونیم. ویرایش شده 10 مهر توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,445 ارسال شده در 11 مهر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 11 مهر (ویرایش شده) ۸۰ اخمهاش درهم شد. - من رو گرفتید که اعتراف کنم بعد اعترافم رو قبول ندارید؟! میخوان به اون چیزی که شما میگین اعتراف کنم؟! - آقای شباهنگ برادر شما تحت تعقیب هستن. اگه شما چیزی بدونید و انکار کنید مجرم هستید. دانیال فقط در سکوت نگاه کرد. سرهنگ گفت ببرنش. بعد به سمت ما برگشت. باربد کلافه گفت: - مطمئنم کار اون نیست. من این نگاهش رو میشناسم. این نگاه حامی هست. سرهنگ گفت: - من هم به اندازه شما دوست دارم که دانیال بیگناه باشه، اما باید مدارک بیشتری برای ارائه داشته باشید. ** دانیال ** از بازجویی دنیل خیالم راحت بود. اون هیچی نمیدونست. حتما خودشون هم با بازجویی متوجه این میشدن. وقتی که اون روز دنیل برنگشت مطمئن شدم که فهمیدن و آزادش کردن. سه روز از دیدارم با سرهنگ میگذشت. توی این سه روز هیچ حرکتی برای من نزده بودن. من هنوز کلافه بودم. کلافه از دیدن باربد. اما نمیتونستم به خودم اعتراف نکنم که دلم براش تنگ شده بود. و نمیتونستم با خودم اعتراف نکنم که دفاع اون سه نفر ازم: سرهنگ، باربد و الینا. چقدر بهم حس خوبی داد. هرچند این حس خوب همراه با غم عمیقی بود. هر روز بیشتر از دیروز داشتم چیزهایی که دوستش داشتم رو از دست میدادم و انگار هیچ راه برگشتی نبود. هر روز وضعم داشت بدتر از دیروز میشد. کاش میشد این قلبم از حرکت بایسته. کاش این زندگی تموم میشد. در باز شد و نور توی صورتم زد. - رزمآور شما رو خواستن. - باشه. بلند شدم. پاهام خواب رفته بود و بدنم کوفته بود. همراهش رفتم. وارد دفتر که شدم با دیدن باربد و الینا اخم کردم و به سرهنگ نگاه کردم. - اینها چرا اینجا هستن؟ - آقای شباهنگ وکیل شما هستن. با اخم درحالی که قلب خودم از حرفی که میزدم گرفته بود گفتم: - ایشون وکیل من نیستن. من انتخاب نکردم و اجازه این انتخاب رو دارم. یکدفعه سرهنگ مشتش رو به میز کوبوند. تعجب کردم. چقدر عصبانی شده بود. - بس کن دیگه دانیال! ما سعی داریم راحلی برای نجات تو پیدا کنیم اما تو همکاری نمیکنی! با فریاد برای اینکه بتونم بیشتر این بازی رو ادامه بدم گفتم: - شما با اینکارتون به ملت خیانت میکنید! با حرص و کلافگی نگاهم کرد بعد گفت: - باشه، تو اینطور میخوای؟ همین حالا میگم برات تشکیل پرونده بدن. بعد گوشی رو برداشت تا زنگی بزنه. از گوشه چشم میدیدم الینا و باربد هل شدن. الینا ملتمسانه گفت: - سرهنگ! باربد به سمت سرهنگ رفت. - سرهنگ بخدا من میتونم ثابت کنم که کار دانیال نیست. بعد سریع پروندهای رو برداشت و به اون سمت رفت. - نگاه کنید من همه واریزها و جابجاییهای حساب رو دیدم. یک چیزی این وسط درست نیست که اگه دنبالش رو بگیریم میتونیم ثابت کنیم کار دانیال نیست. با حرص نگاهش کردم. این چی از زندگی من میخواد؟ وقتی که بهش نیاز داشتم بهم آسیب زد و ترکم کرد. حالا اومده ضربه دوباره رو بهم بزنه. سرهنگ گفت: - میگی چیکار کنیم؟ - هرطوری هست پرهام رو قبل از خارج شدن از کشور بگیرید، بقیهش با من. به سمتش خیز برداشتم. الینا ترسیده صدام زد: - رزمآور! سرهنگ هم با بهت نگاهم کرد که من دارم چیکار میکنم. یقه باربد رو که دیر متوجه من شده بود گرفتم و به عقب بردمش و روی صندلی خمش کردم. ویرایش شده 12 مهر توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,445 ارسال شده در 12 مهر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مهر (ویرایش شده) ا۸۱ - تو چیکارِ احسنی آخه حرو... صدای فریاد سرهنگ اومد: - دانیال! شرمسار جلوی سرهنگ باربد رو رها کردم و عقب رفتم. آبان رو صدا زد که من رو ببره و من با نگرانی از سرنوشت برادرهام همراهش رفتم. ** الینا ** - احتمالا پوریا از کشور خارج شده. سرهنگ بعد از گفتن این حرف دستش رو مشت کرد و روی پاش گذاشت. تازه الان داشتم میفهمیدم چقدر دانیال رو دوست داره. سرهنگ به خونه دانیال اومده بود تا همه نقشه بچینیم. بودن توی این خونه و این جمع بهم حس خاصی دست میداد. یاد اون روزها میافتادم. و یاد عشق! حنانه خانم گفت: - خوب حالا باید چیکار کنیم؟ - به طور فنی کاری نیست که بتونیم انجام بدیم اما خیلی هم بیچاره نیستیم. چشمه حرف سرهنگ رو زودتر گرفت و گفت: - باید بریم و پرهام رو پیدا کنیم. همه جز سرهنگ نگاهش کردن. باربد گفت: - اما چطوری؟! دنیل که آزاد شده بود سریع گفت: - کار سختی نیست، خونهش ترکیهست. بابک که دیگه همه چیز درباره کارهای این ها میدونست و حسابی هم شکاری بود اما فعلا باید داداشش رو نجات میداد گفت: - احمقی؟ معلوم که اونجا نیست؟ هرجای این زمین پهناور میتونه باشه. من سریع گفتم: - دقیقا، و فقط یک نفر میدونه کجاست. دوباره مکث شد و اینبار سرهنگ که دید اینها خیلی گیراییشون ضعیفه گفت: - آرمین. همه نگاهها بهم عجیب شد. حنانه خانم گفت: - اما اون به حرف کدوم از ما اهمیت میده؟ چشمه سریع گفت: - اما باید بریم و همه تلاشمون رو بکنیم. باربد گفت: - اگه بلایی سر خودمون بیاد چی؟ من که جرات رو در رویی با آرمین رو ندارم. دنیل با خشم نگاهش کرد. - چون تو یک بیشرف ترسویی! باربد کلافه داد زد: - حواست به حرفهات باشه توله آرمین. دنیل بلند شد و گفت: - گمشو از این خونه بیرون. تو جز دردسر چیزی نداری. باربد بلند شد و داد زد: - میزنم دندونهات رو توی دهنت خورد میکنم ها! - خر کی باشی! بابک بلند شده بود و بینشون ایستاده بود تا بهم حمله نکنند. حنانه خانم بلند شد و گفت: - از سرهنگ خجالت بکشید. باربد خودش رو عقب کشید و گفت: - میدونید چیه؟ حق با زنمه. من باید یادم بره گذشتهای داشتم. و به سمت در رفت. چشمه بلند شد و با ناراحتی گفت: - واقعا داری میری؟! باربد جوابی نداد و فقط از خونه بیرون رفت. ** چطور میخواستیم بریم؟ باربد حاضر نبود توی اینکار شرکت کنه و واقعا دنیل برای اینکار مناسب نبود. بابک هم که اصلا دخالتی نداشت و نمیشد یکدفعه به داخل بدیمش. بهترین فرد توی چشم همون چشمه و نگین بودن که با آرمین زندگی کرده بودن و یک سری از نزدیکهاش رو میشناختن. سرهنگ هم قول داد یک سری نیرو در اختیارمون قرار میده اما قبل از رفتن به من گفت: - تو نیازی نیست بری. ممکن آرمین بلایی سرت بیاره. - شاید رفتن من تنها راه کمک به دانیال باشه. من با کمک مهران که توی اون دستگاه نفوذ کرده میرم. بابک هم گفته بود: - من هم حتما میام. آوا و شایان رو به حنانه خانم سپردیم و آماده رفتن شدیم. ویرایش شده 14 مهر توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,445 ارسال شده در 14 مهر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مهر (ویرایش شده) ۱۱۲ دو نیرو برای ما فرستاده بودن. سرهنگ نجات آریا و سروان محسن معمولی. اول مکان اخیر آرمین رو پیدا کردیم. کشور تایوان بود. یک کشور با فرهنگ چینی و شرقی! اولین سفر خارجیم بود. اگه موضوع دانیال در میون نبود از این سفر خیلی لذت میبردم اما اون روز فقط استرس داشتم. توی سفر هوایی طولانی بودیم و بعد به فرودگاه پایتخت رسیدیم. خوبیش این بود که اونها هم مثل چینیها انگلیسی بلد بودن. چشمه که انگلیسیش خوب بود تاکسی گرفت و به هتلی که دنیل از قبل برامون اجاره کرده بود رفتیم. من و چشمه باهم هم اتاقی بودیم و مردها باهم هم اتاقی. به هتل که رسیدیم لذت بردم. هتل به سبک خونههای قدیمی چینی بود. وارد اتاق شدیم. مثل یک آلاچیق چوبی میموند و دیوارهاش هم از کاغذ بود. رخته خوابهای ساتن کنارش رو لمس کردم. - اتاق خوبیه! چشمه با ذوق گفت: - من که عاشقش شدم! کاش شایان و آوا رو هم آورده بودیم. با خودم فکر کردم خودمون معلوم نیست زنده برمیگردیم یا نه چه برسه به اونها. یکدفعه چند ضربه محکم به در برخورد کرد. شگفتزده به اون سمت برگشتم. چه خبرشون بود. هنوز حتی لباس عوض نکرده بودیم. چشمه به سمت در رفت و بازش کرد. بابک نگران پشت در بود. - چی شده؟! - یک نفر از طرف آرمین دنبالمون اومده. برگهامون ریخت. بابک ادامه داد: - قبل از اومدن ما منتظرمون بوده. چشمه به سمت من برگشت و نگران نگاهم کرد. - چیکار کنیم؟! خودم بیرون رفتم و به چشمه و بابک گفتم: - توی اتاق بمونید. به داخل حیاط رفتم و دوتا نیرومون رو کنار یک مرد دیدم. نزدیک که شدم مرد لبخند تمسخرآمیزی زد. - تو گندشونی؟ سرهنگ قبل از اومدن به اینجا ترتیبش رو داده بود که به من درجه ستوانی داده بشه. - ستوان ملوانی هستم. با همون تمسخر توی چهرهش گفت: - در جریانم. ترجیح دادم مثل خودش رفتار کنم: - حرفت؟ یک کارت به شیوه چینی از جیبش در آورد و به سمتم گرفت. - دعوتنامه جشن امشب جناب آرمین هست. برای همتون. تاکید هم کردن که حتما همتون بیان. دستم رو جلو بردم که دعوتنامه رو بگیرم که دستش رو عقب کشید و گفت: - خانم... همتون. کارت رو از دستش کشیدم. - خیلی خوب! اون رفت و ماهم جلسهمون رو گذاشتیم. سرگرد آریا گفت: - بنظر من درست نیست که ههمون بریم. سروان معمولی گفت: - اما وقتی تاکید کرده یعنی اگه همه باهم نریم ممکن هست برامون سنگین تموم بشه. چشمه گفت: - از طرفی هر کدوم اینجا بمونیم ممکن در امان نباشیم. من تاکید کردم: - حق با چشمهست، ممکن سراغمون بیان. قرار شد با سرهنگ هماهنگ کنیم و بریم. به اتاق خودمون که برگشتیم چشمه گفت: - طبیعی هست که من دارم فکر میکنم چی بپوشم؟ زیر خنده زدم. - وای بخدا من هم همین توی ذهنمه اما جرات ندارم جلوی مردها بگم. - حالا چی میخوای بپوشی؟ فکر کردم. خودم یا مانتو بلند کرم پوشیده بودم و اومده بودم و لباس توی خونههام هم که با حجاب نبود. - نمیدونم والا! فکر نکنم جالب باشه الان به خرید بریم. میگن اینها چطور مامورهایی هستن! ویرایش شده 22 مهر توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,445 ارسال شده در 19 مهر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مهر (ویرایش شده) ۱۱۳ چشمکی بهش زدم. - پس بریم؟ چشمکم رو جواب داد: - یواشکی از مردها! با خنده بیرون رو نگاه کردیم. کسی نبود. بدو بدو بیرون دویدیم. به سختی تونستیم آدرس بازار و اتوبوس رو پیدا کنیم و به بازار محلی شهر رفتیم. وای عاشقش بودم. فکر میکردی توی بازارهای فیلمهای کرهای تاریخی قدم میزنی. دنبال لباس گشتیم. چشمه گفت: - من هم باید با حجاب بپوشم؟ - آره دیگه، خیر سرت با سپاه اومدی! خندید. بعد از کلی گشتن من یک کت چینی قرمز که روش گلهای شیری داشت و به بغل با نخ بسته میشد با دامن ساده بنفش گرفتم. چشمه هم یک پیراهن بلند ماکسی آستین سه ربع آلبالویی گرفت. بیشتر لباس سنتیهاشون همین رنگها رو داشت. چشمه گفت: - کاش بشه با این روسری نپوشم! - یک شال قرمز بپوش و روش از این کلاه قرمزها بذار. - این هم خوبه! تو هم از اینها میذاری؟ اون سالها هنوز چیزی که جلب توجه نامحرم رو میکرد رنگ قرمز بود. - نه من یک روسری مشکی دارم همون رو میپوشم. یکجا ایستادیم و بستنی گرفتیم و پشت میزهای کوتاهی روی زمین چهار زانو نشستیم. تا بستنیمون رو درست کنند چشمه گفت: - میتونم یک سوالی ازت بپرسم؟ دقیقا حدس میزدم که چه سوالی میخواد بپرسه اما بخاطر اینکه احتمالا دیر یا زود باید بهش جواب بدم گفتم: - بگو. - تو... چرا با دانیال اونکار رو کردی؟ نفس عمیقی از سر کلافگی کشیدم. جواب دادن به این سوال برام آسون نبود. - اینکار شغل من بود چشمه. اون هم نه شغل معمولی. یک وظیفه. - پس عشق چی؟ توی چشمهاش زل زدم. - پس وطنم چی؟ سکوت کرد. من هم سکوت کردم. اون نمیفهمید من چی میگم پس بحث رو عوض کردم: - چشمه این مهمونیها چطور هستن؟ مثل مهمونیهای خونه دانیال هستن؟ - وای نه بابا خیلی وحشتناکتر! همه ساکتن آهنگ هم همیشه آروم و فقط کله گندهها پشت میز حرف میزنند و بقیه دور بار حرف میزنند. خندم گرفت. با تعجب پرسید: - چیه؟! - فکر کردم قافیهش رو طور دیگهای میخوای درست کنی. اول متوجه نشد و بعد زیر خنده زد. و بعد که خندهش تموم شد چشمش به چشم من خورد و بهم نگاه کردیم و هر دو زیر خنده زدیم. این خنده باعث دوستی بیشتر بینمون شد. وقتی برگشتیم بابک متعجب به سمتمون اومد. - شما کجا بودین؟! من و چشمه با خنده بهم نگاه کردیم و گفتم: - رفته بودیم لباس مهمونی بخریم. برگهاش ریخت. - چی؟! توی این وضعیت لباس رفتین بخرین؟ خندم گرفت. - بالاخره باید لباس داشته باشیم. پوفی کشید. چشمه گفت: - چی شده بابک؟ بنظر کلافه میای؟ دستی روی ریش کوتاهش کشید و گفت: - درسته من بیام؟ اگه من رو هم گیر بیاره و مجبورم کنه که براش کار انجام بدم چی؟ - خیلی چیزها ممکن هست اما مخالفت با اینکه هممون بریم ممکن خطرناکتر باشه. اونجا به کسی روی خوش نشون نده، از ما دور نشو و با آرمین دیدار نداشته باش و دعوا نکن. سر تکون داد. - همین کار رو میکنم. - کمکم هم آماده بشین. ممکن تا جا رو پیدا کنیم طول بکشه. - گفته یک نفر رو دنبالمون میفرسته. همون موقع سرگرد آریا که پشت سر بابک ایستاده بود گفت: - اما رفتن با اون صلاح نیست. معلوم نیست چه بلایی سرمون بیاره. بهتر قبل از رسیدن اون ما بریم. - پس همین حالا آماده بشیم. - بله. ویرایش شده 22 مهر توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,445 ارسال شده در 22 مهر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 22 مهر (ویرایش شده) ۱۱۴ به اتاق رفتیم و آماده شدیم. چشمه آرایش غلیظی کرد و قسمتی از موهاش که بیرون بود رو فر کرد. بهش گفتم: - برات سخت نیست شوهر قبلیت رو دوباره ببینی؟ اون هم کنار یک زن دیگه. نوچی کشید. - اصلا برام مهم نیست! آرمین شوهر خوبی برای من و پدر خوبی برای بچهم نبود. حتی این مدت یکبار یاد بچهش نیفتاد. - دوست نداشتی بچهت پیش باباش بزرگ بشه؟ - انقدر دانیال برای این بچه پدری میکنم آرمین پدری نکرده. بعد بغض کرد. - خدا کنه بلایی سر دانیال نیاد، خیلی نگرانش هستم! نگاهش کردم و توی صورتش چیزی دیدم که بیشتر از یک دوست داشتن معمولی بود. ته دلم یکم احساس حرص و حسادت کردم. سروان معمولی از جلوی در صدامون زد: - خانمها! - اومدیم. بیرون که رفتیم با دیدن ما چشمهاشون گرد شد و بعد زیر خنده زدن. یکم خجالت کشیدم اما چشمه همراهشون خندید. یک تاکسی گرفته بودن. همه سوار شدیم و به آدرسی که داده بود رفتیم. پیاده که شدیم استرس داشتم. نگاهی به بابک کردم. با همون پیراهن نقرهای و شلوار پارچهای مشکی که باهاش اومده بود رو پوشیده بود. سرگرد گفت: - حواستون باشه، هیچی مهمتر از مراقبت از بابک نیست. ما نمیدونیم چه نقشهای داره. فضا از همان لحظهٔ ورود، حالوهوای یک رؤیای مجلل رو داشت. کف، مرمر و لوسترهای کریستالی از سقف بلند آویزونن. میزهای بلند با رومیزیهای ابریشمی، در گوشهای از سالن، موسیقی کلاسیک با صدای سازهای زهی جریان داره. گاهی صدای پیانو، سکوت رو میشکنه و توجهها رو به سمت خودش میکشه. لباسها در میان جمعیت، مثل موجهایی از پارچههای گرون قیمت و جواهرات حرکت میکنند. رنگها ملایم هستن. همهچیز در این مهمونی، از نور تا صدا، از حرکت تا سکون، در خدمت خلق یک حس واحد هست: حس بودن در جایی که زمان کندتر میگذره، دنیا زیباتر است، و هر لحظه ارزش نگاه کردن داره. چشمه گفت: - آرمین اونجاست! به اون سمت برگشتیم. آرمین پشت میزی نشسته بود و دسته ورقی توی دستش بود اما نگاهش از بالای دسته ورق به ما بود و زهرخندی روی لبش بود. نگاههای زیادی روی ما اومده بود. تیپ ما با همه فرق داشت. تنها افراد با حجاب، تنها افرادی که پسرهاشون کت و شلوار یا لباس محلی چینی نپوشیده بودن. به بقیه گفتم: - بهترین کار اینه که قبل از اینکه اون به سراغمون بیاد ما به سراغش بریم. مخصوصا برای اینکه مجبور نشیم بابک رو باهاش روبهرو کنیم. شما برید توی کم دیدترین میز بشینید. بابک گفت: - اما چرا شما برید؟ - نگران نباش! و به اون سمت رفتم. آرمین وقتی حرکت من به سمت خودش رو دید دوباره حواسش رو به بازیش داد. من هم بیتوجه بهش پشتش ایستادم و مثل تعدادی از دخترها به بازی اونها نگاه کردم. بازی با برد آرمین تموم شد. اون لبخند زد و پول روی میز رو برداشت و به نوچهش داد و یک سیب برداشت و بلند شد و روبه من ایستاد و همینطور که سیب رو گاز میزد گفت: - قدم بزنیم؟ با خونسردی و لبخند درحالی که قلبم توی سینهم میکوبید گفتم: - بزنیم. به سمت باغ که رفتیم متوجه شدم سروان هم بلند شده و پشت سرمون داره میاد. وارد باغ بزرگ خونه شدیم. همه چیز مثل فیلمهای قدیمی کرهای بود. خونه با اینکه نیمه مدرن و سنتی بود باغ کاملا سنتی بود و یک دریاچه کوچیک هم داشت و بدون هیچ درختی بود. باهم قدم میزدیم. - خوب، خوب، ستوان ملوانی! لبخند زدم. تازه ستوان شده بودم و اون خبر داشت. - اطلاعاتتون خیلی بروز هست. با نیشخند نگاهم کرد. - آخه شما فرق داری! روی یک سنگ نشست و این یعنی من باید ایستاده روبهروش میایستادم. یعنی حس غرورش به این احتیاج داشت! نگاهی به قیافهش کردم. از پسرش هم خیلی خوشگلتر بود. آدم وقتی میدیدش یاد گلزار میافتاد. فکر میکردی گلزار با پوست تیرهتر و موهای بلند جوگندمی هست. کت و شلوار خاکستری پوشیده بود و یکجور ژست گرفته بود که انگار پسر سی سالهست. ویرایش شده چهارشنبه در 15:19 توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,445 ارسال شده در چهارشنبه در 16:30 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 16:30 (ویرایش شده) ۱۱۵ - خوب! فقط نگاهش کردم. گفت: - تو دختر باهوشی هستی، اول سعی کردی به من نزدیک بشی و حتی داشتی موفق میشدی. خودم ادامه دادم: - اما من از یک حدی بیشتر نمیتونستم از خط قرمزهام بگذرم و این شما عاصی میکرد. - بله، یک دختر آفتاب و مهتاب ندیده. با همه آموزشهایی که دیده بودی نتونستی این رو درست کنی. - اشکال نبود که دستش کنم. خنده تمسخرآمیزی کرد و روش رو گرفت و گفت: - و تو خیلی ساده قبول کردی که مخ پسرم رو بزنی و جاسوسیش رو برای من بکنی. و دوباره خندید. - اون موقع فکر کردم چه دختر قدرت طلبی هست اما نگو نقشه تو یک چیز دیگهای بود. - شما با این عقل و درایت عجیب هست که به من شک نکردید. - آخه تو یک دختر بچه بودی. نیشخند زدم. گفت: - حالا حرفت رو بگو. - اومدم که جاسوس واقعی شما رو پیدا کنم. ابرویی بالا انداخت. - فکر کردم دانیال زندانی هست. - هم من و هم شما میدونیم که دانیال مهره اصلی نیست و پوریا جاسوس شماست. نیشخند زد. - دانیال هم با شما هم عقیدهست؟ با اخم گفتم: - سو استفاده از عشق برادرانه یک پسر کار خوبی نیست. مخصوصا اینکه اون پسر فرزند شما باشه. - پرهام هم فرزندمه. بعد بلند شد. - این مذاکرات بینتیجهست خانم. - اگه اینطور هست چرا ما رو به اینجا دعوت کردید؟ - فکر کردم شاید پیشنهاد وسوسه کنندهتری داشته باشید. یکم مکث کردم بعد گفتم: - دارم. نگاهم کرد. - میشنوم. - من میدونم رقیب شما توی ایران چه کسی هست. بعد در سکوت بهش زل زدم. ابرویی بالا انداخت. - خوب! - براش پرونده قضایی تشکیل میدیم. گیرش نمیاندازه اما اون رو هم از کشور آواره میکنه و دیگه مستقیم روی تجارتش نفوذ نداره. یکم مکث کرد بعد با لحن تمسخرآمیزی گفت: - تو این قول رو به من میدی؟ با همون صورت سرد گفتم: - من نه، سرهنگ نیرویی. ابرویی بالا انداخت. - یعنی دانیال برای سرهنگ انقدر مهم هست؟ - دانیال برای اون حکم پسرش رو داره. جای پدر نداشتش رو پر میکنه. سنگین نگاهم کرد اما من فقط نیشخند زدم. گفت: - پیشنهادت وسوسه انگیزه؛ اما نه انقدر که پسر داشتم رو تحویلتون بدم. من که فهمیدم نرم شده لبخند زدم و گفتم: - نیازی نیست که به ما تحویلش بدین. فقط یک آدرس. - میدونی که تا اعتراف نکنه یا سندی نباشه نمیشه اون رو گناه کار دونست. سرم رو بالا گرفتم. - مثل اینکه یادتون رفته من کی هستم. من کسی هستم که توی هفده سالگی به برادرتون آمین نزدیک شدم و با مدارکی که از اون بدست آوردم شما تونستین که بین نوچههاش براش دشمن پیدا کنید و بعد سر به نیستش کنید. من کسی هستم که توی نوزده سالگی به رقیب شما نزدیک شدم و اون رو هم به طنابدار رسوندم و توی بیست و یک سالگی یک مقام دولتی رو اخراج کردم و بعد سراغ شما اومدم. ویرایش شده جمعه در 16:16 توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,445 ارسال شده در جمعه در 23:25 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در جمعه در 23:25 (ویرایش شده) ۱۱۶ - بله بانو، ازت شناخت دارم. تو آدم خطرناکی هستی؟ - تایوان هست؟ - نه. منتظر نگاهش کردم، خودش گفت: - ترانسنیستریا. نیشخند زدم. - خوب هر کدومتون به اونور دنیا فرار کردین ها. با نگاهی سرد گفت: - آدرس دقیقش رو برات میفرستم. با لحن سردی مثل خودش گفتم: - خوبه! و بدون توجه به اون سمت سالن برگشتم. معمولی منتظرم بود. نگران به سمتم اومد. - چی شد؟ - بلند بشین بریم، کار ما اینجا تمومه. - موفق آمیز؟ سر تکون دادم یعنی آره. اونها هیچکدوم از پروندههای گذشته من خبر نداشتن. همه فقط پرونده دانیال رو میدونستن و این کار اطلاعاتی درست بود. - آفرین دختر، کارت فوقالعادهست. نیشخند آخر امشبم رو تحویل اون دادم و باهم به داخل رفتیم. بقیه هم از خدا خواسته سریع آماده شدن و رفتیم. اون شب از شدت فکر خوابم نبرد. تا ظهر کارهای بلیط و هماهنگی رو سرگرد درست کرد و بعد از ظهر با هواپیما به سمت ترانسنیستریا راه افتادیم. ترانسنیستریا یا پریدنستروی، با نام رسمی جمهوری پریدنستروی مولداوی، کشوری با رسمیت محدود در کنار رود دنیستر در شرق مولداوی و در همسایگی با اوکراین است که تنها آبخاز و اوستیای جنوبی آن را به رسمیت میشناسند. این کشور فقط سیصد و خوردهای هزار جمعیت داشت و به گفتهای کشور مافیایی هست پس بهترین جا برای یک عضو مافیا مثل پرهام بود. به یک هتل رفتیم. اینجا همه چیز برای مافیا بود و جای خطرناکی بود. اگه کسی قصد داشت ما رو توی این کشور سربهنیست کنه به راحتترین شکل ممکن اینکار رو انجام میداد. بدیش این بود که ما اینجا سفارت هم نداشتیم. توی هتل مدرن اسکان گرفتیم و شب من و سروان معمولی به آدرسی که آرمین بهمون داده بود رفتیم. با ماشینی که قرض گرفته بودیم از بیرون خونه نگاه کردیم. سروان گفت: - خودش و دوتا بچههاش با یک خدمتکار اینجا زندگی میکنه، مطمئنین که این تصمیم درسته؟ اینجا سرزمین مافیایی هست. - قرار نیست اینجا بمونیم؛ گذرنامههای جعلی آماده هست. نگران گفت: - اما اگه پلیس کشورشون متوجه بشه برامون بد تموم میشه. - نترس، همه چیز هماهنگ شده. - با کی؟ نیشخند زدم. - با رقیب قسم خورده آرمین. جا خورد و بعد گفت: - اما قطعا آرمین میفهمه که زیر قولی که بهش دادین زدین و براتون بد میشه. ـ کی گفته که من زیر قولم زدم؟ گیج نگاهم کرد. گفتم: ویرایش شده 11 ساعت قبل توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری