نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 6 مرداد نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) بسم الله الرحمن الرحیم رمان آغوش نویسنده آتناملازاده ژانر: پلیسی، عاشقانه، مافیایی خلاصه: دانیال پسری که مسئولیت برادرهاش در مقابل پدری خلافکار و مادری مریض به گردنش هست. اون راه دیگهای جز همراهی با پدرش نداره. یا حداقل خودش اینطور فکر میکنه، شاید هم دوست داره اینطور فکر کنه. همه چیز در سرنوشت شومش به یک شکل پیش میره تا اینکه دختری وارد زندگیش میشه. https://uploadkon.ir/uploads/880814_26e86e14-2620260514-143126.jpg مقدمه: من دانیال دور افتاده از عشق دور افتاده از انسانیت همیشه نگران همیشه صبور همیشه منتظر همیشه خسته همیشه خشمگین پسری افسرده پسری عصبی پسری که هیچکسی دوستش نداره شونهای خسته از مسئولیت ذهنی خسته از ترس و نگرانی بدنی زخمی از دعوا و بحث من دانیال از یاد رفته به باد رفته از راه راست رفته خطر خود خطر در خطر در خطر در خطر و خاموش شرکت کنندهی مسابقه رمان نویسی ویرایش شده 14 مرداد توسط آتناملازاده 8 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) بسم الله الرحمن الرحیم ** دانیال ** لوازم رو داخل میآوردن. انقدر این آپارتمان آدم داشت که نیازی به گرفتن کارگر نبود. نگاهی به افراد دور و برم کردم و توی دلم خدا رو شکر کردم. خدا رو شکر کردم بخاطر اقوام فهمیدهای که بجای فروختن این زمین قدیمی باهم ساختنش و یک آپارتمان کردن و باعث شد حالا ما بیپناه نباشیم. - دانیال اتاقها چطور تقسیمبندی میشه؟ - دانیال تلوزیون رو کجا بذارم؟ - دانیال بیا بگو که اینها چی هستن؟ - دانیال خاور منتظره پولشه. ای دانیال بمیره که انگار کسی توی این خونه جز دانیال وجود نداره! پول خاور رو دادم و جعبهها رو راهنمایی کردم که چی هستن و بعد به فکر اتاقها افتادم. نگاهی به برادرهام کردم که لوازم توی دستشون بود و انگار اصلا قرار نیست اونها توی اون اتاقها بمونند که ایستاده بودند تا من بیام بگم کی باید کجا بره. نگاهی به دور و بر خونه انداختم. آپارتمان صد و نود متری با چهار اتاق. کلافه فرش فانتزی اتاق خودم رو برداشتم و توی اولین اتاقی که نزدیکم بود انداختم و رو بهشون گفتم: - این اتاق برای من. مگه قرار توی همه اتاقها من بمونم که توقع دارید همه رو من بگم. - باشه بابا بداخلاق! سعی کردم با لحن آرومتری بگم: - بد اخلاق نیستم، کلافهم. چیزهای الکی رو به من نسپارید. نگین دختر خالهم به سمتم اومد. - میخوای بری روی بهارخواب نفسی تازه کنی؟ - نه، کلی کار مونده. با دلسوزی گفت: - بعد از سکته خاله خیلی روزهای پر مشغلهای رو داشتی. - این اسبابکشی تموم بشه یکم استراحت میکنم. بعد سراغ بقیه کارها رفتم. در حال کار نگاه میکردم که چطور اقوام مادری سعی میکنند برامون سنگ تموم بذارن. گاهی هم وسط کار سعی میکردن بهم دلداری بدن: - این روزها هم میگذره! - وقتی مادرت طلاق گرفت همینقدر حالش بد بود اما اون روزها هم گذشت. پوزخند زدم. - گذشت؟ زندگی ما بهم خورد. دیگه یک خانواده نبودیم. مادرم اومد خونه مادرجون و پدرم ناپدید شد. من دانشگاه بودم و نتونستم بیام مراقب برادرهام باشم. باربد از فشار روحی، روانی اون سال نتونست کنکور قبول بشه و مجبور شد دانشگاه پیامنور بره. دنیل پونزده ساله توی این خونه از شدت فشار روانی افسردگی کوتاه مدت گرفت و بابک توی سیزده سالگی این فشار رو تحمل کرد. - آره اما سال بعدش مادرت دوباره ازدواج کرد. پدرت پیداش شد و تو و باربد رو پیش خودش برد. دنیل هم با چند جلسه روانشناس و یکم دارو درمان شد. بابک هم که ماشالله خودش رو جمع کرد. الان هم که چهار برادر اومدید و باهم زندگی میکنید. چیزی نگفتم. اونها نمیدونستن این چیزهایی که میگن برای ما چقدر هزینه داشت و چه چیزهایی توی زندگیمون فرق داد. مخصوصا برای من! پسر بزرگ آرمین! نمیدونستن اون پدر سر دوست داشتنش نبوده که دوباره پیداش شده. نمیدونستن اون مادری که دوباره ازدواج کرد به انتخاب خودش ازدواج نکرد. نمیدونستن باربدی که نتونست کنکور جای خوبی قبول بشه بخاطر بهتر شدن شرایطش و آرزوی مهاجرت به کشوری که فهمید پدرش به اونجا فرار کرده چه دردسری برای خودش درست کرد. بهرحال همه اینها گذشته بود و حالا من دیگه نوزده ساله که نه، بیست و چهار ساله بودم. و چیزی که معلوم بود اینکه هیچوقت اون پسر قبلی، و هیچوقت یک پسر معمولی نمیشم. خونه آماده شد. طول کشید تا بتونم آرمین رو راضی کنم که ماهم بریم با مادرمون زندگی کنیم. ما پسرهاش توی اون خونه مجسمه توی چشم بودیم. به خیلیها میخواست نشون بده که این دوتا پسر من هستن. توی خیلی کارها میخواست جامون بندازه. حتی قصد داشت به بهانه ما دنیل و بابک رو هم به خونهش بیاره. اما نذاشتم. گفتم اونها رو نباید دخالت بده. گفتم اگه میخواد همکاری ما رو داشته باشه باید بذاره از اون خونه بریم و پیش مامان زندگی کنیم. مخالفت کرد، بحث کرد، تهدید کرد. اما من رفتم... و چه اشتباهی! بیخیال گذشته شدم و به دور و بر خونه نگاه کردم. هال و آشپزخانه باهم هفتاد متر میشد. سرامیکهای کف سفید بود و دوتا قالی گرد نُه متری دودی روی زمین پهن بود. یک دست مبل اسپرت کرم سمت راست کنار آشپزخونه بود که سیستم تلوزیون جلوش بود و یکی از قالی ها وسطش. یک طرف دیگه هم میز بیلیارد و یک مبل راحتی تک نفره به رنگ نقرهای بود. بخاری هم آخرین وسیله هال بود و دیوارها هم کاغذدیواری اسپرت مشکی، استخونی داشت. وسایل آشپزخونهمون خیلی کم و ابتدایی بود که همون ها رو هم خانواده مادری برامون تهیه دیده بودن. دوتا اتاق سمت چپ هال قرار داشت و دوتا روبهروی در که وسطشون سرویس بهداشتی و حمام بود. من اتاق سمت راست کنار سرویس بهداشتی رو برداشته بودم. تخت دو نفره و کمد و میز کار به همراه میز کامپیوتر چوبی مشکیم توی اتاق بود. دوتا میز به دیوار زیر پنجرهای که پرده ساده زرشکی داشت چسبیده بودن و با یکم فاصله تختم بود و کمد هم بعد از میزها چسبیده به کنجی اتاق. قالی فانتزی شیش متری نوک مدادی بعد از تخت روی زمین پهن بود و دوچرخه متحرک و لوازم وزنهبرداری باشگاهم که تنها دلخوشی من بودن سمت دیگه اتاق بود و کنار در کتابخونهم قرار داشت. کاغذدیواری این اتاق کرم بود و افسوس خوردم چرا وقت انتخاب اتاق دقت نکردم کدوم کاغذ دیواری از همه تیرهتره و همون رو بردارم. هرچند اگه پرده رو بندازم و برق رو خاموش نگهدارم به اندازه کافی تاریک میشه. اقوام چای و شیرینی که خودشون آورده بودن خوردن و به خونههاشون رفتن. پسرها بیهیجان مشغول رسیدگی به اتاقهاشون شدن. من هم سر کارتونهام رفتم تا لوازم شخصیم رو بچینم. هیچکدوم برای اینکار حال نداشتیم. جز باربد اون دوتا نمیدونستن چرا دو ماه بعد از اون سکته وحشتناک مامان ترکش کردیم و به خونه مجردی اومدیم. نمیدونستن اما به من اطمینان داشتن. اطمینان داشتن که آدم بیوجدانی نیستم. ویرایش شده 25 مرداد توسط آتناملازاده 4 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 6 مرداد مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان حجرة تنهایی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) پارت دو ** دانای رمان ** زندگی جدیدشون شروع شد. دانیال از همه چیز دست کشیده بود و آرزو داشت اگه آرمین دوباره مزاحمشون نشه و اونها رو به زور به گروه مافیای سیاست برنگردونه، زندگی عادی رو شروع کنه. مدیریت خانواده با دانیال بود و مدیریت خونه با باربد که بیشتر از دانیال که دنبال شغل جدید بود و دنیل بیست ساله که دانشگاه میرفت و بابک هجده ساله که برای کنکور میخوند توی خونه بود. برادرها سعی داشتن که زندگی جدید و امنی باهم داشته باشن. هر کدوم هم به نوبه خود سر این تصمیم از خود گذشتگی میکرد. گاهی دعوا میکردن سر پول، سر کارهای خانه، سر گذشتهای که هیچکدوم انتخابش نکرده بودن. اما هر بار، یکیشون کوتاه میاومد. چون میدونستن اگه همدیگه رو از دست بدن، دیگه هیچی توی این دنیا براشون نمیمونه. اونها تنها بودن. دورشون پر از آدم بود اما آدمهایی که نتونسته بودن و نمیتونستن اونها رو از هیچی نجات بدن و شاید اگه میدونستن چی بهشون گذشته خودشون تردشون میکردن. آره، خانواده مادریشون، که باهم توی یک آپارتمان زندگی میکردن، خیلی درست کار بودن. با همه اینها فعلا بودن و این خوب بود. و اینکه توی خونهای بدون تشنج بودن هم خوب بود. اینکه روتین آرومی برای زندگیشون پیدا کرده بودن هم خوب بود. چند سالی بود که روتین زندگی دانیال و باربد سر و کله زدن با خلافکارها و افراد فاسد بود و روتین زندگی دنیل و بابک هر روز دعوا با شوهر مادرشون احساس بیکسی و بیپناهی. اگه هم خونه اقوام بودن از اون همه محبت احساس معذب بودن، میکردن. اما حالا همه چیز خوب بود. دنیل معمولا صبح زودتر از بقیه بلند میشه و صبحانه میذاره. دانیال همون حدود از خواب بلند میشه تا هم دنیل رو برسونه هم دنبال کار بگرده. قبل از رفتن بابک رو بیدار میکنند. بابک بیدار میشه و وقتی دو برادر بزرگتر رفتن صبحانه میخوره و میز رو جمع میکنه چون باربد تا ظهر بیدار نمیشه. بابک سر درسش میره و ظهر باربد بیدار میشه و اگه کسی براشون غذا نیاورده باشه ناهار میذاره. حدود ظهر دانیال بر میگرده و اگه دنیل کلاس بعد از ظهر نداشته باشه منتظر میمونند تا اون هم بیاد و باهم غذا میخورن و دنیل و بابک تند تند حرف میزنند و بعد دنیل معمولا آهنگ میذاره و دانیال که حوصله سر و صدا رو نداره به اتاقش میره تا بخوابه. گاهی سر شب باهم به خرید یا دور زدن میرن. سینما هم جز برنامههای هفتگیشون هست. و شب نقطه عطف رابطهشون بود. خونه در آرامش فرو میرفت. دانیال معمولا حساب کتاب میکردن و باربد برنامه مینوشت و دو پسر دیگه یکی ظرف میشست و یکی غذا رو درست میکرد. معمولا صدای آروم فیلمی که هیچکسی نگاهش نمیکرد به گوش میرسید و با وجود این روزهای تکراری همه جز دانیال احساس آرامش میکردن. در این میون ذهن دانیال خیلی درگیر بود. مخصوصا وقتی که به خونه مادرش میرفت. ذهنش درگیری این بود که مادرش چقدر بخاطر این عشق خودش رو کوچیک کرد که سال بعدش بخاطر اینکه خانواده همسرش باعث طلاقشون نشن سریع یک بچه دیگه آورد. فکر اینکه چرا پدر بزرگش وسط جنگ ایران و عراق بجای اینکه قاچاق اسلحه برای مبارزین خط مقدم و مرزهای کشور داشته باشه قاچاق اسلحه برای مجاهدین خلق داشت که آخر سر اعدام بشه و متاسفانه اموالش مصادره نشد. اموال مصادره نشد و حتی پسر بزرگش که آمین باشه دوباره تونست راه به عرصه سیاست باز کنه. هرچند که برای اینکار خیلی رشوه داد و دیگه هیچکسی بهش نگاه نمیکرد. - دانیال! دانیال به خودش اومد. روی مبل نشسته بود و در حال فکر بود و صدای باربد اون رو به خودش آورد. - بله! باربد نگاهی به دو پسر که توی آشپزخونه بودن انداخت و بعد بلند شد و اومد کنار دانیال نشست. - آرمین پیام داده. گفته که میخواد تو رو ببینه. اخمهای دانیال درهم شد. - تو چی گفتی؟ - من چیزی نگفتم. خوب میدونست چه چیزی ازش توقع دارم. هیچکی به اندازه اون من رو نمیشناخت. - خوب کردی. اما باربد به اندازه دانیال به خوب بودن کارش اطمینان نداشت. - اون بالاخره یک راهی برای ارتباط با ما پیدا میکنه. اون موقع چی؟ - دیگه خودم رو با اینکار کثیف نمیکنم باربد. دیگه بسته. نگاه باربد تردید داشت اما سر تکون داد و چیزی نگفت ویرایش شده 25 مرداد توسط آتناملازاده 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) پارت سه ** دانیال ** به باربد گفتم که هیچوقت کوتاه نمیام اما میدونستم که اینکار خیلی سخته و آرمین بلده چطور وقتی کسی رو میخواد بزور به سمت خودش بکشونه. کلافگی خودم رو در غالب تندخویی به بابک که پای تلوزیون ریخته بود بیرون ریختم. - پاشو دیگه، مگه تو کنکور نداری؟ بابک سال آخر رشته انسانی بود و امسال کنکور داشت. من وسط دانشگاه مجبور شدم ول کنم و برم پیش آرمین، باربد هم که پیام نور رفت و دنیل بجای دانشگاه ترجیح داد مدرک زبان بگیره و فقط بابک میموند. - واه، من دو دقیقهست نشستم. - همین دو دقیقه دو دقیقهها روی هم میشن. به تندی گفت: - گیر نده داداش! هنوز یک ماه مونده. من با برنامه و عالی جلو رفتم حالا در حال دوره هستم. سری تکون دادم. یکبار نمیشد به این پسر چیزی بگی و جوابی توی چته نداشته باشه. زبونش به عمو آمین رفته. عمویی که حتی نخستوزیر وقت رو قانع کرد که باهم همکاری سیاسی دذشته باشن و چون آمین به تازگیها و به حمایت همون نخستوزیر توی کار تجارت زده بود وضع مالیش خوب بود و میتونست پشتیبان دولت باشه و اون روزها که بین نخستوزیر و رییسجمهور اختلاف بود نخستوزیر خیلی سعی داشت با این نوع حمایتهای مالی- سیاسی کفه خودش رو سنگینتر بکنه. اما اینطور حمایتها باعث شد که نگاه رییس جمهور به افراد پشت پرده بیاد و آمین هم شناسایی بشه. بیخیال فکر کردن به گذشته اونها شدم و تصمیم گرفتم تا به پسرها بگم برای شام به فسفودی بریم و بعد هم شاید به گیمنت. البته من خودم اهل بازی نبودم اما اونها خیلی دوست داشتن و من هم همراهیشون میکردم. یک جشن کوچیکی هم میشد چون بالاخره توی یک کافینت کار پیدا کردم و این خیلی خوب بود چون پثلهای ذخیرهمون داشت تموم میشد و به اینکه همه خرج با باربد باشه حس خوبی نداشتم. شب بعد از غذا و گیم به کلی فروشی برای خرید خونه رفتیم. ما چون کم غذا درست میکردیم کمتر به خرید احتیاج پیدا میکردیم اما بالاخره چندتا چیز باید توی خونه میبود. به خونه برگشتیم در حالی که قول یک سفر به مشهد رو به بابک داده بودم. باز هم پیام برام اومده بود. اینبار به این منظور: * وکیلم رو برای صحبت باهات میفرستم میخواستم ببینمش؟ نه، مجبور نبودم. تا حدی که بشه مقاومت میکنم. اون میتونه تجارت کنه بدون من. این رو باید خودش هم بفهمه. من نمیخوام جز دم و دستگاه اون باشم. گوشی رو روی مبل انداختم و بلند شدم و گفتم: - باربد اون خریدها رو بذار سرجاش دوباره رو بخواب. - واه، من امروز خونه رو جارو زدم. - کوه که نکندی! دوتا وسیله دیگه این هم سرجاش بذار. چرا هروقت به تو یک کاری میگم باید نه توش بیاری؟ باربد انگار متوجه شد کلافهم دیگه دهن به دهن نذاشت و سمت پلاستیکها رفت. من و باربد تنها افراد خانواده هستیم که زمان بودن آمین و آرمین توی سیاست رو به یاد داشتیم. من متولد سال شصت و دو هستم و باربد شصت و سه، دنیل شصت و شیش هست و وقتی آمین اخراج شد فقط دو سالش بود و بابک هم همون سال دنیا اومد. با جابجایی حاکمان کشور وقتش بود حاکم جدید دستهای خطرناکی که در دوران ریاست جمهوریش متوجهش شده بود رو از سیاست دور کنه و یکی از این دستهای دست آمین بود. طبیعتا با آمین، آرمین هم بیرون اومد. کنار رفتن آمین با سیاست براش با گرفتن امتیازهای تجاری برابر بود و شکست بدی بهشون زد و کلی قرض و بدهی بالا آورد که دو برادر و شریکهاشون سعی داشتن هرطور میشه این مشکل رو حل کنند. آمین که شرایط رو اینجا بر علیه خودش میدید به چند کشور خارجی برای بهتر کردن شرایط خودش میره اما به این نتیجه میرسه که اگه میخواد پیشرفت داشته باشه و زیر سایه تجار خارجی گم نشه باید همین جا کار رو ادامه بده. اما بهرحال این رفت و آمدها به خارج کشور باعث میشه که دوستهای خوبی پیدا کنه که در آینده خیلی بدردش میخورن. که این سرنوشت تلخ رو همونها برامون رقم زدن. اصلا بیخیالش! برم بخوابم. ** دانای رمان ** زندگی جدید برادرها علاوه بر خودشون شامل خانواده مادری هم میشد. خانوادهای که همچنان کنار هم و همراه هم زندگی میکردن و پشت هم رو توی هیچکاری خالی نمیکردن. این خانواده باید حس امنیت میداد اما دانیال رو بیشتر میترسوند. بیشتر میترسوند از روزی که بفهمن. اعضای خانواده شامل: اقوام: مادر بزرگ پدر بزرگ خاله کیشکا شصت ساله چهار بچه داشت: ویدا چهل، ویسنا سی و پنج، واحد سی و سه، وحیده بیست و شیش دایی رضا پنجاه و شیش ساله دو بچه داشت: آناشید سی ساله، آرشام بیست و هشت ساله. دایی رادوین پنجاه و یک ساله: نگین بیست و سه ساله مامانش: ساناز چهل و پنج ساله پنج بچه داشت: دانیال، باربد، دنیل، بابک و شایان پسر کوچیکی که از همسر دومش بود. خاله عسل چهل و یک ساله: بزرگمهر بیست، نماز هفده دایی فرهاد سی و نه ساله: آرام چهارده اقوام مادری رسومی داشتن که یکیش این بود که جمعه همه باید خونه مادر بزرگ و پدر بزرگ جمع بشن. هرکی هرجای تهران بود جمعه خودش رو به اونجا میرسوند و حال ندارم و قهرم وجود نداشت. پسرها هم همینکار رو میکردن. جمعه اول که میخواستن برن دنیل به دو برادر بزرگترش گفت: - چقدر خوب که شما اومدید! هفتههایی که اصفهان پیش بابا بودید جاتون اینجا خیلی خالی بود! دانیال بهش لبخند زد. باربد گفت: - بنظرت مامان هم هست؟ ویرایش شده 25 مرداد توسط آتناملازاده 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) پارت چهار بابک گفت: - صبح آقا جون دنبالش رفت، احتمالا آوردهش. در سکوت از پلهها پایین رفتن. خونه مادرجون واحد پایینی بود. صدای همهمه از داخل واحد میاومد. در نیمه باز بود و بوی قرمه سبزی لبخند روی لبشون آورد. کفشها رو کنار بقیه کفشهای جفت شده در آوردن و دانیال در رو هل داد و وارد شدن. نگاهها به سمتشون برگشت. مادر جون با ذوق گفت: - به به! دانیال خم شد و دست مادربزرگش رو بوسید و بعد از احوالپرسی با همه و وقتی خیالش راحت شد که خاله کیشکا حواسش به مادرش هست کنار شوهر خاله نشست تا به مادرش هم نزدیک باشه. اینطوری احساس میکرد که داره از مادرش مراقبت میکنه و همین براش کافی بود. باربد رفت سراغ ویدا و شوهرش که همیشه با اون شوخی میکردن. دنیل هم کنار دختر هفده ساله ویدا نشست و شروع کردند دربارهٔ دانشگاه حرف زدن. بابک هم به کمک ویسنا توی آشپزخونه رفت. مادربزرگ با گفت: - الهی قربونتون برم که شما میان جمع کامل میشه! دانیال گفت: - اینجا خونه امید ماست مادر جون! شوهر ویسنا سعی کرد نذاره جوی احساساتی بشه پس گفت: - خوبه، خوبه، خودشیرینی نکن. همه خندیدن. وقتی همه سر سفره نشستن، جمعیت زیاد بود؛ نگین و آناشید کنار هم نشسته بودن، آرشام با دانیال دربارهٔ کار حرف میزد، چیتا دختر ویدا با باربد شوخی میکرد، و آرام کنار مادرش نشسته بود و با خجالت به جمع نگاه میکرد. دنیل به جمع نگاه کرد. عاشق اینها بود. ** دانیال ** مادر بزرگم معلم قرآن بود. هرچند که خانواده مادریم خیلی مذهبی هم نبودن اما تاثیرات مادربزرگم روی خانواده بیهیچی هم نبود. پدر بزرگم مردی بود که مهمترین چیز براش نگه داشتن همه بچههاش کنار خودش بود و برای همین مراقبت میکرد که رابطهها هرطور شده خوب و درست باشه. من کلافه بودم. دیروز وکیل آرمین اومده بود محل کارم. بزور میخواست با من حرف بزنه. نمیتونستم پرش بدم و نمیتونستم سرکار هم حرکتی بزنم پس بهش قول دادم، براش قسم خوردم که فردا شبش کافیشاپ ببینمش. علاقه به اینکار نداشتم اما زودتر از خانواده خداحافظی کردم و سوار ماشین خودم شدم و به کافیشاپ رفتم. اونجا منتظرم بود. با دیدن من تا از در کافیشاپ داخل اومدم از جاش بلند شد و با چشمهای براق نگاهم کرد. نمیدونم قول چه مشتلقی بهش دادخ بود که اینهمه هیجان برای دیدن من داشت. به سمتش رفتم و دستم رو به سمتش دراز کردم. با دوتا دستش دستم رو گرفت و تکون داد و با ذوق گفت: - سلام دانیال خان خیلی خوشحالم کردید اومدید! واقعا یک بار بزرگ از روی شونهم برداشتید. از این مرد خوشم نمیاومد. اون بود که واسطه بین رییسجمهور جدید و آمین قرار گرفت تا دوباره باهم کار تجارت کنند. اون هم کار تجارت اسلحه، برای خود دولت. و بعد از اینکه آمین نتونست پولش رو کامل بگیره و قول آینده بهش دادن برای تنبیه دولت این جابجایی بین المللی رو لو داد و باعث یک مشکل بین المللی برای ایران شد. اما رییس جمهور اون موقع هم فرد الکی نبود و میخواست سر این ماری که خودش بزرگ کرده بود و اون هم تهدید به آسیب زدن بیشتر میکرد رو بکنه. *** دانای رمان *** شب بود و سهتایی دور میز شام نشسته بودند. دانیال دیرتر از همیشه رسیده بود و هنوز لباس کار تنش بود. توی ذهنش حرفهای تاریک اون وکیل تکرار میشد: - پدر شما اون کسی نبود که درباره همکاری شما با ایشون به مادرتون گفت. - میتونم بهتون بگم اینکار چه کسی بود اما قبلش شما باید درخواست پدرتون رو قبول کنید. - پدرتون صاحب اموال و قدرت فراوانی هست و شما پسر بزرگش هستید. میدونید که این ثروت تقسیم نمیشه. چرا خودتون رو میخوان از این ثروت محروم کنید! ویرایش شده 25 مرداد توسط آتناملازاده 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) پارت پنج سعی کرد به این چیزها فکر نکنه و یکم استراحت کنه. خسته از تردید توی ذهنش بود. باربد متوجه حالش شد و صندلی رو عقب کشید ازش خواست که پشت میز بشینه. دانیال نشست و بشقابش رو برداشت تا برای خودش برنج بکشه اما دنیل ازش گرفت و گفت: - من برات میکشم داداش تو خستهای! و بدون اینکه منتظر تعارفی بمونه شروع به کشیدن غذا کرد. بابک هم براش لیوان آب رو پر کرد. خودشون متوجه نبودن اما رفتارهاشون نشونه دقیق احترام بود. دانیال لقمهای خورد و گفت: - چرا منتظر موندین؟ گفتم بخورین. باربد با بیخیالی گفت: - نه، تا تو نیای سفره کامل نمیشه. دنیل هم سرش را تکان داد و گفت: - آره، چهارتایی باشیم بهتره. بعد از شام، دانیال خواست ظرفها رو جمع کنه اما بابک سریع جلو رفت و گفت: - نه داداش، تو امروز تازه رفتی سرکار، بذار من انجام بدم. باربد هم جارو دستی رو برداشت و مشغول جارو کردن خورده ریزههای زیر میز شد. دانیال نگاهشون کرد و لبخند زد و توی دلش خدا رو شکر کرد که این سه نفر رو داره! دنیل نگاهی به چهره خسته دانیال کرد. اون نمیدونست که بیشتر خستگی دانیال از روح و روانش هست نه جسمش. - بد کوفتی شدی داداش! نمیخواد امشب فیلم ببینیم برو بخواب. دانیال چیزی نگفت. فقط چایش رو برداشت و لبخند زد. اما همون لبخند کافی بود تا بفهمن احترامشون دیده شده. دانیال وقت خوابیدن نداشت و بجاش مشغول رسیدگی به قبضها شد. همه سعی کردن تا حد امکان ساکت باشن تا سر و صدا دانیالی که همیشه سکوت رو ترجیح میده اذیت نکنه. بابک به سراغش رفت. - داداش تو خستهای بده من قبضها رو بررسی کنم. - نه، کار تو نیست. خودم میدونم چی به چیه. باربد لیوان جلوی دانیال رو برداشت و به آشپزخونه برد. دانیال خندهش گرفت. - شماها من رو لوس میکنید ها! دنیل جواب داد: - این کمترین کاری که میتونیم برات انجام بدیم. نگفت کمترین کار در مقابل چی اما همه میدونستن که مراقبت و از خودگذشتگیهای دانیال رو میبینند و با احترام و مراقبت سعی در جبرانش دارن. چهارتایی عصر پنجشنبه تصمیم گرفتند بیرون برن و قدم بزنند. دانیال جلوتر راه میرفت و هر سه ناخودآگاه اجازه میدادن دانیال مسیر رو انتخاب کنه. وقتی به آبمیوه بستنی کوچکی رسیدن، دانیال پرسید: - همینجا خوبه؟ باربد که برای دانیال حکم دوست رو بیشتر داشت تا برادر سریع با معرفت دوستانش جواب داد: - اگه بنظرت خوبه ماهم مشکلی نداریم. دانیال لبخند کوچیکی زد و وارد شد. به سمت میزی که در خلوتترین قسمت آبمیوه بستنیت بود رفت و اون سه نفر هم دنبالش رفتن و گذاشتن اول دانیال صندلی انتخاب کنه و بشینه. بعد باربد کنارش و دوتا برادر کوچیکتر روبهروش نشستن. منو رو طبق عادت اول دانیال برداشت و گفت: - من شیر انبه میخورم. و بعد سمت باربد گرفت. باربد شیر طالبی رو انتخاب کرد و دو پسر دیگه شیر موز انتخاب کردن. وسط حرفها دانیال از پنجره به بیرون نگاه کرد. ذهنش درگیر حرفهای وکیل بود. دنیل متوجه حالش شد. - داداش خسته شدی؟ دانیال به خودش اومد. - نه، خوبم. بابک گفت: - اگه خستهای مراعات ما رو نکن، بریم. - نه بابا، هنوز سفارشمون رو نیاوردن کجا بریم؟ بابک به گیجی خودش خندید. دانیال زیر چشمی با محبت نیم نگاهی بهش انداخت و بعد روش رو گرفت تا کسی متوجه این حالتش نشه. ویرایش شده 6 مرداد توسط آتناملازاده 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) پارت شیش ** دانیال ** تمام شب توی اتاقم قدم زدم. نمیدونستم جواب آرمین رو چی بدم. هنوز هم به نتیجه نرسیدم. همین رو هم به وکیل گفتم. گفت: - من از آرمین خان براتون وقت میخوام. - پیشنهاد خوبیه! به سردی گفت: - فقط بیشتر از این دفعالوقوع نکنید چون ممکن پدرتون عصبانی بشن. سر تکون دادم. قصد وقت کشی نداشتم و واقعا تردید داشتم. اون که رفت با خودم فکر کردم الان با باربد صحبت کنم یا بذارم برای آینده! گفتم ببینم آرمین چقدر وقت میده بعد فکرهام رو بکنم و آخرین کار مشورت با باربد بذارم. اما انگار اون فرد زودتر از من به فکر این مسئله افتاده بود چون به باربد زنگ زده بود و موضوع رو گفته بود. اون روز بعد از ظهر که برگشتم وقتی توی اتاق داشتم لباسم رو عوض میکردم باربد داخل اومد و در رو پشت سرش بست. من که نمیدونستم خبر داره پرسیدم: - جانم، چیزی شده؟ جلو اومد. نگاهش پرسشگر بود و انگار توی صورتم داشت دنبال چیزی میگشت. حتی احساس کردم کمی استرس داره. نگران لباسم رو آویز کردم و به سمتش برگشتم. - چی شده؟ - وکیل آرمین اومده بود؟ یکم مکث کردم و بعد پرسیدم: - تو از کجا میدونی؟ - خودش زنگ زد و بهم گفت. تعجب و کمی شک کردم. - تو با اون در ارتباطی؟ سرش رو به دو طرف تکون داد و کلافه گفت: - نه، دانیال بحث رو عوض نکن. چیزی نگفتم. رفتم روی تخت نشستم و اشاره کردم توهم بیا بشین. اومد اما ننشست و روبهروی من ایستاد. - خوب؟ - آره، چند وقتی که دنبالم اومده بود اما من نمیدیدمش ولی یکبار صحبت کردیم و گفت آرمین دوست داره ما دوباره دورش باشیم. یکجور که انگار بدترین خبر عمرش رو شنیده گفت: - دانیال اون مادرمون رو سکته داد. اون به مادرمون گفت که ما چیکارها کردیم. سریع توضیح دادم: - نه، توضیح داد کار آرمین نیست. حتی کسی که اینکار رو کرده رو پیدا کرده و میتونه تحویلمون بده. گیج نگاهم میکرد. من یکم شرمزده گفتم: - اون از اموال زیاده آرمین صحبت میکرد. پوزخند زد. - پس بگو. - باربد اینطور با من رفتار نکن، من هنوز جواب قطعی ندادم. اما راست میگه! خیلی پوله و من وارثش هستم. یعنی ما! ما هرچی داشتیم باهم بود دیگه، نبود؟ از طرفی آرمین ما رو اینطوری رها نمیکنه. از دست اون راحت شدن خیلی سخته. معلوم نیست تا کی بتونیم مقاومت کنیم و معلوم نیست چه بلایی سرمون بیاره. من نگران دنیل و بابک هم هستم. زهرخند زد و روش رو گرفت و گفت: - نگران من چی؟ نگاهش کردم. - اتفاقا نگران توهم هستم. من اگه اینکار رو بر عهپه بگیرم میتونم شرط کنم که برادرهام باید در امنیت و دور از اینکار باشن. اینطور همتون راحت میشین. این رو نمیخوای؟ در سکوت فکر کرد و بعد گفت: - انگار نظرت مثبته. - نظر تو چیه؟ یکم فکر کرد بعد گفت: - هر تصمیمی تو بگیری هستم. خودم هم شرکت دارم. تنهات نمیذارم. اونجا کلی گرگ هستن که برای تیکه پاره کردن تو آمادهاند. از جمله خود آرمین. - آرمین.... نذاشت ادامه بدم. - آرمین برای یک شغل دولتی و چندتا امتیاز تجارت حاضر شد برادر خودش رو بکشه. به اون اطمینانی نیست. از روی جنازه پسرش هم رد میشه. سکوت کردیم. آرمین با قول رییس جمهور بعد از ماجراهای اسلحهها برادرش رو کشت و جایگاهش رو بدست آورد و یک دوره قدرتمند برای خودش و همسری که فکر میکرد همسرش با لیاقت و عدالت داره پیشرفت میکنه رقم زد. تا اینکه سال هفتاد و پنج اولین ارتباط کلی با مافیا رو شکل داد و اولین پایگاه مافیایی رو در ایران جا انداخت. این مسئله باعث شد که سال بعدش رییس جمهور وقت اون رو از دولت دور کنه و به قول معروف اخراجش کنه اما نتونست بخاطر قدرت زیادی که داشت تحویل قانونش بدن و اون موند و قدرتی که همیشه دنبالش بود رو طور دیگهای ادامه داد. اما حاصل اون قدرت اینهمه دردسر و تردید برای من شده. کاش یه "بیبیدی بابیدی بو" میکردم همه چیز درست میشد . آرمین یک هفته فرصت داده بود با چند تهدید ریز. من توی فکر بودم که چیکار کنم. اصلا نمیفهمیدم چرا انقدر اصرار داره که من حتما دورش باشم. از طرفی به اون اموال زیاد فکر میکردم و از طرفی به مادر سادهم که وقتی فهمید که همسرش بجای یک سیاستمدار باهوش و پاک دست یک پدرخوانده مافیاست تصمیم گرفت با همه علاقهای که بهش داره و طلاق بگیره تا بچههاش هم از این شرایط دور باشن. لعنت به من که دنبال راه اون مرد رفتم. چرا دوباره اینکار رو میخوام انجام بدم؟ مگه مامانم بخاطر همین سکته نکرد؟ چرا اصلا اینکار رو کنیم؟ تازه داشتم با بچهها صحبت میکردم که با پول ذخیرهمون یک کافینت بزنیم. میتونستیم یک زندگی جدید شروع کنیم چرا باید دوباره به همون شرایط سختی قبلی برگردم؟ همونموقع زنگ خونه به صدا در اومد. اون موقع روز کسی خونه نبود. بابک سالن مطالعه بود و دنیل هم با دوستهاش بیرون بود و باربد برای توضیح پروژه جدیدش به شرکتشون رفته بود. عادت نداشتم شبها تنها خونه باشم و دلم کمی گرفته بود و خوشحال شدم برگشتن. در رو باز کردم. اما بجای اونها دختر دایی رادوی، نگین بود که یک قابلمه هم دستش بود. جا خوردم. - ا! - ا، سلام! یکم از واکنش من هول شده بود. گفتم: - سلام! فکر کردم پسرها هستن. ویرایش شده 25 مرداد توسط آتناملازاده 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد پارت هفت قابلمه توی دستش رو به سمتم گرفت. - خودم درست کردم. خندیدم و از دستش گرفتم. - مرسی! گفتم الان میره اما انگار منتظر چیزی بود. از جلوی در کنار رفتم. - میای داخل؟ بدون تعارف گفت: - آره. و از کنارم رد شد و رفت توی خونه. تعجب کردم. من خودم حساس نبودم اما خانواده مادری یک حساسیتهایی داشتن. روی مبل نشست. من در رو بستم و قابلمه رو روی اپن گذاشتم و رفتم براش چیزی برای پذیرایی بیارم که گفت: - نمیخواد چیزی بیاری اومدم خودت رو ببینم. با ابرویی بالا رفته نگاهش کردم. - پس با قصد قبلی بود؟ خندید. چند دونه بیشتر میوه نداشتیم، همونها رو توی ظرف براش گذاشتم و آوردم و روی مبلی کناری نشستم. - بفرمایید ببینم چه کاری این دختر دایی با من داره؟ با خودم فکر کردم نگین چون برادر نداره من رو مثل برادرش میدونه و اگه کمک بخواد سراغم میاد. با انگشتهاش بازی کرد و یکم معذب جلو عقب رفت. از حالتهاش حدس زدم مسئله عشقیه! یعنی هیچکسی رو بهتر از من برای واسطهگری پیدا نکرد! - راستش... خجالت میکشم بهت بگم. - راحت باش! - اوم... من از یک پسر خوشم اومده! خندیدم. - چه جالب! خوب بگو ببینم کی هست؟ چیکاره هست؟ در کل برام اهمیت نداشت اما میخواستم اینطور با من راحتتر باشه که راحتتر حرفش رو بزنه. انگار هم فایده داشت چون خودش رو یکم جلو کشید و گفت: - اوم! نمیتونم بهت بگم. چون میشناسیش. - پس از اقوامه. چه پنهانی! معمولا توی خانواده ما نمیشه دو نفر باهم ارتباط داشته باشن و کسی نفهمه. - ارتباط نداریم. ابرو بالا انداختم. - صحیح! یکم گیج شدم پس الان من میتونم برات چیکار کنم؟ من قرار بهش بگم تو دوستش داری؟ - نه، نه خودم بهش میگم. - ببین، نمیدونم چه توقعی از من داری. اگه قرار با خانوادهت صحبت کنم باشه اینکار رو میکنم اما اگه قرار مستقیم برای تو و اون آقا پسر کاری کنم بهتر این رو از باربد بخوای اون بیشتر توی همچین زمینهای میتونه کمکت کنه درحالی که یکم چشمهاش میپرید گفت: - نمیتونم از باربد بخوام. یکدفعه یک چراغی توی ذهنم روشن شد. - چرا؟ نکنه باربدِ؟ چسبید به صندلی و با تعجب نگاهم کرد. این تعجب رو سر درست حدس زدن گذاشتم و عقب کشیدم و به صندلی تکیه دادم. - پس باربده؟ - نه، نه. چرا اصلا ذهنت سمت اون رفت. - پس کیه؟ به من نزدیکه؟ سر تکون داد یعنی آره. - دنیله؟ - نه. - بابک که نیست. بابک یک سال از تو کوچیکتره فکر نکنم... - دانیاله. فکر کردم اشتباه شنیدم و صدام زده پس گفتم: - جان! - دانیاله. ایندفعه مطمئن شدم درست شنیدم و مکث کردم. فضا فرق کرد. یکدفعه انگار پردهها از جلوی چشمم کنار رفت و تازه فهمیدم اینجا چه خبره و تازه متوجه تیپی که زده شدم. یک رکابی راه راه مشکی سفید و ساپور کلفت مشکی و موهای مشکیش هم آزاد گذاشته بود. با اینکه نگین دختر راحتی بود دیگه جلوی نامحرم اینطور هم تیپ نمیزد. فقط یک چیزی تونستم بگم: - صحیح! به جلو خم شد. - دانیال من دوستت دارم! خیلی هم دوستت دارم! اصلا عاشقت هستم! چند وقتی میشه. خیلی سعی کردم تو هم من رو دوست داشته باشی اما تو انگار من رو نمیدیدی، گفتم خودم جلو بیام چون جز تو به هیچکسی نمیتونم فکر کنم و نمیخواستم حسرتش توی دلم بمونه. حسرت اینکه شاید اگه بهت میگفتم میتونستم داشته باشمت. کمی سکوت کردم و تا دهن باز کردم جواب بدم زنگ خونه رو زدن. فهمیدم پسرها اومدن. به نگین گفتم: - بعدا صحبت میکنیم. و رفتم در خونه رو باز کردم. باربد و دنیل بودن. انگار باربد دنبالش رفته بود. سلام کردن و داخل اومدن و با دیدن نگین جا خوردن. من طوری که انگار هیچی نیست گفتم: - نگین جان اومدن شام رو با ما بخورن مثل اینکه خانواده شام خوردن. اونها هم چیزی نگفت و سر شام نگین هی زیر چشمی نگاهم میکرد اما من خودم رو مشغول خوردن نشون میدادم. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) پارت هشت ** دانای رمان ** نگین و دو برادر کوچیکتر سر به سر هم میذاشتن. نگین میگفت: - میدونید الکی مثلا از کجا مد شد! بعد از آفریده شدن پسرا. فرشته ها جمع شدن گفتن این چیه؟!خدا گفت الکی مثلا آدمه. دنیل و بابک اعتراض میکردن. و باربد و دانیال توی حال خودشون بودن. یکم بعد دنیل با درجا زدن و مسخرهبازی برای نگین میخوند: - الهي تو بميري من بمونم سرقبرت بيام روضه بخونم الهي سرخک و عريون بگيري تب مالت و فشار خون بگيري اگر بردي از اينها جان سالم الهي درد بي درمون بگيری نگین با حرص و خنده میگفت: - من به حرفهای تویی که بعد از مسواک زدن غذا میخوری اهمیت نمیدم. - بابا اون یکبار بود. دانیال که غذاش رو تموم کرده بود ظرف خودش رو برداشت و گفت: - مسخرهبازی دیگه بسته. نگین باربد یک دوربین جدید گرفته بیا حالا که هستی یک عکس پنج نفره بگیریم. نگین با هیجان قبول کرد و باربد رفت دوربینش رو بیاره. نگین رفت و برادرها دورهمی شبانهشون رو گذاشتن اما ذهن دانیال خیلی درگیر بود. مشکل خودش و آرمین یک طرف درخواست نگین طرف دیگه. از طرفی خودش هم میدونست که بودن یک زن توی زندگیش و حتی زندگیشون (برادرهاش) چقدر تاثیر مثبت داره و از طرفی نگین اون دختری نبود که بخواد انتخاب کنه. البته نگین دختر نجیب و خوبی بود اما اون کاریزمایی که مخصوص کشش دانیال به سمت خودش باشه رو نداشت و دانیال اصلا احساس نمیکرد بتونه اون رو چیزی جز دختر دایی ببینه اون هم حتی نه یک دختر دایی که مثل خواهر بهش نزدیک باشه. مسئله دیگه هم قوم بودنش بود. میدونست که توی رابطهشون هر مشکلی که پیش بیاد توی خانواده تاثیر داره و نمیخواست این اقوام مورد نیاز و عزیز رو از دست بده. نگین هم اون دختر باهوشی که بتونه همه جا هم قدمش باشه نبود و از طرفی دانیال تا اون سن هنوز با دختری نبود و این باعث شده بود که بین اقوام و همسن و سالها یک نگاه خیلی خوبی بهش داشته باشن و نمیخواست این نگاه رو خراب کنه بخاطر دختری که حتی براش جایگاه خاصی هم نداشت. اگه هم بر طبق اصرار نگین مدتی باهم میموندن بعد از جدایی آسیبی که نگین میدید به مراتب بیشتر بود پس درستش این بود که زودتر بهش نه بگه تا اون زودتر بتونه خودش رو جمع و جور کنه. یکدفعه متوجه شد که سرش درد گرفته و فهمید که از سر و صدای زیاد درد گرفته. باربد که مثل همیشه آروم بود و منتظر بود تا هروقت سکوت شد درباره قبول شدن برنامه جدیدش با دانیال حرف بزنه اما دو پسر خیلی سر و صدا میکردن. دنیل داشت دربارهٔ یک موضوع کاری غر میزد و بابک هم وسط حرفش میپرید. بحث داشت به سمت دعوا میرفت. دانیال فقط گفت: - دنیل. به همین یک کلمه دنیل ساکت شد. بابک هم آروم گرفت. باربد بجای دانیال راحل داد: - آرومتر. هر دو حرف بزنین، نه همزمان. دنیل گفت: - باشه… تو بگو بابک. بابک لبخند زد و ادامه داد. آخر شب، وقتی هر سه آماده خواب بودن، دنیل گفت: - داداش… نمیدونم چطور میتونی فقط با یک حرف ما رو آروم کنی. بابک هم خندید: - آره، انگار یه دکمهٔ pause روی ما داری. دانیال لبخند زد و گفت: - کنترل نیست… فقط میخوام خونه آروم باشه. - کنترل هست دیگه چرا خودمون رو گول بزنیم! دنیل چشمکی به برادر بزرگش زد اما باربد از این حرفها نگران شد. رابطه اون و دانیال هیچوقت به این شکل نبود اما اون دوتا برای دانیال همیشه بچه بودن و باربد نگران بود که اگه دانیال به موقع متوجه نشه که اونها جوون هستن چه روزهای سختی رو خواهند داشت. این مسائل باعث شد که باربد بیشتر حواسش به نوع ارتباط اون، ها با دانیال باشه. باربد سهم خودش در رابطه برادرها رو میانجیگری میدونست. البته این یک ماهی که اومده بودن این خونه نیاز نشده بود اما باربد چند ماه قبلش که خونه مادرش هم بودن رابطه برادرها با آرش که شوهر مادرش بود هم کنترل میکرد و وقتی هم خونه آرمین بودن رابطه دانیال، آرمین، طناز زن آرمین و کارکنهای خونه، مخصوصا منشی آرمین رو مدیریت میکرد. مدیریتی که دانیال خیلی ممنونش بود چون خودش رو فرد تندخویی میدونست. هرچند که دور شدن از فضای خونه آرمین و دوباره کنار هم جمع شدن خیلی اخلاقش رو بهتر کرده بود چون ذهنش آرومتر شده بود. ویرایش شده 26 مرداد توسط آتناملازاده 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) پارت نه ** دانیال ** روی صندلی توی بهارخواب نشسته بودم. تنها بهارخواب مجتمع برای خونه پدربزرگ بود. تا چند دقیقه پیش با خاله کیشکا و همسرش به همراه ویدا منچ بازی میکردیم و حالا که منچ تموم شده بود اونها رفته بودن اما من نشسته بودم و به شهر نگاه میکردم و در اصل منتظر یک فرد دیگه بودم. یک فردی که میدونستم اگه من رو تنها پیدا کنه سراغم میاد. میخواستم بهش حرفم رو بگم اینطور خیلی بهتر احترامش نگه داشته میشد تا اینکه بهش بیمحلی کنم تا خودش بفهمه. در بالکن که باز شد متوجه شدم اومد. یک سینی کنار دستم گذاشته شد و صداش رو شنیدم: - چای؟ به سمتش برگشتم. - آره. خودت هم بشین. صندلی دیگه نشست و با چشمهای منتظر نگاهم کرد. دختری با چونه مربعی، پوست رنگ پریده، چشمهای درشت آبی تیره، گونههای وارفته و دماغ خوشحالت. لبهای نامتوازن با بقیه صورت و موهای لخت مشکی و بلند و کمر باریک و خوش هیکل اما با چهره معمولی. شروع به گفتن کردم. درحالی که نگران بودم کسی به حرف زدن ما مشکوک بشه و همین نگران بودن باعث میشد بیشتر متوجه بشم که آبروم چقدر برام مهم هست براش گفتم و گفتم. از همه چیزهایی که در اینباره فکر کردم گفتم و در آخر اضاف کردم: - ناراحت کردنت بهم حس بدی میده اما نمیتونستم فقط برای خوشحالی تو این گزینه رو قبول کنم و متسفانه با اینکه سعی کردم انعطاف پذیر به شرایط نگاه کنم نمیتونم بذارم رابطه ما بیشتر از اینی که هست بشه. ناباور نگاهم میکرد و من همچنان نگران بقیه بودم اما برنمیگشتم از پنجره به داخل نگاه کنم چون اگه کسی متوجه ما بود این نگاه حساسترش میکرد. - دانیال! - برو دیگه الان حواسها جمع ما میشه. با التماس گفت: - دانیال بهم یک فرصت دیگه بده! توقع چنین واکنشی داشتم. نگین فقط یک سال از بابک بزرگتر بود و توقع نداشتم به حدی پخته باشه که توی همچین شرایطی بتونه خودش رو کنترل کنه مخصوصا اینکه پای احساس وسطه. - نگین جان، عزیزم، رابطه ما کنکور هم رد نکرده که بخواد از دانشگاه بگذره. من نمیخوام کاری رو شروع کنم که بیفایده هست. - من تو رو عاشق میکنم، قول میدم! - نگین من نمیخوام درگیر احساسات بشم وقتی که احتمال به سمت تباهی رفتنش بیشتر از سر بلندیش هست. اما اون ناباور سرش رو به دو طرف تکون داد. - من دوستت دارم! تو داری به من آسیب میزنی! - این انتخاب من نبود پس من وظیفهای در اینباره ندارم اما اگه حرف تو رو گوش کنم و وارد رابطهای بشم که نتونم باهات ادامه بدم اون موقع واقعا من به تو آسیب زدم و این رو نمیخوام. با احساساتی بودن یک دختر جوون گفت: - من بهم ثابت میکنم که میتونی دوستم داشته باشی. اما من با شناختی که از خودم داشتم توضیح دادم: - متسفانه تا حالا نشده من درباره احساس خودم حدسی بزنم و غلط در بیاد که اگه اینطور نبود شاید قبول میکردم. اشک توی چشمهاش حلقه زد. جا خوردم. این رو چجوری جمع کنم! - نگین گریه نکن الان یکی میبینه. خیلی زود حرفم به واقعیت تبدیل شد و شوهر ویدا خانم که انگار کنجکاو شده بود ببینه ما دو ساعته داریم چی میگیم در بالکن رو باز کرد. پشت نگین بهش بود و من سریع گفتم: - آره در کل بنظرم اگه تبلت بخری یا کامپیوتر بهتره میتونم همون تبلتی که بهت معرفی کردم رو از دوستم قسطی برات بخرم. بعد سرم رو بالا آوردم و به اون مرد نگاه کردم. لبخند دستپاچهای زد. - بیان تو میخوایم زنگ بزنیم به ویسنا. - باشه، الان میایم. ویسنا دختر دیگه خاله کیشکا بود که مهاجرت کرده بود. شب به خونه که برگشتیم مستقیم به تختم رفتم. فشار روانی امروز و ماجرای نگین سرم رو به درد آورده بود. گوشیم رو برداشتم. پیام اومده بود. از وکیل آرمین: * من استعفا دادم. به وکیل جدید نظرتون رو بگین. و یک شماره برام فرستاده بود. شماره رو سیو کردم و مدتی بهش خیره شدم و بعد گوشی رو روی پاتختی پرت کردم. اون روز ازش فرار کردم اما هفتهای که قولش رو گرفتم خیلی زود به اتمام رسید. جواب دادم: - هستم. باربد هم گفته بود هست. شرط داشتم. نیازی به وکیل گفتن نبود. - جناب شباهنگ گفتن خیلی زود دیداری با شما خواهند داشت. - اینجا نیاد. با خیال جمع گفت: - نمیان. سهشنبه شما میتونید بیان؟ سهشنبه نمیتونستم. مامان باردار بود. دیروز فهمیده بودم. توی سن بالا و با وضعیت پس از سکته بارداریش نگران کنند بود و میخواستم دکتر ببرمش و همون سهشنبه وقت داده بود. - نه، چهارشنبه میایم. - باشه، براتون بلیط میگیرم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - باشه. گوشی رو کنار گذاشتم. این وکیل جدید رو نمیشناختم. اگه قرار بود دوباره به دم و دستگاه آرمین برگردم باید دورم رو بیشتر از آدمهای قدرتمند پر کنم. این تشکیلات شاید یک روزی برای من بشه. شاید! البته الان ضعیفتر از اونی هستم که به این مسئلهها فکر کنم و فقط مراقبت از خودم و داداشهام در مقابل خشم آرمین مد نظرمه. ویرایش شده 26 مرداد توسط آتناملازاده 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) پارت ده ** دانای رمان ** دانیال به خونه برگشت تا آرامش پیدا کنه اما خبری از آرامش نبود. بین دنیل و بابک بحث به وجود اومده بود. یعنی اولش شوخی بود اما حالا به بحث کشیده شده بود. دانیال لباسش رو آویز کرد و به سرویس رفت تا دست و صورتش رو بشوره اما کار به جایی رسید که مجبور به مداخله شد. بابک به دنیل پرخاش کرد: - تو همیشه اول فَکِت کار میکنه بعد عقلت. دنیل گفت: - این رو به من میگی چون همیشه بهت یادآوری میکنم چه گندی زدی. بابک جلو آمد. دنیل هم عقب نرفت. فاصلهشون کم شد. باربد خونه نبود تا میانجیگری کنه پس دانیال سریع از سرویس بیرون آمد. ایستاد بینشان. و همین کافی بود که هوا یک درجه سرد بشه. دنیل با قلدری گفت: - داداش، دخالت نکن. این بین من و بابکه. دانیال سرش رو بالا آورد. چشمهاش آروم بود، اما اونها واقعیت پشت این آرامش رو میشناختن. بابک خواست کلافگی دانیال گریبانگیر خودش نشه پس پیشدستی کرد و گفت: - اون شروع کرد. دانیال با صدای کمی بلند گفت: - بسّه. دنیل که از حرف بابک خیلی عصبانی شده بود گفت: - نه دیگه اینبار نمیذارم این با مظلوم بازیهاش... دانیال یک قدم جلو رفت. فاصلهاش با دنیل فقط چند سانتیمتر شد. صدایش آروم بود، اما تهش یک تهدید سرد داشت: - دنیل ادامه بده. فقط یک کلمهٔ دیگه بگو و ببین چی میشه. بابک نفسش رو حبس کرد. دنیل خشک شد. دانیال برگشت سمت بابک. لحنش حتی آرامتر شد، اما سنگینتر: - تو هم. یک قدم دیگه برداری من مجبور میشم کاری کنم که هیچکدومتون دوست ندارین. بابک جرات نکردی چیزی بگه اما دنیل آروم گفت: - باشه… تموم شد. و انگار این جمله برای آروم کردن دانیال گفته شد. دانیال نفسش را بیرون داد. - بشینین. حرف نمیزنیم. فقط میشینیم. و هر دو بدون هیچ مقاومتی نشستند. میدونستن که هیچی به اندازه چند دقیقه سکوت بعد از اعصاب خوردی دانیال رو آروم نمیکنه. ویرایش شده 26 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) پارت یازده قرار بود تا جمعه هفته دیگه دورهمی نباشه اما اتفاقی افتاد که قرار رو جلو انداخت. اون اتفاق بارداری ساناز بود. وحیده بعد از فیزوتراپی خالهش رو برای آزمایشی که پیشنهاد دکتر بود، برده بود و بعد از گرفتن جواب مثبت از پارتی که اونجا داشتن شوکه به خونه مادر بزرگ آورده بود. دانیال یک روز کامل دنبال ماجرا رفت اما به هیچی نرسید. همه مثل پروانه دورش میگشتن اما اون فقط نشسته بود و نگاهشون میکرد. سکته دست چپش رو از کار انداخته بود ولی هیچ دکتری تشخیص نداد چه بلایی از این سکته سرش اومده که بیخیال عالم و آدم شده و نه چیزی ناراحتش میکنه و نه خوشحالش. همه برای اون بچه ناراحت بودن اما کسی جرات نداشت بگه که بندازش و از شکستن دل خواهرشون میترسیدن. نگین سعی میکرد بیشتر دور ساناز بگرده تا به دانیال نشون بده من هوای مادرت رو دارم و عروس خوبی براش میشم. واحد با دانیال توی آشپزخونه پشت میز ناهارخوری فلزی چهارنفره که دیگه استفادهای جز گذاشتن لوازم روش نداشت نشسته بودن. واحد به ساناز نگاه میکرد و با وجود غیرتی که دانیال روی خواهر و برادرش داشت به خودش جرات داد و گفت: - ناراحت نشی ولی کاش بچه رو میانداختید. دانیال درحالی که به میز زل زده بود پوزخند زد. - تو فکر میکنی من انقدر بیشعور هستم که به این گزینه فکر نکردم؟ دکتر گفت انداختن اون بچه یکجا میشه با مرگ خود مامان. گفت بچه چهار ماه و نیمشه. - پس چطور تا الان خاله نفهمید؟ - نمیدونم فهمید یا نه. من آرش بهم گفت. اون هم حدس زده بود. با آوردن اسم آرش داغ دل وحید که از اون مرد متنفر بود تازه شد. - کاش حداقل طلاق مادرت رو از اون مرد بگیری و بیاریش جای خودمون. - دارم روش فکر میکنم. توی دو سال گذشته آرمین خیلی سنگ میانداخت. میخواست انتقام طلاق مامان رو این شکلی ازش بگیره. حتی نمیدونم چطور مجبورش کرد با آرش ازدواج کنه. من اصلا تا بعد از عقدشون چیزی نفهمیدم. با ناراحتی سری به دو طرف تکون داد و گفت: - هیچکی خبر نداشت و خاله پنهانی رفت و عقد کرد. خبر دارم آرمین نمیذاشت طلاقش رو بگیری. دانیال نگاهش رو از مادرش که اومدن به اینجا هیچ تاثیری توی حالش نداشت گرفت و گفت: - خودش هم نمیخواست. آرش بد باهاش رفتار نمیکرد اما اون مرد معتاد مفنگی بدرد مامان نمیخوره. - اگه بخوای یک وکیل خوب معرفی میتونم بهت معرفی کنم. اما دانیال میدونستم که با دستور آرمین آرش دو سوته باید مادرش رو طلاق بده. - اگه نیاز شد میگم ممنون! دو روز پیش با آرمین دیدار داشت و قراری بستن و دانیال شرط کرده بود. - دو شرط دارم. من سراغ مواد و اسلحه نمیام و توهم حق اسلحه از منطقه من خارج کنی نداری و شرط دوم اینکه نزدیک برادرهام هم نباید بشی. ویرایش شده 26 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) پارت دوازده آرمین قبول کرده بود و سمت تهران و دو آذربایجان رو به دانیال سپرده بود. حتی بهش گفته بود: - بهتر توی تهران یک خونه برات بخرم. - نه، فعلا کنار اقوام بودن رو ترجیح میدم. حالا باید زود جایی رو پیدا میکرد که اونجا قرارها و جلسات مهم رو بذاره چون اینجا خطرناک بود. بلند شد و داخل جمع رفت. برادرهاش هم اونجا بودن. واحد اومد و گفت: - بیاین بریم اونور، بچهها جمع شدن. دنیل بلند شد، اما قبل از اینکه حرکت کنه، ناخودآگاه نگاهش سمت دانیال رفت. دانیال هنوز مشغول حرف زدن بود، اما با یک حرکت کوچک دست _ تقریباً نامحسوس—به دنیل فهموند که «فعلاً نرو». میدونست که پسرهای فامیل توی این دورهمیهای گوشه خونه چه فیلمهایی رو بهم نشون میدن و بلوتوث میکنند. دنیل دوباره نشست. واحد تعجب کرد: - چرا نمیای؟ دنیل گفت: - بعداً میام. الان اینجا باشم بهتره. بابک هم بدون اینکه کسی چیزی بگه کنار دانیال موند. وقتی صحبت دانیال تموم شد، خودش رو به دنیل کرد و گفت: - حالا، اگه میخواین برین. میدید که شیطنت جوونها تموم شده و مشغول بگو و بخند هستن. دنیل لبخند زد: - باشه، الان میریم. دانیال با اینکه همسن و سال جوونهای فامیل بود هیچوقت توی جمع اونها راه نداشت. همه به چشم بزرگتر میدیدنش. همیشه توی جمع بزرگترها بود و تا حالا نشده بود جوونهای فامیل فکر کنند که اون مرد پخته و فهمیده همسن و سال ماست. باربد هم همیشه فقط یک گوشه خلوت کنار جمع جوونها مینشستن و تا کسی باهاش حرف نمیزد حرفی نمیزد. حالا هم توی جمع دنیل داشت برای چند نفر تعریف میکرد که چطور هفتهٔ پیش ماشینش وسط خیابان خاموش شده. با دستهایش ادا درمیآورد و میگفت: - صد نفر از پشت بوق میزدن و من مونده بودم با یک ماشین خراب. دو سه نفر پیاده شدن من رو بزنند. وقتی دیدن واقعا راه نمیره بیخیال شدن. جمع خندید. بابک گفت: - اگه من بودم، همونجا ماشین رو هل میدادم توی جوب! - تو؟ تو پلاستیک خرید رو هم نمیتونی بلند کنی بعد ماشین به اون گندگی رو هل میدی؟ جمع دوباره خندید. شوخیها تندتر شد. بابک هم جواب داد: - حداقل من کار ماشین رو هردفعه به تعمیرگاه نمیرسونم. - آره چون اجازه نداری پشت فرمون بشینی. چند نفر گفتن: - اوه اوه، دعوا شد! اما هنوز همه میخندیدن. دانیال با شنیدن این حرف متوجه شد که مشکلی پیش اومده و نگاه کرد و دو فردی که حرف میزدن رو برادرهای خودش دید. اون میدونست که شکل رابطه بابک و دنیل طوری هست که ممکن به سمت نزاع بره. پس بلند شد و به اون سمت رفت و به شکلی که جلب توجه نکنه انگار میخواد سی دی از روی دستگاه کنار تلوزیون برداره سعی کرد بشنوه چی شده. دنیل هنوز داشت میخندید و میگفت: - بابک اگه یه روز رانندگی کنه، کل شهر تعطیل میشه! بابک هم میخواست جواب بده که دانیال خیلی آروم و بدون لحن خاصی و حتی به صورت مصلحتی کمی مهربانانه گفت: - کافیه. دنیل همان لحظه مکث کرد. بابک هم دهنش نیمهباز موند و حرفش رو خورد. دانیال ادامه داد: - شوخی خوبه، ولی نه جوری که همدیگه رو خورد کنین. از دستی دم گوششون نگفت تا دیگران هم بفهمن همینطور که اجازه نمیده برادرهاش بهم توهین کنند به کسی هم اجازه نمیده بهشون توهین کنه. دنیل سرش رو پایین انداخت و گفت: - راست میگی. جمع که تا چند لحظه قبل میخندید، حالا با تعجب نگاهشون میکرد. آناشید زیر لب به آرشام برادرش گفت: - این سهتا رو… دانیال فقط یه کلمه میگه، همهچی آروم میشه. از اون طرف دانیال لبخند زد و سعی کرد جو رو به حالت قبلی برگردونه: - حالا بیاین، کیک دستپخت وحیده رو آوردن. قبل از اینکه دنیل تمومش کنه، بریم یه تیکه برداریم. دنیل خندید. - باشه باشه، من اول نمیخورم! بابک هم گفت: - تو اول نمیخوری، تو تا آخرش میخوری. اینبار شوخیها نرم بود، چون دانیال یکبار گفته بود «کافیه» و همون یکبار کافی بود. ** دانیال ** وکیل جدید آرمین به دیدنم اومد. یک خانم حدود پنجاه ساله، منظم و دقیق! به اندازه حرف میزد و بدون سوتی کار میکرد. وقتی مشکل مکان رو مطرح کردم با دوتا تلفن مشکل رو حل کرد و گفت: - یک ویلا توی کرج برای شما انتخاب شده و تا فردا کلیدش بهتون داده میشه. هرچه زودتر باید جلسه رو بذارید. - من توی دو آذربایجان باید دو نائب داشته باشم. چیزی گفت که خط قرمز من بود: - میتونید برادرتون رو اونجا بفرستید. مخالفت کردم. - من برادرم رو از خودم دور نمیکنم. ویرایش شده 26 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) پارت سیزده - پس کسی رو توی دم و دستگاه پدرتون نمیشناسید که بخوان بفرستید؟ البته که میشناختم. - دو نفر رو پیشنهاد میدم. - بسیار خوب! زودتر هم باید اولین جلسه رو بذارید. درحالی که نگاهم رو به هوا که داشت به سمت تاریک شدن میرفت دوخته بودم گفتم: - من آماده هستم. توضیحات کامل گفته شد و اون خانم از رستورانی که قرار داشتیم رفت و قبل از رفتنش گفت: - بهتر شما شغل موقتتون رو رها کنید و به عنوان پوشش به شرکتی که ما برای کارهای پوششیمون درست کردیم برای کار برین. - بسیار خوب، مشکلی نیست. به جلو خم شد و با صدای آرومتری گفت: - آدرس رو براتون ایمیل میکنم و دقت کنید که ایمیل رو پاک کنید. اون زن رفت و من احساس کردم که با وجود اینکه مثل وکیل قبلی طرفدار من نیست اما فرد کار بلد و منصفی هست. بهش درباره درخواستم برای طلاق مامان هم گفته بودم و قول داد که با آرمین صحبت میکنه. دوست داشتم مامان رو پیش خودم بیارم تا همون بچهای که قرار بود امروز سونوگرافی نشون بده چی هست و باربد دنبالش رفته بود رو پیش خودمون دنیا بیاره. همون بچهای که علاوه بر خواهر یا برادر بودن ما دختر یا پسر عمومون هم بود. به سرکارم رفتم و استعفا دادم و به بانک رفتم و موجودیم رو بررسی کردم. آرمین یک پول اولیه خوب برام ریخته بود. میخواستم ماشین رو عوض کنم ولی فعلا تغییر بزرگ کردن جلوی اقوام خیلی ضایع بود. گوشیم زنگ زد. باربد بود. - جانم! - نمیدونم بگم مشتلق بده یا عزا بگیر. خندم گرفت. - پسره؟ خندید. - بله. - خوش قدم باشه ان شاءالله! کی از برادر عزیزتر! برادر دهتا هم باشه باز کمه. با لحن سرخوشتر گفت: - حالا خوب هندون زیر بغل ما بذار. خندیدم. - برو خودت رو لوس نکن. یکم مکث کرد بعد آروم گفت: - با وکیل آرمین صحبت کردی؟ نگران گفتم: - مامان که پیشت نیست؟ - نه بابا! حالا انگار مامان بشنوه چقدر براش مهمه. - آره صحبت کردم. حالا بیا خونه بهت میگم. باشهای گفت و خواست خداحافظی کنه که گفتم: - باربد! - جان! اینکه هر چهارتامون انقدر معدب بودیم که اینطور جواب هم رو بدیم خوشحال بودم. - هرچی نیازه برای مامان بخر. با کلافگی گفت: - اون مرتیکه از پول آرمین به اندازه کافی یخچال رو پر کرده و یک پرستار هم برای مامان گرفته. پوزخند زدم. - مردک ساده احمق! چطور میتونه انقدر راحت وفادار به کسی بمونه که با کمک برادر بزرگترش او را معتاد کرد تا نتونه سهم ارثش رو بخواد؟ باربد هم پوزخند زد. خداحافظی کردیم و قطع کرد. ** دانای رمان ** حالا که دانیال میتونست هر خونهای که میخواد رو داشته باشه میتونست از این آپارتمان بره اما خودش هم چنین چیزی دوست نداشت. اقوام هواشون رو داشتن و از همه بیشتر هوای بابک رو که سوگلی خاندان بود. بابک از بچگی پسر دوست داشتنی بود و هرچی بزرگتر میشد این خصوصیتش همراه باهاش رشد میکرد و چون توی سن پایین هم مادر و پدرش طلاق گرفته بودن باعث شده بود که دیگران بیشتر بخوان ازش مراقب کنند و بعد از طلاق تا دو سال اون خونه مادر بزرگش زندگی میکرد و حتی بعد از ازدواج مادرش همراهش نرفت و تا برگشت دانیال به تهران همونجا موند و چنان عضو عزیز خانواده شده بود که وقتی اون بود کسی دیگه به چشم نمیاومد و این حتی گاهی باعث آزار خودش هم میشد. اما بهرحال این باعث میشد که دانیال بابت بابک خیالش راحت باشه. اما این رو اصلا به روی خودش نمیآورد. اعتقاد داشت: هر اتفاقِ خوبی که خوشحالت میکنه رو قویاً و شدیداً خصوصی نگه دار! البته اینکه گاهی اقوام بابک رو لوس میکردن هم باعث آزارش بود. ویرایش شده 26 مرداد توسط آتناملازاده 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) پارت چهارده. ** دانیال ** به دور و بر ویلا نگاه کردم. واقعا بزرگ و قشنگ بود. هنوز افرادی که قرار بود برای جلسه بیان نیومده بودن. این جلسه با روز کنکور بابک یکی بود و به دنیل سپرده بودم بابک رو برسونه و ماشین باربد دستشون بود. بابک بخاطر کنکور وقت نکرده بود گواهینامه بگیره. دوری توی ویلا زدم و به طبقه پایین برگشتم. برای اون روز یک پیراهن براق آبی با شلوار مشکی انتخاب کرده بودم و باربد هم پیراهن بنفش با کت آبی روشن و شلوار خاکستری پوشیده بود که بنظر من خیلی جلف شده بود اما خودش راضی بود. کل ویلا که قرار بود از حالا دست ما باشه دویست و سی متر بود که پنجاه متر حیاط داشت و بقیهش ساختمون. خونه دوبلکس بود و طبقه بالا فقط راهرو و سه اتاق داشت. طبقه پایین هم یک هال که یک دست مبل نه نفره و یک میز ناهار خوری دو نفر، و آشپزخونه بود. وسط هال یک گلیم بادمجونی پهن بود و اول هال آشپزخونه کوچیک بود و مبل سه نفره پشت به آشپزخونه قرار داشت و از بقیه مبلها هم جلسهوار در دو طرف کشیده میشدن و آخر ویلا میز ناهارخوری قرار داشت. مبلها چرم و بادمجونی رنگ و میز هم به همون رنگ بود. دیوار هم سفید بود و جلوی پنجرهها که به آشپزخونه میخورد پرده ساده شرابی زده بودن و در کل ویلاش مثل یک خونه قدیمی و فقیرانه تزیین شده بود. اگه بخوایم اینجا کار کنیم باید یک تغییراتی بهش بدم. یک خانم هم برای پذیرایی و کار اونجا بود که نگاهش بهم عجیب بود اما من اهمیتی ندادم. یکم بعد فهمیدم همون خانم که حنانه نام داره توی این ویلا زندگی میکنه و انقدر مورد اطمینان هست که آرمین میذاره همکارهاش رو ببینه. نگاهی به ساعت کردم. نیم ساعت دیگه مونده بود. چندبار باربد رو صدا زدم اما جوابی نیومد. همون خانم گفت: - طبقه بالاست. بلند شدم و بالا رفتم. به محض ورود من و باربد یک اتاق رو برای خودمون انتخاب کردیم و قرار شد که تغییراتی بهش بدیم. پس به اتاق انتخابیش رفتم. در رو باز کردم. روی تخت دو نفره و فلزی اتاق پشت به من نشسته بود و انگار با گوشیش بازی میکرد. - باربد! گوشی رو پایین آورد و صاف نشست اما به سمت من برنگشت. گفتم: - ببخشید مثل اینکه مزاحمت شدم! - یکلحظه واستا. توی صداش یک قاطعیت خاصی داشت که باعث شد نگران بشم. یک کار دیگه با گوشیش کرد بعد برگشت و از اونور تخت خودش رو به اونور تخت رسوند و پاهاش رو آویزون کرد. - بیا اینجا بشین. و به کنارش اشاره کرد. رفتم و کنارش نشستم. برگشت و نگاهم کرد. منتظر بودم ببینم چه حرف مهمی میخواد بزنه. حدس میزدم برای همین جلسات و کار آرمین باشه اما حرفش چیز دیگهای بود. - یک مسئلهای هست که گفتم خودم زودتر بهت بگم چون ممکن بعدا که بفهمی ناراحت بشی که چرا بهت نگفتم. - چی؟ خوب چرا بهم نگفتی؟ از اینکه حدسش رو ناخودآگاه انجام دادم خندهش گرفت و گفت: - من دوست دختر گرفتم. - چی؟! فقط درحالی که لبخند کوچیکی روی لبش بود نگاهم کرد. ناراحت گفتم: - اما تو فقط بیست و سه سالته. - خوب باشه. خیلی خونسرد برخورد میکرد. اون توی این سن میخواد ازدواج کنه؟ اگه نمیخواست پس برای چی باهاش دوست شده بود؟ نکنه... - چه نیازی بود آخه؟ با همون آرامش گفت: - کار دله دیگه. آرومتر شدم. همونموقع نسیم خنکی از پنجره هم بهم زد که حالم رو بهتر کرد. - یعنی عاشق شدی؟ - هی! جواب من هی نبود. باید جواب درست به دلنگرونیهام میداد. - عاشق شدی یا نه؟ خندید. - چه فرقی میکنه؟ - خیلی فرق میکنه باربد. بعد از گفتن این حرف مشتم رو روی میز کوبوندم. - آره عاشق شدم. یکدفعه ترسی که از رابطه با اقوام بود سراغم اومد: - از اقوام که نیست؟ - نه بابا! خیالم راحت شد. - کی هست؟ کجا باهم آشنا شدید؟ همکارین؟ با چشمهایی که به وضوح نشانه محبت عمیقش به اون دختر بود گفت: - اسمش نیوشاست. نوزده سالهش. آره، یک پروژه مشترک داشتیم. - چند وقته دوستی هستین؟ با حوصله به دلنگرانیهام جواب داد. - حدود چهار ماه. زدم پس کلهش. خندید. - چهار ماه دوست دختر داری به من نمیگی؟! - آخه اون موقع ما هنوز درگیر سکته مامان بودیم دوست نداشتم فکر کنی چقدر من بیملاحظهم. بنظرم دلیلش منطقی میاومد. ساعد دستم رو روی رونم گذاشتم. - من رو بگو که اصلا نفهمیدم. چقدر تو آب زیره کاه و موذی هستی. دوباره خندید. - مرگ! نیشت رو ببند! بعد بلند شدم و قبل از بیرون رفتن درحالی که خودم هم براش خوشحال بودم گفتم: - باید این خانم بد سلیقه رو که راضی شده به تو پا بده ببینم. یکبار باید قرار بذاریم. - آره، آره حتما. لبخند زدم و به ساعت بالای در اشاره کردم. - بدو مجنون که الان آقایون میان. ویرایش شده 26 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) پارت پونزده ** دانای رمان ** عصر بود. دانیال از یک جلسهٔ کاری بیرون آمده بود و داشت از خیابان رد میشد. ماشینها بوق میزدن، و دانیال طبق معمول با قدمهای تند در حال گذر بود که یک متور نزدیکش ترمز کرد و یک دختر از پشت موتور پیاده شد. موهایش از زیر شال بیرون زده بود، چشمهای درشت، لبخند نیمهشیطون، و یک اعتمادبهنفس عجیب. کیفش رو روی شونه انداخت و مستقیم سمت دانیال اومد. - هی آقا. تو همیشه اینقدر جدی راه میری؟ دانیال ایستاد. تعجب کرد. فکر کن داری توی خیابون راه میری و فکر بدبختیهای خودتی که یک دختر اینطور مزاحمت میشه. - مشکلی هست؟! دختر خندید. یک خندهٔ لاتی و مطمئن. - نه. فقط فکر کردم شاید یک آدم جدی مثل تو یه لحظه وقت داشته باشه کمک کنه. دانیال ابرو بالا برد: - کمک؟ دختر یک قدم نزدیکتر شد. - آره. الینا هستم. گوشیم خاموش شده، آدرس رو گم کردم، به نظر میرسه این دور و بر رو بشناسی. - کجا میخوای بری؟ الینا لبخند زد، اینبار کمی لوندتر: - اگه بگم، همراهم میای؟ دانیال بدون لبخند، اما بدون سردی گفت: - بگو کجا. الینا خندید: - باشه باشه، کافهٔ روبهروی پارک ملت. قرار دارم. دانیال مسیر رو نشان داد: - دو تا خیابون پایینتره. سمت راست. الینا سر تکون داد، اما نرفت. چند ثانیه نگاهش کرد و بعد با همون حالت بازیگوش گفت: - تو همیشه همینقدر مختصر حرف میزنی؟ دانیال بدون لبخند نگاهش کرد. این دختر بیشتر از اینکه جلف باشه شجاع بود و این رو دانیال دوست داشت. - معمولاً. الینا لبخندش عمیقتر شد. - من دوست دارم آدمای کمحرف رو بشناسم. دانیال چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد. الینا کیفش رو روی شونه جابهجا کرد و گفت: - اگه یه روز خواستی کمتر جدی باشی من رو خبر کن. بعد شمارهاش رو روی یک کاغذ کوچک نوشت و توی یقه دانیال انداخت. - اسمم الیناست، یادت نره. و رفت. دانیال همانطور ایستاد، بعد کاغذ رو برداشت و نگاه کرد. تمام طول راه به کاغذ فکر میکرد. کاغذ کوچیکی دستش بود که شماره یک دختر، دختری که احساس میکرد با بقیه دخترها فرق داره توی دستش بود. شمارهای که گاه به این نتیجه میرسید که به گوشهای پرتش کنه و گاه به این نتیجه میرسید توی گوشیش سیوش کنه و در نهایت کاغذ بین دو انگشتش بود که گاه مچاله میشد و گاهی با انگشت سوم به حالت عادی برمیگشت و در آخر بینتیجه توی کشوی میز رها شد. *** روز کنکور رسید. بابک از کنکور راضی بود و دانیال به شوخی تهدیدش میکرد که بد نیاره و باربد هم میگفت: - بابک تو نه مثل من استعداد برنامهنویسی داری و نه مثل دنیل مدرک زبان پس اگه دانشگاه قبول نشی هیچ دردی نمیخوری. دنیل حرف رو گرفت و گفت: - چرا تو استعداد برنامهنویسی داشته باشی و من مدرک زبان؟ - چون واقعیت اینه. - ا؟ نه بابا! بابک با وجود خستگی کنکور به حرفهاشون میخندید. دانیال گفت: - بابک برو یک دوش بگیر بیا که کابوس تموم شد. - کابوس اصلی تازه شروع شده. حالا معلوم نیست که چی قرار سرم بیاد. اصلا مثل قیامت میمونه. دیگه دستت به جایی بند نیست. باید سر پل صراط بایستی ببینی چی برات تصمیم میگیرن. - برو بچه چرت نگو! بابک خندید و رفت دوش بگیره و دانیال داشت به دنیل توضیح میداد یک شرکت جدید کار پیدا کرده که تا ساعت دو بعد از ظهر بیشتر نیست. وقتی بابک از حموم در اومد دنیل روی زمین نشسته بود و داشت پازل هزارقطعهای رو که از صبح شروع کرده بود ادامه میداد. باربد روی مبل روبهروی کولر لم داده بود و داشت با گوشیش تندتند کار میکرد که دیگه دانیال میدونست داره چیکار میکنه. دانیال هم کنار میز نشسته بود و داشت سیب پوست میگرفت. دنیل گفت: - بابک، بیا کمک کن این پازل رو تموم کنیم. - من خستهم. تازه، من مغزم برای پازل خیلی بزرگه، حوصلهٔ این چیزا رو ندارم. - مغزت بزرگه؟ تو هنوز فرق چپ و راست رو نمیدونی. وقتی میگم راست یواشکی به دستهات نگاه میکنی. بابک دید که دانیال هم زیر لب درحالی که به سیب زل زده بود خندید پس حرصش گرفت و خطاب به دنیل که ضایعش کرده بود گفت: - اون یه بار بود! تازه، تو هم اون روز ماشینو اشتباهی بردی تو کوچه بنبست! - اون عمدی بود، اونجا کار داشتم. - آره جون خودت. دانیال که داشت سیبها را قاچ میکرد، گفت: - بیاین، دعوا نکنین. هر کی یه قاچ برداره. بابک سریع دستش را دراز کرد و دو تیکه برداشت. دنیل گفت: - هو! شکمو تو همه خوراکیها رو تموم میکنی. - خوب من کم سنم باید تقویت بشم. - تو هجده سالهت بابک. اما بابک با حاضر جوابی گفت: - خب کوچیکتر از تو که هستم. تو هجده ساله نبودی بدونی چه سنیه همش باید خوراکی بخوری وگرنه ضعف میکنی. دانیال خندید. بعد از چند دقیقه، دنیل یک تکه از پازل را پیدا کرد و با هیجان گفت: - دیدی؟ پیدا کردم! این قطعهٔ سختش بود! بابک گفت: - سخت نیست اگه من حل میکردم دو دقیقهای تموم بود. تو شوتی! - تو اگه بلد بودی کمک میکردی. تو جایی که برنده نباشی نمیای ضایع نشی. - نخیر، کمک نکردم چون اگه کمک کنم، همهچی خیلی سریع تموم میشه و تو ناراحت میشی. بعد خودش رو از روی مبل به سمت دانیال کشوند. - داداش… میشه یه قاچ دیگه بدی؟ -تو که سهتا خوردی. -خب… من کوچیکترم. دنیل داد زد: - باز شروع شد! هر سه زیر خنده زدن و باربد همچنان مشغول گوشیش بود. ویرایش شده 26 مرداد توسط آتناملازاده 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) پارت شونزده - بابک، چرا اینقدر فکر میکنی؟ کارتت رو بنداز دیگه! - میخوام استراتژیک بازی کنم. - استراتژیک؟ تو حتی نمیدونی استراتژیک یعنی چی! و خندید. دانیال با حرص نگاهش کرد اما دنیل متوجه نشد. این دوتا که همیشه درحال سر و کله همدیگه زدن بودن. - میدونم… یعنی… یعنی… خب یعنی چیز خوب. باربد از فکر در اومد خندید و گفت: - بابک، کارتت رو بنداز. قبل از اینکه خوابمون ببره. بابک کارت رو انداخت. و به طرز عجیبی… برد. دنیل خشکش زد: - چی؟ چطور بردی؟ بابک با لبخند پیروزمندانه گفت: - استراتژیک. - نه نه، یه لحظه وایسا. تو نمیتونی برده باشی. - چرا؟ چون مظلومم؟ معمولا توی خونه جز دنیل کسی صفت مظلوم بودن رو برای بابک نمیبرد و همین باعث شد که بابک به موقع دست بگیره و دنیل رو توی چاه خودش بندازه. باربد گفت: - دنیل، قبول کن. بابک برد. اینبار نوبت ما هست ظرفها رو بشوریم - نه، این عدالت نیست! - عدالت یعنی من نبرم؟ دنیل با قاطعیت خندهداری گفت: - آره! - خب من بردم. برو ظرفهارو بشور. دنیل با حرص به باربد نگاه کرد که اون هم اعتراض کنه اما باربد فقط میخندید. مائیم ک از بادهٔ بیجام خوشیم هر صبح منوریم و هر شام خوشیم گویند سرانجام ندارید شما مائیم ک بیهیچ سرانجام خوشیم شکل دیگه کنترلگری خوب دانیال به قول دنیل رو فرداش توی دورهمی هفتگی میشد دید. خانهٔ پدر بزرگ شلوغ بود. همه دور هم نشسته بودن، چای میخوردن و حرف میزدن. دنیل شروع کرد به تعریف یک ماجرای خندهدار کرد. بابک هم وسط حرفش چیزهایی اضافه میکرد. چند نفر از اقوام خندیدن. تنها کسی که توی اون جمع حالش خوب نبود نگین بود که هنوز وقت پیدا نکرده بود با دانیال صحبت کنه و میدید که دانیال سعی میکنه نگاهش نکنه و چه آسیبی به قلب این دختر معصوم میخورد. باربد هم توی اون جمع تمام حواسش بین برادرهاش بود تا ببینه چیزی که میخواد رو پیدا میکنه یا نه. بالاخره دید. دانیال داشت با دایی رادوین حرف میزد و دنیل یکدفعه خواست وسط حرفشون بپره و شوخی کنه. دانیال فقط یکم سرش رو چرخوند و یک نگاه کوتاه به دنیل انداخت. دنیل مکث کرد. لبخندش رو نگه داشت، اما حرف نزد. آروم عقب کشید و روش رو گرفت. باربد سری تکون داد. باید خیلی مراقب میموند. رابطه خوبه خانواده باید همیشه پایدار میموند. ** دانیال ** توی کافیشاپ منتظر باربد و اون خانم بودم. چه این خانم همسر برادرم بشه و چه فقط یک مدت توی زندگی برادرم باشه برای من قابل احترام بود. از طرفی دوست نداشتم رابطه باربد بدون اطلاع من باشه چون هرچند که برادرم اطلاع داشتم اما اون هم جوون بود و من اصلا به روابط دختر و پسری برای غریضه حیوانی اعتقاد نداشتم. این مدت به یک چیز دیگه هم فکر میکردم. دوست داشتم از باربد بپرسم چطور میشه با یک دختر شروع کرد اما هنوز جرات اینکه اعتبارم رو به خطر بندازم نداشتم. چرا حالا اون دختر؟ شاید چون اولین دختری بود که مستقیم بهم شماره داد. البته نگین هم پیشنهاد داد اما چی بود که این برام فرق داشت. توی همون حال چشمم خورد به یک مرد که نشسته و به آتیش شومینه کافه زل رده. توی ذهنم گذشت: تو چه میدانی آدمی که به یک نقطه خیره مانده و به موسیقی دلخواهش گوش میدهد ، در آن نقطهی کوچک که به آن خیره شده چه چیزهایی میبیند ، چه چیزهایی میشنود ، و چه چیزهایی احساس میکند... بالاخره وارد شدن. از همون دور دختر رو نگاه کردم. متوجه شدم کمی قوز داره. به سبک مد اون موقع مانتوی کوتاه تا بالای زانوی به رنگ دودی با شلوار کرم و شال نقرهای که زیرش کلیپسی بود که حسابی قدش رو بالا آورده بود. نمیفهمیدم که این کلیپسها چرا مد شده اما برای رفتنش لحظه شماری میکردم. نزدیک رسیدن و بلند شدم. باربد سریع معرفیمون کرد. اون دختر دستش رو به سمت من دراز کرد و من درحالی که به چهرهش زل زده بودم باهاش دست دادم. رنگ صورتش پشت کرمپودرهای غلیظ که جز آرایش اون زمان بود گم شده بود. صورت زنانهای داشت که به سنش نمیخورد. گونههای خوشحالت، دماغ سرتیز عملی، چشمهای خوشحالت مشکی و موهای آزاد زیر شال مشکی داشت و هیکلش با وجود سن کم روفرم نبود و در مجموع معمولی بود. - دانیال خان! خیلی دوست داشتم ببینمتون! - همچنین! بفرمائید بشینین! هر سه پشت میز نشستیم. باربد گفت: - نیوشا جان داداش علاقه داشتن شما رو ببیند و با خانواده ما آشنا بشی. نیوشا به من نگاه کرد و با ادب و احترام گفت: - من هم خیلی دوست داشتم پسر بزرگ آرمین رو ببینم. همه میگفتن که شما از لحاظ رفتاری خیلی به خودشون شباهت دارید. جا خوردم. مگه این دختر همکار باربد نبود پس آرمین رو از کجا میشناخت؟! به باربد نگاه کردم که روش رو گرفت پس دوباره برای جواب خواهی به خود دختر نگاه کردم. - شما آرمین رو میشناسید؟ - بله، من دختر وکیل جدید ایشون هستم. از همین زمینه هم با باربد جان آشنا شدم. فکر کردم در جریان هستید. اصلا در جریان نبودم. سر باربد هم پایین بود و خونسردیش نشون میداد که منتظر مونده من خودم بفهمم. دختر ادامه داد: - البته من با پدرم زندگی میکنم. پدر و مادرم طلاق گرفتن. سر تکون دادم. تا آخر دیدار نفهمیدم چه حرفهایی بینمون رد و بدل شد. قرار شد باربد با ماشین خودش اون دختر رو برسونه اما من که میخواستم با باربد حرف بزنم گفتم: - من هم با تو میام فردا میام ماشین رو برمیدارم. کافه نزدیک خونهمون بود. باربد سر تکون داد. وقت سوار شدن قبول نکردم که جلو بشینم و نیوشا رو نشوندم و خودم عقب نشستم. خونهشون توی مرکز شهر بود. از هردومون خداحافظی کرد و رفت و من هم جلو نشستم. باربد در سکوت ماشین رو به راه انداخت و تمام مدت من به نیمرخش زل زده بودم. بالاخره ماشین رو کنار یک پارک نگه داشت و به سمتم برگشت و گفت: - جان! - این دختر چی میگفت؟ نفس عمیقی کشید و سرش رو پایین انداخت. - چطور باهاش آشنا شدی؟ - مادرش قبل از اینکه وکیل آرمین باشه منشی یکی از دفاترش بود. - چه زمان؟ وقتی باهاش همکاری میکردیم؟ سرش رو به معنی نه تکون داد و گفت: - یک چیزی هست که تو باید بدونی. - چی؟ - من این مدت همکاریم رو با آرمین قطع نکردم. اول خوب متوجه نشدم چی میگه بعد یکدفعه ویندوزم جا افتاد. - چی؟! ویرایش شده 26 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) پارت هفده صدام بالا رفت و دست خودم نبود. چیزی نگفت. کلافه گفتم: - با توام. چیزی داری میگی؟! - معذرت میخوام که بهت نگفتم اما اگه همکاری من هم نمیبود همین چند ماه هم آرمین ما رو به حال خودمون رها نمیکرد. اون نمیخواست آبروش بره که پسرش باهاش همکاری نمیکنه. من قول برگشت تو رو دادم. لعنت به این زندگی! یعنی میشه یک روز این کابوس تموم بشه! - تو با من دورویی کردی؟! جواب نداد. با مشت به داشپورت کوبیدم. - جواب بده! - من فقط خواستم از خودمون مراقبت کنم. آرمین بیرحمه! فکر میکنی اون قبول میکرد که ما بخاطر سکته مادرمون توبه کنیم؟ - تو توی کارش موندی تا اون اموال رو بدست بیاری. با حرص نگاهم کرد و گفت: - اگه قصد اون اموال کوفتی رو داشتم که تو رو وسوسه به برگشت نمیکردم. ذهنم نمیکشید که کجا وسوسه به برگشتم کرد اما لابد راست میگفت. عصبی و کلافه به روبهرو نگاه کردم اما جایی رو نمیدیدم و بیشتر نگران بودم. - تو توی این راه خطرناک، توی این جای خطرناک با آدمهای خطرناک تنها بودی. انگار اوج نگرانی و ناراحتی من از این حرف رو درک کرد که دستش رو روی دست مشت شده روی زانوم گذاشت. برگشتم و نگاهش کردم. با اون آرامشی که مخصوص خودش بود گفت: - اما من مطمئن بودم که تو برمیگردی و من تنها نمیمونم. من جرات تنها موندن توی اون جو رو نداشتم دانیال. پشتیبانم تو بودی. آرامش و دلداریش خیلی زود درم اثر کرد و با خودم فکر کردم هرچی بود گذشت. وقتی دید آرومتر شدم ماشین رو روشن کرد و بعد از اینکه لبخندی بهم زد دوباره حرکت کرد. ** دانای رمان ** اما کلافگی دانیال از این اتفاق تموم نشده بود و توی خونه هر لحظه ممکن بود سر یکی دیگه خراب بشه. شب بود و تازه شام خورده بودن. دانیال ظرفها رو جمع میکرد و باربد داشت میز رو پاک میکرد و دنیل هم جا ظرفی رو مرتب میکرد تا ظرفها رو که تازه شست اونجا بذاره. بابک روی مبل نشسته بود و با گوشیش ور میرفت. دانیال گفت: - میشه یه لحظه گوشی رو بذاری کنار و کمک کنی؟ بابک بدون اینکه سرش را بلند کند گفت: - الان… یه دقیقه صبر کن، دارم جواب میدم. دانیال چیزی نگفت. باربد از آشپزخانه گفت: - بابک حداقل بیا لیوانهای چای رو ببر. بابک باز هم گفت: - باشه بابا، الان. اما «الان» طولانی شد. دانیال رفت سمت مبل و روبهروی بابک ایستاد و با جدیت گفت: - بابک من از صبح بیرون بودم. تو هم خستهای، قبول. ولی توی این خونه سه نفر دیگه دارن کار میکنند. بابک بالاخره سرش رو بلند کرد. کمی عصبی گفت: - خب منم امروز کار داشتم. همیشه که نمیتونم بدوم دنبال کارهای خونه. - من نگفتم همیشه. فقط گفتم الان کمک کن. پنج دقیقهست دارم صدا میزنم. بابک گوشی رو گذاشت کنار و گفت: - باشه.. ولی لازم نیست اینقدر جدی بگی. انگار کار بدی کردم. دانیال نفسش رو بیرون داد. - من جدی نیستم. فقط خستهم. وقتی میگم کمک کن، یعنی واقعاً نیاز دارم. بابک چند لحظه ساکت شد. بعد آروم گفت: - باشه داداش حق داری! دنیل از آشپزخانه سرش رو بیرون آورد و گفت: - بالاخره یکی کوتاه اومد. بابک خندید و گفت: - خفه شو دنی. دنیل گفت: - دیدی هنوز بحث تموم نشده! دانیال هم بیصدا خندید. تنش بینشون مثل بخار از بین رفت. بابک بلند شد و به آشپزخانه رفت و به باربد گفت: - باشه، من میشورم. تو بشین یه کم استراحت کن. بحث تموم شد و کلافگی دانیال هم در همدلی خانواده از بین رفت. البته اون تنها بهانهای نبود که میتونست اون شب رو به برادرها زهر کنه و بهانه دیگهای هم دست دانیال اومد که اینکه با فهم از کنارش رد شد نشون میداد دانیال اون سالها از چه سلامت روان بیشتری از دانیال سالهای نه چندان دور در آینده که فشار روانی حاکی از انتخابهای خودش در زندگی ساخته، داره. ساعت دوازده بود و همه توی هال نشسته بودن. دنیل داشت با لپتاپ کار میکرد. بابک روی مبل دراز کشیده بود و با گوشیاش ویدیو میدید و باربد هم که متوجه بود دانیال بخاطر کار اون بیقرار هست با عذاب وجدان دانیال رو که به هر طرف خونه سرک میکشید تا حواس خودش رو پرت کنه زیر نظر داشت. دانیال از اتاق بیرون آمد و گفت: - دنیل، امروز نوبت تو بود که زبالهها رو ببری پایین. هنوز سر جاشه. - ا ببخشید یادم رفت. - این سومین باره که یادت رفت. بابک از گوشیش سرش رو بالا آورد و یک نگاه متعجب به دانیال که امروز حساس شده بود انداخت و بعد دوباره به گوشیش نگاه کرد. دنیل غر زد: - میبرم دیگه، چرا گیر میدی؟ - گیر نمیدم. فقط میگم کاری که نوبت توئه رو انجام بده. - خب منم امروز کلاس داشتم. فکر نکن فقط تو خستهای. دانیال آرام نشست روی صندلی روبهرویش: - من نگفتم تو خسته نیستی. فقط میگم یه کار کوچیکه. سه دقیقه وقت میگیره. - باشه… ولی چرا همیشه فکر میکنی اگه کاری رو ده بار بهم نگی انجام نمیدم؟ دانیال لبخند کوچیکی زد: - چون واقعاً اینطوره. باربد خندید و دنیل مکث کرد. بعد گفت: - خب… آره. ولی امروز واقعاً یادم رفت. ویرایش شده 24 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 7 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد (ویرایش شده) پارت هجده دانیال گفت: - باشه. ولی اگه نمیتونی، بگو. من میبرم. فقط نگه ندار که بعداً یادم بره و خونه بو بگیره. - نه… نمیخوام تو ببری. الان میرم. - مطمئنی؟ دنیل درحالی که بلند میشد گفت: - آره. چون اگه نبرم، بابک تا فردا شب مسخرهم میکنه. بابک از آنطرف هال گفت: - من همین حالا منتظرم تو بری و برگردی تا مسخرهت کنم. دنیل بالش را پرت کرد سمتش: - خفه شو! دانیال خندید و گفت: - برو دنی. بعدش بیا چای بخوریم. دنیل بلند شد، کیسه را برداشت و گفت: - باشه. باربد جدی دانیال رو نگاه کرد و با لحن قاطعی که پیغام درش نهفته بود گفت: - بهتر بعد از چای بری بخوابی. دانیال چشم غرهای بهش رفت که یعنی این دو شهاب سنگ بخاطر تو از کنار جو خونه رد شد و سری تکون داد یعنی باشه. ** دانیال ** به شرکتی که آدرس داده بودن رفتم. وارد که شدم همه برام بلند شدن. یک واحد توی آپارتمان تجاری بود که پنج کارمند جز من داشت. همه رو بهم معرفی کردن. پوششی فقط تجارت بهشون مربوط میشد اما در اصل هسته اصلی آرمین در تهران بودن که قرار بثد من بشم رییسشون ولی من به رییس قبلی گفتم: - چون من هیچ تجربهای ندارم به کمک شما احتیاج دارم. لبخند زد. - نگران نباشید ما شما رو تنها نمیذاریم. بعد گفت: - یک نفر توی اتاق مدیریت منتظر شماست. - کیه؟ - بهتر خودتون ببینید. بلند شدم و درحالی که کنجکاو و کمی نگران بودم به اتاق مدیریت رفتم. کسی که روی صندلی بود بلند شد. طناز بود. همسر فعلی آرمین. یک زن سی ساله که کت و شلوار کرمی پوشیده بود و روسری ساتن کوچیکی به رنگ مسی به سر داشت و جز یک فر کج از موهای نباتیش بقیهموهاش داخل بودن و نسبت به آرایشهای اون زمان جز رژ لب قرمزش آرایش کمی داشت. - طناز! جلو اومد و دستش رو به سمتم دراز کرد. - خوبی دانیال جان؟ باهم دست دادیم. نگاه بدی به طناز نداشتم. وقتی که خونه اصفهان بودیم رابطهمون نسبتا خوب بود. طناز حد خودش رو نگه میداشت و نشون میداد هیچ علاقهای به پیرویی از هوای نفس نداره و تنها چیزی که براش توی دنیا مهم پول و ثروت هست. با هرکی جز کسی که بخواد پا توی کفشش کنه راه میاد و احترام همه رو داره و به من و باربد هم علاقه داشت و همیشه سر میز غذا دقت میکرد ماهم باشیم و اگه حالمون بد بود و نمیتونستیم بریم بهمون سر میزد و هروقت کسی از افراد آرمین میاومد من رو با احترام بهشون معرفی میکرد. - مرسی تو خوبی؟ بشین ببینم چه خبر! روی مبل نشست و کیف برند چرمش رو که یک روسری به دستهش بسته بود روی پاش گذاشت. من هم نشستم و درخواست چای دادم و گفتم: - اومدم اصفهان ندیدمت. نفس عمیقی کشید. - آره راستش یکم با بابات به مشکل خورده بودم. - کی با اون به مشکل نمیخوره. خندید و آهی کشید. جدی پرسیدم: - اون از تو خسته شده؟ - آره، اما من نمیذارم به این سادگی از دستم راحت بشه. بعد به من گفت: - اتفاقا برای همین مزاحم تو شدم. - من چه کاری میتونم برات انجام بدم؟ - ازت میخوام یک کاری نکنی؟ به اینطور عجیب و غریب حرف زدن طناز عادت کرده بودم پس با خونسردی گفتم: - چه کاری نکنم؟ همون موقع در زدن و دوتا چای آوردن و گذاشتن. ایستاد تا اون آقا بره و بعد گفت: - ازت میخوام اصرار به طلاق مادرت نکنی. یکم مکث کردم بعد گفتم: - اینها چه منافاتی باهم دارن؟ - شاید آرمین یادی از گذشته کنه. خندیدم. - مادر من سکته کرده و پیر هم شده واقعا احساس میکنی که آرمین ممکن دوباره بهش حس داشته باشه؟ - آرمین وقتی عاشق مادرت شد که اون قیافه نداشت. پس چه معلوم؟ مخصوصا اینکه آرمین طالب اون جدایی نبود. - الان فرق میکنه. مادرم هیچی براش اهمیت نداره. طناز به جلو خم شد. - اما اون برای آرمین اهمیت داره. - عمرا! - میدونی چرا من با آرمین قهر کردم و پیش بابام رفتم؟ نگاهش کردم. گفت: - چون آرمین وقتی مامانت بیمارستان بود اومده بود تهران و هر روز میرفت از پشت شیشه مامانت رو میدید. ابروهام بالا پرید. عجب! یکدفعه چیزی به ذهنم رسید. - تو به مامانم گفتی طناز؟! یکم مکث کرد بعد گفت: - چی؟! - تو به مامانم گفتی ما کار خلاف میکنیم؟! با حرص صاف نشست و گفت: - البته که نه! به من چه! - پس کار کیه؟ سکوت کرد و گفت: - بذار آرمین بگه. میگه بهت. خودش گفته که میگه. سر تکون دادم و دوباره بحث قبلی رو وسط آوردم: - اما ماجرای مادر من ربطی به رابطه شما نداره. من طلاقش رو میگیرم و اون باید شرایطش بهتر بشه. - هرچی برای بهتر شدن شرایطش لازمه من در اختیارش میذارم. - نمیتونم قبول کنم با اون آرش معتاد باشه. نمیخوام برادرم زیر دست اون بزرگ بشه. اخمهاش توی هم رفت و نگاهی که همیشه به کسی که روبهروش میایستاد رو بهم انداخت و گفت: - تو اینکار رو نمیکنی، وگرنه من رو روبهروت میبینی. با حرص نگاهش کردم. ابرویی بالا انداخت و گفت: - و تو این رو نمیخوای، نه؟ ویرایش شده 7 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 7 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد (ویرایش شده) پارت نوزده با حرص نگاهش کردم بعد بیرون اومدم. از تُنگ پریدیم به امید رهایی ناکام تقلایی و بیهوده تلاشی با باربد و چند کارگر لوازم رو به ویلا بردیم. حنانه خانم در رو باز کرد. هنوز نگاهش خاص بود. - یکم لوازم برای ویلا آوردیم. - باشه. همین رو گفت و رفت. من به این زن مشکوک بودم. نکنه نفوذی بود؟ باید مطمئن میشدم. مشغول چیدن ویلا شدیم. حتی خودم کمکشون میکردم. ته سالن یک فرش فانتزی خاکستری انداختیم و ده عدد صندلی چرم مشکی رو با میزهاش مرتب به صورت هیئتی چیندیم و مبل سه نفره رو همون روبهروی آشپزخونه گذاشتیم که جای من باشه. جلوی آشپزخونه رو کلا یک بنر چوبی بزرگ با عکس داریوش اول زدیم که پشتم پس زمینه خوبی داشته باشه و میز ناهارخوری و مبلها هم دادم که همون کارگرها برای خودشون یا کسی که نیاز داره ببرن. اتاقها هم طبق سلیقهمون چیندیم. با باربد سرخوش بودیم. گفتم: - یکبار باید پسرها رو هم اینجا بیاریم. - بگیم اینجا برای کیه؟ - میگیم برای یکی از دوستهام هست. این فکر باعث شد باربد پیشنهادی بده: - بهتر اصلا یک سفر بریم. تابستون هم هست. بنظر پیشنهاد خوبی میاومد. - بذارم ببینم چی میشه باشه. فعلا که آرمین میخواد برای بررسی شرایط تهران بیاد. - کی؟ - گفته همین هفته میاد اما تاریخ دقیقش مشخص نیست. باربد سعی کرد با بیعلاقگی بگه اما من میدونستم از، سر ترس میگه: - میشه وقتی آرمین هست من نباشم؟ اصلا حوصلهش رو ندارم. همونموقعای که اصفهان بود هم سعی میکرد تا حد امکان کمتر با آرمین روبهرو بشه. حتی با اینکه توی یک خونه زندگی میکردیم. حق هم داشت. مردی که در دو ده پیش زندگیمون فقط پدرمون بود حالا یک آدم خطرناک مشخص شده بود. - آره، تو نیازی نیست باشی. اصلا اینجا نمیاد که تو بخوای حضور داشته باشی، به شرکت میاد. - اگه تونستی از زیر زبونش بکش که کی به مامان ماجرا رو گفته. - اینبار حتما ازش میپرسم، قول داده که بگه. سر تکون داد. هردو خیلی کنجکاو بودیم که کسی رو که این بلا رو سرمون آورده پیدا کنیم و انتقام ازش بگیریم. انتقام؟ منظورم از انتقام چی بود؟ من تا حالا با کسی برخورد نکرده بودم؟ واقعا قصد همچین کاری دارم؟ قصد حرکتی مثل عادیترین حرکت آرمین رو دارم؟ من همچین آدمی هستم؟ نه، نه من رو توی این راه ننداز خدایا! یک حس بدی توی وجودم میگفت: اگه نمیخواستی سمت اینکارها بیای چرا دوباره به دم و دستگاه آرمین برگشتی؟ آهی کشیدم و سرم رو به دو طرف تکون دادم تا این فکرها از سرم بره. قرار بود آرمین بیاد تا به شرکت سر بزنه. افراد شرکت هم مثل من استرس داشتن. آرمین اصلا محبوب نبود. زنگ واحد که به صدا در اومد یک حس بدی به همه دست داد. منشی در رو باز کرد و من دوباره آرمین رو دیدم. انگار نسخه پیر شده خودم بود. پشتش هم وکیلش و سمت چپش طناز ایستاده بود. وارد شدن و وکیل در رو پشت سرشون بست. بقیه به سمتش خیز برداشتن برای خودشیرینی! دو دستی دست میدادن و کلمات قلمبه سلمبهای میگفتن. آرمین با غرور چند کلمه به حرف کدوم گفت و بعد به من نگاه کرد. سر تکون دادم. این نهایت کاری بود که براش میتونستم انجام بدم. اون هم سر تکون داد و بعد گفت: - بریم توی اتاق جلسه. همه به اتاق جلسه رفتیم. هرطوری بود جا شدیم. نگاهی به من کرد. معذب بودم. اصلا مثل رییس شرکتها نبودم. میتونستم بفهمم توی قیافهم هم معلومه که دوست ندارم اونجا باشم. روش رو از من گرفت و چند پرونده شرکت رو درخواست کرد. یک ساعتی با اونها سرگرم بود و بعد وقتی چای میخورد به من گفت: - رتبه بابک اومده، نه؟ میدونست بدم میاد درباره برادرهام حرف بزنه و احتمالا برای حرص دادن من اینکار رو میکرد. سعی کردم خیلی مختصر جواب بدم: - بله. - چند شده؟ - هفت هزار. با همون بیخیالی پرسید: - رشتهش انسانی بود، درسته؟ - بله. - چی براش زدید و کجا؟ اه، کاش این بحث لعنتی تموم بشه. - تهران، رشتههای متنوع. هر چی که تهران قبول بشه. - کاش بازرگانی میآورد. واقعا قصد حرص دادن من رو داشت. جوابی ندادم. یکم توضیح کاری داد و بعد رفت. وقتی میخواست بلند بشه تا بره سریع گفتم: - من باهاتون کار دارم. منتظر نگاهم کرد. از بقیه خواستم برن و رفتن. به آرمین گفتم: - کی به مادرم خبر داده؟ - خیلی برات مهمه؟ - خیلی! توی چشمهام نگاه عجیبی انداخت. - اگه بفهمی چیکار میکنی؟ این سوال رو بارها توی ذهن خودم تکرار کرده بودم و به نتیجهای نرسیده بودم اما الان میخواستم جواب دهن پرکنی بدم. - اول باید متوجه بشم کی بوده بعد درباره اینکه چه نوع آدمی باشم فکر میکنم. - جاری مادرت بوده. یکم مکث کردم بعد متعجب پرسیدم: - زن آرش؟ زن قبلی آرش که مُرده. - تنها عموی تو آرش بود؟ فعل و انفعالاتی توی ذهنم پدیدار شد. - زن... آمین؟! - بله. نکنه فکر کردی عموت پیغمبر بوده؟ گیج شدم. تا حالا هیچی درباره خانواده آمین نشنیده بودم. - این زن کیه؟ - نمیتونم بهت بگم. - چرا؟! با همون نگاه سردش گفت: - چون بهش قول دادن توی امنیت نگهش دارم. - چرا اینکار رو کرد؟ - نمیدونم. گیج بودم. آرمین با همون صدای سردش گفت: - کار عالیجناب با من تموم شد؟ برم؟ یاد چیز دیگهای افتادم. - یک خانم توی ویلا هست... حنانه خانم... با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد. ادامه دادم: - یکم مشکوک میزنه. مطمئن شو نفوذی چیزی نباشه. چند ثانیه نگاهم کرد بعد با لبهای بسته لبخند مسخرهای زد و گفت: - فعلا! و بلند شد و رفت. ویرایش شده 7 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 7 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد (ویرایش شده) پارت بیست ** دانای رمان ** دانیال طبق معمول وقتهایی که دلش میگرفت به همون پارک برای قدم زدن رفته بود. اون شماره ديگه دست خورده نشد و دانیال به اون دختر فکر نکرده بود. هوا کمی ابری بود، پارک شلوغ، و دانیال غرق فکر. - هی، آقایه! دانیال سرش رو بلند کرد. همون دختر.. الینا! ایستاده بود کنار پیادهرو، به دیوار تکیه داده، با یک لبخند نیمهشیطون که انگار از چند دقیقه قبل منتظر همین لحظه بوده. وقتی دانیال نزدیک شد، الینا بدون اینکه حتی سلام کنه گفت: - تو همیشه همین ساعت از اینجا رد میشی؟ یا فقط امروز خوششانس بودم؟ دانیال مکث کرد. - تو اینجا چیکار میکنی؟ الینا شونهای بالا انداخت، با همان لحن لاتی و مطمئن گفت: - گفتم شاید دوباره گم بشم… گفتم شاید دوباره یکی پیدا بشه که مسیر رو بلد باشه. - اینبار که گم نشدی. - نه، ولی خوب فعلا تا بهانه بهتر پیدا نکردم با همین باید بسازی. دانیال نگاهش رو ازش گرفت. الینا گفت: - خب، نمیخوای بپرسی دلیلش چیه؟ - اگه لازم باشه، خودت میگی. الینا خندید. اینبار بلندتر، با لحن کسی که از این جواب خوشش آمده. - درسته، میگم. از دیوار فاصله گرفت و با همون اعتماد به نفس به سمت دانیال اومد. - من اون روز عجله داشتم. ولی امروز نه. امروز وقت دارم. دانیال فهمید. کمی دلش گرم شد. اما ابرویی بالا انداخت و گفت: - خوب! الینا با شیطنت نگاهش کرد. - میخوام ببینم این آدم جدی و کمحرف وقتی عجله نداره چطوریه. - فرقی نداره، همینه. و ته دلش امیدوار بود اون دختر با شنیدن این حرف دلسرد نشه. الینا لبخند زد: - امتحان کنیم؟ دانیال سرش رو پایین انداخت و آهی کشید. بیخیال، بذار یکبار برای دلش کاری کنه. - یک کافیشاپ آخر این پارکه! الینا با رضایت سر تکان داد. و کنار هم راه افتادن دانیال متوجه بود که دختر وقت حرکت بدنش رو تاب میده، مثل لاتها! کافه نیمهخلوت بود. نور زرد، بوی قهوه، صدای آروم موسیقی. دانیال در رو نگه داشت تا الینا وارد بشن. الینا با همون لبخند لوندش گفت: - مرسی… آقای جدی. دانیال فقط یک نگاه کوتاهی کرد و لبخند محویی روی لبش نشست. حالا که قرار بود با این دختر آشنا بشه مجبور نبود انقدر سخت بگیره. الینا یک میز کنار پنجره انتخاب کرد. نشستند. الینا کیفش را روی میز گذاشت، آرنجش را تکیه داد و مستقیم به دانیال زل زد. هرکی از دور آنها را میدید تعجب میکرد. دو فرد با تیپ کاملا متفاوت. دانیال با وجود اینکه برای پیادهرویی اومده بود تیپ سنگینی داشت. شلوار یخی با بلوز نقرهای_ دودی. تیپ ظاهرش هم مرتب و موهاش به مقدار لازم بلند بود و مدل خاصی هم نزده بود اما تیپ الینا کاملا فرق میکرد. یک تونیک آستین کوتاه پوشیده بود. لباس به شدت گشاد و لشش بود که تا بالای زانو میرسید. آستینهای تونیک گشاد و تا زیر آرنج بود و از اونجا به بعد ساق دستهای ورزشی سفیدی پوشیده بود. خود تونیک هم سفید بود و روش عکس پلنگ صورتی داشت. یک دستبند فوتبالی هم دور مچش بود. شلوار ماشی رنگش شیش جیب بود و جوراب ساق بلند استخونیش با طرحهای نیلوفری از کفش اسپرت جیگریش بالا زده بود. بجای شال یک کلاه لبهدار به رنگ استخونی گذاشته بود و موهای مشکی کوتاهش رو چتری زده بود و چتریهاش تا زیر ابروش میرسید. یک گل سر بچگانه کوچیک به موهاش زده بود و یک حلقه ظریف هم به دماغش که از بین دو سوراخ رد میشد و مثل گاو مسابقه شده بود. دانیال به دستهاش نگاه کرد. انواع انگشترهای مشکی و هلوگرامی با انواع نمادهای شیطانپرستی! واقعا این دختری بود که دانیال آرزوش رو داشت؟ البته که نه، ولی رفتارش... با صدای الینا به خودش اومد: - خب… ده دقیقه. میخوام ببینم توی این ده دقیقه چقدر میتونی حرف بزنی. دانیال منو رو برداشت: - من معمولاً زیاد حرف نمیزنم. الینا لبخند زد: - میدونم. برای همین جذبت شدم. دانیال منو را بست: - «تو همیشه اینقدر مستقیم حرف میزنی؟» الینا بدون مکث: - آره. چون آدمای غیرمستقیم، یا وقت تلف میکنن ، یا چیزی رو قایم میکنن. - و تو هیچی رو قایم نمیکنی؟ الینا اینبار با یک شیطنت واضح گفت: - حتی اینکه ازت خوشم اومده. دانیال متوجه بود که توی دام رفتار این دختر بد داره میافته و کاری از دستش برنمیاد. - تو خیلی راحت حرف میزنی. - تو هم خیلی سخت. - اینجوری راحتتره. الینا سرش را کمی کج کرد: - راحت یا امن؟ دانیال سکوت کرد. الینا دقیق زده بود وسط نقطهٔ حساس احساسش. دانیال میدید که در مقابل این دختر هیچ قدرت دفاعی نداره و همین بیشتر جذب این دختر میکردش. گارسون آمد. الینا بدون نگاه کردن به منو گفت: - برای من یه لاته. برای ایشون قهوهٔ ساده. درسته؟ دانیال ابرو بالا برد: - از کجا فهمیدی؟ الینا لبخند زد: - من آدم شناس خوبی هستم. گارسون رفت. - خوب، از خودت بگو. من حتی نمیدونم اسمت چیه. - اسمم دانیاله. - خوب دانیال، دیگه چی؟ دستهاش رو زیر چونهش گذاشته بود و بهش زل زده بود. دانیال متوجه شد که دختر آرایش نداره. - تو بگو. تو بودی که خواستی با من آشنا بشی. - یعنی تو نمیخواستی؟ دانیال چیزی نگفت. الینا بحث رو عوض کرد: - چی میخوای دربارهم بدونی؟ - چند سالته؟ - چند سال بهم میخوره؟ قرار بود همه سوالهاش رو با سوال جواب بده! - به چهرهت هفده اما نوع حرف زدنت نشون میده حدود نوزده سال رو باید داشته باشی. الینا خندید. - اشتباه بود، هر دو حدست. من بیست و یک سالمه. ابروهای دانیال بالا پرید. - عجب! - دیگه چی میخوای بپرسی؟ دانیال میخواست درباره خانوادهش بپرسه اما مکث کرد. اگه درباره خانواده اون میپرسید ناخودآگاه مجبور بود درباره خانواده خودش هم توضیح بده و این رو نمیخواست پس گفت: - دیگه هیچی. الینا لبخند زد. دانیال نگاهش کرد و به این نتیجه رسید که میخواد این رابطه رو ادامه بده. - دوست پسر که نداری؟ - نوچ. - چندتا قبل از من داشتی؟ الینا با همون حالت مرموزش گفت: - این دیگه به خودم مربوطه! دانیال پوزخند زد. - عجب! ***دانیال *** - دانشجوام! خونه دانشجویی با دوستهام زندگی میکنم. - اصلیتت اهل کجاست؟ - سمنان. سر تکون دادم. قهوهم که تموم شد لاته اون هم تموم شد. بلند شدیم و بیرون رفتیم. گفت: - اینبار منتظر پیامت بمونم یا چی؟ - آره، آره. سر تکون داد. احساس کردم دیگه اون انرژی اولیه رو نداره. شاید خسته شده شاید هم من به اندازه کافی براش باحال نبودم. قبل از جدا شدن گفت: - تو همینورها زندگی میکنی؟ - آره. - خوبه، فعلا! خداحافظی کردیم و من با حس تردید در عین حال خوبی که جدید پیدا کرده بودم به سمت خونه رفتم. ویرایش شده 25 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 7 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد (ویرایش شده) پارت بیست و یک و آه کشید. دانیال تکیه به صندلی داد. سکوت دوباره افتاد، اما اینبار سنگین نبود. بابک قبول شد. رشته معارف، تهران. خیلیها مسخرهشون کردن: - پسر آرمین رو چه به معارف! - یعنی حالا باربد شیخ میشه؟ - اصلا با چه عقل معارف رو براش زدید؟ حتی خود باربد به دانیال گفت: - کاش معارف رو نمیزدیم. - ما میخواستیم تهران قبول بشه و از بین رشتههایی که قبول شده این رشته کلاس کاریش از همه بیشتره. - آره اما آینده کاریش... بابک قرار شیخ بشه؟ یکلحظه بهم نگاه کردن بعد زیر خنده زدن. دانیال گفت: - آره قرار بیفته دنبال آرمین امر به معروفش کنه. بیخیال بابا همه معارفیها که شیخ نمیشن. - باشه، یک مراسم خانوادگی براش بگیریم. کلی خونه اقوام خوردیم هنوز جواب ندادیم. دانیال قبول کرد. اقوام مادری دعوت شدن و خود مادر هم بود. حتی آرش هم اونجا بود و با اون هیکل خمش و صورت از شکل افتادش بخاطر سالها اعتیاد داشت پز میداد که پسر بزرگش از همسر قبلیش هم همون دانشگاه قبول شده. دانیال مشغول مدیریت پذیرایی و خانه بود. حنانه خانم رو صبح برای کمکش خواسته بود اما حنانه خانم گفته بود که کمر درد داره و نمیتونه بیاد پس میخواست یک دست کمک بگیره که خانم دایی رضا زنگ خونهشون رو زده بود و گفت که میخواد کمکش کنه. خانم دایی رضا متوجه بود که دانیال خیلی فرز و دست و چموکدار هست اما در همون حال هم متوجه شد که دانیال به باربد هیچی نمیگه و هیچ مسئولیتی نمیده که غرورش زیر پا گذاشته نشه و دنیل هم خودش با انتخاب خودش مسئولیت برمیداره اما هروقت دانیال مشغول یک کاری هست و کار دیگهای پیدا میشه بابک رو خبر میکنه که انجام بده. البته این احتمالا به این دلیل بود که بابک اگه کاری بهش نمیدادی خودش برای کمک پا پیش نمیذاشت ولی چیزی که چشم زن دایی رو گرفت این بود و وقتی به خونهش برگشته دیدههاش رو در اختیار خانوادهش قرار داد و این باعث شد توی دورهمی حواسها بیشتر به کار کردن بابک باشه. ویرایش شده 26 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 7 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد (ویرایش شده) پارت بیست و دو بعد از اینکه کل خانواده اومدن بابک به دستور دانیال رفت تا کفشها رو جفت کنه. هنوز کفشها تموم نشده بود که دانیال گفت: - بابک، بعدش بیا کمک کن میز رو بچینیم. - باشه، الان. باربد آروم به بازوی دانیال زد: - بذار نفس بکشه. - خب کاره دیگه. کی انجام بده؟ تو و دنیل که مشغولین. اما قبل از اینکه بابک حتی ظرف سالاد رو روی میز بذاره خاله عسل جلو آمد و ظرف رو از دستش گرفت و گفت: - تو بشین. تو از صبح خیلی کار کردی. دانیال تو برو میز رو بچین. دانیال لحظهای خشکش زد. بابک خجالتزده گفت: - خاله، من مشکلی ندارم. اما دایی رادوین از اون طرف سالن گفت: - بابک جان، تو بشین. این مهمونی برای توی نباید کار کنی. این سه تا بزرگترن، بذار کار کنن. دنیل زیر لب و اعتراضآمیز خطاب به دانیال گفت: - بزرگترن باید کار کنند! یعنی چی؟! بابک آروم گفت: - ولش کن. بذار من کمک کنم. اما همین که خواست حرکتی بزنه زن دایی رادوین با صدای محکم گفت: - حق با داییته توی مهمونی خودت که نباید کار کنی. و همه تأیید کردن. بابک سرش رو پایین انداخت. گونههاش سرخ شد. نه از لوس شدن، از اینکه نمیخواست دانیال فکر کنه به وسیله دیگران داره از زیر کار در میره. دانیال نگاهش کرد. بین دو نقش گیر کرده بود: - نقش برادر بزرگ که میخواد نظم بده - و نقش عضو خانوادهای که همه بابک را «نازکدل» میبینن. باربد با وجود دلخوری از دخالت اقوام دوباره پا برای میانجیگری جلو گذاشت و آهی کشید و گفت: - حق با اینهاست جشن بابکه. بابک بشینه، من انجام میدم. بابک آرام طوری که افراد بیرون آشپزخانه نشنوند گفت: - من نمیخوام شما تنها کار کنید. دنی لبخند خیلی کوچکی زد و شونهای بالا انداخت یعنی نمیدونم چه کنم. خانه شلوغ شد. صدای خنده، بوی چای، و حرفهای ریز و درشت. دنیل طبق معمول وسط جمع نشسته بود، با همه گرم میگرفت، میخندید، دانیال از دور نگاه میکرد. با همان حس همیشگیِ «باید کنترل کنم». وقتی دید بابک وسط شلوغی گوشیاش رو درآورد، بلند گفت: - بابک، گوشی رو بذار کنار. مهمون داریم. بلند گفت که جلوی اقوام نشون بده زیر فشار اونها بیخیال سبک خانوادگیش نمیشه. بابک سرش را بلند کرد. - باشه، الان. اما قبل از اینکه حتی گوشی رو پایین بیاره، خاله عسل با همان لحن شیرین و سیاستمدارانهاش گفت: - بابک جان، بده ببینم. میخوام عکس سفر پارسالت به نگین نشون بدم، گوشیتو لازم دارم. و گوشی را از دست بابک گرفت انگار که اصلاً بحثی وجود نداشته و اینطور نذاشت به قول خودش بابک ضایع بشه درحالی که نه بابک احساس میکرد قرار ضایع بشه و نه دانیال چنین قصدی داشت. ** دانیال ** بعد از شام همه به حیاط کوچیک مجتمع رفتیم. یک دسته بنمینتون داشتن که جوونها مشغول بازی شدن. هه، جوونها! همونموقع مازیار هم اومد. مازیار پسر آرش بود. پسر عموی من. معمولا جایی دعوتش میکردیم نمیاومد اما اینبار خودش هم گفت: - خاطر آقا بابک خیلی عزیز بود که اومدم. مازیار برعکس پدرش محبوب بود. رفتار خوب اما کمی سردی داشت و شغل معلمی بود و قابل احترام بود. از طرفی میدونستم خیلی از کارهای خونه مامان اینها رو اون انجام میده و دست کمک خوبیه! خودش با پدرش زندگی نمیکرد و با دوستهاش خونه جدا داشت و شنیده بودم تازگیها به خواستگاری یک دختر خوب رفته و باهم کنار هم اومدن اما بخاطر سکته مامان کارشون عقب افتاد. کنار هم نشستیم و مشغول حرف زدن شدیم. هرچی از باباش خوشم نمیاومد این پسر من رو جذب رفتار خوبش میکرد. پسر با ایمانی بود و فکر نکنم نمازی از این پسر قضا میشد. معمولا روزهایی رو من خونه مامان میرفتم کخ بدونم مازیار هم هست. برای باباش که نه، برای دوتا داداشش که همسن و سال بابک بودن و اونجا زندگی میکردن زیاد سر میزد. میگفت: - حدس میزنم ماکان دوست دختر داشته باشه. ویرایش شده 7 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 7 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد پارت بیست و سه ماکان برادر دومی بود. همونی که امشب آرش پزش رو میداد. - با عقاید خانواده شما فکر نکنم. جرات رو نداره. - نمیدونم، خیلی با گوشی حرف میزنه. - خوب گوشیش رو ازش بگیر و چک کن. پوزخند زد. - رابطه همه برادرها مثل شما چهارتا نیست. من اگه همچین کاری کنم زمین رو به آسمون میدوزه. - خانوادههایی مثل ما که پدر درست و حسابی بالای سرمون نیست باید به دست خودمون جمع بشن. - آره ولی من انقدر بالای سر این پسرها نیستم که بتونم حقی برای خودم قائل بشم. من خودم رو از اون خونه نجات دادم. به روبهرو خیره شدم و با حسرت گفتم: - کاش من هم جرات اینکار رو داشتم. همونموقع زندایی رادوین گفت: - لیلی و مجنون! یکم دل بکنید و ما رو هم آدم حساب کنید. نگین گفت: - چه جیک تو جیک هم نشستن. نگاهش کردم. نگاهم کرد. از اون روز خیلی سعی داره خودش رو عادی نشون بده. هرچند نمیتونه اما من بخاطر همین هم ازش ممنونم. خنده الکی کردم و یکم از مازیار فاصله گرفتم اما باز هم مشغول صحبت شدیم. من و مازیار تنها افرادی بودیم که توی اون جمع تیپ رسمی زده بودیم. یکم بعد دوستهای بابک که دعوت شده بودن شب رو پیشش بمونند اومدن. من با دوستهاش رابطه خوبی داشتم. هرچند دوستیابی من ضعیفه و خودم تقریبا دوستی ندارم اما با دوستهای برادرهام همیشه سعی میکردم رابطه خوبی داشته باشم که حواسم باشه کیها دور و برش هستن. رفتم و به مهمونها رسیدم. اون شب آرش معلوم نیست برای چی خیلی خودش رو برای من میگرفت و من هم محل نمیدادم. فکر میکرد قاطی آدمها شده. اون شب با همه خوبی و بدیش تموم شد و خیلی زود زمان دانشگاه رفتن بابک رسید. خیلی زود بابک به کانون موسیقی دانشگاه پیوسط و اونجا هم فعالیت خودش رو شروع کرد. چندتا دوست هم پیدا کرد که همیشه باهم بیرون بودن. با برج آزادی، یا کاخ سعدآباد و... با وجود اینکه سبک زندگیش بهتر شده بود خوابش بهم ریخته بود. - داداش هرشب خواب ترسناک میبینم. - چه خوابهایی. - انواع خوابها، بیشتر خواب تو رو میبینم که دور از جونت مردی، یا داری میدوی، یا گریه میکنی و اینطور چیزها. نمیفهمیدم چرا اینطوری شده بود. همون روزها ماشین رو خیلی سوسکی با ماشین بهتری عوض کردم. اون هم درحالی که سرماخورده بودم با گلوی دردناک از ابن بنگاه به اون بنگاه میرفتم که ماشین مورد علاقهم رو پیدا کنم. پسرها خیلی خوشحال شدن. رفتیم باهم یک دور زدیم و به خونه برگشتیم. اون شب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم که توی اتاقم هستم که در باز شد و باربد درحالی وارد شد که توی دستش یک کیسه خونی هست. کیسه رو روی میز می ذاره. ترسیده میپرسم: - اون چیه؟ - عزیزم، من نمی تونستم در مقابل سرنوست بایستم. شکست خوردم. این جواب سوال من نبود پس جلو رفتم و باز کردم. سر خودم رو دیدم. فریاد زدم و از خواب پریدم. گیج خواب بودم اما یک حس خیلی بد هم داشتم. احساس کردم الان باید برام پیش باربد و ببینم آیا میتونم نشانهای از معنی این خواب پیدا کنم یا نه. اون هم بخاطر اینکه بابک هم جدیدا از این خوابها میدید. اما از یک طرف گفتم برای چی نصف شب برم پسر طفلک رو بیدار کنم فقط بخاطر یک خواب. باز با خودم فکر کردم بیشتر شبها باربد بیداره و متسفانه این مشکلش درمان نشده پس برم ببینم اگه بیداره بهش سر بزنم. بلند شدم و به هال رفتم. اتفاقا برق اتاق روشن بود. چند ضربه به در زدم و آروم صداش زدم که از صدا بقیه بیدار نشن: - باربد! باربد! چند لحظه صدایی نیومد بعد در رو باز کرد. متعجب و کمی نگران نگاهم میکرد. - دانیال! خوبی؟ این موقع شب! - میتونم داخل بیام. گیجتر نگاهی به داخل انداخت و انگار با اکراه گفت: - آره، آره بیا. حدس میزدم اگه تا دم در اومدی بیای داخل. بدون تعارف داخل رفتم و روی تختش نشستم. خودش هم اون طرف تخت نشست. - چی شده؟ - راستش.... مکث کردم چون چشمهای جزئی نگرم چیزی رو روی بالشت سفید اتاقش دید. برش داشتم. دنیا روی سرم خراب شد. یک موی بلند طلایی! به سمت باربد برگشتم. - این چیه باربد؟! نگاهی به اون کرد و گفت: - هیچی! ترسیده و عصبی شده بودم. کسی توی این خونه بود! - این چیه باربد؟! جواب بده. خنده زوری کرد. دیگه داشتم از کوره در میرفتم. بلند شد و به سمت کمدش رفت و در رو باز کرد. داخل کمد رو نمیدیدم و فقط صداش رو شنیدم. - بیا بیرون - داداشت رفت؟ - نه نرفت. انقدر ترسیده بودم که صدا رو نمیتونستم تشخیص بدم و حتی وقتی که پسری با موی بلند طلایی بیرون اومد اول نفهمیدم چه خبره. پسر سلام کرد. سر تکون دادم. باربد کنارش ایستاد و با دست پسر رو نشون داد و گفت: - این همون دوستمه که گفتی باهاش بیرون نرو. یکم نگاهش کردم بعد تازه فهمیدم چه خبره و خندیدم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری