رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

پارت49

راه افتادیم سمت دانشگاه. شهروز و ایلیای بیچاره‌، همه‌چیز رو آماده کرده بودن. از حرفاشون فهمیدم که ظاهراً همیشه تو سلف اونا مسئول تحویل غذا بودن، ولی این‌بار به دستور جناب «آقای جوگیر»، منم باید می‌اومدم گوشه‌ی کار رو می‌گرفتم. هرچند که این گوشه گرفتن، اصلاً به نفع پرهام‌خان نبود!

گفته بود باید خورش بریزم؛ غذا هم که قیمه بود و منم عاشق سیب‌زمینی سرخ‌کرده! خب مگه می‌شد ناخنک نزنم؟ تازه اینجا دیگه مامانم نبود که بخواد بزنه پشت دستم و با جیغ و داد، عمه هام و مورد عنایت قرار بده! پس با خیال راحت و بدون ترس از مامان، قرار بود سیب‌زمینی سرخ‌کرده‌ها رو نوشِ‌جان کنم.

درِ دیگ‌ها رو با کمک شهروز باز کردیم. اون نشست پشت دیگ برنج و منم پشت ظرف خورش. باید خورش می‌کشیدم و تحویل ایلیا می‌دادم تا بده به دانشجوها. اولین ظرف برنجی که شهروز پر کرد رو گرفتم و یکم خورش روش ریختم. بعد، مشتم رو پر از سیب‌زمینی کردم و همین که خواستم بریزم روی برنج، شهروز گفت:

- چخبرته؟! یه جوری بریز که به همه‌ی ظرفا برسه!

نگاهم رو بین سیب‌زمینی‌های توی دستم و نگاه متعجب شهروز چرخوندم و گفتم:

- یعنی این زیاده؟

هومی زیر لب گفت و مشغول کارش شد. خب، مثل اینکه باید مقدار رو کم می‌کردم. ظرف برنج رو گذاشتم زمین، نصف سیب‌زمینی‌ها رو تو یه ثانیه انداختم دهنم و همون‌طور که می‌جویدمشون، نصف دیگه رو با گوجه‌ کنار خورش گذاشتم و دست ایلیا دادم. 

بخاطر پرهام که چند قدم اون‌طرف‌تر نشسته بود و داشت غذا کوفت می‌کرد، می‌ترسیدم به همه‌ی ظرف‌ها ناخنک بزنم. شده بودم عین اون «دنباله حسابی» سال‌های دبیرستان! پنج‌تا پنج‌تا از هر ظرف سیب‌زمینی کش می‌رفتم و می‌خوردم. عین دستگاه، هر ظرف برنجی که از شهروز می‌گرفتم رو می‌شمردم که یه‌وقت دنباله حسابیم به‌هم نخوره و از سیب‌زمینی‌های عزیزم بی‌نصیب نمونم.

ظرف بیست‌وچهارم رو دادم دست ایلیا و با نیش باز، ظرف بیست‌وپنجم رو از شهروز گرفتم. سیب‌زمینی‌ها رو ریختم روش و همین که خواستم چندتاشون رو کش برم، یکی محکم کوبید رو دستم! خدایا… مگه نگفتم مامانم اینجا نیست و راحت می‌خورم؟ حالا واسه اینکه حالم رو بگیری، یهو مامان رو ظاهر کردی؟!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 50
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

به نام خدا  رمان: مزاحم اختصاصی  نویسنده: زهره تقیزاده | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، طنز خلاصه: آیسان دختر شیطونی که تو عروسی پسر عموش با خانواده صاحب کار پدرش آشنا میشه. 

مقدمه:  بار اول که دیدمت، چنان بی‌مقدمه زیبا بودی که چند روز بعد یادم افتاد باید عاشقت می‌شدم. زیبایی‌های یک آدم را هر لحظه نمی‌کُشد، فقط برنامه‌ی روزانه‌اش را به هم می‌ریزد. اول تلاش کردم عادی ب

پارت2 با رسیدن به جلوی درِ تالار، جمعِ نیمه‌دوستانشون رو تنها گذاشتم و رفتم داخل. هنوز خیلی از مهمونا نرسیده بودن و فقط عمه‌ها و خانواده‌ی اون دوتا عموی دیگه‌م اونجا بودن. با چشم دنبال مامانم گشت

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...