رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر اجرایی

(پارت هفتاد و چهارم)
تنها سر تکان داد و پسرک زیپ ساک‌ها را بست؛ رادمان و عرشیا پشت سرشان ایستاده بودند و مردک مقابلش با چهره‌ی سه تیغ شده و موهای مرتب و البته چهره‌ی منفورش منتظر مقابلِ معراج ایستاده بود. کامیون‌های مملو از جنس اطرافشان را پوشانده بودند و بادیگاردها، با دست‌های به کمر زده و آماده برای اسلحه کشیدن، دورشان را احاطه کرده بودند.
نگاهش را میان افراد اطرافش چرخاند؛ مثل همیشه ریلکس بود و می‌دانست اگر کوچکترین مشکلی پیش بیاید به راحتی از پسش برمی‌آیند! جهان و رادمان و عرشیا را درکنار خودش داشت و بادیگاردها و البته اسلحه‌ی سیاه رنگ پشت کمرش خیالش را حسابی راحت میکرد.
چشمانش از پشت عینک آفتابی میان ساک‌ها و فرد مقابلش چرخید؛ لب‌هایش را روی یکدیگر فشرد و دست راستش را مقابل مرد دراز کرد.
- خیلی خب، به توافق میرسیم؛ هرچند  قرارمون طلا بود نه دلار!
چشم‌های مردک برق زد و دست معراج را میان انگشتانش فشرد؛ لب‌هایش را روی یکدیگر فشرد و قدری شرمنده پاسخ داد:
- ببخشید معراج برای حمل بارهام عجله داشتم، فرصت شمش پیدا کردن نبود!
همزمان سر و دستش را تکان داد.
- ایرادی نداره عباس، دلار هم به سبکِ خودش بالا و پایین میشه! هرچی باشه از ریال بهتره.
لبخند عباس عمق یافت و سر تکان داد؛ دستش را رها کرد و معراج مجدداً دست‌هایش را در جیب شلوارهایش فرو برد.
- درسته معراج، خوشحالم از همکاری باهات! اعتماد کامل دارم بهت، بارهام رو به سلامت برسون به مقصد، خب؟ میدونی که جونم به جونشون وصله!
پوزخند گوشه‌ی لبش نشست و با اطمینان سر تکان داد؛ خوب میدانست، عباس و امثالش را عین کف دست میشناخت! کل زندگی‌اش مشغول سر و کله با چنین آدم‌های به درد نخوری بود.
نگاهش را میان کامیون‌ها چرخاند و گفت:
- ولی گفتی عجله داری عباس؛ بارهات حداقل تا یه ماه باید چک بشن! حجم بالاست، تازه یک ماه هم کمه. دارم برات تخفیف قائل میشم!
لب‌های عباس آویزان شد و کلافه نفسش را سنگین بیرون فرستاد.
- یک ماه؟ حداقل؟ زمان زیادیه معراج! اولین بار نیست که باهم همکاری میکنیم، نیازه به این همه حساسیت؟
اخم‌های معراج عمق یافت و چهره‌ی عباس آویزان‌تر شد.
- روندِ کاره عباس! چاره‌ای نیست. و گفتم که، این سری حجم بارها بالاست! پنج تا کامیون اکستازی رو دست کم توی سه یا چهارماه باید چک کنیم، ولی دارم تو و بارهات رو توی اولویت قرار میدم!

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 83
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه نویسنده: عسل اکبری (هانی بانو) ژانر: عاشقانه، مافیایی خلاصه: میان کینه و خشم قدیمیِ «معراج تهرانی مقدم» از «بهروز شمس» کفتار پیرِ خودخواه و مغرور، درست جا

(پارت یک) بدنه‌ی طلایی رنگ و براقِ روان‌نویس را رها کرد و از جا برخاست؛ نگاهِ فرد مقابلش عمیقاً پر بود از اشتیاق و حیرت! چشمانِ او اما مانند همیشه بی‌هیچ حسی، خموش و بی‌نشاط تنها به پیش رویش زل زده

(پارت دوم) جام آرام آرام پایین آمد و معراج دید که گوشه‌ی لب‌های او کمی بالا رفت؛ اویی که حتی اسمش را هم نمی‌دانست… کشتی تکان خورد و برای چند لحظه نیم‌رخش با یک نورِ کم نمایان شد؛ انگشتانِ پسرک دور

  • مدیر اجرایی

(پارت هفتاد و پنجم)
قر‌‌ص‌های کوفتیِ رنگارنگش قرارب ود در اوج آتش سوزانده شوند و در این حالت منت هم بر سرش میگذاشت!
شک و تردید را در نگاهش میدید، اما تحت هرشرایطی نباید موقعیت مقابلش را از دست میداد؛ ادامه داد:
- خوددانی عباس، میتونی بارهات رو به یکی دیگه بسپری. اما توی این مدت زمانِ کوتاه میتونی آدم مورد اطمینانت رو پیدا کنی؟ ارزشش رو داره بنظرت؟
عباس قدری نرم شد اما همچنان حین سر تکان دادن تردید داشت.
- بسیارخب معراج، بهت اطمینان دارم پسر!
روی شانه‌ی پسرک کوبید و معراج نگاهش کرد؛ همیشه عینک آفتابی را روی چشم‌هایش قرار میداد تا حین دیدار با آنها نفرت در چشمانش هویدا نشود! از مواد مخدر و سازنده‌هایش نفرت داشت، و همچنین از پدرش!
- خیالت تخت مَرد، اون با من.
عباس با رضایت از مقابلش دور شد و همراه با آدم‌هایش، ساک‌های دلار و کامیون‌ها را برای معراج رها کردند و از میانشان خارج شدند. 
عینک را از مقابل چشمانش برداشت و از مقابل ساک‌ها کنار رفت؛ تنها با دست به آنها اشاره کرد و خطاب به جهان و رادمان گفت:
- شما دوتا، ساک‌هارو بردارید بذارید توی ماشین.
رادمان و جهان سوی ساک‌ها رفتند و حین رفتن به سمت ماشین به عرشیا نگاه کرد.
- تو هم بیا اینجا پسر.
عرشیا پشت سرش روانه شد و معراج بی‌مقدمه گفت:
- تا یک ماه دیگه مشابهِ کوفتی‌های عباس رو جفت و جور کن! ببینم چه میکنی.
بر روی شانه‌اش ضربه زد و عرشیا پرسید:
- مدت کمی نیست معراج؟ کاش برام تایم میخریدی!
لب‌هایش را روی یکدیگر فشرد و نگاهش را سمت کامیون‌ها برد؛ آدم‌هایش سوارشان میشدند تا آن‌‌ها را سمت مکانِ معراج ببرند.
- چاره‌ای نیست عرشیا، عباس همینطوری هم عجله داشت! نمیخواستم منصرف بشه. 
ناچار سر تکان داد و لبخندش را حفظ کرد؛ تحت هیچ شرایطی معراج را ناامید نمیکرد!
- خیالت راحت معراج، حلش میکنم. لازم باشه صبح تا شب نمیخوابم ولی این کار رو حلش میکنم! اکستازی راحت‌تر از کوکائین‌های شمسه. حداقل به چندتا رنگِ مصنوعی و قالب قرص نیاز داره.
اخم‌هایش قدری باز شدند و با نهایتِ اطمینان برای پسرک سر تکان داد.
- میدونم از پسش برمیای عرشیا! 
رادمان و جهان ساک‌ها را در صندوق عقب گذاشتند و همگی در ماشین نشستند؛ کامیون‌ها سمت مکان مورد نظر راهنمایی شدند و به محض استارت زدن و پیش از حرکت، صدای مضطربِ رادمان در سرش پیچید:
- معراج، یکی از سازنده‌ها بو بُرده بارهای اصلیش رو سوزوندیم! طرف خطرناک‌تر از این ‌حرف‌هاست، هرلحظه ممکنه حمله کنه!
عینک آفتابی را روی چشم‌هایش قرار داد و ماشین را به حرکت آورد؛ مثل همیشه ریلکس بود و حالش از ترسِ بسیارِ رادمان به هم میخورد!
- حمله کنه، به جهنم! رادمان تو باز شلوارت و خیس کردی؟

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

(پارت هفتاد و ششم)
پسرک کلافه نچ کرد و از صندلی‌های پشتِ ماشین قدری خودش را جلو کشید؛ سرگردان بود و در جایش ثابت نمیماند.
- نه بابا! خیلی‌هم خوبم.
لبخند گوشه‌ی لبش نشست و به راهش ادامه داد؛ خوب میدانست که رادمان بیش از همه‌یشان از حملات پی در پی ترس دارد و نمی‌دانست که چرا هیچوقت به این روند عادت نمی‌کند!
به داشبورد ماشین اشاره کرد و خطاب به جهان گفت:
- اسلحه رو بده تا خیالِ رادمان رو راحت کنم.
اسلحه‌ی مشکی رنگِ براق را بیرون آورد و به دست معراج داد؛ پسرک با یک دست دور فرمان اسلحه‌ را پشت کمرش قرار داد و قدری سوی رادمان مایل شد.
- خیالت راحته الان؟ تا این اسلحه تو دستِ من باشه هیچکسی آسیب نمیبینه.
معراج با خیال راحت و آرامشِ تمام حرف میزد و رادمان از اضطراب به جان پوست ِلبش افتاده بود؛ اگر دوست چندین و چندساله‌اش نبود قطعاً او را از بابت ترسِ بسیارش همین حالا از ماشین بیرون می‌انداخت!
مچ دستش را بالا آورد و نگاهش را از جاده‌ی مقابل به صفحه‌ی ساعت مچی سوق داد.
- من جایی کار دارم، شما رو میذارم جلوی آزمایشگاهِ عرشیا بعد خودم میام پیشتون.
جهان برایش سر تکان داد و نگاهش را بینشان چرخاند و از آینه‌ی ماشین به رادمان و عرشیا نیز نگاه کرد.
- اسلحه‌هاتون همراهتون باشه؛ کار از محکم کاری عیب نمیکنه!
ماشین را مقابل آزمایشگاه نگه داشت و درهای ماشین بازشدند؛ جهان و رادمان و عرشیا پایین آمدند و به محض بسته شدن درب‌های ماشین، صدای شلیک‌ها بالا رفت و دست معراج پشت کمرش رفت!
سرش را پایین آورد و اسلحه‌ را بالا؛ گلوله‌ها با تمام زور در شیشه‌های ماشینش کوبیدند و خرده شیشه‌ها روی سرش پخش شد، اما خم به ابرو نیاورد و با اسلحه‌ی مشکی رنگ و گلوله‌هایش افراد مقابل را هدف قرار داد. صدای فریادِ رادمان توی سرش میپیچید و جهان پنهان شده پشت ماشینِ معراج، سپرِ رادمانِ زخمی شده بود!
از ماشین بیرون پرید و سمتشان خیز برداشت؛ رادمان از درد به خودش میپیچید و اسلحه‌اش روی زمین رها شده بود! به هم ریختنِ اوضاع عادتش بود.
اسلحه‌ی رادمان را از روی زمین چنگ زد و جلو رفت؛ با هردو دست شلیک کرد و افراد مقابلش تک تک بر زمین افتادند؛ رادمان سرش را به تنه‌ی براق ماشین تکیه داد و با دست روی بازویش نعره زد:
- بیا عقب معراج!
جهان پشت سرش وارد عمل شد و معراج سمت رادمان برگشت.
- خفه شو رادمان! خفه شو تا هممون و به کشتن ندادی.

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

(پارت هفتاد و هفتم)
برگشتنش یک ثانیه هم طول نکشید اما برای گلوله‌ای که در بازویش فرو رفت و دردی که در تمام استخوان‌هایش نفوذ کرد کافی بود! دستش همراه با اسلحه سوی بازویش رفت و چهره‌اش جمع شد و عرشیا سریع مقابلش ظاهر شد.
- برو اون‌طرف معراج! زخمی شدی.
عرشیا را کنار زد و بی‌توجه به دردِ دستش شلیک‌ها را از سر گرفت.
- به جهنم! تعدادشون زیاده، سریع باشید.
اسلحه‌ را سمت رادمان پرت کرد و پسرک با دست زخمی‌اش آن را در هوا گرفت.
- به یه دردی بخور پسر!
خشاب را عوض کرد و همانطور نشسته روی زمین اولین گلوله را در سر فرد مقابلِ معراج خالی کرد؛ لبخند گوشه‌ی لبش نشست و با یک دست خشاب خالی شده را توی جیبش گذاشت و خشاب پُر را دل اسلحه جای داد.
- وقتی انقدر نشونه گیریت خوبه، حیف نیست الکی بترسی؟
همزمان شلیک کردند و معراج فرد مقابلش را پیش از آنکه در سرش شلیک کند کُشت؛ رادمان همانجا فریاد زد:
- الکی؟ لعنتی یه نگاه به دستم بنداز!
اسلحه‌ی خالی شده‌اش را پشت کمرش برگرداند و پیش از آنکه جلو برود به بازوی خونی‌اش اشاره کرد.
- اوضاعِ من از تو بدتر نباشه بهتر نیست!
جلو رفت و با یک حرکت دو نفر مقابلش را بر زمین کوباند؛ مچ دستش را پیچاند و اسلحه‌ی میان انگشتان مردک پایین افتاد. عرشیا در پایش شلیک کرد و همزمان با صدای نعره‌ی مرد با یک ضربه فرد دیگر راهم بر زمین کوبید و گردنش را پیچاند!
صدای شلیک‌ها خوابید و جهان قبل از هرکس به حرف آمد:
- رادمان، معراج… خوبید؟
میان نفس نفس‌های سنگینش سوی پسرک برگشت و سر تکان داد؛ بازویش میسوخت و از شدت درد بی‌حس شده بود، اما برایش اهمیت آنچنانی نداشت. به هرحال اولین بارش نبود که به این حال و روز می‌افتاد! جای گلوله‌های بسیاری روی تنش به یادگار مانده بودند پس با یک شلیکِ ساده به بازویش نباید از پا می‌افتاد.
پیش از آنکه به حرف آید عرشیا با بالا آوردنِ اسلحه‌اش فریاد زد:
- معراج مراقب باش!
نگاهش سوی فرد مقابلش و اسلحه‌ی در دستش رفت؛ فردی که کمی بیش با یک شلیک در پایش بر زمین بی‌حال افتاده بود حال سعی داشت با برداشتن اسلحه‌اش سوی معراج شلیک کند! سریعاً پایش را روی مچ دست مردک گذاشت و عرشیا با یک شلیک در قفسه‌ی سینه‌اش باعثِ بسته شدن پلک‌های مردک شد.
نفسش از سینه رها شد و نگاهش بین جنازه‌های اطراف چرخید؛ پایش را از روی مچ دست مردک برداشت و قدمی عقب رفت. دستش میسوخت و اهل عقب کشیدن نبود اما چشمانش داشتند سیاه میرفتند!
- رادمان و ببرید پیش دکتر رحیم، اینجاهم تمیز کنید و مطمئن بشید که همشون مُردن.

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 1
  • هاها 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

(پارت هفتاد و هشتم)
عرشیا رادمان را بلند کرد و جهان پرسید:
- پس تو چی معراج؟
آب دهانش را قورت داد و سمت ماشین رفت؛ ماشینش با شیشه‌های ریخته شده و تنه‌ی گلوله خورده‌اش.
- من خوبم جهان، باید برم جایی!
جهان اما به این زودی قانع نمیشد؛ اگر رادمان تیر خورده بود و باید نزد دکتر میرفت، پس معراج هم زخمی بود و نیاز به دکتر داشت!
- معراج زخمی شدی…
میان حرفش پرید:
- میگم خوبم جهان! فقط دستم زخمی شده، نمیمیرم نترس.
خوب میدید که پارچه‌ی پیرهن مردانه‌ی مشکی رنگش آغشته به خون به بازویش چسبیده و خون‌ریزی‌اش زیاد است، اما اگر معراج «نه» میگفت آنها جرعت مخالفت نداشتند!
پشت ماشین نشست و اسلحه را در داشبورد رها کرد؛ بازویش میسوخت و مقابل چشمانش سیاهی میرفت اما تلاشی برای دکتر رفتن نمیکرد! حس میکرد دگر دلیلی برای ادامه و انگیزه‌ای برای زندگی ندارد، پس اگر قدری از بازویش خون میرفت و درد میکشید به جایی بر نمی‌خورد، می‌خورد؟
ماشین را روشن کرد و فرمان را چرخاند؛ مقابل چهره‌ی جهان از حرکت ایستاد و از میان خرده شیشه‌های شکسته‌ی پنجره‌ی ماشین خطاب به پسرک تأکید کرد:
- حواستون و جمع کنید زنده نباشن؛ در ضمن، متوجه بشید کارِ کیه! کیه که تونسته با چنین جرعتی اینطوری رو سرمون آوار بشه.
جهان برایش سر تکان داد و معراج با یک تیک‌آف از آنجا دور شد. محل آزمایشگاه تا مقصد را با نهایت حواس‌پرتی راند و شانس آورده بود که با وجود حال و روز افتضاحش خودش را سالم به آنجا رسانده بود!
ماشین تکه پاره شده با اثرات گلوله و شیشه‌های شکسته را مقابل تابلوی بزرگ «آموزشگاه هنر خورشید» نگه داشت و پیاده شد؛ تلو تلو می‌خورد و تابلو مقابل چشمانش برق میزد… معراج و لیلی مثل دو قطب مخالف یکدیگر بودند! معراج با بازوی خونی و اسلحه‌ی در داشبوردش مقابل آموزشگاهِ رنگارنگ با فضای زیبای ِ لیلی ایستاده بود؛ میخواست با نهایت خودخواهی زندگی رنگیِ دخترک را غرق در تاریکیِ خودش بکند؟
چند قدم جلو رفت و مقابل آموزشگاه ایستاد؛ سرش بالا و نگاه به خون نشسته‌اش مستقیم روی تابلو بود! درب بسته‌ی آموزشگاه اما به او دهن کجی میکرد و حال با این اوضاع خراب، تنها دیدن لیلی حالش را خوب میکرد.
چند قطره‌ی خون از روی بازویش پایین آمد و از نوک انگشتانش بر زمین چکید؛ حالش هیچ خوب نبود و گلوله‌ی لعنتی هرچه زودتر باید از دستش بیرون می‌آمد!
ناخودآگاه تلو تلو خورد و عقب رفتنش با هین گفتنِ ناگهانی لیلی هماهنگ شد! نگاه سرخش سمت دخترک برگشت و لیلی با نهایت بُهت به معراج و حال و وضع خرابش نگاه میکرد! چشمان دورنگش در اوج ناباوری روی بازوی گلوله خورده‌ی معراج نشست و بی‌فکر دستش را جلو آورد.
- ز…زخمی شدی!

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

(پارت هفتاد و نهم)
جمع نبسته بود! لعنتی، جمع نبسته بود! در اوجِ درد عین دیوانه‌ها لبخند زد و لیلی کم مانده بود از ترس به سک سکه بیوفتد. به قطرات خونی که از نوک انگشتانش پایین می‌آمدند نگاه کرد و برخوردِ آرام دستش با بازوی زخمی معراج، مثل یک علاجِ ناگهانی و عجیب دردِ دستش را آرام کرد! معراج به دکتر رحیم و دارو و آمپول‌هایش احتیاجی نداشت؛ درمان دردهایش مقابلش ایستاده بود.
- داره از دستت خون میچکه… چرا آخه؟
نگاه مبهوت و ترسیده‌اش بالا آمد و نوک انگشتانش روی بازوی معراج لغزیدند؛ ترسیده بود و حق داشت! چشمان معراج کاسه‌ی خون بودند و با دستِ کاملاً خونی شده‌اش حتی تعادل درست حسابی هم نداشت.
نگاهش میان پسرک و ماشین تکه پاره شده میچرخید و علامت سوال‌ها در سرش بیشتر و بیشتر میشدند؛ معراج بالاخره به حرف آمد:
- من خوبم…
مقابل چشمانش سیاه شد و تعادلش را از دست داد؛ دو قدم عقب رفت و لیلی وحشت‌زده بازویش را محکم در دست گرفت!
- بشین توی ماشین؛ تروخدا بشین! باید بریم دکتر… وای خدایا چه غلطی کنم؟
حالش از خودش به هم میخورد! با کارهای احمقانه‌اش حال لیلی را برهم ریخته بود. دخترک بخاطر زخم بازوی معراج به این حال و روز افتاده بود!
- دکتر نمیشه!
نگاه ترسیده‌اش بین چشمان معراج چرخید و با ترس و تردید گفت:
- جای گلوله‌ست؟
نگاه معراج بی‌حرف پایین افتاد و نفسِ لیلی سنگین از سینه‌اش خارج شد! سریعاً با یک دستِ بند شده به بازوی معراج درب سوی شاگردِ ماشین را باز کرد و سعی کرد معراج را داخل ماشین بنشاند.
- اینطوری که نمیشه! داره خون میره ازت. بشین تا یه خاکی توی سرم بریزم!
معراج داخل ماشین نشست و لیلی با سرعتِ بالا ماشین را دور زد. پشت فرمان نشست و معراج با سر تکیه داده به صندلی آرام گفت:
- رانندگی بلدی؟
پیش از آنکه پاسخ معراج را دهد با یک تیک‌آف سریع ماشین را به حرکت در آورد و حین راندنِ ماشین نگاه نگرانش را بین جاده و چهره‌ی معراج چرخاند.
- بلد هم نباشم مجبورم بشینم!
سرش را به شیشه‌ تکیه داد و جلوی بسته شدن پلک‌هایش را گرفت؛ به لیلی حین رانندگی نگاه میکرد و از دست دادن چنین صحنه‌ای مقابل چشمانش اوجِ حماقت بود!
بی‌آنکه نگاهش را از مقابل بگیرد با یک دست شالش را از دور گردنش بیرون آورد و سوی معراج گرفت؛ نگاه پسرک بین سراسیمگیِ لیلی و شال صدری رنگ میان انگشتانش چرخید و لیلی تشر زد:
- فشار بده روی زخمت!

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

(پارت هشتادم)
اخم‌هایش درهم رفت و همانطور بی‌حال دست لیلی را پس زد؛ از ناتوانی متنفر بود! قرار نبود بخاطر یک زخم مقابل لیلی خودش را ببازد.
- درد ندارم…
لیلی اما فرصت اعتراض به او نداد؛ با تمرکزی که بر رانندگی و مقابلش داشت با دست دیگرش شال را روی زخم دست معراج فشرد و چهره‌ی پسرک از درد جمع شد!
- آخ!
ناخواسته نگاهش کرد و معراج دستش را روی شال گذاشت؛ میان درد بسیار و حال بدش انگشتانش با انگشتانِ یخ زده‌ی لیلیِ مضطرب برخورد کرد و حتی همین برخوردهای کوچک‌ هم حالش را خوب میکرد…
- باید بریم دکتر، توروخدا نه نیار!
چشمانش را بست و شال را بیشتر روی زخم فشار داد؛ دستان لیلی باز سوی فرمان بازگشتند و معراج پاسخ داد:
- من و ببر خونه.
چشمانش گرد شدند و مستقیم به معراج و چشمان بسته‌اش نگاه کرد.
- چی؟ با گلوله‌ی توی دستت میخوای بری خونه که چی بشه؟
از فرط نگرانی به اوج صمیمیت رسیده بودند! لیلی فقط نگران معراج و حال و روزش بود و هیچ تمرکزی روی جمع بستن یا نبستن در جملاتش نداشت.
- با گلوله‌ی توی دستم بریم بیمارستان که پلیس بریزه رو سر جفتمون؟
انگشتانش دور فرمان قفل شدند و دلواپس به معراج نگاه کرد؛ پریشان بود و دلش میخواست از فرط سراسیمگی فریاد بزند!
موهایش پریشان روی شانه‌هایش رها بودند و چشمان دورنگش نگران به معراج نگاه میکردند. اگر وضعیتشان نرمال بود برای این موقعیت جان میداد اما فعلاً داشت برای ضعفِ درد دستش جان میداد!
سکوت میانشان مجدداً با صدای نگران لیلی شکسته شد:
- خیلی خب، کجا برم؟
همچنان ناراضی بود اما دگر جسارت مخالفت نداشت؛ خودش هم خوب میدانست اگر پایشان به بیمارستان باز شود دردسری بزرگتر بر سرشان آوار میشود اما معراج هم بالاخره باید گلوله‌ی دستش را بیرون می‌آورد، نه؟
آدرس را از زیر زبانِ معراج پریشان با چشم‌های بسته بیرون کشید و مقابل خانه از حرکت ایستاد؛ چشمان معراج دگر نایِ باز ماندن نداشتند و خونش رنگِ سبز ِشال را هم گلگون کرده بود!
پیاده شد و ماشین را دور زد؛ دستانش میلرزید و اضطراب تمام جانش را گرفته بود. دربِ سمت معراج را با احتیاط باز کرد و بازویش را در دست گرفت؛ تنش گُر گرفته بود و خوب میفهمید که پسرک دگر جان راه رفتن هم ندارد اما سعی داشت به ظاهر خودش را خوب نشان دهد!

 

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

(پارت هشتاد و یکم)
از ماشین پیاده شد و بی‌توجه به سیاهی رفتن چشم‌هایش چند قدم جلو رفت؛ انگشتان لیلی از فرط ترس از دور بازویش جدا نمیشدند و معراج بی‌اعتراض جلو میرفت!
کلیدش را از جیب بیرون آورد و لیلی سریعاً در را باز کرد؛ پیش از معراج وارد خانه شد و همزمان با روشن شدن چراغ‌های خانه، تابلوهای کوچک و بزرگِ خودش روی دیوارهای خانه‌ی معراج مقابل چشمانش نقش بستند! زبان در دهانش سنگین شد و نگاه معراج هم عین لیلی میان تابلوها چرخید، اما دگر به آخر خط رسیده بود و میدانست که لیلی از علاقه‌ی بسیارش باخبر است!
تلو تلو خوران جلو رفت و روی اولین مبل رها شد؛ دخترک آرام قدم برداشت و نگاه دورنگ و مبهوتش روی تابلوها چرخید… تمام طرح‌هایی که سرکلاسِ متین کشیده بود روی دیوارهای خانه‌ی پسرک بودند و حال دگر مطمئن شده بود که معراج عاشق‌تر از این حرف‌هاست.
آب دهانش را محکم قورت داد و به معراج نگاه کرد؛ معراجی که با چشمانِ به خون نشسته و موهای آشفته‌اش روی مبل رها شده بود و دست خونی‌اش کم مانده بود تا مبل را خونی کند.
قدری در خانه قدم زد و تلفنش را از جیب بیرون آورد؛ هنوز هم در تعجب تابلوها بود اما نگرانی از بابت معراج در اولویتش بود!
بی‌فکر شماره‌ی متین را گرفت و طولی نکشید که صدای پر شورش در گوش لیلی پیچید:
- سلام به روی ماهت! چطوری لیلی جون؟
نفسش را عمیق از سینه بیرون فرستاد و دستش را به کمرش زد؛ از همان فاصله به معراج با چشمان بسته نگاه کرد و سعی کرد قدری آرام و بی‌استرس حرف بزند.
- سلام عزیزم، ممنون خودت خوبی؟
صدای متین برخلاف لیلی کاملا پر انرژی بود.
- قربونت برم؛ چیزی شده لیلی جون؟
لب‌هایش را روی یکدیگر فشرد؛ باید میگفت، میگفت تا چاره‌ای برای درد معراج پیدا کنند!
- متین جان حقیقتش یه اتفاقی افتاده، نمیخوام نگرانتون کنم!
متین پشت تلفن سکوت کرد و لیلی با مکثی کوتاه گفت:
- معراج… یعنی برادرتون، تیر خورده! من آوردمش خونه‌ی خودش چون قبول نکرد ببرمش بیمارستان، وضعیتش خوب نیست خونریزیش زیاده!
چشمان متین پشت تلفن گرد شد و سریعاً از جایش برخاست؛ نمیدانست از بابت صمیمیت بینشان تعجب کند یا حال و روز افتضاحِ معراج! با عجله گفت:
- کجاش تیر خورده؟ نمیمیره، نه؟

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

(پارت هشتاد و دوم)
صریح گفته بود؛ آنقدر صریح که انگار مردن برایشان یک کار روزمره و نرمال است! اضطرابش بیشتر شد و گفت:
- نه، دستش تیر خورده؛ ولی حالش خوب نیست! متین من چیکارکنم؟
استرسِ بسیارِ لیلی را از پشت تلفن هم فهمیده بود؛ سریعاً کت چرمش را روی تیشرتش تن زد و سوییچ ماشینش را از روی میز برداشت.
- نگران نباش لیلی جون من زود خودم و میرسونم؛ به دکترش میگم سریعاً بیاد اونجا! لازم نیست بترسی باشه؟
با بغض سر تکان داد و باشه‌ای آرام بر زبان آورد؛ تلفن را قطع کرد و آرام توی جیبش گذاشت… گلوله خوردن آنقدر برایشان نرمال بود که دکتر خصوصی داشتند؟ اصلا این کار قانونی بود؟ در دل به حماقتش خندید؛ مگر گلوله زدن و گلوله خوردن قانونی بود که دکتر مخفی داشتن قانونی باشد؟ معراج از قانون سر در نمی‌آورد؛ کاملاً مشخص بود!
آرام کنارش نشست و سعی کرد به تابلوها نگاه نکند؛ شالش غرق در خون روی مبل رها شده بود و معراج با شنیدن صدای قدم‌های لیلی میان پلک‌هایش را قدری باز کرده بود.
شالش را برداشت و بی‌توجه به خونی شدنِ دستانش سعی کرد دسته‌هایش را دور تا دور بازوی معراج بپیچاند؛ آرام گره‌اش زد و خوب حواسش بود که با یک گره‌ی محکم به معراج دردِ بیشتری وارد نکند!
نگاه معراج در حین تمام این لحظات مستقیماً روی لیلی بود؛ با سر کج شده‌اش روی شانه به دخترکی نگاه میکرد که با نهایت نگرانی شال روی سرش را دور بازوی زخمی او می‌بست و با چشمان خارق‌العاده‌اش نگران به معراج و دست زخمش نگاه میکرد.
زنگ خانه به صدا در آمد و تمرکزشان برهم ریخت؛ نگاهشان از یکدیگر جدا شد و لیلی سریعاً از جا برخاست. معراج با اخم گفت:
- به کسی زنگ زدی؟
نخستین بار بود که معراج با اخم مقابلش حرف میزد؛ سر تکان داد:
- زنگ زدم به متین؛ چاره‌ای نداشتم!
کلافه چشم بست و لیلی درب را برای متین باز کرد؛ دخترک سریعاً داخل آمد و نفس زنان از کنار لیلی گذر کرد. مرد مسن با عینک روی چشمش با کیف بزرگ توی دستش پشت سر متین داخل آمد.
- بیاین داخل عمو رحیم، اونجاست.
به مبل اشاره کرد و معراج کلافه نگاهی میانشان چرخاند؛ متین بی‌توجه به او اول سوی لیلی بازگشت و با دیدن حال و روزش قدری یکه خورد!
- لیلی جون خوبی؟ نترس عزیزم.
لب‌هایش را روی یکدیگر فشرد و صادقانه گفت:
- خیلی ترسیدم!

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...