رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

(پارت هفتاد و چهارم)
تنها سر تکان داد و پسرک زیپ ساک‌ها را بست؛ رادمان و عرشیا پشت سرشان ایستاده بودند و مردک مقابلش با چهره‌ی سه تیغ شده و موهای مرتب و البته چهره‌ی منفورش منتظر مقابلِ معراج ایستاده بود. کامیون‌های مملو از جنس اطرافشان را پوشانده بودند و بادیگاردها، با دست‌های به کمر زده و آماده برای اسلحه کشیدن، دورشان را احاطه کرده بودند.
نگاهش را میان افراد اطرافش چرخاند؛ مثل همیشه ریلکس بود و می‌دانست اگر کوچکترین مشکلی پیش بیاید به راحتی از پسش برمی‌آیند! جهان و رادمان و عرشیا را درکنار خودش داشت و بادیگاردها و البته اسلحه‌ی سیاه رنگ پشت کمرش خیالش را حسابی راحت میکرد.
چشمانش از پشت عینک آفتابی میان ساک‌ها و فرد مقابلش چرخید؛ لب‌هایش را روی یکدیگر فشرد و دست راستش را مقابل مرد دراز کرد.
- خیلی خب، به توافق میرسیم؛ هرچند  قرارمون طلا بود نه دلار!
چشم‌های مردک برق زد و دست معراج را میان انگشتانش فشرد؛ لب‌هایش را روی یکدیگر فشرد و قدری شرمنده پاسخ داد:
- ببخشید معراج برای حمل بارهام عجله داشتم، فرصت شمش پیدا کردن نبود!
همزمان سر و دستش را تکان داد.
- ایرادی نداره عباس، دلار هم به سبکِ خودش بالا و پایین میشه! هرچی باشه از ریال بهتره.
لبخند عباس عمق یافت و سر تکان داد؛ دستش را رها کرد و معراج مجدداً دست‌هایش را در جیب شلوارهایش فرو برد.
- درسته معراج، خوشحالم از همکاری باهات! اعتماد کامل دارم بهت، بارهام رو به سلامت برسون به مقصد، خب؟ میدونی که جونم به جونشون وصله!
پوزخند گوشه‌ی لبش نشست و با اطمینان سر تکان داد؛ خوب میدانست، عباس و امثالش را عین کف دست میشناخت! کل زندگی‌اش مشغول سر و کله با چنین آدم‌های به درد نخوری بود.
نگاهش را میان کامیون‌ها چرخاند و گفت:
- ولی گفتی عجله داری عباس؛ بارهات حداقل تا یه ماه باید چک بشن! حجم بالاست، تازه یک ماه هم کمه. دارم برات تخفیف قائل میشم!
لب‌های عباس آویزان شد و کلافه نفسش را سنگین بیرون فرستاد.
- یک ماه؟ حداقل؟ زمان زیادیه معراج! اولین بار نیست که باهم همکاری میکنیم، نیازه به این همه حساسیت؟
اخم‌های معراج عمق یافت و چهره‌ی عباس آویزان‌تر شد.
- روندِ کاره عباس! چاره‌ای نیست. و گفتم که، این سری حجم بارها بالاست! پنج تا کامیون اکستازی رو دست کم توی سه یا چهارماه باید چک کنیم، ولی دارم تو و بارهات رو توی اولویت قرار میدم!

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 75
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه نویسنده: عسل اکبری (هانی بانو) ژانر: عاشقانه، مافیایی خلاصه: میان کینه و خشم قدیمیِ «معراج تهرانی مقدم» از «بهروز شمس» کفتار پیرِ خودخواه و مغرور، درست جا

(پارت یک) بدنه‌ی طلایی رنگ و براقِ روان‌نویس را رها کرد و از جا برخاست؛ نگاهِ فرد مقابلش عمیقاً پر بود از اشتیاق و حیرت! چشمانِ او اما مانند همیشه بی‌هیچ حسی، خموش و بی‌نشاط تنها به پیش رویش زل زده

(پارت دوم) جام آرام آرام پایین آمد و معراج دید که گوشه‌ی لب‌های او کمی بالا رفت؛ اویی که حتی اسمش را هم نمی‌دانست… کشتی تکان خورد و برای چند لحظه نیم‌رخش با یک نورِ کم نمایان شد؛ انگشتانِ پسرک دور

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...