هانی بانو 1,261 ارسال شده در 22 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 مرداد (پارت چهل و نهم) روزها بی لیلی و خبرش برای آمدن یا نیامدن به مهمانی رادمان میگذشت؛ هرلحظه بیشتر از پیش برایش خسته کننده بود و دیگر طاقتی برای به دست آوردنش نداشت! نگاهش در هر شرایط روی موبایلش میچرخید و در انتظار یک پیام از سوی مخاطب «لیلیِ من» بود! شمارهای که از روی کارت ویزیت برداشته بود و این احتمالاً تنها شانسی بود که این روزها آورده بود. ماکارونی یک روز قبلش را از یخچال بیرون آورد و توی ماکروفر قرار داد؛ دست به کمر مقابلش ایستاد تا یک دقیقه سپری شود، هرچند پس از آنهم ماکارونیهای انتهای ظرف همچنان سرد میماندند. در ظرفش چنگال زد و حین خوردن ماکارونیهای نهچندان گرم شده، وارد پذیرایی شد. نگاهش روی بومهای پراکندهی روی دیوار چرخید و یاد لیلی مجدداً در ذهنش زنده شد. نگاهش روی صفحهی موبایلِ خاموش روی میز میخ ماند؛ فرداشب مراسم عروسی رادمان بود و همچنان هیچ خبری از لیلی و پیشنهاد معراج برای نقاشی کشیدنش نبود! اصلا نکند یادش رفته باشد؟ لازم بود این موضوع را یادآوری کند یا این رفتار از سوی معراج غلط بود؟ تنش را کلافه روی کاناپه رها کرد و بیصبریاش آهی شد و از میان لبهایش بیرون آمد. بیصبرانه انتظار پیامی از سوی لیلی را میکشید و دگر طاقتی برایش باقی نمانده بود؛ خیلی کم مانده بود تا متلاشی شدنش، خیلی کم. سرش را به عقب تکیه داد و چشمبست؛ با همان رکابی توی تنش دستانش را از هم باز کرد و دوطرف کاناپه قرار داد. ماکارونیهای نیمه گرم را زیر دندانهایش جویید و با صدای آرامی که از سوی تلویزیون میشنید در فکر فرو رفت؛ فکر آنکه اگر لیلی این پیشنهاد را هم نمیپذیرفت دگر چه راهی پیش رویش بود تا به او نزدیک شود؟ فرصت میهمانی رادمان فرصت خوبی بود و نمیخواست از دستش دهد، اما شرایط لیلی کار را خراب میکرد! طبق گفتهاش خانوادهی سختگیری داشت و شاید با وجود آنها آمدنش به میهمانی شبانهی رادمان غیرممکن بود، اما از سویی دیگر شاید هم بخاطر بوم نقاشی و فرصت جور کردن شهریهی دانشگاه به آنجا میآمد، نه؟ سعی داشت خودش را قانع کند و قلبش را آرام، اما هیچ چیز مشخص نبود! مشخص نبود تا قبل از آنکه تلفن روی سطح شیشهای میز مقابلش بلرزد و معراج بیطاقت چشم باز کند و به آن خیره شود! ماکارونیها را جوییده و نجوییده روانهی معدهاش کرد و سمت تلفن هجوم برد؛ خودش بود، خودش با آن نام دلربایش که روی صفحهی گوشی معراج نقش بسته بود! رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 22 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 مرداد (پارت پنجاهم) چشمانش درخشیدند و قلبش بالاخره آرام گرفت؛ حال میتوانست بگوید نسبت به آیندهاش با لیلی امیدوار است، شاید امیدوارترین آدم دنیا! دستانش برای باز کردن پسورد گوشی میلرزیدند و پس از چندبار اشتباه وارد کردن رمز چهار رقمی، بالاخره موفق شد و پیام لیلی کامل مقابل چشمانش نقش بست: «سلام جناب آژند شبتون بخیر، ببخشید حقیقتش از بابت عروسی دوستتون مزاحم شدم و خواستم بگم که شرایطم رو جور کردم. فقط اگر میشه آدرس و ساعت دقیقش رو بهم بگید.» آب دهانش را قورت داد و لبخند به لبهایش جان بخشید؛ روی ابرها بود… لیلی با او چه کرده بود؟ انگشتانش تند تند روی کیبورد گوشی چرخیدند و با نهایت تردید پیام نوشته شدهاش را پاک کرد؛ نوشت و پاک کرد، نوشت و پاک کرد… باید چه میگفت؟ از او تشکر میکرد و آدرس و ساعت میهمانی را در یک پیام برایش ارسال میکرد؟ فکری در سرش جرقه زد! فرصت خوبی بود اگر لیلی قبول میکرد که با آن به میهمانی برود، نه؟ خوب که نه، فوق العاده بود! پیام جدیدی تایپ کرد و همچنان در ارسال کردنش شک داشت؛ تردید مثل خوره به جانش افتاده بود اما باید قدری برای به دست آوردن لیلی شجاعت به خرج میداد، ترسو بودن کار مردهای عاشق نبود! دستش روی علامت ارسال رفت و پیامک را با یک نفس عمیق برای لیلی ارسال کرد. «سلام لیلی خانم شب شماهم بخیر، ممنون ازتون که شرایط رو جور کردین و درکنارمون هستین. اگر ایرادی نداره برای رفت و آمد خودم همراهتون باشم چونکه فضای عروسی بیرون از شهره.» خوب به خاطر داشت که لیلی ماشین نداشت و همیشه با تاکسی به آموزشگاه میرفت؛ گاهی هم حینِ از دور نگاه کردن متوجه میشد که پیاده از سمت ایستگاه مترو قدم برمیداشت و قطعاً اجازه نمیداد که او به تنهایی با یک تاکسی و مرد غریبه به آنجا بیاید! اما در حقیقت خودش هم برای لیلی یک مرد غریبه به حساب میآمد… نگاهش سراسیمه و بیطاقت روی صفحهی موبایل میچرخید و در نهایت، همزمان با لرزیدن تلفن میان انگشتانش پیامی از سوی دخترک دریافت کرد: «ممنون از شما که چنین درخواستی رو بهم دادین؛ حقیقتش نمیخوام مزاحمتون بشم، خودم یه طوری میام ایرادی نداره.» پیامش بوی تعارف میداد و انگار که اگر قدری اصرار میکرد درخواستش برای دخترک قابل قبول بود! سریعاً پاسخ داد: «این چه حرفیه خانم، اگر ایرادی نداره شما آدرس بدید من خودم همراهیتون میکنم.» رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 23 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 مرداد (پارت پنجاه و یکم) در دلش بارها و بارها از متین تشکر کرد؛ هرچند پیشنهادش با کمک هوش مصنوعی بود اما حسابی به معراج کمک کرده بود! هم یک شب کامل را در کنار او میگذارند و هم داشتند رسماً با یکدیگر صحبت میکردند! شاید حتی آدرس خانهاش را هم میگرفت و دگر از این دنیا چه میخواست؟ طولی نکشید که مجدداً لیلی تعارف کرد: «نه واقعا نمیخوام مزاحمتون بشم!» در دلش به خود امید داد؛ میدانست که اگر قدری تلاش کند میتواند خودش به دنبالش برود. « مزاحمید خانم، اینطوری نگید. تالار خارج از شهره و من نمیتونم چنین اجازهای رو به خودم بدم.» از اضطراب لب پایینش را گزید و با اخمهای درهم با پاهایش روی زمین ضرب گرفت؛ نگاهش لحظهای از روی صفحهی موبایلش کنار نمیرفت و با نهایت امید و انگیزه زیرلب با خود تکرار میکرد: - تو میتونی معراج تو میتونی… آدرس و بهت میده و میری سراغش، تو میتونی پسر. آدرس را در یک پیام کوتاه برایش ارسال کرد و بعد بلافاصله نوشت: «ممنون از لطفتون جناب، حتماً یه روز جبران میکنم.» پیروزمندانه تلفنش را روی مبل کوبید و دستانش را مشت کرد؛ لبخند بزرگ تا پشت لبش آمد اما لبانش را محکم روی یکدیگر فشرد. - اینه! اینه قدرت معراج تهرانیمقدم. پیام آخرش را باری دیگر خواند و با لبخند کوچک و نگاه خوشحالش آرام زمزمه کرد: - فقط یه نیم نگاه کافیه تا جبران کنی لیلی، یه نیم نگاه! *** برای هزارمین بار خودش را در آینه قدی کنج اتاق متین چک کرد و یقهی پیرهن مردانهی سیاهش را مرتب کرد؛ چند دقیقهی دیگر سوی خانهی لیلی حرکت میکرد و میخواست که بینقص باشد! حداقل آنقدری خوب باشد که دل دخترک را بلرزاند؛ بارها با خودش تکرار کرده بود که امشب، باید جسارت به خرج دهد و در نهایت جنتلمن بودن با او رفتار کند. دست در موهای مرتب شدهاش کشید و یقهی کتش را مرتب کرد؛ متین از آن سوی اتاق پاپیون را روی پیرهن مردانهی سفیدش مرتب کرد و رژ صورتی روی لبهایش را تمدید کرد؛ حینی که از آینه به بازتاب چهرهی معراج نگاه میکرد خندید و پر تأسف سر تکان داد. - پسر تو جدی جدی از دست رفتی! لیلی مجنونت کرده، اگر تا الان هم کسی نمیدونسته امشب تمومِ عالم و آدم باخبر میشن. این را خودش هم خوب میدانست و قطعاً با وجود لیلی در کنارش با آن نگاههای سرشار از عشق، همه متوجه موضوع میشدند؛ همه، به جز خود او! سمت متین برگشت و بیتوجه به کنایهاش قدری نگران پرسید: - متین مثل آدم و بیشوخی جواب بده، خوب شدم؟ رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 24 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 مرداد (پارت پنجاه و دوم) اینبار دخترک بیخیال آینه شد و همانطور نشسته روی صندلی سمتش برگشت. - توپِ توپی داداش! چرا باور نمیکنی؟ ولی کاش کراوات میبستی. معراج اخم کرده به دخترک نگاه کرد و حین بستن ساعت مچیاش پاسخ داد: - من کی کراوات بستم که الان بار دومم باشه؟ خوشم نمیاد متین. لبخند بزرگی روی لبهای متین نشست و ابروهایش را بالا انداخت. - اگه لیلی دوست داشته باشه چی؟ اخمهایش کمرنگ شدند و دستش روی ساعت مچی خشک شد؛ حتی لحن صدایش هم حین پاسخ دادن آرام بود. - هروقت لیلی شخصاً گفت کراوات دوست داره اونوقت میبندم! فعلاً حرف نزن. حرفی که در سر خودش میپیچید را متین به زبان آورد: - تو کِی انقدر سست عنصر شدی معراج؟ خودش هم آن را با تمام وجود قبول داشت؛ لیلی کاملاً با خواستههایش قادر به تغییر معراج بود! اخم کرده سمت درب خروجی اتاقش رفت و برای بار آخر ساعت را چک کرد؛ باید میرفت و نمیخواست برای نخستین بار مقابل او بدقول باشد. - حرف مفت نزن دیگه! من میرم، اونجا میبینمت متین. دخترک سرخوش در هوا برایش دست تکان داد. - موفق باشی آقای مجنون! یادت نره معراج، جسارت توی عاشقی حرف اول رو میزنه. جملهی آخرش را بلند گفته بود و معراج از پشت درب اتاق آن را شنیده بود؛ جسارت در عشق حرف اول را میزد! حق با متین بود، معراج باید مقابل لیلی جسور میبود. از خانه بیرون زد و سمت ماشین رفت؛ با نهایت وسواس حتی ماشینش را هم به کارواش برده بود و نمیخواست کوچکترین ایرادی از سوی او مقابل نگاه لیلی باشد! باید بینقص میبود تا میتوانست دل لیلی را کمی بلرزاند. سمت آدرس فرستاده شده حرکت کرد و با وجود ترافیک سنگین اما فاصلهی کم، زود به مقصد رسید. نگاهش روی خانهی مقابلش چرخید و آن نورهای زیاد روی ساختمان تک واحدی و زیبایی چشمگیر و البته حضورش در منطقهی شمال تهران، کمی با گفتههای لیلی ناهماهنگ بود! نگران شهریهی دانشگاهش بود و همزمان در این خانهی لوکس زندگی میکرد؟ با وجود این خانه، مجبور بود دوشیفت در آن آموزشگاه کوفتی کار کند؟ اخم میان ابروهایش نشست و از ساختمان چشم گرفت؛ یک جای کار میلنگید، امشب تهوتوی داستان را در میآورد! درب خانهی مقابلش باز شد و بند افکارش از هم گسست؛ با دیدن لیلیِ زیبایش در آن پوشش سرخ رنگ و آرایش ملایم روی صورتش، مغزش سوت کشید و تمام افکار مربوط به خانهی مشکوک در شمال تهران از سرش پرید! رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 25 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مرداد (پارت پنجاه و سوم) پیرهن بلند قرمز رنگ ساده توی تنش میدرخشید و کت مشکی نسبتاً بلند رویش، جلوی نمایان کردن اندامش را میگرفت؛ آرایش ملایم روی صورتش نقش بسته بود و زیباییاش را چندین برابر ساخته بود… آن را حتی از این فاصلههم متوجه میشد! موهایش زیر شال سیاه رنگ حالتدار روی شانههایش رها شده بودند و آن تکه موی روشن مقابلِ صورتش… آخ از آن تکه موی لعنتی! لیلی داشت معراج را دیوانه میکرد. دخترک با دیدن معراج بزرگ لبخند زد و نگاهش را زیر انداخت؛ باکسی که در دست داشت را روی زمین گذاشت و به حیاط برگشت تا بوم سایز بزرگ را بیرون بیاورد. معراج با دیدن حجم وسایلش سریعاً از ماشین پیاده شد و سمتش رفت؛ بیفکر بوم را از میان انگشتانش گرفت و با دست دیگر، خم شد و باکس نسبتاً بزرگ را در دست گرفت! - سلام جناب آژند… اذیت میشید! بذارید کمکتون کنم. خم شد تا باکس را از دست معراج بگیرد، اما مگر پسرک میگذاشت لیلی امشب به جز کیف دستی مجلسیِ براقش چیز دیگری در دست بگیرد؟ اخم کرده با بوم و باکس در دستانش سمت ماشین قدم برداشت و در همان حین جواب لیلیِ مبهوت را داد: - خانم شما بشینید توی ماشین، من درستش میکنم. دخترک با لبخندی محجوب بیحرف سمت ماشین رفت و معراج بوم و باکس را در صندوقعقب جا داد؛ پیش از آنکه لیلی درب ماشین را باز کند معراج به یاد آورد که امشب باید جنتلمن باشد! دستش پیش رفت و دستگیرهی درب سوی لیلی را کشید. چشمان آرایش شدهی لیلی روی اعضای چهرهی جذابش چرخیدند و آب دهانش را کوتاه قورت داد؛ دخترک خجالتی بود و از بابت اینگونه رفتارها سریعاً گونههایش گل میانداختند! با لبخندی شیرین سر به زیر شد و داخل ماشین نشست. درب ماشین را بست و حین دور زدن ماشین و رفتن به سمت خودش در دل بارها خدا را شکر کرد؛ از بابت موقعیتی که برایش پیش آمده بود و این نزدیکی به لیلی، از رویاهم برایش زیباتر بود! حال دگر به جای نگاه کردن به بومهای نقاشی کردهاش، میتوانست یک شب تمام را به چهرهی بینقص خودش خیره شود و از خلقت خدا لذت ببرد! چشمان دو رنگِ لعنتیاش، با آن تکه مویی که حال سمت چپ صورتش فر خورده بود و دل معراج میان آن پیچش موهایش گیر افتاده بود… مسیر خانه تا تالار را در سکوت گذارندند و معراج جرعت نداشت دستش را سمت ضبط ماشین ببرد؛ ترس پخش شدن قطعهی «قصهی عشق» بهش چنین اجازهای را نمیداد! تمام سعیش را میکرد تا جسور به نظر برسد اما لیلی با شنیدن این آهنگ خیلی خوب متوجه میشد که معراج این روزها چقدر مجنونش شده است. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 25 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مرداد (پارت پنجاه و چهارم) نگاهش در سکوت میان جادهی تاریک و ضبط ماشین و دستان لیلی میچرخید؛ هنوز هم جرعت مستقیم نگاه کردن به چهرهاش را نداشت و البته نمیخواست دخترک را معذب کند. به دستهای روی پا و پارچهی سادهی لباسش نگاه میکرد… انگشتهای ظریف و ناخنهای لاک زده و مرتبش؛ لیلی با تمام جزئیاتش قادر به دیوانه کردن معراج بود! صدای نفسهای آرامشان سکوت ماشین را میشکست و نگاه معراج میان جاده و دستان لیلی میچرخید؛ دست چپش آرام شروع به لرزیدن کرد و پیش از آنکه به چشم آید، انگشتانش در هم مشت شدند! اخمهای معراج در هم رفت و فکش قفل شد؛ نگاهش سمت جاده برگشت، چرا میلرزید؟ از بابت فاصلهی کمی بود که با او داشت؟ نکند اصلاً حسش به معراج خوب نباشد؟ ناخواسته باز به دستهایش نگاه کرد؛ یکی میلرزید و دیگری سعی داشت آرامش کند! دستش را نامحسوس میفشرد و مشت میکرد تا جلوی لرزشش را بگیرد! داشت چه اتفاقی میافتاد؟ نگرانش بود، تمام وجودش نگرانی برای لیلی را فریاد میزدند! لرزش دستانش برای استرس بود یا حس بدی به معراج داشت؟ قطعاً نمیتوانست بیدلیل باشد… دست لرزانش پیش رفت و قدری شیشهی ماشین را پایین آورد؛ هوای تازه میانشان پیچید و دخترک بیقرار پرسید: - کِی میرسیم؟ نگاه اخمو و نگران معراج بین جاده و چهرهی سراسیمهی دخترک چرخید. - زیاد نمونده، تا چند دقیقهی دیگه میرسیم. چیزی شده؟ محسوس آب دهانش را قورت داد و چشمانش را بست؛ خوب میتوانست بفهمد که شرایط نرمال نیست! لیلی حالش خوب نبود. - توی ماشین آب دارید؟ بیآنکه سرعت ماشین را کم کند خم شد تا بطری آب را از صندلی پشت بردارد؛ لیلی ترسیده به همان سمت خم شد و لحظهای دستهایشان با یکدیگر برخورد کرد! - شما حواستون رو بدین به جاده، من برمیدارم! بطری آب پلمپ شده را سریعاً از روی صندلی چنگ زد و سمت او گرفت؛ تنها صدای ماشینها و تریلیهایی که از کنارشان گذر میکردند میانشان میگذشت و این سکوت داشت قدری آزار دهنده میشد. - باز نشده ولی فکرکنم گرم شده باشه. لیلی بیتوجه دست در کیفش برد و با بیرون آوردن چند قرص، آب را باز کرد و همراه با قرصها لاجرعه نوشید! اخمهای معراج با دیدن قرصها بیشتر درهم رفت… لیلیاش بیماری خاصی داشت؟ نمیتوانست چنین سوالی را مستقیماً به زبان آورد؛ دخترک نفس زنان بطری را پایین آورد و در حین بستن درب آبی رنگش معراج پرسید: - حالتون خوبه؟ خوب نبود؛ هویدا بود که خوب نیست! جای پنهان کردن نداشت اما لیلی حین لرزیدن دست چپش مصنوعی لبخند زد و معراج ذرهای از اخمش کم نشد. - بله خوبم، مرسی. بطری آب را به صندلی عقب برگرداند و صاف نشست؛ دستش همچنان مشت بود اما دگر نمیلرزید! شاید لرزشهای کوتاه و اندکی داشت اما آنقدر به چشم نمیآمدند. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 29 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مرداد (پارت پنجاه و پنجم) دقایقی بعد معراج ماشین را مقابل تالار نگه داشت و لیلی بیآنکه به معراج اجازهی جنتلمنی بدهد، سریعاً از ماشین پیاده شد و درب را بست! هوای بیرون را با تمام وجود به سینهاش مهمان کرد و نفسهای عمیق کشید؛ معراج با اخم پیاده شد و درب ماشین را محکمتر از او بست! نگاه لیلی لحظهای روی چهرهی خشمگینش نشست و باز به آسفالتهای کف زمین خیره شد… قضیه چه بود؟ لیلی امشب چه مرگش بود؟ بوم و باکس را در صندوق رها کردند و هردو شانه به شانه سمت ورودی تالار حرکت کردند؛ هرچند معراج قدری عقبتر ماند تا لیلی مقابل او راه برود، اما دخترک آهسته قدم برمیداشت تا در کنار یکدیگر باشند! اشتباه که نمیکرد، نه؟ لیلی برای کنار او بودن قدمهایش را کند میکرد و گاهی برمیگشت تا معراج را در کنار خودش ببیند! از کنار بادیگاردهای غولپیکر گذر کردند و وارد فضای باز تالار شدند؛ صدای موزیک شاد را از همان مقابل در میشنیدند و حالا تا تمام وجودشون رخنه کرده بود! معراج امشب از سردرد میمرد و باید رادمان را از بابت مهمانیِ شلوغ و مسخرهاش تکه تکه میکرد. نگاه لیلی با اشتیاق روی تالار عظیم و تجملات بسیارش چرخید؛ برای معراج اما چیز عجیبی نبود! رادمان پسرِ یکی از دوستان پدرش بود و همبازی کودکی خودش و متین. و دوستان پدرش، کسانی بودند درست مثل خودش؛ خودخواه، مستبد و مغرور. تنها به دنبال فروش موادهایشان بودند و هیچ توجهی روی فرزندانشان نداشتند، مگر اینکه چنین موقعیتی پیش بیاید! عروسی رادمان بود و پدرش باید با نهایت خودنمایی و حفظ تجملات بسیار، خودش را نشان میداد دیگر! آن هم یکی بود مثل پدرش… حتی مثل بهروز شمس! حلالزاده با لبخند بزرگ و کت و شلوار خوشدوخت و موهای جوگندمیاش، با دیدن معراج جلو آمد و دستش را مقابل او دراز کرد. - به به معراجِ عزیز، قدم رنجه فرمودی پسر! خیلی خوش اومدی. بلااجبار دستش را فشرد و نگاه نفرتانگیزش را به او دوخت؛ اویی که نگاهش بین معراج و لیلی میچرخید و پسرک خوب به خاطر داشت که مردکِ عوضی را آخرین بار با پنج زن در یک اتاق گیر انداخته بودند! پدر رادمان چشمهیز بود، نباید لیلی را مقابل چشمانش آفتابی میکرد. لعنت به این جمعیتِ عظیمِ مهمانی رادمان! یکنفرشان هم آدم حسابی نبودند. - سلام ارژنگخان، عروسی پسرتون رو بهتون تبریک میگم! لبخندش عمق یافت؛ لبخندی که نه از روی مهر و شادی، بلکه تماماً از روی تظاهر بود. - ممنون معراج جان. پدرتهم چند دقیقه پیش اومد، رفته داخل میتونی بری ببینیش! هیچ علاقهای به دیدن پدرش نداشت و این را صادقانه برلب آورد: - ممنون، علاقهای به دیدنش ندارم. نگاه کنجکاو لیلی میان آن دو چرخید و و مردک بالاخره لیلی را مخاطب قرار داد: - معرفی نمیکنی معراج جان؟ خانمِ محترم کی باشن؟ رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 30 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 مرداد (پارت پنجاه و ششم) لیلی هم از آن لحن کشدار و بوی الکلِ دهان ارژنگ معذب شده بود؛ ناخواسته دست پشت کمرش گذاشت و دخترک عین جنزده ها به چهرهی بیتفاوت اما سرشار از خشم معراج نگاه کرد! - اگر لازم بود خودش معرفی میکرد؛ با اجازه ارژنگخان! و با فشار آرامی به گودی کمر لیلی، هردو از مقابل چشمان هیز مردک کنار رفتند! دخترک نفس حبس شده در سینهاش را بیرون فرستاد و معراج حین برداشتن دستش زیرلب غرید: - مردک هیز! زبان در دهان لیلی سنگین شده بود؛ فضای اطرافش ناآشنا بود و رفتارهای معراج داشت گیجش میکرد؛ دستهی کیفش را محکم میان انگشتانش میفشرد و خیلی کم مانده بود تا دست چپش مجدداً به لرزش بیوفتد! بالاخره وارد تالار اصلی شدند و متین با لباسهای اسپورت پسرانه پر شوق به پیشوازشان آمد؛ مثل همیشه لبخندی بزرگ بر لب داشت و با دیدن آن دو درکنارهم، به طرز ضایعی چشمانش درخشیدند! معراج را کوتاه و سریع در آغوش گرفت و بعد، لیلی را رسماً میان آغوشش له کرد؛ لیلی هم به خنده افتاد و متین میان صدای بلند موسیقی تقریبا داد زد: - خوش اومدی دختر؛ چقدر خوشگل شدی! لیلیِ خندان را از آغوشش بیرون آورد و بیشتر به آرایش صورتش نگاه کرد؛ دخترک با یک آرایش سادهی چشم و رژگونهی صورتی و رژلب کالباسی رنگش حسابی به چشم آمده بود! معراج کلافه متین را از لیلی فاصله داد و با چشم به میزش اشاره کرد. - خیلی خب متین، اذیتشون نکن! دخترک با چشمغره از معراج چشم گرفت و لیلی را سمت میز راهنمایی کرد. - چطوری متین جون؟ متین صمیمانه لبخند زد و هردو درکنار یکدیگر سمت میز میرفتند؛ معراج با اخم پشت سرشان بود و نگاهش روی مهمانها میچرخید. همانجا اعتراف کرد که میهمانی عروسی رادمان چرندترین میهمانی عمرش است! مهمانهایش تمام عوضیهای تهران بودند، و میدانست که این کثافتکاریها کار پدرش است! جای شمس حسابی درکنار کفتارهای عوضی خالی بود. - قربونت برم عزیزم، منم خوبم. بیا اینجا وایسا احساس غریبی نکن! الان میگم برات نوشیدنی بیارن. دخترک حین در آوردن شال و مانتوی مشکی رنگش پاسخ متین را کوتاه داد: - من نوشیدنی نمیخورم متین جون! مانتو و شال را به دست مستخدم داد و نگاه معراج روی تن بینقص لیلی چرخید؛ فکر آنکه نگاهها چگونه روی تنش میچرخد داشت دیوانهاش میکرد، اما از سویی دیگر لیلی تقریبا پوشیدهترین لباس مجلس را پوشیده بود! جامهی قرمز رنگ بلند بود و دستهایش با یک حریر سرخ پوشیده شده بودند. اما پارچهی لباس، قدری به اندامش چسبیده بود و معراج از همین ابتدا داشت روی لیلی و تنش غیرت نشان میداد؟ لعنتی! عقلش را از دست داده بود. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 5 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور (پارت پنجاه و هفتم) دخترک تکانی به موهای خوشحالت و براقش داد و متین با لبخند گفت: - خیلی خب عزیزم، میگم نوشیدنی بدون الکل برات بیارن. لیلی قدردان لبخند زد و به معراج نگاه کرد؛ نگاه عاشق و غیرتِ چشمانش را شکار کرد و پسرک که انتظار چنین برخورد ناگهانیای را نداشت، از او چشم گرفت! باید جملهی متین را مدام با خودش تکرار میکرد؛ جسارت در عاشقی، حرف اول را میزد! ترس کار مردان عاشق نبود. معراج عاشق و مجنونِ لیلی بود، لفظ «عاشق» به تنهایی برای عشقش کافی نبود! طولی نکشید که سارا و رادمانهم به جمعشان پیوستند؛ دخترک با آن لباس عروسِ بلند اروپایی و موهای گوجهای شدهاش و رادمان با کت و شلوار خوشدوخت و پاپیون مشکی دور گردنش! با لبخندهای دنداننما و چهرههای بشاششان پیش آمدند و قبل از آنها با معراج دست دادند. پسرک رادمان را در آغوش کشید و صمیمانه پشت کمرش ضربه زد. - تبریک میگم رادمان، خوشبخت بشید داداش. رادمان با لبخندِ عمیق روی لبش و برقِ بسیار چشمانش از آغوش معراج بیرون آمد. - مخلصم داداش، مرسی که اومدی! با سارا دست داد و دخترک لبخند بزرگی تحویلش داد؛ با تور بلند روی سرش و دستهگلِ سادهاش درکنار رادمان بسیار بامزه شده بودند. - به شماهم تبریک میگم سارا جان. دخترک با دستِ دیگرش دست معراج را محکم فشرد. - ممنون ازت معراج! چقدر خوبه که امشب کنارمون هستین. متین را محکم در آغوش گرفت و دخترک پُر مهر کمر سارا را نوازش کرد. - قربونت برم عزیزم، همین که داری رادمان رو تحمل میکنی خودش یه لطفِ بزرگه برای ما! همه خندیدند و نگاه رادمان و سارا روی لیلی نشست؛ دخترک کمی معذب از بابت جمعِ ناآشنا با گونههای گل انداخته و کیف در دستش به آنها خیره بود و زیباییِ آن یک تکه موی لعنتی و چشمهای خاصش حتی به چشم آنها هم آمده بود! سارا جلو رفت و لیلی سریع دستش را دراز کرد؛ نگاهش را بین جفتشان چرخاند و حین فشردنِ دست سارا برای رادمان سر تکان داد. - سلام، خیلی خوشوقتم؛ تبریک میگم انشالله خوشبخت بشید! سارا صمیمانه او را در آغوش گرفت و لبخندِ لیلی عمق پیداکرد؛ رادمان پاسخ داد: - خیلی ممنونم لطف دارید خانم؛ خوش اومدید، امیدوارم بهتون خوش بگذره. و بعد برای معراج چشم و ابرو آمد! رفتارهای ضایعشان از چشم لیلی دور نماند و معراج با اخم به رادمان اشاره کرد تا خفه شود. سمت باقی میهمانها رفتند تا خوشآمدگویی را از سر بگیرند؛ صدای بلند موزیک توی سرشان میپیچید و معراج شک نداشت که امشب از سردرد دیوانه میشود! رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 7 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 شهریور (ویرایش شده) (پارت پنجاه و هشتم) لیلی کمی از نوشیدنی مقابلش نوشید و جام را روی میز قرار داد؛ نگاه پسرک مدام روی او در رفت و آمد بود و محتوای آن جامِ لعنتی که الکلی نبود؟ متین قدری گیج بود و نمیخواست که دخترک را بخاطر سهلانگاریهای متین مست و ناهوشیار به خانه برساند؛ به هرحال مسئولیتش را بر دوش داشت! نگاه لیلی سمت میهمانها در چرخش بود و معراج با یک حرکت جام دخترک را بالا آورد؛ محتویاتش را سریعاً بویید و اگر اشتباه نمیکرد هیچ خبری از بوی بد الکل نبود! جام را سمت میز بازگرداند و نگاه لیلی به سویش برگشت! بین معراجِ اخمو و جامِ نوشیدنی چرخید و با لبخند گفت: - آبمیوهست فقط! کمی معذب سر تکان داد و نگاهش را دزدید؛ نمیخواست لیلی متوجهش شود و با خود فکرکند که معراج قصد کنترلش را دارد! اینطور فقط اوضاع بدتر و بدتر میشد، معراج سعی داشت با کوچکترین برخورد دلِ لیلی را به دست آورد و هرگز نباید خرابش میکرد. متین به جمعشان پیوست و میانشان ایستاد؛ دستانش را صمیمانه دور گردن معراج و لیلی انداخت و میان صدای بلند موزیک بلااجبار بلند گفت: - این بابای توام عجب گیریه معراج! داره به کل مجلس شیرینی میده؛ نه هر شیرینیای ها! از اون شیرینیهای کوفتیِ مخصوصِ خودش. نگاهش روی چهرهی لیلی نشست و دخترک با نگاه کنجکاوش به معراج نگاه کرد؛ متین گند زده بود! لیلی تا به حال فکرمیکرد متین خواهر معراج است و حال با شنیدن جملهی «بابایِ تو» عمیقاً به شک افتاده بود! متین کارش خراب کردن بود و پسرک میدانست که همین روزها نقشههایش را نقش بر آب میکند، و بالاخره لیلی یک روز باید میفهمید که معراج متین را برای دیدنش بهانه کرده است یا نه؟ آب دهانش را قورت داد و نگاهش را دزدید؛ صدایش حین پاسخ دادن به متین آرام و تحلیل رفته بود و رویِ نگاه کردن به چهرهی لیلی را نداشت. - خجالت میکشم همه جا اسمم کنارِ اسمشه؛ کاش دعوت نبود! نگاه لیلی روی محتویات جام نشست و در فکر فرو رفت؛ فکر به زندگیِ پیچیده و درهمِ معراج… چقدر دیگر برایش دروغ بافته بود تا به آن آموزشگاه لعنتی راه پیدا کند؟ اصلا این مردِ مقابلش چه کسی بود؟ چهکاره بود؟ قضیهی پدرش با آن شیرینیهای مخصوص چه بود؟ متین که آندو را اینگونه مغموم دید نگاهی بینشان چرخاند و با لبهای ورچیده سمت معراج برگشت. - خیلی خب بابا، توام زود پکر نشو. این همه موزیکِ قشنگ بیا وسط یه کمری تکون بده! نگاه لیلی بالاخره روی معراج نشست و پسرک بیشتر اخم کرد؛ دست متین را از دور گردنش باز کرد و با غیض به استیجِ رقص نگاه کرد. - چی دیدی تو من؟ کِی رفتم وسط کمر تکون دادم که الان بار دومم باشه؟ ویرایش شده 8 شهریور توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 8 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 شهریور (پارت پنجاه و نهم) متین به خنده افتاد و لیلی باوقار لبخند زد؛ نگاهش پایین افتاد تا مستقیماً در چشمان معراج خیره نشود اما حین لبخند زدن از بابت فکرکردن به رقصیدنِ معراج، مغزش همچنان درگیر حرفهای متین بود! حال دگر یقین داشت که معراج بیعلاقه پیش نیامده و متین مقابلِ لیلی براش نقش یک بهانه را داشت! دخترک بین خندههایش بریده بریده پاسخ معراجِ بیعصاب را داد: - خیلی خب بابا! غلط کردم… چرا میخوای بزنی؟ نرقص خب، به من چه؟ معراج با غیض نگاهش را گرفت و در نهایت روی اردشیر نشست؛ نگاه حریصِ مردک روی دختر و پسرهای جوان مجلس میچرخید و آنها شیرینیهای مخصوصش را با ولع میخوردند! پرههای بینیاش از حرص باز شدند و دگر طاقت ماندن در آن مجلس لعنتی را نداشت؛ لعنت به پدرش، لعنت به ارژنگ، لعنت به بهروز و تمام امثالشان! لبانش را محکم بر یکدیگر فشرد و نگاهش با مکثی بلند از روی مردکِ بیصفت برداشته شد. - کثافت! زمزمهاش میان صدای بلند موزیک گم شد و همزمان با چنگ زدن فندک استیل و پاکت سیگارهایش از روی میز، با اخم خطاب به متین و لیلی گفت: - من میرم بیرون. و بیطاقت از میان جمعیت بیرون زد؛ داشت دیوانه میشد! اسمش کنار اسم آن مردک بیهمه چیز میآمد و چارهای نبود… اردشیر پدرش بود! هرچقدر هم بد، حتی با وجود آن شیرینیهای کثافت اردشیر پدرش محسوب میشد؛ هرچند خودش سالها پیش او را تماماً از زندگیاش حذف کرده بود اما همچنان گاهاً اسم اردشیر را در کنار اسم خودش میشنید! پدری که منبع مواد مخدر بود و فرزندی که موادهای امثالِ پدرش را به درک واصل میکرد. خشمگین سیگار اولش را آتش زد و با یک دستش در جیب محکم به آن پک زد؛ نگاهش پر اخم روی باغچهی مقابل و گلهای رنگارنگش میچرخید و حال دگر آن صدای موزیک بلند و آزاردهنده مستقیماً توی گوشش پخش نمیشد! پک بعدی را زد و صدای قدمهایی آرام و متین به گوشش رسید؛ گردنش قدری سمت صدا متمایل شد و انگار که فرد مقابل برای برداشتن هر قدمش سرشار از تردید بود! بوی خوش عطرش پیش از خودش به بینیِ معراج رسید و به محض بوییدن، کامل سمت صدا برگشت! لیلی با آستینهای حریر و شک در قدمهایش کمی آنطرفتر بود و به محض دیدن معراج، قدمهایش را کُند کرد! اخم پسرک رفته رفته کنار رفت و سیگارِ به فیلتر رسیده دستش را سوزاند؛ سوزشش باعث شد بالاخره به خودش بیاید و سیگار را پایین بیندازد! با کف کفش سیگار را له میکرد که لیلی با جسارتی بیشتر، با دو قدم خودش را به معراج رساند و قدری لرزان پرسید: - خوبین؟ نگاه معراج باز بالا آمد و روی چهرهی دلربایش نشست؛ مردمک چشمان دو رنگش کوچک و بزرگ میشدند و اگر اشتباه نمیکرد، نگاهِ لیلی برای او نگران بود! قلبش برای آن زیبایی و دلبریهای لیلی لرزید و آرام پاسخ داد: - ممنون خانم، خوبم؛ سردتون میشه… رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 10 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 شهریور (پارت شصتم) دخترک فرصت ادامه دادن را به او نداد و با جلو آمدنش، اینبار دقیقاً در کنارش ایستاد! معراج لال شده به او خیره ماند و دستان لیلی روی حریر زرشکیِ آستینهایش رقصیدند؛ واقعا هم سردش شده بود اما ترجیح میداد همچنان در کنار معراج بماند؟ پسرک بیفکر کتش را از تن بیرون آورد و روی شانههای لیلی انداخت؛ نگاهش حین اینکار مدام از روی چهرهی دخترک دزدیده میشد تا مبادا عشق عمیقِ در چشمانش هویدا شود، اما لیلی خوب میفهمید که معراج چقدر مجنونش شده است! با هردو دست یقهی کت معراج را گرفت و جلو آورد؛ بوی گس عطر پسرک در بینیاش پیچید و با نفسی عمیق گفت: - ممنونم ولی لازم نیست، پس خودتون چی؟ در واقع خودش را در مقابل لیلی هیچ میدید؛ اگر لیلی گرم بود، معراج هم گرمش میشد! سرمای هوا روی تنش تاثیر آنچنانی نداشت وقتی که میدانست تن ظریفِ لیلی زیر کتش گرم گرفته. سیگار دوم را از پاکت بیرون میآورد که دخترک شرمنده گفت: - دود سیگار اذیتم میکنه… ببخشید! حرفش هرگز معراج را دلخور نکرده بود و نیازی به معذرتخواهی هم نبود؛ پسرک بلافاصله سیگار را به پاکت برگرداند و آن را با فندک استیلش، در جیب شلوارش جای داد. معراج منتظر یک جمله از سوی لیلی بود تا متوجه شود که چه چیزی را دوست ندارد و بلافاصله بعدش، آن چیز را کنار بگذارد! هرچند کنار گذاشتن سیگارهایش آن هم در این روزها و در چنین شرایط سختی قدری دشوار بود اما حال دگر میدانست نزد لیلی نباید لب به سیگار بزند. ناخواسته زمزمهوار پاسخ داد: - در واقع… از طرف من ببخشید! نگاه لیلی برای چندلحظه روی چشمان عاشق و اخم کمرنگ معراج نشست و بعد با لبخندی شیرین نگاهش را دزدید. - این چه حرفیه؟ بخاطر من مجبورین سیگار نکشین؛ اگر میخواین من بر… بیطاقت میان حرفش پرید: - نه! راحت باشین خانم. لیلی با علامت سوالهای بسیارِ در چشمانش به او نگاه کرد و پسرک مجدداً به گلهای مقابلشان خیره شد؛ هرچند گلِ خودش سمت راستش ایستاده بود نه در مقابل، اما همچنان جسارت مستقیم نگاه کردن را نداشت! تمام عمرش با نگاهی بیاعتنا از کنار زنها گذر کرده بود و حال نمیخواست با یک نگاه، تمام اعتبارش را زیر پای لیلی بریزد! در سر خودش ابهتی داشت و چنین برخوردهای مزخرفی از او بعید بود. باید قدری میگذشت تا به این شرایط عادت کند. اگر یک نفر، تنها یک نفر آندو را آنگونه با نگاهِ سرشار از عشق معراج از دور مشاهده میکرد، تمام اعتبار و ابهت معراج در میان جمعیتِ میهمانی از بین میرفت! او معراج تهرانیمقدم بود؛ هرگز نباید به این سادگیها خودش را مهلکهی دست دشمنانش میکرد. اگر تا صبح هم میشمرد، دشمنانش تمامی نداشتند! یک حرکت کوچک، میتوانست معراج را مقابل آنها از پای در بیاورد، و آن حرکت کوچک میتوانست لیلی باشد! لیلی با آن قدرت ماورایی و تپش قلب بالای معراج در مقابلش. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 16 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 شهریور (ویرایش شده) (پارت شصت و یکم) دستان دخترک لبههای کت را جلو کشیدند و همزمان با بالا بردن سرش، نگاهش را به ستارههای ریز و درشت آسمان دوخت؛ موهایش با یک حرکت پشت کمرش رها شدند و معراج ناخواسته به او نگاه کرد… لبخند کوچک روی لبش، انگشتانی که دور یقهی کت توی تنش قفل شده بودند و نگاهی که با اشتیاق در دل تاریکی شب میان درخشش ستارهها میچرخید؛ همه و همه تمام جزئیاتی بودند که معراج را عاشقتر از پیش میساختند. نگاه میخ شدهاش روی چهرهی دلربای لیلی، باعث شد دخترک ناخواسته سمتش برگردد و با شکار کردن نگاه معراج لبخندش را بخورد! معراج اما، امشب سعی داشت مقابل لیلی جسور باشد؛ جملهی معروف متین را در سرش با خود تکرار کرد و برای نخستین بار نگاه عمیقش را از روی چشمان دو رنگِ او نگرفت! سبز و آبیِ چشمانش کنجکاو بین چشمهای عاشق معراج میچرخیدند و قدری معذب آب دهانش را قورت میداد؛ دست چپش مجدداً به لرزش افتاده بود… لیلیاش چه مشکلی داشت؟ اخمهایش درهم رفت و نگاهش سمت لرزش دستِ دخترک سوق پیداکرد؛ لیلی که متوجه موضوع شد دستش را زیر کت پنهان کرد و به مقابلشان خیره شد! به گلهای رنگارنگی که هردو گاهاً برای فرار از یکدیگر به سمتشان پناه میبردند. آب دهانشان را محکم قورت دادند و معراج بالاخره دل را به دریا زد؛ نگاه نگرانش مدام روی لیلی و دست پنهان شدهاش در رفت و آمد بود و هرچه تلاش میکرد نمیتوانست مثل او بیخیال موضوع شود و به گلهای پیش رو خیره شود! بیطاقت بود و تمام وجودش نگرانی برای لیلی را فریاد میزد. - خوبین لیلی خانم؟ لفظ «خانم» را ابداً دوست نداشت اما فعلاً وادار به استفاده از آن بود. نگاه دخترک سراسیمه سمتش برگشت و معراج خر نبود که نفهمد لیلی چیز مهمی را از او پنهان میکند! - ب… بله خوبم! لبهایش قدری میلرزیدند و مردمکِ چشمانش بیشتر! درست مثلِ دست چپش زیر کت مشکی رنگِ معراج روی تنش. - دستتون… دستتون میلرزه! توی ماشین یه سری قرص خوردین؛ اگه میخواین بیارم برا… آنقدر سریع و صریح میان حرفش پرید که رسماً نطق معراج را بست! - نه! ممنون خوبم جنابِ آژند. نگاه نگرانش روی چهرهی لیلی میچرخید و دخترک همزمان با لرزش دستش سعی داشت لرزش نگاهش را هم کنترل کند؛ لرزشِ مردمکهای دورنگی که لرزان روی چهرهی معراج میچرخید و مدام درحال فرار از او بود! ویرایش شده 16 شهریور توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 21 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 شهریور (پارت شصت و دوم) با همان تردیدی که حین آمدن در قدمهایش موج میزد از معراج دور شد و نگاه پسرک پایین افتاد؛ با اخم خیره به کاشیهای خاکستری رنگِ زیر پایش بود و ذهنش لحظهای از لیلی و لرزش دست چپش دور نمیشد! مقابل او شرمنده بود و اگر این لرزشها و رفتارهای عجیب از سوی لیلی بخاطر معذب شدنش باشد چی؟ دگر دلش نمیخواست بیش از حد به او نزدیک شود… دوستش داشت، دیوانهوار هم دوستش داشت اما اگر لیلی قراربود از بابت این عشقِ یکطرفه قدری اذیت شود، معراج سریعاً فاصله میگرفت! قدمها کُند شدند و لیلی سمتش برگشت؛ به نیمرخِ درگیر و اخمهای درهمش نگاه کرد و با یک حرکت کت را از روی شانههایش برداشت و با دست راستش سمتِ او گرفت. - بفرمایید؛ کتتون. نگاه معراج پیش از چهرهی لیلی، روی دست چپ ِمشت شدهاش نشست و دخترک همچنان داشت میلرزید؟ کت را با تردید از میان انگشتان نحیفِ او گرفت و پاسخ داد: - سردتون میشه خانم، من نیازی ندارم. اشارهاش به آستینهای حریر سرخ رنگِ او بود اما لیلی بیقرارتر از آنی بود که دغدغهاش سرمای دستانش باشد! بیحرف از او دور شد و پسرک کلافه کت را روی دستش انداخت؛ نفس عمیقش آهی شد و از میان لبهایش بیرون آمد؛ لیلی هیچ دوستش نداشت، نه؟ البته که نه! چرا باید مردی مثل معراج را دوست میداشت؟ خشن، اخمو، بدخلق؛ آن هم با آن زندگی خطرناک و موقعیتهای وحشتناکش! هرچند لیلی از مافیا بودنش بیخبر بود و همچنین حضور همیشگی اسلحهی مشکی رنگ را در کنارش نمیدانست… چشمانش را بست؛ کلافه بود اما… اگر اشتباه نمیکرد مجدداً صدای تق تق کفشهای لیلی کُند شده بودند! صدای دخترک مثل یک روزنهی امید در سرش پیچید و همزمان نگاهش را بالا آورد! مردمک چشمانش دگر نمیلرزیدند و دست چپش مشت نبود؛ بیطاقت و بیمقدمه حرف دلش را بر زبان آورد: - متین خواهر واقعیتون نیست، نه؟ روزنهی امید در دلش خاموش شد و اینبار مردمک چشمان معراج لرزیدند! یکه خورده بود! عمیقاً یکه خورده بود؛ میدانست لیلی متوجه موضوع شده اما ابداً فکر نمیکرد این موضوع را مقابلش بیان کند. اخمهایش را حفظ کرد اما نمیتوانست جلوی نگاهش را بگیرد؛ چشمانش مدام از روی چهرهی لیلی دزدیده میشدند و دخترک با نگاه بیطاقتش در چشمهای عاشقِ معراج دنبال چیزی میگشت… آب دهانش را با صدا قورت داد و صدای لیلی حین ادامه دادن میلرزید: - هدفتون چیه جناب؟ این همه دروغبافی نشونهی چیه؟ رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 23 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 شهریور ( پارت شصت و سوم) نشانهی چی بود؟ لیلی جداً نمیفهمید که معراج چقدر دلباخته شده؟ آن حجم از عشق و احساس را از چشمانش نمیخواند؟ لبهایش را برهم فشرد و در دل بر متین لعنت فرستاد؛ شاید امشب فرصت خوبی برای بیان این موضوع نبود! خیلی زودتر از تصوراتش مقابل لیلی رسوا شده بود. - عذر میخوام لیلی خانم، اگه اجازه بدید براتون توضیح میدم! نگاه لیلی پایین افتاد و معراج دید که دخترک غمگین است؛ با پارچهی سرخ لباسش بازی میکند و بیقراری امانش را بریده. - یه کلاس نقاشیِ ساده چه توضیحِ اضافهای میتونه داشته باشه؟ لیلی گفت و معراج صدای ریختن شیشه خردههای قلبش را شنید؛ برای لیلی… فقط یک کلاس نقاشیِ ساده بود؟ مثل تمام کلاسهایی که برگزار میکرد؟ برای معراج اما… ابداً اینطور نبود! کلاس نقاشیِ سادهای که لیلی میگفت در واقع برای پسرک دلیل زندگی کردنش بود! دلیل ادامه دادن میان تمام تاریکیهای زندگیاش؛ لیلی در میان تمام انسانهای اطراف تنها امیدش بود و فکر میکرد برایش نوری از دل تاریکی بیرون آمده! حال اما، داستان آنطور که فکرمیکرد پیش نرفته بود! مهمانی امشب کوفتش شده بود و تمام تلاشهای متین بیفایده بودند. نگاهش در اوج ناامیدی از روی چهرهی دخترک جدا شد و خشمش را کنار زد؛ گرهی میان ابروهایش ذرهای باز نمیشد اما درونش برخلاف ظاهر اخمویش، آرام و مغموم بود! نور امیدش برای همیشه خاموش شده بود و فکر داشتن لیلی داشت گوشهی ذهنش خاک میخورد. - حق با شماست، عذر میخوام… جان کَند تا حرف بزند؛ نگاه لیلی روی چهرهی ناامید و اخمهای درهمش نشست و پسرک نگاهش را دزدید! به گلهای رنگارنگ خیره شد و چانهی لیلی لرزید… اینبار با قدمهای سریع و بیتردید از پسرک دور شد و همزمان با دور شدنِ صدای تق تق کفشها چشمان معراج بسته شدند… امشب آخرین امیدش برای نزدیکی به لیلی بود و حال خوب فهمیده بود که علاقهاش کاملا یک طرفه است! لیلی اگر کوچکترین حسی به او داشت کلاسهای نقاشی متین را یک کلاس نقاشیِ ساده نمیدید! دستش بالا آمد و پیشانیاش را لمس کرد؛ تنش گُر گرفته بود و دلش میخواست از فرط ناامیدی منفجر شود… بوی عطر شیرین از میان یقههای کت به بینیاش رسید و بیفکر کت را پایین انداخت؛ یکپایش را رویش کوبید و لبهایش را محکم بر هم فشرد. - لعنتی… لعنتی! فکر لیلی لحظهای از سرش خارج نمیشد و دخترک داشت با رفتارهایش معراج را دیوانهتر از پیش میساخت! پرههای بینیاش از فرط حرص گشاد شده بودند و مردمک چشمانش بیقرار میان گلهای رنگی مقابلش دو دو میخوردند… همچنان کت لگد مالی شدهاش روی زمین بود و دستانش قفل کمرش شده بودند. لیلی امشب معراج را دیوانه میکرد! رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 26 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 شهریور (پارت شصت و چهارم) با یک حرکت کت را چنگ زد و سمت ورودی تالار رفت؛ قدمهایش محکم بودند و حتی متوجه نمیشد میان حرص بسیارش به چند نفر تنه میزند… حرصش برای چه بود؟ از بابت لیلی و رفتارهایش خشم داشت؟ هرگز… لیلی هیچگاه با هیچ برخوردی قادر به خشمگین ساختنِ او نبود! پسرک از خودش خشم داشت… از خودش با رفتارهای ضد و نقیضش. داشت لیلی را از خودش دورتر میکرد؛ باعث لرزش دستانش میشد و پریشانی در چشمانش بخاطر رفتارهای معراج بود، نه؟ کت لگدمالی شده را با حرص روی میز پرت کرد و بیتوجه به نگاه خیرهی لیلی و متین محتویات جام مقابلش را لاجرعه نوشید؛ گلویش سوخت اما سوزش قلبش بیشتر بود… متین پریشان به کت خاکی شده و جای پای رویش نگاه کرد؛ نگاهش را بین آن دو چرخاند و سر لیلی پایین افتاد؛ آنجا چه خبر بود؟ - ببینمت معراج… باز وحشی شدی تو؟ مشکلت با کی بوده که حرصت رو سر این کتِ بیچاره خالی کردی؟ نگاه سرخش لحظهای روی لیلی و شرمندگیاش نشست و بعد سوی متین بازگشت؛ جام را با ضرب روی میز کوبید و بازوی متین را چنگ زد تا آرام نزدیک به گوشش بگوید: - هیچی نگو متین، یه امشب رو هیچی نگو! مشکلش تماماً با خودش بود و در آن میان فقط زورش به کت و بوی عطر دخترک رویش رسیده بود؛ آن کت لعنتی عمیقاً با بوی تن لیلی عجین شده بود. دخترک بیچاره تنها سر تکان داد و انگشتان معراج از دور بازویش جدا شدند؛ کلافه به پیشانیاش دست کشید و لیلی همچنان با سر به زیری مشغول بازی با پارچهی لطیف پیرهنش بود… دستش سوی جیب شلوارش رفت تا پاکت سیگار را بیرون بکشد اما با یادآوری حرف لیلی دستش بین راه خشک شد؛ تا کی قراربود طبق حرفهای او زندگیاش را پیش ببرد و لیلی حتی نگاهش هم نکند؟ نگاه حسرتآمیزش از لیلی و انگشتان لرزانش جدا شد و به کاشیهای مرمری کف زمین دوخته شد؛ از رفتارهای بچگانهاش پشیمان بود، حتی از دعوت لیلی به مهمانی کذایی رادمان هم همینطور! شاید باید از ابتدا شجاعانه پیش میرفت و مقابل لیلی هزاران دروغ و دغل نمیبافت؛ اما لیلی اگر از ابتدا اصل قضیه را میدانست به معراج دل میبست؟ دخترک با زندگی رنگی و نرمالش چه شباهتی به معراج و زندگی تاریکش داشت؟ لیلی در اتاقش بوم و رنگهای مختلف داشت و معراج با کلکسیون اسلحههایش سر و کله میزد… رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 26 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 شهریور (پارت شصت و پنجم) موزیک بالاخره ملایم شد و زوجها به پیست رقص رفتند؛ نگاهش روی چشمهای عاشق و رقصهای دونفرهی میهمانان و البته رادمان و سارا میچرخید و جای خودش و لیلی در میانشان خیلی خالی بود، نه؟ دلش پر میزد برای قفل شدن انگشتانش دور کمر باریک او و نگاه خندان لیلی از آن فاصلهی کم… چشمانش از نزدیک زیباتر بودند؟ اصلا مگر از این زیباتر هم میشد؟ لیلی در ذهن معراج اوج زیبایی بود و فراتر از آن را حتی تصور هم نمیکرد. نگاه متین مشکوک میانشان چرخید و از جمعشان دور شد؛ ملودی آرام و ملایم در سرشان میپیچید و حال با نبودِ متین، به یکدیگر نزدیکتر بودند. دستان معراج به جای کمر لیلی در جیبهای شلوارش مشت بودند و نگاه لیلی به جای خندان بودن از فرط سراسیمگی میلرزید… کم کم داشت از این موقعیت میترسید! معراج از نظرش آدم ترسناکی بود؟ نه… اگر اینطور بود هرگز تک و تنها با او در یک ماشین نمینشست! پس دردش چه بود؟ دست چپش باز به لرزش افتاد و کلافه نفسش را از سینه بیرون فرستاد؛ با نیم نگاهی به معراج با دست راستش لرزش را مهار کرد و زمزمهی آرامش میان ملودی ملایم گم شد. - هدفت چیه مَرد؟ این همه دروغ قراره ما رو به کجا برسونه؟ قدری بعد پس از رفتن برخی از میهمانها، میان همهمه و سروصدای حاصل از مکالمات و صدای آرام موزیک، سارا تور سرش را مرتب میکرد و ذوق زده با انداختن پاهایش روی یکدیگر پای چپش را از چاک بلند لباس بیرون میانداخت. - مطمئنی خوبم؟ آخرِ مهمونیه! اون همه رقصیدم و ورجه وورجه کردم، از صبح صدبار توی باغ کلیپ فرمالیته ضبط کردم، حالا از روی این قیافهی ترکیده و آرایش پخش شده میخوای نقاشی بکشی دختر؟ لیلی خندید و متین جفت دستانش را بالا آورد و با لبخندی دنداننما علامت لایک را نشانش داد. - پرفکتی سارا! نمیخواد ازت عکس بگیره که، قراره نقاشی بکشه. آرایش پخش شدهات از کجا قراره معلوم باشه؟ دخترک برای متین پشت چشم نازک کرد و تکانی به تور بلندش داد. - خب حالا! من گفتم شاید قراره نقاشی خیلی طبیعی باشه، اینطور نیست لیلی جون؟ جزئیات مهم نیست؟ رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 26 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 شهریور (پارت شصت و ششم) لبخند همچنان روی لبهای لیلی پابرجا بود؛ معراج اما با اخم بالای سرش ایستاده بود و با جام شراب میان دستانش از بالا به موهای دو رنگش نگاه میکرد؛ ابروهایش لحظهای از هم دور نمیشدند و ذهنش مدام سمت لیلی و حرفهایش بود. - بله عزیزم جزئیات مهمه، ولی حق با متین جونه! نگاه سارا طلبکارانه بینشان چرخید و به خنده افتادند؛ لبها خندان بودند و معراج همچنان با بدخلقی نگاهشان میکرد… خیلی کم مانده بود تا جام و محتویانش میان انگشتانش خرد شوند. نگاه خندان لیلی بالا آمد و روی معراج نشست؛ اخمهای درهمش باعث شد لبخندی قدری کمرنگ شود اما ظاهرش را حفظ کرد و گفت: - بوم و پایه و رنگهام توی ماشینه… پسرک بیوقفه میان حرفش پرید: - من میرم میارم. جام را به دست متین سپرد و با همان چهرهی درهم سمت خروجی تالار رفت؛ قدمهایش محکم بودند و حرص در تمام رفتارهایش آشکار بود. سوییچ را از دست بادیگاردها چنگ زد و صندوق عقب را باز کرد؛ بوم و باکس بزرگ را با یک دست بیرون آورد و درب صندوق عقب را با صدای مهیبی بست! امشب تا میتوانست حرصش را سر هرچیزی خالی میکرد تا مقابل لیلی قرار نگیرد؛ کت تنش و درب صندوق عقب تاوان حرفهای لیلی را پس داده بودند! از میان جمعیت عبور کرد و سمت لیلی رفت؛ سارا در مقابلش روی صندلی ژست میگرفت و رادمان بالای سرش ایستاده بود. متین و لیلی با ایدههای ریز و بزرگشان راهنماییشان میکردند و سارا با ذوقی وافر مدام روی صندلیاش جا به جا میشد. برخلاف خواستهاش بسیار آرام بوم و باکس را مقابل لیلی قرار داد و نگاه دخترک بالا آمد؛ روی اعضای چهرهی معراج چرخید و درنهایت بین گرهی ابروهایش ثابت ماند… آب دهانش را با صدا قورت داد و معراج احمق نبود که متوجه دستپاچگیاش نشود! - ممنون! بالا آمد و دستانش را در جیب شلوارش فرو برد؛ کت خاکی شده را دگر تن نزده بود… بوی تن لیلی در بینیاش میپیچید و نمیخواست بیش از این دیوانه شود. - خواهش میکنم خانم. نگاهش را دزدید و به سارا و رادمان خیره شد؛ لیلی اما دگر حین باز کردن باکس لبخند نداشت؛ پایههای چوبی را بیرون میآورد و تمام حواسش سوی معراج و اخمهای درهمش بود. نگاهش به او، مثل نگاهش به دیگران نبود! میخواست خودش را گول بزند اما آشکار بود که معراج دوستش دارد… دخترک اما از کجا میدانست معراج چهکاره است؟ حال حتی میدانست که نام خانوادگیاش «آژند» نیست؛ کوچکترین اطلاعاتی راجع به او نداشت و اعتماد کردن به نگاه عاشقش کار درستی بود؟ رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 28 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 شهریور (پارت شصت و هفتم) پایههای چوبی را به یکدیگر وصل کرد و معراج خم شد و بوم را رویش قرار داد؛ همچنان اخم داشت اما دگر جسارت نگاه کردن به لیلی را نداشت؛ دخترک امشب جسورتر شده بود! دست چپش میلرزید و مردمک چشمانش بیشتر… اما نگاه کردن به معراج را دوست داشت، احساسشان متقابل بود؟ معراج صاف ایستاد و نگاه لیلی سوی باکس و رنگهایش بازگشت؛ نه، متقابل نبود! اگر شرایط معراج نرمال بود برای پا پیش گذاشتن آنقدر دروغ نمیبافت؛ با حقایقِ زندگیاش پیش میآمد و چنین ترسی در دل لیلی نمیانداخت! مدادهای سیاه را از جعبه بیرون آورد و با نگاهی به بوم سفید مقابلش، سعی کرد افکار آشفتهاش را کنار بزند و سوی سارا و رادمان برگردد! اگر نقاشی را خراب میکرد بوم دیگری نداشت و حوصلهی چنین آبروریزیای را نداشت. بلااجبار لبخند را به لبهایش بازگرداند و سر کشید تا آندو را از پشت بوم ببیند. - چند دقیقه توی همین حالت بمونید تا طرح اولیهتون رو بکشم؛ زیاد زمان نمیبره و رنگآمیزیش رو توی خونه با حوصله براتون انجام میدم. پیشاپیش ببخشید بابت این چند دقیقه! رادمان خندید و سارا با آرنج در پایش کوبید. - میگه تکون نخور! میخوای نقاشیمون خراب بشه؟ لیلی خندید و پایهی چوبی را کج کرد تا آنها را به خوبی ببیند؛ چشمهای رادمان گرد شدند و از ترس سارا در جایش ثابت ماند. - لیلی خانم پِلکم نمیتونم بزنم؟ ای بابا! نوک مداد را روی بوم به رقص در آورد و نگاهش بین بوم و آندو چرخید؛ با خنده و چاشنیِ شوخی پاسخ داد: - تا حد امکان پلکهم نزنید! انگشتان ظریفش فرز و ماهرانه روی بوم میچرخیدند و مداد سیاه طرحهای مبهم میزد؛ نگاه معراج روی بوم و دستهای ظریف لیلی در رفت و آمد بود و قلمش از آن چیزی که فکرمیکرد هم قویتر بود! همانطور که خودش گفته بود در عرض چنددقیقه طرح اولیهی چهره و ژستشان را دقیق کشید و گلهای طبیعی و لوستر بالای سرشان را با نهایت ظرافت و دقت طرح زد؛ کریستالهای ظریف لوستر را با یک حرکت کشید و با تعویض مدادش، طرحهارا قدری پررنگتر کرد. توجهش فقط روی طرح و بوم مقابلش بود؛ در حین کارش جدیتر میشد و حواسپرتی برایش معنایی نداشت. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 28 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 شهریور (پارت شصت و هشتم) تیوپهای رنگ را با دو دست از باکس بیرون آورد و با انگشت شصتش پالت رنگ را در دست گرفت. چند رنگ را روی پالت ریخت و به رادمان و سارا نگاه کرد. - طرح اولیه رو زدم، مرسی از صبوریتون میتونید پلک بزنید! فقط رنگهارو مشخص کنم باقیش رو با حوصله توی خونه انجام میدم تحویل میدم به متین یا برادرشون! کلمهی «برادرشون» را با کنایه گفت و نگاه اخموی معراج از محتوای تابلو سوی لیلی کشیده شد؛ به معراج نگاه نمیکرد و آشکاراً مشخص بود که از او دلخور است! نگاهها بینشان چرخید و سارا با شوق سکوت سنگین میانشان را شکست. - دختر تو خیلی فِرزی! چقدر زود کشیدی، میشه ببینمش؟ رادمان عین پسربچهها پاهایش را بر زمین کوبید و شاکی گفت: - سارا بذار سورپرایز بشیم دیگه! طرح که تکمیل شد ببینیمش. متین به رفتارهای کودکانهاش خندید و پیش از سارا گفت: - خجالت بکش مَرد، خیرسرت مافیا حساب میشی این رفتارا چیه؟ لبهای معراج برهم فشرده شد و پلک بست؛ نگاه لیلی گیج میانشان چرخید و متین هنوز متوجه گندی که زده بود نشده بود! سارا بلند خندید و معراج اولین حرفی که به ذهنش آمد را بیان کرد: - متین خفه شو! نگاه دخترک میانشان چرخید و خندهاش را خورد؛ امشب با یک مهمانی تمام رازهای معراج را مقابل لیلی برملا کرده بود و خوب میدانست که معراج پس از میهمانی تکه تکهاش میکند! زبان در دهانش سنگین شد و لیلی از جا برخاست؛ اخمهایش درهم بود و برخلاف همیشه سرخوش و شاد نبود، حداقل دگری خبری از لبخندهای دنداننما و حس شادمانی در چشمانش دیده نمیشد! بوم را از روی پایه برداشت و بیآنکه به معراج نگاه کند از کنارش گذر کرد. - بوم رو بذارم توی ماشین، میام. بیدرنگ پشت سرش به راه افتاد و دخترک با وجود شنیدن صدای قدمهای معراج ذرهای به عقب بازنگشت؛ با دوقدم خودش را به لیلیِ اخمو رساند و بوم را از میان انگشتانش بیرون کشید. - بدین به من میبرم؛ سنگینه! آنچنان هم سنگین نبود اما ترجیح میداد خودش آن را جا به جا کند. با دقت جلو رفت و بوم نقاشی شده را توی صندوق عقب جای داد؛ هنگامی که به عقب بازگشت، نگاه کنجکاو و اخمهای درهم لیلی را شکار کرد اما دخترک سریع خودش را جمع و جور کرد؛ نگاه دورنگش پایین افتاد و معراج امشب برای چندمین بار بر خودش و متین لعنت فرستاد! متین تمام نقشههایش را برهم ریخته بود؛ لیلی را به میهمانی دعوت کرده بود تا اتفاقات خوبی رقم بزند و کمی به یکدیگر نزدیکتر شوند، اما مگر دهانِ لقِ متین چنان اجازهای را به او میداد؟ رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 28 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 شهریور (پارت شصت و نهم) لیلی بیحرف مقابلش به راه افتاد و معراج پشت سرش شروع به حرکت کرد؛ گرهی میان ابروهایش لحظهای باز نمیشد و دگر حتی دقتی روی اندام ظریف لیلی نداشت… به فضای شلوغ میهمانی بازگشتند و لیلی بیوقفه سوی متین بازگشت؛ طرز برخوردش داشت معراج را آزار میداد! طوری برخورد میکرد که انگار پسرک هیچ حضوری در میهمان ندارد! هرچند شاید هر فرد دیگری بود همانطور برخورد میکرد… حال با وجود دروغهایی که بافته بود و قضیهی مافیا بودنش، انتظارداشت از سوی لیلی به راحتی پذیرفته شود؟ با نفس عمیقی از بابت حرص و خشمش، کمی دورتر از آنها ماند و با دستهای در جیبش برای متین خط و نشان کشید. دخترک با اخم سری تکان داد و به لیلی نگاه کرد؛ امشب جفتشان را میکشت! هم خودش، و هم متینِ بیحواس را. - بالاخره تصمیم گرفتی بعد از سالها به فکر ازدواج بیوفتی؟ سمت صدا بازگشت؛ مخاطبش را به خوبی میشناخت، فقط پدرش اینچنین بیمقدمه سراغش میآمد و دست از سر خودش و زندگیاش برنمیداشت. با همان اخمهای درهم سر و تیپ مرتب و گران اردشیر را از سر گذراند و سعی کرد حداقل مقابل او علاقهاش به لیلی را منکر شود؛ هرگز نباید نقطه ضعفی از معراج در دستش میآمد! - خبری از ازدواج نیست اردشیر خان؛ من تا عمر دارم خودمم و خودم! فکرم و درگیر عشق و عاشقی نمیکنم، اگر بکنم کی قراره جلوی کثافتکاریهای امثال شمارو بگیره؟ به کنایهاش پوزخند زد و نگاهش را میان معراج و لیلی چرخاند؛ هرچقدر هم که با یکدیگر غریبه بودند، پسرش بود و نگاهش را به خوبی میشناخت! نگاه پر حسرتی که روی لیلی میچرخید با باقی نگاهها فرق داشت. - بچه که گول نمیزنی معراج؛ دختر قشنگیه، به هم میاید! فکش از حرص درحال متلاشی شدن بود و نگاه سرخش از فرط خشم روی چهرهی اردشیر ثابت نمیماند. - چرند نگو اردشیر! چشمهات رو از کاسه در میارم. پوزخندش عمق یافت؛ آنقدری که به خنده تبدیل شود! حال دگر خوب میدانست که معراج دل باخته. - من پدرتم معراج، عین کف دستم میشناسمت! به من دروغ میگی و فکرمیکنی نمیفهمم دردت چیه؟ رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 29 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 شهریور (پارت هفتادم) نگاهش سوی لیلی بازگشت و در فکر فرو رفت؛ دخترک با متین حرف میزد و گاهاً لبخند روی لبهایش مینشست، اما او هم مثل معراج ذهنش درگیر بود و نگاههای زیرچشمیاش دور از چشم پسرک نبود. - من هیچ نسبتی با تو ندارم اردشیر؛ دست از سر خودم و زندگیم بردار! هیچوقت نبودی، الانم حق نداری راجع به زندگیم نظر بدی. پوزخندش محو شد و نگاه خیرهاش به معراج جدیتر شد؛ پسرک تحت هیچ شرایطی مقابل پدرش نرم نمیشد و تا ابد اوضاع همانطور میماند. چشمان معراج در اوج اخمش برای اردشیر، عاشقانه روی لیلی میچرخید و مردک این را خوب متوجه شده بود! دخترکِ مقابلشان هرکس که بود حسابی معراج را دلباخته و خامِ خودش کرده بود. - دختره میدونه چهکارهای؟ نگاهش روی لیلی خشک شد و اخمهایش درهم رفت؛ با شدت سرش را سوی اردشیر چرخاند و صدای تقهی گردنش را چصبه وضوح شنید. - بابا گفتم این موضوع رو ببند! اردشیر اما آنچنان توجهی به حرفهای معراج نداشت؛ به خواستهی خودش سخنش را ادامه داد: - از قاچاق مواد مخدر و اسلحههای توی داشبوردت خبر داره؟ نه، قطعا نه! اصلا واس خاطرِ این دختر الان اسلحهت رو به پشت کمرت نبستی، نه؟ میترسی بفهمه چه زندگیِ کثیفی داری و دیگه بهت نگاه هم نندازه؟ البته حق داری معراج! حق داری پسرم… معلومه که چنین دختری با پسری مثل تو نمیتونه زندگی کنه! پر حرص پیش رفت و انگشت اشارهاش را به سینهی پدرش کوبید؛ نفسهایش از حرص به خس خس افتاده بودند و پیشانیاش سرخ و رگهایش متورم شده بودند. - یه بار گفتم این بحث و تمومش کن، دوست ندارم دوباره تکرارش کنم! تو خودت خوب میدونی من هیچ گوهی رو قاچاق نمیکنم اونورِ آب، اسلحهام واس خاطر اینه که یه مشت مُفنگیِ دیوث عینِ تو افتادن به جونم. اگه اسلحه تو داشبوردم نبود الان سُر و مُر و گنده جلو روت واینستاده بودم مَرد! چشمانش را تنگ کرد و قدری دیگر جلو رفت؛ خیره به نگاه جدی و چروکهای زیر چشم اردشیر زمزمه کرد: - در ضمن، چرا نتونه با پسری مثل من زندگی کنه؟ لبهای باریکش را روی هم فشرد و نگاهش را از نفرتِ چشمان معراج گرفت؛ معراج از خشم سرخ شده بود و بحث با اردشیر برایش گران تمام شده بود! فکر آنکه لیلی بخاطر شرایط و طرز زندگیاش نخواهد درکنارش بماند برایش دشوار بود. - معراج خودتم خوب میدونی زندگی مشترک برای ما سخته! من تو دل خلافکاری خانواده تشکیل دادم، چیشد؟ مادرت رو از دست دادم! خواهرت هم همینطور… رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 29 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 شهریور (پارت هفتاد و یکم) آب دهانش را قورت داد و نهایت تلاشش را کرد تا همان میان مشتش را روی صورت پدرش فرود نیاورد! - خودت و با من مقایسه نکن اردشیر! من عینِ تو هر کس و ناکسی رو توی زندگی ِشخصیم راه نمیدم. پوزخند عمیق کنج لبهایش نشست و کوتاه پاسخ داد: - خواهیم دید معراج! خواهیم دید… قدری بعد هنگام به پایان رسیدن میهمانیِ سارا و رادمان و اواخر شب، پس از تبریک به سارا، دستش را رها کرد و پسرک را در آغوش کشید و صمیمانه بر کمرش ضربه زد. - خوشبخت بشید داداش؛ انقدر هم سارا رو اذیت نکن! از آغوش معراج بیرون آمد و خندید؛ ردیف دندانهای سفیدش هویدا بود و رادمان امشب حسابی شادتر از هروقتِ دیگرش بود! - غمت نباشه داداش، سارا دیگه جاش رو سرِ منه! دخترک زیرپوستی خندید و متین به جای معراج و سارا پاسخش را داد: - این پاچهخواریا مال دو سه روز اول ازدواجه، سارا گولِ شیرین زبونیهای این و نخوریها! به خنده افتادند و رادمان با یک «کوفت» پاسخ متین را داد؛ قدری بعد هنگام خروج از تالار متین از مقابلشان گذر کرد و پسرک پرسید: - ماشین آوردی یا برسونمت؟ سوییچ را از میان انگشتان بادیگارد بیرون کشید و مقابل صورتش تکان داد. - آوردم آوردم! دستت درد نکنه، شبتون بخیر بچهها. لیلی با لبخند شب بخیر گفت و معراج با تکان دادن سرش از مقابل دیدهی متین کنار رفت؛ دستش را با فاصله و بیآنکه با گودی کمر لیلی برخورد کند پشت کمرش قرار داد و دخترک درکنارش قدم برداشت. پیدا بود که همچنان از دستش شکار است و دلخوریاش به خوبی قابل مشاهده بود! درب ماشین را برایش باز کرد و لیلی با یک تشکر آرام داخل نشست؛ حین دور زدن ماشین و رسیدن به پشت رُل، مدام خودش را سرکوفت کرد و همزمان با نشستن درب ماشین را محکم بست! نگاه لیلی لحظهای سمتش برگشت و باز پایین افتاد؛ روی انگشتانی که مضطرب در هم گره خورده بودند و گوشهی ناخنهایش را زخم میکردند! ماشین را روشن کرد و با یک دست فرمان را کنترل کرد؛ با دست دگرش پیشانی عرق کردهاش را پوشاند و نفسش را کلافه از دهان بیرون فرستاد؛ سکوت عمیقِ ماشین داشت کلافهاش میکرد و از سوی دیگر جسارت روشن کردن ضبط را نداشت! اگر همان لحظه موزیک معروف این روزهای معراج میانشان پخش میشد حتی با شنیدن بیت اولش و خواندن « اما لیلی بی مجنونش» تمام آبرویی که این روزها مقابل لیلی حفظ کرده بود بر باد میرفت. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 29 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 شهریور (پارت هفتاد و دوم) ذهنش سوی خانهی لوکس لیلی رفت؛ تضاد خانهی مجلل لیلی در شمال تهران و دست و پا زدنش برای شهریهی دانشگاه داشت گیجش میکرد! آدرس را یاد گرفته بود و با یک حرکت ماشین را سمت مقصد راهنمایی کرد؛ کنجکاویاش اجازهی سکوت به او نداد و بالاخره یک نفر میانشان به حرف آمد. - میرید همون خونه؟ نگاهش سوی معراج بازگشت و انگار که انتظار چنین سوالی را نداشت! - بله، ممنون میشم. انتظار توضیح بیشتری داشت و میخواست تمام ابهاماتش از سوی خانهی لوکس لیلی رفع شود؛ ماشین را سمت مقصد راند و دخترک به حرف آمد. - پدرم امشب نمیدونه اومدم مهمونی! معراج که انتظار چنین حرف بیمقدمهای را از سوی او نداشت سمتش برگشت و لیلی ادامه داد: - نمیتونم برم خونه؛ اونجا خونهی یکی از دوستامه مجبورم امشب رو پیشش بمونم! قلبش آرام گرفت و انگشتانِ محکم شدهاش از دور فرمان ماشین رها شدند. - براتون دردسر نمیشه؟ یعنی اگه لازم بود میتونستم بیام با پدرتون صحبت کنم که خیالشون از بابت مهمونی راحت باشه. چشمان لیلی گرد شدند و انگار که پدرش سختگیر تر از این حرفها بود. - نه! واقعا لازم نبود؛ اونطور اوضاع بدتر هم میشد! با خنده گفته بود و معراج فقط با اخم به مقابلش خیره بود؛ با یک میهمانی مسخره و اتفاقات مسخرهترش فقط حسابی لیلی را در دردسر انداخته بود و حالش از پیشنهاد متین به هم میخورد؛ هرچند همین لحظات کوتاهِ درکنارهم بودن برایش ارزشمندترین بود و آن را مدیون متین بود. مقابل خانه از حرکت ایستاد و پیاده شد؛ پیش از آنکه به آن سوی ماشین برسد و درب را برایش باز کند لیلی پیاده شد و معراج بلااجبار مستقیماً سوی صندوق عقب رفت. بوم طراحی شده و باکس را بیرون آورد و لیلی سمتش آمد. - ممنون بابت امشب؛ زحمت شد براتون! بدین خودم میبرم. سر تکان داد و به درب خانه اشاره کرد. - خواهش میکنم انجام وظیفهست؛ در رو باز کنید تا بیارم براتون. دخترک با لبخند سمت درب چوبی حیاط رفت و حین باز کردنش گفت: - سنگینه اذیت میشید. اتفاقاً سنگین بودند که نمیخواست لیلی بلندشان کند! درب حیاط بازشد و نگاه معراج روی فضای تاریک داخل خانه نشست. لیلی کلافه سرک کشید و نچ کرد. - ای بابا! انقدر دیر اومدم بیچاره خوابش برده. جلو رفت و بوم و باکس را مقابل درب ورودی خانه گذاشت؛ اگر دست خودش بود آنها را تا داخل هم میبرد اما حضور دوستش دست و پایش را بسته بود. دخترک با لبخندی آرام به معراج نگاه کرد و چشمان دورنگش مقابل دیدگاه پسرک درخشیدند؛ لیلی همچنان دلخور بود اما حین تشکر کردن مجبور بود قدری خوشروتر باشد. - بازم ممنونم ازتون! کار نقاشی که کامل تمام شد به متین جون میگم تا ازم تحویل بگیره. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 2 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مهر (پارت هفتاد و سوم) بیمکث پاسخ داد: - حتماً! خودم میام ازتون میگیرم. درواقع ممنون از شما که دعوتم رو قبول کردین! اگر مشکلی در رابطه با مهمونی پیش اومد بگید من با پدرتون حرف بزنم. لبخند گوشهی لب لیلی عمق یافت و نگاهش پایین افتاد؛ رفتارهای معراج داشت گیجش میکرد، اصلا پسرک چه کاره بود؟ متین حرف از مافیا بودن میزد… لفظهایش شوخی بودند دگر، نه؟ حتی فکرش هم لرزش به تنش میانداخت! - باشه چشم، هرچند صحبت کردن با پدرم اوضاع رو درست نمیکنه! سرش بالا آمد و معراج خیره به سبز و آبیِ چشمان لیلی کمی نرمتر و بیاخم سر تکان داد. - بسیارخب، هرطور راحتین. فقط نمیخوام بخاطر مهمونیِ من توی دردسر بیوفتین! لبخندش با یک چشم بر هم زدن روی لب برگشت و برای معراج سر تکان داد. - ممنونم ازتون! متقابلاً سر تکان داد و سوی درب چوبی حیاط رفت؛ شب خوبی را نگذرانده بودند اما ترجیح میداد در بدترین موقعیتهم کنار لیلی بماند! دلش نمیآمد قدمی از او دور شود، اما فعلاً چارهای نبود. - خدانگهدار خانم، شبتون بخیر. باکس را توی دستش گرفت و با دست دیگر کلید را سوی قفل درب برد. - خداحافظ، شب شماهم بخیر. نگاهش برای چندلحظه روی شانههای بزرگ و قد بلند معراج در جامهی مشکی رنگ از پشت سر خیره ماند و پس از خروجش از حیاط و با صدای بسته شدنِ درب، به خودش آمد! آب دهانش را محکم قورت داد و درب خانه را با کلید باز کرد. - لعنت بهت دختر! چشمهات رو درویش کن. نفسش را کلافه از سینه بیرون فرستاد و وارد خانه شد؛ لفظ «مافیا» دست از سرش برنمیداشت و این معراجِ لعنتی داشت ذهنش را درگیر میکرد؟ *** ساکهای مشکی مقابلش گذاشته شدند و نگاه جدیاش از پشت شیشههای تیرهی عینک آفتابی روی فرد مقابلش نشست؛ آن هم یکی از امثال شمس و پدرش بود، یک حرامزادهی به تمام معنا که فکر میکرد سپردن بارهایش به معراج کار عاقلانهای است. بیآنکه دستانش را از جیبهای شلوارش بیرون بیاورد با سر به ساکها اشاره کرد و نیمرخش را روی جهان برگرداند. - جهان، چک کن. پسرک جلو آمد و همزمان با بازشدن زیپ ساکها رنگِ سبز اسکناسها توی چشمش خورد؛ مردک دلار تحویلش داده بود و نمیدانست که بارهای ارزشمندش را دو دستی در دل آتش انداخته است! رنگ نگاهش تغییری نکرد و جهان سریعاً دستههای دلار را با دقت چک کرد و بالا آمد. - اوکیه داداش! رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری