رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

(پارت بیست و چهارم)
آب دهانش را محسوس قورت داد و لبخند از آن نزدیکیِ معذب کننده روی لب‌های براقش کمرنگ شد.
- ایرادی نداره!
پاکت اول را پایین گذاشت و پاکت دیگر را از دست معراج میگرفت که با برخورد انگشت گرمش با انگشتان یخ زده‌ی پسرک، هردو به خود آمدند! نگاه‌هایشان سمت یکدیگر برگشت و اینبار لبخند تماماً از روی لب‌های دخترک کنار رفت! قلب توی سینه‌ی معراج ایستاد و در لحظه به خود اعتراف کرد که هرچه به او نزدیکتر میشود، به زیبایی‌اش بیشتر پی میبرد! قلبش برای بزرگ و کوچک شدن مردمک‌هایش لرزید و او هم مثل لیلی آب دهانش را با صدا قورت داد؛ با صدای سرفه‌ی متین هردو به خودشان آمدند و لیلی، سریع نگاهش را دزدید و خودش را مشغولِ پاکت‌های وسیله کرد!
معراج اشتباه نمیکرد؛ واضح میدید که انگشتان ظریف لیلی حین بالا آوردن قلمو ها میلرزد! صدایش‌هم کم از دستانش نداشت.
- چندتا از قلمو‌ها برای نقاشی‌های اولت مناسبه اما بقیه نه…
اخم کرد؛ از معذب کردنِ او حس خوبی نداشت. نمیخواست آزارش دهد. به آن لرزش صدا و انگشتان حس خوبی نداشت.
قدمی عقب رفت و بی‌ربط میان بحث قلموی آنها پرید:
- من میرم توی ماشین؛ متین کلاست تمام شد بهم پیام بده، از شما هم ممنون خانم، خسته نباشید.
منتظر پاسخ نماند و سمت درب حرکت کرد اما میانه‌ی راه، صدای لیلی‌اش قدرت راه رفتن را از پاهایش گرفتند و در جا از حرکت ماند.
- ببخشید جناب آژند، میشه چند دقیقه صبر کنید؟ میخوام یه موضوعی رو بهتون بگم.
صبر کردن برای در کنار او بودن سوال پرسیدن میخواست؟ حاضر بود تا آخر عمرش را در کنار او بماند و این فرصت را روی هوا گرفت!
- بله حتما!
دخترک کمی خجالت‌زده خندید و نگاهش را دزدید؛ پاکت و محتویاتش را به دستان متین داد و به راهروی انتهای سالن اشاره کرد.
- عزیزم شما برو کلاسِ سوم منتظر من بمون، دو دقیقه‌ای میام.
متین زیرپوستی خندید و خوشحال از موقعیتی که برای معراج پیش آمده بود سریع سمت راهرو رفت و در لحظه از دیدشان خارج شد؛ دخترکِ پریچهر پشت میزش رفت و کیف ارغوانی را پایین گذاشت.
- حقیقتش اگر خواهرتون علاقه‌ای به نقاشی نداشته باشن اذیت میشن! رنگ‌روغن یکم پیچیدست و نیاز به علاقه داره، اگر نیاز دارید به روش‌های مختلف سرگرمش کنید میتونم پیشنهاد‌های دیگه هم بهتون بدم.
جلو رفت و مقابلش پشت میز ایستاد؛ اگر پیشنهادش قرار بود او را از دخترک دور کند لازم بود که بگوید علایق متین برایم هیچ اهمیتی ندارد، من دنبال یک بهانه‌ام تا تو را ببینم! اما برخلاف خواسته‌اش گفت:
- بله بفرمایید.
دخترک کارت ویزیتی را مقابلش روی میز قرار داد و گفت:
- این کارت ویزیت شعبه‌ی دوم آموزشگاهمونه؛ اونجا انواع ساز‌هارو تدریس میکنن و برای خواهرتون گزینه‌ی بهتریه، چون خودشون گفتن به موسیقی علاقه‌ی بیشتری دارن!

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 75
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه نویسنده: عسل اکبری (هانی بانو) ژانر: عاشقانه، مافیایی خلاصه: میان کینه و خشم قدیمیِ «معراج تهرانی مقدم» از «بهروز شمس» کفتار پیرِ خودخواه و مغرور، درست جا

(پارت یک) بدنه‌ی طلایی رنگ و براقِ روان‌نویس را رها کرد و از جا برخاست؛ نگاهِ فرد مقابلش عمیقاً پر بود از اشتیاق و حیرت! چشمانِ او اما مانند همیشه بی‌هیچ حسی، خموش و بی‌نشاط تنها به پیش رویش زل زده

(پارت دوم) جام آرام آرام پایین آمد و معراج دید که گوشه‌ی لب‌های او کمی بالا رفت؛ اویی که حتی اسمش را هم نمی‌دانست… کشتی تکان خورد و برای چند لحظه نیم‌رخش با یک نورِ کم نمایان شد؛ انگشتانِ پسرک دور

(پارت بیست و پنجم)
معراج بی‌توجه به اطلاعات نوشته شده روی کارت پرسید:
- آدرسش کجاست؟
- اینجا نیست، توی پاسدارانه!
معراج بی‌درنگ کارت را روی میز برگرداند.
- ممنون از پیشنهادتون، ولی همین گزینه‌ی نقاشی به نظرم بهتره!
لیلی گیج شده خندید و به چهره‌ی جدی معراج نگاه کرد.
- برای من که هیچ ایرادی نداره، شما بگید تدریس کن من میگم چشم؛ ولی خود خواهرتون…
میخواست بگوید « خود خواهرم غلط کرده» اما تنها گفت:
- شما باهاش کار کنید مطمئنم علاقه‌مند میشه!
لبخند لیلی بیشتر شد و از اصرار بیش از اندازه‌ی او کمی گیج شده بود.
- خیلی خب، هرطور خودتون راحتید؛ اما اگر قبل از اتمام ترم خواست انصراف بده ایرادی نداره.
اگر میخواست چنین کاری هم انجام دهد، معراج چنین اجازه‌ای را به او نمیداد! اصلا چطور دلش می‌آمد؟ پسرک از خدایش بود ساعت‌ها کنار او نقاشی بکشد و نهایت لذت را ببرد.
- ممنون خانم، لطف کردید.
دخترک سر تکان داد و از کنارش گذر کرد؛ به راهروی پیش‌رویشان اشاره کرد و گفت:
- من میرم پیش خواهرتون، کلاس حدوداً تا یک ساعت و نیم دیگه تمومه میتونید بیاید دنبالش.
معراج سر تکان داد و لیلی از مقابل دیدگانش کنار رفت؛ برخلاف خواسته‌اش از آموزشگاه خارج شد و سمت درب ورودی رستوران مانی قدم برداشت؛ پسرک بالای سر میز مشتری ایستاده بود و با دیدن معراج چشم‌هایش درخشید.
- به به ببین کی اینجاست! چطوری تو پسر؟
معراج جلو رفت و بی‌توجه به مشتری‌های بیچاره، مانی او را در آغوش کشید و پشت کمرش ضربه زد.
- اون روز زورت میومد یه سر بیای اینجا غذا‌هات رو ببری، چیشده حالا افتخار دادی اومدی پیشمون؟
معراج کمی از جلد بداخلاقی خارج شد و گوشه‌ی لبش قدری بالا رفت.
- داداش به جای این همه غر زدن یه پپرونی بزن برامون.
مانی خندید و به میز سمت پنجره اشاره کرد.
- ردیفه، دو دقیقه‌ای آماده میکنم برات؛ برو اونجا بشین از منظره لذت ببر.
منظورش از منظره هوای آلوده‌ی تهران و برج میلاد غرق در دود بود؟ بی‌حرف سمت میز و دو صندلی‌اش رفت و به قول مانی مشغول لذت از منظره شد؛ نگاهش پیش فضای بیرونی رستوران بود و ذهنش، روی چهره‌ی بی‌نقص دخترک میچرخید! منظره‌ی چشمان محشرش لحظه‌ای از مقابل چشمان معراج کنار نمی‌رفتند و وقتی آنهارا داشت، منظره‌ی بیرونی رستوران مانی را میخواست چه‌کار؟
قدری طول کشید تا مانی با پیشبند قرمز و ظرف پپرونی توی دستش سمت او برود؛ پیتزا رو روی میز مقابلش قرار داد و بوی دل‌انگیز غذا در بینی معراج پیچید.
- مهمونِ من؛ ناسلامتی بعد از این همه وقت به جای اومدن و غذا بردن اومدی نشستی پیشمون تا غذات رو بخوری! 
روی شانه‌ی معراج کوبید و پسرک با لبخندی کمرنگ به چهره‌ی بشاشش نگاه کرد.
- نوکرتم مانی، ولی نیازی نیست.
پسرک بیشتر خندید.
- نترس، خداروشکر درآمد بالاست با یه پپرونی مهمون کردن بی‌پول نمیشم؛ اگه کاری نداری من برم توی آشپزخونه پیش بچه‌ها؟
معراج سریعاً پیش از آنکه مانی قدمی عقب برود مچ دستش را چسبید.
- وایسا پسر، دو سه تا سوال باید ازت بپرسم!

  • لایک 1
  • هاها 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت بیست و ششم)
مانی کنجکاو مقابل او روی صندلی نشست و انگشتانش را روی میز در هم قفل کرد.
- جونم داداش؟
نگاهی به منظره‌ی بیرون از پنجره انداخت و باز سمت مانی برگشت؛ شک داشت اما در نهایت پرسید:
- حسابدار آموزشگاه کنارتون رو میشناسی؟
ابروهای مانی درهم رفت و در فکر فرو رفت.
- همین آموزشگاه نقاشیه؟ حسابدار‌هاش که دو نفرن، یکی صبح‌ها یکی عصرها.
تا جایی که به خاطر داشت صبح‌ها به آموزشگاه نیامده بود، پس لیلی شیفت عصر را در آنجا حسابداری میکرد.
- همون شیفت عصر.
پسرک لب ورچید و شانه بالا انداخت؛ اطلاعات خاصی نداشت و کنجکاوی‌هم نمیکرد، هرچند اگر حال به جای او رادمان نشسته بود باید تا انتهای قضیه را از زیر زبان معراج بیرون میکشید، وگرنه دست بردار نبود!
- نمیدونم داداش، تا چندوقت پیش یکی دیگه بود ولی فکرکنم تازه عوض شده؛ زیاد کنجکاوی نمیکنم، چطور مگه؟
میان ابروهای معراج عمیق گره خورد و نگاهش را از میز چوبی مقابلش به چهره‌ی بی‌تفاوت پسرک سوق داد.
- تازه عوض شده؟ یعنی چی؟ یعنی این حسابدارِ جدیده و قبلاً اینجا کار نمیکرده؟
مانی بیخیال به خنده افتاد.
- من چه‌میدونم داداش! دنبال زیربغلِ مار میگردی؟ اصلا‌ً به ما چه؟ از معراج تهرانی‌مقدم بعیده ذهنش رو درگیر یه دختر کنه!
همین جمله کافی بود تا معراج لحظه‌ای به خودش بیاید؛ نگاهش باز قفلِ میز چوبی مقابلش شد و دستانش زیر میز مشت شدند؛ معراج تهرانی‌مقدم کِی خودش را آنقدر درگیر یک دختر کرده بود؟ باید تمام تمرکزش را روی کار و البته بهروز شمس میزاشت اما لیلی انگار تمام اهدافش را بر هم زده بود! دگر مثل قبل به بهروز شمس و کثافت‌کاری‌هایش فکر نمیکرد؛ دگر هرشب کابوس کثافتی که شمس و پسرش به زندگیشان زده بودند را نمیدید و این نشانه‌ی خوبی نبود! رسماً یک دختر دانشجو که حتی نمیدانست چندسال از او کوچکتر است تمام فکر و ذکرش را از هم پاشیده بود.
فکرش درگیر شد، اما ظاهرش را حفظ کرد و اینبار عصبی‌تر به مانی تشر زد:
- مانی حرف مفت نزن، عین آدمیزاد جوابم رو بده! اگه چیز خاصی میدونی بگو، اگر هم نمیدونی برو به کارت برس.
مانی هم درست مثل بقیه به بدخلقی‌های معراج عادت داشت؛ خنده‌اش را خورد و گفت:
- گفتم که، خیلی کنجکاوی نمیکنم ولی تنها چیزی که میدونم اینه که تا دو سه هفته‌ی قبل حسابدار شیفت‌های عصر یه خانمِ سن بالاتر بود، اما حالا یه دختر جوون اومده و خیلی مرتب‌هم سر کار نمیاد!
کنجکاوی معراج هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد.
- یعنی چی مرتب سرکار نمیاد؟

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت بیست و هفتم)
پسرک بیچاره به ساعت مچی‌اش نگاه انداخت و سریع پاسخ معراج را داد؛ از کار و زندگی‌اش افتاده بود اما از سوی دگر نمیخواست بحث معراج را نصفه و نیمه رها کند.
- هرروز میاد ولی یه روز پنج یه روز هشت یه روز هم دهِ شب…
ذهنش از فکرهای مختلف پر شده بود؛ دخترک آنطور از نداشتن شهریه‌ی دانشگاه میگفت و همزمان مرتب سر کار نمی‌آمد؟ اگر آنقدر نیازمند به پول بود پس چرا در سرکار آمدن بیخیال بود؟ بیش از این نمیتوانست از مانی حرف بکشد؛ اطلاعاتش در همین حد بود و حق هم داشت. بی‌اندازه عاشق شغلش بود و تمرکز بسیاری که روی آشپزی داشت باعث میشد به چیزهای دیگر آنقدر توجه نکند.
تنها سر تکان داد اما ذره‌ای از اخمش کم نشد.
- خیلی خب، ممنون مانی. برو به کارت برس.
پپرونی مقابل معراج سرد شده بود و اشتهایش کور؛ مانی از خداخواسته منتظر یک فرصت، سریعاً از روی صندلی بلند شد و روی شانه‌ی معراج چند ضربه‌ی صمیمانه زد.
- پیتزات سرد شد داداش بخور، راجع به حسابدارِ شیفت عصر آموزشگاه خورشید هم بعداً صحبت میکنیم، کنجکاوم کردی!
از او دور شد و معراج با ذهن دگیر، به برج میلاد غرق شده در دود خیره ماند؛ اصلا آن دخترِ لعنتی با نگاه معصومش چه‌کاره بود؟ روند زندگی‌اش چگونه بود؟ خانواده‌اش کی بودند؟ هرطور که بودند با وضعیت معراج و زندگی پیچیده و خطرناکش کنار می‌آمدند؟ لیلی با زندگی در خانواده و محله‌‌ای معمولی و وضعیت مالی متوسط و درماندگی برای شهریه‌ی یک ترم دانشگاهش، میتوانست با روند زندگیِ متفاوت معراج کنار بیاید؟
پیتزایش را بی‌حواس خورد و پس از اصرارهای مانی برای حساب نکردنش، از رستوران بیرون زد؛ چیزی تا پایان اولین کلاسشان نمانده بود پس مستقیماً وارد آموزشگاه شد!
معذب و اخم کرده کنار دخترهای نشسته روی کاناپه زیر نگاه تیزشان ایستاد و نگاهش را به صفحه‌ی ساعت مچی‌اش دوخت؛ لیلی و متین همچنان در کلاس بودند و دخترها با تیپ‌های هنری‌شان برای ثبت نام در کلاس‌ها انتظار لیلی را میکشیدند.
طولی نکشید که با صدای پر شوق و بلندِ متین نگاهش را از صفحه‌ی ساعت سوی او سوق داد و به بوم بزرگ میان دستانش نگاه کرد.
- معراج! این رو ببین.
با خنده‌‌ای بزرگ و چشمانی پر شوق سمت او آمد و بوم را به دستش داد؛ طرحی ساده اما زیبا روی بوم نقش بسته بود و کمی هم از رنگ‌روغن استفاده شده بود؛ ماهی قرمزی میان حوض کوچک با دمی بلند و رها شده در دستِ آب. 

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت بیست و هشتم)
دستش جلو رفت تا نقاشی را لمس کند که متین با وحشت او را عقب کشید.
- وای دست نزن، چقدر نفهمی تو! رنگ خیسه هنوز خشک نشده یعنی واقعا این رو نمیفهمی؟
با غیض به دخترک نگاه کرد و نامحسوس به لیلی اشاره کرد؛ کمی آن‌ طرف‌تر با خنده نظاره‌گر آن‌ها بود و فرم‌های ثبت نام را به دست دخترانِ منتظر میداد.
آرام و زمزمه‌وار طوری که فقط خودش و متین متوجه شوند گفت:
- جلوی لیلی درست با من صحبت کن وحشی!
متین بیخیال برایش زبان در آورد و تابلو را از دستش بیرون کشید.
- گمشو معراج، این همه واسه‌ی نقاشیم ذوق کردم لیاقت نداشتی، زحمت نکشیدی حتی یه ذره‌ از اخمت کم کنی.
لیلی بی‌صدا خندید و از پشت میز به بحث میانشان نگاه کرد.
- ازم میخوای باور کنم که خودت کشیدی؟
برق چشمان دخترک خاموش شد و بادش خوابید؛ اینبار خنده‌ی لیلی با طنینی آرام و شیرین به گوشش خورد و تمام تلاشش را کرد تا سمتش برنگردد و محو خنده‌ی دلنشینش نشود.
- خیلی خب تسلیم! نود و نه درصدش کار لیلی جونه، من این جلسه بیشتر با رنگ‌روغن و طرز نقاشی کشیدن آشنا شدم… کوفت معراج چرا میخندی؟ مرتیکه این همه واسه‌ی نقاشیم ذوق کردم عین برج زهرمار وایستادی فقط بهش نگاه کردی حالا به حال و روز من میخندی؟
گوشه‌ی لب‌هایش بالا رفته بود و برای چندلحظه شانه‌هایش لرزیده بودند؛ متین مقابل لیلی آبرویش را میبرد.
- هیچ استعدادی توی نقاشی نداری متین!  
متین هربار با این جمله کلافه‌تر و عصبی‌تر از پیش میشد.
- خب ندارم دیگه! از همون روز اول گفتم بهت، نگفتم؟ گفتم من توی نقاشی افتضاحم ولی تو گیر دادی که الا و بلا باید ثبت نامت کنم!
خنده‌اش را خورد و بازوی دخترک را در دست گرفت؛ باز نزدیک به گوشش آرام گفت:
- خیلی خب دیگه زر نزن تا سوتی ندادی، برو بشین توی ماشین تا من بیام خبر مرگم.
متین با چشم‌غره از او دور شد و سمت لیلی رفت؛ انگشتان ظریف دخترک را باز میان دستش فشرد و معراج مجدداً به متین و موقعیتش حسادت کرد.
- لیلی جون بازم کلی ممنون ازت؛ ببخشید که این‌ همه اذیتت کردم، امیدوارم در کنارت پیکاسوی درونم زنده بشه!
دخترک شیرین خندید و دست دیگرش را روی دست متین گذاشت.
- این چه حرفیه عزیزم؟ خواهش میکنم، راحت باش. تا هروقت که دوست داشتی آموزش ببینی من کنارتم، امیدوارم بیشتر به نقاشی کشیدن علاقه‌مند بشی.

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت بیست و نهم)
متین با خداحافظی کوتاهی با بوم در دستانش سمت درب رفت و پیش از خارج شدن به راهروی کلاس‌ها اشاره کرد.
- راستی معراج، تو پاکت وسایل رو بیار من دیگه جون ندارم.
بالاخره داشت در حقش لطف میکرد! حاضر بود آوردن پاکت‌ها را سال‌ها طول دهد تا بیشتر و بیشتر نزدیک به لیلی‌اش باشد.
برای متین سر تکان داد و قدمی سمت راهرو رفت که لیلی مقابلش قرار گرفت.
- بفرمایید، من راهنماییتون میکنم.
مقابل او شروع به حرکت کرد و نگاه معراج از پشت میخ اندام ظریفش شد؛ ظرافتی که در آن مانتوی بلند و گشاد نمایان نبود اما هنوز هم میتوانست احساسات مردانه‌ی معراج را بیدار کند.
با اخم به کتانی‌های یاسی رنگش چشم دوخت و با گذر از پیچ راهرو، به کلاس مورد نظر رسیدند.
قلموها قدری پخش شده بودند و متین از شدت ذوق برای تابلویی که خودش هم نکشیده بود، حتی فرصت نکرده بود آن‌هارا جمع و مرتب کند!
کلافه سمت قلموها رفت تا آن‌هارا در پاکت بگذارد؛ دخترک را سریعاً در کنار خودش دید که تند و فرز مشغول جمع کردن تیوپ‌های رنگ بود و در‌های بازشان را میبست؛ مانتوی بلند در دست و پایش بود و مقنعه از روی موهای فوق‌العادش بر روی شانه‌هایش رها شده بود.
- ای بابا…
مانتو را از مقابل دست و پایش کنار زد و تیوپ‌ها را همراه با معراج در پاکت قرار داد؛ بلندی مانتو کلافه و سردرگمش کرده بود.
- اجازه بدید من خودم جمع میکنم خانم، شما برگردید سر کارتون.
در کمال تعجب، از آن فاصله‌ی کم مستقیماً به چهره‌ی جدی او نگاه کرد و چشمانِ محشرش، بازهم برای چندمین بار عقل از سر او پراندند! چگونه آنقدر بی‌نقص بود؟ ترکیب آبی و سبز چشمانش با آن تکه‌ موی روشن رها شده در صورتش زیباترین منظره‌ی عمرش بود.
- ایرادی نداره کمکتون میکنم، فقط اگر این مانتوی کوفتی نبود کارم راحت‌تر بود! این دانشگاه هم با محدودیت‌هاش ما رو حسابی درگیر کرده.
این را با کمی چاشنی خنده بیان کرده بود و بعد نگاهش سوی پاکت و قلمو‌ها بازگشته بود؛ نگاه معراج اما همچنان روی نیم‌رخ دخترک قفل بود و قدرت چشم گرفتن از او را نداشت!
بی‌حواس و غرق در زیباییِ او بود وقتی که میپرسید:
- مستقیم از دانشگاه اومدید آموزشگاه؟
نگاه دخترک با مکث سمت او برگشت و حرکت دستانش قدری کند شد.
- بله.
بی‌فکر و بی‌درنگ سوال‌هایش را بر زبان می‌آورد.
- چه رشته‌ای میخونید؟

  • لایک 1
  • هاها 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت سی‌ام)
برخلاف تصورش، دخترک نه تنها از پاسخ دادن طفره نرفت و اخم نکرد، بلکه مجدداً لبخند زد و آخرین تیوپ‌های رنگ را در پاکت قرار داد.
- طراحی صنعتی؛ چون برخلافِ خواسته‌ی پدرم رفتم سمت هنر و پزشکی نخوندم حالا مجبورم تمام شهریه‌ی دانشگاهم رو خودم جفت و جور کنم… وای ببخشید، مغزتون رو خوردم! حقیقتش این قضیه‌ی شهریه یکم رفته روی مخم، پدرمم که هیچ کمکی بهم نمیکنه.
آب دهانش را قورت داد و با نهایت جسارت حرف دلش را زد:
- کمکی از دست من بر میاد؟
نگاه دخترک اینبار مستقیماً روی چهره‌اش نشست و لبخند شیرینش را خورد؛ نگاهش روی چهره‌ی معراج میچرخید و انگار که دنبال چیزی میگشت… دنبال یک حس! حسی که در چشمان او نهفته شده بود و اگر قدری بیشتر به چشمانش خیره میماند، عشق عمیقش را میدید.
کمی طول کشید تا خودش را جمع کند و با لبخندی دستپاچه بحث را عوض کند.
- خیلی ممنون، لطف دارید؛ خواهرتون منتظرن!
نور امید در قلبش تاریک شد؛ با آن نگاه عمیق روی چهره‌اش کمی شک کرده بود که شاید حسش قدری متقابل بود، اما دخترک رسماً با نهایت بی‌احساسی پیشنهادش را رد کرده بود و از او میخواست تا پیش متین برگردد!
پاکت‌ها را برداشت و از چشمان لعنتی‌اش چشم گرفت؛ اخم‌هایش باز برگشته بودند و لیلی هم دگر مثل دقایق اول نمیخندید.
سمت درب کلاس رفت و بی‌آنکه باز به چهره‌ی بی‌نقصش نگاه کند تنها گفت:
- ممنون از لطفتون، ببخشید اگر متین اذیتتون کرد.
میخواست باز هم بگوید اگر کمکی لازم داشتی من هستم، اما لال شد و لیلی کوتاه پاسخ داد.
- خواهش میکنم، اختیار دارید متین جون هم به جای خواهرِ خودم!
سر تکان داد و همزمان با گفتن «خداحافظ» از کلاس بیرون زد؛ با پاکت‌های قلمو و رنگ تند و خشن از آنجا بیرون زد و با خشم پشت فرمان کنار متین نشست؛ پاکت‌ها را تقریبا در آغوشش پرتاب کرد و دخترک با بهت و تعجب خندید.
- چته تو معراج؟ این همه موندی اونجا گفتم الان با یه لب خندون و دل شاد برمیگردی توی ماشین!
استارت زد و بی‌حوصله مشغول راندن شد؛ کلافه بود و مدام به پیشانی عرق کرده‌اش دست میکشید.
- متین این دختر خیلی سرسخت‌تر از این حرف‌هاست! منم که تکنیک مخ زنی و چرب زبونی بلد نیستم، با این اخم‌ و تَخم‌ها میشه کاری کرد اصلا؟
متین در هوا بشکن زد.
- آخ قربون دهنت! خب منم همین و میگم دیگه. تو یکم باید نرم‌تر بشی، لطافت به خرج بدی تا این دختر بیاد سمتت و جذبت بشه. وگرنه خوشتیپ نیستی که هستی، جذاب نیستی که هستی؛ مشکل اینه که در کنار اینا، یکم هم اُسکلی داداش! باید یکم راه و روش یاد بگیری، اینطوری تا عمر داری هیچ دختری سمتت نمیاد.

  • لایک 1
  • هاها 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت سی و یکم)
اخم کرده به متین نگاه کرد.
- من هر دختری رو نمیخوام، فقط لیلی رو میخوام.
نگاه متین خندید و ابروهایش بالا پریدند؛ هرگز او را اینگونه عاشق و مجنون ندیده بود!
- خیلی خب حالا همون لیلی جونت.
کمی بعد مقابل خانه‌ی دخترک از حرکت ایستاد و متین با بوم و پاکت‌های توی دستش سعی داشت پیاده شود.
- یه‌وقت کمک نکنی ها آقای جنتلمن!
پیاده شد و سمتش رفت؛ پاکت‌ها را تا درب خانه‌ برد و روی پاگرد ها گذاشت؛ حال و حوصله‌ی دیدن پدر متین را نداشت، او هم یکی بود مثل پدر خودش! سریعاً باید از مقابل درب خانه‌یشان فرار میکرد.
نگاهش با بوم میان دستان متین برخورد کرد و آن را در یک حرکت بیرون کشید.
- از الان دیگه مال منه!
بوم را بالا گرفت و متین معترض سعی کرد آن را از دستش بگیرد.
- بده به من ببینم!
بوم را پایین آورد و به محتویات کم اما دلنشینش نگاه کرد؛ در عین ساده بودن، تمام جزئیات را رعایت کرده بود. آن دخترک حتی با نقاشی‌هایش هم دل معراج را میلرزاند.
- خودت که نکشیدیش لیلی کشیده، واسه‌ی چی میخوایش؟ بده به من.
دخترک تسلیم شده چشم غره رفت و از او دور شد؛ سمت درب خانه‌یشان قدم برداشت و پاکت‌هارا از روی زمین برداشت.
- بردار برو اصلا به من چه؟ بشین با تابلوش خلوت کن حالا که خودش بهت نگاه نمیندازه.
سمت ماشین رفت و پیش از آنکه سوار شود بلند خطاب به زبان درازی‌هایش گفت:
- ببند دهنت و متین! یادت نره تو داشبردم کلی رُل چسب پهن دارم.
با یک نگاه بی‌تفاوت حرفش را بی‌جواب گذاشت و وارد خانه شد.
تابلوی خشک شده را در کنارش روی صندلی ماشین قرار داد و خودش پشت رُل نشست؛ حرکت کرد و فکر کرد… جمله‌ی متین فکرش را درگیر کرده بود، چرا معراج را مقابلش هیچ نمیدید؟ تا کی باید با یک تابلوی نقاشی طرح ماهی شب و روزش را طی میکرد؟ او ماهی نمیخواست، لیلی میخواست! خودش را میخواست، خودش با آن چشم‌های حیرت‌انگیز و ظرافت و زیبایی موهای بی‌نقصش.
***
پاهایش بی‌اراده از بابت خشم بسیارش روی زمین سرد ضرب گرفته بودند و دستانش تا مشت شدن فاصله‌ای نداشتند؛ نگاهش خموش و بی‌حوصله، با گره‌های در هم رفته‌ی ابروهایش به فرد مقابلش خیره بود و او برخلاف معراج بی‌هیچ حس خشم و هیجانی، تنها به پسرکش نگاه میکرد.
زن با فرم خدمتکاری جلو آمد و تا کمر مقابل اردشیر خم شد.
- بفرمایید اردشیر خان، دستور دیگه‌ای دارید؟
جعبه‌ی کوچک را از دستش گرفت و بی‌آنکه به او نگاه کند دستش را در هوا تکان داد تا دخترک از آنها دور شود.
- ممنون الهه.

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت سی و دوم)
مجدداً تنها شدند و معراج با دیدن محتوای جعبه، مشتش را محکم گره کرد؛ این مرد درست بشو نبود! به پسر خودش هم رحم نمیکرد، آن‌وقت معراج از او انتظار داشت که به غریبه‌ها رحم کند؟
جعبه‌ی کذایی رو روی میز سمت معراج هُل داد و نگاه پسرک همزمان با جعبه جلو آمد.
- بخور!
نگاهش مجدداً بالا آمد و روی چین و چروک‌های عمیق صورتش نشست؛ معراج قاطع‌تر از این حرف‌ها بود، ابداً مقابل اردشیر کوتاه نمی‌آمد.
- من لب به این کثافتا نمیزنم! خودت‌هم خوب میدونی.
بالاخره‌ حالت چهره‌اش تغییر کرد و پوزخند کمرنگی با صدا گوشه‌ی لبش نشست.
- جالبه! خودت قاچاق میکنی بعد بهشون میگی کثافت؟ اگر کثافته پس قاچاق نکن!
پرنفرت به چهره‌ی بی‌احساسش چشم دوخت؛ هیچ‌گاه او را برای خودش پدر نمیدید، حال هم همینطور. اردشیر خودخواه بود و معراج گاهی او را بیش از بهروز شمس مقصر آن موضوع کذایی میدانست! اردشیر تهرانی‌مقدم، پنج سال قبل با رفاقتش با بهروز شمس زندگیشان را به گند کشیده بود…
- خودت‌هم خوب میدونی من چنین کاری نمیکنم؛ بارهای کثافتِ امثالِ تو هیچوقت به اونورِ آب نمیرسن اردشیر، مگر اینکه توی خوابتون ببینید! 
معراج در حفظ چهره‌اش به اردشیر رفته بود؛ هرگز با چند کلمه حرف خشم نگاهش نمایان نمیشد، از درون متلاشی میشد اما ظاهرش آرام و مرموز بود! دستانش روی دسته‌های مبل طلایی رنگ مشت بودند و با نگاه مرموز و زیرچشم‌های عمیق چروک شده‌اش تنها به پسرک نگاه میکرد.
- بالاخره که چی؟ تا کِی قراره از دستشون در امان باشی؟ کسایی که چنین مواد مخدر باارزش و خطرناکی رو بدون هیچ ترس و بیمی قاچاق میکنن میتونن با یه حرکت سرت رو ببرن بزارن روی شکمت!
پسرک نه تنها نترسید، بلکه بی‌ترس پوزخند زد و نگاهش را بین او و جعبه‌ی شیرینی‌هایش چرخاند.
- من کارم رو خوب بلدم اردشیر خان، اگر اونا خطرناکن من ازشون خطرناک‌ترم! مثلا یکیشون شمس… همه فکر میکنن گوهِ خاصیه و در افتادن باهاش اوج حماقته، ولی من خوب بلدم گولش بزنم! انتقام تمام کثافت‌کاری‌هاش رو با همین بارهای مثلا ارزشمندش ازش میگیرم و جلوی چشم خودش آتیششون میزنم.
اردشیر با آن قدرتِ حفظ ظاهر بسیارش، بالاخره اخم کرد! نگاهش قدری از حالت بی‌تفاوتی خارج شد و از حرف‌های معراج به کنجکاوی افتاده بود.
- وایسا ببینم، تو داری با بهروز همکاری میکنی؟
معراج همچنان پوزخند داشت و با شنیدن نام آن مرتیکه، به حرص و خشم افتاده بود.
- همکاری که چه عرض کنم؛ از نظرِ اون همکاری، از نظر من انتقام و از بین بردن اسم و رسمش!

  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت سی و سوم)
لب‌هایش را روی هم فشرد و قدری در فکر فرو رفت؛ بهروز رفیق دیرینه‌اش بود، رفیقی که درست مثل خودش بود؛ در کار به دنبال کثافت‌کاری بود و خودخواهی‌ بسیارش باعث شده بود از شباهت زیاد بیش از پیش صمیمی شوند! صمیمیتی که ماه‌ها بعد کار دستشان داده بود.
- بهروز خطرناکه معراج، این چیزی نیست که ندونی! خوب میدونی کار و بارش چیه و اگر قصدت رو متوجه بشه میتونه چقدر برات بد بشه.
پوزخند گوشه‌ی لبش محو شد؛ دست‌هایش بیشتر مشت شدند و کم مانده بود تا نوک ناخن‌هایش کف دستانش را زخم کنند.
- اون دیوث نمیتونه هیچ گوهی بخوره اردشیر! کم کثافت نزده به زندگیمون، بازم باید ازش بترسیم؟ دیگه چه بلایی مونده که به سرمون بیاره؟
اردشیر تماماً خونسردی‌ایش را از دست داده بود؛ خشمگین و کمی نگران میان حرفش پرید:
- معراج انقدر کله‌خر نباش! دارم بهت میگم یارو خطرناکه، کی بهتر از من میشناستش؟ چندسال باهاش دوست بودم عین کف دست میشناسمش، ارزشِ انقدر تلاش کردن و جنگیدن نداره! 
طاقتش را از دست داده بود؛ تمام اتفاقات پنج سال پیش مقابل چشمانش زنده شده بودند و با تداعی آن لحظات شوم، از خشم به نفس نفس افتاده بود؛ صدایش را تا حد توان بالا برد و بر سر اردشیر فریاد زد:
- همین خودِ تو گند زدی به زندگیمون! رفاقتت با اون مرتیکه‌ی حروم‌لقمه زندگیت رو به کثافت کشید، نه تنها زندگی تورو، بلکه زندگی هممون رو! اصلا چطور روت میشه هنوز از رفاقتت با اون عوضی بگی؟ یادت نمیاد چیکار کرد؟ خودش و اون پسر عوضیش چی به سرِ زندگیِ ما آوردن؟
نفس‌هایش به شمار افتاده بودند و چهره‌اش از خشم بسیار سرخ شده بود؛ گلویش میسوخت و اگر اشتباه نمیکرد، در اوج چشمان اردشیر کمی پشیمانی میدید! چشمانی که هنوز با نهایت خونسردی و کمی اخم به او نگاه میکردند و در تلاش بود تا پشیمانی‌اش را پنهان کند؛ برخلاف معراج آرام اما محکم گفت:
- من نخواستم چنین اتفاقی بیوفته! بخاطر کار با بهروز دوست شدم و سعی کردم به خونه و زندگیم راه پیدا نکنه، اما کرد.
لب‌هایش را روی هم فشرد و از جا برخاست؛ کتش را سریع و پرحرص از روی دسته‌ی مبل چنگ زد و پیش از آنکه سمت درب عمارت عظیم اردشیر برود، همچنان با چهره‌ی سرخ و گلوی سوزان فریاد زد:
- گوه تو خودت و کارت! متنفرم ازت اردشیر، متنفرم ازت که اونقدر غرق کارِ کثافتت شدی که نفهمیدی چطور زن و دختر دست گلت رو از چنگت بیرون کشیدن! لیاقت نداشتی، حالا با همین شیرینی‌های کثافتت زندگی کن و حسرت داشتن عزیزات رو با خودت به گور ببر.
 

  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت سی و چهارم)
با خشم از فضای گرفته‌ی آنجا بیرون زد و درب را پشت سرش محکم بر هم کوبید؛ به بادیگاردهای هیکلی پدرش تنه زد و با قدم‌های پرحرص و محکم، سمت ماشینش رفت و بلافاصله پس از سوار شدن از آنجا دور شد. آمده بود تا پس از مدت‌ها به او سر بزند اما حال که میدید، وقت باارزشش را بیهوده صرف اردشیر و کثافت‌کاری‌هایش کرده بود! عمیقاً پشیمان بود و آن مرد لعنتی باز تمام لحظات نحس را در ذهنش تداعی کرده بود؛ امروز برای چندمین بار باز به یاد آورده بود که اردشیر هم در آن اتفاق شوم نقش داشته.
مستقیماً سمت رستوران مانی و البته آموزشگاه نقاشی لعنتی حرکت کرد! خودش را گول میزد که دلش برای دست‌پخت دلنشین مانی لک زده اما در واقع، دلتنگی‌اش برای آن دخترک شیرین با چشم‌های تا به تا بود. آخرین باری که او را دیده بود، نخستین جلسه‌ی کلاس‌هایش با متین بود و پس از عقب کشیدنش، دگر سمتش نرفته بود و متین پس از آن روز سه جلسه‌ی کلاس دیگر را بدون معراج نزدِ او رفته بود.
مقابل آموزشگاه از حرکت ایستاد و درست مثل چند روز قبل، از ماشین پیاده نشد؛ دلش ذره‌ای برای غذاهای خوش‌طعم مانی تنگ نشده بود اما هرروز عین دیوانه‌ها آن‌طرف خیابان ماشین را پارک میکرد و از آن فاصله‌ی بسیار دخترک را پشت میز حسابداری دید میزد؛ دستی که گاهی تکیه‌گاه چانه‌اش میشد و بیحوصله روی ورق مقابلش نقش میزد؛ لبخند و رفتار خوشی که با مشتری‌ها داشت و روزهایی که از شدت خستگی با مقنعه‌ی دانشگاه توی سرش پشت میز حسابداری در آغوش خواب فرو میرفت! همه و همه در کنار یکدیگر زیباترین منظره را برای معراج رقم میزدند و برای چند لحظه‌هم که شده، فکرش را از افکار خشن و خون‌آلود دور میکردند؛ در رویای داشتنش غرق میشد و به جای آن فضای تاریک و سرد همیشگی‌اش در زندگی، خودش را در کنار او در یک فضای نورانی و سبز و گرم در کنار دخترک تصور میکرد. شاید کنار یک دریا یا جنگل؛ دریا برای آبی چشم چپش و جنگل برای سبزیِ چشم راستش! لیلی قصه با تمام جزئیات محشرش معراج را مجنونِ خودش کرده بود.
بی‌آنکه ترسش را کنار بزند و با نهایت جسارت پا به آموزشگاه بگذارد، نگاهش را از درب شیشه‌ای آموزشگاه و چهره‌ی خسته اما زیبای او گرفت و ماشین را روشن کرد. چندروز گذشته زهرش شده بود و لحظه‌ای خوش نگذرانده بود. حتی نتوانسته بود نزدِ مانی غذا بگیرد و گاهی روزها را با شکمی گرسنه گذارنده بود! دیدن بهروز شمس در میان آن روزهای افتضاح، حالش را بدترهم کرده بود و دگر حالش داشت از این وضعیت مسخره به هم میخورد.

  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت سی و پنجم)
وارد خانه شد و بی‌حوصله تنها لوستر کم‌نور مرکز خانه را روشن کرد؛ دلش از فرط گشنگی به درد آمده بود و فکر اینکه تا مقابل رستوران مانی رفته اما غذایی نگرفته، بیش از پیش کلافه‌اش میکرد و به گرسنگی‌اش پر و بال میداد.
کلافه و خسته سوییچ و کتش را روی کاناپه رها کرد و سمت اتاق رفت؛ باید دوش میگرفت اما ابداً حوصله‌اش را نداشت! پیرهن مردانه‌ی مشکی را از تنش بیرون کشید و بی‌فکر رکابی‌ای از کشو بیرون کشید و تن زد؛ باقی لباس‌هایش را تعویض کرد و همانطور که در موهایش چنگ می‌انداخت، در همان نور ملایم پذیرایی سمت آشپزخانه رفت و فضای خالی و سوت کور یخچال به او و گرسنگی‌اش دهن کجی کرد؛ معراج تهرانی‌مقدم با جیب پر پول و قدرت پر کردن یخچال هزاران نفر، جان خرید برای یخچال خانه‌اش را نداشت! لیلی لعنتی قدرت یک زندگی نرمال را هم از او گرفته بود.
گرسنگی‌اش را کنار زد و با ناامیدی سمت کاناپه‌ها رفت؛ تلویزیون را فقط جهت شکستن سکوت عمیق خانه روشن کرد و تن خسته‌اش را روی کاناپه رها کرد. نگاهش چرخید و با دیدن بوم نقاشی ماهی سرخ روی میز، با مکثی کوتاه آن را چنگ زد. تمام سرگرمی‌اش این روزها تماشای آن بوم لعنتی با طرح نسبتاً ساده‌اش بود! ماهی سرخی که در دل آب و حوض آبی میرقصید و انگشتان معراج، روی تن ماهی میچرخیدند. ماهی‌ای که با دستان هنرمند او روی بوم نقش بسته بود و نقطه به نقطه‌ی آن نقاشی لعنتی، برای معراج قابل ستایش بود! 
انگشتانش از روی رنگ آبی و کاشی‌های حوص کنار آمدند و روی ماهی نشستند؛ با نهایت لذت ماهی و رنگ سرخش را لمس کرد و در فکرش، گونه‌های گل انداخته‌ی او به جای ماهیِ نقاشی شده زیر انگشتانش آرام و لطیف لمس میشدند.
- لیلیِ من، ماهی سرخِ من…
نوک انگشتانش نرم روی تن ماهی رقصیدند و بوم را آرام روی سینه‌اش قرار داد؛ خیره به سقف سفید و نور تابیده شده‌ی لوستر روی آن، بوم رو به سینه‌اش فشرد و فکر به آن دخترک، داشت دیوانه‌اش میکرد!
- لیلیِ من… مجنونم کردی! معراج تهرانی‌مقدم که به هیچ احدی نگاه هم نمیکرد حالا دیوونه‌ات شده، فکرت دست از سرم برنمیداره لیلی. یه نیم‌نگاه… یه نیم‌نگاه با اون چشم‌های حیرت انگیزت سهمِ ما نیست؟
کلافه بوم را روی میز برگرداند و همانطور خوابیده روی کاناپه به پیشانی‌اش دست کشید و چشم بست؛ فکر دخترک لحظه‌ای از مقابل چشمانش کنار نمیرفت و آن چشم‌های آبی و سبز لعنتی‌اش توی خیال هم همانقدر جذاب بودند!

  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت سی و ششم)
- لعنتی، درگیرم کردی لیلی! کاش میشد بهت بفهمونم برای داشتنت حاضرم دست به هر کاری بزنم؛ کاش میشد متوجه بشی اگر داشته باشمت دنیا رو هم به پات میریزم…
***
نگاهش روی چهره‌ی فرد منفور با آن چشم‌های آبی و موهای سفید شده میچرخید و او کمی بیقرار، مشغول خواندن ورق‌های مقابلش بود. چشم‌هایش کمی نگران و ترسیده بالا آمدند و معراج عمیقاً این ترس را دوست داشت!
- معراج خان چه نیازی به چک مجدد هست؟ اگر به محتوای بارهام مشکوک بشن و دردسرساز بشه چی؟ قبلا چنین موردی نبوده، انقدر بارها رو چک نمیکردن!
لرزش صدایش حال معراج را خوب میکرد؛ سال‌ها بود که برای همین ترس و بیمِ بهروز شمس تلاش کرده بود.
- بهروز خان شما به من اطمینان نداری؟ هیچ اتفاقی نمیوفته.
نگاه رادمان و جهان از هر دو طرفش بین بهروز و معراج میرفت و می‌آمد و بهروز کمی از موقعیتش ترسیده بود.
- این چه حرفیه؟ از روز اول هم گفتم کی بهتر از معراج؟ پدرت رو میشناسم و میدونم توام مثل اون پسر خیلی خوبی هستی!
تشبیهش به اردشیر برای او اوج توهین بود؛ بهروز نمیدانست که معراج و اردشیر ذره‌ای به یکدیگر شبیه نیستند و همانطور که اردشیر در گذشته برای او جان میداد، معراج برای گرفتن جانش لحظه شماری میکرد!
برخلاف درونش، ظاهرش را خونسرد نشون داد و تلاش کرد تا مردک حرامزاده را قانع کند. باید برای عرشیا وقت میخرید تا حداقل دو هفته‌ی دیگر مواد شبیه‌سازی شده به کوکائین را درست کند!
- اگر اطمینان دارید پس نیازی به نگرانی نیست، من بهتون قول میدم هیچ اتفاقی برای بارهای ارزشمندتون نیوفته!
شمس در اوج دلواپسی لبخند زد و برای او سر تکان داد.
- خیلی خب، خوب میدونی اون بارها چقدر برای من ارزشمنده! میسپرمش به خودت.
پیروزمندانه سر تکان داد و برخلاف خواسته‌اش، دست بهروز که مقابلش دراز شده بود را در دست گرفت؛ انگشتانی که قرار بود یک روز دانه به دانه‌یشان را خرد کند!
- خیالتون تخت بهروز خان.
مرد بزرگ‌تر لبخند زد و دست معراج را قدری تکان داد؛ بالاخره این موضوع هم به نتیجه رسیده بود و قانع کردن شمس آنقدرها هم کار سختی نبود.
هر سه از فضای کار شمس بیرون میزدند که معراج حین راه رفتن به سمت ماشین با عرشیا تماس گرفت و تلفن را روی گوشش قرار داد؛ عینک آفتابی را روی چشمش گذاشت و به ثانیه نرسید که صدای عرشیا به گوشش رسید.
- سلام معراج جان، شمس چیشد؟

  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت سی و هفتم)
گوشه‌ی لبش قدری بالا رفت؛ عرشیا بی‌صبرانه منتظر یک خبر از سوی او بود تا بداند که فرصت بیشتری برای درست کردن آن ماده‌ی کوکائین مانند دارد یا نه.
- سلام عرشیا، باهاش صحبت کردم؛ قانع کردنش از چیزی که فکر میکردم آسون‌تر بود. دو هفته فرصت گرفتم و بهش گفتم که لازمه بارهاش چک بشه، توی این مدت سعی کن تمومش کنی!
صدای عرشیا در گوشش شاد شد و معراج خیالش را راحت کرده بود.
- دمت گرم داداش! خیالت راحت، زودتر از اون چیزی که فکر میکنی بهت تحویل میدم. حتی فرصت چک کردن کوکائین‌های فیک منم داری!
به ماشین رسیدند و لبخند کوچک روی لب معراج نقش بست.
 - دمِ تو گرم عرشیا، برو به کارت برس مزاحمت نشم.
پشت فرمان نشست و رادمان کنارش و جهان پشت ماشین قرار گرفتند.
- این چه حرفیه داداش؟ جون گرفتم بخدا، برم واسه‌ی ادامه‌ی کار.
کوتاه خداحافظی کردند و ماشین را روشن کرد؛ تا رسیدن به خانه را در سکوت سپردی کردند و رادمان پس از بحث آن روزش با معراج بر سر بهروز شمس، دگر جرعت دخالتی در این مورد نداشت. جهان هم مثل همیشه کار را به خود او میسپرد و در این میان کمی راحت بود که آن‌دو در کارش وقفه نمی‌اندازند.
شب شد و همچنان همگی در کنار یکدیگر در فضای خانه‌ی معراج صمیمانه جمع بودند؛ رادمان و سارا از نزدیک شدن به تاریخ مراسم عروسیشان میگفتند و متین و جهان شوق و ذوقشان را علناً نشان میدادند؛ معراج اما مثل همیشه اخم کرده گوشه‌ای نشسته بود و حین بالا و پایین کردن کانال‌های تلویزیون نگاهش روی تابلوی ماهیِ سرخ در طبقه‌ها میچرخید. آن‌ را بین کتاب‌های بسیارِ کتابخانه‌اش جای داده بود و قطعا حوصله‌ی سر و کله زدن با سوالات چرند رادمان را نداشت و ترجیح میداد فعلا موضوع لیلی را پنهان نگه دارد.
نشیمن‌گاه مبل کنارش کمی پایین رفت و به خودش آمد؛ نگاهش را از طبقات کتابخانه به مجاورش سوق داد و متین را با لبخند نزدِ خود دید. مثل همیشه مهربان بود و این بدخلقی و حال بد معراج نگرانش میکرد.
- چته تو پسر؟ چرا چندروزه کشتی‌هات غرق شدن و هیشکی برای نجاتشون پیدا نمیشه؟
نگاهش روی چهره‌ی دخترک چرخید و در خیالش فکر کرد که تنها ناجیِ او لیلی بود و حالا با فاصله گرفتنش، کشتی‌هایش هرلحظه بیشتر از قبل در عمق آب فرو میرفتند؛ از درون درحال متلاشی شدن بود و این را حین تنها شدن با آن تابلوی ماهی سرخ میفهمید، اما ابداً مقابل متین خودش را نمیباخت و با اخم و جدیت همیشگی‌اش قاطع پاسخ میداد.
- من خوبم متین، میشه انقدر به پر و پام نپیچی؟

  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت سی و هشتم)
سوال ناگهانی و بی‌مقدمه‌ی دخترک باعث شد جدی به چهره‌ی نگران و آرامش نگاه کند.
- هنوز نرفتی آموزشگاه نه؟
آب دهانش را نامحسوس قورت داد و نگاهش باز سمت کانال‌های تلویزیون بازگشتند؛ عشق نهفته در چشمانش آشکار بود، نمیخواست متین آن را به وضوح ببیند، احساس ضعف میکرد!
- متین دختره از من فاصله میگیره، حتما حس خوبی بهش نمیدم؛ چه دلیلی داره این همه جلوی چشمش باشم؟
دلش به حال پسرک سوخت و لب‌هایش آویزان شدند؛ چهره‌اش در دید متین نبود اما خوب میدید که انگشتانش چطور با حرص دکمه‌های کنترل را فشار میدهند.
- بابا بخدا اونطور که تو فکر میکنی نیست! اگر چشم دیدنت رو نداشت این مدت احوالت رو از من نمیپرسید.
انگشتانش روی کنترل از حرکت ایستادند و نگاهش سریع روی چهره‌ی متین بازگشت؛ چشمانش در اوج ناباوری و البته همان اخم همیشگی، روی چهره‌ی متین دو دو میخوردند و میان سروصدا و صدای خنده‌ی بچه‌ها ناباور پرسید:
- احوال من رو پرسیده؟
متین بالاخره خندید.
- حالا پیاز داغش رو زیاد نمیکنم، فقط گفت چرا داداشت دیگه نمیارتت کلاس! آها… یه بار دیگه هم گفت برادرت خوبه؟
قلب در سینه‌اش به تلاطم افتاد و باری دگر بزاق دهانش را قورت داد؛ مثل نوجوان‌های تازه عاشق شده بود… آن دخترک لعنتی با کدام قدرت ماورایی توانسته بود این‌چنین معراج را از کار و زندگی‌اش بیندازد؟
متین به حال و روز معراج خنده‌اش گرفت و ناباور میان خنده‌هایش گفت:
- باورم نمیشه انقدر عاشق شدی معراج! بخدا دختره دو دقیقه مستقیم زل بزنه توی چشم‌هات میفهمه چطور دیوونشی.
پس باید حسابی حواسش را جمع میکرد تا دخترک دو دقیقه‌ی کامل در چشمانش خیره نشود! نگاهش را دزدید و اخم کرده سعی کرد خودش را جمع و جور کند.
- چرت نگو دیگه متین، از کجا معلوم حسم متقابل باشه؟ اگه چیزی بود انقدر فرار نمیکرد از دستم.
متین باز به کلافگی افتاد و تمام سعیش را کرد تا همان میان معراج را خفه نکند!
- وای باز شروع کردی معراج؟ دختره خجالتیه خب! انتظار داری بیاد بغلت کنه باهات روبوسی کنه که بفهمی اونم دوستت داره؟
دلش از جمله‌ی «اونم دوستت داره» در هم پیچید و حال که دقت میکرد، رفتارهایش هیچ شباهتی با رفتارهای معراجِ گذشته نداشتند! لیلی لعنتی در عرض این چند هفته او را به یک فرد دیگر تبدیل کرده بود.
پاسخ جمله‌ی متین را نداد و دخترک باز سعی کرد او را قانع کند.
- ببین معراج یه بار، فقط یه بار توی زندگیت به حرف من گوش کن باشه؟ بزار فکر کنم، یه راه حل درست و حسابی پیدا میکنم که بری مخش رو بزنی! به قرآن که نیتم خیره، مطمئن باش نتیجه میده.

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت سی و نهم)
معراج بی‌حوصله و بی‌هیچ امیدی به متین نگاهش را سمت تلویزیون برگرداند و کنترل را روی مبل کنارشان پرت کرد.
- بیخیال متین خودت‌هم خوب میدونی تلاش‌هات هیچوقت نتیجه نداده و نمیده.
دخترک بیچاره با باد خوابیده به او خیره ماند و نگاه معراج سمتش برگشت.
- دروغ میگم؟ متین تروخدا اوضاع رو از این بدتر نکن، تهش یه ایده‌ای میدی دختره دیگه حتی دلش نمیخواد توی چشم‌هام نگاه کنه.
دخترک حرصی شد و به بازوی محکم معراج ضربه زد.
- زهرمار معراج، یه‌طور برخورد میکنی انگار الان توی چشم‌هات نگاه میکنه! چاییدی داداش، بزار من یکم از مغز فعال و خلاقم کار بکشم یه ایده‌ی بمب بهت تحویل میدم. قول میدم بهم ایمان بیاری!
کمی بعد دور میز شام، مجدداً بحث عروسی سارا و رادمان باز شد و پسرک حین برنج کشیدن، مثل تمام این چندروز شادمان و سرشار از شوق گفت:
- وای خدایا دارم لحظه شماری میکنم برای دو هفته‌ی دیگه! باورم نمیشه بالاخره خانواده‌ی سارا رضایت کامل دادن، انگار روی ابرام!
متین با دهان پر به شوق بسیار رادمان خندید و سارا با گونه‌های گل انداخته مشغول غذا خوردن شد؛ جهان شادی‌اش را همراهی میکرد معراج عین برج زهرمار گوشت‌های در بشقابش را با اخمی عمیق تکه میکرد؛ رادمان بالاخره میان حرف‌هایی که مخاطبشان سارا بود خطاب به معراج گفت:
- واسه‌ی دو هفته‌ی دیگه اوکی هستی یا قراره باز کلی غر غر بشنویم و افتخار ندی که پا توی مجلسمون بزاری؟
خشمگین به چهره‌اش نگاه کرد و رادمان در لحظه به غلط کردن افتاد.
- رادمان روی مغزم راه نرو، من کِی چنین برخوردی باهات داشتم؟ ببین خودمم باهات کنار میام خودت میپیچی توی دست و پام.
رادمان شانه بالا انداخت و قاشق دیگری از غذای معراج در دهانش گذاشت؛ غذایی که از مانی گرفته بود و برای نرفتن به آن آموزشگاه کوفتی، به رسم گذشته از پیک موتوری تحویل گرفته بود!
غذا را در سکوت خوردند و دست به دست یکدیگر ظرف‌های کثیف را جمع کردند؛ مجدداً دور یکدیگر جمع شدند و صدای خنده‌ها و بحث‌هایشان بالا رفت. کلافه از سروصدای شکل گرفته و مغز درگیرش، از جمع دور شد و وارد بالکن شد؛ اولین سیگارش را آتیش زد و متین سریعاً پشت سرش وارد فضای باز شد.
- تروخدا خاموش کن این کوفتی رو، چرا انقدر بوش تیزه؟
دخترک کوتاه سرفه کرد و معراج بی‌توجه به او پک دیگری به سیگار زد؛ متین کلافه‌تر سیگار را از میان انگشتانش دزدید و از میان نرده‌های بالکن پایین انداخت. معراج عصبی سمتش برگشت و دخترک بیخیال لبخند زد.
- مریضی تو؟ چرا انداختیش پایین؟
چشم‌هایش را در کاسه چرخاند و دست‌هایش را به نرده‌ها تکیه داد.
- بدون سیگار کشیدن دو دقیقه از فضای اطراف و هوای خوبِ بیرون لذت ببر، نمیتونی نه؟

  • هاها 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت چهلم)
دست برد تا از پاکت‌ سیگاری دیگر بیرون بیاورد که متین آرامشش را از دست داد و اینبار عصبی پاکت را از دستِ او گرفت.
- اَه بسه دیگه! چرا اینطوری شدی تو؟ دو دقیقه ول کن این پاکت لعنتی رو، اومدم ایده بهت بدم! ایده‌ی توپ، اصلا حال کنی پسر.
داشت با رفتارهایش معراج را عصبی و عصبی‌تر میکرد؛ با نهایت جرعت و البته خندان به چهره‌ی پر خشم او خیره بود و معراج کم مانده بود تا از میان نرده‌های بالکن مثل همان یک نخ سیگار او را پایین بیندازد.
- حرفت رو بزن متین، تا فرصتت رو از دست ندادی و ننداختمت پایین حرفت رو بزن!
چشم‌های متین گرد شدند و به خنده افتاد.
- تو واقعی روانی شدی معراج! این رو از وقتی فهمیدم که توی داشبرد ماشینت رُل چسب پهن دیدم.
پسرک کلافه لب‌هایش را بر هم فشرد و به فضای مقابلش نگاه کرد؛ برج میلادی که از دور میان غبار و دود میدرخشید و ماشین‌هایی که در ترافیک کلافه و متداوم بوق میزدند.
- خوبه که فهمیدی، میگی یا بندازمت پایین؟
متین هم مثل او به منظره‌ی مقابل چشم دوخت و لب‌هایش را جمع کرد.
- کوفت بی‌جنبه! منِ اسکل رو باش که میخوام به تو کمک کنم… خیلی خب وحشی نشو الان میگم! لیلی اون روز کارت ویزیت رو واسه‌ی چی داده بود بهت؟
نگاه معراج بی‌هیچ امیدی از مقابلش به سمت متین برگشت.
- مرسی از ایده‌ی کاربردیت!
دخترک کلافه به چهره‌ی اخمویش نگاه کرد.
- بی‌شخصیت من هنوز ایده ندادم دارم سوال میپرسم، یه بار مثل آدم نمیتونی جواب من رو بدی نه؟
نگاهش سمت ترافیک ماشین‌ها رفت و خودش هم میدانست که هیچ امیدی به متین نیست، اما نمیخواست بیش از این دلش را بشکند.
- کارت ویزیت رو داد که اگر خواستم بهش سفارش بدم.
چشم‌های متین درخشیدند و پرسید:
- سفارشِ چی؟
معراج در اوج کلافگی باز سمتش برگشت و لحظه‌ی آخر خودش را کنترل کرد تا بر سرش فریاد نزند!
- سفارشِ چی به‌نظرت؟ متین جداً خنگی یا خودت رو میزنی به خنگی؟ سفارش برای نقاشی دیگه!
بی‌آنکه ذره‌ای از لحن و خشم معراج دلخور شود پر شوق بالا پرید و به بازوی معراجِ مبهوت و جدی ضربه زد.
- یِس! میدونستم خیلی باهوشم، فقط شما انرژی منفی‌ها نمیزاشتید هوشم نمایان بشه.
حسابی انرژی گرفته بود و از بابت فکری که به سرش آمده بود قدرت یک‌جا بند شدن را نداشت؛ مدام وول میخورد و طاقت معراج را طاق کرده بود. بی‌حوصله سمت درب بالکن رفت و تنها گفت:
- تو باز خل شدی، میگم هیچ امیدی بهت نیست ناراحت میشی.

  • هاها 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت چهل و یکم)
متین محکم بازویش را چسبید و سمت میله‌ها کشید تا با زور اندکش جلوی رفتن پسرک را بگیرد.
- تورو قرآن نرو معراج! ایده‌ی توپ بهت میدم اگه بد بود تف کن توی صورتم، اصلا چرا همتون انقدر نسبت به من ناامیدین؟ پاشو برو به این دختره بگو واسه‌ی عروسی رادمان و سارا بیاد عکسشون رو نقاشی کنه، هم یه هدیه‌ی قشنگ واسه‌ی این‌ دوتاست، هم لیلی یه پولی به جیب میزنه و هم اینکه مهم‌تر از همه، یه شب کامل جفتتون در کنار همدیگه‌اید و کلی فرصت توپ برای زدن مخش داری!
بین راه ایستاد و با همان اخم‌های درهم به متین نگاه کرد؛ یک‌نفس حرف زده بود و با دست‌هایی که محکم بازوی معراج را چسبیده بودند نفس زنان به چهره‌ی جدی‌اش نگاه میکرد. فکر کرد و فکر کرد… ایده‌اش هوشمندانه بود! از متین بعید بود که اینگونه عمیق فکر کند. اما تصورش هم حالش را خوب میکرد؛ تصور آنکه یک شب کامل را در کنار او باشد و با سفارش نقاشی به پول شهریه‌ی دانشگاهش هم قدری کمک کند.
- فکرکنم دارم بهت ایمان میارم متین!
چشم‌هایش درخشیدند و دستانش از دور بازوی معراج رها شدند؛ خنده آرام آرام روی لبش جا خوش کرد و مبهوت گفت:
- جانِ من؟
اخم‌های معراج قدری کم شدند و باز سمت نرده‌ها برگشت؛ باورش نمیشد اما ایده‌ی متین جداً مغزش را درگیر کرده بود!
- هنوز هم باورم نمیشه یه بار توی زندگیت یه ایده‌ی درست و حسابی دادی، حس میکنم از هوش مصنوعی کمک گرفتی!
متین به خنده افتاد و کنارش ایستاد؛ هردو خیره به منظره‌ی پیش رو حرف میزدند، اینبار کمی خندان‌تر و آرام‌تر از چند دقیقه قبل.
- آره خب دستش درد نکنه اونم یه نقشی داشته، ولی کلیت قضیه رو توی سر خودم چیدم! اصلا همین حالا برو کارت ویزیت رو بیار بهش پیام بده… یا نه! وایسا فردا برو حضوری ببینش و بهش بگو.
فکر دیدار مجدد با لیلی باعث شد مثل نوجوان‌های تازه عاشق شده دلش در هم بپیچد و لبخندی بی‌سابقه گوشه‌ی لبش بنشیند؛ آن دخترک لعنتی حتی در خیالاتش هم معراج را دیوانه میکرد!
لبخندش را کم کرد و خیره به برج میلاد با فاصله‌ی دورش کوتاه پاسخ داد:
- خیلی خب، فردا میرم میبینمش.
***
صدای برخورد در با آویز زنگوله‌ای توی گوشش پیچید و حتی دلش برای این صدا هم تنگ شده بود! لیلی را از آن فاصله دید که کارت را به مشتری میداد و او هم صدای برخورد درب با آویز را شنیده بود؛ نگاهش سمت معراج برگشت و بی‌آنکه از او چشم بگیرد پاسخ مشتری را داد:
- خواهش میکنم، خیلی خوش اومدید.

  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت چهل و دوم)
دخترک مشتری همراه با مادرش از کنار او گذر کردند و معراج بالاخره چند قدم جلو رفت؛ باورش نمیشد که بالاخره پس از آن همه دیدار از راه دور به آنجا آمده بود! پیش از لیلی به حرف آمد و سعی کرد کمی از جلد بد عنقش خارج شود و خوش‌اخلاق‌تر باشد.
- سلام خانم، وقتتون بخیر.
لیلی لبخند زد و نگاهش روی اعضای جذاب چهره‌ی معراج چرخید.
- سلام ممنون، حالتون خوبه؟
احوالش را میپرسید؟ معراج وقتی پا به آموزشگاه گذاشته بود انتظار یک برخورد سرد و نگاه‌های غریبانه داشت، اما برخوردهای لیلی این را نشان نمیداد! انگار که او هم تمام این چندروز چشم به درب دوخته بود تا معراج وارد شود و حالا به هدفش رسیده بود.
دست خودش نبود زمانی که میپرسید:
- خیلی ممنون، شما خوبید؟
سر تکان داد و بالاخره چشم دزدید؛ گونه‌های گل انداخته و خجالتش قلب معراج را آب میکرد!
- مرسی، کاری داشتین؟
هدفش را تازه به یاد آورده بود؛ آنقدری محو احوالپرسی و لباس‌های رنگی رنگی لیلی شده بود که تماماً هدفش را از یاد برده بود! هرچند به خودش حق میداد که با وجود آن چشم‌های خارق‌العاده و دورنگی که روی صورتش میچرخیدند حواسش تماماً پرت شود.
قدمی پیش رفت تا مقابل میز او بایستد؛ مستقیم نگاه کردن به آن چشم‌های لعنتی برایش سخت بود… باید به سبزش نگاه میکرد یا آبی؟ نمیدانست! نگاهش بین آن دو رنگ میچرخید و نمیخواست که با این کارش دخترک را مجدداً معذب کند.
- حقیقتش بابت این موضوع مزاحمتون شدم.
کارت ویزیت را از جیبش بیرون آورد و روی میز مقابل او قرار داد؛ نگاه دخترک سمت کارت ویزیت برگشت و باز به چهره‌ی معراج نگاه کرد.
- دو هفته‌ی دیگه مراسم عروسی دوستمه، خواستم ببینم اگر امکانش هست تشریف بیارید و همونجا تصویرشون رو نقاشی کنید! هم یه هدیه‌ی خوب برای اون‌ها میشه، و هم اینکه به شما یه سفارش دادم.
دلش نمیخواست بگوید «هم اینکه به شما توی موضوع شهریه دانشگاهتون کمک کردم»‌، نمیخواست دخترک را بیش از این معذب کند و سعی داشت طور دیگه‌ای قضیه را جمع و جور کند. برخلاف تصورش لیلی کمی مردد شد و نگاهش بین کارت ویزیت و چهره‌ی معراج چرخید.
- خیلی لطف دارید ممنون از اینکه من رو برای این کار انتخاب کردید، ولی حقیقتش… نمیدونم که میتونم به اون مجلس بیام یا نه!
باد معراج خوابید و امیدش برای چندمین بار از بین رفت.
- شرایطش رو ندارید؟
لبخند زد و شانه بالا انداخت.
- نمیدونم، از خدامه که بتونم بیام ولی مطمئن نیستم!
هنوز هم امیدی بود و این کمی قلب معراج را آرام میکرد؛ بی‌فکر گفت:
- ایرادی نداره، شما شماره‌ی من رو سیو کنید تا دو هفته‌ی دیگه بهم خبر بدید!

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت چهل و سوم)
ابروهای دخترک ذره‌ای بالا پریدند و معراج تازه به خودش آمد؛ میخواست به دخترک شماره بدهد؟ خودش بی‌صبرانه منتظر چنین فرصتی بود اما از سویی دیگر دلش نمیخواست حس دخترک را به خودش بد کند. 
سعی کرد سریعاً بحث را تغییر دهد:
- یا اینکه هروقت من با متین اومدم آموزشگاه…
لیلی سریع میان حرفش پرید:
- نه ایرادی نداره! بفرمایید.
و قفل تلفنش را باز کرد و سمت او گرفت! معراج لحظه‌ای ناباور به موبایل نگاه کرد و سریعاً به خودش آمد؛ آن را از میان انگشتان دخترک بیرون کشید و با خود فکر کرد که هرلحظه بیشتر به او نزدیکتر میشود.
شماره‌اش را تایپ کرد و تلفن را به دخترک بازگرداند؛ انگشتان لیلی پیش رفتند تا نامش را ذخیره کنند که لحظه‌ای با مکث پرسید:
- جنابِ؟
پیش از آنکه بی‌حواس بگوید «تهرانی‌مقدم» دخترک آرام در پیشانی‌اش کوبید و خندید.
- آژند بودید، ببخشید جدیداً خیلی فراموش‌کار شدم.
نام معراج را با فامیلی متین سیو کرد و در آینده چگونه باید به او میگفت که فامیلی‌اش آژند نیست و متین هم برای او تنها یک دوست معمولی‌ست؟
تلفن را خاموش کرد و کارت ویزیت را روی میز سمت معراج هُل داد.
- خیلی ممنون از پیشنهادتون، سعی میکنم شرایطم رو جور کنم. 
معراج کارت ویزیت را به جیب شلوارش بازگرداند و برای او سر تکان داد؛ با تمام وجودش امیدوار بود که لیلی همراه با او دوهفته‌ی بعد به میهمانی رادمان برود.
- خواهش میکنم ممنون از شما، بی‌صبرانه منتظرم.
صادقانه گفته بود؛ از همین لحظه تا آخرین ثانیه‌های شب عروسی رادمان، هرلحظه را بی‌صبرانه انتظار پیام او را میکشید و تمام امیدش به این راه حل و ایده‌ی هوشمندانه‌ی متین بود.
دخترک سر تکان داد و حین پاسخ دادن مثل همیشه لبخند داشت.
- حتما!
سمت درب میرفت تا خداحافظی کند که لیلی میانه‌ی راه گفت:
- یه لحظه صبر کنید؛ این بوم‌های نقاشی رو متین جان توی آموزشگاه جا گذاشته، لطف کنید ببرید براش.
بوم‌های نقاشی شده را دید و چشمانش درخشیدند؛ طرح‌ها ساده بودند و بوم‌ها کوچک، بی‌ربط پرسید:
- شما کشیدین؟
بوم‌هارا به معراج تحویل داد و باز سمتش میزش بازگشته بود؛ با آن لباس‌های هنری و کلاه روی سرش و تکه‌موی روشن مقابل صورتش داشت معراج را دیوانه میکرد!
- نه اینا کارهای خود متینه که جلسه‌ی پیش کشیده، تابلوهای جلسات قبل رو من کشیدم که دست خودشه!
نگاهش بین چهار بوم توی دستش چرخید و باید همان لحظه‌ی اول از رنگ‌آمیزی نه‌چندان تمیزش متوجه میشد که کار لیلی نیست!

  • لایک 1
  • هاها 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت چهل و چهارم)
- متین از کی تاحالا انقدر نقاشیش خوب شده؟ قبلاً یه دایره رو نمیتونست درست بکشه!
لیلی خندید و معراج این را با درماندگی و ناامیدی پرسیده بود؛ فکر میکرد نقاشی‌ها آثار او باشند و حالا هیچ شوقی برایشان نداشت. باید آن چند بومِ نقاشی شده توسط لیلی را از متین میگرفت! دگر نقطه به نقطه‌ی آن بوم نقاشی ماهی سرخ را از بر بود.
- متین جان قدرت یادگیریش بالاست؛ علاقه‌ی آنچنانی به نقاشی نداره اما زود یاد میگیره.
خودشان اصلا چنین تصوری راجع به متین نداشتند؛ او را همیشه خنگ خطاب میکردند و متین بیچاره برای اولین بار داشت مقابل یک نفر شکوفا میشد و آن فرد لیلی بود با انرژی مثبت‌های مختص خودش، برخلاف انرژی منفی‌های همیشگی معراج و رادمان.
- شما اگر کنارش نبودید یاد نمیگرفت!
متین اگر آنجا بود گردنش را میشکاند، اما برای بردن دل لیلی لازم بود قدری شیرین زبانی کند! نگاه دخترک سمتش برگشت و شیرین خندید.
- ممنونم لطف دارید، ولی متین واقعا با استعداده! اهل هنره و برای یادگیری تلاش میکنه، هرچند مشخص بود از روز اول کاملاً نسبت به نقاشی کشیدن بی‌انگیزه و بی‌حوصله‌ست.
میدانست که متین برای ماندن معراج در کنار لیلی این‌چنین تلاش میکند تا در نقاشی خوب شود، و باید لطفش را یک روز جبران میکرد.
- آره متین کلاً نسبت به هنر با انگیزه‌ست و در راستای یادگیری هنرهای مختلف تلاش میکنه.
دخترک ورق‌های مقابلش را کنار گذاشت و خیره به معراج یک دستش را تکیه‌گاهِ چانه‌اش کرد.
- به نوازندگی علاقه داره درسته؟
از ادامه یافتن بحث میانشان لذت میبرد؛ حاضر بود تمام عمرش را با همین چهار تا بوم میان دستانش همانجا بایستد و راجع به همه چیز با او صحبت کند، همه چیز!
- آره گیتار و پیانو میزنه، داره برای یادگیری سازهای دیگه هم تلاش میکنه.
ابروهای لیلی بالا پریدند و با شوق پاسخ داد:
- چقدر خوب! برای خودم کامل توضیح نداده بود، من عاشق گیتارم!
لبخندی کمرنگ کنج لبانش جا خوش کرد؛ تصور لیلی خندان و زیبایش با یک گیتار میان دستانش و انگشتانی که روی سیم‌ها میرقصیدند با یک ملودی آرام و دلنشین، قدری حالش را خوب کرد.
- متین نوازندگی گیتار تدریس میکنه؛ اگر دوست داشتید میتونید پیشش آموزش ببینید.
دید که نگاه لیلی درخشید و ستاره‌های دنباله‌دار در سبز و آبی چشمانش نمایان شدند؛ این دختر برخلاف جدیت همیشگی معراج در هر زمان و مکانی شوق و ذوقش را نشان میداد و لبخند لحظه‌ای از روی لب‌هایش کنار نمیرفت!
- خیلی هم عالی، اگر سعادتش رو داشته باشم حتما!
لبخند معراج عمق یافت؛ لبخندی که برای او عجیب و بی‌سابقه بود و شاید هرگز این‌چنین گوشه‌ی لبش جا خوش نکرده بود.

  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت چهل و پنجم)
قدری بعد، هنگام تاریکی هوا با چهار بوم نقاشی شده‌ی متین مقابل خانه‌یشان ایستاده بود و انتظار دخترک را میکشید؛ طولی نکشید که با تیشرت گشاد و شلوار چهارخانه‌اش بدو بدو سمت ماشین معراج آمد و خودش را کنار او رها کرد؛ دست‌هایش را بی‌طاقت روی بازوهایش میکشید و از فرط سرما پاهایش روی کف‌پوش‌های کف ماشین ضرب گرفته بودند.
- هوا اصلا مناسب تیشرت پوشیدن نبود!
هوای پاییزی تهران آن هم در هنگام شب و تاریکی هوا، بله دقیقاً قدری برای تیشرت پوشیدن نامناسب بود! 
معراج بی‌حرف خم شد و بوم‌ها را از روی صندلی‌های پشت برداشت، روی پاها و شلوار چهارخانه‌ی بیریخت متین قرار داد و بی‌مقدمه گفت:
- اینم از بوم‌های نقاشی شده‌ی خودت؛ بوم‌های جلسات قبل رو رد کن بیاد!
دخترک گیج اخم کرد و دستانش از روی بازوهایش پایین آمدند؛ حالا دگر از فرط سرما تنش نمیلرزید.
- برو بابا! خل شدی معراج؟ وایسا ببینم… رفتی پیش لیلی؟
چشمانش درخشیدند و انگار که موقعیتشان را تازه به یاد آورد؛ بالکن خانه‌ی معراج، بحث و جدل میانشان، و در نهایت فکر رفتن به آموزشگاه و پیشنهاد کشیدن رادمان و سارا در روز عروسیشان! 
نگاه معراج کلافه روی چهره‌ی شادمان او چرخید و تکرار کرد:
- بوم‌های نقاشی شده‌ی جلسات قبل رو بهم بده متین! میدونم که اون‌ها رو لیلی کشیده.
با تمام زور به بازوی معراج ضربه زد و پسرک با اخم سمتش برگشت.
- معراج جواب من رو بده! نگو لیلی قهوه‌ایت کرده که باور نمیکنم.
ناامید سرش را به عقب تکیه داد و چشم‌ بست؛ صبر تمام شده‌اش مثل یک ناله از میان لب‌هایش خارج شد و میدید که نور امیدش درحال خاموش شدن است.
- قرار شد تا دو هفته‌ی دیگه بهم خبر بده، اما شاید شرایطش جور نشه! متین من دیگه امیدی ندارم، باورم نمیشه توی عشق و عاشقی انقدر بی‌عرضه‌ام! دست و پام رو گم کردم… من این معراج رو نمیشناسم! معراج تهرانی‌مقدم، رئیس مافیای باند قاچاق اونقدری عرضه نداره که بتونه دو کلوم حرف عاشقونه بزنه و دل یه دختر رو ببره. گوه بزنن به درِ اون باند مافیایی که من رئیسشم!
دخترک در سکوت تنها پریشان و نگران نگاهش کرد و معراج داشت از این وضعیت پیش آمده دیوانه میشد! 
احساس ضعف میکرد و هرگز نمیخواست دیگران این بُعدش را ببینند. متین دوست دیرینه‌اش بود و قطعا برایش با هرکس دیگری فرق داشت، اما در هر حال او معراج تهرانی‌مقدم بود؛ تا به حال در هیچ شرایطی خم به ابرو نیاورده بود و هیچکس ضعفش را ندیده بود. 

  • هاها 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت چهل و ششم)
مجنون شدنش برای لیلی که هیچ بود؛ او حتی پس از قتل مادر و خواهرش هم ضعف نشان نداده بود، اما حالا آن دخترک لعنتی با خصوصیات فوق‌العاده‌اش، چه قدرت عجیبی داشت؟ عقل معراج را از کار انداخته بود؛ قلبش را تصاحب کرده بود و کاری کرده بود که معراج هرلحظه‌اش را با فکر به او بگذارند.
متین بی‌حرف با بوم‌های در دستش پیاده شد و درب ماشین را نیمه‌باز رها کرد؛ نگاه معراج ذره‌ای بالا نیامد و در همان حال با چشم‌های بسته و سر تکیه داده فکر کرد که چقدر درمانده به نظر میرسد! حالش از این موقعیت به هم میخورد اما اگر لیلی باعث و بانی‌اش بود، آن را با تمام وجود میپذیرفت!
طولی نکشید که صدای قدم‌های سریع متین به گوشش خورد؛ چشم باز کرد و او را دید که در سکوت بوم‌هارا روی صندلی کنارش میگذارد و حال با تیشرت توی تنش دگر نمیلرزد، تنها نگران معراج و موقعیتش است و بوم‌های نقاشی لیلی را به او تحویل میدهد! بوم‌هایی که از امشب در کنار بوم ماهی سرخ، قرار بود عقل و هوش معراج را از کار بیندازند.
نگاهشان در سکوت با هم برخورد کرد و متین قلبش برای درماندگی نگاه معراج گرفت؛ معراجی که از کودکی دوست و رفیقش بود و هرگز او را اینگونه دل‌باخته و اسیر ندیده بود. نگرانش بود اما از سویی دیگر میدانست که لیلی با قلب مهربانش، قطعا یک روز میتواند به عاشق معراج بودن فکر کند. هردویشان را دوست داشت و برای به هم رسیدنشان تلاش میکرد.
قدمی عقب رفت تا درب ماشین را ببندد که بالاخره سکوت سنگین میانشان با صدای گرفته‌ی معراج شکست.
- متین… ممنونم ازت.
لبخند روی لب‌هایش جای گرفت و برای او سر تکان داد؛ دلش میخواست تا خود صبح توی ماشین در کنارش بنشیند و او را سرشار از انرژی کند؛ بگوید که لیلی هم همانقدر دوستش دارد و این حجم از نگرانی بی‌فایده است، اما میدانست که معراج قطعا به تنهایی احتیاج دارد. به خلوت با خودش… به خلوت با آن بوم‌های نقاشی شده‌ی کوچک اما پر معنا.
درب ماشین را بست و معراج پس از آنکه از رفتن متین به خانه با آن تیشرت و شلوار نازک مطمئن شد، به سمت خانه‌اش حرکت کرد.
نگاهش برای چرخیدن روی آن بوم‌ها میترسیدند؛ معراج تهرانی‌مقدم برای نخستین بار در زندگی‌اش داشت میترسید. از اینگونه دلباخته شدن بیم داشت؛ اویی که هرگز فکرش را درگیر هیچ دختری نمیکرد حال داشت مجنونِ لیلی میشد! شاید هم کار از کار گذشته بود… مجنون شده بود، نه؟ 

  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

(پارت چهل و هفتم)
دستش سمت ضبط رفت و بی‌هدف موزیک‌ها را رد کرد؛ ملودیِ کوتاهی در سرش پیچید و دستش روی دکمه‌ی ضبط ثابت ماند. انگشتانش برای رد کردن موزیک همراهی نکردند و همانطور که آرام گوشه‌ای از خیابان میراند خواننده در گوشش شروع به خواندن کرد و مجنون شدنش را مجدداً به او یادآوردی کرد.

*قصه‌ی عشقی که میگم عشق لیلای مجنونه*
*با یه روایت دیگه لیلی جای مجنونه*
*مجنون سر عقل اومده شده آقای این خونه*
*تعصب و یه دندگیش کرده لیلی رو دیوونه*

نگاهش میخ خیابان و ماشین‌هایی که با سرعت از کنارش رد میشدند بود؛ چشم‌های خارق‌العاده و لبخند شیرینش… تکه‌ موی درخشان میان انبوه گیسوان تیره‌اش، لباس‌های هنری‌اش وقتی با رنگ‌ها عجین میشدند. انگشتان ظریفی که این‌چنین آثار فوق‌العاده‌ای را خلق میکردند… همه و همه توی سرش میچرخیدند و او داشت از هجوم تمام این افکار دیوانه میشد!
 
*اما لیلی بی‌ مجنونش دق میکنه میمیره*
*با یه اخم کوچیک اون دلش ماتم می‌گیره*
*میگه باید بسازه اون این مثل یه دستوره*
*همین یه راه مونده واسش چون عاشق مجبوره*

میمرد و نمیذاشت یک روز لیلی‌اش را از دست دهد؛ متن موزیک داشت عصاب و روانش را به هم میریخت او حال هم به مقدار کافی به مرز دیوانگی رسیده بود!

*زوره عشق تو زوره احساس همیشه کوره*
*هرجا خودخواهی باشه انصاف از اونجا دوره*

لیلی را میخواست! تمام وجودش او را فریاد میزدند و هرگز نمیتوانست فکر داشتنش را از سرش بیرون کند. خودخواه بود؟ اینکه داشت تلاش میکرد لیلی را تحت هرشرایطی به دست آورد خودخواهی محسوب میشد؟
ماشین را با یک صدای بد گوشه‌ای از خیابان نگه داشت و انگشتانش پر حرص میان موهای کوتاهش فرو رفتند؛ ملودی موزیک همچنان توی سرش پخش میشد و چشم‌های لیلی لحظه‌ای از مقابل نگاهش کنار نمیرفتند! آخ لیلی… چشم‌هایش برای معراج حکم عبادت‌گاه داشتند! به سبز و آبی نگاه مهربانش فکر کرد… تصورشان قلب معراج را به تلاطم می‌انداخت و او را بیش از پیش بی‌طاقت میساخت.
ملودی موزیک توی گوشش خواند و سرش را بالا آورد؛ بوم‌های نقاشی لیلی روی صندلی کنارش بودند و با چشم‌های سرخ شده‌اش مصمم و قاطع بود وقتی که میگفت:
- به دستت میارم لیلی؛ من معراج نیستم اگه یه روز جای این بوم‌ها خودت رو اینجا کنار خودم نبینم!
***
دست در جیب با عینک آفتابی همیشگی روی چشمانش، تنها به مقابلش خیره بود و تنها چیزی که سکوت میانشان را در آن بیابان برهوت میشکست صدای آتشی بود که لحظه به لحظه بیشتر شعله میکشید.
آن شعله‌های بلند سرخ و نارنجی آتشِ مقابلش نتایج تمام تلاش‌های چهارسال گذشته‌اش بودند؛ لذت را در رگ‌هایش به جریان می‌انداختند و چه چیزی بیشتر از سوزاندن بارهای کثافت شمس میتوانست آنقدر لذت‌بخش باشد؟

 

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت چهل و هشتم)
با رادمان و جهان و البته حضور پررنگ عرشیا، صف شده در کنار یکدیگر به شعله‌های سوزان آتش و گرم به گرم ِکوکائین‌های شمس نگاه میکردند و قطعا هیچکس در این جمع به مقدار معراج سرخوش و شادمان نبود! نگاهش آرام و خونسرد میان شعله‌ها میچرخید و لبخند کوچکِ گوشه‌ی لب‌هایش نشان‌دهنده‌ی حال خوبش بود.
 به شعله‌ها پشت کرد و با همان دست‌های در جیب سمت ماشین قدم برداشت؛ درهمان حین بی‌آنکه سرش قدری برای دیدن جهان خم شود قدری بلند گفت:
- میسپرمشون به خودت جهان، آسیبی به کسی یا جایی نرسه. وقتی حسابی سوختن یه‌طوری از شرشون خلاص شو!
جهان از همان فاصله دستش را روی چشمش گذاشت.
- رو چشمم، خیالت تخت.
از حضور جهان و عرشیا در کنارش خرسند بود و اگر آنها نبودند کارش خیلی دشوار‌تر میشد؛ رادمان اما تنها دلیل انرژی منفی و شک و تردید این روزهایش بود و با ترس ِبی‌جایی که داشت، قدری معراج را خشمگین‌تر می‌ساخت.
از شعله‌های سوزان دور شدند و پشت رل نشست؛ اگر موقعیتش را داشت تا لحظه‌ی آخر میماند و سوختن بارهای ارزشمند آن مرتیکه‌ی عوضی را به چشم میدید؛ قطعا دلش نمیخواست نتایج تلاش‌های دیرینه‌اش را از دست دهد اما چاره‌ای دیگر نداشت؛ شمس نه خودش، و نه بارهایش ارزش وقت معراج را نداشتند.
با نهایت اطمینانی که به جهان داشت از آنجا دور شدند و ماشین را به سمت شهر راند. فکرش هنوز هم قدری درگیر چندشب گذشته بود با آن بوم‌های رنگ شده‌ای که به جای رادمان روی صندلی کنارش قرار داشتند. بوم‌هایی که حال روی دیوار خانه‌اش نصب شده بودند و به فضای سرد و خالی خانه روح بخشیده بودند! طرح‌های ساده‌ای که از دید معراج زیباترین بودند؛ آن دخترک هنرمندِ خوشرو اگر با انگشتان سرشار از هنرش یک خط ساده‌هم میکشید برای معراج هزاران معنا داشت.
ماهی سرخ، لاله‌ی سفید در دل چمن‌های سبز، طرح قطرات باران توی تالاب‌های جمع شده از آب، آسمان آبی و رنگین کمانی که از دلش بیرون زده بود، نورهای رنگی فشفشه در دل تاریکی شب… همه و همه شاید در نگاه اول برای دیگران چند طرح ساده و بی‌جزئیات بودند اما برای معراج نه! زمانی که از پشت روی کاناپه دراز میکشید و برای چندین ساعت بی‌حرف تنها آن‌ها را نگاه میکرد، فهمیده بود که چند طرح ساده چقدر میتوانند برای او معنا داشته باشند! معنای زندگی، معنای روح، رنگ! یاد خودش افتاد؛ نه تنها طرح‌هایش، بلکه خودش هم با آن لباس‌های رنگارنگ و حتی چشمان دورنگش، سرشار از رنگ‌های مختلف بود! برخلاف معراج که تنها تیره بود و سیاه. 

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...