هانی بانو 1,261 ارسال شده در 6 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) نام رمان: آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه نویسنده: عسل اکبری (هانی بانو) ژانر: عاشقانه، مافیایی خلاصه: میان کینه و خشم قدیمیِ «معراج تهرانی مقدم» از «بهروز شمس» کفتار پیرِ خودخواه و مغرور، درست جایی که معراج برای انتقام دیرینهاش سالها برنامه چیده و آن لحظه را بارها و بارها با خود مرور کرده بود، یک جفت چشمِ تا به تا و تکهی روشنی از مو تمرکزش را به هم میریزد و تمام برنامههایش را از بین میبرد. تمرکزی که روی خشم و انتقامجویی بود، حالا روی لیلی و عشق ورزیدن به اوست؛ اویی که با چشمهای دلربایش برای معراج و دلش دام پهن کرده… مقدمه: سالها با نفرت نفس کشیده بود؛ انتقام، تنها چیزی بود که خون را در رگهایش به جریان میانداخت. در دنیایی که بوی باروت، خیانت و مرگ از دیوارهایش بالا میرفت، دل بستن آخرین حماقت ممکن بود. اما همه چیز از شبی به هم ریخت که او را دید؛ نگاه تا به تا و تکهی سپیدِ میان انبوه گیسوان سیاهش، مثل امضای سرنوشت میدرخشید. او قرار نبود عاشق شود؛ قرار بود بکشد، بسوزاند و پس بگیرد. ولی بعضی نگاهها، مرگبارتر از گلولهاند؛ و او درست وقتی که ماشهی انتقام را کشیده بود، در دام عشقی افتاد که میتوانست نابودش کند... شرکت کنندهی مسابقه رمان نویسی ویرایش شده 23 شهریور توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 10 1 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد سادات.۸۲ 580 ارسال شده در 6 مرداد مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا 1 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 6 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) (پارت یک) بدنهی طلایی رنگ و براقِ رواننویس را رها کرد و از جا برخاست؛ نگاهِ فرد مقابلش عمیقاً پر بود از اشتیاق و حیرت! چشمانِ او اما مانند همیشه بیهیچ حسی، خموش و بینشاط تنها به پیش رویش زل زده بودند؛ به همان فردی که بیخبر از فکرهای شوم و منحوسِ او، اشتیاقِ شراکت با معراج تهرانیمقدم را با تمام وجود به نمایش میگذاشت! مردِ مسن با آن موهای جوگندمی و ریش پرفسوریاش، دست جلو آورد و معراج بلااجبار دستش را گرفت؛ دست خودش نبود اما راهی جز تظاهر هم نداشت. - شراکت با شما برام باعث افتخاره جناب تهرانیمقدم! مردک احمق؛ علاوه بر نگاهش، لحن صدایش هم شور و نشاط را فریاد میزد! بهروز شمس؛ همان کفتار پیری که سالها آرزوی مرگش را داشت! چهار سال از عمرش را زهر کرده بود و پسرک، زمانی که هدفش مجدداً در ذهنش یادآوری شد دستِ او را کمی فشرد؛ فکر آنکه استخوانهای گردنش را همینطور فشار دهد و با همین دستها خرد کند، باعث شد لبخندی کمرنگ و بیسابقهای بر لب آورد؛ بهروز که لبخندِ او را یک لبخندِ رضایتبخش و عادی برداشت کرده بود، مجدداً نگاهش برق زد و پسرک دستش را رها کرد. به خودش قول داده بود که یک روز، تمامِ استخوانهایش را دانه به دانه از یکدیگر جدا کند؛ زبانش را از حلق بیرون بکشد و همانطور که خودش و پسر بیهمه چیزش زندگیاش را به کثافت کشیده بودند، حالشان را بگیرد و یک گلوگه دقیقا در مرکزِ سرش خالی کند! کمی پایینتر از جوگندمیِ موهایش، میان ابروهای پرپشتش. از همان اسلحهی براق و سیاه رنگی که از ده سال قبل برای این لحظه کنار گذاشته بود؛ میان همان مخملِ سرخی که در کشوی میزش قرار داشت. با نفرت به چهرهی خندان و جامِ میان انگشتانش نگاه کرد؛ صدایش را قدری میشنید و تا جایی که متوجه شد، مشغول صحبت به زبان عربی، با یکی از شیخهای بزرگ و ثروتمندِ دبی بود. مرد لباس بلند و سفید مخصوصی بر تن داشت همراه با یک پارچهی سفید و یک عقال؛ نگاهِ کثیفش روی رقاصههای عرب میچرخید و حواسش پی بهروزی که مشغول صحبت با او بود؛ هرچند حواسش آنقدرها هم جمع نبود و تنها با تکان سرش گاهی زمزمه میکرد: - نعم نعم، أنا أعرف. (بله بله، میدونم.) با پوزخند نگاهش را از آنها گرفت و به دریای مقابلش چشم دوخت؛ تکیهاش را به میلههای گوشهی کشتی داد و او میان آن همه عربِ دشداشه پوش چه میکرد؟ میان موجهای خروشان دریای عمان و مقابل برج عمیقاً بلندِ خلیفه. نگاهش را بالا برد و با نگاه به ارتفاعِ عظیمش، کمی از مایعِ تلخِ در دستانش نوشید. انتقام از بهروزِ منفور، ارزشش را داشت! باید در اولین فرصت به ایران بازمیگشت؛ هوای دبی راه تنفسش را بسته بود. کلافه نگاهش را از خلیفهی عظیم گرفت و به اطرافش نگاه کرد؛ مردانی که با لذت به رقاصههای ماهر نگاه میکردند و آن لبخندِ کریه روی لبهایشان، لحظهای پاک نمیشد. او اما رقص ماهرانهی آن دو دختر، به چشمش نمیآمد؛ خون مقابل چشمانش را پوشانده بود! مجدداً قدری از آن مایعِ بدطعم و زننده نوشید؛ لحظهی آخر اما نگاهش روی فردی نشست و لبهی جام میان لبهایش ثابت ماند! دور بود اما، قطعهی روشنِ موهایش میدرخشید! همان درخشش نگاهش را روی نیمرخِ جذابِ او نگه داشته بود. میان آن تاریکیِ عمیق شب، چهرهاش را درست نمیدید اما هرچه که بود با آن رقاصههای ماهر فرق میکرد! درخششِ پارچهی لباس سورمهای رنگش را میدید و آن قطعهی خاصِ میان موهایش… آن قسمت از موهایش را رنگ کرده بود؟ ویرایش شده 17 مرداد توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 5 2 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 6 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) (پارت دوم) جام آرام آرام پایین آمد و معراج دید که گوشهی لبهای او کمی بالا رفت؛ اویی که حتی اسمش را هم نمیدانست… کشتی تکان خورد و برای چند لحظه نیمرخش با یک نورِ کم نمایان شد؛ انگشتانِ پسرک دور جام محکم شد و اخمهای همیشه در همَش، باز شد؛ زیبا بود! عمیقاً زیبا بود… بازوهایش را با یک پوششِ تیره رنگِ مخمل پوشانده بود و برقِ پارچهی لباسش، تا امتداد دنبالهی بلندِ پیراهنش ادامه داشت. انگشتانِ نحیفش تکهی روشن موهایش را پشت گوش فرستادند و زاویهی فکش را وقتی درکنار بینیِ انحنا دار و لبهای کوچکش دید، بیشتر به زیباییاش پی برد! با یک تصمیم ناگهانی به عقب برگشت تا جامش را روی میز قرار دهد؛ شاید برگشتش لحظهای طول نکشید اما زمانی که مجدداً به جایش بازگشت دگر او را ندید! نگاهش پکر شد و میان مهمانانِ محدودِ آنجا دو دو خورد… در نهایت تنها صدای کر کنندهی آهنگ عربی و دخترانِ رقاص نصیبش شدند و آن دخترکِ خاص با قطعه موی روشنش، دگر به چشم نیامد! هرجا را که نگاه میکرد اثری از او نبود؛ گویی آب شده بود و در زمین فرو رفته بود. اشتیاقش در لحظه از بین رفته بود و همانندِ کودکی تخس و دو ساله، اخمی عمیق میان ابروهایش را چین داده بود. موزیکِ تند عربی با آن صدای بلند، رقص ماهرانهی رقاصهها و نگاهِ مستقیمِ مردانِ عرب روی آنها، و در نهایت آن بهروزِ منفور؛ همه و همه روی روح و روانش خدشه میانداختند و حال، آن دخترکِ غریبه هم سعی داشت تمامی فکر و تمرکزِ او را ناخواسته در دست بگیرد! از میان درخشش تکه موی سپید او به موقعیت کنونیاش پرتاب شده بود و چطور یک دخترِ غریبه اینچنین تمرکزش را برهم زده بود؟ او حتی نامش را هم نمیدانست و تکهی روشن موهایش، به طرز عجیبی برای چند لحظه فکر انتقام و کینهی دیرینه را از یادِ معراج برده بود. از کجا معلوم؟ شاید هم رنگشان کرده بود! کلافه چشم فرو بست و جامِ در دستش را روی میز کوبید؛ چرا یک فردِ ناشناخته باید آنقدر مغزش را درگیر کند؟ خودش را گول میزد تا با چشمانش تمامیِ اطراف را به دنبالِ یافتنِ فرد مورد نظرش رصد نکند؛ نباید هدفش را از یاد میبرد! او به خاطرِ انتقام از بهروزِ شمس پا به دبی گذاشته بود و حال با این اتفاقات داشت از برنامه خارج میشد. نگاهش روی فردِ منفور نشست؛ مردکِ بی همه چیز عمیقاً معراج را وسوسه میکرد تا چشمانش را همانجا از کاسه خارج کند؛ اما نه! به این زودی پیش رفتن جزوی از برنامهی او نبود. تمام این ده سال را صبوری کرده بود و حال برهم زدنِ چنین موقعیتی، اوجِ حماقت بود. اگر ذره ذره آب شدنش را نمیدید، قطعا به مقدار کافی لذتش را نمیبرد! بهروز میخندید و سرخوشیاش آتشِ خشمِ معراج را هرلحظه شعلهورتر میساخت؛ نگاهش روی دندانهای ردیف و یکدستِ مردک ماند، و قطعا نمیگذاشت حسرتِ خرد کردنشان به دلش بماند! ناخواسته پوزخند زد؛ از فکرهایی که در سرش جولان میدادند خوشش میآمد و لذتِ انتقام را از همین حالا حس میکرد. ویرایش شده 13 مرداد توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 5 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 6 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) (پارت سوم) نگاهش روی خندهی کریهِ مردک خشک شد؛ پوزخندش عمیق شد و آرام زمزمه کرد: - خوش باش مرتیکه؛ همین روزاست که خنده رو ازت بگیرم و به جاش جنازهی پسرت رو بذارم توی بغلت! خوش باش… *** اُوِرکت ذغالیاش را تن کرد و همانطور که چرخهای چمدانش را روی زمین میکشید، پاسخ تماس های مکررش را داد. - بله متین؟ دخترک با یک حرکت کیف گیتارش را روی دوش انداخت و تقریبا فریاد زد: - معلوم هست کجایی معراج؟ از صبح در دسترس نیستی! از فضای فرودگاه خارج شد و اطرافش را زیرنظر گذراند؛ حتما باید تا خانه را تاکسی میگرفت؟ بیمقدمه پاسخ داد: - برگشتم ایران! دخترک تلفنش را جایی میان گوش و شانهاش نگه داشت و حین بستن بندهای کتانیاش بیخیال خندید. - خیلی خب، جوکِ بامزهای بود؛ درست حسابی بگو کجایی؟ کلافه چشم بست و از فرودگاه بیرون زد؛ باد عمیق توی صورتش وزید و سمت تاکسیهای زرد و سبزِ کمی آن طرفتر قدم تند کرد. - من الان حال و حوصلهی شوخی دارم متین؟ توی فرودگاهم، برگشتم تهران. دستهای متین دور بندهای کتانی شل شد و بادش خوابید. _ چرا پس؟ مگه قرار نبود بیشتر بمونی و اون مرتیکه رو زیر نظر بگیری؟ به تاکسیها رسید و مردِ مسن با کاپشن پف پفی توی تنش و کلاه گرم روی سرش، سریعاً خم شد و چمدان معراج را بلند کرد. - سلام وقت بخیر، تجریش؟ مرد حتی فرصت سوال پرسیدن هم به معراج نداده بود؛ چمدان را توی صندوق عقب چپاند و بالاخره سمت معراج برگشت. - سلام پسرم، هر جا شما بگی! بیحرف توی تاکسی نشست و متین از پشت تلفن جیغ زد: - معراج! با توام. ناخواسته کمی تلفن را از گوشش فاصله داد؛ تمام شب را چشم روی هم نگذاشته بود و مثل همیشه برنامههای انتقامجوییاش را مرور کرده بود بود، و حالا حوصلهی جیغ و دادهای متین را ابداً نداشت. - شمس زودتر برگشت ایران، منم سریع بلیط گیر آوردم؛ وقتی اون عوضی اونجا نیست دلیلی نمیبینم که بمونم. آب و هوای دبی به مقدار کافی روی مغزم تاثیر گذاشته! جملهی متین باعث شد از برگشتش پشیمان شود. - بابات واسهی امشب یه دورهمیِ کوچیک دست و پا کرده و تقریبا همه دعوتن؛ نمیدونستی، نه؟ آخرین چیزی که این روزها میخواست دورهمیهای مزخرف پدرش بود؛ آن هم با آن فضای بیمعنی و مهمانهای حوصله سر برش. - سعی کن به گوششون نرسه که من برگشتم ایران! ویرایش شده 9 شهریور توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 5 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 6 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) (پارت چهارم) صدای متین باز توی گوشش جیغ شد و کلافه چشم بست. - چرت نگو معراج تو که میدونی من دهنم چفت و بست نداره تورو قرآن من رو توی چنین شرایطِ سختی قرار نده! خشمگین غرید: - متین میشه انقدر توی گوشِ من جیغ جیغ نکنی؟ دخترک آرام شد و بالاخره با کیف گیتار روی دوشش از خانه بیرون زد. - خیلی خب ببخشید؛ حالا امشب رو چیکارمیکنی؟ میپیچونی یا میبینمت؟ رانندهی تاکسی سوار شد و در را با صدای مهیبی بست؛ انگار امروز همه چیز دست به دست یکدیگر داده بودند تا روی مغز او یورتمه بروند! - مگه میزاری بپیچونم؟ دخترک بلند خندید و از خیابان گذر کرد. - به من چه؟ کاری به کارت ندارم، ولی خوددانی. اگر اونجا از دهنم پرید و به کل مهمونها گفتم که برگشتی ایران و عمداً مهمونی رو پیچوندی… جدی میان حرفش پرید و اجازهی ادامه را به او نداد. - خیلی خب متین! میام، ببند دهنت و. دخترک اینبار بلندتر خندید و مشغول راه رفتن در پیاده رو شد؛ با یک دست توی جیب شلوار جین روشنش و کیف گیتار روی کولش. - پس میبینمت تهرانیمقدم! اخمات هم باز کن، راننده تاکسیِ بیچاره الان میگُرخه. کمی از گرهی میان ابروهایش باز شد و متین تماس را قطع کرد؛ تلفن را پایین آورد و روی پاهایش قرار داد. مغزش درگیر بود؛ فکر انتقام از بهروز شمس درست مثل تمام لحظات این پنج سال در مغزش جولان میداد و در این میان، پدرش باز میخواست با مهمانی های مسخرهاش وقتش را بگیرد؟ وقتی که میتوانست روی تمرکز بر اهدافش بگذارد. به خانهاش رسید؛ از رانندهی مسن تشکر کرد و با چمدان توی دستش سمت درب بزرگ چوبی حیاط رفت. پدرش حتی اجازهی استراحت هم به او نداده بود! باید خودش را برای جشن امشب آماده میکرد وگرنه امکان نداشت که متین بتواند جلوی دهانش را بگیرد و برگشتش به ایران را کفِ دست همه نگذارد. شات نوشیدنی را روی میز میچرخاند و نگاهش کمحوصله میان مهمانها رد و بدل میشد؛ مهمانهایی که مقابل اردشیر خم و راست میشدند و همگی از دور، به خونِ او تشنه بودند! در واقع مهمانی باید بالماسکه برگزار میشد؛ چرا که بیشک همه نقاب بر صورت داشتند و هیچکدام حتی روی دیدن اردشیر را هم نداشتند. مردِ بدخلق و اخمویی که تنها هدفش از برگزاری مهمانیهای مختلف، تبلیغ برای شیرینیهای عزیزش بود! شیرینیهایی که مادهی اولیهشان مواد مخدر بود. کلافه شات را روی میز کوبید و دستش توی جیب شلوار پارچهای مردانهاش مشت شد؛ از تظاهر خسته بود و از گوش دادنِ حرفهای پدرش خستهتر. قبل از آنکه با نهایت بیطاقتی از آن مهمانیِ لعنتی بیرون بزند متین با موهای پسرانه و پوشش اسپُرتش مقابل او ظاهر شد. - کجا معراج؟ وایسا ببینم، تو باز جوگیر شدی؟ لبهایش را محکم بر هم فشرد و لحظهای چشم فرو بست. - حال و حوصلهی این کثافت کاریهارو ندارم! ویرایش شده 13 مرداد توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 4 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 7 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد (ویرایش شده) (پارت پنجم) دخترک لبخند زد؛ او هم مثل معراج اهلِ چنین جمعهایی نبود اما پدرهایشان آنها را وادار به حضور در مجلسهایشان میکردند. - فکر کردی من دارم؟ معلومه که نه؛ ولی چاره چیه؟ سخت نگیر پسر دو ساعت دیگه مهمونی تمومه ارزش این همه حرص خوردن نداره. بازویش را از روی کت ذغالی رنگش در دست گرفت و او را باز سمت میزش بازگرداند. - بیا اینجا وایسا یکم حرف بزنیم. به چهرهاش نگاه کرد؛ مهربان بود و سعی داشت سر معراج را گرم کند تا بیش از این حرص نخورد! - دبی چطور بود؟ به جز قرار داد بستن با اون عوضی، چیزِ دیگهای عایدت شد؟ باز هم نیمرخِ دخترک غریبه توی ذهنش تداعی شد و اخمهایش کمی از هم باز شدند؛ جامهی سورمهای رنگ براق توی تنش، برخلاف باقی میهمانها پوشیده بود و بخش سپید موهایش هنوز هم حالش را دگرگون میکرد! احساسات مردانهاش را به تلاطم میانداخت و آن دخترِ غریبه، چطور آنهمه زیبایی و ظرافت داشت؟ اصلا خدا چقدر برای خلق کردنش وقت گذاشته بود؟ تلألو نور اندک روی چهرهی دلنشین و لبخندِ کوتاهش… همه و همه توی ذهنش میچرخیدند و دخترک حسابی مغزش را به هم ریخته بود! باید پیدایش میکرد؛ شاید آن بخش خاص از موهایش یک نشانه بود و پیدا کردنش را آسانتر میکرد. - معراج با توام! کلاً تو باغ نیستی ها. به خودش آمد؛ آنچنان غرق در رویای دخترکِ مو سپید بود که حتی صدای متین را هم به خوبی نشنیده بود. اخم کرد؛ از حواسپرتی نفرت داشت و نمیخواست متین دستش بیندازد. - هستم! دخترک خندید و ردیف دندانهایش نمایان شد. - آره، کاملا مشخصه! اخمهایش عمق پیدا کرد و اینبار مستقیماً به چهرهی خندانِ متین تشر زد: - متین من رو دست ننداز! میدونی که عصاب درست و حسابی ندارم. دخترک نه تنها از دستش دلخور نشد، بلکه خندهاش بیشتر شد و ابروهایش بالا پرید. دستانش را به نشانهی تسلیم بالا برد و پاسخ داد: - غلط کردم بابا! تو باز سگ شدی؟ پاسخ معراج اما سکوت سنگین و اخمهای وحشتناک درهمش بود؛ حوصلهی یکی به دو با او را نداشت. با مکث کوتاهی، فکر دخترکِ سورمهایپوش را پس زد و سوال قبلش را پاسخ داد: - جز همون قراردادِ کوفتی و وسوسه شدن برای تیکه تیکه کردنش، دبی دیگه هیچ اتفاقی خاصی نیوفتاد. متین همچنان خنده داشت وقتی که میگفت: - داداش خودت رو کنترل کن، نقشهات رو یادت نرفته که؟ اگه کوچیکترین خطایی ازت سر بزنه کل تلاشهات به فنا میره، پس حسابی حواست رو جمع کن. در تایید حرف متین گفت: - اگر قرار بود بیفکر پیش برم همون پنج سال قبل خشتکش رو میکشیدم روی سرش! حواسم هست متین، انتقام از این بیصفت ارزش صبوری داره. ویرایش شده 13 مرداد توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 7 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد (ویرایش شده) (پارت ششم) لبخند متین کمرنگ شده بود و اخمهای معراج مجدداً در هم گره خورده بودند؛ هر بار که اسم آن مردک را به زبان میآورد همینطور بدخلق میشد. رادمان از آن سوی عمارت سمت آنها آمد و متین پر سروصدا و صمیمانه به او دست داد. - چطوری داداش؟ دست دور شانهی متین انداخت و لبخند عمیقش ردیف دندانهای سفیدش را به نمایش گذاشت؛ همیشه همگان لبخند داشتند به جز او! هیچ چیز جای اخمهای درهمش را نمیگرفت. - نوکرتم دختر، تو چته معراج؟ کشتیهات غرق شدن باز؟ نگاه جدیاش روی چهرهی بشاش رادمان نشست و لبخند روی لبان هردویشان سبک شد؛ معراج اهلِ شوخی و خنده نبود! و اصلاً هم جنبهاش را نداشت. - غلط کردم چرا میخوای بزنی؟ بگو ببینم دبی چطور گذشت؟ اینبار کلافهتر سمت او برگشت. - یه ساعت نشستم واسهی متین توضیح دادم حالا باید واسهی توام تکرار کنم؟ هیچ کثافتی نشد؛ قرارداد بستیم و از این به بعد مدام مجبورم روی گوهش رو ببینم. پس از بستنِ قرارداد هیچ اتفاقی نیوفتاده بود؟ در واقع حقیقت را بیان نکرده بود؛ اصلِ قضیه درست پس از بستن قرارداد بود! آن دخترکِ دلربا با ظرافت و زیباییاش عقل معراج را از کار انداخته بود. اصلا اگر تمام رخَش را میدید چه میکرد؟ حال که با یک نیمرخ آن هم در نورِ ملایمِ کشتی اینگونه دلباخته بود، قطعا تمامرخِ آن دخترکِ پریچهر را میپرستید! رادمان را حسابی پکر و مغموم ساخته بود و حال دگر خبری از لبخندِ چند دقیقه قبلش نبود. - این همون چیزی نیست که پنج سالِ تمام برای رسیدن بهش تلاش کردی؟ حالا چرا میخوای یقهی ما رو بگیری؟ لبهایش محکم روی هم فشرده شدند و مجدداً از نوشیدنی توی شاتش نوشید. - عصابِ من و گوهی نکن رادمان؛ درسته، میخوام به کثافت کاریهاش راه پیدا کنم و تیکه تیکه جیگرش رو آب کنم، اما قطعا دلم نمیخواد مدام جلوی چشمم باشه! اگه نتونستم خودم رو کنترل کنم چی؟ اگه همین فردا صبح دستم رو دور گردنش حلقه کردم و خرخرهاش رو جوییدم چی؟ رادمان من اسلحه همیشه میون دستهامه! خوب میدونی که همیشه هوشیار و آمادهام، و حالا توی این موقعیت کنترل کردن خودم سختترین کاره! قراره هر روز بیاد جلوی چشمهام جولان بده و من جرواجرش نکنم؟ میشه چنین چیزی؟ دست روی شانهاش گذاشت و سعی کرد آرامش کند؛ معراج از خشم و کینه میلرزید و برآمدگی رگ گردنش توی چشم میزد. درکش میکردند اما موقعیتِ کنونی معراج، چیزی بود که همیشه میخواست و برهم زدنش حماقتِ محض بود. - اگه هر لحظه دلت خواست یه گلوله توی سرش خالی کنی حق داری، ولی یادت باشه که برای چی نقشه کشیدی! کشتنِ بهروز شمس قبل از هرکاری اشتباهه معراج. پسرش اصلِ قضیهست، اول باید اون رو جلوی چشمهاش تیکه تیکه کنی و بعد به حسابِ خودِ ناکسش برسی! شات را روی میز کوبید و به چهرهی رادمان خیره شد؛ او سرشار از خشم بود و خون مقابل چشمانش را پوشانده بود. اما رادمان، در نهایتِ نگرانی میخواست تا جلوی خطر را بگیرد و خون مقابل چشمهای معراج را کنار بزند. ویرایش شده 13 مرداد توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 3 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 7 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد (ویرایش شده) (پارت هفتم) - من پنج سالِ تمام خواب اون لحظه رو میبینم رادمان! برای زجر دادن خودش و پسرِ بزدلش لحظه شماری میکنم، اما ممکنه خشمم زودتر از من پیش بره و وقتی به خودم بیام که بهروز رو زیر فشار دستهام خفه کرده باشم! نگاهی بین متین و رادمان رد و بدل شد و هردو از ته دل نگرانِ او و موقعیتش شدند؛ تا انتهای راه را در کنارش بودند و از انتخابش حمایت میکردند، اما از سویی دیگر قلبشان نگرانِ دوستِ لجوجشان بود. اینبار متین نگران و کمی ترسیده لب به سخن گشود: - معراج غلط اضافی نکنی ها! قدم به قدم طبقِ نقشه پیش میری، خیلی خب؟ شات خالی شده را روی میز بازگرداند و دستانش را در جیبهای شلوارش فرو برد. - نترس متین، حواسم جمعه. هرگز مطمئن نبود! اگر خون از مقابل چشمانش کنار نمیرفت شاید دست به هر کاری میزد. امیدوار بود تا با یک حرکت ناگهانی تمام نقشههای پنج سالهاش نقش بر آب نشود! باد محکم و پر زور توی صورتش میوزید و موهای کوتاهش را به حرکت در میآورد؛ با دستان توی جیبش به منفورترین فرد زندگیاش خیره بود و عینک آفتابی روی چشمهایش، به بهروز اجازه نمیدادند تا نفرت مشهود نگاهِ معراج را بخواند. با سر به رادمان اشاره کرد و پسرک برگه را از دست بهروز بیرون کشید؛ امروز اولین مرسولات شمس را بار میزدند و باورش نمیشد که برای دیدن آن مردکِ حقهباز، هنگام سپیدهدم و پیش از روشنایی هوا به سمت شمال حرکت کرده بود؛ آن مردک برایش پشیزی ارزش نداشت اما برای انتقام گرفتن از او، دست به هر کاری میزد. با لبخند کریه و کت و شلوار سورمهای توی تنش جلو آمد و مقابل او ایستاد؛ قدش به سختی تا سینهی معراج میرسید و سرش را با آن عینک آفتابیِ بدشکل بالا گرفته بود تا چهرهی پر نفرت او را به خوبی ببیند؛ دستش مقابل معراج دراز شد و اگر همین حالا تک تک انگشتانش را خُرد میکرد چه میشد؟ شاید آن بادیگاردهای قولپیکر بر سرش آوار میشدند، شاید هم نه. - توی دبی گفتم، باز هم میگم؛ از همکاری باهاتون خیلی خوشحالم جناب تهرانیمقدم! برام باعث افتخاره و در حقیقت سپردن بارهای ارزشمندم به شما خیالم رو راحت میکنه. نمیتونستم به هر کسی اعتماد کنم! ناخواسته پوزخند زد؛ دستش جلو رفت و انگشتان کفتار پیر را محکم فشرد. بهروز شمس نمیدانست که به بد کسی اعتماد کرده! مردکِ احمق معراج را خوب نشناخته بود. قاچاقِ مواد مخدر هرگز کارِ او نبود و اکنون هم قرار نبود بارهای کثافتِ بهروز را به مقصد برساند! اگر اینچنین میکرد که پا در مسیر پدرش گذاشته بود؛ اردشیری که همیشه از کثافتکاریهایش بد میگفت و شیرینیهای مزخرفش، حال معراج را به هم میزد. - همچنین جناب شمس؛ در رابطه با بارها هم خیالتون راحت باشه! صدای باد توی گوششان میپیچید و مجبور بودند کمی بلند صحبت کنند. - قطعا همینطوره! خیالم تختِ تخته. پوزخند معراج عمق پیدا کرد و خداروشکر دستش از میان انگشتانِ سرخ شدهی معراج بیرون کشیده شد. ویرایش شده 13 مرداد توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 7 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد (ویرایش شده) (پارت هشتم) - هروقت بارها به مقصد رسید با خودم هماهنگ بشید. معراج سر تکان داد؛ برای بارهایی که هرگز قرار نبود به مقصد برسند. - حتما! با خداحافظی کوتاهی، همراه با بادیگاردهای بزرگ هیکلش از آنجا دور شد و سوار بر لیموزین مشکی براق، کم کم از مقابل چشمان معراج کنار رفت. نگاهش روی مسیر رفته شدهی لیموزین خشک شد و دستهایش توی جیب مشت شدند؛ سفیدی چشمانش از پشت عینک آفتابی سرخ شده بودند و آنقدر دندانهایش را روی یکدیگر فشرده بود که تا متلاشی شدنش چیزی نمانده بود! رادمان جلو آمد و روی بازویش دست گذاشت؛ ذهنش مشغول شمس و لیموزین مشکی بود و با این حرکت، سمت پسرک برگشت. - دیدی کنترل کردن خشمت اونقدرا هم کار سختی نیست؟ از بیرون آنطور به نظر میرسید وگرنه او از درون متلاشی شده بود! - رادمان کم مونده بود تا انگشتهاش رو خُرد کنم! خیلی کم… برخلاف تصورش رادمان لبخند زد. - اونم به وقتش خُرد میکنی، صبور باش مَرد. به خانه رسیدند و معراج خسته، تن کوفتهاش را روی کاناپه پرتاب کرد؛ رادمان از سوی دگر خانه رها شده روی مبل خطاب به او گفت: - جانِ من زنگ بزن به مانی بگو دو پُرس جوجه کباب بفرسته اینجا! مردم از گرسنگی. دست دراز کرد و تلفنش را برداشت؛ کوچکترین مخالفتی نداشت چون خودش هم از گرسنگی به دلدرد افتاده بود. شماره را گرفت و فکر به غذاهای خوش عطر و بوی مانی، کمی آرامش کرد. - به به معراج خان! تو باز دلت افتاد به قار و قور یادی از ما کردی؟ نرم و بیاخم پاسخ داد: - علیک سلام مانی! غرِ اضافه نزن، من و رادمان یکم دیگه توی این وضعیت بمونیم از کمبود غذا میمیریم. صدای خندهی پسرک را از پشت تلفن شنید و رادمان از آن سوی پذیرایی زیرلب با خود غر میزد. - نمیمیرین داداش، نترس! حال و حوصلهی حرف اضافی نداشت. - مانی دو پرس جوجه، بده پیک بیاره. خندهاش قطع شد و کمی شرمنده پاسخ معراج را داد: - معراج حقیقتش پیک موتوریم رفته شهرستان، نیستش! خودت نمیتونی بیای تحویل بگیری؟ کلافگیاش باز برگشت! چشم فرو بست و از پشت تلفن به او غر زد: - مردِ حسابی من میگم ما دو تا عین دوتا مُرده افتادیم روی مبل از گرسنگی تلف شدیم تو میگی خودت بیا تحویل بگیر؟ مانی باز آرام خندید؛ مشغول کار بود و صداش بشقاب و قاشق چنگال نشان میداد که در آشپزخانهی رستوران است. - معراج تو که انقدر سوسول نبودی! خیلی خب اشکالی نداره؛ چند دقیقه رستوران رو میسپرم دست بچهها خودم میارم براتون، خوبه؟ ویرایش شده 13 مرداد توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 3 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 8 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد (ویرایش شده) (پارت نهم) گرسنه بودند اما نمیخواستند مانی هم از کار و زندگیاش بیوفتد؛ معراج روی مبل نشست و به پیشانیاش دست کشید. - نمیخواد داداش، تو جوجههارو آماده کن من میام تا نیم ساعت دیگه ازت تحویل میگیرم. مانی رضایتمندانه پاسخ داد: _ آفرین حالا شد! شانس بیاری ترافیکِ امروز سنگین نباشه، وگرنه خودت و رادمان رو از دست میدیم. بیتوجه به کنایهاش تلفن را قطع کرد و از جا برخاست؛ از خانه بیرون زد و بیتوجه به قار و قور شکمش، رستوران مانی را مقصد قرار داد. بیش از نیم ساعت زمان برد تا به آنجا برسد اما ولع خوردن غذاهای لذیذِ مانی، جلوی کلافگیاش را میگرفت و آرامش میکرد. پیاده شد و سمت رستوران قدم تند کرد؛ سرش پایین بود و مشغول تنظیم کردن ساعت مچیاش بود که محکم با کسی برخورد کرد و صدای رها شدن وسایل دخترک روی زمین، باعث شد بهش نگاه کند. - لعنتی… نقاشیم! دخترک سریع خم شد و بوم نقاشیاش را از روی زمین چنگ زد؛ تیوپهای رنگ اطرافشان پخش شده بودند و نگاه معراج مبهوت روی تکه موی روشن مقابل صورت دخترک قفل شده بود! اشتباه نمیکرد… خودش بود! خم شد و دستش جلو رفت تا تیوپهای رنگ را بردارد و نگاه سراسیمهی او روی نگاهِ شگفت زدهی معراج نشست! همانجا و همان لحظه، مقابل رستوران مانی زانو زده روی کاشیهای پیادهرو، قلبش برای دخترک مقابلش لرزید! تکه موی سفید توی صورتش رها شده بود و چشمهای شگفت انگیزش… چطور آنقدر خاص بود؟ یکی از آنها آبی بود و دیگری سبز؛ و معراج همانجا در دل به خود اعتراف کرد که حاضر است در آبیِ نگاهش غرق شود و در سبزیِ چشمانش گم… دخترک پیش از معراج به خودش آمد و نگاهش را دزدید؛ دستان لرزانش تیوپها را دوتا یکی جمع کردند و توی باکس چوبی قرار دادند. آب دهانش را محسوس قورت داد و از آن فاصلهی کم با معراج قدری معذب شده بود. - ببخشید، بزارید کمکتون کنم. تیوپهای باقی مانده را برداشت و به دستِ او داد؛ دستانی که کمی مضطرب میلرزیدند و سعی داشتند با سرعتِ هرچه بیشتر تیوپهای رنگ را جمع کنند و توی باکس چوبی بگذارند. - ممنونم. همزمان از جا برخاستند و دخترک باکس و بوم نقاشی را توی آغوش کشید؛ خجالتی بود و با آن چشمهای دو رنگ و دلربا مستقیماً توی چشمهای معراج نگاه نمیکرد. بیحرف لبهای قلوهای براق شدهاش را روی یکدیگر فشرد و خواست از او دور شود که میان راه، معراج به حرف آمد. - ببخشید… سمتِ پسرک بازگشت و تکهموی روشن و چشمهای خوشمنظرش قلب معراج را از کار انداخت! نمیدانست چه بگوید، اما به هر روشی میخواست بحثی پیش بکشد؛ توی آسمان دنبالش میگشت و حال روی زمین پیدایش کرده بود! نمیخواست فرصتش را از دست دهد؛ آن چشمهای تا به تا و زیباییاش معراج را دیوانهتر از پیش کرده بود. ویرایش شده 9 شهریور توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 3 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 8 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد (ویرایش شده) (پارت دهم) به آموزشگاه نقاشی پیشرویش نگاه کرد؛ تابلوی «آموزشگاه هنر خورشید» مقابلشان بود و دخترک با لباسهای رنگی شده و تیوپ و بوم نقاشی از آنجا میآمد. - شما اینجا کلاس نقاشی میرید؟ خودش هم متعجب شد؛ بیربط ترین سوال را پرسیده بود و دخترک چشمهای دورنگش گرد شدند. - من اینجا کار میکنم، چطور؟ نور امید در قلبش روشن شد؛ اگر اینجا کار میکرد پس مدام میتوانستند همدیگر را ببینند! - خواهرم دنبال یه آموزشگاه نقاشیِ خوب بود… دخترک شیرین لبخند زد و قلب معراج لرزید؛ با انگشت به داخل آموزشگاه اشاره کرد و پاسخ داد: - اینجا آموزشگاهِ خیلی خوبیه؛ میتونن ثبت نام کنن، ترمهای جدیدمون به زودی شروع میشن. ماتِ چهرهی بینقص و نگاه شگفتانگیزش شده بود و دخترک از آن نگاهِ میخ شده و عمیق معذب میشد؛ باز نگاهش را دزدید و به ساعت مچیِ رنگیاش نگاه کرد. - ببخشید، من باید برم. از کنار معراج گذر کرد و بوی شیرین و فوقالعادهی عطرش توی بینیِ معراج ماند… آب دهانش را قورت داد و به عقب برگشت. دخترک سمت تاکسیهای آن سمتِ خیابان میرفت و بخشهایی از شلوار جین توی تنش رنگی شده بود؛ کلاهِ فرانسوی یاسی رنگ روی موهای تیرهاش بود و آن تکه مویِ لعنتی هوش از سر معراج پرانده بود! به شانسش ایمان آورد؛ دخترک اگر اینجا کار میکرد، پس معراج باید هر دو وعدهی روزش را به رستورانِ مانی میآمد! *** رادمان پیروزمندانه فریاد کشید و دستهی پیاس را روی مبل رها کرد؛ مقابل چهرهی جدیِ معراج بالا و پایین پرید و در راستای پیروزیاش شادی کرد. - دیدی گفتم میبرم؟ انقدر کُری خوندی تهش دو هیچ بردمت جوجه! تمام حواسش سوی آن دخترکِ خاص و دلربا با زیباییِ بیاندازهاش بود وگرنه امکان نداشت مقابل رادمان باخت دهد، آن هم در فیفا. دستهاش را کنار دستهی رادمان روی مبل کوبید و از جا برخاست. - یه بار توی کل عمرت تونستی من رو ببری، خوشحالی داره؟ از کنار متین و سارا دور میز غذاخوری گذر کرد و وارد آشپزخانه شد؛ با حرص و سروصدا بطری آبمیوه را از یخچال بیرون آورد و توی لیوان ریخت؛ نوشیدنی را لاجرعه نوشید و دخترها از بیرون سرک کشیدند تا دلیل این حجم از خشم و سر و صدا را ببینند؛ برای شام نزد مانی رفته بود تا غذا بگیرد اما هر چه منتظر مانده بود و به داخل آموزشگاه سرک کشیده بود، خبری از دخترکِ مورد علاقهاش نبود! پکر به خانه بازگشته بود و حال هیچ حوصله نداشت. از آشپزخانه بیرون زد و با پشت دست دور دهانش را تمیز کرد؛ رادمان که دگر از شور و حال افتاده بود به او نزدیک شد و دست دور گردنش انداخت. - داداش من غلط کردم بُردم بخدا! سمتش برگشت و با اخم به چهرهی غمگین شدهاش نگاه کرد. - چرت نگو رادمان فیفا برام مهم نیست، کلاً حال و حوصلهی درست حسابی ندارم. پسرکِ بیچاره لبهایش آویزان شد. - چرا آخه؟ یکم از این جلدِ سگ اخلاقت خارج شو، بزار دوبار خندون ببینیمت. مجدداً روی مبل نشست و بیتوجه به فضای بستهی خانه سیگاری آتش زد. - تا دنیا دنیاست اوضاع همینه داداش، منم همینم. عادت نکردی؟ ویرایش شده 9 شهریور توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 3 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 8 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد (ویرایش شده) (پارت یازدهم) شاکی به دودِ سیگارش نگاه کرد. - نه داداش! لااقل سیگارت رو خاموش کن. سیگار را محکم توی زیرسیگاریِ کریستال روی میز فشرد و به عقب تکیه داد. - ای بابا! با چشم به دخترها اشاره کرد و معراج با اخم آرام گرفت؛ سارا برای عوض کردن جمع بحثی جدید باز کرد. - معراج، داریم واسهی چند هفتهی دیگه دنبال تالار میگردیم! همه جا تقریباً تا پنج شیش ماهِ دیگه پر شده ولی پدرِ رادمان برامون پارتی بازی میکنه. کمی از حالت اخمو و به قول رادمان جلدِ سگ اخلاقش خارج شد و به هردویشان نگاه کرد. - عروسی میگیرید؟ چرا انقدر یهویی؟ سارا لبخند زد و رادمان شانه بالا انداخت. - چهمیدونم داداش؛ خانوادهی سارا اوکی و دادن ماهم رو هوا گرفتیمش! اشکالی داره؟ معراج باز اخم کرد. - چرا گوه میخوری رادمان؟ توام فقط میخوای به من گیر بدی. مبارک باشه سارا، تبریک میگم به جفتتون، البته اگه رادمان باز یهطورِ دیگه برداشتش نکنه! اینبار رادمان هم عینِ او اخم کرد. - چته تو چند روزه سگ شدی؟ چرا انقدر پاچه میگیری؟ پیش از آنکه معراج با اخمهای وحشتناک درهمش پاسخی به او دهد متین با صدای بلندی میانشان پرید: - بسه دیگه! چتونه عین سگ و گربه افتادید به جونِ هم؟ هر دو سکوت کردند و متین آرامتر گفت: - آروم بگیرید بابا، حداقل جلوی سارا آبروداری کنید. معراج، موقعیتت قابل درکه برامون. مدام با این مرتیکه بهروز در رفت و آمدی و این موضوع عصابت رو به هم میریزه، ولی حالا بعد از مدتها اومدیم دورِ هم جمع شدیم یکم خوش بگذرونیم و بگیم و بخندیم، پس بزار کوفتمون نشه؛ رادمان توام ترجیحاً لال شو! انقدر توی دست و پاش نپیچ. با چشم به رادمان اشاره کرد و پسرک با حرص از معراج دور شد و دور میز غذاخوری کنار دخترها نشست. - گوربابای بهروز، فکر کردی برام اهمیتی داره؟ رادمان کنایه پراند: - چته پس؟ نکنه عاشق شدی؟ متین پرتقالی سمتش پرتاب کرد و تشر زد: - مگه نگفتم تو خفه شو؟ معراج سریع سمتش برگشت و اخم و سکوت سنگینش، هر سهشان را به شک وادار کرد! حتی خود معراج هم لحظهای در فکر فرو رفت؛ عاشق شده بود؟ معراجی که هرگز در زندگیاش تمرکزی روی عشق نداشت و تمام زندگیاش کار بود، حالا درگیرِ آن دخترکِ شگفت انگیز شده بود؟ آن هم در یک نگاه؟ دختری که حتی اسمش را هم نمیدانست… اما قطعا هر چه که بود، مثل چهرهاش دلربا بود! مثل چشمهای تا به تا و موهای خاص و خارق العادهاش. - ببین من و معراج، چرا ماتت برد؟ ویرایش شده 13 مرداد توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 3 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 8 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد (ویرایش شده) (پارت دوزادهم) به خودش آمد؛ هر سه با چشمهای حیرتزده به او خیره بودند و نباید اجازه میداد که بویی از علاقهاش به دخترک ببرند! بازیچهی دستشان میشد و هرگز این را نمیخواست. - چرا چرت میگید؟ مگه هرکی فکرش درگیر میشه یا ماتش میبره عاشق شده؟ رادمان شانه بالا انداخت. - والا من وقتی عاشق سارا شدم وضعم همین بود! با اخم به او چشم غره رفت و به مانیتور تلویزیون و بازی فیفای تمام شده خیره شد؛ باید نگاهش را میدزدید وگرنه رسوایش میکردند! معراج تهرانیمقدم، رسماً دل باخته بود. به آن دخترکِ نقاش با تیوپ رنگهای توی جعبهاش؛ به آن بوم نقاشی کوچیکی که برای چندلحظه میان آغوشش مشاهده کرده بود و هرچند ناقص به نظر میرسید، اما فوق العاده بود! دشتِ بزرگ و سر سبزی که یک دختر در دل زیبایی دشت میدویید؛ یاد خودش افتاد، آن دخترکِ زیبارو… چگونه آنطور دل معراج را برده بود؟ *** کارت را به دست مشتری داد و دکمههای کارتخوان را فشار داد. - رمزتون؟ مشتری پر ذوق قلموی های کوچک و بزرگ تازه خریده شدهاش را توی کولیاش قرار داد و سمتِ او برگشت. - هشتاد و شیش هفتاد و سه. رمز را وارد کرد و فیش را با لبخند سمتِ او گرفت. - بفرما عزیزم؛ از هفتهی دیگه کلاسهات شروع میشه، یادت نرهها! دخترک با لبخند دندان نما به چشمهای دو رنگِ او نگاه کرد و سر تکان داد. - ممنون خانم لهراسبی، یادم میمونه! با لبخند سر تکان داد و دخترک با خداحافظیِ بلندی از آموزشگاه خارج شد؛ خسته و کوفته مشتش را زیر چانهاش قرار داد و از روی اسکرین موبایلش ساعت را چک کرد. در با برخورد به آویز بالای در، با طنین آرامی باز شد و نگاه او را سمتش کشید. مردِ آشنا، با پیرهن مردوانهی مشکی و چهرهی جدیاش جلو آمد؛ کمی فکر کرد تا کاملا او را بشناسد! چندروز قبل مقابل آموزشگاه با او برخورد کرده بود و به لطفش، یک ردیف از چوبِ باکسش شکسته بود. - سلام خسته نباشید. دستش را از زیر چانهاش برداشت و صاف نشست. - سلام، خیلی ممنونم. بفرمایید در خدمتم؟ نگاه معراج فضای هنری آموزشگاه را از سر گذارند و در نهایت باز به چشمهای دخترک بازگشت؛ نگاهش ضایع نبود؟ آنطور که از درون به تلاطم میافتاد، از بیرون هم حیران و شگفتزده به نظر میرسید؟ از نظرِ خودش نه؛ معراج خوب ظاهرش را حفظ میکرد. - برای ثبت نام خواهرم مزاحم شدم؛ اون روز جلوی در گفته بودم… دخترک به یاد آورد و میان حرفش پرید. - بله یادمه! خب بفرمایید اسم و فامیلشون رو به من بگید. دفتری از توی کشو بیرون آورد و معراج کمی اخم کرد؛ هیچکس اجازهی پریدن میان حرفِ او را نداشت! اما آن دخترکِ نقاش با کلاه گرد روی سرش و بیلر جین توی تنش، برای او با دیگران فرق داشت! لبخندِ دخترک کمی کمرنگ شد و منتظر به او خیره ماند. - خب، منتظرم! به خودش اومد و نگاهش را از چهرهی او به دفتر مقابلش سوق داد. - متینِ آژند. دخترک مشغول نوشتن شد و نگاه معراج قفلِ دستان ظریف و ناخنهای لاک زدهاش شد. - خب… تاریخ تولد و کدملی؟ آخ ببخشید، اینطوری باید تا صبح ازتون سوال بپرسم؛ بفرمایید خودتون یادداشت کنید. ویرایش شده 9 شهریور توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 4 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 8 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد (پارت سیزدهم) و دفتر را سمتِ او هُل داد؛ خودکار را مقابلش گرفت و معراج نهایت سعیش را میکرد تا آنطور خیره به انگشتهای کشیدهاش نگاه نکند! اینطور رفتارها از او بعید بود، دخترکِ زیبارو با او چه کرده بود؟ خودکار را از میان انگشتانش گرفت و برای یادداشت کردن در آن دفتر، باید حداقل دو قدم پیشتر میرفت. به او نزدیک شد و دخترک از نزدیکیِ بیشتر، معذب عقب رفت و خودش را مشغول ورقهای آن طرفِ میز کرد. حواسپرت اطلاعات متین را یادداشت کرد و دستش مقابل کدملی از حرکت ایستاد. - کد ملیش رو حفظ نیستم! نگاهش باز روی چهرهی معراج برگشت؛ برخلافِ او بشاش و مهربان بود و هرگز اخم نمیکرد. - ایرادی نداره، میتونید زنگ بزنید ازش بپرسید؟ لبهایش را روی یکدیگر فشرد؛ اگر زنگ نمیزد مقابل او لو میرفت و اگر زنگ میزد، متین حسابی سوال پیچش میکرد! بیآنکه به دخترکِ بیچاره خبری دهد در کلاسهای نقاشی ثبت نامش کرده بود و حتی نمیدانست که به چنین حرفهای علاقه دارد یا نه. - خیلی خب. تلفنش را از جیب بیرون آورد و کمی از او فاصله گرفت؛ لااقل اینطور اگر متین او را پشت تلفن به فحش میبست دخترک متوجه نمیشد! - الو متین. از همان ابتدا کلافه بود و حوصلهی معراج را نداشت. - معراج باز زنگ زدی غر غر کنی؟ وسط تمرین گیتار بودم خدا لعنتت کنه، بالاخره داشتم این ملودی کوفتی رو درست میزدم! نگاهش روی دخترک نشست و او با طره موهای سفید توی صورتش شیرین به او لبخند زد. - متین جان، کد ملیت رو یادم رفت ازت بگیرم؛ میشه سریع برام بفرستی یا الان از روش برام بخونی؟ متین متعجب شد و گیتار را از روی پاهایش پایین گذاشت. - کدملیم رو واسهی چی میخوای؟ اصلا چرا انقدر مؤدب شدی تو؟ لبهایش را محکم فشرد تا سر فحش را بهش نکشد. - آره آره میخوامش، سریع میخونی برام؟ متین اخم کرد و از جا برخاست. - معراج گروگان گرفتنت؟ چشم بست؛ متین دگر داشت کلافهاش میکرد! - متین جان میفرستی یا میخونی؟ سمت اتاقش رفت تا شناسنامهاش را بردارد؛ با بیست و یک سال سن کدملیاش را حفظ نبود. - خیلی خب میخونم سگ نشو، فقط بهم بگو واسهی چی میخوای؟ سمت میز بازگشت و خودکار را به دست گرفت. - منتظرم! شناسنامه را با یک دست باز کرد و چشمریز کرد تا شمارهها را بهتر ببیند. - صفر بیست و پنج، سه سی و دو… وایسا ببینم معراج نکنه میخوای ازم سو استفاده کنی؟ رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 4 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 9 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مرداد (پارت چهاردهم) میانِ نوشتن عصبی گفت: - عزیزم گفتی سیاه قلم یا رنگروغن؟ متین تقریبا جیغ زد: - چی؟ کلاس نقاشی؟ معراج تورو به ابلفضل من و ثبت نام نکن دوتا دایره نمیتونم بکشم آبرو برات نمیزارم! تو چت شده جدی؟ کارت به کجا رسیده که مجبوری چنین کاری کنی؟ کلاس نقاشی آخه؟ نکنه جدی جدی گروگان گرفتنت؟ صدای تلفنش را کم کرد و آن دخترکِ لعنتی با چشمهای دو رنگش همچنان منتظر به او خیره بود؛ ناخواسته فاصله گرفت و پشت کرده به او آرام در بلندگوی تلفن پچ زد: - متین تورو به همون ابلفضلی که قسم میدی این کوفتی رو بخون برام! میام برات توضیح میدم باشه؟ دخترک بادش خوابید؛ هیچ استعدادی در نقاشی نداشت و در عین حال نمیتوانست به معراج نه بگوید. - خیلی خب، بنویس. کدملی را خواند و معراج مقابل نگاه منتظرِ دخترک آن را نوشت. - گفتی رنگروغن دیگه؟ باشه متین جان خداحافظ. متین سریع داد زد: - لااقل بنویس سیاه قلم! میدونی رنگروغن چقدر پولِ رنگاشه؟ تو انگار میخوای من و ورشکست… تلفن را رویش قطع کرد و آن را توی جیبش گذاشت؛ متین بیچاره پشت تلفن لال شد و شناسنامه را روی زمین کوبید. - احمقِ بیشعور! معلوم نیست داره چیکار میکنه. دخترک خیره به معراج دفتر را بست و آن سوی میز قرار داد. - خیلی خب، پس خواهرتون از هفتهی دیگه میاد کلاس؛ رنگروغن شد دیگه درسته؟ معراج سر تکان داد. - بله! ابروهای دخترک بالا پرید و لبخندش عمق پیدا کرد. - چقدر هم عالی! من خودم رنگروغن رو تدریس میکنم. چشمانِ معراج برق زد؛ پس آن نقاشیِ بینقص در دل جنگل با رنگروغن خلق شده بود؟ بیربط گفت: - منم فکر میکردم فقط تدریس میکنید، انتظار نداشتم پشت میز ببینمتون! دخترک کمی جا خورد اما سریعاً خودش را جمع کرد؛ معراج هم بیمقدمه چنین سوال بیربطی را بیان کرده بود! - حقیقتش بخاطر جور کردن شهریهی دانشگاه مجبورم، وگرنه تدریس کردن برام توی اولویته. ولی یه شیفت حسابداری میکنم اینجا، با پول تدریس و چندتا سفارش در ماه شهریه جور میشه! اخمهایش درهم رفت و سرش پایین افتاد؛ خیره به کفشهای براقش در فکر فرو رفت، دخترک درماندهی شهریهی دانشگاهش بود و همزمان در آن مهمانیِ مهم در دبی حضور داشت؟ شاید هم آن دو، دو فردِ متفاوت بودند! اما نه، اشتباه نمیکرد؛ خودش بود. شک نداشت که دخترک مقابلش همان فردِ درون مهمانی است. تکه موهای سفیدش همان بود؛ لبخند شیرینش همان بود، نیمرخ بینقصش همان بود… امکان نداشت دو فردِ متفاوت باشند. نگاهش بالا آمد و روی او نشست؛ معصوم بود و مهربان. لبخندش بوی محبت میداد و تضاد کاملی با اخمهای همیشگیِ معراج داشت. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 4 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 9 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مرداد (پارت پانزدهم) بالاخره از دخترک مقابلش دل کند و قدمی سمت درب رفت. - خیلی خب پس ما مزاحمتون میشیم؛ تایم کلاسهارو چطور هماهنگ میکنید؟ میخواست به هرروشی شماره تلفنش را بگیرد اما دخترک با بالا آوردن دفتر توی دستانش گفت: - شمارهی خواهرتون اینجاست! باهاش تماس میگیریم. بادش خوابید و سر تکان داد. - باشه پس، خسته نباشید. با لبخند سر تکان داد و معراج در نهایت دشواری برخلافِ او قدم برداشت و به درب نزدیک شد که میان راه، با شنیدن صدایِ او از حرکت ایستاد. - ببخشید! نور امید در دلش درخشید و سمتِ او برگشت؛ با یک کارت میان انگشتانش سمتِ معراج میآمد و با هر قدمی که به نزدیکتر میشد، ضربان قلب پسرک بالاتر میرفت؛ آنقدری که وقتی دخترکِ پریچهر مقابلش ایستاد از ضربان قلب سریعش به نفس نفس افتاد! دخترک کمی خجالتزده و بدون نگاه مستقیم به چشمانِ او، کارت را مقابلش گرفت و لب به سخن گشود: - جسارت نباشه، ولی هروقت نیاز به سفارش نقاشی داشتید با من تماس بگیرید! نمونه کارهام توی پیجِ پایین کارت هست میتونید تماشا کنید. کارت را از میون انگشتانِ دخترک گرفت؛ امیدوار تر از هروقتِ دیگر به او نگاه کرد، اویی که معذب بود و مستقیماً به چهرهی معراج نگاه نمیکرد! دلش میخواست به او بگوید « نیازی به نمونهکار نیست، من تو رو با تمام وجود قبول دارم» اما کوتاه پاسخ داد: - خیلی ممنون، حتما! دخترک لبخند عمیقی به چهرهی بیقرار معراج زد و سر تکان داد. - ممنون از شما. با تردید از معراج دور شد و سمت میزش بازگشت؛ معراج اما، وقتی سمت درب خروجی آموزشگاه میرفت بیش از او تردید داشت. بیحرف پشت فرمان نشست و کارت را بالا آورد؛ کارت ویزیت رنگارنگ با گرافیک زیبا و طرحهای نقاشی اطرافش؛ نامِ «لیلی لهراسبی» گوشهی کارت درخشید و اگر نام آن دخترکِ دلبر لیلی بود، معراج حاضر بود تا انتهای عمر مجنونش شود! تلفن توی جیبش لرزید و حواسش قدری از کارت ویزیت پرت شد؛ اما حتی وقتی تکست متین را روی اسکرین موبایل میخواند، نگاهش روی اسمِ او میرفت و میآمد. « پاشو بیا کافهی نیما ببینم داری چه غلطی میکنی!» تلفن را روی صندلی شاگرد رها کرد و کارت را آرام کنارش گذاشت؛ برای دیدن پیج و نمونه کارهایش بیقرار بود! با سرعت سمت کافهی نیما راند و مقابل مقصد، ماشین را درست کنار متین با چهرهی طلبکار و دستهای به کمر زدهاش پارک کرد؛ دخترک بیمکث سوار شد و کارت و موبایل را در آغوشِ او پرتاب کرد. معراج اخم کرده کارت را در دست گرفت و به او تشر زد: - چته وحشی؟ از کافه بیرون اومدی یا باغِ وحش؟ متین پر حرص و البته کنجکاو پاسخ داد: - وحشی که تویی! معلوم هست داری چه غلطی میکنی معراج؟ کلاس نقاشی دیگه چه کوفتیه؟ تو نمیدونی من دوتا خطِ صاف به زور میکشم؟ تعریف کن ببینم دردت چیه! ماشین را به حرکت آورد و بیمقصد با یک دست فرمان را راهنمایی کرد؛ کارت ویزیت رنگارنگ هنوز هم میانِ انگشتان دستِ دیگرش بود. - با توام معراجِ زبون نفهم! اینبار عصبی سمتش برگشت: - چته هی ور ور حرف میزنی؟ میمیری دو دقیقه روی مغز من راه نری؟ دخترک بلند تر از او داد زد: - اونی که داره روی مغز بقیه راه میره تویی نه من! نکنه جدی جدی رادمان راست میگفت و تو عاشق و دلباختهای چیزی شدی؟ چرا زده به سرت معراج؟ رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 9 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مرداد (پارت شانزدهم) از خشم کارت ویزیت را توی دل متینِ بیچاره پرتاب کرد و فریاد زد: - آره عاشق شدم متین! عاشق شدم بَدم عاشق شدم؛ برای نزدیک شدن بهش دارم دست به هر کاری میزنم، خوبه الان؟ راحت شدی؟ میخواستی همین و بشنوی؟ متین لال شد و با چشمهای گرد شده و دهان باز به او خیره ماند؛ برخلاف لحظات پیش، حال سکوت سنگینی میانشان حاکم بود و متین با نهایت بُهتزدگی با کارت ویزیت توی آغوشش به معراج اخمو و خشمگینِ پشت رل خیره بود! کارت ویزیت را برداشت و اطلاعاتش را خواند؛ نگاهش از متنها بالا آمد و باز روی معراج نشست. - لیلی لهراسبی؟ معراج… تو عاشقِ یه دختر نقاش شدی؟ باورم نمیشه! نگاه جدی و اخموی او روی صورتش نشست و متین شگفتزده خندید. - لعنتی! این دختر کیه که تونسته معراجِ سگ اخلاق رو اینطوری عاشقِ خودش کنه؟ معراج بالاخره به حرف آمد. - زر مفت نزن دیگه زیادی بهت رو دادم. متین اما بیتوجه به او سرشار از شوق و ذوق ادامه داد: - باید ببینمش این دختر رو! همونیه که من میرم پیشش آموزش ببینم؟ معراج سر تکان داد و باد متین خوابید. - داداش من آبروت رو میبرم بخدا هیچ استعدادی توی نقاشی کشیدن ندارم! معراج لبهایش را روی یکدیگر فشرد و تمرکزش را روی اتوبان گذاشت. - ذرهای برام مهم نیست متین، فقط میخوام به هر روشی بهش نزدیک بشم. کارت ویزیت را روی پای معراج کوبید و خندید. - خودخواه! دقایقی بعد دخترک را مقابل خانهیشان پیاده کرد و پیش از آنکه از ماشین دور شود پنجره را پایین کشید و صدایش زد: - متین بیست و یک سالت شده هنوز کدملیت رو حفظ نیستی! اینبار که گذشت، ولی بشین دو بار از روش بخون بلکه دفعهی بعد بیشتر از این آبروی خودت رو نبری. متین از آن فاصله برایشان زبان در آورد و معراج لبخند کوچکی زد. - گمشو معراج! بیچاره لیلی که باید تو رو تحمل کنه. و سمت خانه رفت؛ معراج اما با شنیدن نامِ او لبخندش را از یاد برد و در فکر فرو رفت… اصلا به آن مرحله میرسیدند که بخواهد معراج را تحمل کند؟ شاید اصلا هیچجوره با معراج و اخلاقهایش کنار نمیآمد، از کجا معلوم؟ اما او تلاشش را میکرد؛ دل بستهاش شده بود و تحت هیچ شرایطی پا پس نمیکشید. معراج تهرانیمقدم عاشق شده بود، یک اتفاقِ محال! از دست دادن چنین فرصتی حماقت بود. حال که آنقدر دوستش داشت، برای به دست آوردنش دست به هر کاری میزد، هر کاری. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 10 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد (پارت هفدهم) نور زرد مهتابی روی شیشههای آزمایشگاه میتابید و هوا بوی تیز الکل و فلز میداد؛ عرشیا سرنگ را آرام بالا گرفت، چند قطره از مایع شفاف را روی پودر سفید ریخت و معراج تماشایش کرد. صدای عرشیا از پشت ماسک کمی گرفته بود: - بذار مردم خیال کنن هیجان میخرن؛ ما فقط خواب براشون میفرستیم، نه مرگ! آنچه میساخت از دور، درست مثل کوکائین به نظر میرسید؛ پودر یکدست با درخشندگی خاص زیر نور، اما در واقع هیچ ماده فعالی درونش نبود، فقط ترکیب بیاثر از ساختارهای گیاهی و چند افزودنی بیخطر. ترفندش ساده بود، ولی هوشمندانه. حال دگر بهروز حرامزده به جای آن کوکائینهای ارزشمندِ خودش، آن مادهی شبیهسازی شده را قاچاق میکرد و دگر آنسوی دریا، هیچکس رگهای از اعتیاد را احساس نمیکرد. پسرک سرنگ را کنار گذاشت و نگاهش سمت معراج رفت؛ با وجود عینک شفاف روی چشمها و ماسک مقابل دهانش، درخشش و شوق نگاهش به خوبی دیده میشد. - نسخهی سیایکس دوازده( CX‑12) آماده شد. ظاهراً تقلبی، اما واقعا نجاتدهنده! نگاه معراج میان پودر سفید رنگ و عرشیا چرخید و به درب خروجی آزمایشگاه اشاره کرد. - بیا اتاق جلسات. به اندک پودر روی میز نگاه کرد. - و یکم از نمونهات رو بیار! و از آنجا خارج شد؛ ماسک را از مقابل دهانش برداشت و کنار رادمان روی صندلی نشست؛ فضای اتاق تاریک بود و تنها نور اتاق، مهتابیِ کمنوری بود که مستقیماً روی میز میتابید. عرشیا با روپوش سفید و ماسک میان دستانش وارد اتاق شد؛ درب را با صدای جیر جیر بست و کنار آنها نشست. ظرف پودر را روی میز قرار داد و انگشتانش کنار ظرف در هم قفل شدند. - نظرت چیه معراج؟ شبیهترین ماده به کوکائین رو درست کردم، اما کاملا برخلافِ اون، بدون هیچ ضرر و خطری! دستان معراج جلو آمدند و ماده را بدون باز کردن درب جعبهی شفاف، تماشا کرد؛ کمی پیش نمونهای از بارهای شمس را دیده بود و ظاهراً کوچکترین تفاوتی با یکدیگر نداشتند! - ظاهرش همونه، ترکوندی عرشیا! ولی راجع به ترکیباتش بیشتر توضیح بده. پسرک با لبخند سر تکان داد. - ترکیباتش فقط یک سری عصارههای گیاهی و کمی مواد شیماییِ بیخطره؛ جای نگرانی نداره، در کل چیز خطرناکی نیست و حتی اگر مصرف بشه هیچ خطری برای اون فرد نداره، حداقل از خود کوکائین سالمتر و امنتره! من اسمش رو گذاشتم سیایکس دوازده( CX‑12). یه ترکیب کاملا بیخطر اما شبیه به کوکائین که از پودر اینوسیتول و قندهای کریستالی ریز تشکیل شده و بوی خاصی نداره که بخواد مشتری رو گیج یا مشکوک کنه. رادمان به جای معراج پرسید: - یعنی اگر طرف مقابلِ بهروز اینها رو چک کنه به کوکائین نبودنشون شکی نمیکنه؟ عرشیا ریلکس لبخند زد؛ این پسر در کارش حرفهای ترین بود! معراج هرکسی را برای کار انتخاب نمیکرد. - خیالت تخت، شک نمیکنه. هرچند احتمالش هست، ولی بعید میدونم. تشخیصش سختتر از اون چیزیه که فکر میکنید. ماههاست دارم روش کار میکنم، هزاران نمونه درست کردم اما طبیعیترین و شبیهترینشون به کوکائین همینه! رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 10 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد (پارت هجدهم) با فرمول خودش کاری کرده بود که هر آزمایش سادهای، این پودر را کوکائینِ خالص نشان بدهد؛ اما در واقع تنها از عصارهی گیاهی بیاثر و کمی مواد شیمیایی بیخطر ساخته شده بود. معراج با اخم سر تکان داد و در دل پسرک را تحسین کرد؛ به او اطمینان داشت و در هر زمان دیگر، سر بلندش کرده بود؛ پس حال هم از پسش برمیآمد و به آن ترکیبِ شبیهسازی شده حس خوبی داشت. - ممنون ازت عرشیا، مثل همیشه ترکوندی! بهت اطمینان دارم، همین ترکیب رو گسترش بده برای بارهای یک ماهِ بعد؛ پنجاه گرم رو تا اون موقع آماده کن عرشیا! ببینم چه میکنی. عرشیا راضی از رضایتِ معراج سر تکان داد و از پشت میز بلند شد؛ ظرف نمونه را برداشت و قدمی سمت درب رفت. - ممنون از اعتمادِ تو معراج! خیالت راحت، ردیفش میکنم. فقط فکر کنم از همین حالا باید شروع کنم! سمت درب رفت و هردو بلند شدند؛ معراج برایش سر تکان داد و پسرک از جمعشان خارج شد. - موفق باشی عرشیا. درب اتاق بسته شد و مهتابی لحظهای روشن و خاموش شد؛ معراج مجدداً پشت میز نشست و سرش را به عقب تکیه داد. چشمانش بسته بود که با شنیدن صدای رادمان ناخواسته چشم گشود. - یکم نگرانم معراج! این بهروزِ عوضی آدم خطرناکیه، ما هم رسماً داریم با کار و اعتبارش بازی میکنیم! اون گرم به گرمِ کوکائینهاش رو میپرسته معراج، میفهمی داریم چیکار میکنیم؟ رادمان بالای سرش ایستاده بود و نگاه پر خشمِ معراج مستقیماً توی چشمهایش بود. - میفهمم، خوبم میفهمم. رادمان تروخدا انقدر روی نِرو من راه نرو، تو میدونی چند ساله دارم سگدو میزنم که توی چنین موقعیتی قرار بگیرم؟ سالهاست آرزوم اینه که اینجا بشینم و واسهی کوکائینهای این مرتیکه برنامه بچینم و آبروش رو به چوبِ حراج بزنم! میفهمی موقعیتم رو؟ بارهاش رسماً توی چنگمه! نقطه ضعفش توی دستهامه، چه موقعیتی از این بهتر برای من پیش میاد؟ رادمان کلافه بود و نگران؛ نگاهش یکجا بند نمیشد و نفسهایش به شمار افتاده بودند. - میفهممت معراج… خشمگین میان حرفش پرید: - دِ نمیفهمی مَرد! اگه میفهمیدی انقدر توی دلم رو خالی نمیکردی؛ یه طور برخورد نکن که انگار تازه کاری! ما این همه بارهای کثافتِ امثالِ بهروز رو فرستادیم کفِ آب هیچکس حتی بو نبرد، الان ترست از چیه؟ از اون کفتارِ پیرِ چشم آبی؟ اون بدون بادیگاردهاش حتی نمیتونه دماغش رو بالا بکشه! تو از این میترسی رادمان؟ صدایش با نهایت لرزش و اضطراب به گوش معراج رسید: - تو مگه این مرتیکه رو نمیشناسی؟ این مثل بقیه نیست! کینهای تر از این حرفهاست، خطرناکه معراج. پسرک بیطاقت از جا بلند شد و توی صورت رادمان فریاد زد: - من از اون خطرناکترم رادمان! فهمیدی یا یه طورِ دیگه بهت بفهمونم؟ من تا خشتکِ این مرتیکه و پسرِ بزدلش رو نکشم روی سرشون دست بردار نیستم. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 11 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 مرداد (پارت نوزدهم) رادمان لال شد و پسرک با خشم از اتاق خارج شد؛ حتی صدای قدمهای محکمش هم ترس به دل او میانداخت و در نهایت با صدای مهیب بسته شدن درب اتاق، لحظهای کوتاه چشم بست! معراج جنبهی حرف شنیدن نداشت؛ همه میدانستند که اگر بخواهد دست به کاری بزند، هیچجوره نظرش را تغییر نمیدهد. معراج لجباز بود و مرغش یک پا داشت، مخصوصاً وقتی که پای آن مردکِ جنایتکار وسط بود! سوار بر ماشینش با دستهای قفل شده دورِ فرمان، با نهایت سرعت میراند و حتی گاهی بیتوجه چراغ قرمز ها را رد میکرد؛ به مقدار کافی خشمگین بود و رادمان با حرفهایش بیش از این مغزش را درگیر کرده بود. ماشین را مقابل ویلای جهان با صدای مهیبی نگه داشت و پیاده شد؛ عینک آفتابی را مقابل نگاه اخمویش قرار داد و کت توی تنش را مرتب کرد. سمت درب ویلا رفت و پسرک با لبخند مقابل درب ورودی به استقبالش آمد. - میدونی چند وقته اینجا نیومدی؟ این مدت فقط داریم تلفنی حرف میزنیم! شاکی به چهرهی خندانش نگاه کرد و کوتاه پاسخ داد: - برای گله و شکایت نیومدم جهان، باید هر چه زودتر تکلیف بارهای شمس رو مشخص کنیم! پسرک از مقابل درب بزرگ ویلا کنار رفت و به داخل اشاره کرد. - با کمال میل! بیا داخل، بشینیم خلوت کنیم به موقعش تکلیف بارهای شمس هم مشخص میشه. معراج حین وارد شدن به حیاطِ ویلای عظیم جهان به عقربههای ساعت مچیاش نگاه کرد. - وقتِ خلوت کردن ندارم جهان، باید زود برم. یک ساعت و نیم دیگر اولین جلسهی کلاس نقاشی متین در کنار دخترک پریچهر آغاز میشد و قطعا مجنون نمیخواست فرصت دیدن لیلیاش را از دست دهد! با هر بهانهای به دیدنش میرفت و حسابی به متین حسودیاش میشد که میخواست در کنار او نقاشی کشیدن را آموزش ببیند. جهان کمی بادش خوابید اما لبخند همیشگیاش را حفظ کرد؛ کمی جلو رفتند و جهان به یکی از آلاچیقهای مرتب و سرسبز حیاط اشاره کرد. - خیلی خب اذیتت نمیکنم، بشین اینجا تا صحبت کنیم. روی صندلی چوبی آلاچیق نشست و جهان مقابلش قرار گرفت. - نوشیدنی چی میخوری؟ وایسا ببینم… رادمان رو چرا نیاوردی؟ حوصلهی سوال و جواب نداشت؛ میخواست بیمقدمه به اصل قضیه بپردازند. - زر مفت زد، حوصلهاش رو نداشتم! جهان اگر توام یکم دیگه قضیه رو لای لفافه بپیچونی ول میکنم میرم! پسرک به خودش آمد و کمی در جایش جا به جا شد. - من غلط کنم! تو امر کن، اطاعت از ما. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 12 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (ویرایش شده) (پارت بیستم) به دنبال فرصت بود و بیمقدمه گفت: - بارهای شمس تا یک ماه دیگه فرصتِ حرکت دارن، عرشیا تا اون موقع نمونهی مشابهش رو به همون مقدار درست میکنه و جایگزین میشه. بارهای اصلی مثل همیشه از بین میره جهان! میخوام هیچ اثری ازشون نمونه. هر کاری میخوای بکن، فقط بهم قول بده که حتی یک گرمش هم سالم نمیمونه! جهان مطیعانه سر تکان داد. - روی چشمم داداش! تو میگی چیکارشون کنم؟ شانه بالا انداخت. - نمیدونم جهان، ببر یه ناکجا آبادی آتیششون بزن، فقط یه کاری بکن که هیچ اثری ازشون باقی نمونه. چهرهی جهان ابداً مثل رادمان رنگ نگرانی به خود نگرفت؛ ریلکس و با اعتمادِ تمام به معراج سرتکان داد و مطیعانه گفت: - رو چشمم داداش، ولی خودت خوب میدونی این عوضی چقدر خطریه، از نمونههای عرشیا مطمئنی؟ یعنی اونقدر شبیه و طبیعی هست که توی دردسر نیوفتی؟ معراج اما تماماً به خودش اطمینان داشت و بهروز را در مقابلش هیچ نمیدید. - فقط انجامش بده جهان، من از تصمیمم مطمئنم! پسرک لبخند زد و برای معراج سر تکان داد. - حله، خیالت تخت. بار دیگر به صفحهی ساعت مچیاش نگاه کرد، باید قبل از شروع کلاسهای متین به آنجا میرسید. حال که خیالش از جهان و سوزاندن بارهای شمس هم راحت شده بود، میتوانست با فکری آزادتر به آنجا برود. از جا بلند شد و با جهان خداحافظی کرد؛ به جهان و عرشیا مثل چشمهایش اطمینان داشت و اگر کاری را بهشان میسپرد، دگر از بابتشان هیچ دلواپس نمیشد. از ویلای جهان خارج شد و مستقیم به سمت آموزشگاه محبوبش حرکت کرد؛ در میان راه مثل نوجوانهای تازه عاشق شده بیتابی میکرد و قلبش محکم خودش را قفسهی سینهاش میکوباند! برایش عجیب بود؛ این حجم از سراسیمگی و عاشقی برای اویی که همیشه از زنها فاصله میگرفت و جز کار خودش را درگیر هیچ چیز نمیکرد، جداً برایش عجیب بود! آن دختر قطعا یک قدرت ماورایی داشت؛ مثل آهنربا معراج را سمت خودش میکشاند و هرلحظه او را عاشقتر از قبل میساخت. مقابل آموزشگاه از حرکت ایستاد و با ضربهای که به پنجرهی ماشینش خورد، شیشه را پایین کشید و متین با چهرهی طلبکار و نایلون قلموهای توی دستش مقابل او ظاهر شد! - ارث بابات رو خوردم معراج؟ به زور ثبت نامم میکنی کلاسی که بهش علاقه ندارم، بعدش حتی زحمت نمیکشی بیای دنبالم! مرتیکهی الاغ. بیتوجه به او و حرص خوردنهایش از ماشین پیاده شد و سمت صندوق عقب رفت؛ پاکتهای بزرگ را بیرون آورد و به دست متین داد. انگشتانش لحظهای از سنگینیِ پاکتها، دورِ بندهای کنفیشان رها شدند و متعجب به معراج نگاه کرد. - خل شدی تو؟ نکنه جدی جدی فکرکردی قراره تا ترم آخر پیش لیلی جونت آموزش ببینم و حرفهای بشم؟ پاکتها را بالا و از میانهی باریک میان بندها به محتویات درونشان نگاه کرد. - معراج حداقل پنجاه تا قلمو گرفتی! ویرایش شده 9 شهریور توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 12 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (پارت بیست و یکم) عینک آفتابیاش را روی چشم زد و به بدنهی ماشین تکیه داد. - باید حداقل لطفی که در حقم کردی رو جبران میکردم! نمیخواستم خودت هزینه کنی. متین اما همچنان با پاکتهای پُر میان دستهایش طلبکار به نظر میرسید. - لازم نکرده! دیگه گند زدی سعی نکن درستش کنی؛ وای معراج، من از نقاشی متنفرم! پسرک بیحرف و پوکر فیس به چهرهی غمگین و طلبکارش نگاه کرد و متین پاکتها را به دستان خودش داد. - بگیر این کوفتیها رو! من نخوام کلاس نقاشی برم و این همه قلمو با خودم حمل کنم باید کی رو ببینم؟ معراج اما لجبازتر از او بود؛ مشکلی با حمل کردن پاکتها و محتویات بسیارشان نداشت اما میخواست حرص او را در بیاورد. پاکتها را به دستانش بازگرداند و متین کم مانده بود به گریه بیوفتد! - بگیر ببینم حرف اضافی نزن، یه کلاس نقاشیه دیگه چرا این همه پیاز داغش رو زیاد میکنی؟ تازه دلتهم بخواد پیش لیلی آموزش ببینی! بالاخره متین از جلد کلافهاش خارج شد و ابروهایش بالا پرید؛ این حالت چهرهاش برای مواقعی بود که میخواست معراج را دست بیاندازد! - چه زودم پسرخاله شدی آقا معراج! این روی عاشق پیشهات رو ندیده بودم پسر، فکر میکردم جز سگ بودن رفتار دیگهای رو بلد نیستی. معراج کلافه شد؛ از بازیچهی دستِ متین و رادمان شدن متنفر بود! - دهنت رو میبندی یا ببندمش متین؟ دخترک به حرص خوردنهایش خندید؛ حرص دادن معراج یکی از بزرگترین سرگرمیهایش بود. - چاییدی داداش! با یک حرکت دستش را از پنجرهی بازِ ماشین داخل برد و بستهی چسب پهن را از داشبرد بیرون کشید؛ پیش از آنکه چسب را باز کند متین قدمی عقب رفت و لبخند از روی لبهایش پر کشید. - روانیای چیزی هستی؟ تو قاچاق مواد میکنی یا آدم؟ نکنه گروگانگیر شدی جدیداً؟ معراج به رُل چسب توی دستش نگاه کرد. - بالاخره شاید لازم باشه حینِ کار! آدمهای نرمال توی داشبرد ماشینشون چسب پهن ندارن؟ متین نمایشی اخم کرد. - معلومه که نه! مرتیکهی سادیسمی… چسب را داخل ماشین پرت کرد و باز به بدنهی براقش تکیه داد. - سادیسمی که تویی؛ در ضمن، سری بعد داشبرد ماشین بابات رو باز کن ببین چندتا رُل چسب پهن داخلشه بعد بیا به من گیر بده! متین لب ورچید و با پاکتهای پر در دستانش برای او زبان در آورد. - هم تو هم بابام هم بابات، همه یه مشت سادیسمیِ روانیاید که دارید به صنعت فروش چسب پهن کمک میکنید! لبخند کوچک گوشهی لب معراج نشست و از پشت شیشههای عینک دودی به حرص خوردنهای متین نگاه کرد. - اول اینکه من رو با اونا قاطی نکن؛ دوماً، بالاخره لازم میشه! میخوای طرز استفادهاش رو بهت نشون بدم؟ متین با همان اخم نمایشی به چهرهی ریلکس معراج نگاه کرد. - نه ممنون، دلم نمیخواد سر کلاس جلوی لیلی جونت سر و صورتم چسبی باشه. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 12 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (پارت بیست و دوم) دهان باز کرد تا مجدداً جواب زبان درازیهایش را بدهد که با توقف تاکسی زرد رنگ مقابل ماشینش، زبان در دهانش سنگین شد و دخترکِ شیرین و زیبا با مقنعهی توی سرش از آن پیاده شد! مانتوی تقریبا بلندی پوشیده بود و کولیِ ارغوانی رنگ همراه با تلفن و کلید توی دستانش بود. با دیدن معراج ناخواسته لبخند زد و جلو آمد؛ نگاهش بین آن دو چرخید و مقابل معراجِ لال شده به زبان آمد: - سلام خیلی خوش اومدید. دیر نکردم که؟ دلم نمیخواد جلسهی اول بد قولی کنم! عینک طبی گرد روی چشمانش بود و رژ لب صورتی، لبهایش را بیش از پیش زیبا ساخته بود. معراج مقابل این حجم از زیبایی لال بود و حال که دقت میکرد، انگار آنقدرها هم در حفظ ظاهرش موفق نبود! - سلام خیلی ممنون؛ نه، خیلی هم به موقع اومدید. نگاه متین روی چهرهی دخترک درخشید و حتما او هم مثل معراج در دل زیباییاش را تحسین میکرد؛ لیلی قبل از او سمتش برگشت و دستش را مقابلش دراز کرد. - سلام عزیزم من لیلیام، مدرسِ حرفهی رنگروغن، و البته مدرسِ شما! متین هول کرده پاکتها را پایین گذاشت و دست دخترک را با هر دو دست گرفت! نگاه معراج از میان هردویشان گذشت و در دل متین را بیش از پیش لعنت کرد؛ ایکاش او به جای دخترک دستهای لیلی را میگرفت! آخ، لیلی… چگونه اسمش آنقدر به چهرهی زیبا و جذابش میآمد؟ اصلا چطور آنقدر شیرین خودش را معرفی کرده بود؟ حین گفتن « من لیلیام» نگاه معراج روی لبهای خوشرنگش میچرخید و اگر میگفت همان لحظه میخواهد مقابلش زانو بزند و از او خواستگاری کند، اغراق نکرده بود! قطعا در زندگیاش هیچگاه چنین عاشق نمیشد و این تنها فرصت زندگیاش بود. معراج برای لیلی مجنون میشد، یک مجنونِ واقعی! دست ظریفش میان دستهای ظریف متین فشرده شد و لبخند شیرینش عمق یافت. - سلام لیلی جون خیلی خوشبختم! کوتاه سر تکان داد و تکه موی سفید توی صورتش تکان خورد. - منم همینطور عزیزم؛ بفرما داخل آموزشگاه، از وقتِ کلاست نگذره. متین مطیعانه دستش را رها کرد و پاکتها را مجدداً در دست گرفت؛ لیلی جلو افتاد و وارد شدند، نگاه دخترک اما بیش از وارد شدن روی پاکت چرخیده بود و انگار که حواسجمع تر از این حرفها بود! کولی ارغوانیاش را روی میز قرار داد و مقنعه را توی سرش مرتب کرد؛ از نظر معراج حتی با مقنعه و مانتوی گشاد و بلند توی تنش هم زیبا بود! هیچکدام از آنها قدری از گیرایی چشمانِ تا به تا و طره موی روشن توی صورتش کم نکرده بودند. عینکش را روی میز کنار کولی گذاشت و دستش را روی بینیاش کشید تا مطمئن شود عینک روی دو سمتِ بینیاش جا نینداخته است. - متین جون، محتوای پاکتها وسایلِ نقاشیه؟ رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 12 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (پارت بیست و سوم) دخترک خسته شده پاکتهارا با یک حرکت ناگهانی به دست معراج داد؛ معراجی که میخِ لیلی شده بود و در میان تار به تارِ موهای روشن مقابل صورتش غرق گشته بود! - آره کارهای داداشمه؛ اون برخلافِ من خیلی پیگیره و ذوق داره! و به دنبال حرفش به معراج نگاه کرد؛ اگر فرصتش بود، همانجا با چسب پهن رها شده روی صندلی دهانش را میبست و اجازهی حرفِ مفت دیگری به او نمیداد، اما لیلی به جو میانشان خیره بود و باید حفظ ظاهر میکرد. - متین داشتی از بیحوصلگی میترکیدی، بد کردم ثبت نامت کردم اینجا خواهرِ من؟ نگاه خندان لیلی در سکوت میانشان میرفت و میآمد؛ متین با لبخند فیک به چهرهی برزخی معراج نگاه کرد و عینک آفتابی را از روی چشمهای پسرک برداشت. - این همه کلاس! کلاس نقاشی اصلا ایدهی خوبی نبود، اون هم وقتی که من بلد نیستم حتی دو تا خط صاف بکشم! بالاخره پیش از معراج لیلی به حرف آمد؛ کنجکاو بود و کمی مشکوک. - ببخشید… بدون علاقه اومدی متین جون؟ سوال لیلی او را تازه به خودش آورد؛ معراج هم با آن دستان خالی فرصتی برای آوردن چسب پهن نداشت و نزدیک بود از درون منفجر شود! دخترک آب دهانش را قورت داد و سعی کرد گندش را جمع کند. - حقیقتش خیلی به نقاشی علاقهمند نیستم، اولویتم موسیقیه. لیلی لحظهای به معراج نگاه کرد و بعد باز نگاهش را دزدید؛ چهرهاش میخندید و کمی گیج بود. - آخه برادرتون گفتن سخت دنبالِ یه آموزشگاه نقاشیِ خوب میگردین! داشتند گند میزدند؛ از همان اول مسیر متین خراب کرده بود و معراج باید تیکه تیکهاش میکرد. - خودش برام دنبال یه آموزشگاه خوب بود تا سرگرمم کنه، وگرنه من توی نقاشی افتضاحم! در ادامهی حرفش خندید و لبخند لیلی عمق گرفت؛ نگاهش بین آن دو چرخید و قطعا در ذهنش شباهت نداشتهیشان را بررسی میکرد. - ایرادی نداره عزیزم، اصولی از اولش باهات کار میکنم تا اول طراحی رو یاد بگیری بعد بری سراغ رنگ آمیزی، ولی اگر علاقه نداشته باشی خودت اذیت میشی! متین لبخند زد و سر تکان داد. - اوکیه لیلی جون نگران نباش، به امید خدا پیکاسوی درونم زنده میشه و علاقهمند میشم. دخترک خندید و ردیف دندانهای سفیدش نمایان شدند؛ معراج در دل فدایش شد و با خود فکر کرد که کِی وقت کرده بود آنقدر کم حرف و بیزبان شود؟ دخترک میان خنده جلو آمد و سعی کرد پاکتها را از دستان معراج بگیرد. - بزار ببینم چی خریدی؛ این همه قلمو واسهی نقاشهای حرفهای هم زیاده! پاکت اول را از او گرفت و پسرک بیحواس و کوتاه گفت: - سنگینه! نگاه لیلی با همان یک کلمه بالا آمد و روی چهرهی معراج نشست؛ چشمانش از علاقه میدرخشید و نمیدانست به آبی چشمانش نگاه کند یا سبزش! رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری