رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

نام: رابطه‌بدون چهره 

نویسنده: زهرا مقدم

خلاصه‌: در جلسات درمانی آنلاین، جایی که هیچ‌کس دیده نمی‌شود، عشق از میان جمله‌ها و زخم‌های پنهان سر برمی‌آورد؛ احساسی که شاید واقعی نباشد، اما عمیقاً لمس‌پذیر است.

مقدمه: هیچ تصویر و صدایی نبود تنها کلمات، که آرام و بی‌صدا به سمت عشق حرکت می‌کردند، بی‌آن‌که بدانند برای چه کسی نوشته می‌شوند.

 

شرکت کننده‎ی مسابقه رمان نویسی

ویرایش شده توسط عسل
  • لایک 8
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

spacer.png

 

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول 

مادرم نگاهی به سویم انداخت که داخلش دل‌سوزی موج می‌زد، اما گوشه‌ی چشمش، لکه‌ی ریزی از نارضایتی داشت؛ همان لکه‌ای که همیشه وقتی اسم عماد می‌آمد، پررنگ‌تر می‌شد. انگار هم‌زمان هم غصه‌ام را می‌خورد، هم از چیزی که نمی‌توانست کنترلش کند، دلخور بود. چند لحظه فقط نگاهم کرد؛ بعد، آرام سرش را سمت خانم روانشناس چرخاند. دهانش را باز کرد، لب پایینی‌اش کمی لرزید، انگار اول می‌خواست چیزی تند و تیز بگوید، بعد یک‌ آن پشیمان شده باشد. دوباره دهانش را بست. این حرکت را یکی دو بار تکرار کرد؛ مثل ماهی‌ای که تازه از آب گرفته باشند و دارد با دهان باز و بسته، بی‌نتیجه دنبال هوا می‌گردد. اما هیچ صدایی از گلویش بیرون نیامد. انگار همه‌ی حرف‌ها، پشت زبانش گیر کرده بودند.

نفسش را آهسته بیرون داد. پلک‌هایش را برای لحظه‌ای روی هم گذاشت و وقتی بازشان کرد، نگاهش دیگر رو به من نبود. سرش را پایین انداخت، انگار دیگر حرفی برای گفتن نداشت یا شاید هم، حرف‌هایش فقط برای من بود.

نفس من هم توی سینه‌ام سنگین شده بود. نگاه کوتاهی به کفِ اتاق به نقش‌های فرش، به پایه‌های صندلی‌ انداختم. به‌سمت خانم شفیعی، روانشناس، چرخیدم. صندلی او کمی روبه‌روی ما بود، با آن دفترِ باز روی پایش و خودکار سیاه در دستش که گه‌گاهی بی‌حوصله بین انگشت‌هایش می‌چرخاند نگاهش را از روی برگه برداشت و مستقیم به چشم‌هایم دوخت؛ اما نه آن نگاهِ خیره‌ای که آدم را خفه می‌کند، بیشتر شبیه نگاه کسی که منتظر است بالاخره حرف اصلی شروع شود.

سرم را روی شانه‌ی عماد گذاشتم، انگار داشتم به او پناه می‌بردم.   انگشت‌هایم آرام لبه‌ی آستینش را لمس کردند، بعد روی زانویم برگشتند و شروع به بازی با لبه‌ی شلوارم کردند، عادتی که همیشه وقت معذب بودن سراغم می‌آید.

با صدایی گرفته که انگار از تهِ چاه بیرون می‌آمد، پرسیدم:

- شما... شوهرم رو می‌بینید؟

همزمان با پرسیدن سؤال، انگار خودم هم از جسارتی که کرده بودم تعجب کردم. دلم می‌خواست این جمله را پس بگیرم، قورتش بدهم، اما دیر شده بود. صدایم روی هوا نشسته بود و همه‌ی آن را شنیده بودند، حتی اگر جوابش را ندادند. دستم ناخودآگاه سمت چانه‌ام رفت. لبم را غنچه کردم، انگشت شستم را روی گونه‌ام گذاشتم و با ضربه‌های ریز شروع کردم به ریتم گرفتن. این ضربه‌ها هرچقدر من آشوب‌تر می‌شدم، تندتر می‌شد.

سرم را کمی بالا آوردم تا واکنششان را ببینم. نگاه سرگردانم سمت پدرم سر خورد که آن‌طرف مادر نشسته بود البته کمی دورتر، طوری که انگار از اول هم قرار نبوده وسط ما باشد. شانه‌هایش کمی خمیده بود. نگاهش نه به من، نه به مادرم و نه به خانم شفیعی نبود، انگار به یک نقطه‌ی نامعلوم روی فرش خیره شده باشد. می‌توانستم حدس بزنم الان دارد به چه فکر می‌کند: این‌که چطور کارش را زودتر جمع کند، این‌که چرا اصلاً قبول کرده امروز همراه‌مان بیاید.

 نگاهم را سمت خانم شفیعی، بعد سمت مامان، بعد یک لحظه کوتاه، سمت عماد گرداندم. کسی چیزی نگفت. سکوت، مثل پتویی ضخیم روی اتاق افتاده بود. هر تیک ساعتی که لابه‌لای سکوت می‌شنیدم، مثل این بود که کسی تأکید می‌کند: جواب نمی‌دن... جواب نمی‌دن...

ویرایش شده توسط عسل
  • لایک 4
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

سعی کردم جمله‌ام را عادی‌تر ادامه بدهم. صدایم هنوز از ته چاه درمی‌آمد:

- آخه... نمی‌فهمم چرا مامان همیشه می‌گه چرا دسته‌ی جاروبرقی رو گرفتی؟

با انگشتانم روی چانه‌ام ضرب گرفتم، منظم و حساب‌شده، مثل کسی که دارد تقویمِ روزهایش را خط می‌زند. هر ضربه، یک روز را حساب می‌کرد.

لحظه‌ای مکث کردم. نگاه کوتاهی به پدرم انداختم؛ همچنان در دنیای خودش بود، اما گوش‌هایش آن‌قدر به ما نزدیک بود که حرفم را بشنود.

- شاید... شاید چون بابا با مامان... این کارها رو نمی‌کنه، حسودی می‌کنه.

چند ثانیه بعد از گفتن جمله، زمان کش آمد. هوای اتاق کمی گرفته به نظر رسید، انگار نفس کشیدن سخت شده باشد. ضربه‌های انگشتم روی چانه‌ام تندتر شد. سرم را سه، چهار بار به‌ آرامی تکان دادم. انگار داشتم به خودم اطمینان می‌دادم که جواب همین است.

- آره... حتماً همینه.

خانم شفیعی خودکارش را آرام روی کاغذ کشید و مادر با انگشت‌های در هم‌ گره‌ خورده‌اش دسته‌ی کیفش را محکم‌تر گرفت. بابا هنوز به همان نقطه‌ی نامعلوم روی فرش خیره بود.

به عماد نگاه کردم. نگاهش به میز عسلی جلوی صندلی دوخته شده بود، انگار همه‌ی جهانش در لیوانِ نیمه‌خالی آب و دستمالِ کاغذی مچاله‌شده‌ای که کنارش افتاده بود، خلاصه شده‌ بود. بازویش را گرفتم؛ انگشت‌هایم دور دستش حلقه شده بودند، اما او هیچ فشاری را انگار حس نمی‌کرد. مثل یک تکه‌ی سردِ آهن بود.

بازویش را کمی محکم‌تر تکان دادم، آن‌قدر که ناخن‌هایم در پوستش فرو رفت. با تأخیر، سرش را به سویم چرخاند؛ انگار از تهِ چاهی داشت بالا می‌آمد و باید اول از دیواره‌ها جدا می‌شد. چشمانش... سرد بودند. نه عصبانی، نه مهربان، نه حتی بی‌تفاوت، فقط سرد، مثل شیشه‌ای که از پشتش چیزی دیده نمی‌شود. با دیدن آن نگاه، تهِ دلم خالی شد. فکر کردم شاید از لحنم دلخور است، از چیزی که حتی یادم نمی‌آمد، ناراحت شده. لب‌هایم را از هم باز کردم، خشک و سنگین، و زیرِ نفس به سختی گفتم:

- اون حتما می‌بینتت... برخلاف مامان و بابام، اون حرفم رو باور می‌کنه... من مطمئنم.

کلمه‌ی مطمئنم روی زبانم گیر کرد؛ انگار مجبور شدم آن را به بیرون هل بدهم. در همان لحظه، قبل از این‌که حتی جمله‌ام در اتاق بنشیند، صدای پوزخندش در سرم پیچید. نه از دهانش، نه توی هوا، فقط توی سرم؛ یک خنده‌ی کوتاه، کش‌دار، پر از تمسخر. انگار عماد داخل ذهنم دست به کمر ایستاده باشد و با چشم‌هایی تنگ شده به من نگاه کند و بگوید: تو مطمئنی؟

ابروهایم تکان خوردند. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم واقعاً صدایی از گلویش بیرون نیامد. لبش حتی نلرزیده بود. فقط در سکوت به من نگاه می‌کرد، و این سردی، این بی‌حرکتی، بیشتر از هر پوزخند واقعی، توهین‌آمیز بود. دلم می‌خواست چیزی بگویم، هر چیزی، اما صدایم، در حد نفس بود و بیرون نمی‌آمد. فقط لب‌هایم حرکت کردند.

ناگهان عماد از جا بلند شد. آن‌قدر ناگهانی که قلبم برای لحظه‌ای توقف کرد. چشم‌هایم در بهت و ناباوری گشاد شد، انگار کسی نور را یک‌باره زیاد کرده باشد. صدای لغزش صندلی روی کفِ اتاق، توی گوشم کش آمد. من هنوز داشتم تلاش می‌کردم پوزخندش را در ذهنم با حرکت واقعی صورتش تطبیق بدهم که او بدون نگاه کردن به من، قدم برداشت. شانه‌هایش کمی افتاده بود. قدم‌هایش نه عجله داشتند، نه سنگین بودند، چیزی بین این دو؛ قدم‌هایی که انگار می‌دانستند به کجا می‌روند اما اهمیتی هم نمی‌دادند.

ویرایش شده توسط عسل
  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

با چیزی که دیدم، خودم هم برای چند ثانیه به دیوانگی‌ام ایمان آوردم. صحنه آن‌قدر غیرمنطقی بود که حتی ذهنم که همیشه دنبال توجیه بود، نتوانست سریع توضیحی پیدا کند. با این‌حال، یک گوشه‌ی سرم، مثل یک راوی لجباز، شروع به تکذیب کرد. نجوا کرد: نه، اشتباه دیدی... خسته‌ای... این‌قدر فکر کردی دیوونه‌ای که مغزت داره باهات شوخی می‌کنه. اما هیچ‌جا، در هیچ گوشه‌ی همان ذهن، صدایی نبود که بگوید: توهمه، خیال کردی. هیچ‌کس حاضر نبود کلمه‌ی توهم را به‌زبان بیاورد.

عماد به سمت در رفت. مادرم نفسش را در سینه حبس کرده بود. بابا انگار هنوز در همان دنیای خودش فرو رفته بود و اصلاً متوجه نشد. خانم شفیعی، روی صندلی‌اش کمی جابه‌جا شد؛ پا روی پا انداخت، انگشت‌هایش را در هم قفل کرد و فقط نگاه کرد. اما من تمام بدنم تبدیل شده بود به یک چشم که نمی‌توانستم پلک بزنم. نمی‌توانستم گردنم را تکان بدهم. همه چیزم متوقف شده بود روی آن چند قدم آخر. صدای نبضم را توی گوش‌هایم می‌شنیدم؛ تند، عصبی، نامنظم.

عماد به در رسید... و از در گذشت. نه، در باز نشد؛ نه دستش سمت دستگیره رفت، نه لولای در صدا داد، نه زبانه‌اش جابه‌جا شد. او فقط... عبور کرد. مثل کسی که از لابه‌لای پرده‌ی نازک رد شود، مثل دود، مثل بخار، از مرزِ چوبیِ در رد شد و رفت. انگار در، فقط برای ما واقعی بود، نه برای او.

پلک زدم. یک بار، دو بار، سه بار. هر بار که پلک می‌زدم، انتظار داشتم تصویر عوض شود؛ مثل وقتی که صفحه‌ی گوشی هنگ کرده باشد و با زدن روی صفحه، امیدوار باشی بالاخره تکان بخورد. اما هیچ چیز تغییر نکرد. در همان‌جا، ساکن، بسته، بی‌حس ایستاده بود. عمادی در کار نبود. تنها چیزی که مانده بود، انعکاس کدرِ چراغ سقفی روی دستگیره‌ی برنجی بود.

عماد باید واقعی باشه. باید... این جمله با چنان شدتی در سرم تکرار شد که انگار کسی دارد روی دیوار مغزم می‌کوبدش. اگر واقعی نبود، پس این همه شب، این همه حرف، این همه پیام، این همه بغلِ خیالی، این همه بحث‌های طولانی درباره‌ی مامان و بابا، کجا رفته بود؟ چطور می‌شد چیزی این‌قدر لمس‌پذیر، فقط یک خیال باشد؟ اگر خیال بود، پس این دردی که الان در قفسه‌ی سینه‌ام می‌پیچید، واقعی نبود؟ من که داشتم می‌مردم، پس چرا باید بپذیرم قاتلم وجود خارجی ندارد؟

صدای خانم شفیعی، مثل یک تیغ کند، آرام از پرده‌ی گوشم گذشت و خودش را به ذهنم رساند. گفت:

- حق با مادرت، عزیزم... حتی عکس هم می‌تونه اثبات کنه.

زبانش را بیرون آورد و لب پایینش را کوتاه لیس زد؛ یک مکثِ کوتاه ایجاد شد. این حرکتِ کوچک، این مکثِ ناچیز، لابه‌لای کلماتش یک درز باز کرد؛ جایی که حرف‌هایش از آن نشت کردند و روی زمینِ ذهن من پخش شدند. انگار داشت قبل از گفتنِ ادامه، کلمات را مزه‌مزه می‌کرد که مطمئن شود زیادی تلخ نیستند، ولی در عمل درست برعکس شد.

ادامه داد:

- خودت که دیدی... از در رد شد.

سرم پر از صدای نه شد، اما هیچ‌کدام به زبانم راه پیدا نکردند. برقی همچون صاعقه از سرم گذشت. نه از آن برق‌هایی که فقط ترسناک‌اند؛ از آن‌هایی که بعدش همه چیز برای چند ثانیه سفید می‌شود و صدای دنیا قطع. چشمانم را در چشمانش دوختم. نه، درست‌ترش این است که کوفتم؛ انگار توپ سنگینی را پرتاب کنم سمت نگاهش. مردمک‌هایش آرام بودند، ثابت، مطمئن؛ نه لرزشی، نه ترسی. این آرامشِ او، من را بیشتر می‌ترساند.

ویرایش شده توسط عسل
  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

سرم را تکان دادم، یکی، دوبار، سه‌بار. هر بار که تکانش می‌دادم، چشم‌هایم در رفت‌وآمد می‌گشتند بین صورتِ او، درِ بسته، جای خالی عماد، و دستِ خالی خودم که هنوز شکل حلقه‌ای دور بازوی یک نفر را حفظ کرده بود. انگار عضلات دستم یادشان نرفته بود که لحظاتی قبل، دور چیزی حلقه شده بودند. حس فشارِ خیالی هنوز روی انگشتانم مانده بود؛ مثل وقتی که مدت‌ها چیزی را در مشت نگه‌داشته‌ای و بعد از رها کردنش، جای آن هنوز روی کفِ دستت هست.

با یادآوریِ چیزی لب‌هایم را از هم جدا کردم و گفتم:

- منم مدرک دارم… که نشون میده اون واقعی و من دچار توهم نیستم.

 مکث کردم:

- مدرک منم عکس.

چشم‌های خانم شفیعی کمی درشت شد. دستش را بر روی میز گذاشت؛ انگار می‌خواست هم خودش را نگه دارد، هم تصمیمش را. با کمی فشار، نیم‌قدم از روی صندلی بلند شد:

- منم عکس دارم… که می‌تونه ثابت کنه عماد حقیقت.

صدای مادرم آلوده به بهت بود در گوشم پیچید:

- چی می‌گی طلا؟

کمی به سمت چپ صندلی متمایل شدم. هم‌زمان دستم را درون جیب پشتی شلوار جینم بردم و گوشی را آرام بیرون کشیدم. بعد همان‌طور که هنوز نگاهم بین‌شان می‌چرخید، گفتم:

- الان متوجه می‌شید.

گوشی را مقابلم قرار دادم. صفحه را روشن کردم و رمز را زدم. صدای تیک، ریز و خفه داخل اتاق پخش شد؛ انگار کسی خواسته باشد حرف نزند ولی نتوانسته باشد.

گالری گوشی باز شد. انگشتم روی صفحه مکث نکرد؛ مستقیم رفت سراغ همان عکس عکس عماد که در کنارم رو به آینه ایستاده بود.

گوشی را مقابلشان گرفتم.

همین لحظه صدای محکم بابا درآمد:

- این...امکان نداره... این نقاشی روی آینه بخار گرفته… چی می‌گه؟ بالاشم نوشته… عماد.

خانم شفیعی گوشی را از دستم به بیرون کشید. نفس عمیقی کشید و آرام گفت:

- خب، با توجه به همچین چیزی… باید بگم جلسه‌ی امروز تمام شد. می‌خوام فقط همین رو ثبت کنم.

***

وارد خانه شدیم. سکوت حکم‌رانی می‌کرد، از آن‌ سکوت‌هایی که دلت می‌خواست شکسته شود.  

مادرم همان‌طور که دکمه‌های لباسش را باز می‌کرد، بی‌آنکه سر بلند کند، رفت سمت آشپزخانه.  

بابا همان‌جا ماند، انگشتش روی دکمه‌ لباسش بود، گفت:  

- سارا جان، لطفاً چیزی نگی... نمی‌تونم دوباره دعواهاتون رو تحمل کنم.  

انگار می‌خواست قبل از اینکه صدایی بلند شود دهان‌ها را ببندد. اما از آشپزخانه، صدای مادرم با تندی درآمد:  

- واقعاً علی؟ یعنی بذارم با توهماتش زندگی کنه؟  

ویرایش شده توسط عسل
  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

 

بابا کف دستش را به پیشانی زد. نگاهش را از زمین کند و به من انداخت. لبخندی زد آن لبخند گم‌شده‌ای که سال‌ها ندیده بودمش. برق کوتاهی عمیق‌از از همیشه در چشمش نشست و  گفت:  

- شاید باید درمان رو قطع کنیم... هر بار پیش مشاور رفتیم، خودت زودتر منصرف شدی، این یکی هم همونه.  

مادرم فندک را زد، صدا در خانه پیچید. بعد با لحن تند گفت:  

- دیروز گفت عمار پسر همسایه‌ شوهرش، امروز می‌گه عماد بعد از اون عکس عکس حاج‌آقا مولایی رو نشون داد که تازه فهمیدم عمادی که می‌گه کی هست، موندم این اسم حاج آقا رو که حتی تو نمیدونی  از کجا میدونه. یهو دیدی یه روز بیاد بگه پدربزرگ من نمرده، شوهر جدید پیدا کنه. پس هنوز باید پیش مشاور و روانشناس بریم.

نفس کشیدن سخت شده بود. فقط نگاهم بینشان می‌رفت و برمی‌گشت.

مادرم همچنان داشت با حرص فندکش را باز و بسته می‌کرد و جملاتش مثل تیر از دهانش بیرون می‌پرید، اما دیگر صدایش برایم گنگ بود. انگار در دنیای زیر آب بودم؛ همه چیز دور، کدر و بی‌معنی. کلافگی مثل یک خوره به جانم افتاده بود. بابا با آن لبخند عجیب و چشم‌های نافذش، هنوز به من زل زده بود و مادرم هم انگار قصد نداشت از روی نام عماد و حاج‌آقا مولایی کوتاه بیاید.

دیگر طاقت نیاوردم. صدای نبضِ توی شقیقه‌هایم از صدای آن‌ها بلندتر شده بود. بدون اینکه کلمه‌ای بگویم، بی‌آنکه به سوال‌های بی‌جوابشان فکر کنم، یا حتی نگاهی به چهره‌های متعجبشان بیندازم، با حرکتی تند و عصبی از روی مبل بلند شدم. پاهایم مثل فنر فشرده شده بودند و انگار فقط منتظر یک اشاره کوچک بودم تا از آن فضای سنگین و پر از اتهام، کنده شوم.

بدون توجه به صدای مادرم که حالا با تندی نامم را صدا می‌زد، به سمت در ورودی هجوم بردم. فقط می‌خواستم این دیوارهای خفه و این بحث‌های تکراری را پشت سر بگذارم. در را با شدت باز کردم و خودم را به راهرو پرت کردم و تنها جمله‌ای که قبل از خروج شنیدم

- علی برو دنبالش، حواست بهش باشه.

***

کلید را از جیب شلوار مشکی‌ام بیرون کشیدم؛ فلز سرد کلید، انگار می‌خواست سوزش دستانم را به رخ بکشد. در خانه را که باز کردم، صدای جیرجیر خفیف لولا، در سکوت سنگین راهرو پیچید. 

قدم به داخل گذاشتم. لامپ اتاق را روشن کردم؛ روشنایی چراغ هال، مثل یک نور بی‌روح روی سرامیک‌های لخت و صیقلی می‌افتاد. خودم را روی مبل انداختم؛ نه با آرامش، بلکه با سنگینی بدنی که انگار از استخوان‌هایش خالی شده بود. سرم را به پشتی مبل تکیه دادم و چشم‌هایم را بستم، اما تاریکی هم پناهگاهی نبود؛ فقط سایه‌هایی از اضطراب بودند که پشت پلک‌هایم می‌رقصیدند. 

صدای بسته شدن در و سپس صدای قدم‌هایی که روی سرامیک‌ها کوبیده می‌شدند؛ قدم‌هایی که با هر ضربه، لرزه‌ای خفیف به ستون فقراتم می‌فرستادند. قدم‌های بابا بود. ریتم سنگین و بی‌تفاوت او، مثل یک ساعت قدیمی که زمان را فقط برای عبور کردن، می‌شمارد. 

چشم‌هایم را به سمت آشپزخانه کشاندم. نوری از آنجا به بیرون می‌تابید؛ یک نور زرد و گرم که در تضاد با سرمای هال بود. لرزشی خفیف در دستانم پیچید. با خودم زمزمه کردم شاید عماد آنجاست. این فکر، مثل یک جرقه در لایه‌های زیرین ذهنم عمل کرد. 

یک گرمای غیرطبیعی، از مرکز شکمم شروع شد و مثل رگه‌هایی از خون داغ، در تمام رگ‌هایم خزید. این آن حس شعف نبود؛ این بیشتر شبیه به یک تلاطم بود؛ مثل فشار چیزی که می‌خواهد از میان درزهای استخوان‌هایم بیرون بزند. بدنم در برابر این هیجان، لرزشی ریز داشت، از همان نوع لرزش‌هایی که وقتی کسی در آستانه‌ی یک فاجعه یا یک معجزه ایستاده باشد، در عضلاتش می‌نشیند. 

کف دستم را به روکش زبر مبل فشار دادم تا خودم را ثابت نگه دارم. تشنه‌ی چیزی بودم که نمی‌دانستم چیست؛ شاید تشنه‌ی اثبات وجود او بودم. با قدم‌هایی که انگار زمین زیر آن‌ها سست شده بود، به سمت آشپزخانه رفتم. هر قدم، مثل یک گام میان دو جهان بود؛ میان واقعیت سرد خانه و خیال گرم او. 

داشتم می‌دویدم، یا شاید فقط با عجله راه می‌رفتم، تا قبل از اینکه عقل منطقی‌ام دوباره به سراغم بیاید و این هوس شیرین را مهار کند. اما قبل از اینکه بتوانم خودم را از این غرق شدن نجات دهم، اتفاق افتاد.

 دستی دور شکمم پیچید و دست دیگر روی دهانم نشست و راه نفسم را بست. این آغوش، گرم بود، اما نه آن گرمای آرام؛ این یک قفل فلزی بود. انگار هزاران زنجیر نامرئی، من را به بدن شخصی که پشتم ایستاده، زنجیر کرده بودند. 

پاهایم سست شد. بدنم در یک لحظه خشک شد، طوری که حس کردم دیگر گوشت و پوست نیستم؛ انگار مجسمه‌ای از سنگ شده‌ام که تنها یک سیستم تنفسی لرزان در سینه‌اش دارد. ضربان قلبم را می‌توانستم در گوش‌هایم بشنوم؛ طنینی از صدا که در جمجمه‌ام می‌کوبید.

 

نفس سردی، مثل جریان باد سرد یک غار، روی نیم‌رخ گردنم نشست. لرزه‌ای در ستون فقراتم پیچید. با تمام توان، گردنم را به آرامی چرخاندم. تنها چیزی که در چشمانم مثل یک میخ تیز فرو می‌رفت، رگه‌های سفیدی بود که میان تاریکی موهایی سیاه قرار داشتند.

صدای او لرزان بود، اما گرمایی داشت که با فضای خانه همخوانی نداشت. کلماتش مثل قطرات اسید روی گوشم ریختند:

- دنبال منی؟ چرا تو آشپزخونه‌! وقتی که عمادت، یعنی من، داخل سالن در نزدیکیت هستم؟ البته عماد نه، عارف، همیشه یادت می‌ره که باید بگی عارف...

نفسم در سینه‌ام حبس شد. مثل حبابی که در لایه‌های عمیق گلو گیر کرده باشد؛ می‌خواست بیرون بیاید، اما راهی نداشت. تمام آن گرمای آتش‌فشانی که در شکمم بود، در یک لحظه به یخ تبدیل شد. 

این صدا... این صدای بابا بود؟ چطور ممکن بود این کلمات، با این لحن، از دهان مردی که همیشه مثل کوهی بی‌تفاوت بود، خارج شود؟ محال بود.

ویرایش شده توسط عسل
  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...