نویسنده اختصاصی QAZAL 4,899 ارسال شده در 20 ساعت قبل سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 20 ساعت قبل پارت صد و نود و هشتم گفتم: ـ مامان ازت خواهش میکنم با خودت اینجوری نکن! بخدا ارزششو نداره. همین لحظه در اتاق سرگرد باز شد و پریسا رو با دستای بسته شده میخواستن ببرنش که نگاه همه ما برگشت سمتش...مامان یهو انگار قدرت گرفت و دستای منو کنار زد و رفت و به پریسا حملهور شد و گفت: ـ خدا ازت نگذره دختره چشم سفید...خدا لعنتت کنه! هم پلیسا و هم خوده ما به زور مامان و ازش جدا کردیم. پریسا همش خیره به من بود و فقط یه جمله گفت: ـ من همه اینکارا رو برای دوست داشتن تو کردم. گفتم: ـ تو واقعا مریضی؛ باید درمان بشی. مامان بازم میخواست بهش حمله کنه، که بردنش و اینبار آهو جلوی مامان و گرفت. مامان اینقدر غرق گفتن احساساتش بود، اصلا متوجه آهو نشده بود و آهو هم بخاطر ترسش، انگار زیاد نزدیکش نمیشد. وقتی آهو رو دید گفت: ـ منو ببخش دخترم! خیلی راجبت بد قضاوت کردم. یهو انگار تمام قواش خالی شد و جلوی پای آهو افتاد. آهو هم نشست و گفت: ـ اعظم خانوم دارین چیکار میکنید؟!! توروخدا بلند شین... اما مامان نتونست طاقت بیاره و تو بغلش بیهوش شد. آهو با صدای بلند گفت: ـ بردیا...بردیا، بیا توروخدا...مامانت غش کرده. رفتم سمتش و لیوان آب و ریختم رو صورتش اما اصلا هیچی به هیچی...سریعا به آمبولانس زنگ زدم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,899 ارسال شده در 19 ساعت قبل سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 19 ساعت قبل پارت صد و نود و نهم خداروشکر که چیز جدی نبود و فقط فشارش اومده بود پایین و بهش سرم وصل کردن. آهو جلوی در اتاق ازم پرسید: ـ بردیا الان چی میشه؟ گفتم: ـ تا ابد همون تو میمونه و جزای خیانتشو پس میده. از آرش پرسیدم و گفت که حانیه و آرمان هم به جرم همکاری باهاش دستگیر شدن و کافشون و پلمپ کردن. آهو با ناراحتی گفت: ـ هیچوقت فکرش و نمیکردم که حانیه اینقدر ازم متنفر باشه که بخاطر پول برام پاپوش درست کنه. موهاش و گذاشتم پشت گوشش و گفتم: ـ همش بخاطر اینه که میدونه چقدر ازت پایینتره و بهت حسادت میکنه. اونم تقاص بدیاش با تو رو پس میده. دست من و گرفت و به اطراف نگاه کرد و گفت: ـ بردیا تو بیمارستانیم. عادی گفتم: ـ چیه مگه؟؟ نمیتونم زن قشنگم و ناز بدم؟؟ گفت: ـ ولی هنوز اسم پریسا تو شناسنامته! گفتم: ـ ورقه طلاق و امضا کردم و دادم به آرش تا به دستش برسونه. همین امروز اینکار تموم میشه. همین لحظه صدای مامان بلند شد: ـ بردیا؟؟ سریع رفتیم داخل و گفتم: ـ مامان؟؟ حالت خوبه؟ مامان با خستگی گفت: ـ خوبم، یکم سرم گیج میره. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,899 ارسال شده در 4 ساعت قبل سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 4 ساعت قبل پارت دویست گفتم: ـ طبیعیه! یکم دیگه میگذره برات...خیلی به خودت فشار آوردی. دوباره بغض کرد و گفت: ـ همش تقصیره منه...من اون مار و وارد زندگیمون کردم. گفتم: ـ مامان بیخودی خودتو سرزنش نکن؛ گذشتهها تو گذشته مونده...اینقدر خودتو ناراحت نکن. نگاهی به آهو کرد که گوشه اتاق وایستاده بود و با ناراحتی رو بهش گفت: ـ بیا اینجا دخترم! مامان متوجه شده بود که چقدر در حق آهو بی انصافی کرده و بنظر میومد که میخواست جبران کنه....آهو با شادی که تو چشماش موج میزد، اومد کنارم تختش نشست. مامان دستاشو گرفت و گفت: ـ منو میبخشی؟ آهو هم اشکاش و پاک کرد و گفت: ـ اعظم خانوم این چه حرفیه! هر کس جای شما بودم، همینطوری رفتار میکرد. خوشحالم که بالاخره حقیقت هم برای شما و هم بردیا مشخص شد. مامان لبخندی بهش زد و گفت: ـ واقعا قلب بزرگی داری. حالا حق میدم به پسرم که چرا عاشقت شده و رو حرفش پافشاری میکرد. آهو با خجالت سرش و انداخته پایین و مامان دوباره گفت: ـ از امروز به بعد تو دیگه عروس من نیستی! دختر این خانوادهایی. از امروز مثل یه مادر کنارت هستم تا هم از تو مراقبت کنم بعدشم دستی به شکم آهو کشید و گفت: ـ هم از نوه قشنگم... آهو یهو ترسید و با خجالت به من نگاه کرد. من ریز ریز خندیدم. نوه، تنها دلخوشی مامان بود و بعد این اتفاقات، خونمون به یه شادی احتیاج داشت و باید دست به کار میشدیم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,899 ارسال شده در 4 ساعت قبل سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 4 ساعت قبل پارت دویست و یک مامان گفت: ـ سرپا که شدم، اولین کارمون اینه بریم دنبال سیسمونی و اتاق بچه... گفتم: ـ حالا مامان چه عجله ایه؟! مامان گفت: ـ نه، دیر هم شده. آهو با لبخند رو بهم گفت: ـ بردیا یه لحظه میای بیرون؟ ـ الان میام عزیزم. قبل اینکه برم بیرون، مامان دستمو گرفت و آروم زیر گوشم گفت: ـ بردیا یه مراسم عقد باید بگیریم. اسمتون باید بره تو شناسنامه هم. بهش چشمکی زدم و گفتم: ـ نگران نباش مامان، فکر اونجاشم کردم. بعدش رفتم بیرون و آهو با استرس رو به من گفت: ـ وای بردیا؛ چه دروغی بود که گفتم!! الان چجوری به اعظم خانوم بگم باردار نیستم و واسه فیلم بازی کردن اون روز همچین چیزی گفتم!! خدایا عجب تو چه بدبختی گیر کردم! خندیدم و لپشو کشیدم و گفتم: ـ چرا ناراحتی؟! بهرحال که باید یه نوه براش بدنیا بیاریم...خونمون به همچین اتفاق شادی نیاز داره...و چه خوب میشه که من یه پسر یا یه دختر خوشگل مثل تو داشته باشم! ـ بردیا به اندازه کافی گند زدم! لطفاً دیگه خجالتم نده. ـ چه خجالتی؟! منو نگاه کن! تو زن منی...من خیلی دلم میخواد که ازت یه نسخه دیگه هم داشته باشم...هر روز که میام خونه، بپره رو سر و کولم و بابا صدام بزنه... مطمئنم که تو هم مادر خیلی خوبی برای میشی. لبخندی عمیق زد طوری که بازم چال گونهاش مشخص شد...منم خندیدم و گفتم: ـ این لبخندم میذارم به پای رضایتت، زن خوشگل من. دوباره مثل قبل چشماش با ذوق برق زد...مدتها بود که توی چشماش دنبال این ذوق میگشتم و خوشحالم که بالاخره تونستم دلشون بدست بیارم. گفتم: ـ تازه برات یه سوپرایزم دارم. با ذوق پرسید: ـ چه سوپرایزی؟؟ چشمکی بهش زدم و گفتم: ـ بماند... لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری