علیرضا شیرحسینی 39 ارسال شده در 4 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 4 مرداد نام رمان: گناه پنهان نویسنده: علیرضا شیرحسینی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه درام مافیایی جنایی خلاصه:فراز و آیناز دو تا مافیا که حوصله ی همو ندارن ولی مجبورن همو به خاطر همکاری تحمل کنن. نه دوستن و نه دشمن، ولی بعدا عاشق هم میشن و ... کپی پیگرد قانونی داره جایی هم نذارید حتی با ذکر منبع هم ممنوعه❌ 4 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,709 ارسال شده در 4 مرداد مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 4 مرداد 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
علیرضا شیرحسینی 39 ارسال شده در 6 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) پارت ۱ نگاهم رو به برهان دوختم. مضطرب بود؛ بیش از حد. انگار چیزی توی گلوش گیر کرده باشه، مدام آب دهنشو قورت میداد و چشمهاش بیقرار از این طرف به اون طرف میدوید این حالتش رو میشناختم… وقتی خبری داشت که میتوانست همهچیو به هم بریزه! کلافه نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که سعی میکردم آروم نگهش دارم گفتم: — چی شده برهان؟ چیزی میخوای بگی؟ پاشو روی زمین میکشید و دستاشو به هم میمالید. بعد یه قدم جلو اومد؛ اونقدر نزدیک که میتونستم تپش قلبش رو حدس بزنم — آره قربان… مکث کرد — میخواستم بگم اون اومده. همونی که منتظرش هستید. لبخند کجی روی لبم نشست؛ از اون لبخندهایی که فقط قبل از شروع دردسرهای بزرگ میزنم. پس بالاخره وقتش رسیده بود. بازی تازه داشت شروع میشد. از جام بلند شده و گفتم: — باشه. لحظهای مکث کردم و نگاهمو توی چشماش قفل کردم. — قبل اومدنش چک کن اسلحه نداشته باشه — چشم، خیالتون راحت. برهان رفت و من نگاه گذرام رو به فضای بار انداختم نور کم، بوی الکل و دودِ مونده توی هوا جای خوبی برای شروع یه جنگ بود دو دقیقه بعد، مردی با قد بلند و رفتاری کاملاً سرد وارد شد فراز! همون لحظه فهمیدم با بقیه فرق داره؛ نه نگاهش دنبال آدما میگشت، نه اطراف رو وارسی میکرد. انگار از قبل همهچیو تحت کنترل داشت. این آدم، خطرناک بود… دقیقاً همون چیزی که لازم داشتم. سکوت سنگینی بینمون افتاد. سکوتی که بیشتر شبیه محک زدن همدیگه بود. اول من حرف زدم: — میدونم تو هم مثل من دلت نمیخواد توی این بازی باشی، ولی مجبوریم. چند قدم جلو رفتم. — خودمم کشتهمردهی همکاری با تو نیستم. حالا فقط یه سؤال میمونه… نگاهش کردم، بیپلک. — میتونی تا آخر بازی زنده بمونی یا وسطش کشته میشی؟ خندهاش گرفت؛ خندهای کوتاه و بیاحساس. سیگارش رو از جیب بیرون آورد و با آرامش روشن کرد، انگار وسط یه کافهی معمولی نشسته باشه نه روبهروی کسی که تهدیدش کرده. — تو مثل اینکه هنوز نفهمیدی با کی طرفی. دود رو بیرون داد — من عاشق بازیام. سرشو کمی کج کرده و ادامه داد: تو هنوز منو نشناختی، ولی نگران نباش حین بازی میفهمی بعد با لحنی کنجکاو گفت: — راستی اسمت چیه؟ وقتی دو نفر میخوان همکاری کنن، باید اسم همو بدونن اخم کردم. از سیگارش خوشم نمیاومد؛ مخصوصاً توی بار خودم — آیناز. سرد ادامه دادم: و دفعهی بعد که میای اینجا، سیگار دست نگیر. توی بار من نمیتونی هر کاری دلت بخواد بکنی لبخندش عمیقتر شد. سیگار و بین انگشتاش چرخوند — باشه آیناز خانم، جوش نیار. بعد با لحن تهدیدآمیزتری گفت: من فرازم. منو با لقب قاتل زنجیرهای میشناسن. گفتم بدونی با من در نیفتی، وگرنه نابود میشی پوزخند زدم؛ از آنهایی که بیشتر از هزار تهدید درد دارن — تو هم با من در نیفت، آقای فراز قاتل زنجیرهای… وگرنه بد میبینی برای اولینبار، سیگارش رو خاموش کرد. انگار حرفم بهش خورده بود. — حالا که قراره با هم وارد یه بازی بشیم، نگاهشو به من دوخت. — نمیخوای بگی چه نقشهای داری برای نابود کردن اون یارو؟ یا فقط میخوای جر و بحث کنی؟ شونه بالا انداخت. — برای من فرقی نداره؛ خودم کارو شروع میکنم و سریع هم تمومش میکنم. نفسمو آهسته بیرون دادم. عجلهاش بوی خون میداد. — این همه عجله برای چیه، فراز خان؟ با طعنه ادامه دادم: — انگار به خون ریختن عادت داری. ولی من ریسک نمیکنم. مکث کردم. — با این حال، حالا که کنجکاوی، نقشم رو میگم چشماش برق زد. — اول اینکه اون روانی با هیچکس شوخی نداره بهش میگن جیک آنجلو. صدام جدیتر شد — مردی که بویی از انسانیت نبرده. دوم اینکه اگه ریسک کنیم، ممکنه هیچکدوممون زنده نمونیم اما لبخند زدم — با نقشهای که من میکشم، شکست نمیخوریم حداقل محافظاشو میتونیم بکشیم. — اوکی. سیگار خاموششده رو کنار گذاشت. — اصل قضیه رو بگو. نقشهات چیه؟ — تو هرچی محافظ داری بیار، منم میارم. آهسته توضیح دادم. — میریم نزدیک عمارتش. چند تا از محافظاش حذف میشن، بعد وارد میشیم. — پروندههای جرمهاشو جمع میکنیم و تحویل پلیس یا مطبوعات میدیم. نگاهم تیز شد. — اون فقط مافیا نیست، تاجره. میخوام همه اون روی کثیفشو ببینن خندید. — یعنی فقط میخوای قهرمانبازی دربیاری؟ کشتنی در کار نیست؟ — فعلاً نه. — به نظر من خیلی راحت خالی کنیم تو مغزش، بمیره. تموم. پوزخندم پررنگتر شد. — آره، بهترین کار دنیاست. چرا به ذهن خودم نرسیده بود؟ اخم کردم. — دیوونهای؟ اول افشاگری میکنیم. زندان میره، وکیلش آزادش میکنه، بعد میاد سراغمون نفس عمیقی کشیدم. — ما هم پلهپله تا کشتنش جلو میریم — آها… سرش و تکون داد — یهو بگو کلی نقشه داری دیگه، آدم گیج میشه. لبخند زد. — اینطوری به جای اینکه مافیا بشناسنت، میشن دو تا قهرمان — خیلی بامزه بود. خشک گفتم: — بعدش هم بهمون مدال میدن، میگن آفرین بچههای خوب. نگاهش کردم. — تو قاتل زنجیرهای هستی ولی طرز حرف زدنت اینه؟ دستاش رو بالا برد. — اوکی، شروع کنیم. زیاد حرف زدیم. — کی نقشه رو عملی میکنیم؟ — امشب. نگاهش کردم. — همینجا میبینمت. با هم میریم و کار رو انجام میدیم. لبخند کوتاهی زد. — اوکی، آیناز خانم. و من میدونستم از همین لحظه، هیچچیز مثل قبل نخواهد بود. ویرایش شده 20 مرداد توسط علیرضا شیرحسینی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
علیرضا شیرحسینی 39 ارسال شده در 6 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) پارت ۲ وقتی در بار پشت سر فراز بسته شد، چند ثانیه به همون در خیره موندم حس عجیبی داشتم، ترکیبی از خشم، کنجکاوی و چیزی که نمیخواستم اسمش رو بذارم. نفس کلافهای کشیده و زیر لب غر زدم: _ این دیگه کیه؟ یه روانی به تمام معناست...... و هم زمان دستم رو روی پیشونیم کشیدم: چقدر متنفرم از این مدل آدمها اگه این همکاری لعنتی نبود، نگاه که سهله، نمیذاشتم حتی یه قدم توی بارم بذاره مرتیکه. صدام رو بلندتر کردم: _ برهان! بیا اینجا. چند ثانیه بعد در باز شده و برهان سریع و منظم وارد شد و مثل همیشه صاف ایستاد _ بله قربان با من کاری داشتید؟ اخم ریزی کردم و گفتم: آره برهان اگه کارت نداشتم صدات میکردم؟ سرش رو پایین انداخت، اما لبخند محوی گوشه لبش بود. میدونست این لحنم یعنی حالم خوب نیست! دستام رو روی میز گذاشتم و جدی گفتم: _ دو تا کار داری، اول اینکه دربارهی این فراز تحقیق کن کیه؟ از کجا اومده؟ خانواده داره یا نه؟ سابقهاش چیه؟ همه چیو میخوام دوم... برای امشب بچهها رو آماده کن میریم سراغ جیک آنجلو! چشمهای برهان برای لحظهای برق زد اما سریع خودش رو جمع کرد _ و یه چیز دیگه نگاهم رو توی چشماش قفل کرده و ادامه دادم: _ بهشون تذکر بده اگه اشتباهی ازشون سر بزنه اخراج میشن چون من امشب شوخی ندارم خودت میدونی چی باید بهشون بگی، نه؟ برهان با اطمینان سرش رو تکون داد _ باشه خانم، اطاعت میشه. خیالتون راحت، همه چیز طبق خواسته ی شما پیش میره در مورد فراز هم شخصا تحقیق میکنم. چند ثانیه نگاهش کردم برهان فرق داشت، همیشه همین طور بود وفاداری توی نگاهش موج میزد لبخند کم رنگی زدم. _ فوق العاده ای میدونستی؟ برای همینه که محافظ شخصی منی چون با بقیه فرق داری! متفاوتی. برای اولین بار گونههاش کمی سرخ شد _ لطف دارید رئیس..... چیزی نیاز ندارین؟ نوشیدنی؟ لحظهای مکث کردم، قلبم تندتر از حالت عادی میزد. امشب شب سادهای نبود! _ میخواستم بگم نه ولی یه شات قهوه رو میخورم _ چشم الان براتون میارم وقتی از اتاق بیرون رفت، برای چند لحظه سکوت همهجا رو گرفت دستم رو روی گردنم کشیدم. چرا حضور فراز توی ذهنم مونده بود؟ ازش متنفر بودم اما نمیشد انکار کرد که خطرناک بودنش انقدر جذابه! همون موقع گوشیم زنگ خورد. نگاهی به صفحه انداخته و ناخودآگاه لبخند زدم «بابا» سریع جواب دادم: _ الو بابا جون؟ حالت چطوره قربونت برم؟ چی شده یادی از دخترت کردی؟ نکنه باز داداش اذیتت میکنه؟ صدای گرمی مثل همیشه آرومم کرد _ ممنون دخترم تو خوبی؟ آراز که همیشه اذیت میکنه.... هیچی، دلم برات تنگ شده بود گفتم زنگ بزنم. تو چیکار میکنی؟ همه چیز خوب پیش میره؟ چند لحظه به پنجره خیره شدم. دلم نمیخواست نگرانش کنم و برای همین گفتم: _ آره، همه چی اوکیه! داداش آراز همونه به دل نگیر تا بیام خودم حالشو جا بیارم کارت هم خوب پیش میرن نگران نباش _ خوبه پس! امشب برنامه داری؟ میخواستم بگم. اگه سرت شلوغ نیست بریم بیرون. ویرایش شده 20 مرداد توسط علیرضا شیرحسینی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 253 ارسال شده در 13 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد عالی خیلی قشنگه🪷 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
علیرضا شیرحسینی 39 ارسال شده در 14 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد (ویرایش شده) . ویرایش شده 14 مرداد توسط علیرضا شیرحسینی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
علیرضا شیرحسینی 39 ارسال شده در 14 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد در ۱۴۰۵/۲/۲۳ در 11:47، پری بانو گفته است: عالی خیلی قشنگه🪷 قربونت❤️ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
علیرضا شیرحسینی 39 ارسال شده در 20 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد پارت ۳ لبخندم کمرنگ شد، و یهو یادم اومد امشب شب بازی بود! — راستش سرم شلوغه صدام کمی جدی شد. _ میخوام کار جیک رو تموم کنم میدونی که این اواخر خیلی به خانوادهمون گیر داده نمیتونم دست روی دست بذارم. نمیشه یه روز دیگه بریم؟ چند ثانیه سکوت آن طرف خط — جیک آنجلو؟ میدونم دخترم، ولی تنها نرو. با محافظهات برو. اگه بلایی سرت بیاد چی؟ مواظب خودت باش حیف شد امشب نمیریم بیرون ولی مهم نیست فردا برای افتتاحیه میای که؟ پدر و برادرتو تنها نذار. اخم کردم. افتتاحیه رو به کل یادم رفته بود — اوه راست میگی باشه، میام. قول میدم نگران نباش بابا جون، تنها نیستم با یکی دیگه قراره کارشو تموم کنم همکارمه — همکار؟ لحنش کمی مشکوک شد و بعد ادامه داد: — کیه؟ میشناسمش؟ لحظهای مکث کردم اسمش هنوز توی ذهنم سنگینی میکرد — اسمش فرازه فقط همینو میدونم فعلاً ولی تحقیق میکنم به برهان سپردم... پدرم آرومتر شد — باشه فقط حواست باشه دخترم. به هرکسی اعتماد نکن نگاهم به تصویر خودم در شیشه افتاد اعتماد؟ مدتها بود به کسی اعتماد نکرده بودم — خیالت راحت بابا. من آینازم یادت رفته؟ خندید و بعد جواب داد: _ نه عزیزم یادم نرفته مگه میشه فراموش کنم؟ اوکی مراقب خودت باش و اینکه از این به بعد با هر کسی همکاری میکنی اول راجع بهش تحقیق کن _ باشه میبینمت بابا جون وقتی تماس قطع شد برای چند دقیقه به صفحهی گوشی نگاه انداختم امشب یه شب معمولی نبود بلکه بوی خیانت و خطر از دور دستها میاومد...... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری