Nil 157 ارسال شده در 20 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد پارت صدو هجدهم پارت پایانی (سه روز بعد) ﺑﻬﻮﺵ که ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺭﻭی ﺗﺨﺖ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ خوابیده بودم و ﺑﻬﻢ سرم ﻭﺻﻞ کرده بودن. دهنم خشک شده بود اما کسی توی اتاق نبود که ازش درخواست اب کنم. -آﺭﻭﻳﻦ ....ﺍﻟﻴﺎﺱ .....ﺑﭽﻪﻫﺎ ﻛﺠﺎﻳﻦ؟ ﺩﺭ با شدت ﺑﺎﺯ ﺷﺪ ﻭ ﺑﭽﻪﻫﺎ داخل ریختن. مهیار به سمتم اومد و با نگرانی پرسید: -خوبی داداش؟بلاخره بهوش اومدی؟من میرم دکتر رو صدا کنم. فوری از اتاق بیرون رفت و اجازه ی پرسش هیچ سوالی رو نداد. -آب ...یه لیوان اب بهم بدین. الیاس سریع از پارچ پاین تخت یه لیوان اب پر کرد و به سمتم اومد تختم رو بالا داد و لیوان رو جلوی دهنم گرفت. با ولع اب رو قورت دادم. داشتم اخرین قلوپ اب رو میخوردم که توجهم جلب شد به استین لباس الیاس. مشکی پوشیده بود!!به بقیه ی افراد توی اتاق نگاه کردم لباس همشون سیاه بود،در صدم ثانیه مغزم همه چیز رو تحلیل کرد و تصویر جسم بی جون میکا که روش رو کشیدن جلوی چشم هام جون گرفت. قلب و مغز هم زمان تیر کشید و اشکهام جاری شد. -خدایا ﭼﺮﺍ عشقم رو برﺩﯼ اما من رو زنده گذاشتی؟من این دنیا رو بدون میکا نمیخوام،من رو هم ﺑﺒﺮ پیش عشقم،من ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻭﻥ ﻫﻴﭽﻢ. از ته دل اشک ریختم و توی سینم مشت کوبیدم. -ﻣﻴﻜﺎ .....ﻣﻴﻜﺎ .....عشق قشنگم ﻛﺠﺎیی؟؟؟ﻫﻤﻪ کس من کجایی؟؟؟ -ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﺟﺎﻡ راستین. با دیونگی ﺑﻴﻦ ﺑﭽﻪﻫﺎ چشم ﮔﺮﺩﻭﻧﺪﻡ که میکا رو دیدم. محکم چشم ها رو مالیدم و پلک زدم،ﺗﻮهمی ﺷﺪه بودم؟داشتم روح میکا رو میدیدم. مثل دیونه ها گفتم: -ﻋﺸﻖ بیچاﺭﻩ ی ﻣﻦ ﺗﻮ ﺯﻧﺪگی که ﺧﻮشی ﻧﺪﻳﺪ،حالا بعد از مرگش هم اسیر دست من شده. میکا به حالت تأسف سر تکون داد و گفت: -ﺍﻳﺶ ﻣﺮﺩ ﮔﻨﺪﻩ رو ﺑﺒﻴﻦ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺍﺏ ﻏﻮﺭﻩ ﮔﺮﻓﺘﻪ؟ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺑﻜﺶ. -ﺍﻻهی ﻓﺪﺍت شم میکا،چقدر خوبه که حداقل میتونم این جوری روحت رو ببینم. میکا به سمتم اومد و کنار تختم ایستاد. -ﺭﻭﺡ ﭼﻴﻪ؟ﺩﻳﻮﻧﻪ ﺷﺪﯼ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ؟ﻣﻦ ﺯﻧﺪه ام نمردم که روح باشم،ﺧﻮﺏ ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﻭقتی ﺳﻪ ﺭﻭﺯﻩ که ﺑﻴﻬﻮش افتادی رو تخت بیمارستان ﻫﻤﭽﻴﻨﻢ میشه. با گنگی پرسیدم: -ﺍﻣﺎ ﭼﻄﻮﺭی؟ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺩﻳﺪﻡ که ﺭﻭت رو ﻛﺸﻴﺪﻥ؟ -ﺑﺎ اون ﺩﺍﺩﯼ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺯﺩﯼ ﻣﮕﻪ ﻣﻴﺸﺪ که قلبم دوباره به تپش نیفته؟دکترا میگن که این معجزه ی عشقه. با دستم به بچهها اشاره کردم و پرسیدم: -ﭘﺲ ﺍینها ﭼﺮﺍ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺷﻴﺪﻥ؟ میکا نمایشی گوشش رو تیز کرد و به سمت در نگاه انداخت. -ﺍﻭﻡ ......من رو بیرون ﺻﺪﺍ میکنن ﻓﻌﻼ ﺑﺎﯼ. میکا بعد از حرفش سریع ﺩﻭﻳﺪ ﺑﻴﺮﻭﻥ که این کارش باعث خنده ی بلند ﺑﭽﻪﻫﺎ شد. نیاز با ته خنده گفت: -این نقشه ی میکا برای ﺗﻼفی ﺍﺧﺮﻳﻦ ﻛﺎﺭﺕ ﺑﻮﺩ. ﺍﯼ وای ﺧﺪﺍی من دوباره شروع شد،ﻋﺸﻖ ﺷﻴﻄﻮﻥ بلای ﻣﻦ. با خنده ای از ته دل داد زدم: -ﻣﻴﻜﺎ .....ﺧﻔﺖ ﻣﻴﻜﻨﻢ ...... (پایان فصل اول) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده