Nil 157 ارسال شده در 13 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد (ویرایش شده) پارت شست و نهم صدای جیغ و خنده های دخترها تا دور دست ها میرفت. -ﻫﻮﯼ چه خبر توﻧﻪ؟؟؟؟؟ ﺗﻤﻨﺎ با ذوق دست هاش رو کوبید به هم. -ﻋﻮضی،اینجا خیلی ﻗﺸﻨﮕﻪ،فوقالعادس. ﺧﻨﻴﺪﻳﺪﻡ،ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻫﻢ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﻮﺩ. ﻳﻪ ﻣﺤﻮﻃﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﺩﺭﺧﺖ،پر از ﺑﻮﺗﻪ ﻭ ﮔﻞ،گل های ﻻﻟﻪ ﺳﺮﺥ ﻭ ﺷﺎﭘﺮﮎ ﻭ گل های ﺳﻔﻴﺪ،ﺯﺭﺩ و بفش رنگ ﺑﻠﻨﺪ که ﺗﺎ ﻣﭻ ﭘﺎ میرسید. ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮها انقدر با دوربین راستین ﻋﻜﺲ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ که رمش پر شد و مجبور شدیم روش رم جدید بندازیم. عکسامون خیلی ﻗﺸﻨﮓ ﺷﺪه بود،ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﺭﻭ ﺗﺎﻳﻤﺮ ﻭ ﻫﻤﻪ ﮊﺳﺖ ﻣﻴﮕﺮﻓﺘﻴﻤﻮ ﻋﻜﺲ گرفته میشد. ژست ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻩ،ﻧﺸﺴﺘﻪ،ﻭﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ،ﺩﻭﺗﺎیی،ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎیی،ﭘﻨﺞ ﺗﺎیی. بعد دو ساعت رو به دخترها پرسیدم: -ﺑﺮﻳﻢ ﺩﺧﺘﺮها؟ ﺍﺭﺍﻡ نالید: -ﺧﻴﻠﻲ ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﻣﻴﻜﺎ،ﺍﻳﻨﺠﺎ خیلی ﻗﺸﻨﮕﻪ،ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺎ ﺍﻗﺎﻣﻮن هم ﺍﻳﻦ ﺟﺎ ﻋﻜﺲ ﺑﮕﻴﺮﻡ. -ﺍﻻهی ﻣﻦ ﻓﺪﺍت شم،ﻓﺮﺷﺘﻪ ﯼ ﻣﻦ، ﻗﻮﻝ ﻣﻴﺪﻡ ﺑﺒﺮﻣﺖ ﻳﻪ ﺟﺎ ﻗﺸﻨﮓ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺷﻮﻭﺭﺭ جونت ﻋﻜﺲ ﺑﻨﺪﺍﺯﯼ،باشه؟؟؟ﺍﻻﻥ ﺑﻴﺎﻳﻦ بریم. ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮها ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ ﺳﻤﺖ ﺭﻭﺩ ﺧﻮﻧﻪ. ﺩﻟﻢ ﺷﻴﻄﻨﺖ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻌﻪ ﻛﻪ اومده بودیم شمال ﺍﺻﻼ ﺷﻴﻄﻨﺖ ﻧﻜﺮﺩه بودم. صدای جیغ دخترها بلند شد که دویدم سمتشون: -ﭼﻲ ﺷﺪﻩ؟ ﻧﻴﻜﺎ با لکنت حرف زد. -ﻣﺎ.....ﻣﺎ.....ﺭﺭ. -ﻛﻮ ﻛﺠﺎﺳﺖ؟ ﺍﺭﺍﻡ به زیر بوته ها اشاره کرد: -ﺍﻭﻧﺎﻫﺎﺵ ﺍﻭﻥ ﺯﻳﺮ. دفتم سمت بوته ها. -ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ،ﺍﯼ ﺗﺮﺳﻮﻫﺎ،ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻛﻮﺭﻭﻟﻮﻛﻪ نه مار ﻧﻴﺶ ﻧﺪﺍﺭﻩ. (نوعی مارمولک) -دیگه توی طبیعت ﺍﺳﻢ ﻣﺎﺭ رو ﻧﻴﺎﺭﻳﺪ،ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﻣﻴﮕﻪ ﻭﻗﺘﻲ ﺍﺳﻢ ﻣﺎﺭ رﻭ ﻣﻴﺎﺭﻳﺪ ﻣﺜﻞ این میمونه که ﺍﺣﻀﺎﺭﺵ کرده باشید. نزدیک جای پسرها که شدیم رو به دخترها گفتم: -بچه ها شما یه لحظه اینجا وایستید من الان میام. دوربین راستین رو بر داشتم و ﺍﺭﻭﻡ ﺭﻓﺘﻢ به ﺳﻤﺖ ﺍﻭﻥ قسمتی ﻛﻪ ﺑﺎ ﺻﺪ ﺭاه اب رو ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻨﺎ کردن بسته بودن. ﻟﺒﻪ ﯼ ﺭﻭﺩ ﺧﻮﻧﻪ ﭘﺸﺖ ﻳﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﺧﻮﺩم رو ﺟﺎﺩﺍﺩﻡ. ﺍی ﮊﻭﻭﻥ ﻋﺠﺐ ﻫﻠﻮ ﻫﺎیی،ﺩﻭﺭﺑﻴﻨﻮ ﺍﻭﻳﺰﻭﻥ ﻛﺮﺩﻡ ﺭﻭ ﺷﺎﺧﻪ ﻛﻪ ﻓﻴﻠﻢ ﺑﮕﻴﺮﻩ. ﺍﯼ ﺟﻮﻥ ﺣﻮﺭﯼ ﻫﺎﯼ بهشتی،ﭘﺴﺮها ﺑﺎ ﺷﻠﻮﺍﺭﮎ ﻭ ﻧﻴﻢ ﺗﻨﻪ ﻟﺨﺖ ﺗﻮی ﺍﺏ والیبال بازی ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ. ﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﺷﻴﺶ ﺗﻴﻜﻪ ﻫﺎﺭﻭ ﺑﺎﺵ .....ﺍﻭﻩ ﺍﻭﻩ اقا راستن رو نگا ﻫﺸﺖ تیکست لعنتی،دخترها ﻛﻮﻓﺘﺘﻮﻥ بشه. ﺍﻭخی ﺍﻗﺎﻣﻮﻥ ﺭﺍﺳﺘﻴﻨﻮ ﭼﻪ بازو های قلمبه ای داره،ﺣﺎﻻ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺩﻝ ﺑﻜﻨﻢ؟؟؟؟ ﺧﺎﮎ ﺑﺮ ﺳﺮﺕ ﻣﻴﻜﺎ،ﭼﺸﺎﺗﻮ ﺑﺪﺭ ﺍﻗﺎﻣﻮﻥ ﭼﻪ ﺻﻴﻐﻪ ﺍﻳﻪ؟ﺟﻢ ﻛﻦ ﺍﺏ ﺩﻫﻨﺘﻮ ﻣﻨﺤﺮﻑ. ﺍﻭﺥ ﺍﻭﺥ،ﻳﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺑﺮ ﮔﺸﺖ ﺳﻤﺖ جایی که من بودم ﺍﻣﺎ ﺯﻭﺩ ﺧﻮﺩم رو ﺟﺎ ﺩﺍﺩﻡ. ﻳﻪ ﻛﻮﭼﻮﻟﻮ ﺻﺪﺍﻣﻮ صاف ﻛﺮﺩم و ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻥ صدای شغال. ﺍﻟﻴﺎﺱ با ترس به اطراف نگاه کرد. -ﺻﺪﺍﯼ چی ﺑﻮﺩ؟ ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ جواب داد: -ﺷﺒﻴﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﮔﺮﮔﻪ. ﺷﺠﺎﻉ با شیطنت گفت: -ﺻﺪﺍﯼ ﺷﻐﺎﻟﻪ. ای عوضی فهمیده بود،اخه از خودش این صدا رو یاد گرفته بودم. آﺭﻭﻳﻦ با تعجب پرسید: -چی؟ﺷﻐﺎﻝ؟ﻣﮕﻪ ﺗﻮ ﺭﻭﺯ هم ﺣﻤﻠﻪ ﻣﻴﻜﻨﻦ؟ ﺷﺠﺎﻉ جواب داد: -بعضی وقت ها که گشنه باشن. ﻫﻤﺸﻮﻥ ﺗﺮﺳﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ و ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻦ که ﺍﺯ ﺍﺏ ﺩﺭ ﺑﻴﺎﻥ. با شیطنت ﻳﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﻳﮕﻪ ﺻﺪﺍ رو ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻡ. نمیدونم ﻳﻪ ﺩﻓﻌﻪ چی ﺷﺪ ﻛﻪ ﻛﺸﻴﺪﻩ ﺷﺪﻡ به سمت پایین،جیغ ﺧﻔﻴﻔﻲ ﻛﺸﻴﺪﻡ ﻭ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﺗﻮی ﺍﺏ ...... ویرایش شده 22 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 13 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد (ویرایش شده) پارت هفتادم (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) ﺩﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩﻣﺶ ﻛﻪ ﭘﺸﺖ ﺩﺭﺧﺖ ﻗﺎﻳﻢ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺍﺷﺖ ﺩﻳﺪ ﻣﻴﺰﺩ. ﺍﻧﻘﺪر ﻏﺮﻗﻪ ﺻﺪﺍ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻥ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪ من دارم اروم اروم بهش ﻧﺰﺩﻳﻚ ﻣﻴﺸﻢ. ﭼﻘﺪﺭ هم که ﺧﻮﺏ ﺍﺩﺍﺷﻮ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻭﺭﺩ،ﺍﮔﻪ من هم ﻧﺪﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩﻣﺶ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻣﻴﺸﺪ که صدای خود شغاله. ﻭﻗﺘﻲ ﺭﺳﻴﺪﻡ ﺯﻳﺮ ﭘﺎﺵ تو یه لحظه ﻛﺸﻴﺪمش ﺗﻮی ﺍب. -ﺧﺎﻧﻢ ﺷﻐﺎﻟﻪ ﻋﺠﺐ ﺻﺪﺍیی ﻫﻢ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﺭﻩ .... ﻣﻴﻜﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺗﻮ ﺍﺑﻮ ﭘﺴﺮها ﺯﺩﻥ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ،میکا ﺩﺍﺷﺖ ﻓﺮﻭ ﻣﻴﺮﻓﺖ توی اب،ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﻴﺎﺩ ﺑﺎﻻ و ﺭﻭﺵ ﺍﺏ ﺑﭙﺎﭼﻢ ﻛﻪ ﻳﻪ ﺩﻓﻌﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﻳﺎ ﺣﺴﻴﻦ گفتن دختر ها بلند شد. -ﻳﺎ ﺣﺴﻴﻦ،ﻣﻴﻜﺎ ......ﻣﻴﻜﺎ ..... ﻛﻤﻜﺶ ﻛﻨﻴﺪ ﺗﺮﻭﺧﺪﺍ،ﺯﻭﺩ ﺑﺎﺷﻴﺪ،میکا ﺷﻨﺎ ﺑﻠﺪ ﻧﻴﺴﺖ،فوبیای ﻏﺮﻕ ﺷﺪن ﺩﺍﺭﻩ. ﺩﻳﮕﻪ خیلی ﺩﻳﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﭼﻮﻥ ﻣﻴﻜﺎ کامل رفته بود ﭘﺎﻳﻦ. ﺳﺮﻳﻊ شیرجه زدم توی عمق و دست میکا رو گرفتم و بالا کشیدمش،ﺗﻮ ﺑﻐﻠﻢ بلندش کردم ﻭ کنار رود خونه روی زمین خوابوندمش. ﺑﻴﻬﻮﺵ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ،ﺭﻧﮕﺶ ﺳﻔﻴﺪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ و ﻣﻮﻫﺎﺵ پریشون ﺗﻮ ﺻﻮﺭﺗﺶ ریخته بود ﺻﺪﺍﺵ ﺯﺩﻡ: -ﻣﻴﻜﺎ ......ﻣﻴﻜﺎ .....ﻣﻴﻜﺎ ﺑﺎﺗﻮ ﺍﻡ،ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮ ....ﻧﻔﺲ ﺑﻜﺶ .....ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺷﻮخی ﺑﺎﻣﺰﻩ ﺍﯼ ﻧﻴﺴﺖ .....ﻣﻴﻜﺎ ﺑﺎﺗﻮ ﺍﻡ ﭘﺎﺷﻮ ....ﺩ لعنتی ﭘﺎﺷﻮ دیگه. ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺩﺍﺷﺘﻢ میمردم،هنگ کرده بودم مغزم بهم فرمان هیچ چیزی رو نمیداد. ﺧﺪﺍﻳﺎ ﻣﻦ ﭼﻲ ﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩﻡ؟ﺑﺎﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﻡ ﻛﺴﻴﻮ ﻛﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻛﺸﺘﻢ. ﺩﺧﺘﺮها ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ و ﭘﺴﺮها ﻫﻢ هی ﺩﺍﺩ ﻣﻴﺰﺩﻥ که ﺍﻳﻦ ﻛﺎ ﺭﻭ کن و ﺍﻭﻥ ﻛﺎ ﺭﻭ کن. کلافه داد زدن: -ﺍﻩ، ﺑﺴﻪ ﺩﻳﮕﻪ،ﺧﻔﻪ ﺷﻴﺪ،ﺑﺰﺍﺭﻳﺪ ﺗﻤﺮﻛﺰ ﻛﻨﻢ. ﻣﻬﻴﺎﺭ رو بهم کرد. -ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺍﮔﻪ ﻧﻤﻴﺘﻮنی ﺑﺰﺍﺭ ﻣﻦ ﺑﻴﺎﻡ. -ﻧﻪ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺩ،ﻓﻘﻂ ﺩﺧﺘﺮها ﺭﻭ ﺳﺎﻛﺖ کنید. ﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﭼﻲ ﻛﺎﺭ ﻛﻨﻢ ﻣﻦ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻟﺒﺎﺷﻮ …ﺍﻣﺎ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻤﻢ ﺑﺰﺍﺭﻡ ﻛﺲ ﺩﻳﮕﻪ ای ﺍﻧﺠﺎمش ﺑﺪﻩ. ﺧﻢ ﺷﺪﻡ ﺭﻭ میکا و ﻗﻔﺴﻪ ﺳﻴﻨﺸﻮ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩﻡ: -١..٢..٣..٤..٥..٦..٧..٨..٩..١٠ بینیش رو ﮔﺮفتم و لب هاش رو از هم باز کردمو داخل دهنش فوت کردم. ﺑﺎﻳﺪ ﺍبها از ریش ﺑﻴﺮﻭﻥ میومد. -١...٢...٣...٤.....٥... ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ،ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ،ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ... -ﺍﻩ،لعنتی،ﺑﻬﻮﺵ ﺑﻴﺎ دیگه،ﺯﻭﺩ ﺑﺎﺵ،ﺗﻮ ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺑﻤﻴﺮﯼ،ﻧﻪ ﻣﻦ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﻤﻴﺪﻡ. -١.....٢....٣....۴...۵.. جلو رفتم و ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ دوبار توی دهنش ﻓﻮﺕ ﻛﻨﻢ ﻛﻪ ﺳﻠﻔﻪ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺍﺏ ﺍﺯ ﺩﻫﻨﺶ بیرون ریخت. -ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺷﻜﺮﺕ،ﻣﻴﻜﺎ،ﻣﻴﻜﺎ ﺧﻮبی؟ محکم ﺗﻮی بغلم گرفتمش و ﻓﺸﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩﻡ. بعد چند لحظه ﺍﺯ ﺑﻐﻠﻢ بیرون اوردمش و ﺑﻬﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ،چشم هاش ﺍﺭﻭﻡ ﺑﻮﺩ و ﻣﻌﺼﻮﻡ با یه ﻟﺒﺨﻨﺪ کوچیک ﺭﻭی ﺻﻮﺭﺗﺶ بهم نگاه میکرد. ویرایش شده 22 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 13 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد (ویرایش شده) پارت هفتاد و یکم (ﻣﻴﻜﺎ) ﺑﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻓﺸﺮﺩﻩ ﺷﺪﻥ ﻗﻔﺴﻪ ﺳﻴﻨﻢ و ﺩﺭﺩﯼ توش ﺑﻬﻮﺵ ﺍﻭﻣﺪﻣﻮ ﺳﻠﻔﻪ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺍﺏ ﺍﺯ ریه هام ﺑﻴﺮﻭﻥ ریخت. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ با نگرانی گفت: -ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺷﻜﺮﺕ،ﻣﻴﻜﺎ،ﻣﻴﻜﺎ ﺧﻮبی؟ ﻭ ﻣﺤﻜﻢ ﺑﻐﻠﻢ ﻛﺮﺩ. ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍیا،راستین دوباره من رو نجات داد اما این بار با دمیدن نفس هاش به من. ﺑﺒﻴﻦ ﭼﻪ ﺟﻮﺭی ﻣﺤﻜﻢ ﺑﻐﻠﻢ ﻛﺮﺩﻩ،مثل ﺩﻳﺸﺐ،ﺍﻭﻥ همش مواظب منه و ﺣﻮﺍﺳﺶ ﺑﻬﻢ ﻫﺴﺖ،ﺍﻳﻦ دست هاﯼ ﻗﻮﻳﺶ ﻣﻨﻮ ﺗﻮ ﺣﺼﺎﺭ ﺍﻣﻨﻴﺖ ﺟﺎ ﺩﺍﺩﻩ،ﺧﺪﺍﻳﺎ ﭼﺮﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺍﻧﻘﺪ ﺍﻳﻦ حمایت رو ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ،ﺍﻧﻘﺪ ﺻﺎﺣﺐ ﺍﻳﻦ ﺍﻣﻨﻴﺖ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ. ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺗﺼﻮﺭﺍﺕ ﻳﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ بی ﺟﻮﻥ روی صورتم نقش بست ﻛﻪ راستین من رو ﺍﺯ ﺍﻏﻮﺷﺶ ﺟﺪﺍ ﻛﺮﺩ و ﺑﻬﻢ ﻧﮕﺎﻩ انداخت. اما یک ﺩﻓﻌﻪ ﺑﺎ ﺩﻳﺪﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪﻡ اخم هاش توی هم روفت و ﻓﺮﻳﺎﺩ زد: -ﺩﺧﺘﺮه ی ﺍﺣﻤﻖ،ﻭﻗﺘﻲ ﺷﻨﺎ ﺑﻠﺪ ﻧﻴﺴﺘﻲ ﭼﺮﺍ ﻫﻤﻴﭽﻴﻦ شوخی هاﯼ ﺧﻄﺮﻧﺎکی میکنی؟ﺍﮔﻪ ﻣﻴﻤﺮﺩﯼ ﭼﻲ ﻫﺎﻥ؟ یک لحظه انگار که فراموش کرده بودم که چه ادمی روبه رومه .... راستین از من متنفره،چجوری فکر دوست داشتنش اومد توی سرم؟ از صدای دادش اشک هام بی اجازه سرازیر شد که حرصی داد زد: -ﺟﻮﺍﺏ ﻣﻨﻮ ﺑﺪﻩ،ﭼﺮﺍ ﮔﺮﻳﻪ میکنی؟ ﻟﻌﻨﺘﻲ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﻨﻮ ﺑﺪﻩ،ﭼﺮﺍ ﺩﺳﺘﻮ ﭘﺎ ﻧﺰﺩﯼ و ﺧﻮﺩﺗﻮ ﻧﻜﺸﻴﺪﯼ ﺭﻭ ﺍﺏ ﻫﺎ؟؟؟؟ﺍﺯﭼﻲ ﻣﻴﺘﺮسی؟ﺗﻮ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺗﺎﺭکی ﻭ ﺍﺯ ﺍﺏ ﻣﻴﺘﺮسی ﻏﻠﻂ ﻣﻴﻜﻨﻲ ﺍﺩﻋﺎﺕ ﻣﻴﺸﻪ ﻣﻦ ﺍﺯ هیچی ﻧﻤﻴﺘﺮﺳﻢ ....ﺍﻻﻥ ﭼﺮﺍ ﺧﻔﻪ ﺧﻮﻥ ﮔﺮفتی و ﺯﺭ ﻭ ﺯﺭ ﮔﺮﻳﻪ میکنی ﻫﺎ؟؟؟ﺟﻮاﺏ ﺑﺪﻩ؟؟؟؟ نیاز دوید پیشم و رو به راستین گفت: -ﺳﺮﺵ ﺩﺍﺩ ﻧﻜﺶ،ﺍﻭﻥ ﻓﻮﺑﻴﺎﯼ ﺍﺏ ﺩﺍﺭﻩ ﭼﻮﻥ ﺩﺍﺩﺍﺷﺶ ﺗﻮی ﺩﺭﻳﺎ ﻏﺮﻕ ﺷﺪه، ﺍﻭﻥ ﺍﺯ ﺗﺎﺭیکی ﻣﻴﺘﺮﺳﻪ ﭼﻮﻥ از سن خیلی پایین همیشه توی خونه تنها میمونده. نیاز اشک ها رو ﭘﺎﮎ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻛﻤﻜﻢ ﻛﺮﺩ که ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻢ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻛﻼﻓﻪ ﺩستی ﺗﻮ ﻣﻮﻫﺎﺵ ﻛﺸﻴﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ به ﺳﻤﺖ ﭘﺴﺮها ﻛﻪ ﻟﺒﺎﺱ هاشون رو ﺑﭙﻮﺷﻦ. ﺩﺧﺘﺮها ﺩﻭﺭﻡ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻥ که تمنا پرسید: -ﺧﻮبی ﺧﻮﺍﻫﺮﯼ؟ -ﺍﺭﻩ ﺧﻮﺑﻢ،ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﻣﻦ ﻫﻤﺶ برای شما دردسرم. -ﺩﻳﮕﻪ ﺑﻬﺶ ﻓﻜﺮ ﻧﻜﻦ،ﺍﺯ ﺩﺳﺖ راستین هم ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻧﺸﻮ خیلی ﺗﺮﺳﻴﺪ ﻭ ﻧﮕﺮﺍﻧﺖ ﺑﻮﺩ،ﺍﺧﻪ ﺧﻮﺩش رو ﻣﻘﺼﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺖ ﺗﻮی ﺍﺏ ﻣﻴﺪﻭﻧﺴﺖ. آرام پرسید: -ﺣﺎﻻ چی ﻛﺎﺭﺷﻮﻥ ﻛﺮﺩﯼ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﺑﻼ ﺳﺮﺕ ﺍﻭﻣﺪ؟ با شیطنت ﺧﻨﺪﻳﺪم و ﺑﻪ ﺩﻭﺭﺑﻴﻦ ﺭﻭﯼ ﺩﺭﺧﺖ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻡ که ﺩﺧﺘﺮها ﺣﻤﻠﻪ ﻛﺮﺩﻥ ﺑﻬﺶ. ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻛﻪ ﻓﻀﻮلن،ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪم و ﺭﻓﺘﻢ ﭘﻴﺸﺸﻮﻥ. ﺍﻭﻝ ﺍﺏ ﺍﺯ ﻟﺒﻮ ﻟﻮﭼﺸﻮﻥ ﺍﻭﻳﺰﻭﻥ ﺑﻮﺩ ولی ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﺩﻳﺪﻥ ﺭﻧﮓ پریده ﭘﺴﺮها از ترس ﺍز ﺧﻨﺪﻩ ﺭﻳﺴﻪ ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻗﺴﻤﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ ﻣﻦ ﺗﻮی ﺍﺏ. ﺳﺮﻳﻊ دوربین رو از دستشون ﮔﺮفتم و ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ،ﻭﺍﯼ ﺑﺒﻴﻦ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺍﺯ ﺍﺏ ﻛﺸﻴﺪﺗﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ،ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍیا لب هاشو....لب هاشو.... ﺳﺮﻳﻊ رم رو ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩم و ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮ ﻛﻴﻔﻢ ﻛﻪ دست آرام بود. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 13 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد (ویرایش شده) پارت هفتاد و دوم ﻣﺎﻧﺘﻮم رو ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻡ ﻛﻪ خشک ﺑﺸﻪ و ﺑﺎ ﻳﻪ ﺳﺎﺭﺍﻓﻦ ﻣﻮﻧﺪﻡ،کسی ﻧﺒﻮﺩ ﻛﻪ،ﻟﺒﺎسم هم پوشیده ﺑﻮﺩ. ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ به ﺳﻤﺖ ﺧﻮﻧﻪ ی ﺧﺎﻟﻪ،ﺟﻠﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﺗﻬﻤﻴﻨﻪ ﺍینها ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ سگها ﺍﺯﺍﺩ ﺑﻮﺩن و ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺗﻬﻤﻴﻨﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻏﺬﺍ ﻣﻴﺪﺍﺩ. ﺗﻬﻤﻴﻨﻪ که ما رو دید گفت: -سپیده جان بچه ها رو ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺣﺼﺎﺭ ببر که ﺳﮕﺎ ﺣﻤﻠﻪ ﻧﻜﻨﻦ. بچه ها ﺩﻭﻧﻪ ﺩﻭﻧﻪ از پشت حصار ﺭﺩ ﺷﺪﻥ،ﺍﺧﺮﻳﻦ ﻧﻔﺮ ﻣﻦ بودم،ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺭﺩ ﻣﻴﺸﺪﻡ ﻛﻪ سگ ها من رو ﺩﻳﺪﻥ و ﺩﻭﻳﺪﻥ به ﺳﻤﺘﻢ که ﺩﺧﺘﺮها جیغ ﺯﺩن و ﭘﺴﺮها ﻣﻴﮕﻔﺘﻦ که فرار کنم ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﭘﺎهام ﺑﻪ ﺯﻣﻴﻦ ﻗﻔﻞ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺗﻮ نگاه سگها خشم نبود،ﺍﻭﻧﺎ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍستن بهم ﺣﻤﻠﻪ ﻛﻨﻦ،ﺩﻭﻳﺪﻧﺸﻮﻥ ﻣﺜﻞ ﺯﻣﺎنی ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﻴﻜﺮﺩﻳﻢ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺩﻭﻳﺪ به سمتم ﻛﻪ من رو با خودش ببره ﺍﻣﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ اون ﺑﺮﺳﻪ سگ ها بهم رسیدن و ﭘﺮﻳﺪﻥ ﺭﻭﻣﻮ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﻟﻴﺲ ﺯﺩنم کردن. ﻣﻨﻮ شناخته بودن،تند تند ﻟﻴﺴﻢ ﻣﻴﺰﺩﻡ. -هی ﺧﻮﺑﻪ .....ﺧﻮﺑﻪ ...ﺍﺭﻭﻡ ....ﺍﺭﻭﻡ ﻣﻨﻢ ﺩﻟﻢ براتون ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. از جام ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ،ﺷﺎﻳﺪ ﺑﺎﻭﺭﻧﻜﺮﺩنی ﺑﺎﺷﻪ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺑﻪ سگ هام ﺩﺍلی ﺑﺎﺯﯼ ﻳﺎﺩ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ. ﺭکسی ﻣﻴﭙﺮﻳﺪ ﺑﺎﻻ و ﻫﻤﺶ من رو ﻣﻴﺒﻮﺳﻴﺪﻡ و مکسی هم دست هاش رو ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺗﻮی دستم. ﻧﺸﺴﺘﻢ ﭘﻴﺸﺸﻮن دست هام رو گذاشت روی چشم هام و بعد چند لحظه برداشت. -دالی .... خیلی ﺻﺤﻨﻪ ﻗﺸﻨﮕﻲ ﺑﻮﺩ،سگ ها کار من رو تکرار کردن و دست هاشون رو روی چشم هاشون گذاشتن که ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﺧﻨﺪﻳﺪم. -ﺍﻓﺮﻳﻦ،ﺍﻓﺮﻳﻦ ﭘﺴﺮ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻮﺏ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ کنارم نشست. -ﻣﻴﺸﻪ ﻣﻦ … ﺩستش رو ﺍﻭﺭﺩ ﺟﻠﻮ ﻛﻪ ﻧﺎﺯﺷﻮﻥ ﻛﻨﻪ. -ﺍﺭﻩ،ﺍﺭﻩ حتماً،ﺑﻴﺎ ﺟﻠﻮ. برای اطمینان بیشتر اولش دست خودم رو ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭ ﺩﺳﺖ راستین و ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭ ﺳﺮ مکسی که ﻭﻗﺘﻲ ﺩﻳﺪﻡ ﺍﺭﻭﻣﻪ دست خودم رو برداشتم. یک ﺩﻓﻌﻪ ﺭکسی ﻛﻪ ﺩﺧﺘﺮه ﺑﻮﺩ دست هاش رو ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﺯﺍﻧﻮی ﺭﺍستین بلند شد و صورتش رو ﺑﻮسید(لبش رو میچسبونه به پوست)ﻭ ﻟﻴﺴﺶ ﺯﺩ. ﺯﺩﻡ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ،اﯼ ﺟﻮﻧﻢ،ﺑﭽﻢ جذب ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺍﻫﻨﻴﻦ ﺷﺪﻩ. ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻫﻤﻴﻦ ﺟﻮﺭی ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪﻡ ﻛﻪ مکسی که ﭘﺴﺮس ﻫﻢ ﺍﻭﻣﺪ بغل من و من رو ﺑﻮﺱ ﻛﺮﺩ ﻭ لیسید. ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﻧﮕﺎﺵ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺯﺩ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ،من هم ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﻭﻥ ﺧﻨﺪم گرفت که نیکا داد زد: -ﻣﻴﻜﺎ ﺧﺎﻟﻪ ﻧﻮﺷﻴﻦ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ،ﺩﻳﺮ ﺷﺪ ها ﺳﺎﻋﺖ ﭼﻬﺎﺭﻩ. ﺩﻟﻢ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺳﺖ که از سگ ها ﺟﺪﺍﺷﻢ ﺍﻣﺎ ﻣﺠﺒﻮﺭ بودم. ﺧﻴﻠﻲ ﺯﻭﺭ ﺯﺩﻡ ﻛﻪ ﮔﺮﻳﻪ ﻧﻜﻨﻢ،ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪم و ﺑﺎ ﺗﻬﻤﻴﻨﻪ،ﻣﺎﻣﺎنش ﻭ شجا ﺧﺪﺍفظی ﻛﺮﺩﻡ. ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ ﻛﻪ سگ ها ﺩﻭﻳﺪﻥ سمتم و ﺍﺯ ﭘﺎﻡ ﺍﻭﻳﺰﻭﻥ ﺷﺪﻥ. ﻭﺍیی ﺧﺪﺍﻳﺎ ﭘﺎﻣﻮ ﻣﺤﻜﻢ ﺑﻐﻞ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ،ﺟﻔﺘﺸﻮﻧﻮ ﻧﺎﺯ ﻛﺮﺩﻡ ﻧﻴﺎﺯ هم داشت از این صحنه ﻓﻴﻠﻢ ﻣﻴﮕﺮﻓﺖ. رو به سگها کردم. -ﺑﭽﻪﻫﺎ ﻭﻟﻢ ﻛﻨﻴﻦ ﺑﺎﺯ هم ﻣﻴﺎﻡ ﭘﻴﺸﺘﻮﻥ. ﺍﻣﺎ اونها پا های من رو ﻣﺤﻜﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩن و ﻭﻟﻢ ﻧﻤﻴﻜﺮﺩﻥ. ﺩﻳﮕﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﺷﻜﻢ ﺩﺭ ﻣﻴﻮﻣﺪ. -ﺍﻗﺎ ﺷﺠﺎﻉ ﺑﮕﻴﺮﺷﻮﻥ ﻟﻄﻔﺎ. ﺷﺠﺎﻉ ﺍﻭﻣﺪ و سگها رو ﺍﺯﻡ ﺟﺪﺍ ﻛﺮﺩ اما ﺑﺎﺯ هم ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻦ ﺑﻴﺎﻥ ﻃﺮﻓﻢ ﻛﻪ ﺷﺠﺎﻉ ﮔﻔﺖ: -سپیده خانم شما برو که نبیننت. ﻫﻤﻴﻦ ﻛﺎﺭ رﻭ ﻛﺮﺩﻡ و ﺩﻭﻳﺪﻡ به سمت جاده. ﺑﻪ ﺟﺎﺩﻩ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪﻡ ﻭﺍیساﺩﻡ تا ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻫﻢ رسیدن و با هم به ﺳﻤﺖ خونه ی ﺧﺎﻟﻪ ﺍﻳﻨﺎ رفتیم،خیلی ﺩﻳﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ میخواستم قبل رفتن افتاب جای دیگه ای هم ببرمشون. ﺳﺮﻳﻊ ﺧﺪﺍفظی ﻛﺮﺩیم که رو به دختر ها گفتم: -ﺩﺧﺘﺮها ﻣﻦ دیگه ﺯﻳﺎﺩﯼ ﺳﺮ ﺧﺮ ﻋﻤﻮ ﺍﻳﻨﺎ شدم ﺑﻴﺎﻥ ﺯﻧﻮﻧﻪ ﻣﺮﺩﻭنش ﻛﻨﻴﻢ و ﻳﻜﻢ ﺧﻮﺵ ﺑﮕﺬﺭﻭﻧﻴﻢ،ﺧﺎﻟﻪ ﺍﻳﻨﺎ هم یکم ﺗﻨﻬﺎﺷﻦ. -ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﺣﺮﻓﻴﻪ ﺩﺧﺘﺮﻡ؟ﺳﺮ ﺧﺮ ﭼﻴﻪ؟ﺗﻮ ﻋﺴﻠﻤﻮنی،عزیزی ﺑﺮﺍی من و ﺧﺎﻟﺖ. ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮها ﻧﺸﺴﺘﻴﻢ ﺗﻮ ﻳﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﻮ ﭘﺴﺮها ﻫﻢ توی ماشین راستین نشستن،ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺳﻤﺖ ﺣﺎﺟﻴﺪﻩ و ﺗﻮی ﺭﺍﻩ کلی با دخترها ﺯﺩیم و ﺭﻗﺼﻴﺪﻳﻢ،ﺟﻠﻮی ﮔﺎﻭها ﻛﻪ میرسیدیم مسخره بازی در میاوردیم و میخندیدیم. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 13 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد (ویرایش شده) پارت هفتاد و سوم بعد از نیم ساعت راه حاجیده بودیم،ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺳﻤﺖ ﺧﻮﻧﻪ ی ﺧﺎﻟﻪ ﻛﻮﭼﻴﻜﻢ. ﺯﻭﺩ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺑﻘﻴﻪ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﭘﺎیین ﭘﺮﻳﺪﻣﻮ ﺩﻭﻳﺪﻡ سمت ﺩﻳﺒﺎ ﻛﻪ ﺟﻠﻮ ﺩﺭ ﺑﻮﺩ و ﻣﺤﻜﻢ بغلش ﻛﺮﺩﻡ. -ﻭﺍیی،ﺳﻼﻡ ﻋﺸﻘﻢ،ﺧﻮبی؟ -ﺳﻼﻡ عزیزم خوبم تو ﺧﻮبی؟ﭼﻪ ﺧﺒﺮﻩ ﺍﺭﻭﻡ ﺗﺮ،ﺍین ها ﻛﻴﻦ ﺑﺎﻫﺎت؟ ﺧﺎﻟﻪ ﺍﻳﻨﺎ ﻛﺠﺎ؟؟؟ -ﺧﻮﺑﻢ مرسی،ﺧﺒﺮﯼ ﻧﻴﺴﺖ،ﺍین ها ﻫﻢ ﺩﻭست هاﻡ ﻭ ﻧﺎﻣﺰﺩ هاﺷﻮﻥ هستن، ﻋﻤﻮ و ﺧﺎﻟﻪ ﻫﻢ که ﭘﺪﺭ و مادر اقا راستینن ﻛﻪ ﺍﺯ ﺩﻋﻮﺍ ﻫﺎﻣﻮﻥ ﺗﻮ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺑﺮﺍﺕ تعریف کرده بودم،ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺍﻳﻨﺎ ﻫﻢ ﺗﻬﺮﺍﻧﻦ،ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺍﻭﻣﺪﻡ شمال. ﺩﻳﺒﺎ به استقبال اومد و با ﻫﻤﻪ ﺳﻼﻡ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﭘﺮسی ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﻋﻮﺗﺸﻮﻥ ﻛﺮﺩ برای خونه. -ﻧﻪ ﺩﻳﺒﺎ ﺟﻮﻥ ﺩﺳﺘﺖ ﺩﺭﺩ ﻧﻜﻨﻪ ﺩﻳﺮ ﺷﺪﻩ،میشه ﺳﻴﺪ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﻭ صدا بزنی ما رو ﺑﺒﺮﺗﻤﻮﻥ ﺍﻗﻮﺯ ﺭﻭ. -ﺑﺎﺷﻪ عزیزم ﺍﻻﻥ صداش میزنم. ﺩﻳﺒﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻟﻪ ی ﻫﻢ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻝ ﺧﻮﺩﻡ توی فامیل بود و تو دانشگاه حساب داری میخوند،ﺑﭽﻪ ی ﺍﺧﺮ ﺍﺯ ﭘﻨﺞ ﺗﺎ ﺑﭽﻪ ی خاله کوچیکمه،ﺗﻬﺮﺍﻥ نزدیک ما ﺯﻧﺪگی ﻣﻴﻜﻨﻦ،ﺩﺧﺘﺮ ﺳﺒﺰﻩ ﺭﻭ،ﮔﺮﺩ ﭼﻬﺮﻩ با چشم های ﺑﺎﺩﻭمیه ﺭﻳﺰ مشکی رنگ و ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻟﺨﺖ بلند مشکی رنگ،ﻗﺪ ﻣﺘﻮﺳﻂ و ﻻﻏﺮ اندام،ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﻭﻝ ﻣﺜﻞ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺭﮊﻳﻢ ﮔﺮﻓﺖ و ﺭﺩﻳﻒ ﺷﺪ،ﺍﺭﺍﺩﺵ ﺗﻮ ﻓﺎﻣﻴﻞ زبان زده. ﺳﻴﺪ ﺑﺎﺑﺎ ﻋﻤﻮی دیباست ﻛﻪ ﺷﻤﺎﻝ ﺯﻧﺪگی ﻣﻴﻜﻨﻪ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺯﺍﺩﯼ ﻛﻮﺭﻩ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰﺵ ﺗﻴﺰﻩ و ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺭﻭ خوب ﺑﻠﺪﻩ،ﻣﺮﺩ فوقالعاده ﻣﻬﺮﺑﻮﻥ و ﻣﻬﻤﻮﻥ ﻧﻮﺍﺯﻳﻪ. ﺑﻌﺪ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ دیبا با سید بابا اومدن و ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﭘﺮسی ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ. ﺑﻌﺪ نیم ساعت کوه نوردی به ﺍﻗﻮﺯ ﺭﻭ رسیدیم. اقوز رو ﺗﺮکیبی ﺍﺯ ﭼﺎﮎ ﻭ ﺳﻴﺪﺷﺘﻪ،وسطش ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﭘﺮ از ﮔﻞ و ﺷﺎﭘﺮکه و دورش پر از ﺩﺭخت های ﺑﻠﻨﺪ ﻛﺎﺝ ﻭ ﺍﻣﺎ ﻧﻜﺘﻪ ﺟﺪﻳﺪﺵ ﭼﺸﻤﻪ ﺍﯼ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻻﯼ ﻛﻮﻩ ﺩﺭ ﺍﻭﻣﺪﻩ بود و ابشار شیش متریش بود. ﺧﺎﻟﻪ با ذوق گفت: -ﻣﻴﻜﺎ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ فکر میکردم که کل ایران رو گشتم و دیگه جایی وجود نداره که من رو به وجد بیاره اما ﺗﻮ ﺗﻮی ﺍﻳﻦ ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﻣﺎ ﺭﻭ ﺟﺎﻫﺎﻳﻲ ﺑﺮﺩﯼ ﻛﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﻭﯼ زمینن و به قول شما بچه ها اگه اینجا ها رو نمیدیدم عمرم به فنا بود. لبخندی محجوب رو به خاله زدم. -ﺧﻮﺵ ﺣﺎﻟﻢ ﻛﻪ ﺧﻮﺷﺘﻮﻥ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺧﺎﻟﻪ ﺟﻮﻥ. ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﻐﻞ ﺍﺑﺸﺎﺭ ﻭ ﭼﺸﻤﻪ عکس گرفتم و بعدش ﺩﺧﺘﺮها رفتن تا ﺑﺎ ﻧﺎﻣﺰﺩ هاﺷﻮﻥ عکس بگیرن. ﺣﻮﺻﻠﻢ ﺩﺍﺷﺖ ﺳﺮ ﻣﻴﺮﻓﺖ ﻛﻪ ﻳﻪ ﻓﻜﺮﯼ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ زد. همه دور هم ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩن و ﺣﺮﻑ میزدن. ﻳﻪ ﺩﺭﺧﺘﺎیی ﻫﺴﺖ ﻛﻪ ﻳﻪ ﻣﻴﻮﻩ ﮔﺮﺩ ﻭ ﺭﻳﺰ ﺩﺍﺭﻩ که ﺟﻨﺲ از ﭼﻮبه ﻣﺜﻞ ﺗﻮﭖ ﭼﻞ ﺗﻴﻜﺲ. ﺍﺯ ﺍﻭن ها چند تا توی مشتم ﺟﻤﻊ ﻛﺮﺩﻡ و ﺩﻭﻧﻪ ﺩﻭﻧﻪ ﺳﻤﺖ ﮔﺮﺩﻥ ﻭ ﺳﺮ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ پرت میکردم و ﻭقتی ﻣﻴﺨﻮﺭﺩ ﺑﻬﺶ ﺭﻭم رو ﺍﻭﻥ ﻭﺭ ﻣﻴﻜﺮﺩﻣﻮ خودم رو میزدم به اون راه. ﺯﻳﺮ چشمی ﻧﮕﺎﺵ ﻛﺮﺩﻡ ﻭقتی که ﺳﺮش رو ﺑﺮﮔﺮﺩﻭﻧﺪ سمت بچهها ﺍﻭﻣﺪم یکی ﺩﻳﮕﻪ ﭘﺮﺕ ﻛﻨﻢ ﻛﻪ ﻳﻪ ﻫﻮیی ﺑﺮﮔﺸﺖ به سمتم و مچم رو گرفت که سریع ﭘﺎﺷﺩﻡ و فرار کردﻡ و ﺍﻭن هم افتاد دنبالم ﻛﻪ ﭘﺎﻡ گیر کرد ﺑﻪ یه ﺳﻨﮓ و ﺩﺍﺷﺘﻢ میفتادم زمین ﻛﻪ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ روی هوا ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺑﻐﻠﻢ ﻛﺮﺩ ﻭ من رو ﭼﺮﺧﻮﻧﺪ. -ﻳﺎ ﺧﺪﺍ،ﻏﻠﻂ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﺰﺍﺭﻡ ﺯﻣﻴﻦ ﺍﻻﻥ ﺟﻔﺘﻤﻮﻧﻮ به کشتن میدی. -ﻧﭻ نمیدم. -ایی ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﺑﺰﺍﺭﻡ ﺯﻣﻴﻦ،ﺭﺍستین ﺑﺎﺑﺎ ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍ ﻛﻤﺮ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﻴﺸﻜﻨﻪ من ﺳﻨﮕﻴﻨﻢ. -ﻫﻪ،ﺧﺪﺍﻳﺶ ﺩﺳﺖ ﻛﻢ ﮔﺮفتی ها ﻋﻀﻠﻪ ﻫﺎ ﺭﻭ نمیبینی؟ ﺍﺭﻭﻡ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ و ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺯﻣﻴﻦ،ﺩﺳﺘﺎﺵ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﻭﺭ ﻛﻤﺮﻡ حلقه ﺑﻮﺩ،ﺳﺮش رو اروم ﺍﻭﺭﺩ ﺟﻠﻮ ﻭ ﺩﻡ ﮔﻮﺷﻢ زمزمه کرد: -ﺩﻓﻌﻪ ﺍﺧﺮﺕ ﺑﺎﺷﻪ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ شیطنت ها میکنس،ﻣﻴﺘﺮﺳﻢ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭼﻴﺰﻳﺖ بشه ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻛﻮﭼﻮﻟﻮ. ﺍﺥ ﺣﺮﺻﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﻣﻨﻮ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻫﻴﻜﻞ ﻣﻴﮕﻪ ﻛﻮﭼﻮﻟﻮ. خواستم دهن باز کنم یه چیز بهش بگم که عمو صدا زد: -بچه،ها هوا داره تاریک میشه جم کنید بریم. همه بلند شدن و راه ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ،وقتی کنار ماشین ها رسیدیم سریع با خاله اینا خدافظی کردم و پریدم تو ماشین و از خستگی چشم هامو بستم. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 13 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد (ویرایش شده) پارت هفتاد و چهارم صدای دخترها رو ﻣﻴﺸﻨﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺧﺪﺍفظی ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻧﺎﯼ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻥ چشم هام رو ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ،همه سوار شدن و ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ که شنیدم تمنا پرسید: -ﻣﻴﻜﺎ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻩ؟ ﺍﺭﺍﻡ که کنار من وسط نشسته بود جواب داد: -ﺍﺭﻩ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ خیلی ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ،ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﻫﻢ ﺑﻼ ﺳﺮﺵ ﺍﻭﻣﺪﻩ،ﻭلی ﻣﺎﺭﻭ ﺟﺎﻫﺎﯼ خیلی ﻗﺸﻨﮕﻲ ﺑﺭﺩ. ﻧﻴﺎﺯ تایید کرد: -ﺍﺭﻩ خیلی خوش گذشت،راستی ﺩﺧﺘﺮها ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺩﺍ ﺗﻮﻟﺪ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﭼﻲ ﺧﺮﻳﺪﻳﻦ؟ ﻧﻴﻜﺎ جواب داد: -ﻣﻨﻮ ﺍﻟﻴﺎﺱ ﻛﻪ ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺮﺍﺵ ﻛﺎﺩﻭ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ .... ﺩﻳﮕﻪ نتونستم در برابر خستگی مقاومت کنم و خوابم برد. ﺻﺒﺢ ﻭقتی ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﺗﻮی ویلا روی ﺗﺨﺘﻢ ﺑﻮﺩﻡ. ﺟﻠﻞ ﺧﺎﻟﻖ،ﻣﮕﻪ ﻣﻦ ﺗﻮ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻧﺒﻮﺩﻡ؟ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﻣﻨﻮ ﺍﻭﺭﺩﻥ ﻃﺒﻘﻪ ﺳﻮﻡ؟حتماً چند نفری اوردنم،ﭼﺮﺍ ﺑﻴﺪﺍﺭﻡ ﻧﻜﺮﺩﻥ،ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ. ﺍﺯ ﺗﺨﺖ ﺍﻭﻣﺪم ﭘﺎیین و ﺩﺳﺘﻮ ﺻﻮﺭتم رو توی سرویس اتاق ﺷﺴﺘﻢ. ساعت یک ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻇﻬﺮ ﺑﻮد،رﻓﺘﻢ ﭘﺎیین اما هیچ کس ﺑﻴﺪﺍﺭ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩ،ﺣﺘﻤﺎ خیلی ﺧﺴﺘﻦ،ﺑﺰﺍﺭ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ بشم ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﻳﻪ ﭼﻴﺰﯼ ﺑﭙﺰﻡ. ﺧﻮﺏ ﭼﻲ ﺩﺭﺳﺖ ﻛﻨﻢ؟؟؟؟ﺑﻬﺘﺮﻩ ﻏﺬﺍﯼ ﺷﻤﺎلی ﺑﺎﺷﻪ ...…ﺍﻫﺎﻥ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻓﺴﻨﺠﻮﻥ ﺗﺮﺵ ﻭ ﻣﻴﺮﺯﺍ ﻗﺎسمی میپزم. سریع شروع کردم،ﺍﻭﻝ ﺑﺎﺩﻣﺠﻮﻥ ها رو کبابی کردم و بعد ﮔﻮﺟﻪ ﻫﺎی ریز شده رو سرخ کردم،ﻳﻪ ﺑﻮﺗﻪ ﺳﻴﺮ رو ﺭﻧﺪﻩ ﻛﺮﺩم و داخل گوجه ها ﺗﻔﺖ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻌﺪ ﺑﺎﺩﻣﺠﻮن ها رو که له کرده بودن بهشون اضافه کردم و تفت دادم. ﺧﻮﺏ ﺣﺎﻻ نوبت ﻓﺴﻨﺠﻮﻥ بود،ﺍﻭﻝ ﻣﺮغ های مرینیت شده رو با پیاز سرخ کردم و بعد بهش دو قاشق رب انار و یک قاشق رب گوجه اضافه کردم و بعد گردوی اسیاب شده رو توی اب هل کردم و داخل قابلمه ریختم و گذاشتم که قل بزنه،برای سیاه شدن رنگ خورشتم هم یه میخ تمیز رو روی شعله ی داغ حرارت دادم و بعد از قل زدن خورشت توی قابلمه انداختم و زیر گاز رو کم کردم تا جا بیفته. بعد دو ساعت ﻛﺎﺭﻡ ﺗﻤﻮم بود،برنجم هم ﺩﻡ ﻛﺮﺩه بودم. رفتم سراغ چیدن میز،ﺩﻭﻍ،ﻧﻮﺷﺎﺑﻪ و ﻣﺎست رو ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ روی میز و بعد از ﺗﻮﺭشی هایی ﻛﻪ ﺧﺎﻟﻪ شهره ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺩﻳﺒﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﻫﺎن و من داده بود ﺭﻳﺨﺘﻢ ﺗﻮی ﻇﺮف ها و ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭی ﻣﻴﺰ. ﺧﻮﺏ ﺗﻤﻮﻣﻪ،ﺍﻭﻩ ﺍﻭﻩ ﺳﺎﻋﺖ ﺳﻪ ظهره ﺩﻳﺮ ﺷﺪ،ﺑﺮﻡ ﺑﻴﺪﺍﺭﺷﻮﻥ ﻛﻨﻢ. خالی خالی که نمیشه ..... ﺍﯼ ﺟﻮﻥ ﻳﻪ ﻓﻜﺮﯼ ﺭﺳﻴﺪ ﺑﻪ ﺫﻫﻨﻢ. ﮔﻮشیم رو در ﺍﻭﺭﺩم و ﺻﺪﺍﯼ اعلام زلزله رو از اینترنت دانلود کردم و گوشیم رو به باند های سالن وصل کردم و دکمه ی پخش رو زدم و هم زمان داد زدم -زلزله،زلزله،فرار کنید زلزله. ﺳﺮﻳﻊ ﺍﺯ ﭘﻠﻪ ﻫﺎ ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺑﺎﻻ ﻭ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﺍﺗﺎق ها ﺭﻭ ﻣﺤﻜﻢ کوبیدم و ﺩﺍﺩ ﻣﻴﺰﺩﻡ ﺍﺯ ﻃﺮفی دیگه ﺻﺪﺍﯼ گوشی که میگفت: -به ماخبر رسیده که در استان گیلان، شهر رشت و انزلی زلزله ایه به توان 6.6 دهم ریشتر اومده منتظر پس لزه های این زلزله باشید. ﻫﻤﻪ ﺭﻳﺨﺘﻦ ﺑﻴﺮﻭﻧﻮ ﺩﻭﻳﺪﻥ ﺳﻤﺖ ﺣﻴﺎﻁ،جیغ ﻣﻴﺰﺩﻧﻮ ﻳﺎ ﺣﺴﻴﻦ ﻳﺎ ﺣﺴﻴﻦ ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ،که یه دفعه ﺩﺳﺘﻢ ﺧﻮﺭﺩ ﺭﻭ صفحه ی ﮔﻮشی و ﺻﺪﺍﯼ ﺭﮒ ﺑﺎﺭ ﺷﻠﻴﻚ ﻣﺴﻠﺴﻞ پخش شد. ﺩﺧﺘﺮها جیغ میزدن و ﭘﺴﺮها دنبال منبع صدا ﺍﻃﺮﺍﻓﻮ میگشتن. که صدا قطع شد و من زدم زیر خنده که همه سمتم حمله ور شدن و راستین گفت: -ﭘﺪﺭﺗﻮ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﺭﻡ ﻭﺭﻭﺟﻚ،ﺩﻭﺑﺎﺭ ﺍﺗﻴﺶ ﺳﺰﻭﻧﺪﯼ؟ ﻫﻤﺸﻮﻥ ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩﻥ که ﺳﺮﻳﻊ پریدم تو ﺧﻮﻧﻪ. -ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﺧﻮﺏ ﻏﻠﻂ ﻛﺮﺩﻡ،ﺑﺎﺑﺎ بیخیال ﺷﻴﺪ ﻧﻔﺴﻢ ﺑﻨﺪ ﺍﻭﻣﺪ،ﺧﻮب ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﻏﺬﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﻛﺮﺩه بودم ﺳﺮﺩ ﻣﻴﺸﺪ،ﺟﺎﯼ ﺗﺸﻜﺮﻩ؟ ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺗﻮ ﺍﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ و ﭘﺸﺖ ﻣﻴﺰ ﻏﺬﺍ ﻗﺎﻳﻢ ﺷﺪﻡ،ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻛﻪ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺗﻮ و ﻣﻴﺰ رﻭ ﺩﻳﺪﻥ ﺍﺏ ﺍﺯ ﺩﻫﻨﺸﻮﻥ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ،بی ﺧﻴﺎﻝ ﻣﻦ ﺷﺪﻥ و ﻧﺸﺴﺘﻦ ﻏﺬﺍ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺑﻪ ﺑﻪ ﭼﺢ ﭼﺢ ﺧﻮﺭﺩﻥ. ﺑﺎ ﻳﺎﺩ ﺍﻭﺭﻳﻪ ﺻﺒﺢ ﺳﺮم رو ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﭘﺎیین. -ﻣﻦ ﻳﻪ معذرت ﺧﻮﺍهی ﻭ ﺗﺸﻜﺮ ﺑﻬﺘﻮﻥ ﺑﺪﻩ ﻛﺎﺭﻡ،ﺷﻤﺎ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﻣﻨﻮ ﻣﻴﺒﺮﺩﻳﻦ ﺑﺎﻻ،ﻣﻦ ﺷﺮﻣﻨﺪه شدم ﭼﺮﺍ ﺑﻴﺪﺍﺭﻡ ﻧﻜﺮﺩﻳﻦ ﺍﺧﻪ؟ ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ جواب داد: -شرمند چرا کاری نکردیم که ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺑﻐﻠﺖ ﻛﺮﺩ ﻭ برﺩ بالا،ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺗﺸﻜﺮ ﻛﻦ. ﻭﺍی .....چی؟؟؟؟؟ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ من رو ﺑﻐﻞ کرده برده بالا؟؟؟ با شرمندگی به راستین نگاه کردم. -ﻣﻦ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ چی باید ﺑﮕﻢ ﺍﺯﺕ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﻭلی ﻛﺎﺵ ﺑﻴﺪﺍﺭﻡ ﻣﻴﻜﺮﺩﯼ ﻣﻦ ﭘﺮ ﻧﻴﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﺑﻠﻨﺪﻡ کردی سه طبقه رو بردی بالا. -ﺧﻴﻠﻲ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩی،ﺩﺧﺘﺮها هم ﺩﻟﺸﻮﻥ ﻧﻤﻴﻮﻣﺪ که ﺑﻴﺪﺍﺭﺕ ﻛﻨﻦ،من هم ﺑﻐﻠﺖ ﻛﺮﺩم و ﺑﺎ ﺍﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﺑﺮﺩﻣﺖ ﺑﺎﻻ،ﻫﻤﭽﻴﻦ سنگین هم نیستی ﺯﻳﺎﺩ،ﻣﻦ ﻭﺯﻧﻪ ﺩﻭﻳﺴﺘﻮ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻛﻴﻠﻮیی هم ﺑﻠﻨﺪ ﻛﺮﺩﻡ،ﺗﻮ ﻛﻪ ﺻﺪﻭ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻧﻴﺴﺘﻲ مگه نه؟ جیغ زدم: -چی؟؟؟؟؟؟؟ﺻﺪﻭ ﭘﻨﺠﺎﻩ!!!!ﻣﻨﻮ ﺑﺎ ﮔﺎﻭ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮔﺮفتی؟؟؟؟من ﻫﺸﺘﺎﺩﻭ ﻫﺸﺖ ﻛﻴﻠﻮﺍﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺳﻨﮕﻴﻨﻢ ﺍﻣﺎ ﻧﻪ در ﺍﻳﻦ حد که تو گفتی. آﺭﻭﻳﻦ ﺳﻮتی ﻛﺸﻴﺪ. -ﺧﻮﺍﻫﺮﯼ ﺣﻮﺍﺳﺖ ﻫﺴﺖ؟ﺍﻇﺎﻓﻪ وزن ﺩﺍﺭﯼ ها،ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ نشی ﻭلی ﺣﻴﻒ ﺍﻳﻦ ﺻﻮﺭﺕ ﺧﻮﺷﮕﻠﺘﻪ. -ﻧﻪ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻧﺸﺪﻡ،ﻳﻪ تصمیم هایی ﺩﺍﺭﻡ برای کم کردن وزنم. ﺑﻌﺪ از ﻧﺎﻫﺎﺭ و ﺟﻤﻊ ﻛﺮﺩﻥ، ﺷﺴﺘﻦ ﻇﺮف ها ﻓﻜﺮﯼ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺳﺮﻡ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ رو ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺟﺮﺍ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 13 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد (ویرایش شده) پارت هفتاد و پنجم -ﻧﻴﺎﺯ ﺧﻮﺍﻫﺮﯼ،ﻳﻪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﻣﻴﺎﯼ توی ﺍﺗﺎﻗﻢ؟ نیاز سر تکون داد و از جاش بلند شد و ﺑﺎ ﻫﻢ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺑﺎﻻ ﺗﻮی ﺍﺗﺎقم. -ﺟﻮﻧﻢ چی ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ؟ -ﻣﻴﮕﻢ،ﺍﻭﻝ ﺍﺱ ﺑﺰﻥ ﺑﻪ آﺭﻭﻳﻦ اون هم ﺑﻴﺎﺩ ﺟﻮﺭﯼ ﻛﻪ ﺑﻘﻴﻪ ﻧﻔﻬﻤﻦ. -ﺑﺎﺷﻪ ﺑﻬﺶ ﺍﺱ ﻣﻴﺪﻡ. ﺑﻌﺪ از ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺩﺭ ﺍﺗﺎقم رو ﺯﺩﻥ. -ﺑﻠﻪ ﺑﻔﺮﻣﺎﻳﺪ؟ -ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻫﺴﺖ؟ - ﺍﺭﻩ ﺑﻴﺎ ﺗﻮ،کسی که ﻧﻔﻬﻤﻴﺪ؟ -ﻧﻪ ﭼﻴﺰﯼ ﻣﻴﺨﻮﺍستی؟ -ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻣﻦ ﺩﻳﺸﺐ ﺗﻮ ماشین ﺍﺯ ﺣﺮﻑ های ﺩﺧﺘﺮ ها ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ که ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻮﻟﺪ ﻣﺮﺩ ﺍﻫﻨﻴﻨﻪ،ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ … ﺍﺭﻭﻳﻦ ﭘﺮﻳﺪ ﻭﺳﻂ ﺣﺮﻓﻢ: -ﻣﺮﺩ ﺍﻫﻨﻴﻦ ﻛﻴﻪ؟ -ﭘﻮﻑ ﺑﺰﺍﺭ ﺣﺮﻓﻤﻮ ﺑﺰﻧﻢ،ﺭﺍﺳﺘﻴﻨﻮ ﻣﻴﮕﻢ. -ﺍﻉ ﻣﮕﻪ ﻟﻮﺩﻭﺱ صداش نمیکردی؟ آروین با تعجب پرسید: -ﺍﺳﻢ ﺳﮓ ﺭﻭﺵ ﮔﺬﺍشتی ﺍبجی؟ -ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﺳﺎﻛﺖ ﺷﻴﻦ،ﺍﺭﻩ ﺍﻭﻝ ﻣﻴﮕﻔﺘﻢ ﺍﻣﺎ ﺍﻻﻥ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺳﻮﭘﺮﻣﻦ ﺑﺎﺯﻳﺸﻮ بغل ﻛﺮﺩﻥ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻭﺯﻥ ﻣﺮﺩ ﺍﻫﻨﻴﻦ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺑﻬﺶ ﻣﻴﺎﺩ،ﺣﺎﻻ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻣﻴﺪﻳﻦ ﺑﻘﻴﺸﻮ ﺑﮕﻢ؟ -ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﺳﻮﺍﻝ دیگه،ﻣﮕﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﺏ ﻧﺒﻮﺩﯼ ﻛﻠﻚ؟ -ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﻧﻴﺎﺯ ﺩﻳﻮﻧﻢ ﻛﺮﺩﯼ،ﺷﻤﺎ همون ﺍﻭﻝ ﻛﻪ ﺳﻮﺍﺭ ﺷﺪﻳﻦ حرفش رو زدین،ﺍﻭﻟﺶ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﺑﻌﺪش ﺧﻮﺍبم برد. -ﺍﻫﺎ ﺧﻮﺏ ﺑﮕﻮ. -ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﺗﻮﻟﺪﺷﻪ،ﺍﻭﻥ ﺩﻳﺮﻭﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭ من رو از مرگ نجات ﺩﺍﺩ،ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ براش ﺗﻼفی کنم و ﻳﻪ ﺟﺸﻦ ﺧﻮﺩﻣﻮنی ﺑﮕﻴﺮﻡ،ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﻛﻤﻚ ﺷﻤﺎ ﺩﻭﺗﺎ ﻧﻴﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ. آﺭﻭﻳﻦ با شیطنت گفت: -نکنه میخوای توی جشن بترکونیش؟ -پاشو برو بیرون. آروین دست هاشو به نشانه ی تسلیم بالا اورد. -غلط کردم،ﻫﺮ ﻛﺎﺭﯼ بگی ﻣﻴﻜﻨﻢ. ﻧﻴﺎﺯ هم موافقت کرد. -ﻣﻨﻢ ﻫﻤﻴﻦ ﻃﻮﺭ. -آﺭﻭﻳﻦ تو ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ،ﻋﻤﻮ ﻭ ﭘﺴﺮ ها ﺭﻭ ﺑﺒﺮشون ﺑﻴﻠﻴﺎﺭﺩﯼ ﭼﻴﺰﯼ ﻛﻪ ﺳﺮ ﮔﺮﻡ ﺷﻦ و ﺗﺎ ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺸﺖ شب خونه نیاین،سعی هم ﻛﻦ که ﺭفتنی ﺗﺤﺮﻳﻜﺸﻮﻥ کنی که تیپ ﺑﺰﻧﻦ ﻫﻤﻴﻦ. -ﺍﻭکی ﭘﺲ ﻣﻦ ﺭﻓﺘﻢ. ﺑﻌﺪ ﺭﻓﺘﻦ ﺍﺭﻭﻳﻦ رو به نیاز کردم. -ﻧﻴﺎﺯ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺧﺎﻟﻪ ﻭ ﺩﺧﺘﺮها ﺭﻭ ﺑﺒﺮ ﺍﺭﺍﻳﺸﮕﺎﻩ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﺎلی ﺷﻪ. -ﺗﻨﻬﺎ ﻧﻤﻴﺘﻮنیﻫﻤﻪ ﻛﺎﺭها ﺭﻭ کنی ها. -ﻧﻪ ﺧﻴﺎﻟﺖ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺭﻭ. ﺑﻌﺪ ﺭﻓﺘﻦ ﻧﻴﺎﺯ ﺍﺯ ﺍﺗﺎﻕ ﮔﻮشیم رو ﺑﺮ داشتم و ﺑﻪ همتا زنگ زدم،ﺍﻭﻥ ﺭشت رو خوب میشناسه ﻣﻴﺘﻮﻧﻪ ﻛﻤﻜﻢ ﻛﻨﻪ. -ﺍﻟﻮ،ﺳﻼﻡ همتا جون،ﺧﻮبی؟ -ﺳﻼم ﺳﭙﻴﺪﻩ،ﻣﺮسی ﺧﻮﺑﻢ،تو خوبی؟چه خبر؟ -منم ﺧﻮﺑﻢ،خبر خاصی نیست فقط به کمکت نیاز دارم. -چه کمکی؟ -ﺑﺒﻴﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺟﺸﻦ ﺗﻮﻟﺪ ﺭﺍﺳﺘﻴﻨﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ براش ﻳﻪ ﺟﺸﻦ ﺗﻜﻤﻴﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻧﺠﺎﺕ ﺟﻮﻧﻢ ﺑﮕﻴﺮﻡ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﺟﺎﻫﺎ ﺭﻭ ﻧﻤﻴﺸﻨﺎﺳﻢ زیاد،ادرس و شماره ی یه تشریفاتی خوب رو میخواستم…. (چند ساعت بعد) به اطرافم نگاه کردم همه چیز محشر شده بود،تزینات،ارکست،کیک،رقص نور،میوه و دسر ها. تمام پسندازی که جمع کرده بودم برای خرید گوشی رو دادم برای این جشن. ﺧﻮﺏ ﻋﺎﻟﻴﻪ حالا ﻧﻮﺑﺖ ﺧﻮﺩم بود که ﺍﻣﺎﺩﻩ ﺷﻢ. ﺍﻭﻝ ﺭﻓﺘﻢ حموم و ﻣﻮﻫﺎم رو ﺷﺴﺘﻤﻮ خشکشون ﻛﺮﺩم،ﻳﻪ ﻓﻜﺮهایی تو سرم بود فقط ﺧﺪﺍ ﻛﻨﻪ که ﺑﺸﻪ. ﺑﻌﺪ یک ﺳﺎﻋﺖ بعد ﺗﻮی ﺍﻳﻨﻪ به خودم ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ،عالی شده ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﻟﺒﺎسی ﻛﻪ همتا ﺑﺮﺍﻡ فرستاده بود یه پیرهن جذب ﻣﺸﻜﻲ ﺑﺎ ﺳﺮ ﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻟﺨﺖ ﻭ ﺭﻭی ﺍﺳﺘﻴﻨﺶ هم با برش ﻃﺮﺡ ﮔﻞ ﺩﺭﺳﺖ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﻭﺭﺷﻢ ﻧﮕﻴﻦ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﺳﺎﭘﻮﺭﺕ مشکی ﻛﻠﻔﺖ،ﻣﻮﻫﺎم رو هم کامل جمع کرده بودم بالا و بهش استیشن دم اسبی تا زیر باستن اضافه کرده بودم،ﺟﻠﻮی ﻣﻮهام هم دوتا سوسکی انداخته بودم. یه ارایش اسموکی با رژ قرمز جیغ هم کرده بودم. به به،ﺑﻪ ﻗﻮﻝ(ﺗﻘﺮﻭﻝ ﺗﻮی ﺑﻔﺮﻣﺎﻳﺪ ﺷﺎﻡ)ﺍﯼ ﺩﻭﻭﻭﻭﻭﻥ،گوشیم اس اومد،آروین بود که خبر داد سر کوچن. -ﻧﻴﺎﺯ دارن میان ،برق رو بزن. ﻫﻤﻪ ﺟﻠﻮی ﺩﺭ ﻭﺭﻭﺩﯼ ﺍﻣﺎﺩﻩ ﺧﻮﺷﺎﻣﺪ ﮔﻮیی ﺑﻮﺩﻳﻢ. -ﻧﻴﺎﺯ ﺩﺍﺧﻞ ﺷﺪﻥ ﺑﺮق ها ﺭﻭ روشن کن. -ﺍﻭکی. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 13 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد (ویرایش شده) پارت هفتاد و شیشم بعد چند لحظه صدای ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ از پشت در سالن بلند شد: -ﺍﻳﻨﺠﺎ ﭼﻪ ﺧﺒﺮﻩ؟ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺗﺎﺭﻳﻜﻪ؟ﻣﮕﻪ ﻣﺎﻣﺎن اینا ﻧﻴﺴﺘﻦﺩﺧﺘﺮها ﺍﺯ ﺗﺎﺭیکی میترسن ﺯﻭﺩ ﺑﺎﺷﻴﺪ. ﻭﻗﺘﻲ در سالن باز شد نیاز برق ها رو زد و ارکست شروع به نواختن کرد. ﻫﻤﻪ ﻫﻮﺭﺍ ﻛﺸﻴﺪﻥ ﻭ ﺍﺭﻛﺴﺖ ﺍﻫﻨﮓ ﺗﻮﻟﺪ مبارک رﻭ ﺯﺩ ﻭ ﺑﭽﻪﻫﺎ باهاش ﺧﻮﻧﺪﻥ ﻓﻴﻠﻢ ﺑﺮﺩﺍﺭ هم ﺩﺍﺷﺖ ﻟﺤﻈﻪ به ﻟﺤﻈﻪ جشن ﺭﻭ ﺛﺒﺖ ﻣﻴﻜﺮﺩ. ﻫﻤﻪ یکی یکی جلو رفتن و به راستین ﺗﺒﺮﻳﻚ گفتن. مهماندارها بچه ها رو به سمت حیاط پشتی که برای جشن اماده شده بود فرستادن. ﺍﺭﻛﺴﺖ ﻣﻴﺰﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﻭﺳﻂ ﻣﻴﺮﻗﺼﻴﺪﻥ. بعد نیم ساعت ﺩﻭﻳﺪﻡ به سمت ﺍﺷﭙﺰ ﺧﻮﻧﻪ ﻛﻪ کیک رو ﺑﻴﺎﺭﻡ. تشریفات برای پذیرایی سه مهماندار گذاشته بود که کمک حالم بودن. کیک رو ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭ ﻣﻴﺰ ﭼﺮﺥ ﺩﺍﺭ ﻭ هلش دادم به ﺳﻤﺖ ﺣﻴﺎﻁ،ﺑﺎ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪﻥ ﻣﻦ ﺍﺭﻛﺴﺖ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﻫﻨﮓ ﺗﻮﻟﺪ ﻣﺒﺎﺭﮎ رو ﮔﺬﺍﺷﺖ. ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﻣﻴﺰ ﻣﺨﺼﻮصی ﻛﻪ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﭘﺸﺘﺶ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﺗﻮ چشم هام ﺯﻝ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ و ﺑﺎﻭﺭﺵ ﻧﻤﻴﺸﺪ که ادم رو به روش منم،کیک رو ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺟﻠﻮﺵ تا شعم ها ﺭﻭ ﻓﻮﺕ ﻛﻨﻪ. یه کیک ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻜﻼتی به شکل قلب ﺑﻮﺩ که ﺭﻭﺵ بیستو ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﺷﻤﻊ قرار گرفته بود. ﺟﻠﻮ رفتم و ﮔﻔﺘﻢ: -ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﮎ،ﺍﻳﺸﺎﻻ ﺗﻤﺎﻡ سال های ﻋﻤﺮﺕ ﺑﻪ ﺷﺎﺩﯼ. ﺑﻐﻠﺶ ﻛﺮﺩم و ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎش رو ﺑﻮﺳﻴﺪم و ﭼﺎﻗﻮﯼ ﺗﺰﺋﻴﻦ ﺷﺪﻩ ﺭﻭ ﺩﺍﺩﻡ به ﺩﺳﺘﺶ. ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﻴﺎﻡ ﻛﻨﺎﺭ ﻛﻪ ﺩستم رو ﻛﺸﻴﺪ. -همین جا کنارم بمون. ﺳﺮﻣﻮ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩم و کنارش ایستادم. ﺑﭽﻪ ﻫﺎ شروع به ﺷﻤﺮدﻥ کردن: -١.....٢....٣...٤....٥...٦...٧...٨...٩..١٠ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ شعم های روی کیک رو ﻓﻮﺕ کرد و کیک رو برش زد که ﺑﭽﻪ ﻫﺎ براش ﺩﺳﺖ ﺯﺩﻥ. تیکه ای از کیک رو توی دهن مادر و پدرش گذاشت و به سمت من اومد و تیکه ای هم داخل دهن من گذاشت. بقیه ی کیک رو برای تقسیمات ﺑﺮﺩن و با پخش شدن اهنگ ﻫﻤﻪ دوباره ﻭﺳﻂ پیست رقص رفتن،ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ و ﺑﻪ ﺧﻮﺵ ﺣﺎﻟﻴﺸﻮﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻛﺮﺩﻡ یکی ﭘﺸﺖ ﺳﺮﻣﻪ. ﺳﺮم رو که ﺑﺮ ﮔﺮﺩﻭﻧﺪﻡ دیدم راستینه،ﺑﻬﺶ ﻟﺒﺨﻨﺪی ﺯﺩﻡ ﻛﻪ ﺟﻮﺍبم رو ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺩﺍﺩ. -خیلی زیبا شدی. با دقت ﺑﻬﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﻳﻪ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﻣﺸﻜﻲ ﺑﺮﺍﻕ ﺗﻨﺶ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﻳﻪ ﺗﻴﺸﺮﺕ ﻣﺸﻜﻲ ﻛﻪ ﺭﻭﺵ ﻃﺮﺡ ﻛﻔﺶ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﻛﻔﺸﺎﺵ ﺑﻨﺪ ﺍﻭﻳﺰﻭﻥ ﺑﻮﺩ،حالت ﺳﻪ ﺑﻌﺪﯼ داشت، ﺭﻭش هم ﻳﻪ کت ﭼﺮﻡ مشکی ﺑﺮﺍﻕ پوشیده بود،ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺑﺎ ﻳﻪ ﺗﻪ ﺭﻳﺶ ﻣﻼﻳﻢ و ﻣﻮﻫﺎﺷﻢ مدل کوئیف با فید زده ﺑﻮﺩ. -ﻣﺮسی ﻣﻤﻨﻮﻥ،ﺗﻮ ﻫﻢ فوقالعاده ﺷﺪﯼ. ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ. -ﻣﻴﺸﻪ ﺑﺎﻫﺎﻡ ﺑﺮقصی؟ﻓﻘﻂ ﺍﻣﺸﺐ ﻛﻪ ﺍﺗﺶ ﺑﺴﻪ ﺑﻴﻨﻤﻮﻥ. ﻗﺒﻮﻝ ﻛﺮﺩم که باهم ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺑﻴﻦ ﺑﻘﻴﻪ بچهها،ﺍﻫﻨﮓ ﻣﻼﻳﻢ ﺩﻭﻧﻔﺮﻩ ی قشنگی پخش شد. ﺑﺎ ﻳﻪ ﺩﺳﺘﺶ ﻛﻤﺮم رو و ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺩﻳﮕﺶ ﺩستم رو ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ،من هم ﻳﻪ ﺩﺳﺘﻢ توی ﺩﺳﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﻭﻥ یکی دستم ﺭﻭ شونش،چونمو ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭ ﺷﻮنش ﻮ ﺍﺭﻭﻡ ﻫﻢ ﺭﺍﻫﻴﺶ ﻛﺮﺩﻡ. ﺧﻴﻠﻲ ﺍﺭﺍﻣﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ،سرمو بردم عقب و توی چشم هاش نگاه کردم که سرش رو ﭼﺴﺒﻮﻧﺪ ﺑﻪ سرم و ﺗﻮی چشم هام ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩ،با هم ﺣﺮﻑ ﻣﻴﺰﺩﻳﻢ ﺍﻣﺎ نه با کلمه،ﺑﺎ چشم هاﻣﻮﻥ ولی نه ﻣﻦ ﺣﺮﻑ ﭼﺸﻢ های ﺍﻭﻥ رو خوندن و نه اون فهمید که چشم های من دارن چی میگن. ﺍﻫﻨﮓ ﻛﻪ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﺍﺯﺵ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮفتم و ﺭﻓﺘﻢ ﺍﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ و ﻳﻪ ﻟﻴﻮﺍﻥ ﺍﺏ سرد ﺧﻮﺭﺩم. ﺭﻓﺘﻢ ﺑﺎﻻ توی اتاقم که ﺍﺭﺍیشم رو ﺗﻤﺪﻳﺪ کنم،ﺑﻘﻴﻪ ﻫﻢ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺮﺍﯼ صرف ﺷﺎﻡ،خواستم برم پایین که گوشیم زنگ خورد،زهرا بود. -ﺍﻟﻮ،ﻋﻮضی ﺳﻼﻡ،ﭼﻪ ﻋﺠﺐ ﻳﺎﺩ ﻣﻦ ﻛﺮﺩﯼ؟ -سلام ﻭ ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ متقابلا ﺷﻤﺎ ﻳﺎﺩ ﻣﺎ ﻛﺮﺩﯼ؟ خندیدم. -خیلی عوضی،ﺧﻮبی؟ﭼﻪ ﺧﺒﺮها؟ﺧﻮﺵ ﻣﻴﮕﺬﺭﻩ؟ﺟﺪﯼ چی ﺷﺪ حالا ﺣﺎلی ﺍﺯ ﻣﺎ ﮔﺮفتی؟ -ﺧﻮﺑﻢ ﻣﺮسی،ﺳﻼمتی،ﺟﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺧﺎلی،هیچی ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ ﺑﮕﻢ ﻋﻘﺪم ﻛﻪ ﻧﺒﻮﺩﯼ ﭘﻴﺶ خواهرت ﺍﮔﻪ ﺯﺣﻤﺖ ﻧﻤﻴﺸﻪ برای ﻋﺮﻭسی ﺑﻴﺎ. -ﻭﺍیی ......ﺟﺪﯼ میگی؟کی؟ﻛﺠﺎ؟ﺑﺎ کی؟؟؟؟؟ -ﺍﺭﻩ ﺟﺪﯼ ﻣﻴﮕﻢ،ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﺩﻳﮕﻪ ﺗﺎﻻﺭ....ﺑﺎ ﺭﺿﺎ. -ﻗﺒﻮﻟﺶ ﻛﺮﺩﻥ؟ﺍﻳﻮﻝ ﺑﺎﺑﺎ ﺧﻮﺵ ﺑﺤﺎﻟﺖ،ﺧﻮﺵ ﺑﺨﺖ شی عزیزم. -ﻣﺮﺳﻲ گلم،ﻣﻴﻜﺎ ﻓﺮﺩﺍ میتونی بیای ﺑﺮﻳﻢ ﻣﻦ ﻟﺒﺎﺱ عروسم رو ﭘﺮﻭ ﻛﻨﻢ،ﺗﻨﻬﺎﻡ؟ -ﺍﺭﻩ ﻣﻴﺎﻡ ﺧﻮﺍﻫﺮی،ﺣﺘﻤﺎ،ﺍﺭﺯﻭﯼ ﺩﻳﺪﻥ ﻋﺮﻭسی ﺛﺮﻳﺎ ﻛﻪ ﻣﻮﻧﺪ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ(دوست بچه گی های میکا)ﺧﻮﺍﻫﺮﻣﻮ ﺗﻮ ﻟﺒﺎﺱ ﻋﺮﻭﺱ ﻧﺪﻳﺪﻡ ﺍﻣﺎ ﻣﺎﻝ ﺗﻮﺭﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﻤﻴﺪﻡ. -ﺧﻮﺑﻪ ﭘﺲ ﻓﺮﺩﺍ ﺳﺎﻋﺖ دو میبینمت. -ﺍﻭکی عزیزم،فعلاً ﺑﺎﯼ. ﮔﻮشیم رو ﻗﻄﻊ ﻛﺮﺩم و با ﺗﺼﻮﺭ ﺯﻫﺮﺍ ﺗﻮی ﻟﺒﺎﺱ عروس لبخند عمیقی زدم. ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺷﻜﺮﺕ ﻛﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺑﻪ ﻋﺸﻘﺶ ﺭﺳﻴﺪ. ﺳﺮﻳﻊ ﻭﺳﺎیلم رو ﺭﻳﺨﺘﻢ ﺗﻮی ﺳﺎکم ﻛﻪ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺯﻭﺩ ﺭﺍﻩ ﺑﻴﻔﺘﻢ و ﺑﺮگردم تهران. بعد از چند دقیقه ﺭﻓﺘﻢ ﭘﺎیین که ﻫﻤﻪ ﺷﺎﻡ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ وقت باز کردن کادو ها رسیده ﺑﻮﺩ. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 13 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد (ویرایش شده) پارت هفتاد و هفتم ﻫﻤﻪ تک به تک ﻛﺎﺩو هاﺷﻮن رو ﺩﺍﺩﻥ،ﻣﺎﻣﺎﻥ و ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺍﻳﻦ ﻭﻳﻼ ﺭﻭ به نامش کردن،ﺩﺧﺘﺮ ها و ﭘﺴﺮها ﻟﺒﺎﺱ مارک،ﻛﻔﺶ مارک،ﮔﻮشی ایفون سری جدید،ﺍیرپاد اورجینال و ﺳﺎعت مارک هدیه دادن. ﻧﻮﺑﺖ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ ﺗﻮی ﺩﻟﻢ از شیطنتی که قبل کادوی اصلی میخواستم انجام بدم ﺧﻨﺪﻳﺪﻡ. ﺑﺎﺯ هم میخواستم که اذیتش ﻛﻨﻢ. ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻛﺎﺩﻭیی که به سمتش گرفته بودم رو از دستم ﮔﺮفت و ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ که ﺑﺎ ﺩﻳﺪﻥ ﺩﻧﺪﻭﻥ ﻣﺼﻨﻮﻋﻲ ﻫﺎ کپ کرد اما بقیه ﻫﻤﻪ ﺯﺩﻥ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ. -ﺍینها ﺩﻧﺪﻭن هاﯼ ﻫﻤﻮﻥ ﻟﻴﻮﺍﻧﺴﺖ ﻛﻪ ﺗﻮﺵ نوشابه ﺧﻮﺭﺩﯼ،ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺮﺍﺕ ﺑﮕﻴﺮﻡ ﺍﺯ همین ﺍﻻﻥ ﺑﻪ ﻓﻜﺮ ﭘﻴﺮﻳﺖ ﺑﺎشی، ﺧﻴﺎﻟﺖ ﺭﺍﺣﺖ ﺯﻳﺎﺩ ﻛﺜﻴﻒ ﻧﻴﺴﺖ ﺟﺪﻳﺪﻩ،ﺻﺎﺣﺐ ﻗﺒﻠﻴﺶ فقط ﻳﻪ ﺑﺎﺭ باهاش ﻛﻠﻪ ﭘﺎﭼﻪ و ﺳﻴﺮﺍﺏ ﺷﻴﺮﺩن با ﭘﻴﺎﺯ ﺧﻮﺭﺩﻩ. ﻫﻤﻪ منفجر شده بودن از خنده اما ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺭﻧﮕﺶ ﺳﺮﺥ ﺗﺮ ﻣﻴﺸﺪ. ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ دیگه کادوی اصلی رو بدم بهش که یک ﺩﻓﻌﻪ راستین عصبانی ﺩﻧﺪﻭن ها ﺭﻭ ﭘﺮﺕ ﻛﺮﺩ ﺟﻠﻮ ﭘﺎم و ﺩﺍﺩ زد: -ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻛﺮﺩﻥ ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﻗﺪﺭ ﺑﺮﺍﺕ ﺷﻴﺮین و ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭه؟ﺍﻧﺘﻘﺎمت رو ﮔﺮفتی؟ﺣﺎﻻ ﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﯼ؟ﻣﻦ ﻓﻜﺮﻛﺮﺩﻡ ...ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻡ که ﺗﻮ ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ که ﺑﺎ ﻫﻢ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﻴﻢ،با هم ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺎﺷﻴﻢ،ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﻮﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﻦ …. به من ﺍﺣﺲ .....ولش کن،واقعا ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺧﻮﺑﻴﻮ ﺩﻝ ﺩﺍﺭﯼ،ﺗﻮ ﻗﻠﺒﺖ ﺳﻴﺎه،اﺻﻼ ﻧﻤﻴﺘﻮنی ﺧﻮشی ﺩﻳﮕﺮﺍن رو ﺑﺒﻴﻨﻲ،با کار امشبت ﺩﻳﮕﻪ از این موضوع مطمئن ﺷﺪﻡ،ﻣﻤﻨﻮﻥ ...ﻣﻤﻨﻮﻥ ﺑﺎﺑﺖ ﻛﺎﺩﻭﺕ. با بغض و حشت گفتم: -ﺍﻣﺎ .....اما ﻣﻦ .....ﻣﻦ ﻓﻘﻂ میخواستم ... -ﺑﺴﻪ ﺩﻳﮕﻪ،ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻡ چیزی ﺑﺸﻨﻮﻡ. ﺍشکهام مثل سیل جاری شدن و ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﺭﺳﺖ ﺩﻳﺪﻥ رو بهم نمی دادن،بیشتر از این نتونستم زیر نگاه بقیه بمونم. با بغض اخرین نگاه رو هم به راستین که پشتش رو بهم کرده بود انداختم و به سمت اتاقم دویدم. ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﺷﺪ؟ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ باهاش ﺷﻮخی ﻛﻨﻢ ﻫﻤﻴﻦ،ﻣﻦ ﺑﺮﺍﺵ ﻛﺎﺩﻭ ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﭼﻮﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﺴﻨﺪﺍﺯم رو ﺩﺍﺩه بودم ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻳﻦ جشن ﺍﻣﺎ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ برای ﻛﺎﺩﻭ ﮔﺮﺩﻧﺒﻨﺪ ﻳﺎﺩﮔﺎﺭﯼ پژمان ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ رو ﻛﻪ ﻳﻪ ﺯﻧﺠﻴﺰ پلاک الله ﻃﻼ ﺑﻮﺩ ﺑﺪﻡ ﺑﻬﺶ. ﺑﺮﺍﻡ خیلی ﺍﺭﺯﺵ ﺩﺍﺷﺖ،ﻣﻦ ﺍﻭﻥ ﺯﻧﺠﻴﺮ ﭘﻼﻛﻮ ﺍﺯ ﺟﻮنم هم ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ. ﺳﺮﻳﻊ با گوشیم اسنپ گرفتم و ﺳﺎﻛﻤﻮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ،ﻟﺒﺎس هامو عوض کردم و ﺍﺭﺍیشم رو ﺷﺴﺘﻢ. ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﺍﺗﺎﻕ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ و ﺯﻧﺠﻴﺮ پلاکو ﻛﻪ ﺗﻮ ﻳﻪ ﺟﻌﺒﻪ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ یه ﻧﺎﻣﻪ ﻛﻪ برای معذرت خواهی ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺑﻐﻞ ﻣﻴﺰ تختش و ﺍﺯ ﻭﻳﻼ خارج شدم،ﺳﻮﺍﺭ ماشین ﺷﺪﻣﻮ رفتم به ﺳﻤﺖ ﺗﻬﺮﺍﻥ. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 13 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد (ویرایش شده) پارت هفتاد و هشتم (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) ﺧﻴﻠﻲ ﺍﻋﺼﺎﺑﻢ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﻮﺩ،ﻣﻦ ﺧﻴﻠﻲ احمقم،ﭼﺮﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻛﺮﺩﻡ که ﻣﻴﻜﺎ ﻫﻢ من رو دوست ﺩﺍﺭﻩ؟ ﭼﺮﺍ ﻭﺍﻗﻌﺎ؟ﭼﺮﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻛﺮﺩﻡ ﻧﮕﺎﻫﺎﺵ ﺑﺎ قبلاً ها فرق داره؟ به سمت داخل ساختمون رفتم که بقیه هم دنبالم راه افتادن. ﺗﻮ ﻋﻤﺮﻡ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭﯼ کوچیک و ﺗﺤﻘﻴﺮ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩم،میکا من رو نه تنها جلوی پدر و مادرم کوچیک کرده بود بلکه جلوی نامزد های غریبه ی دوست هام هم تحقیر کرده بود. ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺮﻡ ﺑﺎﻻ تو اتاقم ﻛﻪ ﺍﺭﻭﻳﻦ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ: -ﻛﺠﺎ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻋﺠﻠﻪ؟ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﻛﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ که ﻛﺮﺩﯼ؟ﻭﺍﺳﻪ چی ﺳﺮ ﻣﻴﻜﺎ ﺩﺍﺩ ﺯﺩﯼ و ﺗﺤﻘﻴﺮﺵ ﻛﺮﺩﯼ؟ -خفه شو آروین،کسی که تحقیر شده منم نه اون،من رو بایه دندون پلاسیک اشغالی جلوی همه دست انداخت،ﺣﻘﺶ ﺑﻮﺩ ﺑﺪ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍین ها بهش ﻣﻴﮕﻔﺘﻢ. -ﺗﻮ ﺷﻮخی ﺣﺎﻟﻴﺖ ﻧﻤﻴﺸﻪ؟ﺗﻮ ﻛﻪ ﺑﺪﺗﺮ ﺍﺯ ﺍین ﺳﺮ ﻣﺎ ﺍﻭﺭﺩﯼ یادت نیست برای تولد الیاس پوشاک بزرگ سال هدیه بردی؟ -ﻫﻪ ﺷﻮخی؟ﺍﻳﻦ ﺷﻮخی ﺑﻮﺩ؟ﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩ،ﺍﻭﻥ ﻓﻘﻂ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺖ ﺷﺐ ﻣﻨﻮ خراب ﻛﻨﻪ و جلو همه کوچیکم ﻛﻨﻪ،ﺍﻭﻥ ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮه ی ﻋﻮﺽ…. با سیلی که ﻧﻴﺎﺯ توی گوشم خوابوند حرفم نا تموم موند. -تو ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺍین حرفها ﺭﻭ ﺑﻬﺶ بزنی،ﺑﺴﻪ دیگه،ﺗﻮ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ هر ﺣﺮفی اول ﺧﻮﺩت رو ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻦ،ﺗﻮ ﺳﻴﺎﻩ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﻭنی،ﺍﻭﻥ ﺑﺎ ﺩﻟﺶ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ها رﻭ ﻛﺮﺩ،تو...ﺗﻮﯼ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍﻩ ﺍﺻﻼ ﻓﻬﻤﻴﺪﯼ که ﺗﻤﺎﻡ ﺧﺮج ها ﺭﻭ ﻣﻴﻜﺎ از جیب خودش ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ؟ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ .....ﺗﻮیی ﻛﻪ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﺣﺮف هاﯼ ﻣﺰﺧﺮف رو ﻛﺮﺩﯼ ﺗﻮ ﺫﻫﻨﺶ،ﺑﺴﻪ ﺩﻳﮕﻪ .....ﺗﻮ ﻟﻴﺎﻗﺖ ﺍین ها رﻭ ﻧﺪﺍﺭﯼ. ﺍﺭﻭﻳﻦ نیاز رو که داشت از گریه میلرزید بغل کرد. -ﻧﻴﺎﺯ ﺑﺴﻪ دیگه،ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ. -ﻧﻪ ﺍﺭﻭﻳﻦ،ﺑﺲ ﻧﻤﻴﻜﻨﻢ،ﺗﻮ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﻮ ﻣﻴﺪﻭنی؟میکا ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺖ ﺍﺯﺵ تشکرکنه ﻛﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭ ﺟﻮنش رو ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩﻩ،ﺩﺭ ﺻﻮﺭتی ﻛﻪ ﺍﻳﻦ راستین ﺑﻮﺩ ﻛﻪ هر دو بار اون رو ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻣﺮﮒ هلش ﺩﺍﺩ،راستین ﻓﻘﻂ بخاطر ﻳﻪ ﺷﻮخی قلب میکا رو ﺷﻜﻮﻧﺪ،ﺍﻭﻥ ﺭﻓﺘﻪ،ﺍﺯ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺭفته،ﻫﻤﻮﻥ ﻟﺤﻈﻪ ای که جلوی همه لهش کردی رفت،ﺣﺎﻻ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﺵ. نیاز بلند بلند ﺯﺩ ﺯﻳﺮ ﮔﺮﻳﻪ که آروین محکم تو اغوشش گرفتش. ﺍﺯ ﭘﻠﻪ ﻫﺎ دویدم ﺑﺎﻻ،ﻧﻪ ﺍﻭﻥ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺑﺮﻩ،ﻣﻦ چی ﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩﻡ؟ﻫﻤﺶ تقصیر ﻗﻀﺎﻭﺕ بی ﺟﺎ و ﺯﻭﺩ ﻣﻨﻪ. ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﺑﺎﺯ ﺑﻮﺩ،ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﻣﺮﺗﺐ ﺑﻮﺩ و ﻫﻴﭻ ﺍﺛﺮﯼ ﺍﺯ ﻣﻴﻜﺎ پیدا نمیشد،ﺟﺰ ﺑﻮﯼ ﺗﻨﺶ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺍﺯ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﻴﺮﻭن اومدم ﺩﺭش رو بستم و ﻗﻔﻞ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺑﻮﯼ ﺗﻨﺶ از توی اتاق نپره. ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﺍﺗﺎق خودم و ﺧﻮﺩم رو ﭘﺮﺕ ﻛﺮﺩﻡ ﺭﻭی ﺗﺨﺖ و ﺑﻪ ﺳﻘﻒ ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪﻡ. ﺍﻳﻦ ﺗﻮﻟﺪ رﻭ ﺍﻭﻥ ﺑﺮﺍﻡ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﺧﻮﺩﺵ،ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺗﻮﻟﺪ ﻋﻤﺮﻡ ﺑﻮﺩ،ﭼﺮﺍ ﺭﻧﺠﻮﻧﺪﻣﺶ؟ﭼﺮﺍ؟ غلت ﺯﺩﻡ به پهلو ﻛﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﻴﺰ ﻛﻨﺎﺭ ﺗﺨﺖ ﻳﻪ ﺟﻌﺒﻪ ی خیلی ﻗﺸﻨﮓ ﺗﺰئینی ﺑﺎ ﻳﻪ ﻧﺎﻣﻪ دیدم. ﺳﺮﻳﻊ ﺑﺮﺵ ﺩﺍشتمو ﺑﺎﺯﺵ ﻛﺮﺩﻡ،ﻳﻪ ﭘﻼﮎ زنجیر ﺧﻴﻠﻲ ﻗﺸﻨﮓ الله،ﻧﺎﻣﻪ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻡ. -ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺍﻥ ﻛﻪ ﺍﻓﺮﻳﺪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻭ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ...سلام ....میخواستم ﺍﻣﺮﻭﺯ رو ﺑﺮﺍﺕ به بهترین ﺭﻭﺯ عمرت تبدیل کنم اما به ﺑﺪ ﺗﺮﻳﻨﺶ تبدیل شد،من رو ﺑﺒﺨﺶ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺍﺯ رو ﻗﺼﺪ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺭﻭ انجام ندادم،ﻓﻜﺮ ﻧﻤﻴﻜﺮﺩﻡ که ﻳﻪ ﺷﻮخی ﺳﺎﺩﻩ ﺩﻝ ﺑﺰﺭگت رو اینجوری ﺑﺸﻜﻨﻪ،ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ .....ﻣﻦ ﺑﺎﻳﺪ ﻳﺎﺩﻡ میموند ﻛﻪ ﺍﺯ ﺩﻧﻴﺎﯼ ﺷﻤﺎ ها ﻧﻴﺴﺘﻢ،ﻣﻦ ﺯﻳﺎﺩﯼ دستم رو ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ دراز کردم و ﺯﻳﺎﺩ ﺧﻮﺍﻫﻴﻢ من رو ﺳوزﻭﻧﺪ،در ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﻓﻜﺮ ﻧﻜﻨﻢ که ﺍﺯ ﺣﺮﻑ ﺩﻟﻢ ﭼﻴﺰﯼ بفهمی،ﻛﺎﺵ ﺗﻮی ﺩﻧﻴﺎ ﻳﻪ ﻛﻠﻤﻪ ﻫﺎیی ﺟﺎﺩﻭیی ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺑﺎ گفتنش ﻣﺜﻞ متأسفم ﻛﻴﻨﻪ،ﻏﻤﻮ غصه ﺭﻭ ﺍﺯ ﺩﻝ کسی ﺩﺭ ﺑﻴﺎﺭه،من متأسفم ،متأسفم،متأسفم،و ﺍﻳﻦ پلاک ﻛﺎﺩﻭﯼ ﺍصلی ﺗﻮ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺪﻡ بهت ﺍﻣﺎ ﻧﺸﺪ،ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺩﻭ نو ﻧﻴﺴﺖ،ﺷﺎﻳﺪ حتی ﺍﺯ ﺑﻘﻴﻪ ی ﻛﺎﺩﻭﻫﺎﺕ هم ﻛﻢ ﺍﺭﺯﺵ ﺗﺮ ﺑﺎﺷﻪ،ﺍﻣﺎ ﺑﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺯ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺩﻟﻪ .....ﺍﺭﻩ ﺩﻝ ﺳﻴﺎﻩ ﻣﻦ،ﺍﻳﻦ ﭘﻼﮎ ﻣﺎﻝ ﺩﺍﺩﺍش خدا بیامرزم پژمان ﺑﻮﺩ و ﺑﻌﺪ ﺍﻭﻥ از تولد هفت سالگیم که مادرم این رو به من داد ﺍﺯ ﮔﺮﺩﻧﻢ ﺩﺭ ﻧﻴﺎﻭﺭﺩه بودمش ﺗﺎ به ﺍﻻﻥ و ﺣﺎﻻ میخوام ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ باشه،ﭼﻴﺰﯼ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻣﻬﻤﻪ ﭘﻴﺶ کسی ﻛﻪ ﺧﻮﺩش برام ﺍﺩﻡ ﻣﻬﻤﻴﻪ،ﺧﺪﺍﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭ،ﻣﻴﻜﺎ. ﺑﻪ ﭘﻼﮎ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ و ﺳﺮﻳﻊ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻤﺶ توی ﮔﺮﺩﻧﻢ،ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﻤﻴﺪﻡ که ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ازم جداشه. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 14 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد (ویرایش شده) پارت هفتاد و نهم (ﻣﻴﻜﺎ) -ﺍﯼ ﺩﻭﻥ،ﺍﯼ ﺩﻭﻥ ﺑﺒﻴﻦ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺧﻮشگلم ﭼﻪ ﻧﺎﺯ شده،احتمالاً قصد کشتی کسی رو نداری؟ ﺯﻫﺮﺍ ﺭﻳﺰ ﺧﻨﺪﻳﺪ. ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﻣﻦ ﻣﻴﮕﺬﺭﻩ ﻭ امشب ﻋﺮﻭسی دوستم ﺯﻫﺮﺍﺳﺖ و من به عنوان همراه باهاش ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺍﺭﺍﻳﺸﮕﺎﻩ، ﺗﻮی ﺍﻳﻦ ﻟﺒﺎﺱ پروانه ای ﺳﻔﻴﺪ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﺟﺎﺵ ﻣﻨﺠﻖ ﺩﻭﺯﯼ ﺷﺪﻩ بود مثل ماه شده بود،ﺍﻣﺎ هیچ چیز درخشش مثل ﺩﺭﺧﺸﺶ چشم های پر از عشقش نبود. ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻧﺴﻜﺎﻓﻪ ای رنگش رو ﺑﺎ چند بافت زیبا مدل ﺟﻤﻊ ﺩﺭﺳﺖ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺗﺎﺝ ﻗﺸﻨﮓ ﭘﺮ نگینی به همراه ﺗﻮﺭ ﺑﻠﻨﺪ دنباله داری روی ﺳﺮﺵ گذاشته بودن و روی صورتش ﺍﺭﺍﻳﺶ ﻣﻼﻳﻢ عروسکی ﺑﺎ ﻟﻨﺰ ﺍﺑﻲ نشونده بودن. با عشق نگاهش کردم. -ﺧﻮﺵ ﺑﺨﺖ بشی ﺧﻮﺍﻫﺮی. گونش رو خیلی ﺍﺭﻭﻡ ﺑﻮﺳﻴﺪﻣﻮ ﺷﻨﻞ ﻟﺒﺎسش رو تنش ﻛﺮﺩم و ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻣﺶ ﺑﻴﺮوﻥ ﭘﻴﺶ ﺩﺍﻣﺎﺩ. ﺑﻌﺪ از ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺧﻮﺩم هم ﺍﻣﺎﺩﻩ ﺭﻓﺘﻢ ﭘﺎﻳﻦ. ﻣﺎﻫﺎﻧﻮ ﻧﻔﺲ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ. -ﺳﻼﻡ ﺩﺍﺩﺍﺵ،ﺳﻼﻡ ﻧﻔﺲ جون ﺧﻮبی؟ ﺑﺎﻫﺎﺷﻮﻥ ﺭﻭﺑﻮسی ﻛﺮﺩﻣﻮ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ. ﻧﻔﺲ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻮﻥ ﮔﺮﻣﻮ ﺍﺭﻭمی ﺑﻮﺩ،ﭘﻮﺳﺖ ﺳﺒﺰﻩ،چشم ابرو مشکی ﻣﻮﻫﺎﯼ پر کلاغی مجعد بلند،ﻗﺪ متوسط و ﻻﻏﺮ اندام. -ﭼﻪ ﺧﺒﺮ ﻋﺮﻭﺱ ﺧﺎﻧﻢ؟ﭼﻪ ﻋﺠﺐ ﻣﺎ ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﺩﻳﺪﻳﻢ؟ -ﺍﯼ ﺑﻴﺸﻌﻮﺭ،ﺗﻴﻜﻪ ﻣﻴﻨﺪﺍﺯﯼ؟ﻣﻦ ﻛﻪ ﻫﻤﺶ ﺧﻮﻧﻪ ﺷﻤﺎﻡ این ﺗﻮیی که همش ﻧﻴﺴﺘﻲ،یا ﺧﻮﺍﺑﮕﺎهی و دانشگاه یا ﮔﺮﺩﺵ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ. -ﺩﻳﮕﻪ همش ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ،ﺑﻌﺪ ﻋﺮﻭﺳﻴﺘﻮﻥ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﻧﺎﻣﻤﻮ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﻣﻴﺪمو ﺧﻼﺹ. -ﺑﻪ ﺳﻼمتی. -ﺳﻼﻣﺖ ﺑﺎشی. ﺗﺎ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﺗﺎﻻﺭ ﺩﻳﮕﻪ ﺣﺮفی نزده نشد. ﺷﺐ فوقالعاده ﺭﻭﻳﺎیی ﺑﻮﺩ،ﻋﺸﻖ ﻋﺮﻭﺱ و ﺩﺍﻣﺎﺩ نقل مجلس شده ﺑﻮﺩ. ﺍﻗﺎ ﺭﺿﺎ اهنگی که برای عشقش اماد کرده بود،جلوی همه خوند. در اصل اقا رضا ﺧﻮﺍﻧﻨﺪه ی مجالسه و توی ایام محرم هم توی ﻫﻴﺖ ﻫﺎ مداحی ﻫﻢ میکنه. ﺍﻣﺎ ﻓﻜﺮ ﻧﻤﻴﻜﺮﺩﻡ ﺑﻪ این قشنگی ﺩﻭﺭ ﺯﻫﺮﺍ ﺑﭽﺮﺧﻪ ﻭ ﺑﺮﺍﺵ ﺑﺨﻮﻧﻪ. مدام براشون آرزوی خوشبختی میکردم. اسماعیل،داداش زهرا هم ﺟﻴﮕﺮﯼ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ،ﻛﺖ و ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺳﺮﻣﻪ ﺍﯼ رنگ ﺑﺎ ﭘﻴﺮﻫﻦ ﻣﺸﻜﻲ خیلی ﺑﻬﺶ ﻣﻴﻮمد،ﻳﻜﻢ ﺍﺧﻢ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﺧﻪ اون از اولش ﺭﺍضی به این ازدواج ﻧﺒﻮﺩ. موقع ﺧﺪﺍفظی ﭘﻴﺸﻮنی ﺯﻫﺮﺍ ﺭﻭ ﺑﻮﺳﻴﺪ ﻭ ﺩﺳﺘﺸﻮ توی ﺩﺳﺖ ﺭﺿﺎ گذاشت،ﻳﻪ ﻛﻮﭼﻮﻟﻮ ﻫﻢ ﺭﺿﺎ ﺭﻭ ﺗﺤﺪﻳﺪ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺍﮔﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮم رو اذیت کنی کارت تمومه و در اخر عروس و ﺩﻭﻣﺎﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻴﺸﻪ مال هم شدن. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 14 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد (ویرایش شده) پارت هشتادم (ﭘﻨﺞ ﻣﺎﻩ ﺑﻌﺪ) ﺍﻭﻑ،ﭘﺪﺭﻡ ﺩﺭ ﺍﻭﻣﺪ،ﺑﺎﺑﺎ ﻭﻟﻢ ﻛﻨﻴﺪ. اﻧﻘﺪﺭ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻧﻔﺴﻮ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﺧﺮﻳﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﻛﻪ دارم از خستگی میمیرم،سی روز دیگه عروسیشونه،قراره طبقه بالای خونه ی خودمون که به تازگی بابا براشون ساخته بود زندگی کنن. بعد از این همه گشتن تازه نصف ﻭﺳﺎیل رو ﺧﺮﻳﺪه بودیم و ﻣﻦ ﺩﻳﮕﻪ نا نداشتم ﺍﻣﺎ دیدن ﺧﻮﺵ بختی ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ واسم ﺷﻴﺮین و ﻟﺬﺕ بخش بود و مدام خدا رو شکر میکردم. ﭘﻨﺞ ﻣﺎﻩ بود که ﭘﺴﺮها رﻭ ﻧﺪﻳﺪه بودم،بعد از شب تولد راستین بچه ها دیگه زیاد نمونده بودن و اخر هفته برگشته بودن. ﺧﺎﻟﻪ ﻧﻮﺷﻴﻦ ﺯﺣﻤﺖ ﻛﺸﻴﺪ و ﺍﻟﻮﭼﻪ ﻫﺎ و ﻭﺳﺎیلی ﻛﻪ ﭼﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩم رو ﺩﺍﺩ به دختر ها تا برام بیارن. ﻫﻤﺸﻮﻥ رو برای ﻋﺮﻭﺳﻴﻪ ﻣﺎﻫﺎﻥ دعوت کرده بودم. ﺩﺧﺘﺮها ﻫﻢ تصمیم گرفته بودن که بعد از اتمام دانشگاه جشن عروسیه خودشون رو بگیرن. زندگی نرمال بود و ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺵ ﺣﺎل بودن اما من …..ﭘﺲ ﻣﻦ چی؟عاقبت ﻣﻦ قراره چی بشه؟ چشم هام رو بستم و ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻡ. ﺳﻲ ﺭﻭﺯ گذشت،ﺍﻣﺸﺐ ﻋﺮوﺳﻴﻪ ﻣﺎﻫﺎﻥ تک ﺑﺮﺍﺩﺭ منه،ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻡ که ﺗﻮ ﺍﻳﻦ ﺷﺐ ﻋﺰﻳﺰ ﺑﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ها ﻓﻜﺮ ﻛﻨﻢ. ﺗﻮی ﺍﻳﻨﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ،ﭼﻘﺪر ﻋﻮﺽ ﺷﺪه بودم،ﻣﻮﻫﺎﻣﻮ ﻣﺪﻝ اروپایی شنیون کرده بودن،ﺍﺑﺮﻭﻫﺎﻣﻮ برداشته بودن ﻭ ﺭﻧﮓ ﺭﻭﺷﻦ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ. ﺍﺭﺍﻳﺶ شاین صورتی با ﻟﺒﺎس دانتل صورتی که دامن ساتن چین دار داشت پوشیده بودم. ﺧﻴﻠﻲ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻬﻢ ﻣﻴﻮﻣﺪ،ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﻲ الله رو ﺗﻮ ﮔﺮﺩﻧﻢ احساس میکردم،ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﺵ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺳﺮﻭﻳﺲ ﺑﺪﻝ پرنگینی ﻛﻪ ﻧﻔﺲ ﺑﺮﺍﻡ ﻛﺎﺩﻭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ و جای خالی پلاک رو پر کردم. نفس از اتاق میکاپ عروس بیرون اومد و صدام زد: -ﻣﻴﻜﺎ. -ﻭﺍیی .......ﺧﺪﺍ ﺟﻮن،ﻧﻔﺲ ﺣﻮﺭﯼ ﺷﺪﯼ،چشمم ﻛﻒ ﭘﺎﺕ. -ﻭﺍﻗﻌﺎ؟ﺧﻮﺏ ﺷﺪﻡ؟ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﻜﻨﻢ این ﺭﻧﮓ ﻣﻮ ﺑﻬﻢ ﻧﻤﻴﺎﺩ. ﻧﮕﺎهش ﻛﺮﺩﻡ. ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻣﺸﻜﻴﺶ ﺣﺎﻻ ﺑﻠﻮﻧﺪ ﺑﺎ ﺭﮔﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﺳﺘﺨﻮنی شده بود ﻭ ﻣﺪﻝ ﻓﺮ حالت ﺑﺎﺯ و ﺑﺴﺘﻪ ﺩﻭﺭﺵ ریخته بودن،یه ﺍﺭﺍﻳﺶ عروسکی ﺻﻮﺭتی ﻧﻘﺮﻩ ﺍﯼ هم رو صورتش نشونده بودن. یه ﺗﺎﺝ بلند ﭘﺮنسسی و ﺗﻮﺭ ﺑﻠﻨﺪ روی سرش گذاشته بودن،ﻟﺒﺎس عروسشم مدل ﺩﻛﻠﺘﻪ ی ﭘﺮنسسی ﺑﻮﺩ. با چشم هایی که از زیبایش برق میزد گفتم: -ﻋﺎﺩﺕ داشتی ﺑﻪ رنگ ﻣﺸﻜﻲ ﻃﺒﻴﻌﻴﻪ که این فکر رو کنی اما خیلی زیبا شدی،ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﺧﺎﻧﻢ؟! ﺷﻤﺎ ﻣﻠﻜﻪ ی ﻛﺪﻭﻡ ﻛﺸﻮﺭ هستید؟ -ملکه ی ﻛﺸﻮﺭ ﻗﻠﺐ ﺩﺍﺩﺍشتون. -ﺍﯼ ﺩﻭﻥ .... ﺩﺳﺖ نفس رو ﮔﺮفتم و خیلی ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺟﻠﻮ ﺩﻭﺭﺑﻴﻦ ﺑﺮﺩﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﺍشم و خودم ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺗﻮ،ﻭﺳﺎﻳﻠﻮ ﺟﻤﻊ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎ. -ﺍﻟﻮ ﺑﺎﺑﺎ جون ﻛﺠﺎیی؟کارم تموم شده،ﺑﻴﺎ ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ. -ﻣﻴﻜﺎ ﻣﻦ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻢ ﺑﻴﺎﻡ دنبالت ﺍﻳﻦ ﺟﺎ ﭘﺎﻡ ﮔﻴﺮﻩ،ﺑﺰﺍﺭ ﺑﺒﻴﻨﻢ ﻛﺴﻴﻮ ﻣﻴﺘﻮﻧﻢ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﻨﻢ بفرستم ﺑﻴﺎﺩ دنبالت. -ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ خودم ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﮕﻴﺮﻡ ﺑﻴﺎﻡ؟ -ﺑﺎ ﺍﻭﻥ تیپ و ﻟﺒﺎﺳﺖ نه. -ﻭﺍ ﺑﺎﺑﺎ!!!ﻣﮕﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﻨﻮ ﺩﻳﺪﻳﻦ؟ -ﻭﻗﺘﻲ ﺧﻮﺩﺕ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺩﺭﺳﺖ میکنی ﻫﻤﻪ ﻣﻴﻔﺘﻦ ﺩﻧﺒﺎﻟﺖ ﻭﺍﯼ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺑﺮﯼ ﺍﺭﺍﻳﺸﮕﺎﻩ ارایشت کنن، ﺑﻤﻮﻥ ﺍﻻﻥ ﻳﻜﻴﻮ ﻣﻴﻔﺮﺳﺘﻢ ﺑﻴﺎﺩ دنبالت. -چشم. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 14 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد (ویرایش شده) پارت هشتاد و یکم ﺑﻌﺪ از ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﮔﻮﺷﻴﻢ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ و شماره راستین افتاد رو گوشیم. لابد توی پیدا کردن ادرس باغ تالار مشکل پیدا کردن،بعد کمی مکث با دو دلی جواب دادم: -ﺑﻠﻪ. -ﺑﻴﺎ ﭘﺎﻳﻦ ﻣﻨﺘﻈﺮﺗﻢ. با چشم های گرد شده پرسیدم: -ﺑﺎﺑﺎم تو رو ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ؟ -ﺍﺭﻩ ﺑﻴﺎ پایین جلوی ارایشگاهم. ﺑﺎ آرایشگر ﺧﺪﺍفظی ﻛﺮﺩﻣﻮ ﺭﻓﺘﻢ پایین. سوار سوزوکی شاستی بلند راستین شدم. -ﺳﻼﻡ،ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻧﻮ ﻣﺒﺎﺭﮎ. -ﺳﻼﻡ،مرسیﻭلی ماشین نو ﻧﻴﺴﺖ. ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ ﺳﻤﺖ ﺑﺎﻍ تالار که راستین گفت: -امروز خیلی زیبا تر ﺷﺪﯼ؟ -خیلی ممنون،ﺗﻮﻫﻢ توی این لباس برازنده شدی. ﺯﻳﺮ چشمی نگاهی بهش ﻛﺮﺩﻡ،ﻛﺖ ﺷﻠﻮﺍﺭ یشمی ﭘﻮﺷﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺑﻠﻴﺰ ﺳﺒﺰ روشن و کروات یشمی. چند دقیقه ای به سکوت گذشت که ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ با صدا کردنم این سکوت بینمون رو شکست: -ﻣﻴﻜﺎ؟ -ﺑﻠﻪ؟ -ﻣﻦ ﺑﺎﺑﺎﺕ شب تولدم ازت معذرت میخوام. اون شب تقصیر من هم بود اما خب دلم ازش گرفته بود،با صدایی که کمی این دل خوری رو نشون میداد گفتم: -ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ،دیگه چیزی ﺭﺍﺟﺒﺶ نگو. -ﻫﺪﻳﺖ رو خیلی دوست داشتم،خیلی ﻗﺸﻨﮕﻪ. ﺑﻪ ﭘﻼﮎ الله ﻛﻪ الان دیگه ﺗﻮی گردن راستین ﺑﻮﺩ نگاه کردم. ﺑﺎﻻ بردش و به ﺭﻭﺵ ﺑﻮﺳﻪ ﺯﺩ. تند شدن تپش قلبم رو حس کردم،با دست پاچگی گفتم: -ﻗﺎﺑﻠﺘﻮ ﻧﺪﺍﺭﻩ،ﺑﻬﺖ ﻣﻴﺎﺩ. ﺑﻌﺪ ﻳﻪ ﺭﺑﻊ راه رفتن به ﺑﺎﻍ رسیدیم. از ماشین پیاده شدم،ﻓﻮﺭﯼ ﺭﻓﺘﻢ توی رختکن و ﻣﺎنتوم رو ﺩﺭ ﺍﻭرﺩم و با ﻭﺳﺎﻳﻠﻤﻢ توی کمد ﺟﺎ ﺩﺍﺩﻡ. به ﺳﻤﺖ ﻣﻬﻤﻮن ها رفتم و مشغول ﺍﺣﻮﺍﻝ ﭘﺮسی شدم. ﻫﻤﻪ مدام ﺍﺯم ﺗﻌﺮﻳﻒ میکردن و من با یه لبخند زورکی ازشون تشکر میکردم. ﺳﺮﻡ ﺧﻴﻠﻲ ﺷﻠﻮﻍ ﺑﻮﺩ،ﻋﺮﻭﺱ و ﺩﻭﻣﺎﺩ ﺍﻭﻣﺪن وسط و با مهمون ها ﺭﻗﺼﻴﺪﻥ،تند تند ﺷﺎﺑﺎش ها ﺭﻭ ﺟﻤﻊ ﻣﻴﻜﺮدم و ﺗﻮی ﻛﻴﻒ شاباش ﻋﺮﻭﺱ مینداختم. وسط های جشن هم کمی ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮ ها ﺭﻗﺼﻴﺪﻡ و تایم شام رسید. ﻋﻤﻪ به سمتم اومد. -ﻣﻴﻜﺎ ....ﻣﻴﻜﺎ ﺟﺎﻥ؟ -ﺑﻠﻪ ﻋﻤﻪ جون. -ﻏﺬﺍت رو ﺑﺮﺩﺍﺭ ﺑﻴﺎ ﭘﻴﺶ ﻣﺎ. -ﭼﺸﻢ عمه جان ﺍﻭﻣﺪﻡ. ﺍﻩ،خیلی ﺍﺯﺕ ﺧﻮﺷﻢ ﻣﻴﺎﺩ؟حالا باید بشینم باهات سر یه میز شام هم بخورم. ﺑﺎﺯﻭﺭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩﻣﻮ ﺭﻓﺘﻢ ﭘﻴﺸﺶ،ﭘﻴﺶ چند تا از ﺧﺎﻧﻮم های ﻓﺎﻣﻴﻞ ﻧﻔﺲ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ. موأدبانه سلام کردم و ﭘﻴﺸﺸﻮﻥ نشستم. -ﺧﺎﻧﻢ ﺻﺎﺩقی ﺍﻳﺸﻮن هم ﻋﺮﻭﺱ ﮔﻠﻢ ﻣﻴﻜﺎ جان. چی؟؟؟؟؟؟؟ﻋﺮﻭﺱ ﮔﻠﻢ؟؟؟؟ﻣﻨﻮ ﻣﻴﮕﻪ این؟؟؟ ﺧﺎﻧﻮﻣﻪ رو به من گفت: -خوشبختم ﺩﺧﺘﺮﻡ،ماشاالله،ﻫﺰﺍﺭ ماشاالله،ﭼﻪ ﻋﺮﻭﺱ ﻣﺎهی ﺩﺍﺭﯼ خانم سلیمی،ﺧﻮﺵ ﺑﺨﺖ شی ﺩﺧﺘﺮﻡ. -ﻣﻤﻨﻮﻥ. ﻭﺍی ﺧﺪﺍﻳﺎ،ﺍﺯ ﺣﺮﺹ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﻣﻴﺸﺪﻡ،ﺑﻪ ﭼﻪ حقی ﺑﺎ ﺍﺑﺮﻭﯼ ﻣﻦ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﻴﻜﻨﻪ؟ﺳﺮ ﻳﻪ وصیتنامه ﻣﺴﺨﺮﻩ،من رو ﻋﺮﻭﺳﺶ ﻣﻴﺪﻭﻧﻪ؟ ﻣﺎﻣﺎﻥ از دور صدام زد: -ﻣﻴﻜﺎ .....ﻣﻴﻜﺎ .... ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ،ﺩﺭﺩ ﻣﻴﻜﺎ،ﻣﻴﻜﺎ ﺑﻤﻴﺮﻩ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺻﺪﺍﺵ ﻧﻜﻨﻴﻦ. خشمم رو کنترل کردم و با ارامش ساختگی جواب دادم: -ﺑﻠﻪ. -ﺑﻴﺎ ﻧﻔﺲ ﻛﺎﺭﺕ ﺩﺍﺭﻩ. از سر میز بلند شدم و سمت نفس رفتم: -ﺟﺎﻧﻢ نفسی؟ﭼﻴﻪ؟ -ﻣﻴﻜﺎ ﺍﻳﻦ ﺑﻨﺪ ﭘﺸﺖ ﻟﺒﺎﺳﺎم رو ﺧﻴﻠﻲ ﻣﺤﻜﻢ بستی،ﻳﻜﻢ شلش میکنی؟ -اره عزیزم بیا بریم اتاق انتظار عروس و داماد. بعد رفتن توی اتاق انتظار بند ﻟﺒﺎسش رو ﺩﺭﺳﺖ ﻛﺮﺩم و ﻛﻨﺎﺭﺷﻮﻥ ﻧﺸﺴﺘﻢ،ﺩﻳﮕﻪ میلی ﺑﻪ ﻏﺬﺍ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ. ﻧﻔﺲ رو به من پرسید: -ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﯼ بری ﻏﺬﺍ ﺑﺨﻮﺭﯼ؟ -ﻧﻪ میلی ﻧﺪﺍﺭﻡ. -ﺑﻤﻴﺮﻡ الاهی،خیلی این مدت اذیتت ﻛﺮﺩﻡ،ﺩﻭ ﻣﺎﻫﻪ دنبال کار های ما یک نفس دویدی،ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﯼ؟ -ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﺧﻮﺑﻢ. ﻣﺎﻫﺎﻥ رو بهم پرسید: -ﺧﻮﺍﻫﺮﯼ،ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪر ﻗﺮﻣﺰ ﺷﺪﯼ؟ -ﭼﻴﺰﯼ ﻧﻴﺴﺖ. ماهان یکم صداش بالا رفت: -ﻣﻴﻜﺎ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﮕﻮ. -ﻋﻤﻪ ﺻﺪﺍﻡ زد برﺩم ﺑﻪ یکی ﺍﺯ ﻓﺎمیل های ﻧﻔﺲ ﻧﺸﻮﻧﻢ ﺩﺍﺩ،ﮔﻔﺖ ﺍﻳﻦ ﻋﺮﻭﺳﻤﻪ. ﻧﻔﺲ با تعجب پرسید: -ﻛﺪﻭﻡ ﻓﺎﻣﻴﻞ؟ ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 14 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد (ویرایش شده) پارت هشتاد و دوم -ﻓﻜﺮ ﻛﻨﻢ فاملیش ﺻﺎﺩقی ﺑﻮﺩ. -ﻣﺎﻫﺎﻥ میکا مامان ﭘﺴﺮ ﻋﻤﻮﻡ ﺭﻫﺎﻣﻮ ﻣﻴﮕﻪ،ﺧﺎﺳﺘﮕﺎﺭ ﺳﻤﺠﻪ ی ﻣﻴﻜﺎ،ﻋﻤﺖ ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭﯼ گفته؟ -ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎ ﺍﺑﺮﻭﯼ ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﻴﻜﻨﻪ؟ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻳﻪ ﺗﻴﻜﻪ ﻛﺎﻏﺬ؟ ﻣﺎﻫﺎﻥ با عصبانیت مامان رو صدا زد: -ﻣﺎﻣﺎﻥ،ﻣﺎﻣﺎﻥ؟ ﻣﺎﻣﺎﻥ با ترس دوید سمت ماهان. -ﭼﻴﻪ ﻣﺎﻫﺎﻥ؟ﭼﺮﺍ ﺩﺍﺩ ﻣﻴﺰنی؟ -ﺍﻳﻦ ﻋﻤﻪ ﭼﺮﺍ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺗﻮ ﻓﺎﻣﻴﻼﯼ ﻧﻔﺲ ﻣﻴﻜﺎ ﺭﻭ ﻧﺸﻮﻥ ﻣﻴﺪﻩ و ﻋﺮﻭﺳﻢ،ﻋﺮﻭﺳﻢ ﻣﻴﻜﻨﻪ؟ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﺑﮕﻮ ﺑﺮﻩ ﺑﮕﻪ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺟﻤﻊ ﻛﻨﻪﻭ ﮔﺮﻧﻪ ﺧﻮﻧﺶ ﺣﻼﻟﻪ. مامان زد تو صورتش و با ترس گفت: -ﺯﺷﺘﻪ ﻣﺎﻫﺎﻥ،ﺩﺍﺩ ﻧﺰﻥ ﻣﻴﺸﻨﻮﻩ. -ﻣﻨﻢ دارم ﺑﻠﻨﺪ ﻣﻴﮕﻢ که ﺑﺸﻨﻮﻩ. -ﺑﺴﻪ ﺩﻳﮕﻪ،ﭘﺎﺷﻴﺪ ﺑﺮﻳﺪ ﺳﺮ ﺟﺎﺗﻮﻥ،ﻣﻬﻤﻮنی ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺭﻩ،ﻣﻴﻜﺎ ﺑﺎﺑﺎﺕ ﮔﻔﺖ که ﺩیجی ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻌﺪ از ﺷﺎﻡ ﺩﻭﻣﻴﻦ ﺍﻫﻨﮓ درخواستتو ﻣﻴﺰﻧﻪ برو ﺍﻣﺎﺩﻩ ﺷﻮ. -چشم. ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺳﻤﺖ رختکنو ﻛﻤﺮﺑﻨﺪ ﺭﻗﺺ ﻋﺮﺑﻴﻤﻮ ﺑﺎ ﭘﺎﺑﻨﺪ هاشو بستم و ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﻮﻧﺪﻡ ﺗﺎ ﺻﺪﺍﻡ ﻛﻨﻦ. ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ دیجی پشت میکروفن اعلام کرد: -ﻭ ﺣﺎﻻ ﺭﻗﺺ ﺳﻮﭘﺮﺍﻳﺰﯼ ﺧﻮﺍﻫﺮ اقا ﺩﻭﻣﺎﺩ رو داریم،ﻟﻄﻔﺎ پیس رقص رو ﺧﺎلی ﻛﻨﻴﺪ. ﻫﻤﻪ از پیست بیرون ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﭼﺮﺍغ ها ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺷﺪ که ﺩﻭﻳﺪﻡ و ﻭﺳﻂ پیست ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻡ،ﮊﺳﺖ ﺷﺮﻭع رو ﮔﺮﻓﺘﻢ و منتظر پخش اهنگ شدم. ﺧﺪﺍﻳﺎ ﻛﻤﻜﻢ ﻛﻦ ﭘﻨﺞ ﻣﺎﻩ ﺗﻤﺮﻳﻦ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻩ،اهنگو پخش کردن که ﻣﻦ ﺑﺎ ﭘﺎﻡ ﺿﺮﺏ ﺯﺩﻡ تا ﺻﺪﺍﯼ ﻛﻤﺮﻡ ﺑﻠﻨﺪ بشه،ﭼﺮﺍﻍ ﭘﻴﺴﺖ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﺪ که ﺑﺎﺭﻳﺘﻢ ﺍﻫﻨﮓ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ چپ و ﺭﺍﺳﺖ ﺿﺮﺑﻪ ﺯﺩﻣﻮ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻡ به ﻟﺮﺯﻭﻧﺪﻥ کمرم،همه محو تماشا بودن،اخر رقص بود،ﺣﺮﻛﺖ ﺳﻴﻨﻪ،ﺣﺮﻛﺖ ماری،ﺣﺮﻛﺖ ﺑﺎﺳﺘﻦ ﻭ ﺩﺭ ﺍﺧﺮ،ﭼﻨﺪﻳﻦ ﭼﺮﺧﺶ و خودمو ﭘﺮﺕ ﻛﺮﺩم روی زمین. ﻧﻔﺴﻢ ﺑﺎﻻ ﻧﻤﻴﻮﻣﺪ،همه داشتن تشویقم میکردن،ﻗﻔﺴﻪ ﺳﻴﻨﻢ ﻣﻴﺴﻮﺧﺖ و ﺑﺪﻧﻢ ﺧﻴﺲ عرق ﺑﻮﺩ،قلبم خیلی ﺑﺪ ﻣﻴﺰﺩ ﺑﻠﻨﺪ شدم و ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ی جهات تعظیم ﻛﺮﺩﻣﻮ دویدم ﺳﻤﺖ ﺭﺧﺖ ﻛﻦ،ﺣﺎﻟﻢ ﺍﺻﻼ ﺧﻮﺏ ﻧﺒﻮﺩ. صدای راستین رو از پشت سرم شنیدم. فوقالعاده ﺑﻮﺩی،خیلی زیبا ﺭﻗﺼﻴﺪﯼ. -م …من … ﺳﻠﻔﻪ کردم و ﺭﻭی ﺯﻣﻴﻦ افتادم،ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﺴﺘﻢ خوب ﻧﻔﺲ ﺑﻜﺸﻢ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ با نگرانی ﺩﻭﻳﺪ سمتم: -ﻣﻴﻜﺎ!ﻣﻴﻜﺎ ﺧﻮبی؟ﭼﺖ ﺷﺪ ﻳﻪ ﻫﻮیی؟ﻋﺰﻳﺰﻡ ﺧﻮبی؟ ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 14 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد (ویرایش شده) پارت هشتاد و سوم (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) ﺑﻌﺪ ﺭﻗﺺ ﻣﻴﻜﺎ ﻛﻪ ﻋﺎلی ﺑﻮﺩ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ رفتم ﻛﻪ ﺑﻬﺶ ﺗﺒﺮﻳﻚ ﺑﮕﻢ ﻭ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻢ،ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ که ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭم و ﻋﺎﺷﻘﺶ ﺷﺪﻡ. -فوقالعاده ﺑﻮﺩی ﺧﻴﻠﻲ زیبا ﺭﻗﺼﻴﺪﯼ. -م ...من … میکا ناگهان رو ﺯﻣﻴﻦ افتاد. ﺗﺮﺳﻴﺪه به سمتش دویدم. -ﻣﻴﻜﺎ!ﻣﻴﻜﺎ ﺧﻮبی؟ﭼﺖ ﺷﺪ ﻳﻪ هویی ﻋﺰﻳﺰﻡ؟ﺧﻮبی؟ میکا در حالی که به سختی نفس میکشید برید برید جواب داد: -نمی … تو ...ﻧﻢ ...ﻥ ...ﻧﻔﺲ ...ﺑﻜﺸﻢ. -ﺑﺎﺷﻪ،ﺑﺎﺷﻪ،ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ،ﻧﺘﺮﺱ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻦ،ﺑﻪ ﺳﻴﻨﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻦ،ببین ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﻧﻔﺲ ﻣﻴﻜﺸﻢ،سعی ﻛﻦ ﺧﻮﺩت رو با من ﻫﻤﺎﻫﻨﮓ کنی. ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺍﺷﺎﺭﻣﻮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮی ﮔﻮﺩﯼ ﮔﻠﻮﺷﻮ ﺍﺭﻭﻡ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩﻡ،موقعه ی ﻧﻔﺲ کشیدن سینش ﺧﺲ ﺧﺲ ﻣﻴﻜﺮﺩ. -ﺗﻮ ﺁﺳﻢ ﺩﺍﺭﯼ؟ -ﺍ …ﺍﺭﻩ ...ﮎ ...ﻛﻢ ...ﺥ ...ﺧﻔﻴﻒ. -ﺑﺎﺷﻪ،ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ،به خودت ﺯﻳﺎﺩﯼ ﻓﺸﺎﺭ ﺍﻭﺭﺩﯼ. پشتش نشستم و توی بغلم گرفتمش،آروم در ﮔﻮﺷﺶ ﮔﻔﺘﻢ: -ﺑﺎ ﻣﻦ ﻫﻤﺎﻫﻨﮓ شو،ﺍﺭﻭﻡ ﻭ ﻋﻤﻴﻖ نفس بکش،ﺍﺭﻭﻡ ﻭ ﻋﻤﻴﻖ .... ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﺍﻳﻦ صدای ﺗﭙﺶ ﻗﻠﺐ من بود ﻳﺎ قلب ﺍﻭن و ﺍﻭن هم ﺩﻭﺳﻢ ﺩﺍﺭﻩ؟ (ﻣﻴﻜﺎ) ﺑﻌﺪ از ﭼﻨﺪ دقیقه حالم بهتر شد ﺍﻣﺎ ﺍﮔﻪ ﻧﻔﺲ ﻋﻤﻴﻖ میکشیدم به سلفه میفتادم. تپش ﻗﻠﺒﺸﻮ احساس میکردم ﺍﻣﺎ ﻧﻪ ﺑﻪ تندی تپش قلب خودم. ﻳﻌﻨﻲ ﺍﻭﻧﻢ ﺩﻭﺳﻢ ﺩﺍﺭﻩ؟ وقتی دید اروم شدم اهسته ازم فاصله گرفت،بلند شد ﺟﻠﻮم ایستاد و پرسید: -ﺑﻬﺘﺮﯼ؟ -ﺍﺭﻩ،ﻣﻤﻨﻮﻥ. -ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺍﺯﺕ ﭼﻴﺰﯼ ﺑﭙﺮﺳﻢ. -ﺑﭙﺮﺱ. -ﺗﻮ ....ﺗﻮ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﻣﻦ .....یعنی ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻨﻮ… حرفش با صدا زدن مامانم قطع شد. -ﻣﻴﻜﺎ ....میکا ... -ﺑﻠﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ؟ﺍﻭﻣﺪﻡ،باید ببخشی امشب همه ی کار ها با منه،باید برم ﻓﻌﻼ ﺧﺪﺍﻓﻆ ...بعدا ﻣﻴﺒﻴﻨﻤﺖ. به دو رفتم ﺳﻤﺖ ﻣﺎﻣﺎن اینا. یعنی راستین چی ﻣﻴﺨﻮاﺳﺖ ﺑﮕﻪ؟منم ﻣﺜﻞ ﺗﻮ چی ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ؟ -ﺑﻠﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ جان؟ -نفس و ماهان ﻣﻴﺨﻮﺍﻥ ﺭﻗﺺ ﺩﻭﻧﻔﺮﻩ ﺍﺧﺮﺷﻮن رو برن بیا دم دستشون. -چشم. ﻧﻔﺴﻮ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺭﻓﺘﻦ ﻭﺳﻂ و از زوج های دیگه هم دعوت شد تا کنار عروس و داماد برقصند،ﮔﻮشی نفس رو ﮔﺮفتم و از رقصیدنشون ﻓﻴﻠﻢ ﺑﺮﺩﺍﺭﯼ ﻛﺮﺩﻡ. اهنگ دو نفره ی بعدی بود که فردی از پشت صدام کرد: -ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ،ﺳﻼﻡ. به ﺳﻤﺖ ﭘﺴﺮ ﻗﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺵ تیپی که صدام زده بود ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ،ﭼﻘﺪر ﺑﺮﺍﻡ ﺍﺷﻨﺎﺳﺖ!؟ ﻣﻮهای ﺧﻮﺭﻣﺎیی رنگ،چشم هاﯼ عسلی،ﭘﻮﺳﺖ گندمی،ﺻﻮﺭﺕ ﻛﺸﻴﺪﻩ و ﻣﻠﻮﺱ،یه ﻛﺖ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺳﻔﻴﺪ با ﺑﻠﻴﺰ ﺍبی ﻛﻢ ﺭﻧﮓ پوشیده بود. -ﺳﻼﻡ ﺑﻔﺮﻣﺎﻳﺪ؟ -نشناختیم ﻣﻴﻜﺎ؟ﻣﻨﻢ ﻣﺮﺳﺎﺩ؟ فکر کردم،ﺍﻭﻡ ......ﻣﺮﺳﺎﺩ.....ﻣﺮﺳﺎﺩ .....ﻣﺮﺳﺎﺩ کی ﺑﻮﺩ؟ اه ﻳﺎﺩﻡ ﻧﻤﻴﺎﺩ،ﮔﻴﺞ ﻧﮕﺎﺵ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﮔﻔﺖ: -ﺩﺳﺘﺖ ﺩﺭﺩ ﻧﻜﻨﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺍیی،ﺩﻳﮕﻪ ﭘﺴﺮ عمت رو هم ﻧﻤﻴﺸﻨﺎسی؟ ﺍﻋﻊ!!!!ﻣﺎﻣﺎن،ﺍﻳﻦ ﭘﺴﺮﻋﻤﻪ ﯼ ﻣﻨﻪ!؟ﻫﻤﻮﻥ پسری ﻛﻪ ﻋﻤﻪ من رو عروسش معرفی کرد. -ای وای ....ﺳﻼﻡ ﻧﺸﻨﺎﺧﺘﻤﺖ ﺍﺧﻪ من ﺍﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎﺭ… حرفم رو قطع کرد و خودش ادمش رو گفت: -درسته ﺍﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎﺭ پونزده سال پیش هم دیگه رو دیدیم،ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﯼ....خانم شدی. -ﻣﺮسی ﻧﻈﺮ ﻟﻄﻔﺘﻪ،ﺗﻮ ﻫﻢ ﺧﻮﺏ و اقا ﺷﺪﯼ. -ﺍﯼ ﻭﺭﻭﺟﻚ،یعنی اول ﺑﺪ ﺑﻮﺩﻡ و نامرد؟؟؟ خجالت زده از حرفم ﺧﻨﺪﻳﺪﻡ. -نه،منظورم این نبود. -ﺩﻳﮕﻪ حرفت رو عوض ﻧﻜﻦ،ﺣﺮﻑ ﺍﻭﻝ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺍﺯ ﺩﻝ بیرون ﻣﻴﺎﺩ،ﺧﻮﺏ،ﺣﺎﻻ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺍﻗﺎی ﺧﻮﺏ و اقا ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻳﻪ ﺭﻗﺺ ﺩﻭ ﻧﻔﺮﻩ ﻣﻴﺪﻳﺪ بانو؟ ﻣﺮﺩﺩ ﻧﮕﺎﺵ ﻛﺮﺩﻡ،ﺩﺳﺘﺶ ﺗﻮی ﻫﻮﺍ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻟﺒﺨﻨﺪ زوری ﺯﺩم و ﺩستش رو ﮔﺮﻓﺘﻢ. داخل پیست شدیم و شروع به رقصیدن کردیم. احساس غریبی میکردم و کلافه همش این طرف و اون طرف چشم میگردوندم که مرساد متوجه معذب بودنم شد. -میدونم زیاد کنار من راحت نیستی و این بخاطر وصیتنامس،دوست دارم جدای از حرف بقیه نظر خودت رو راجب این موضوع بدونم. -خوب ....راستش دست خودم نیست با این که فامیلیم اما از یه غریبه کم تر همو دیدم و میشناسیم. -کاملاً باهات موافقم،اما من نمیخوام که فکر کنی من هم مثل خوانواده هامون میخوام که فقط به وصیتنامه ی خان سلیمی بزرگ عمل کنم،تو دختر زیبا و عاقلی هستی و ارزوی هر مردی ازدواج با همچین دختر کاملی هست و من هم از این موضوع مستثنا نیستم اما نمیخوام که احساس فشاری روته،در اخر همه چیز به انتخاب تو خواهد بود. -ممنون از این حرفت،کاملاً مشخصه که تو پسر با شعوری هستی و حتما که خیلی ها دوست دارن با تو ازدواج کنن اما راستش من الان شرایط ازدواج ندارم و هنوز برنامه ای برای ایندم نچیدم. مرساد سرتکون داد و لبخند مردونه ای نثارم کرد. با تموم شدن اهنگ از مرساد خدافظی کردم و به سمت مهمان ها رفتم. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 14 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد (ویرایش شده) پارت هشتاد و چهارم (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) ﭘﻴﺶ ﭘﺴﺮها نشسته بودم و ﮔﺮﻡ ﺣﺮﻑ زدن بودیم که با پخش شدن اهنگ دونفره ی لایتی بچه ها با نامزد هاشون رفتن تو پیست رقص. ﺩﺍﺷﺘﻢ بین زوج ها چشم میچرخوندم ﻛﻪ ﭼﺸﻤﻢ افتاد ﺑﻪ ﻣﻴﻜﺎ. خشکم زد،احساس میکردم که قلبم یک لحظه از تپش ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ. ﺍز طرفی چیزی که میدیدم و از طرف دیگه چیز هایی که میشنیدم داشت دیونم میکرد. -ماشاالله،ماشاالله،ﻳﻠﺪﺍ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻧﮕﺎﻩ کن ﭘﺴﺮت و ﻋﺮﻭﺳﺖ ﭼﻪ ﺑﻬﻢ ﻣﻴﺎﻥ،ﺧﺪﺍ از چشم بد ﺣﻔﻈﺸﻮﻥ ﻛﻨﻪ،به سلامتی ﻋﺮﻭﺳﻴﺸﻮﻥ ﻛﻴﻪ؟ شخص دیگه ای جواب داد: -فعلاً که ﺩﺧﺘﺮﻩ داره برامون ﻧﺎﺯ ﻣﻴﻜﻨﻪ ﺍﻣﺎ قولش رو ﺍﺯ برادرم ﮔﺮﻓﺘﻢ،ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﻣﻮﻧﻪ،ﺑﻪ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺯﻳﺎﺩ ﻋﻴﺪ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ هم ﻋﺮﻭﺳﻴﺸﻮﻥ ﺑﺎﺷﻪ،دعتتون میکنیم،حتماً تشیف بیارید … ﺑﻘﻴﻪ ی ﺣﺮﻓﺎشون رو دیگه نشنیدم،ﻓﻘﻂ عشقم رو ﺗﻮ ﺑﻐﻞ ﻳﻪ ﭘﺴﺮ ﺩﻳﮕﻪ دیدم ﻛﻪ ﺩﺍشت با خنده باهاش میرقصید. -ﭼﺮﺍ ﺑﺎﻫﺎﻡ ﺑﺎﺯﯼ ﻛﺮﺩﯼ لعنتی؟ﭼﺮﺍ؟ ﺩﻳﮕﻪ طاقت ﻣﻮﻧﺪﻥ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ،ﺭﻓﺘﻢ ﭘﻴﺶ ﻣﺎﻫﺎﻧﻮ باهاشون ﺧﺪﺍفظی ﻛﺮﺩم و از عروسی ﺑﻴﺮﻭﻥ زدم،ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎن اینا ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻢ که تو باشگاه ﻣﺸﻜﻠﻲ ﭘﻴﺶ ﺍﻭﻣﺪ و باید برم. (ﻣﻴﻜﺎ) ﺍﻭﻥ شب هم ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ ﻧﻈﺮﻡ کاملاً ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﺮﺳﺎﺩ ﺗﻌﻘﻴﺮ ﻛﺮﺩه بود،ﺍﻭﻥ ﻣﺜﻞ بقیه ی خانواده ی ﻋﻤﻪ نبود. ﺍﻭﻥ ﺷﺐ کلی من رو ﺧﻨﺪﻭﻧﺪ ﻭ جریان وصیتنامه منتفی ﺷﺪ. ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ چرا ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﻫﺮ چی ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﮔﺸﺘﻢ ﻛﻪ ﺑﻘﻴﻪ ﺣﺮفش رو ازش ﺑﭙﺮﺳﻢ پیداش نکردم،یعنی ﻛﺠﺎ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ؟ﺑﻌﺪ رفتن راستین بی ﺣﺎﻝ ﺷﺪﻡ و ﻫﻤﺶ ﻓﻜﺮﻡ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﺑﻮﺩ. ﺍﻻن هم ﺩﻭ ﻣﺎﻩ ﻛﻪ ﺳﺨﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﻧﺎﻣﻢ ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﻢ و ﺧﺮﺩﺍﺩ ﺑﺎﻳﺪ تحویلش ﺑﺪﻡ و ﺭﺍﺣﺖ ﺷﻢ. (یک ماه بعد،اخر خرداد ماه) ﺍﻭﻑ،بلاخره ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ،ﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﻡ ﺍﺯ ﺩﺭﺱ. ﺍﺯ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺑﻴﺮﻭﻥ اومدم. ﺧﻮﺏ ﺣﺎﻻ چی ﻛﺎﺭ ﻛﻨﻢ؟ ﺑﺰﺍﺭ ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﻢ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﺒﻴﻨﻢ ﻛﺠﺎﻥ؟اگه بی کارن بیان ﺑﺮﻳﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ. ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺗﻤﻨﺎ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺘﻢ که سر دومین بوق جواب داد: -الو جانم؟ -ﺳﻼﻡ ﻋﺨﺸﻢ،ﺧﻮفی؟ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮﻓﻪ؟ﺍﻗﺎﺕ ﺧﻮﻓﻪ؟ -ﺑﻪ ﻣﻴﻜﺎ ﺧﺎﻧﻢ بی ﻭﻓﺎ،ﭼﻪ ﻋﺠﺐ!ﺑﻌﺪ از ﺳﻪ ﻣﺎﻩ ﻳﺎﺩی از ﻣﺎ ﻛﺮﺩﯼ؟بی ﻭﻓﺎ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ موقع ﻛﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺧﻮﻧﻪ ها مون ﺩﻳﮕﻪ ﭘﻴﺪﺍﺕ ﻧﺸﺪه،ﻣﻨﻢ ﺧﻮﺑﻢ،ﺍﻗﺎﻣﻢ ﺧﻮﺑﻪ،از تو ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟ﭘﺎﻳﺎﻥ ﻧﺎﻣﺘﻮ تحویل ﺩﺍﺩﯼ؟ -ﺍﻭ .....ﭼﻪ ﺧﺒﺮه؟ﭼﻘﺪر ﮔﻠﻪ داری! ﺧﻮﺏ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﻣﺎﺭﻭ ﺗﺤﻮﻳﻞ نمیگرفتی،ﻫﻤﺶ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺳﻪ ﺗﺎ ﻛﺎﺭ هاﺗﻮن رو ﻛﺮﺩﻳﻦ،ﺗﺎﺯﻩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﻗﺎﻫﺎﺗﻮﻥ هم ﺍﺯ ﻣﻦ ﺯﻭﺩﺗﺮ پایان نامه هاتون رو ﺗﻤﻮﻡ ﻛﺮﺩﻳﻦ و ﺗﺤﻮﻳﻞ ﺩﺍﺩﻳﺪ،ﺗﺎﺯﺷﻢ بی معرفت ها ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎیی توی یه شب ﻋﺮﻭسی ﮔﺮﻓﺘﻴﻦ ﻫﻴﭻ ﺗﺎﺯﻩ ﺭﻓﺘﻴﺪ ﻳﻪ ﺍﭘﺎﺭﺗﻤﺎﻥ ﭘﻨﺞ ﻭﺍﺣﺪﻩ هم ﮔﺮﻓﺘﻴﻦ که ﻫﻤﺘﻮﻥ ﺑﺎﻫﻢ یه جا ﺑﺎﺷﻴﺪ،ﺑﻠﻪ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﺩﺍﺩﻡ،الان هم ﺍﺯ در ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ اومدم بیرون. -ﺍﻭخی،ﻋﺰﻳﺰﻡ،ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻮﻧﺪﯼ؟ﺧﻮﺏ ﺑﻪ ﻣﻦ ﭼﻪ؟ﺗﻮ ﻫﻢ ﺷﻮهر ﻛﻦ ﺑﻴﺎ ﺑﺎ ﻣﺎ ﻋﺮﻭسی ﺑﮕﻴﺮ،ﺗﺎﺯﻩ ﻳﻪ ﻭﺍﺣﺪ هم ﻛﻪ تو ساختمونمون ﺧﺎﻟﻴﻪ،ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﻳﻦ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺧﻮﺷﻤﻠﺴﺖ،ﺍﻣﺎ اگه تو زود تر ﺷﻮهر کنی میدیمش به تو،ﺣﺎﻻ الان کجا هستی؟ -ﻧﻪ ﺧﻴﺮﻡ ﻣﻦ ﺷﻮهر بکن نیستم ﮔﻮﻟﻢ ﻧﺰﻥ،ﺩﺍﺭﻡ ﻣﻴﺮﻡ ﺧﻮﻧﻪ،ﺷﻤﺎﻫﺎ ﻛﺠﺎﻳﻦ؟ -ﺩﺍﺭﻳﻢ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮها ﻣﻴﺮﻳﻢ ﺧﺮﻳﺪ ﻋﺮﻭسی دوست داری تو هم بیاﯼ؟ -ﭼﺮﺍ ﻛﻪ ﻧﻪ،ﻣﻨﺘﻬﺎ ﺧﺮم رو ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺍﺟﺎﺭﻩ داده به ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ بنابراین ﺑﺎ ﭘﺎﯼ پیاده تا ﺩﻭ ﻗﺮﻥ ﺩﻳﮕﻪ هم نمیتونم ﺑﺮﺳﻢ بهتون. -خیلی ﺧﺮﯼ ﺩﺧﺘﺮ،تو کدوم ﺧﻴﺎﺑﻮﻧﻲ ﻣﻴﺎﻳﻢ ﺩﻧﺒﺎﻟﺖ؟ -ﺧﻴﺎﺑﻮﻥ … -ﺑﺎﺷﻪ بشین تا نیم ساعت دیگه اونجایم،فعلاً ﺑﺎﯼ ﺗﺎ ﻫﺎﯼ. -ﺑﺎﯼ ﺗﺎ ﻫﺎﯼ هانی. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 14 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد (ویرایش شده) پارت هشتاد و پنجم ﺑﻌﺪ ﻳﻪ ﺭﺑﻊ ﻳﻪ مرسدس ﺑﻨﺰ دو در زرد رنگ ﺟﻠﻮی ﭘﺎﻡ ﺗﺭﻣﺰ ﻛﺮﺩ،ﺷﻴﺸﻪ ﻫﺎﺵ هم ﺩﻭﺩﯼ ﺑﻮﺩ. ﺣﺘﻤﺎ ﻣﺰﺍﺣﻤﻪ ﺭﻭﻣﻮ ﻛﺮﺩم اون ور و ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ و بهش محل نذاشتم. راننده ی ﻣﺎشین دنبالم راه افتاده بود و مدام بوق میزد. کلافه داد زدم: -ﺍﻩ چه مرگته ﺭﻭﺍنی؟ -ﺧﺎﻧﻢ ﺧﺎﻧﻮﻣﺎ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﻴﺪﻳﺪﻥ؟ ﺍع ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺭﺍستین ﺧﻮﺩﻣﻮﻧﻪ!ﺍﻳﻦ اینجا چی ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﻪ؟ﻣﮕﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﺒﻮﺩ ﺩﺧﺘﺮها ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ بیان؟ -ﺳﻼﻡ ﺧﻮبی؟ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟ﺍﻳﻦ ﺟﺎ چی ﻛﺎﺭ میکنی؟ -ﺳﻼﻡ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺧﺎﻧﻢ،ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻋﺸﻘﻢ،ﺗﻮ چی؟ با حرفش قلبم از تپش ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ. ﻋﺸﻘﺶ؟؟ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻩ بود؟؟ﻋﺎﺷﻖ چه کسی؟؟ به سختی اب دهنم رو قورت دادم. -ﺍﻫﺎﻥ ﭼﻪ ﺧﻮﺏ،من هم ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺩﺧﺘﺮها بودم،ﻣﻴﺨﻮﺍﻳﻢ با هم ﺑﺮﻳﻢ ﺧﺮﻳﺪ عروسی،خوشحال ﺷﺪﻡ ﺩﻳﺪﻣﺖ،ﺩﻳﮕﻪ ﻭقتت رو ﻧﻤﻴﮕﻴﺮم،ﺑﻬﺘﺮﻩ ﺑﺮﯼ که عشقت منتظر نمونه. ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺑﺮﻡ ﻛﻪ ﺑﻮﻕ ﺯﺩ. -ﺑﻠﻪ؟ -ﻛﺠﺎ میری؟ﺑﭙﺮ ﺑﺎﻻ ﺧﺎﻧﻢ ﺧﻮﺷﮕﻪ ﺩﻳﺮﻣﻮﻥ ﺷﺪ. ﺑﺎ چشم های ﮔﺮﺩ ﺷﺪﻩ ﮔﻔﺘﻢ: -چی؟ﺑﺎ منی؟ﻣﮕﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻋﺸﻘﺖ ﻧﻴﻮﻣﺪﯼ؟ -ﺷﻮﺧﻲ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﺎﺑﺎ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺗﻮ،ﺩﺧﺘﺮ ها من رو فرستادن،ﺯﻭﺩ ﺑﺎﺵ ﺑﭙﺮ ﺑﺎﻻ. با لبخند سر تکون دادم و ﺳﻮﺍﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺷﺪﻡ،ﺩﺍخل ماشین رنگ ﻣﺸﻜﻲ و ﻧﺎﺭجی ﺑﻮﺩ،ﻣﻮﻧﺪه بودن ﺗﺒﺮﻳﻚ ﺑﮕﻢ ﻳﺎ ﻧﻪ؟ﺍﺧﻪ ﻣﻴﺘﺮﺳﻴﺪﻡ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ مثل دفعه ی قبل ﺑﮕﻪ ﺟﺪﻳﺪ ﻧﻴﺴﺖ،ﺍﺻﻼ ﺍﻳﻦ چند تا ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺩﺍﺭﻩ؟ -ﺍﻳﻦ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺧﻮﺩﺗﻪ؟ -ﺍﺭﻩ ﺧﻮﺷﺖ اومده؟ -ﺍﺭﻩ ﺧﻴﻠﻲ ﻗﺸﻨﮕﻪ،ﺟﺪﻳﺪﻩ؟ﻣﺒﺎﺭﻛﻪ. -ﺍﺭﻩ ﻣﻤﻨﻮﻥ ﻗﺎﺑﻞ ﻧﺪﺍﺭﻩ؟ -ﻣﺮسی صاحبش قابل داره. -ﺭﺍستی تو ﭼﺮﺍ ﻳﻪ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﻤﻴﮕﻴﺮﯼ؟ﺍﮔﻪ ﺑﺨﻮﺍﯼ ﻣﻦ ﺍﺷﻨﺎ ﺩﺍﺭم،در اصل یعنی ﺑﺎﺑﺎﯼ ﻣﻬﻴﺎﺭ و ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ ﻳﻪ ﻧﻤﺎﻳﺸﮕﺎﻩ ﻧﺎﻧﺎﺯ ﺩﺍﺭﻩ،ﻣﻦ همه ی ماشین هام رو ﺍﺯ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻣﻴﮕﻴﺮﻡ. -ﻓﻌﻼ که ﺑﻮﺟﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺑﻌﺪﺍ ﺷﺎﻳﺪ ﮔﺮﻓﺘﻢ،ﻣﻤﻨﻮﻥ. -ﺍﯼ ﺧﺴﻴﺲ،ﺑﻮﺟﻪ ﻧﻴﺴﺖ ﻳﺎ ﺯﻭﺭﺕ ﻣﻴﺎﺩ؟ -ﻧﻪ ﺟﺪﯼ فعلا ﭘﻮﻝ ﻧﺪﺍﺭﻡ. -ﺑﺎﺷﻪ ﻫﺮ ﺟﻮﺭ ﺭﺍحتی،ﻫﺮ ﻭﻗﺖ خواستی ﺑﮕﻮ تا ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺑﻴﺎﻡ و ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﻳﺖ ﻛﻨﻢ. -حتماً،ﺭﺍستی ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻛﺠﺎﻥ؟ﭼﺮﺍ خودشون ﻧﻴﻮﻣﺪﻥ ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ؟ -ﺍﻭﻧﺎ ﭘﺎﺳﺎﮊ .....هستن،ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ پیش بچه ها که وقتی داشتم با ماهیار صحبت میکردم حرف بچهها رو شندیدم که میخواستن بیان دنبالت برای همین بهشون ﮔﻔﺘﻢ که من خودم سر راه میرم ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺗﻮ،بلاخره ﭘﺎﻳﺎﻥ ﻧﺎمت ﺭﻭ ﺩﺍﺩﯼ؟ -ﺍﺭﻩ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﻡ. -ﺧﺪﺍﺭﻭﺷﻜﺮ،ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﻲ ﺍﻳﺸﺎﻻ ﻛﻪ ﻗﺒﻮﻟﺖ ﻛﻨﻦ. پنج ﺩﻗﻴﻘﻪ ی بعد به ادرس رسیدیم ﭘﻴﺎﺩﻩ شدیم و در کنار ﻫﻢ ﻭﺍﺭﺩ ﭘﺎﺳﺎﮊ ﺷﺪﻳﻢ. ﺩﺧﺘﺮها ﺭﻭ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻡ ﺑﺎ جیغ ﻫﻤﻪ ﺷﻮن رو ﺑﻐﻞ ﻛﺮﺩﻡ. -ﺍﯼ ﻋﻮﺿﻴﺎ،ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ یک ذره ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ،ﭼﻪ ﺧﺒﺮ عروس خانوم ها؟ﺧﻮﺵ ﻣﻴﮕﺬﺭﻩ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻦ؟ ﻧﻴﻜﺎ جواب داد: -ﻭﺍﯼ ﻣﻴﻜﺎ تا ندیده بودمت ﺑﺎﻭﺭﻡ نمیشد که ﺍﻧﻘﺪر ﺩﻝ ﺗﻨﮕﺖ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺷﻢ!ﺍﻻﻥ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻣﺖ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺧﻮﺍﻫﺮم رو ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻡ،ﺩﻳﻮﻧﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮ انگار همه چیز ﻳﻪ چیش ﻛﻤﻪ. ﺍﺭﺍﻡ هم تایید کرد: -ﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺭﺍﺳﺖ ﻣﻴﮕﻪ،ﻣﻨﻢ ﻫﻤﻴﻦ ﻃﻮﺭیم،ﺍﻭﻥ ﻗﺪﺭ ﻛﻪ برای تو دلتنگ میشم از دوری مامانم دلتنگ نمیشم. ﻧﻴﺎﺯ پرسید: -ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮﺑﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮﯼ؟ﭼﻪ ﺧﺒﺮﺍ؟ﻫﻤﻪ چی ﻃﺒﻖ ﺭﻭﺍﻝ ﻫﺴﺖ؟ﻣﺎﻫﺎﻥ،ﻣﺎﻣﺎﻥ و ﺑﺎﺑﺎﺕ،ﺧﻮﺩﺕ خوبید؟ ﺗﻤﻨﺎ با غصه گفت: -ﻣﻴﻜﺎ ﺧﻮﺍﻫﺮﯼ ﻛﺎﺵ ﺗﻮﻫﻢ با یکی ﻣﺰﺩﻭﺝ ﻣﻴﺸﺪﯼ و ﻋﺮﻭسیت ﺑﺎ ما توی یه روز میگرفتی. ﻫﻤﺸﻮﻥ هم زمان ﺳﺮ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩن و دمغ ﺷﺪﻥ. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد هشتاد و ششم -ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ،ﭼﻪ ﺧﺒﺮﻩ ﭘﺸﺖ ﻫﻢ ﺭﺩﻳﻒ ﻣﻴﻜﻨﻴﻦ؟ﺟﻮﺍﺏ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻳﻦ؟ﻧﻴﻜﺎ ﺟﻮﻥ ﻣﻨﻢ ﺣﺴﻢ ﻣﺜﻞ شماس ﺍﻣﺎ خیلی ﺑﻴﺸﺘﺮﻩ ﻋﺰﻳﺰ ﺩﻟﻢ،ﺍﺭﺍﻡ ﺟﺎﻥ ﺍﻭﻥ ﻭﺭ ﺩﻧﻴﺎ نیستی ﻛﻪ ﺧﻴﺎﻟﺖ ﺭﺍﺣﺖ ﻣﻦ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﻭ ﺷﺎﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻜﻴﺘﻮﻥ چتر ﻣﻴﺸﻢ که ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺩﻝ تنگی ﻧﻜﻨﻴﻦ،ﻧﻴﺎﺯ ﺟﻮﻥ ﻣﻦ ﺧﻮﺑﻢ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﻋﺎلی ﻭ ﺧﻮﺵ ﺑﺨﺖ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺎﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﻴﺴﺎﺯﻥ و ﻣﻴﺴﻮﺯﻭﻧﻦ،ﻫﻤﻪ چیز هم ﻗﺎﺑﻞ ﺗﺤﻤﻠﻪ،ﺗﻤﻨﺎ ﺧﺎﻧﻢ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﻓﻜﺮ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ ﺧﻮﺍﻫﺮﯼ ﻛﻪ ﺷﻮﺭﺭ ﻛﺮﺩﯼ ﻣﻨﻮ ﻭﻝ ﻛﺮﺩﯼ،ﺍﮔﻪ ﻧﻤﻴﺘﻮنستی ﺑﻴﺎﯼ ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ میگفتی خودم ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻣﻴﮕﺮﻓﺘﻢ ﭼﺮﺍ ﺍﻗﺎ ﺭﺍﺳﺘﻴﻨﻮ ﺗﻮ ﺯﺣﻤﺖ ﺍﻧﺪﺍختی؟ ﻫﻤﺸﻮﻥ با هم یه ﺍیش کش دار گفتن که راسیتن با لحن عجیبی گفت: -ﺯﺣﻤﺖ که ﻧﻪ ﺭﺣﻤﺖ،ﺧﻮﺏ ﺑﭽﻪﻫﺎ چه چیز هایی ﻣﻮﻧﺪ که باید ﺑﮕﻴﺮﻳﻢ؟ ﺍﻟﻴﺎﺱ جواب داد: -ﻫﻤﻪ چی ﺗﻜﻤﻴﻠﻪ ﻓﻘﻂ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﻟﺒﺎﺱ ﻋﺮﻭس ها و ﻟﺒﺎﺱ ﺩﻭﻣﺎﺩ ها به علاوه ﻭﺳﺎﻳﻞ ﺳﻔﺮﻩ ﻋﻘﺪ،ﺑﻌﺪﻡ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺮﻳﻢ و ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﭼﻴﺪﻥ ﺧﻮﻧﻪ کنیم ﭼﻴﺰﯼ ﺗﺎ ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﺩﻳﮕﻪ نمونده. ﻣﻬﻴﺎﺭ پیشنهاد داد: -ﺧﻮﺏ ﺍﻭﻝ ﺑﺮﻳﻢ ﻟﺒﺎﺱ ﺩﻭﻣﺎﺩ ﭼﻮﻥ ﻛﺎﺭهاﯼ ﺧﺎﻧﻮمها بیشتر ﻃﻮﻝ ﻣﻴﻜﺸﻪ. با بچهها ﺭﻓﺘﻴﻢ ﻃﺒﻘﻪ ﺩﻭﻡ ﭘﺎﺳﺎﮊ ﺗﻮی ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮﻳﻦ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻛﺖ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﻓﺮﻭشی،ﺑﻴﻦ ﻟﺒﺎس ها میگشتیم و ﻫﺮ کی ﻳﻪ ﻧﻈﺮﯼ ﻣﻴﺪﺍﺩ. هر کدوم از پسرها مدلی رو انتخاب کردن و رفتن تا بپوشن. دخترها هم رفتن تا تو تنشون نظر بدن. داشتم به لباس ها نگاه میکردم که ﭼﺸﻢ افتاد ﺑﻪ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻛﻪ ﻛﻼﻓﻪ ﺑﻴﻦ کت شلوارها میگشت. به سمتش رفتم. -کمک ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ؟ -ﺍﺭﻩﺑﺪ ﺟﻮﺭ ﮔﻴﺮ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻴﻦ ﺍﻳﻦ ﺩﻭﺗﺎ. به ﻛﺖ ﺷﻠﻮﺍﺭهایی ﻛﻪ ﻧﺸﻮﻧﻢ ﺩﺍﺩ بود ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ،ﻳﻜﻴﺶ کامل ﺳﻔﻴﺪ ﺑﻮﺩ با یقه و سر استین مشکی و ﺍﻭﻥ یکی مشکی بود ﺑﺎ ﺧﻄ هاﯼ ﺳﺒﺰ ﻭ ﺍبی ﺭﻳﺰ ﻋﻤﻮﺩﯼ. -ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﻣﺸﻜﻴﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻋﺮﻭسی ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺑﻬﺘﺮﻩ،ﺍﻭﻥ ﺳﻔﻴﺪه رو ادم توی تک ﺷﺐ ﺯﻧﺪگیش یپوشه قشنگ تره،ﺭﻭﺯﯼ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻧﻴﻤﻪ ﮔﻢ ﺷﺪﺕ ﻣﻴﺮسی،ﺍﻟﺒﺘﻪ این فقط ﻧﻈﺮ منه. -ممنون از کمکت،ﻫﻤﻴﻦ که گفتی خوبه،ﻣﻴﺸﻪ تا من میرم پرﻭ ﺗﻮ ﻳﻪ ﭘﻴﺮﻫﻨﻢ ﺑﻪ سلیقه ی خودت برام ﺑﻴﺎﺭﯼ؟ -ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺗﻮ برو تن بزن. ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ. -ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ،ﻳﻪ ﭘﻴﺮﻫﻦ ابی درباری ﺑﻬﻢ ﻣﻴﺪید،ﺳﺎﻳﺰ ﻻﺭﺝ باشه لطفاً. فروشنده بعد از چند لحظه پیرهنی رو میز گذاشت: -ﺍﻳﻦ ﺧﻮﺑﻪ؟ -بله ممنون. ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﺍﺗﺎﻕ پرﻭ ﻛﻪ ﭼﺸﻢ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﻪ ﺟﻠﻴﻘﻪ ی مشکی که به کت و شلواری که راستین برد بپوشه میومد. دوباره رو به فروشنده رفتم. -ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ اقا،ﻣﻴﺸﻪ ﺍﻭن جلیقه رو هم سایز این اقا بدید؟ ﺟﻠﻴﻘﻪ ﺭﻭ از فروشنده ﮔﺮفتم و به ﺳﻤﺖ اتاقکی که راستین توش بود رفتم و ﺩﺭ ﺯﺩﻡ. -ﺑﻠﻪ. -ﻣﻨﻢ،ﭘﻴﺮاﻫﻦ ﺍﻭﺭﺩﻡ. ﺩﺭ رﻭ ﻧﻴﻤﻪ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩستش رو ﺍﻭﺭﺩ ﺟﻠﻮ،ﺟﻠﻴﻘﻪ ﻭ ﭘﻴﺮاهن رو ﺩﺍﺩﻡ ﺩستش و ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﺑﭽﻪﻫﺎ که اومده بودن بیرون. -خیلی ﺧﻮﺵ تیپ ﺷﺪﻳﻦ ﺩﺍﺩﺍﺷﺎ. ﺍﺭﻭﻳﻦ بهم لبخند زد -ﺍﯼ ﺷﻴﻄﻮﻥ،ﺗﻮ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺗﻌﺮﻳﻒ نکنی کی ﺑﻜﻨﻪ ﺍﺧﻪ؟ ﻫﻤﻪ ﺧﻨﺪﻳﺪﻧﻮ ﭘﺴﺮها ﺭﻓﺘﻦ که ﻟﺒﺎس هاشون و ﺩﺭ ﺑﻴﺎﺭﻥ. دوباره ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﺍﺗﺎﻗﻚ ﺭﺍﺳﺘﻴﻨﻮ ﺩﺭ ﺯﺩﻡ. -ﺑﻠﻪ. -ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻣﻨﻢ،ﭘﻮﺷﻴﺪﯼ؟ ﻣﻴﺘﻮﻧﻢ ﺑﺒﻴﻨﻤﺖ؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد هشتاد و هفتم ﺩﺭﻭ ﺑﺎﺯﻛﺮﺩ،ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﭼﻪ ﻣﻌﺮﻛﻪ ﺷﺪﻩ،ﻛﺖ ﺗﻮ ﺗﻨﺶ کیپ ﺷﺪﻩ بود و فوقالعاده دیده میشد،ﻳﻪ ﭼﺮﺥ ﺯﺩ و پرسید: -چطور شدم؟ -ﻋﺎلی،خیلی ﺑﻬﺖ ﻣﻴﺎﺩ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ با شیطنت نگاهم کرد. -ﺍﻫﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮ خانوم،چشم هات رو ﺩﺭﻭﻳﺶ ﻛﻦ،ﻗﻮﺭﺗﻢ ﺩﺍﺩی ها،ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪﻡ. -ﻧﺘﺮﺱ ﺗﻤﻮﻡ نمیشی،خیلی ﺯﻳﺎﺩﯼ. ﺍوﻣﺪﻡ ﺑﺮﻡ ﻛﻪ ﺻﺪﺍﻡ ﺯﺩ: -میکا. -ﺑﻠﻪ. -ﺣﺎﻻ ﭼﺮﺍ ﻗﻬﺮ میکنی؟ﻭﺍیسا ﺍﻳﻨﻮ ﺑﺒﻴﻦ. ﺩﻛﻤﻪ کتش رو ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﺭﺵ ﺍﻭﺭﺩ،ﺑﺎ اون ﺟﻠﻴﻘﻪ ای که بهش داده بودم ﻣﻬﺸﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ خیلی ﺑﻪ ﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ پهن و ﺑﺎﺯﻭ ﻫﺎﯼ ﻛﻠﻔﺘﺶ ﻣﻴﻮﻣﺪ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ نمایشی ﺩﺳﺘﺸﻮ ﮔﺮﻓﺖ ﺟﻠﻮ ﺻﻮﺭتش. -ﺍﺥ ﺍﺥ چشمم ﺩﺭ ﺍﻭﻣﺪ. یه لحظه نگران شدم،ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺳﻤﺘﺶ. -چی ﺷﺪ؟ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ خوبی؟ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﻧﮕﺎﻡ ﻛﻦ،ﺳﺮﺗﻮ ﺑﮕﻴﺮ ﺑﺎﻻ. ﺳﺮش رو آروم بالا ﮔﺮﻓﺖ و توی چشم هام ﺯﻝ ﺯﺩ. -ﺗﻮ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﺎ ﻣﻦ چی ﻛﺎﺭ میکنی ﺩﺧﺘﺮ؟ﺑﺮﻕ ﺍﻭﻥ چشم هات که من رو ﻛﻮﺭ ﻛﺮﺩ،یعنی ﺍﻧﻘﺪر برات با ارزشم که ﺍﻳﻦ چشم های ﻗﺸﻨﮕﺖ ﻧﮕﺮﺍﻥ منن؟ ﺍﺯﺵ ﺩﻭﺭ ﺷﺪﻡ. ﻗﻠﺒﻢ ﺑﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﻗﺪﺭﺕ تند میتپید،با لکنت گفتم: -ﻣﻦ ...ﻣﻦ ﻣﻴﺮﻡ،ﺩﻳﺮ ﺷﺪ ﻟﺒﺎست رو ﺩﺭ ﺑﻴﺎﺭ ﻭ ﺑﻴﺎ. سریع پشتم رو کردم بهش و ﺭﻓﺘﻢ به ﺳﻤﺖ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﻛﻪ ﺩﺍﺷﺘﻦ لباس هاشون رو ﺣﺴﺎﺏ ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ. بعد از چند دقیقه راستین هم اومد و لباسش رو حساب کرد که با بچهها به سمت مزون لباس عروس ﺭﻓﺘﻴﻢ. ﺍﺭﺍﻡ با ذوق تک تک لباس ها رو از نظر گذروند. -ﻭﺍیی ﺧﺪﺍ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﻴﺸﻪ قراره لباس عروس ﺑﭙﻮﺷﻢ،ﻣﻦ ﺩﻳﮕﻪ طاقت ﻧﺪﺍﺭﻡ بریم تو،همشون خیلی ﻗﺸﻨﮕﻪ. مهیار با عشق نگاش کرد. -ﺧﺎﻧﻮمی ﺗﻮ ﺗﻮی ﺍﻳﻦ ﻟﺒﺎس ها خیلی ناز میشی. ﺩﺧﺘﺮها ﻫﺮ ﻛﺪﻭﻡ ﻳﻪ مدل لباس ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻨﻮ ﺑﺎ ﻛﻤﻚ ﺍﻗﺎ ﻫﺎﺷﻮﻥ ﺭﻓﺘﻦ که ﺑﭙﻮﺷﻦ. من هم که مسئول خرید وسایل سفره ی عقد بودم رﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﻭﺳﺎﻳﻞ ﺳﻔﺮﻩ ﻋﻘﺪ و ﻳﻪ ﺳﺮیشون رو ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﺮﺩﻡ. -ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﺧﺎﻧﻢ؟ﻳﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﻴﺎﻳﻦ. -ﺑﻠﻪ ﺑﻔﺮﻣﺎﻳﺪ؟ -ﺍﻭﻥ ﺳﻔﺮﻩ عقد ﻃﻼیی رنگ ﻭ ﺍﻭﻥ ﻛﺎﺳﻪ ﻫﺎﯼ ﻧﻘﺮﻩ ﺍﯼ رنگ،اون ﻛﻠﻪ ﻗﻨﺪهای دانتلی ﺳﻔﻴﺪ ﺑﺎ ﺭﻭﺑﺎﻥ ﺻﻮﺭتی ﻛﻢ ﺭﻧﮕﻪ و اون سنگ های ﺍکلیلی رنگ های ﺻﻮﺭتی،ابی،ﻧﻘﺮﻩ ﺍﯼ،ﻃﻼیش،ﺍﻭﻥ ﺻﺪﻓﻬﺎﯼ ﺭﻳﺰ ﻭ ﺍﻭﻥ قلب هاﯼ ﺷﻴﺸﻪﺍﯼ ﺭﻳﺰ ﻗﺮﻣﺰ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ بی زحمت. -چشم ﺍﻻﻥ ﺑﺮﺍﺗﻮن ﺍﻣﺎﺩﻩ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﭼﻴﺰ ﺩﻳﮕﻪای ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻳﻦ؟ -ﺍﻭم ...ﺷﻤﺎ ﺍﺑﺸﺎﺭ،فشفشه و ﻣﻨﻮﺭ هم ﺩﺍﺭﻳﻦ؟ -بله چه تعدادی ﻣﻴﺨﻮﺍﻳﻦ از هر کدوم؟ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ از پشت سرم جواب داد: -بی زحمت ﺍﺯ ﻫﺮ ﻛﺪﻭﻡ ﺩﻩ ﭘﻮﻧﺰﺩه تا ﺑﺪﻳﻦ. با چشم های گرد شده برگشتم سمتش. -ﭼﻪ ﺧﺒﺮﻩ؟ﭘﻨﺞ ﺗﺎ دونه از هر کدوم ﺑﺴﻪ. -ﻧﻪ بابا،شما بیاید خانم ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﻴﺸﻪ. -چشم. ﺍﻟﻴﺎﺱ صدام زد: -ﻣﻴﻜﺎ ﺩﺧﺘﺮها ﻣﻴﮕﻦ ﻧﻤﻴﺎﯼ ﺑﺒﻴﻨﻴﺸﻮﻥ؟ -ﻧﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ یه دفعه ﺷﺐ ﻋﺮﻭسی ببینمشون. -ﺍﻭکی پس ﻣﺎ چند دقیقه دیگه ﻣﻴﺎﻳﻢ،ﺩﺧﺘﺮها لباس هاشون رو ﭘﺴﻨﺪﻳﺪﻥ،ﺗﻮ ﻭﺳﺎﻳﻞ ﺳﻔﺮﻩ ﺭﻭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﺮﺩﯼ؟ -ﺍﺭﻩ رفته بیاره. -ﺑﺎﺷﻪ. ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﺎ حسرت و ﻧﺎﺭﺍحتی ﺑﻪ ﻟﺒﺎﺱ ﻋﺮﻭس ها ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ. یعنی ﻣﻴﺸﻪ من هم ﻳﻪ ﺭﻭﺯ لباس عروس ﺑﭙﻮﺷﻢ و در کنار ﻋﺸﻘﻢ خوشبخت بشم؟ صدای راسین رو از کنار گوشم شنیدم. -تو توی این لباس ها فوقالعاده میشی. -فکر نکنم هیچ وقت قسمت من بشه. با اومدن ﺑﭽﻪﻫﺎ راستین دیگه نتونست چیزی بگه. بعد حساب کردن لباس ها و وسایل با بچهها به ﺳﻤﺖ اپارتمانشون رفتیم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد پارت هشتاد و هشتم ﻣﺒﻞ ﻣﺎﻥ ﻭ وﺳﺎﻳﻞ ﭼﻮبی ﻫﺮ ﻃﺒﻘﻪ ﺭﻭ ﺍﻭﺭﺩه بودن. خیلی ﻛﺎﺭها ﺑﻮﺩ که باید انجام میشد،ﺗﻮ ﺩﻭ ﺭﻭﺯ چجوری میخوان ﭼﻬﺎﺭ ﻃﺒﻘﻪ ﺭﻭ ﺑﭽﻴﻨﻦ؟ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ دست جعمی ﺑﺮﻳﻢ و تک به تک ﻭﺍﺣﺪها رو ﺑﭽﻴﻨﻴﻢ. ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ به ﺧﻮﻧﻪ و ﮔﻔﺘﻢ که شب رو ﭘﻴﺶ ﺩﺧﺘﺮها برای کمک میمونم. ﻣﺎﻣﺎن هم ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﻓﻮﺵ ﺣﺮﻑ اخر ﻗﺒﻮﻝ ﻛﺮﺩ. -ﺍﺥ ﻣﻦ ﻛﻪ ﺩﻳﮕﻪ نصف ﺷﺪﻡ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﻭ خستگی،ﻭﺍﻗﻌﺎ یعنی دیگه ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ؟ ﻣﻬﻴﺎﺭ جواب داد: -ﺍﻭﻑ!ﺍﺭﻩ ﻣﺜﻞ اینکه. آﺭﻭﻳﻦ نالید: -ﻣﻦ ﻛﻪ خیلی ﮔﺮﺳﻨﻤﻪ ﺩﺍﺭﻡ از گرسنگی غش میکنم. -اخ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﻻﻳﻚ ﺩﺍﺭﯼ،ﺍﻳﻦ ﺩﻓﻌﻪ ﻛﺎﻣﻼ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﻣﻮﺍﻓﻘﻢ. ﺑﻘﻴﻪ ﻫﻢ تایید ﻛﺮﺩﻥ ﻛﻪ ﺍﻟﻴﺎﺱ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ و ﭘﻴﺘﺰﺍ سفارش داد. ﺍﺯ ﺩﻳﺮﻭﺯ ﺑﻜﻮﺏ ﻛﺎﺭ کرده بودیم،ﺗﺎ ﺳﻪ ﺷﺐ ﺑﻴﺪﺍﺭ مونده بودیم و ﺑﻌﺪ ﺍﺯ خستگی ﻫﺮ کدوم ﻳﻪ طرف ﺍﻓﺘﺎﺩیم و ﺧﻮﺍﺑﻴﺪم،ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺻﺒﺢ زود ﺑﺎ خستگی ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪیم و ﺗﺎ ﺍﻻﻥ ﻛﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﻳﺎﺯﺩﻩ شب بود ﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩیم و ﻫﻴﭻ کس چیز ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ بود. ﭘﻴﺘﺰﺍ که ﺭﺳﻴﺪ ﻫﻤﻪ ﺣﻤﻠﻪ ﻭﺭ ﺷﺪﻳﻢ بهش،بعد خوردن غذا ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ اماده بشم که و برگردم خونه اما نیکا جلوم رو گرفت: -ﻛﺠﺎ ﻣﻴﻜﺎ چرا بلند ﺷﺪﯼ؟ -ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﻳﮕﻪ کارها که تموم شد،ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ گفته بعد اتمام کار فوری برگردم ﺧﻮﻧﻪ. ﻧﻴﺎﺯ ﺩﺳﺘﻤﻮ ﻛﺸﻴﺪ ﻛﻨﺎﺭ. -ﺍﻻهی ﺑﻤﻴﺮﻡ برات،خیلی ﺍذﻳﺘﺖ ﻛﺮﺩﻳﻢ،ﻣﺎﻣﺎﻧﺖ ﺩﻳﺸﺐ خیلی ﻓﻮﺷﺖ ﺩﺍﺩ ﻧﻪ؟ -نه بابا،عیبی ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺧﻮﺍﻫﺮﯼ ﻓﺪﺍی ﺳﺮﺕ. -ﺍﻻﻥ ﺩﻳﺮ ﻭﻗﺘﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺯﻧﮓ ﻣﻴﺰﻧﻢ به مامانت و راضیش ﻣﻴﻜﻨﻢ که ﺍﻣﺸﺒﻢ ﺑﻤﻮنی و ﻓﺮﺩﺍ ﺧﻮﺩﻡ برسونمت. -ﻧﻪ تورو ﺧﺪﺍ،ﺑﻴﺨﻴﺎﻝ،ﻣﻴﺘﺮﺳﻢ یه وقت بهت بد ﺩهنی ﻛﻨﻪ. -ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ،ﻫﻤﭽﻴﻨﻢ ﻧﻴﺴﺖ،ﻣﺎﺩﺭﻩ دیگه،ﻓﻘﻂ ﻧﮕﺮﺍنته. ﻧﻴﺎﺯ ﺭﻓﺖ تو اتاق که ﺯﻧﮓ بزنه به مامانم من هم ﺭﻓﺘﻢ و ﭘﻴﺶ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﻧﺸﺴﺘﻢ. بعد چند دقیقه نیاز اومد. -ﺍﻭکی ﺷﺪ،ﮔﻔﺖ ﺑﻤﻮﻧﻪ. -ﺟﺪﯼ؟ﭼﻴﺰﯼ نگفت ﺑﻬﺖ ﻛﻪ؟ -ﻧﻪ،ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺟﺎﺯﻩ پیک نیک ﻓﺮﺩﺍ رو هم ﮔﺮﻓﺘﻢ. با تعجب پرسیدم: -پیک نیک ﻓﺮﺩﺍ ﺩﻳﮕﻪ ﭼﻴﻪ؟ ﺍﺭﺍﻡ جواب داد: -ﻓﺮﺩﺍ دست جمعی ﺑﺎ ﺑﭽﻪﻫﺎ میخوایم بریم پیک نیک ﻣﺠﺮﺩﯼ ﺟﺎﺩﻩ ﭼﺎﻟﻮﺱ عشق و ﺣﺎﻝ. -ﺍﯼ ﺩﻭﻥ،ﺍﯼ ﺩﻭﻥ،ﺩﻭﺷﺖ ﺩﺍﻟﻢ. آروین که بچگونه حرف زدن رو شنیده بود سر کلاف رو گرفت. -ﺍﯼ ﻓﺪﺍﺕ ﺷﻪ ﺑﺎﺑﺎیی ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺯﺑﻮﻥ ﺷﻴﺮﻳﻨﺖ،پیک نیک ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ؟ با شیطنت ادامه دادم: -ﺍﻟﻪ کیلی ﺩﻭﺷﺖ ﺩﺍﻟﻢ ﺑﺎﺑﺎعی ﮊوﻥ. راستین هم وارد بازیمون شد. -بابا فدای دختر نازش،دیگه چی دوست داره دختر بابا؟ -ﺑﺎﺑﺎعی ﻣﻦ،ﺍﺟﻮﭼﻪ،ﻟﭙﺎﭼﻚ،ﺗﻮﻟﭽﻚ ﻫﻢ ﺩﻭﺷﺖ ﺩﺍﻟﻢ،ﺑﻼﻡ میگیلی؟ -ﺍﺭﻩ ﺑﺎﺑﺎیی،ﺩﻳﮕﻪ چی ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ که ﺑﺮﺍﺕ ﺑﮕﻴﺮﻡ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺑﺎﺑﺎ؟ -ﺍﻭم ......ﺩﻳﺠﻪ ﻋﻠﻮﺳﻚ،ﺗﻮﭖ. -ﺑﺎﺷﻪ ﺑﺎﺑﺎیی ﻣﻴﺨﺮﻡ ﺑﺮﺍﺕ،ﺣﺎﻻ ﺑﻴﺎ بابا جونتو یه ماچ کن. کانال رو عوض کردم و با لحن لاتی گفتم: -ﺑﻴﺸﻴﻦ ﺑﻴﻨﻴﻢ ﺑﺎﻭ،ﺑﭽﻪ ﭘﺮﻭ. ﻫﻤﻪ ﺯﺩﻥ ﺯﻳﺮﺧﻨﺪﻩ. ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ پیشنهاد داد: -ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺑﻴﺎﻳﻦ ﻳﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﻛﻨﻴﻢ. ﻣﻬﻴﺎﺭ تایید کرد: -ﺍﺭﻩ ﺑﻴﺎﻳﻦ ﭘﺎﻧﺘﻮﻣﻴﻢ بازی کنیم،ﻳﻜﻢ ﺑﺨﻨﺪﻳﻢ. همه زوجی گروه شدن من هم طبق معمول افتادم با راستین. ﺍﻭﻝ ﻧﻴﺎﺯ و آﺭﻭﻳﻦ بودن که نیاز رفت برای اجرا. کلمه ی نیاز خوک شکم پر بود. ﻧﻴﺎﺯﻡ هی دماغشو ﻣﻴﻜﺸﻴﺪ ﺑﺎﻻ و ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻮﻛﻮ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻭﺭﺩ. ﻣﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ. آﺭﻭﻳﻦ هم حدس میزد. -ﻣﺮﻳﺾ ﺷﺪﯼ؟ﭼﻴﺰﯼ ﺭﻓﺘﻪ ﺗﻮ ﺩﻣﺎﻏﺖ؟ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ ﺩﻣﺎﻏﺘﻮ ﻋﻤﻞ کنی؟اها فهمیدم خوک؟ نیاز به شکمش اشاره کرد. -خوک شکم پر. ﻧﻮﺑﺖ ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ ﻭ تمنا شد که ماهیار رفت برای اجرا. کلمه ی ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ خواننده گوگوش بود. ماهیار ﻳﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺯﻭﺭ ﺯﺩ،هی ﻟﺒﺎﺷﻮ ﻏﻨﭽﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩ،ﺍﺭﺍﻳﺶ ﻣﻴﻜﺮﺩ،ﺍﺩﺍﯼ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪ گی ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻭﺭﺩ اما هر کاری که کرد نتونستن کلمه رو بگن. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد پارت هشتاد و نهم نوبت من و راستین شد که من رفتم برای اجرا. جمله ی ما دارم عاشقت میشم بود. ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮﯼ ﺭﺍﺳﺘﻴﻨﻮ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﻢ ﻋﺪﺩ ﺳﻪ ﺭﻭ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺭﻡ. -ﺳﻪ ﻛﻠﻤﺴﺖ؟ ﺳﺮﻣﻮ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻦ. -ﺩﺍﺭﯼ راه میری؟ ﺳﺮﻣﻮ ﺑﻪ معنی ﻧﻪ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ. ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﻛﺎﺑﻴﻨﺘﻮ ﺩﺭﺷﻮ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩم و ﺑﺴﺘﻢ. -ﺩﺍﺭﯼ ﺩﺭ رﻭ … سریع ﺳﻂ ﺣﺮﻓﺶ ﺩﺳﺘﻮ ﭘﺎ ﺯﺩﻣﻮ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﺮﮔﺮﺩﻩ ﻋﻘﺐ. -ﺩﺍﺭﯼ؟ ﺳﺮم رو به نشونه ی تایید ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ. -ﺩﺍﺭﯼ چی ﺧﻮﺏ؟ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﻣﻦ ﻧﻪ ﺗﻮ. -ﻣﻦ ﺩﺍﺭﻡ؟ دوباره ﺳﺮ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﻢ ﻳﻪ ﻗﻠﺐ ﺩﺭﺳﺖ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭ قلب خودم و ﺍنگشت هام رو به حالت تپش قلب ﺑﺎﺯ و ﺑﺴﺘﻪ ﻛﺮﺩﻡ. -ﻗﻠﺐ ﺩﺍﺭﻡ؟ ﺳﺮﻣﻮ ﺑﻪ معنی ﻧﻪ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ. خیلی ﺑﻌﻴﺪ ﺑﻮﺩ بدونه ﺍﻣﺎ از ﺯﺑﺎﻥ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﻭ ﻻﻝ ﻫﺎ استفاده کردم. ﺍﻭﻝ ﺧﻮﺩم رو و ﺑﻌﺪ ﺍﻭن رو ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩم و ﺩﻭﺗﺎ ﺍنگشت های ﺑﻴﻦ انگشت ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻭ انگشت ﻛﻮﭼﻴﻜﻪ ﺭﻭ ﺧﺎﺑﻮﻧﺪم و ﻧﺸﻮﻧﺶ ﺩﺍﺩﻡ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺑﺎ دو دلی و ﺻﺪﺍﯼ ﺿﻌﻴﻒ جواب داد: -ﺗﻮ ﻋﺎﺷﻖ منی؟ ﺳﺮم رو ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﻣﻨﻮ ﺣﺬﻑ ﻛﻨﻪ،ﻋﺎﺷﻖ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻩ و ﺗﻮ ﺭو هم ﺣﺬﻑ ﻛﻨﻪ. -ﻋﺎﺷﻖ؟ تند تند ﺳﺮم رو ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ که ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻥ ﺑﻪ شمردن ثانیه های پایانی. ﺑﺎ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﻧﮕﺎﺵ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺳﺮﺷﻤﺎﺭﻩ سه جواب رو داد: -ﺩﺍﺭﻡ ﻋﺎﺷﻘﺖ ﻣﻴﺸﻢ. جیغ ﺯﺩﻣﻮ ﭘﺮﻳﺪﻡ ﺑﺎﻻ. -ﻫﻮرا،گفتی،ﺍﻳﻮﻝ ﺭﺍسی ﺟﻮﻥ. ﺍﺯ خوشحالی پریدم و گونش رو بوسیدم. ﺑﻌﺪ کمی بازی ﻫﻤﻪ ﺭﻓﺘﻴﻢ تا ﺑﺨﻮﺍﺑﻴﻢ. ﺩﺧﺘﺮها ﺗﻮ ﻳﻪ ﺍﺗﺎﻕ و ﭘﺴﺮها هم توی یه اتاق دیگه. ﺻﺒﺢ ﺯﻭﺩ ﺍﺯ ﻫﻴﺠﺎﻥ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ،ﺩﺧﺘﺮها ﻫﻢ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺑﻮﺩﻥ،ﭘﺴﺮها ﻫﻢ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺟﻤﻊ ﻛﺮﺩﻥ ﻭﺳﺎﺋﻞ ﺑﻮﺩﻥ،ﻓﻘﻂ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻧﺒﻮﺩ. -ﭘﺲ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻛﻮ؟ آﺭﻭﻳﻦ جواب داد: -ﺧﻮﺍﺑﻪ ﺍﻗﺎ،ﻫﺮ ﻛﺎﺭﯼ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﺑﻠﻨﺪ ﻧﺸﺪ. با شیطنت گفتم: -ﻣﻦ ﺑﻴﺪﺍﺭﺵ ﻣﻴﻜﻨﻢ. ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﺍﺗﺎﻕ ﭘﺴها ﻭ ﺍﺭﻭﻡ ﺩﺭ رﻭ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻡ،ﺧﻮﺩش رو ﺗﻮﯼ ﭘﺘﻮ ﭘﻴﭽﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ خوابیده ﺑﻮﺩ. کنارش نشستم و ﺻﻮﺭتش رو ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ. ﭼﻘﺪ ﻧﺎﺯ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ مژﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪﺵ ﺭﻭﻫﻢ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ و توهم ﮔﺮﻩ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ،قسمتی از ﺟﻠﻮﯼ ﻣﻮﻫﺎﺵ ﻛﻪ ﺑﻠﻨﺪ ﺗﺮ ﺍﺯ بغل هاش ﺑﻮﺩ ﺧﺮﺍﺏ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺷﻠﺨﺘﻪ ﺗﻮی ﺻﻮﺭﺗﺶ ریخته ﺑﻮﺩ. خیلی ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ،خیلی زیاد ﺍﻣﺎ ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ﺟﺮﻋﺖ گفتنش رو نمیکنم. ﻣﻦ ﺍﺯ ﺩﻧﻴﺎﯼ ﺗﻮ ﺩﻭﺭﻡ،خیلی ﺩﻭﺭ. ﮔﻮﺷﻴﻢ رو در اوردم و از صورت راستین توی خواب ﻋﻜﺲ ﮔﺮﻓﺘﻢ. ﺧﻮﺏ،ﺣﺎﻻ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺑﻴﺪﺍﺭﺵ ﻛﻨﻢ؟ ﺭﻓﺘﻢ پشتش و ﺍﺭﻭﻡ ﻳﻪ ﻓﻮﺕ ﺗﻮی ﮔﻮﺷﺶ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺩستش رو ﺍﻭﺭﺩ ﺑﺎﻻ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩ. ﻫﻬﻬﻪ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻩ ﻣﮕﺴﻪ،ﻳﻪ ﺗﻴﻜﻪ ﺍﺯ ﻣﻮﻫﺎم رو ﮔﺮفتم تو دستم و ﻛﺸﻴﺪﻡ به ﺯﻳﺮ ﺑﻴﻨﻴﺶ ﻛﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩستش رو ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩ ﺟﻠﻮی ﺩﻫﻨﺶ و ﻳﻪ ﻧﺎﻟﻪ ﺿﻌﻴﻒ ﻛﺮﺩ. ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﭘﺎﺷﻮ ﺩﻳﮕﻪ،ﻳﻪ ﺗﻴﻜﻪ ﺍﺯ ﻣﻮهاش رو ﮔﺮﻓﺘﻢ و ﺍﺭﻭﻡ ﻛﺸﻴﺪم. ﻫﻴﭻ ﺣﺮکتی ﻧﻜﺮﺩ،ﻣﺤﻜﻢ ﺗﺮ ﻛﺸﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﻳﻪ ﺗﻜﻮﻥ ریز ﺧﻮﺭﺩ ﺍﻣﺎ بیدار ﻧﺸﺪ. ﻓﻜﺮﯼ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ ﺯﺩ ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺩﻣﻮن و یه ﻣﺎﮊیک ﺑﺮ داشتم و برگشتم توی اتاق راستین. شروع کردم به نقاشی کردن تو صورتش،ﺍﺑﺮﻭﻫﺎش رو کلفت و ﭘﻴﻮﺳﻄﻪ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻌﺪ ﺑﺮﺍﺵ ﺭﻳﺶ و ﺳﻴﺒﻴﻞ پر رنگ ﻛﺸﻴﺪﻡ و ﺑﻐﻞ ﺩﻣﺎﻏﺸﻢ ﻳﻪ ﺧﺎﻝ گنده ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ. ﺣﺎﻻ ﻭﻗﺘﺸﻪ،چند تا ﻋﻜﺲ از این حالتش ﮔﺮفتم و بعدش ﺍﻳﻨﻪ رو آوردم و گرفتم رو به روش،جایی که وقتی از خواب پرید خودش رو ببینه و ﺑﻌﺪ ﻳﻪ ﻫﻮیی ﻳﻪ جیغ ﺑﻠﻨﺪ کشیدم. -کمک،کمک،ﺩﻳﻮ،دیو اومده توی خونه. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻛﻪ با جیغ من از خواب پریده بود ﻭقتی ﺗﻮ ﺍﻳﻨﻪ ی توی ﺩستم ﻗﻴﺎﻓﻪ ی ﺗﺮﺳﻨﺎﮎ ﺧﻮﺩش رو ﺩﻳﺪ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩ ﺩﻳﻮه ﭘﺸﺖ ﺳﺮ خودشه،ﺑﻠﻨﺪ شد و نعره زنان دوید تو حال خونه و پشت پسرها قائم شد. ﺩﺧﺘﺮها که نمیدونستن داستان چیه ﺑﺎ دیدن صورت راستین و نعره زدنش ﺗﺮﺳﻴﺪن و اون ها هم شروع به جیغ کشیدن کردن. ﭘﺴﺮها ﻛﻪ متوجه ی داستان شده بودن بلند زدن زیر خنده که راستین هم به خودش اومد و داستان ﺭﻭ ﻓﻬﻤﻴﺪ و به قصد کشت به سمت من حمله کرد. اما پسرها جلوش رو گرفتن که من از خنده اشکم در اومد. ﺑﻌﺪ از ﭼﻨﺪ دقیقه راستین اروم شد و بی خیال من رفت تا لباس بپوشه. چند دقیقه بعد همه بیرون آماده ی رفتن بودیم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 17 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 مرداد پارت نودم -ﻣﻴﻜﺎ تو ﺑﺎ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺑﻴﺎ. -ﻧﻪ الیاس،ﺗﺮﻭ ﺧﺪﺍ ﻧﻪ. -ﻭﺍ،ﭼﺮﺍ ﺧﻮﺏ؟ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ﺧﺎﻟﻴﻪ،ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ باهاش ﺑﻴﺎ ﺩﻳﮕﻪ. به حالت بچگونه جواب آروین رو دادم: -ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎیی ﺗﻠﻮ ﺧﺪﺍ ﺍﻳﻦ ﺩﻳﻮﻩ ﻣﻨﻮ ﻣﻴﺨﻮﻟﻪ ،ﻣﻦ ﺗﺎﮊﻩ ﺑﭽﻢ ﻣﻮﺧﺎﻡ ﮊﻧﺪﮊﯼ ﺗﻮﻧﻢ،ﻣﻦ ﺑﺎ ﻣﺎﻣﺎﻧﻴﻨﺎ ﻣﻴﻠﻢ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻋﻤﻮﻫﺎ و ﺍﻳﻦ ﺩﻳﻮﻩ ﺑﻠﻴﻦ. ﻫﻤﻪ ﺧﻨﺪﻳﺪﻥ که ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮها ﺳﻮﺍﺭ ﻳﻪ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺷﺪﻳﺪﻡ و ﭘﺴﺮها ﻫﻢ با ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺍﻭﻣﺪﻥ. توی ماشین ﺻﺪﺍﯼ ظبط رو ﺗﺎ ﺍﺧﺮ ﺯﻳﺎﺩ ﻛﺮده بودیم و بزنو برقص میکردیم برای خودمون. ﻭﺳﻂ ﺭﺍه ﭘﺴﺮها ﺭﻓﺘﻦ ﻣﻐﺎﺯ ﻛﻪ خوراکی ﺑﺨﺮﻥ ولی ﻣﺎ اونجا منتظرشون نموندیم و ادامه ی راه رو رفتیم. ﺩﺍﺷﺘﻴﻢ ﺑﺮﺍی ﺧﻮﺩمون خوش میگذروندیم ﻛﻪ ﻳﻪ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﺎ ﺩﻭ سرنشین ﭘﺴﺮ ﮊﻳﮕﻮﻝ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺑﻐﻠﻤﻮن و شروع به ایجاد مزاحمت کردن. -ﺧﺎﻧﻮمی ﺟﻮﺟﻪ ﻫﺎ ﺗﻮ ﺑﺨﻮﺭﻡ. از حرف هاش عصبانی شدم و داد زدم: -ﮔﻮﻩ ﻧﺨﻮﺭ عوضی،ﻧﻴﺎﺯ ﺑﺰﻥ ﺑﻐﻞ،ﺑﺰﻥ ﺑﻐﻞ ماشین رو ببینم این چی زر زر میکنه؟ ﺳﺮﻳﻊ از توی کیفم ﭼﺎﻗﻮی ضامن دارم رو بیرون کشیدم(بچه ی پاین شهر که باشی داشتن این چیزها توی کیفت عادیه) و به سمت پسرها حمله کردم. -چی ﻭﺍﻕ ﻭﺍق ﻛﺮﺩﯼ ﺩﻳﻮث؟ -همون ﻛﻪ ﺷﻨﻴﺪﯼ ﺱ،ﮎ،ﺱ،ﯼ،ﺧﻮﺩﻡ. -ﺧﻔﻪ ﺷﻮ ﺣﺮﻭﻡ ﺯﺍﺩﻩ. ﺑﺎ ﭘﺎم ﺯﺩﻡ ﺗﻮب ﺟﺎﯼ ﺣﺴﺎﺳﺶ که ﺍﻭﻥ یکی ﭘﺴﺮﻩ خواست بهم ﺣﻤﻠﻪ ﻛﻨﻪ ﻛﻪ ﺩﺧﺘﺮها یکی ﺑﺎ ﻗﻔﻞ ﻓﺮﻣﻮﻥ ﻭ ﺑﻘﻴﻪ ﺑﺎ ﭼﺎﻗﻮ ﻣﻴﻮﻩ ﺧﻮﺭﯼ و سیخ کباب ﻛﻪ از ﺗﻮ ﺻﻨﺪﻕ عقب ماشین برداشته ﺑﻮﺩن حمله کردن سمت ﭘﺴﺮﻩ که ترسید و ﻋﻘﺐ ﻋﻘﺐ ﺭﻓﺖ. ﺗﻤﻨﺎ داد زد: -ﭘﺴﺮها ﺍﻭﻣﺪﻥ. ﭘﺴﺮهاﯼ ﻻﺕ که دیدن اوضاع داره خراب میشه ﺳﺮﻳﻊ ﺳﻮﺍﺭ ماشینشون ﺷﺪﻥ ﻛﻪ ﺑﺮﻥ. پسرها که رسیدن ﺑﻬﻤﻮﻥ اون پسره که زده بودم تو جای حساسش قبل از حرکت کردن ماشین ﺳﺮش رو ﮔﺮﻓﺖ ﺑﻴﺮﻭﻥ و داد زد: -ﭼﺎﻗﺎﻝ ﻗﻞ ﺑﺨﻮﺭ ﺗﺎ ﺑﻬﻢ ﺑﺮسی. دوستش ﮔﺎﺯ ماشین رو گرفت و ماشین از جا کنده شد. حرفش برای من مثل خنجری وسط قلبم بود،مخصوصا که بچههای خودمون همه حرفش رو شنیده بودن. با قدرتی که اون لحظه نمیدونم از کجا توی من جمع شده بود پام رو با تمام توان ﻛﻮﺑﻴﺪﻡ زمین ﻛﻪ دنبال ماشین مزاحم ها بدوام و ناکارشون کنم اما ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ از راه رسید و ﻣﺤﻜﻢ از پشت ﺑﻐﻠﻢ ﻛﺮﺩ. ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻗﺪﺭﺕ تو بغلش ول ﻣﻴﺨﻮﺭﺩﻡ ﻛﻪ ﺍﺯ چنگش ﺩﺭ برم ﺍﻣﺎ اون خیلی ﻣﺤﻜﻢ من رو نگه داشته بود. با محو شدن ماشین مزاحمها از جلو دیدم هیستیریک جیغ کشیدم: -ﻭﻟﻢ ﻛﻦ لعنتی،ﻭﻟﻢ ﻛﻦ،ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺳﺖ ﻧﺰﻥ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺍﺭﻭﻡ ﻭﻟﻢ ﻛﺮﺩ. غرورم جلوی همه له شده بود از عصبانیت ﺩﻳﻮﻧﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ و ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﻣﻴﺸﺪﻡ. ﻫﻲ ﺍﻳﻦ ﻭﺭ ﺍﻭﻥ ﻭﺭ ﻣﻴﺮفتم و ﻣﻮﻫﺎی سرم رو ﻣﻴﻜﺸﻴﺪم و زیر لب ﻓﺶ ﻣﻴﺪﺍﺩﻡ. ﺩﺧﺘﺮها ﺍﻭﻣﺪﻥ سمتم و ﺑﻐﻠﻢ ﻛﺮﺩﻥ اما ﺍﺭﻭﻡ ﻧﻤﻴﺸﺪﻡ. ﺑﺎﻳﺪ ﻣﻴﺰﺩﻣﺶ،ﺑﺎﻳﺪ،راستین نباید جلوم رو میگرفت. به ﺳﻤﺖ ﺩﺭﺧﺖ ﻛﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ حمله کردم ﻭ مدام ﻣﺸﺖ هام رو روی تنش خوابوندم. دست هام ﺯﺧﻢ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ و خون ریزی داشت اما دلم هنوز اروم نشده بود. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ به سمتم اومد و مشت هام رو توی دست هاش اسیر کرد. داد زدم: -ﻭﻟﻢ ﻛﻦ،ﻭﻟﻢ ﻛﻦ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺑﻜﺸﻤﺶ. -ﻫﻴﺶ،ﺑﺴﻪ ﺩﻳﮕﻪ،ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ،ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ. من رو ﻛﺸﻴﺪ ﺗﻮی ﺑﻐﻠﺶ و اروم نوازشم کرد. ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﺮﻳﻪ میکردم و جیغ میکشیدم. ﻳﻜﻢ ﻛﻪ ﮔﺬﺷﺖ آروم شدم و ﺍﺯ ﺑﻐﻠﺶ بیرون ﺍﻭﻣﺪﻡ. دخترها دستم رو گرفتن و سوار ماشین کردن. ﺑﻪ ﻃﺒﻴﻌﺖ ﭼﺎﻟﻮﺱ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ ﻳﻪ ﺟﺎﯼ ﺩﺑﺶ ﻧﮕﻪ ﺩﺍشتیم و ﭼﺎﺩﻭﺭ ﺯﺩﻳﻢ ﻭ مشغول اماده کردن وﺳﺎیل پیک نیک ﻛﺮﺩﻳﻢ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﺗﻴﺶ ﺭﻭﺷﻦ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﻛﻪ ﺍﺭﻭﻡ ﺭﻓﺘﻢ سمتش ﻛﻨﺎﺭ ﺍﺗﻴﺶ نشستم و ﭘﺎﻫﺎم رو ﺑﻐﻞ ﻛﺮﺩم و به اتیش ﺯﻝ ﺯﺩﻡ. ﺑﻌﺪ از ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ که اتیش خوب زبونه کشید ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻛﻨﺎﺭﻡ ﻧﺸﺴﺖ. -ﺧﻮبی؟ -اره. -چی ﺗﻮی ﺍﻭﻥ ﺍﺗﻴﺶ میبینی که اینجوری بهش خیره شدی؟ -ﺧﻮﺩم رو. -ﺧﻮﺩت رو؟!یعنی چی؟ -ﺧﻮﺩم رو میبینم ﭼﻮﻥ من هم مثل اتیشم،با گرما و نور خودم زندگی ادمها رو نجات میدم اما اگه کسی عاشقم بشه و بخواد بیش از حد بهم نزیک بشه با خودم میسوزونمش،من عاشق نگاه کردن به شعله های اتیشم. -ﭼﻪ ﺟﺎﻟﺐ،من هم ﻋﺎﺷﻘﻢ،ﺍﻣﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﻳﻪ ﺍﺩﻡ،عاشق ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﻤﻮ ﺑﺎ شیطنت هاش ﻭ ﺭفتار های ﻋﺠﻴﺒﺶ ﮔﺮﻓﺘﻪ. اشک توی چشم هام حلقه زد. راستین من ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻩ؟ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ادامه داد: -خیلی ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ،خیلی،ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ویژگی هاش ﻋﺎﺷﻘﺸﻢ،حاضرم جونم رو هم ﻓﺪﺍﺵ کنم ﺍﻣﺎ اون ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻪ. با صدایی که از ته چاه در میودمد نالیدم: -من هم ﻋﺎشقم،ﻋﺎﺷﻖ ﻳﻪ ﭘﺴﺮ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻟﺞ ﺑﺎﺯی هاش،ﺑﺎ ﻣﺤﻜﻢ ﺑﻮﺩﻧﺶ،ﺑﺎ ﻏﺮﻭﺭﺵ،ﺑﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﻛﺮﺩن هاش،ﺑﺎ غمش،ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﺵ،ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰش ﺍﻣﺎ ﺍﻭﻥ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻪ. ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﻣﻦ ﺗﺼﻮﺭ ﻛﺮﺩﻡ ﻳﺎ واقعا چشم های ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻏﻤﮕﻴﻦ شد؟ ﺭﻓﺖ ﺳﻤﺖ ﺍتیش و ﻛﺒﺎب ها رو ﺍﻣﺎﺩﻩ ﻛﺮﺩ. از جام بلند شدم و ﺭﻓﺘﻢ ﭘﻴﺶ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﻧﺸﺴﺘﻢ و ﺑﺎ ﺍﻟﻴﺎﺱ،آرﻭﻳﻦ ﻭ ﻣﻬﻴﺎﺭ ﺣﻜﻢ ﺑﺎﺯﯼ ﻛﺮﺩیم،ﺑﻌﺪ کلی ﻛﻮﺭﯼ ﺧﻮﻧﺪن و ﺷﻴﻄﻨﺘﻮ ﺗﺤﺪﻳﺪ کردن هم من و ﻣﻬﻴﺎﺭ برنده شدیم و ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ که ﺍﻟﻴﺎﺱ ﻭ ﺍﺭﻭﻳﻦ ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ ﺗﻜﻨﻮ ﺑﺮﻗﺼﻦ. ﺑﻌﺪ از ﻧﺎﻫﺎﺭ تصمیم گرفتیم که همه با هم وسطی ﺑﺎﺯﯼ ﻛﻨﻴﻢ. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 17 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 مرداد پارت نود و یکم آﺭﻭﻳﻦ و ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺳﺮ ﮔﺮﻭﻩ ﺷﺪﻥ،آﺭﻭﻳﻦ،ﻧﻴﺎﺯ،ﻧﻴﻜﺎ،ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ ﻭ تمنا رو کشید ﺭﺍستین هم من،آرام،ﺍﻟﻴﺎﺱ و ﻣﻬﻴﺎﺭ رﻭ ﻛﺸﻴﺪ. ﺑﺎﺯﯼ ﺷﺮﻭﻉ شد،ﻣﻦ ﮔﻮﺷﻪ ی زمین ﺍﻳﺴﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩم و ﻫﻤﺶ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﭼﻮﻥ کند ﺑﻮﺩﻡ مدام من رو میزدن و بیرون میرفت اما ﺭﺍستین هی ﮔﻞ ﻣﻴﮕﺮﻓﺖ و ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ من رو ﻣﻴﺎﻭﺭﺩ داخل ﺗﺎ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻫﻤﻤﻮن رو ﺯﺩﻥ و فقط راسین وسط موند که اون هم سر شماره شیش بیرون افتاد. ﻧﻮﺑﺖ ﺍﻭن ها ﺷﺪ،من و ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﻫﻢ ایستادیم و ﻫﻤﻪ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﮒ ﺑﺎﺭ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﺍﻣﺎ ﺍﻳﻦ آﺭﻭﻳﻦ بیشعور ﻋﻴﻦ ﻓﺮ ﻓﺮﻩ ﺑﻮﺩ،ﺍﺧﺮ ﺳﺮ ﺑﺎ ﭘﺮ ﺗﺎﺏ ﻧﺎﮔﻬﺎنی ﻣﻦ ﺗﻮی دهمین ضربه اوت شد. از خوشحالی جیغ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﺯﺩﻣﻮ ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺳﻤﺖ ﺭﺍستین و ﺩست هامون رو به هم ﻛﻮﺑﻴﺪﻳﻢ. ﺩﻭﺭ ﺍﺧﺮ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺎ ﻭﺳﻂ افتادیم،ﺷﺮﻁ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ که ﻫﺮ ﮔﺮﻭهی ﺑﺎﺧﺖ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺒﺮﺗﻤﻮﻥ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺯی و ﺷﺎﻡ مفصل بده. رفتیم وسطو ﺑﭽﻪﻫﺎ بی رحمانه توپ رو پرت میکردن سمتمون. ﺍﻭﻟﻴﻦ ﻧﻔﺮ از بازی ﺭﻓﺘﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ،لب و ﻟﻮچم ﺍﻭﻳﺰﻭﻥ شد. ﺍﻩ،چقدر من ﺑﺪ ﺷﺎنسم اخه؟ﺑﻌﺪ از ﻣﻦ ﻣﻬﻴﺎﺭ رو زدن،ﺑﻌﺪ از ﺳﻪ ﺩﻭﺭ پرتاب توپ ﺗﻤﻨﺎ رو هم زدن ﻭ بعد از ﺩﻭ ﺩﻭﺭ پرتاب توپ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻳﻪ ﮔﻞ ﮔﺮفت و من رو دوباره داخل ﺍﻭﺭﺩ،بعد از ﭼﻬﺎﺭ ﺩﻭﺭ پرتاب توپ ﺍﻟﻴﺎﺱ ﺭو زدن،ﻫﻤﻴﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﻴﻢ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﻴﻜﺮﺩﻳﻢ که ﺣﻮﺍﺱ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺯﻧﮓ ﮔﻮﺷﻴﺶ ﭘﺮﺕ ﺷﺪ ﻭ آروین با توپ زدتش،حالا فقط من وسط مونده بودم. ﻗﻠﺒﻢ از هیجان تند ﻣﻴﺰﺩ. ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺗﺸﻮﻳﻘﻢ ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ و میگفتن ﻣﻴﻜﺎ ﺯﺭﻧﮓ ﺑﺎﺵ ﺍﻭن ها ﺗﻮ ﺭﻭ ﺩﺳﺖ ﻛﻢ ﮔﺮﻓﺘﻦ. ضربه ها شروع شد آروین و نیاز با تمام قدرتشون توپ رو به سمتم پرتاب میکردن،ﺗﻮﭖﻫﺎ ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﺑﺎﻻ ﺍﺯ ﻳﻪ ﻣﻴﻠﻲ ﻣﺘﺮی من ﺭﺩ ﻣﻴﺸﺪﻥ،ﺑﭽﻪﻫﺎ دیگه ﺣﺮصی ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ. ﺍﺧﺮﻳﻦ پرتاب ﺑﻮﺩ و ﻗﻠﺒﻢ داشت خیلی تند ﻣﻴﺰﺩ،آﺭﻭﻳﻦ بی هوا توپ رو ﻣﺤﻜﻢ ﺷﻮﺕ ﻛﺮﺩ سمت من که ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺗﻮﺍنم ﺑﺎﻻ پریدم و ﺗﻮﭖ ﺍﺯ ﺑﻴﻦ ﭘﺎﻫﺎﻡ ﺭﺩ ﺷﺪ. - هورا ...ﻣﺎ ﺑﺮﺩﻳﻢ،ﻣﺎ ﺑﺮﺩﻳﻢ،ایول. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ از خوشحالی دوید به سمتم،ﺑﻐﻠﻢ ﻛﺮﺩ ﻭ دور خودش ﭼﺮﺧﻮﻧﺪﻧﻢ. -ﺍﻓﺮﻳﻦ،ﺍﻓﺮﻳﻦ ﺧﻮﺷﮕﻠﻢ،ﺍﻓﺮﻳﻦ ﻋﺰﻳﺰﻡ، ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ،ﻋﺎلی ﺑﻮﺩ،ﺗﻮ ﺗﻮنستی ﻋﺸﻘﻢ،ﺗﻮ ﻋﺎلی ﺑﻮﺩﯼ. ﻫﻤﻴﻦ ﺟﻮﺭ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺷﻨﻴﺪﻥ کلمه ی عشقمش ﺧﻨﺪﻩ ﺭﻭی ﻟﺒﻢ هام خشک ﺷﺪ. آﺭوﻡ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﭘﻴﺸﻮنیم رو ﻋﻤﻴﻖ ﺑﻮﺳﻴﺪ. -ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ ﺧﺎﻧﻮمی. چشمهاش ﺑﺮﻕ ﻣﻴﺰﺩ و خوشحالی ﺍﺯﺵ ﻣﻴﺒﺎﺭﻳﺪ. ﭼﺎلهای ﮔﻮﻧﺶ از خنده ی عمیقش پدیدار ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ،ﻳﻪ هو بی هوا ﭘﺮﻳﺪم و ﭼﺎﻝ ﮔﻮنش رو ﺑﻮﺳﻴﺪم و ﺩﺭ ﺭفتمو ﺍﺯ ﺗﻪ دلم ﺧﻨﺪﻳﺪﻡ. -وای خدایا!!!ﻋﺸﻘﺶ ﻣﻨﻢ؟؟؟عشق ﻣﻨﻢ!!! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 17 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 مرداد پارت نود و دوم غروب شده بود،ﺑﺎ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﺎشین ﺷﺪﻳﻢ و به ﺳﻤﺖ ﺷﻬﺮﺑﺎﺯﯼ رفتیم. هوا دیگه تاریک شده بود که به شهربازی رسیدیم. داخل پارکینگ شهربازی که شدیم چشمم افتاد ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ و پسرﯼ ﻛﻪ سوار متور سنگین بودن،ﺑﺎ حسرﺕ داشتم ﺑﻬﺸﻮﻥ نگاه میکردم که صدای ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ از کنار گوشم بلند شد: -دوست داری ﺳﻮﺍﺭشی؟ -ﺍﻫﻮﻡ،خیلی. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ از کنارم گذشت به سمت پسره رفت و درگوشش چیزی گفت و از جیبش چیزی رو در اورد و به پسره داد داد. پسره لبخندی زد و سر تکون داد متور رو دست راستین داد و با دختره به سمت شهربازی رفتن. راستین با متور نزدیکم شد. -ﺑﭙﺮ ﺑﺎﻻ. -ﺟﺪﯼ میگی؟ -ﺍﺭﻩ ﻣﮕﻪ ﺩﻟﺖ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺳﺖ ﺳﻮﺍﺭشی؟ -ﭼﺮﺍ خیلی. سریع پشت راستین روی متور ﻧﺸﺴﺘﻢ و دستم رو به باربند پشت متور گیر دادم. -ﺩست هات رو ﺑﺰﺍﺭ دور کمر من که نیفتی. -ﻧﻪ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺩ همین جوری ﺧﻮﺑﻪ. -ﻟﺞ ﺑﺎﺯﯼ ﻧﻜﻦ،کمرم رو ﺑﮕﻴﺮ که نیفتی. -نمیفتم. -خیلی ﻟﺞ ﺑﺎﺯﯼ. راستین متور رو روشن کرد و اروم سرعت گرفت اما مسیر زیادی رو طی نکرده بود که بی هوا نیش ترمز زد که باعث شد من به سمتش پرت بشم و از ترس محکم بغلش کنم. دستهام رو محکم دور ﻛﻤﺮﺵ ﺣﻠﻘﻪ ﻛﺮﺩم و چشم هام ﺭﻭ روی ﻫﻢ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩﻡ ﻛﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻨﺪه ی راستین ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ. -حالا شد،گفتم که خطرناکه. دوباره راه افتاد و سرعت گرفت. با ارامش سرم رو پشت کمر راستین گذاشتم و به چراغ های اتوبان که با سرعت رد میشدن و به شکل ستاره ی دنباله دار در اومده بودن نگاه کردم. ﺑﻌﺪ از نیم ساعت ﺩﻭﺭ ﺩﻭﺭ کردن پیش بچهها برگشتیم. دستم رو کوبیدم به هم. -ﺍﺥ ﺟﻮﻥ ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ هیجانم،ﺧﻮﺏ ﺣﺎﻻ اول ﻛﺪﻭم رو ﺳﻮﺍﺭ ﺷﻴﻢ؟ ﺍﺭﻭﻳﻦ جواب داد: -ﻣﻦ دلم ﺗﻮﻧﻞ ﻭﺣﺸﺖ ﻣﻴﺨﻮﺍد. -اما ﻣﻦ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺍﻭﻝ سوار ﺳﻔﻴﻨﻪ بشم. مهیار با آرام موافقت کرد: -من ﺑﺎ ﺧﺎﻧﻮﻣﻢ ﻣﻮﺍﻓﻘﻢ،سفینه خوبه. ﺍﻟﻴﺎﺱ در حالی که انگشت اشارش رو روی لبش گذاشته بود و فکر میکرد پیشنهاد داد: -چطوره ﺑﺮﻳﻢ کشی چطوره؟ ﻧﻴﻜﺎ با الیاس هم نظر بود. -ﺍﺭﻩ کشی ﺧﻮﺑﻪ. این وسط ﺗﻤﻨﺎ ساز دیگه زد: -اما ﻣﻦ ﺩﻟﻢ بستنی ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ. ماهیار رو بهش گفت: -ﺑﺰﺍﺭ اول ﻭﺳﺎﻳﻞ رو ﺳﻮﺍﺭ ﺷﻴﻢ ﺑﻌﺪ. -ﻭﺍﯼ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺍﻭﻥ ﻭﺳﻴﻠﻪ رﻭ،ﻣﺜﻞ ﺍﭼﺎﺭ ﻓﺮﺍﻧﺴﺴﺖ،کامل ﺩﻭﺭ ﻣﻴﺰﻧﻪ،خیلی هم ﺍﺭﺗﻔﺎﻉ ﺩﺍﺭﻩ. همه به سمتی که نیاز اشاره کرد برگشتیم. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ در حالی که چشمش به اون وسیله ی ترسناک بود زمزمه کرد: -اما ﻣﻦ ﺗﺮﺟﻴﺢ ﻣﻴﺪﻡ که ﺑﺸﻴﻨﻢ ﺍﻳﻨﺠﺎ و شما رو نگاه ﻛﻨﻢ. -ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻣﻦ ﻣﻴﮕﻢ ﺍﻭﻝ ﺑﺮﻳﻢ ﭼﺮﺥ فلک ﺑﻌﺪ کشتی،ﺳﻔﻴﻨﻪ،ﺗﻮﻧﻞ ﻭﺣﺸﺖ ﻭ در اخر ﺍﻭﻥ ﺩﺳﺘﮕﺎهه که از همه تس ناک تره. ﺍﺭﻭﻳﻦ رو به من کرد. -ﻣﻦ ﺑﺎ ﻫﻤﺶ به جز اون ﺍﺧﺮبه ﻣﻮﺍﻓﻘﻢ. ﺑﻘﻴﻪ ﻫﻢ نظرشون مثل آروین بود. آﺭﻭﻳﻦ و ﻣﻬﻴﺎﺭ ﺭﻓﺘﻦ که ﺑﻠﻴﻂ ﺑﮕﻴﺮﻥ. به سمت راستین برگشتم رنگش پریده بود. -حالت خوبه؟ﺗﺮﺳﻴﺪه به نظر میای،ﺭﻧﮕﺖ ﭘﺮﻳﺪﻩ؟ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ با تخسی مخالفت کرد: -ﻧﻪ ﻣﻦ ﺧﻮﺑﻢ. ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺍﻭﻣﺪن و ﺩﻭ ﺑﻪ ﺩﻭ ﺳﻮﺍﺭ چرخ فلک ﺷﺪﻳﻢ،ﺑﺎﺯ هم من و ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ باهم ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ. چرخ فلک شروع به حرکت کرد و بلا رفت. -وای!ﺑﺒﻴﻦ ﺍین بالا چقدر ﻗﺸﻨﮕﻪ. ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻭ ﭼﺮﺍغ هایی که مثل ستاره ی توی اسمون ها میدرخشیدن نگاه کردم. ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ به ﺳﻤﺖ راستین که ﺩﻳﺪﻡ ﺧﻮﺩش رو ﺟﻤﻊ ﻛﺮﺩﻩ یه گوشه ﻭ ﻣﻴﻠﻪ ﻫﺎ ﺭﻭ ﻣﺤﻜﻢ ﭼﺴﺒﻴﺪﻩ. ﻛﺎﻣﻼ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ که ﺍﺯ ﺍﺭﺗﻔﺎﻉ ﻣﻴﺘﺮﺳﻪ ﺍﻣﺎ ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﻢ که ﺑﻪ ﺭﻭﺵ ﺑﻴﺎﺭﻡ. سعی کردم حواسش رو پرت کنم. -ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻣﻦ ﻳﻜﻢ ﺳﺮﺩﻣﻪ ﻣﻴﺸﻪ ﺑﻴﺎﻡ نزدیک ﺗﻮ ﺑﺸﻴﻨﻢ؟ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ترسیده جواب داد: -ﻧﻪ ﻧﻪ،ﻣﻤﻜﻨﻪ ﺍﻳﻦ ﻭﺭ ﺳﻨﮕﻴﻦ تر بشه و ﺑﻴﻔﺘﻴﻢ. ﭘﺴﺮﻩ ﭘﺮﻭ رسماً داره میگه که من سنگین وزنم. ﺍﻣﺎ ﺑﻴﺨﻴﺎﻝ حرفش ﮔﻨﺎﻩ ﺩﺍﺭﻩ،ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺭﻭﻣﺶ ﻛﻨﻢ. -ﻧﺘﺮﺱ ﭼﻴﺰﯼ ﻧﻤﻴﺸﻪ،ﺍین اتاقکها محکمه من هم ﺍﺭﻭﻡ ﻣﻴﺎﻡ پیشت که چیزی نشه. نذاشتم که بهم جوابی بده،ﺳﺮﻳﻊ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪم و کنارش ﻧﺸﺴﺘﻢ. ﺍﻭلش اتاقک ﻳﻪ ﺗﻜﻮﻥ کوچیکی ﺧﻮﺭﺩ اما ﺑﻌﺪش ﺍﺭوﻡ ﺷﺪ. رو به راستین چرخیدم که دیدم داره با چشم های بیرون زده به تکون خوردن اتاقک نگاه میکرد. -ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ من رو ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻦ. ﺑﺎ دودلی چشم هاش رو از تکون های ریز اتاقک گرفت و به من ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩ. -ﺍﻭﻥ ﺩستت رو ....ﻣﻴﺸﻪ ﺑﻐﻠﻢ کنی؟ ﺍﺭﻭﻡ دستش رو بالا اورد و ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ پشت ﻛﻤﺮم و بغلم کرد. ﺑﺎﻳﺪ ﺣﻮﺍﺳﺸﻮ ﭘﺮﺕ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ. -ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺍﻭنجا ﺭﻭ نگاه کن .....ﭼﺮﺍغ اون خونهها رو میبینی؟فقط ﺧﺪﺍ ﻣﻴﺪﻭنه که توی هر کدوم از اون خونه ها چند نفر ﺍﺩﻡ زندگی میکنه،آیا خوشبخت هستن یا نه؟من آﺭﺯﻭمه که ﺑﻴﻦ ﺍﻭﻥ ﺧﻮﻧﻪﻫﺎ ﻳﻪ ﺧﻮﻧﻪ ی حتی شده ﻛﻮچیک ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ و ﺗﻮﺵ ﺑﺎ ﻋﺸﻘﻢ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻛﻨﻢ،ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻛﺎﺭ ﺑﻴﺎﺩ ﻭ ﻣﻦ کتش رو ﺑﮕﻴﺮﻡ و محکم بغلش کنم،با ﻏﺬﺍهای خوشمزه ﻭ ﮔﺮﻡ ازش پذیرایی کنم،ﺑﺨﺪﻭﻧﻤﺶ و ﺑﺮﺍﺵ ﺍﺯ ﺭﻭﺯمرگی هام بگم و ﺍﺯ ﺭﻭﺯمرگی های اون ﺑﭙﺮﺳﻢ،ﺑﻌﺪﻫﺎ که بچه دار شدیم هر دو با ﺑﭽﻪﻫﺎﻣﻮﻥ ﺑﺎﺯﯼ ﻛﻨﻴﻢ و بزرگ شدنشون رو تماشا کنیم و تا اخر عمرم در کنار هم خوشبخت زندگی کنیم. ﻳﻪ ﺍﻩ از ته دل کشیدم و ﺑﻪ چراغ های روبه روم خیره شدم ﻛﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻛﺮﺩﻡ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺳﺮش رو اروم به سر من تکیه داد. ﺳﺮم رو ﺑﻠﻨﺪ ﻛﺮﺩم ﺑﻬﺶ ﻧﮕﺎﻩ کردم،ﺍﺭﻭﻡ شده ﺑﻮﺩ و مثل ﻣﻦ ﺑﻪ ﭼﺮﺍﻍ های روبه روش ﺯﻝ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺧﻮﺩم رو بیشتر توی بغلش فرو کردم و ﺳﺮم رو ﺭﻭی سینش گذاشتم که ﺍﻭن هم دوباره سرش رو به سر من تکیه داد. ﺑﻌﺪ از ﭼﻨﺪ ﺩﻭﺭ چرخیدن از چرخ فلک ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪﻳﻢ. راستین تنها روی یه نیمکت نشست و من رو وادار کرد تا با بچهها بقیه ی وسایل رو سوارشم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 17 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 مرداد پارت نود و سوم با لجبازی تکرار کردم: -ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻦ ﺱ،ﻭ،ﺍ،ﺭ،ﻡ،ﯼ،ﺵ،ﻡ،ﺷﻤﺎ اگه میترسین ﻧﻴﺎﻳﻦ؟ -ﭼﺮﺍ ﻟﺞ میکنی اخه ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻣﻦ؟ﺧﻄﺮ ﺩﺍﺭﻩ تنهایی،جز تو هیشکی ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺩ ﺍﻭن رو ﺳﻮﺍﺭ ﺷﻪ. -نیاز من با بقیه چی کار دارم؟گفتم که لازم نیست کسی با من بیاد خودم تنها سوار میشم. پشتم رو به بچهها کردم و به سمت دستگاهی که نیاز اول اومدنمون نشون همه داده بود رفتم و تو صف ایستادم. بچهها فکر میکردن که این یکی دستگاه کمی زیاده رویه اما من دوست داشتم که تجربش کنم. ﺑﺎ ﺑﻠﻴﻂ توی دستم ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﻡ که نوبتم شه و ﺳﻮﺍﺭ ﺷﻢ ﻛﻪ کسی ﺩستم رو ﮔﺮﻓﺖ. شکه شده ﺑﺮ ﮔﺸﺘﻢ ﺩﺍﺩ ﺑﺰﻧﻢ ﻛﻪ ﺩﻭ ﺗﺎ چشم ﺳﺒﺰ ابی جلوی روم نمایان شد. -ﺗﻮ اینجا چی ﻛﺎﺭ میکنی ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ؟ -ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ با تو ﺳﻮﺍﺭ ﺷﻢ. داد کشیدم: -چی؟؟؟؟ﻧﻪ،ﻧﻪ نمیشه،ﺗﻮ نباید سوار شی ﺍﺧﻪ تو …..ﻧﻪ ﻧﻤﻴﺸﻪ،برگرد پیش بچهها من دوست دارم این رو ﺗﻨﻬﺎیی ﺳﻮﺍﺭ ﺷﻢ. -ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻣﻦ ﻧﺒﺎﺵ،ﺑﺎ ﺗﻮ ﻛﻪ ﺑﺎﺷﻢ دیگه ﺍﺯ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰی ﻧﻤﻴﺘﺮﺳﻢ. -ﻧﻪ ﻣﻦ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺗﻮ ﻧﻤﻴﮕﻢ که،میدونی ﺍﺧﻪ ….ﺍﺻﻼ من ﭘﺸﻴﻤﻮﻥ ﺷﺪﻡ،دیگه نمیخوام سوار این شم،بیا برگردیم. ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺑﺮﻡ ﭘﻴﺶ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﻛﻪ ﺩستم رو کشید و نگهم داشت. -ﻣﻴﻜﺎ ﻣﻦ دلم میخواد ﺳﻮﺍﺭ ﺷﻢ،تو ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ من رو ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺰﺍﺭﯼ؟؟؟ ﺗﻮی چشم هاش ﺯﻝ زدم،کلافه سر تکون دادم. -من ﺑﺎ ﺗﻮ ﻫﺮ ﺟﺎیی ﻣﻴﺎﻡ،حتی ﺟﻬﻨﻢ. ﺩستم رو محکم توی دستش گرفت و به روم لبخند زد. نوبت ما رسید،روی دو تا از صندلی ها کنار هم نشستیم،تیم امنیت اومد و بسته بودن بند های محافظ رو چک کرد و نرده ی محافظ رو پاین اورد. دستم رو به سمت راستین دراز کردم و دستش رو توی دستم گرفتم که متوجه شدم بدنش یخ کرده. -ﻭﺍﯼ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ!ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺩﺳﺘﺎﺕ ﺳﺮﺩﻩ؟خوبی؟ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﺑﻴﺎ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﻴﻢ من پشیمون شدم. با صدایی گرفته جواب داد: -ﺧﻮﺑﻢ،ﺧﻮﺑﻢ،ﭼﻴﺰیم ﻧﻴﺴﺖ،ﻧﺘﺮﺱ،ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭﺗﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻦ و از تفریحت ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮ. خیلی ﺗﺮﺳﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ،ﺧﺪﺍﻳﺎ ﭼﻴﺰﻳﺶ ﻧﺸﻪ؟ عجب غلطی ﻛﺮﺩﻡ ها. ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ راه افتاد ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ ﺑﻪ ﭼﺮﺧﺶ سی صدو شصت درجه و تا ارتفاع هزار متری بالا رفت و سرو ته شد. چشم هام رو به ﺟﻠﻮ بود و از ترس و هیجان جیغ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪﻡ. ﺍﺧﺮهای چرخش ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻛﺮﺩﻡ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ خیلی ﻏﻴﺮ ﻋﺎﺩﯼ ﻳﺦ ﻛﺮﺩﻩ. ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ به سمتش و ﻧﮕﺎهش ﻛﺮﺩﻡ که ﺩﻳﺪﻡ چشم هاش رو ﺑﺴﺘﻪ. ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ کامل ایستاد که صداش کردم: -هی ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ....چشم هات رو ﺑﺎﺯ ﻛﻦ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪه ﻣﻴﺨﻮﺍﻳﻢ ﭘﻴﺎﺩﻩ شیم. راستین هیچ حرکتی از خودش نشون نداد. تمام ﺣﻔﺎﻇ هامون رو ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩم. ﺗﻜﻮﻧﺶ ﺩﺍﺩﻡ و داد زدم: -ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﭘﺎﺷﻮ ﺑﺮﻳﻢ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪه،ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ....ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺑﺎ ﺗﻮﺍم،ﺍﺻﻼ ﺷﻮخی ﺑﺎﻣﺰﻩﺍﯼ ﻧﻴﺴﺖ. راستین هیچ علائمی از خودش نشون نمیداد،داد زدم: -ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ .....ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﭘﺎﺷﻮ،کمک .....ﺍﻗﺎ کمک ....ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﺪﺍ کمک کنید،ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﭘﺎﺷﻮ....ﭘﺎﺷﻮ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ. از تکون دادنهای من راستین بی جون توی بغلم افتاد،وحشت تمام وجودم رو فرا گرفت. ﺩﻳﻮﻧﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ و جیغ های هیستریک ﻣﻴﻜﺸﻴﺪﻡ. از صدای جیغ هام ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ به سمت ما ﺩﻭﻳﺪﻥ و راستین رو از دستگاه پایین ﺍﻭﺭﺩﻥ و روی زمین خوابوندن دورش جمع شده بودن و ﻧﻤﻴﺰﺍﺷﺘﻦ که من ﻧﺰﺩﻳﻜﺶ ﺷﻢ. یکی از اون افراد رو به من پرسید: -ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺎﺷﻴﺪ،ﭼﻴﺰﯼ ﻧﻴﺴﺖ،ﺷﻮﻫﺮﺗﻮﻥ ﻧﺎﺭﺍحتی قلبب ﺩﺍﺭﻥ؟ با گریه جواب دادم: -ﻧﻪ .....ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ،ﺗﺎ ﺍﻻﻥ ﻛﻪ ﻧﺪﺍﺷﺖ؟ -ﻳﻜﻢ ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺎﺷﻴﺪ و ﺗﻤﺮﻛﺰ ﻛﻨﻴﺪ مطمئن هستید؟ -ﻳﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻭﺍﻳﺴﺘﻴﺪ... به سختی گوشیم رو از توی جیبم بیرون کشیدم و شماره ی آروین رو گرفتم. -ﺍﻟﻮ ….ﺍﻟﻮ. ﮔﺮﻳﻪ نمیذﺍﺷﺖ که ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻢ. -ﺍﻟﻮ ﻣﻴﻜﺎ ......ﺍﻟﻮ ....چی ﺷﺪﻩ؟ﭼﺮﺍ ﮔﺮﻳﻪ میکنی؟ﺍﻟﻮ..... -آﺭﻭﻳﻦ ...ﺗﻮ ﺭﻭ....ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﺑﻴﺎ ...ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ … بلند تر ﺯﺩﻡ ﺯﻳﺮ ﮔﺮﻳﻪ. ﻣﺮﺩﻩ ﮔﻮشیم رو از دستم ﮔﺮفت و ﺑﺎ آﺭﻭﻳﻦ ﺣﺮﻑ ﺯﺩ. از غفلتش استفاده کردم ﺭﻓﺘﻢ و ﺑﻐﻞ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺯﺍﻧﻮ ﺯﺩﻡ. -راستین .....ﺭﺍﺳﺘﻴﻨﻢ ....ﺗﺮﻭ ﺧﺪﺍ ﭘﺎﺷﻮ .... ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ من ﻏﻠﻂ ﻛﺮﺩﻡ،ﮔﻮﻩ ﺧﻮﺭﺩﻡ،ﺗﺮﻭ ﺧﺪﺍ ﭘﺎﺷﻮ،ﻋﺸﻘﻢ ﭘﺎﺷﻮ،ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺩﻳﮕﻪ اذیتت ﻧﻤﻴﻜﻨﻢ قول میدم،ﻋﺰﻳﺰ ﺩﻟﻢ .....ﺍﻻهی ﻓﺪﺍﺕ ﺷﻢ ..... ﻫﻤﺶ تقصیر ﻣﻦ ﺧﺮﻩ که ﺗﻮ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﺷﺪﯼ،ﺭﺍستین پاشو دیگه .....جون من،التماست میکنم بلند شو،ﺗﺮﻭ ﺧﺪﺍ پاشو بریم،من غلط کردم دیگه هیچ وقت لجبازی نمیکنم. فردی که سعی داشت با دستگاه راستین رو احیا کنه کلافه رو به من داد زد: -ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﺧﺎﻧﻮﻡ،ﺑﺎﺯ ﺍﻓﺘﺎﺩﯼ ﺭﻭﺵ ﻛﻪ،ﺑﻴﺎین ﻋﻘﺐ باید بهش شک بدیم. رو کرد به چند نفری که جمع شده بودن و ما رو تماشا میکردن گفت: -ﺧﺎﻧﻢها یکی تون ﺑﻴﺎد کمک ﺍین خانم رو ببریدش کنار. یکی از خانمها با دل سوزی جلو اومد و سعی کرد که من رو ﻋﻘﺐ ببره ﺍﻣﺎ ﺯﻭﺭﺵ نرسید. دوتا خانم دیگه هم اومدن و چند نفره من رو از راستین دور کردن. دستگاه شک رو روشن کردن. بدن راستین بالا و پاین شد اما همچنان علایمی نداشت. ﺑﭽﻪﻫﺎ بلاخره رسیدن،ﭘﺴﺮها ﺭﻓﺘﻦ ﺳﻤﺖ ﺭﺍستین و ﺩﺧﺘﺮها من رو از دست و پای گروه امداد کنار کشیدن. از ته دل جیغ ﺯﺩﻡ: -ﻭﻟﻢ ﻛﻨﻴﻦ ....ﺭﺍستین .....ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ،ﭘﺎﺷﻮ .....ﭘﺎﺷﻮ لعنتی،ﺗﻮ ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺑﺮﯼ،بلند شو اینا همش تقصیر منه. دستگاه برای بار دوم شکی به قلب راستین وارد کرد که اینبار ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ اروم چشم هاش رو ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ. راستین رو با برانکارد ﺑﻠﻨﺪ ﻛﺮﺩﻥ ﺑﺮﺩﻥ ﺗﻮی ﻳﻪ ﻛﺎﻧﺘﻴﻨﺮ و ﺑﻬﺶ ﺳﺮﻡ ﻭﺻﻞ ﻛﺮﺩﻥ. ﺑﭽﻪﻫﺎ همه ﭘﻴﺸﺶ ﺑﻮﺩﻥ و من هم ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻛﺎﻧﺘﻴﻨﺮ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩم روی زمین و زار زار ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ. ﺑﻌﺪ از چهل دقیقه ﺣﺎﻝ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ بهتر ﺷﺪ،سرمش رو کشیدن و از کانتینر بیرون اومد،وقتی من رو دید ﻛﻪ ﺭﻭی ﺯﻣﻴﻦ نشستم و دارم ﮔﺮﻳﻪ میکنم فوری نزدیکم شد و من رو از روی زمین ﺑﻠﻨﺪ ﻛﺮﺩ. -ﭼﺘﻪ ﺧﺎﻧﻮمی؟ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪر ﮔﺮﻳﻪ میکنی؟ من نمردﻡ ﻛﻪ ببین .....ﺯﻧﺪه ام هنوز،ﺍﻳﻦ ﺍشک هات بخاطر ﻣﻨﻪ؟ ﻫﻟﺶ ﺩﺍﺩﻡ ﻋﻘﺒﻮ ﺳﺮﺵ ﺩﺍﺩ ﺯﺩﻡ: -ﺧﻔﻪ ﺷﻮ لعنتی ....ﻣﻦ ﻛﻪ ﮔﻔﺘﻢ لازم نیست که با ﺳﻮﺍﺭ شی،اینها ﻫﻤﺶ ﺗﻘﺼﻴﺮ ﻣﻨﻪ ﺧﺮﻩ،فقط اگه من لجبازی نمیکردم ....اگه مجبورت میکردم برگردی پیش بچهها این اتفاق نمیفتاد،ﺍﺻﻼ ﭼﺮﺍ تو تا حالا ﺑﻬﻢ ﻧﮕﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ که ﻣﺸﻜﻞ قلبی ﺩﺍﺭﯼ ﻫﺎ؟؟؟ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻩ؟؟؟؟ مشت هام رو ﻣﻴﺰﺩﻡ ﺗﻮی سینش ﺑﺎ ﮔﺮﻳﻪ و ﺩﺍﺩ ﺣﺮﻑ ﻣﻴﺰﺩﻡ: -ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻩ لعنتی؟ﺍﮔﻪ ﭼﻴﺰﻳﺖ ﻣﻴﺸﺪ ﻣﻦ چی ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻫﺎ؟؟؟؟چی ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮ؟؟؟؟ﺗﻮ لعنتی ﻣﮕﻪ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻲ که ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﻭ..… ﺑﻘﻴﻪ ی ﺣﺮفم رو خوردم و ﺯﺩﻡ ﺯﻳﺮ ﮔﺮﻳﻪ. راستین دست هام رو توی دست هاش گرفت و من رو ﻛﺸﻴﺪ ﺗﻮی ﺑﻐﻠﺶ. -ﻫﻴﺶ .....ﺍﺭﻭﻡ .....ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ،ﭼﻴﺰﯼ ﻧﻴﺴﺖ،ﻣﻦ ﺍینجام،ﭘﻴﺸﺘﻢ،ﻧﺰﺩﻳﻜﺘﻢ،ببین منو .....ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ،ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﻋﺰﻳﺰﻡ،ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ. ﺑﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺑﻮﺵ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ،ﺧﺪﺍﻳﺎ ﭼﺮﺍ؟ﭼﺮﺍ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻡ؟چرا ﻋﺎﺷﻖ ﺍﻳﻦ ادم شدم؟اون ﺩﻧﻴﺎﺵ ﻛﺎمل ﺍﺯ ﻣﻦ ﺟﺪﺍﺳﺖ،ﺑﺎ ﻳﻪ ﻟﻨﮕﻪ ﭼﺮﺥ یکی از ﻣﺎشین هاش ﻣﻴﺘﻮﻧﻪ ﻛﻞ ﺯﻧﺪگی ﻣﺎ ﺭﻭ ﺑﺨﺮﻩ،ﻣﻦ ﺗﻮی ﺯﻧﺪگی اون ﺟﺎیی ﻧﺪﺍﺭﻡ،ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺯﺵ ﺩﻭﺭ بشم،باید ازش فاصله بگیرم. ﺍﺯ ﺑﻐﻞ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺑﻴﺮﻭن و خیلی سرد ﮔﻔﺘﻢ: -ﻣﻦ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﻡ ﺧﻮﻧﻪ. ﺍﺭﻭﻳﻦ با تعجب نگام کرد. -ﻛﺠﺎ ﺍبجی؟ﺗﺎﺯﻩ ﻣﻴﺨﻮﺍﻳﻢ ﺑﺮﻳﻢ برای ﺷﺎم و بستنی. -ﻧﻪ ﻣﻦ باید حتماً ﺑﺮﻡ ﺧﻮﻧﻪ،ﺷﻤﺎ بمونید،ﻣﻦ خودم ﻣﻴﺮﻡ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ گفت: -ﻣﻦ ﻣﻴﺮﺳﻮﻧﻤﺖ. -ﺧﻮﺩﻡ میتونم برم. -ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻴﺮﺳﻮﻧﻤﺖ. ﻟﺤﻨﺶ ﺩﺳﺘﻮﺭﯼ ﺑﻮﺩ. ﺑﺎ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺧﺪﺍفظ ﻛﺮﺩم و ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ که ﻓﺮﺩﺍ با دخترها ﺑﺮﻡ ﺍﺭﺍﻳﺸﮕﺎهی که رزرو کرده بودن. ﻧﺸﺴﺘﻢ ﺗﻮی ﻣﺎشین راستین و ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ. هیچ وقت ﺩﻟﻢ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺳﺖ که ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ بدونه خونه ی ما کجاست ﺍﻣﺎ ﺍﻻﻥ اگه میفهمید که واقعیت زندگی من چیه ﺍﺯﻡ ﺩﻭﺭ میشد و من هم همین رو میخواستم. -ادرس ﺧﻮﻧﺘﻮﻥ ﻛﺠﺎﺳﺖ؟ با دقت نگاهش کردم. -ﺟﺎﺩﻩ ﺳﺎﻭﻩ،ﺍﺳﻼﻣﺸﻬﺮ،بهارستان،گلستان … -چی؟؟؟ﺟﺎﺩﻩ ﺳﺎﻭﻩ؟؟؟ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻛﻪ … ﻣﻴﺪﻭنی ﻣﻨﻈﻮﺭﻡ ﺍﻳﻨﻪ ﻛﻪ ﭘﺎﻳﻦ ﺷﻬﺮه،ﻣﮕﻪ ﺷﻤﺎ از شرک های بابای دخترها ﻧﻴﺴﺘﻴﺪ؟ -ﻧﻪ،ﻣﻦ ﻳﻪ ﺑﭽﻪ ﭘﺎﻳﻦ ﺷﻬﺮی ام و ﺑﺎﺑﺎﻡ هم ﻣﺴﺎﻓﺮ ﻛﺸﻪ،ﻣﻦ همینم و ﺑﺲ. توی ماشین سکوت عمیقی برقرار شد و هر دوی ما ﺗﻮی ﻓﻜﺮ فرو رفتیم. ﺑﻌﺪ از ﻳﻪ ﺳﺎﻋﺖ راه جلوی در خونمون رسیدیم. سریع از ماشین پیاده شدم،راستین داشت با تعجب به خرابه های اطراف خونه نگاه میکرد. -ﻣﻤﻨﻮﻥ ﻛﻪ من رو ﺭﺳﻮﻧﺪی،ﺑﺎﺑﺎﺕ ﺍﻭﻥ ﺍﺗﻔﺎق هم … چشم های گنگش رو از خرابه های اطراف گرفت و با یه لبخند تو خالی بهم نگاه کرد. -ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ تقصیر ﺗﻮ ﻧﺒﻮﺩ،ﻣﻦ ﺍﺯﺕ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ،ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺷﺐ ﺯﻧﺪﮔﻴﻢ ﺑﻮﺩ،فقط ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺗﻮ. ﭘﻮﺯ ﺧﻨﺪﯼ ﺯﺩم و ﺧﺪﺍفظی ﻛﺮﺩم،کلیدم رو توی در خونه انداختم و بازش کردم، بدون نگاه کردن به پشت سرم داخل شدم و در رو بستم،همون جا پشت در سور خوردم و اشکهام جاری شد. ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ....دیگه تموم شد،حالا دیگه ﺍﺯﻡ ﺳﺮﺩ ﻣﻴﺸﻪ. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده