Nil 157 ارسال شده در 10 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد (ویرایش شده) پارت چهل و پنجم ﺩﺍﺷﺘﻢ با عشق ﺍﻃﺮﺍﻓﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﭘﺎﺭﺱ ﺳﮓ شنیدم. ﺍﯼ جونم ﺳﮓ، ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺻﺪﺍ ﺭﻓﺘﻢ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻳﻪ ﻗﻔﺲ ﺑﺰﺭﮒ ﺭﺳﻴﺪﻡ. -ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﺒﻴﻦ چقدر اینا ﻧﺎﺯﻥ. سگ های ﺑﺰﺭﮒ نگهبان که رنگ ﻳﻜﻴﺶ ﻣﺸﻜﻲ و رنگ اون یکیش ﺳﻔﻴﺪ بود ﻭ ﺩﻭﺗﺎ ﺑﭽﻪ کوچولو هم ﺩﺍﺷﺘﻦ. ﺑﻪ ﻧﻈﺮﻡ که بچه هاشون ﺗﺎﺯﻩ ﺑﻪ ﺩﻧﻴﺎ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ،ﺧﻴﻠﻲ ﻧﺎﺯ ﻭ ﻛﻮﭼﻴﻚ ﺑﻮﺩﻥ. رنگ ﻳﻜﻴﺶ ﺳﻔﻴﺪ و ﻳﻪ ﺗﻴﻜﻪ ﻫﺎیی هم مشکی بود و رنگ اون یکی مشکی و ﺯﻳﺮ ﺳﻴﻨﺶ هم ﻗﻬﻮﺍﯼ بود. ﺧﺪﺍی من ﭼﻪ با نمکن اینا ﻫﻢ ﺩﻳﮕﻪ ﺭﻭ ﮔﺎﺯ ﻣﻴﮕﺮﻓﺘﻨﻮ باهم ﺑﺎﺯﯼ ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ. از به یاد اوردن خاطره ای ﺍﺷﻚ ﺗﻮﯼ چشم هام ﺟﻤﻊ ﺷﺪ. ﻭﻗﺘﻲ که سال ﺩﻭﻡ ﺩﺑﻴﺮﺳﺘﺎﻥ ﺑﻮﺩﻡ ﻳﻪ ﺳﮓ ولگرد بغل ﺧﺮﺍﺑﻪ های خونمون زایمان کرده بود،دو تا از توله هاش رو ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ و ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ خانوادم رو راضی کردم تا توی حیاط خونه نگهشون دارم. خیلی بهشون وابسته شده بودم و ﻭﻗﺘﻲ که از دست ماهان ﻛﺘﻚ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩﻡ و ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻣﻴﻮﻣﺪﻥ ﭘﻴﺸﻢ و ﺳﺮﺷﻮﻧﻮ ﻣﻴﺰﺍﺷﺘﻦ ﺭﻭی ﭘﺎهام و ﺗﻮی چشم هام ﺯﻝ ﻣﻴﺰﺩﻥ. این کارشون باعث میشد که ﺧﻴﻠﻲ ﺍﺭﻭﻡ بشم و دیگه گریه نکنم ﺍﻣﺎ ﺍﺭﺍمش و ﺩﻝ خوشیم مدت زیادی طول نکشید. همسایه ها بخاطر سر و صدای زیادشون ازمون شکایت کردن و مجبور شدم سگ ها رو به یه فامیلمون که توی روستا زندگی میکر بسپارمشون و از اون موقع ﺧﻴﻠﻲ ﻭﻗﺘﻪ که دیگه ﻧﺪﻳﺪﻣﺸﻮﻥ. ﻳﻌﻨﻲ سگم هام ﺍﻻﻥ دیگه ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﻢ ﻛﺮﺩه بودن؟ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺮﻡ ﺟﻠﻮ و سگ ها رو ﻧﺎﺯﺷﻮﻥ ﻛﻨﻢ ﻛﻪ راستین از پشت سرم ﮔﻔﺖ: -ﺣﺘﻲ سعی هم ﻧﻜﻦ که ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻧﺰﺩﻳﻚ بشی،ﺍﻭن ها سگ هاﯼ ﺷﻜﺎﺭی هستن،حتی اگه ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻛﻮﭼﻴﻜﺖ هم بهشون ﺑﺨﻮﺭﻩ ﺗﻴﻜﻪ تیکت میکنن ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﻛﻪ ﺗﻮﺭﻭ ﻧﻤﻴﺸﻨﺎﺳﻦ و ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﻨﻦ که تو ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﺷﻮن رو اذیت کنی. ﻫﻪ ﺍﻳﻨﻮ ﺑﺎﺵ،ﺑﭽﻪ ﻣﻴﺘﺮﺳﻮﻧﻪ،ﻣﻦ ﺍﺯ ﻣﺎﺭ هم ﻧﻤﻴﺘﺮﺳﻢ. ﺩﺭ ﻗﻔﺴﻮ باز ﻛﺮﺩم و ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺮﻡ ﺗﻮ ﻛﻪ راستین ﺍﺯ ﭘﺸﺖ محکم ﺑﺎﺯﻭم رو گرفت و ﻛﺸﻴﺪ و ﺑﺎ ﺧﺸﻢ زو چشم هام زل زد. -ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻡ ﺩﺧﺘﺮ،ﺑﭽﻪ ﻧﺸﻮ،ﺑﺸﻴﻦ سر ﺟﺎﺕ. ﺑﺪﻭﻥ ﺣﺮﻑ با نگاه سرد ﺯﻝ ﺯﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺶ ﻛﻪ ﺭﻭ ﺑﺎﺯﻭﻡ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ نگاهم رو بالا اوردم و به چشم هاش دوختم ﻛﻪ ﺩﺳﺘﺶ اروم ﺍﺯ روی ﺑﺎﺯﻭﻡ ﺷﻞ ﺷﺪ. ﺍﺭﻭﻡ ﺩﺍﺧﻞ قفس سگ ها شدم،سگ ها اولش ﺑﺪ ﺟﻮﺭ ﭘﺎﺭﺱ ﻣﻴﻜﺮﺩن و ﺍﻣﺎﺩﻩ ی ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻮﺩﻥ. ﺧﻴﻠﻲ ﺍﺭﻭﻡ ﺩستم رو ﺟﻠﻮ بردم ﻛﻪ ﺍﺯ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﻳﺎ ﺣﺴﻴﻦ ﺧﺎﻟﻪ ﻧﻮﺷﻴﻨﻮ ﺷﻨﻴﺪﻡ: -ﻳﺎ ﺣﺴﻴﻦ،ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﻛﺎﺭﻳﻪ؟ﻣﮕﻪ ﺗﻮ ﻧﻤﻴﺪﻭنی این سگ ها غریبه ها ﺭﻭ ﺗﻴﻜﻪ ﺗﻴﻜﻪ ﻣﻴﻜﻨﻦ ﻣﮕﻪ پای باغبون ﻗﺒﻠﻴﻪ ﺭﻭ ﮔﺎﺯ ﻧﮕﺮفته بودن و ﺑﻨﺪﻩ ی ﺧﺪﺍ ﺗﺎﻧﺪﻭن پاهاش ﭘﺎﺭﻩ ﺷﺪه بود؟ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ رو به مادرش کرد: -به من چه مادر من؟ﻣﻦ بهش اخطار دادم ﺧﻮﺩﺵ ﻟﺞ ﺑﺎﺯﯼ میکنه. -ﻣﻴﻜﺎ ﺟﺎﻥ خاله،ﺑﻴﺎ ﺑﻴﺮﻭﻥ دخترم. ﻋﻤﻮ هم تایید کرد: -ﺍﺭﻩ ﺩﺧﺘﺮﻡ،ﺍﻭن سگ ها خیلی خطرناک هستن ﺗﻮ ﺩﺳﺖ ﻣﺎ ﺍﻣﺎنتی ﻋﻤﻮ ﺟﺎﻥ،بیا ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺷﺮﻣﻨﺪﻣﻮﻥ ﻧﻜﻦ. ﺭﻧﮓ ﺩﺧﺘﺮ ها به وضوح ﭘﺮﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩ و ﻫﻤﻪ اصرار ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ ﻛﻪ از قفس ﺑﻴﺮﻭﻥ برم ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺛﺎﺑﺖ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﻭﻥ ﭘﺎکی ﻛﻪ ﺑﺎﺑﺎم ﻣﻴﮕﻔﺖ توی چشم هام هست و ﻫﻤﻪ چیز رو ﺭﺍﻡ ﻣﻴﻜﻨﻪ هنوز ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﻣﻦ پاک موندم. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 11 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 مرداد (ویرایش شده) پارت چهل و ششم ﺍﻭﻟﺶ یک ﻟﺤﻈﻪ فقط یک لحظه ﺍﺯ ﺩﻧﺪﻭن هاﯼ ﺗﻴﺰ سگ ها ﻛﻪ ﺍﻣﺎﺩﻩ ی ﭘﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻥ ﻫﺮﭼﻴﺰ بود ﺗﺮﺳﻴﺪﻡ،ﺍﻣﺎ ﺑﻌﺪش خیلی ﺍﺭﻭﻡ دستم رو ﺩﺭﺍﺯ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﺯﻝ ﺯﺩﻡ ﺗﻮی چشم های سگ ها ﻭ ﺍﺭﻭﻡ ﺍﺭﻭﻡ ﺟﻠﻮ رفتم،همه ساکت شده بودن و ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻫﻴﭽﻲ ﻧﻤﻴﮕﻔﺘﻦ. سگ ها شروع به غرش و اخطار دادن کردن ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﻣﻴﺘﺮﺳﻴﺪﻡ. ﺍﺭﻭﻡ ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮتر رفتم و هم زمان گفتم: -هیش،ﺍﺭﻭﻡ،ﻣﻦ ﺩﺷﻤﻦ ﻧﻴﺴﺘﻢ،یه دوستم،ﻓﻘﻂ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﻳﻜﻢ ﻧﺎﺯﺗﻮﻥ ﻛﻨﻢ. ﭼﺸﻢ ﺍﺯ چشم هاشون ﺑﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﺷﺘﻤﻮ هی اروم ﺟﻠﻮتر ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ که ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻛﺮﺩﻡ سگ ها دیگع ﺍﺭﻭﻡ ﺗﺮ ﺷﺪﻥ. ﺍﻻﻥ ﺩﻳﮕﻪ خیلی ﺯﺩﻳﻜﺸﻮﻥ ﺑﻮﺩﻡ،ﺍﺭﻭﻡ ﻧﺸﺴﺘﻤﻮ دستم رو ﺑﺮﺩﻡ ﺟﻠﻮ،خیلی خیلی ﺍﺭﻭﻡ دستم رو گذﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭی ﺳﺮ ﺳﮓ ﺳﻴﺎﻫﻪ. -ﻫﻴﺶ،ﺍﺭﻭﻡ،افرین پسر خوب،ﺍﺳﻢ ﻣﻦ ﻣﻴﻜﺎﺳﺖ از دیدنت خوشحالم ﻭ ﺩستمو ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﺎﻻ ﻛﻪ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﺩﺳﺘﻢ. (سلام کردن-دست داد) ﺧﻨﺪﻳﺪﻣﻮ دستم رو ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩم و ﺑﺎ دست دیگم ﺯﻳﺮ ﮔﻠﻮش رو خارﻭﻧﺪﻡ ﻛﻪ ﺯﺑﻮنش رو ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩ ﻭ ﺻﻮﺭﺗﻤﻮ ﻟﻴﺲ ﺯﺩ. ﺍﯼ ﺟﻮﻧﻢ،ﻫﻤﺸﻮن رو خوب ﻧﺎﺯ ﻛﺮﺩﻡ. -ﺑﺎﺯﻡ ﻣﻴﺎﻡ ﭘﻴﺸﺘﻮﻥ ﺩﻭﺳﺘﺎﯼ ﺧﻮﺷﮕﻠﻢ. ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ و ﺍﺯ ﻗﻔﺲ بیرون ﺍﻭﻣﺪﻡ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻡ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ چشم های ﮔﺮﺩ ﺷﺪﻩ ﺗﻮ ﺟﺎﺷﻮﻥ خشکشون زده بود. ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺯﺩﻡ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ که ﺑﺎ شنیدن ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻨﺪﻩ ی ﻣﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﺍﻭﻣﺪن و ﺩﺧﺘﺮها از حرص افتادن ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ. ﻧﻴﻜﺎ بلند داد زد: -ﺧﻴﺮ ﻧﺪﻳﺪﻩ،ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪر ﺣﺮﺻﻤﻮﻥ ﻣﻴﺪﯼ؟ﻭﺭﻭﺟﻚ،ﮔﻔﺘﻢ ﺍﻻﻥ اون سگ ها ﺗﻴﻜﻪ ﺗﻴﻜﺖ میکنن. ﻫﻤﻮﻥ ﺟﻮﺭ ﻛﻪ ﺩﻭﺭ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ میدویدم جواب دادم: -ﺣﺎﻻ ﻛﻪ ﭼﻴﺰﯼ ﻧﺸﺪ،ﻣﻦ مثل شما ﺍﺯﺷﻮﻥ ﻧﻤﻴﺘﺮﺳﻢ. ﺍﺭﺍﻡ کفشش رو در اورد و به سمتم پرت کرد. -ﭼﻴﺰﯼ ﻧﺸﺪﻩ؟ﺩﺧﺘﺮ ﻣﮕﻪ ﻧﺸﻨﻴﺪﯼ ﺧﺎﻟﻪ ﻧﻮﺷﻴﻦ ﭼﻲ میگفت؟اون ها ﺑﻪ ﺍﺷﻨﺎ هم ﺭﺣﻢ ﻧﻜﺮﺩﻥ ﺗﻮ ﺑﺎﭼﻪ ﺟﺮﻋﺘﻲ ﺭفتی تو قفسشون؟ -ﺧﻮﺏ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺩﺍشتم که من رو نمیگیرن تو ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺵ. ﺩﺍﺷﺘﻢ درحال حرف زدن به سمت پشت نگاه میکردم و به سمت جلو ﻣﻴﺪﻭﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﺗﻮ ﻳﻪ ﭼﻴﺰ ﻣﺤﻜﻢ و ﺩﻣﺎﻏﻢ ﭘﻮﻛﻴﺪ. بلند نالیدم: -ﺍﺥ ﺍﺥ،ﺍﻳﻴﻲ،ﺩﻣﺎﻏﻢ ﺷﻜﺴﺖ. ﺳﺮم رو ﺑﺎﻻ گرفتم که با راستین که چشم هاش رو خون گرفته بود چشم تو چشم شدم، از لای دندون های چفت شدش غرید: -ﺗﻮ ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍهی،ﻧﮕﺎﺷﻮﻥ ﻛﻦ ﺑﺒﻴﻦ ﭼﻘﺪر ﻧﮕﺮﺍﻧﺘﻦ؟؟ﺗﻮ ﻓﻘﻂ کیف کردن رو خودت میبینی و ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ که ﺳﻔﺮ دوست هات رو کوفتشون کنی،ﺑﻬﺖ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﻣﻴﺪﻡ که ﺩﺭﺳﺖ ﺭﻓﺘﺎﺭ کنی ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺟﺪﯼ ﻣﻴﻜﻨﻢ،ﻓﻬﻤﻴﺪﯼ؟ -ﻧﻪ،ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ،مثلاً ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ چی ﻛﺎﺭ کنی؟؟؟ ﻣﭻ دستم رو ﺗﻮی دستش گرفت و فشار داد. ﺧﻴﻠﻲ ﺩﺭﺩﻡ ﮔﺮﻓﺖ ﺍﻣﺎ سعی ﻛﺮﺩﻡ ﻧﺸﻮﻥ ﻧﺪﻡ و ﻟﺒﺨﻨﺪ لج در اری زدم. -ﻫﻪ،ﻫﻤﻴﻦ؟فکر میکنی ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﮔﻮﺷﺖ ﺍﻧﻘﺪر ﺿﻌﻴﻔﻢ که با این فشار کوچیک دردم بگیره؟ﻧﭻ ﺍﻗﺎ ﭼﻴﺰ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﯼ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻛﻦ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ دستم رو محکم تر فشار داد و داد زد: -ﺍﺯﺷﻮﻥ معذرت ﺧﻮﺍهی ﻛﻦ،زود باش. ﻋﻤﻮ رامبد رو به راستین گفت: -ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ داری چی ﻛﺎﺭ میکنی؟ﻭﻟﺶ ﻛﻦ. -ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ جان،ﻣﻦ ﻧﻤﻴﺰﺍﺭﻡ که ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺳﻔﺮ رﻭ ﺑﻪ دوست هاﻡ ﻛﻮﻓﺖ ﻛﻨﻪ،ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﻳﮕﻪ ﻧﻪ. به سمت من برگشت ﻭ فشار دستش رو بیشتر کرد و داد زد: -بهت ﮔﻔﺘﻢ ازشون معذرت خواهی کن. احساس میکردم هر لحظه ممکنه استخون دستم خورد بشه ﺑﺎ ﺑﻐﺾ و ﻏﺮﻭﺭﯼ ﻛﻪ ﺟﻠﻮﯼ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺭﺩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ چشم هایی ﻛﻪ ﺗﻮشون ﺍﺷﻚ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩم،ﻫﻤﺸﻮﻥ ﺑﺎ ﺩﻝ ﺳﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻥ. ﺗﻤﻨﺎ با ناراحتی رو به راستین گفت: -ﺍﻗﺎ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻭﻟﺶ کنین ﻛﺎﺭﯼ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﻛﻪ،ﻓﻘﻂ ﺩﻭﺗﺎ ﺳﮓ رو ناز کرده،ماهم الکی زیادی ترسیدیم. ﻧﻴﺎﺯ هم تایید کرد: -ﺍﺭﻩ ﺍﻗﺎ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ،ﻣﺎ ﺑﻪ ﻣﻴﻜﺎ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺩﺍﺭﻳﻢ ﺍﻭﻥ ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﻛﻢ ﺷﻴﻄﻮنی ﻛﺮﺩ همین. ﺍﻟﻴﺎﺱ که دید راستین به حرف دختر ها گوش نمیده جلو اومد. -ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ،ﻣﮕﻪ چی ﺷﺪﻩ حالا؟ﺩﺧﺘﺮها ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﻣﻴﮕﻦ که مشکلی ﻧﻴﺴﺖ،ﺍﻭﻧﺎ ﺩﻭﺳﺘﻦ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﻣﻴﺪﻭﻧﻦ ﺑﺎﻫﻢ ﭼﻪ رفتاری کنن ﺑﻪ ﻣﺎ ربطی ﻧﺪﺍﺭﻩ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ داد زد: -ﻫﻴس،ﺳﺎﻛﺖ شید،ﭘﺮﻭ ترش ﻧﻜﻨﻴﻦ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻛﺎﺭهاﺵ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺑﺪﻩ،ﺭﻧﮕﻮﺭﻭﯼ ﺩﺧﺘﺮها ﺭﻭ ﺑﺒﻴﻦ،ﺗﺎ ﻛﻲ ﺑﺎﻳﺪ ﺣﺮﺹ این ﺩﺧﺘﺮه ی ﺑﻲ ﻓﻜﺮﻭ ﺑﺨﻮﺭﻥ؟؟ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﮔﻔﺘﻢ،ﺑﺎﻳﺪ معذرت خواهی کنه. دستتم رو پیچوند ﭘﺸﺘﻢ که از در زیاد اشکهام جاری شد،ﺑﺎ ﭼﺸﺎﯼ ﺍﺷﻜﻲ ﻧﮕﺎهی ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮها ﻛﺮﺩﻣﻮ ﮔﻔﺘﻢ: -ببخشید،معذرت ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﻛﻪ ﻧﮕﺮﺍﻧﺘﻮﻥ ﻛﺮﺩﻡ. دستم رو ﻣﺤﻜﻢ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ راستین بیرون کشیدم با نفرت تو چشم هاش نگاه کردم. -ﺍﺯﺕ ﻣﺘﻨﻔﺮﻡ،ﻣﺘﻨﻔﺮ. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 11 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 مرداد (ویرایش شده) پارت چهل و هفتم با چشم های اشکی به سمت داخل ویلا دویدم نزدیک ﺧﺪﻣﺖ ﻛﺎﺭ شدم و محل اقامتم رو پرسیدم ﻛﻪ من رو ﺑﺮﺩﺗﻢ به ﻃﺒﻘﻪ ﺳﻮﻡ و ﻳﻪ ﺍﺗﺎﻕ ﻛﻪ ﺳﻤﺖ ﺣﻴﺎﻁ ﻭﺭﻭﺩﯼ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺎﻟﻜﻦ ﺩﺍﺷﺖ بهم نشون داد. ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﺳﺮﺳﺮﯼ ﻛﻪ ﻛﺮﺩه بودم ﺗﻮی ﻫﺮ ﻃﺒﻘﻪ ﭘﻨﺞ ﺗﺎ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺗﺎﻕ ﻣﻦ دقیقا ﻭﺳﻂ ﺍﺗﺎق هاﯼ ﺍﻭﻥ ﻃﺒﻘﻪ ﺑﻮﺩ. ﺩﺍﺧﻞ ﺍﺗﺎق رفتمو ﺩﺭ رو ﻗﻔﻞ ﻛﺮﺩﻡ. ﺳﺎﮎ ﻛﻮﭼﻴﻜﻢ رو که ﭼﻴﺰ ﺯﻳﺎﺩﯼ هم توش نداشتم در اصل یعنی ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﻛﻪ ﺑﻴﺎﺭﻡ باز کردم و ﻟﺒﺎسم رو با لباس راحتی که عوض کردم. ﻳﻪ ﺗﺎﭖ ﺧﺎﻛﺴﺘﺮﯼ ﺑﺎ ﻳﻪ ﮔﺮﻡ ﻛﻦ ﻣﺸﻜﻲ ﺁﺩﻳﺪﺍﺱ تقلبی. از طرفی ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪﻡ که با این لباس ها ﺑﻴﺮﻭﻥ برم و از طرف دیگه نمیتونستم با بقیه رو به رو بشم. ﺧﺴﺘﻪ و کلافه ﻧﺸﺴﺘﻢ ﻳﻪ ﮔﻮﺷﻪ و ﺍﻃﺮف رو ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ. ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺰﺭگی ﺑﻮﺩ،بزرگیش به ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎ میشد،چهل،پنجاه متری بود فکر کنم. ﺯﻳﺎﺩ ﺍﺯ دکوراسیون ﺳﺮ ﺩﺭ ﻧﻤﻴﺎﺭﻡ ﻭﻟﻲ ﺍﺗﺎقی ﻛﻪ ﺗﻮﺵ ﺑﻮﺩﻡ ﻭﺳﺎﻳﻠﺶ به رنگ ﺍبی و ﻃﻼیی ﺑﻮﺩ،یه ﺗﺨﺖ ﺩﻭﻧﻔﺮﻩ،ﻣﻴﺰ ﺍﺭﺍﻳﺶ ﺑﺰﺭﮒ یه دست مبلمان راحتی و تی وی که روی دیوار نصب شده بود و یه ﻛﻤﺪ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺮﺍ ﭼﻴﺪﻥ ﻟﺒﺎﺱ. ﻫﻪ،ﻟﺒﺎﺱ،کی ﺩﻭﺗﻴﻜﻪ ﻟﺒﺎﺱ ﻣﻴﻨﺪﺍﺯﻩ ﺗﻮی ﻛﻤﺪ؟؟؟ ﺳﺎﮎ کوچیکم رو ﺯﻳﺮ ﺗﺨﺖ گذاشتم. اتاق مستر بود. -ﺍﻭﻭﻡ...ﺧﺐ،ﺣﺎﻻ ﭼﻲ ﻛﺎﺭ ﻛﻨﻢ؟ﺣﻮﺻﻠﻢ ﺳﺮ رفته. چشمم افتاد به بالکن،ﺩﺭ بالکن رو ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩم و ﺭﻓﺘﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ. ﭼﻪ قشنگه اینجا!!ﺍﻓﺘﺎﺏ ﺩﺍﺷﺖ ﻏﺮﻭﺏ ﻣﻴﻜﺮﺩ. ﻧﺸﺴﺘﻢ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﻭ ﭘﺎﻫﺎم رو ﺗﻮی ﺍﺏ انداختم. -ﺍﺧﻴﺶ ﭼﻪ ﺍﺭﺍمشی. ﮔﻮشی ﺩﺭ ﺑﻪ داغونم رو ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻣﻮ ﺻﺪﺍﯼ ﻭﻳﺎﻟﻦ ﺳﺮﻳﺎﻝ ﻻﻣﻴﺎ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤﻮ چشم ﺩﻭﺧﺘﻢ ﺑﻪ غروب افتاب. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 11 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 مرداد (ویرایش شده) پارت چهل و هشتم (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) ﺑﺎﺑﺎ با ناراحتی داشت نصیحتم میکرد. -پسرم اخه ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﻛﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ که ﻛﺮﺩﯼ؟ﺍﻭﻥ دختر ﻣﻬﻤﻮﻥ ﻣﺎع بین ما غریبه،خیلی ﻛﺎﺭ ﺯشتی ﻛﺮﺩﯼ؟ کلافه جواب دادم: -ﺍﻩ پدر من ﺑﺴﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ،ﺩﻩ ﺑﺎﺭ این رو ﮔﻔﺘﻴﻦ و من هم ﮔﻔﺘﻢ که ح ﻕ ﺵ ﻩ،ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪ ﻛﺸﺶ ﻣﻴﺪﻳﻦ؟؟ -ﭘﺴﺮﻡ ﮔﻨﺎﻩ ﺩﺍﺭﻩ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ. -ﺍﻭف ﺑﺎﺑﺎ اوف،ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﻧﻴﺴﺖ،ﺍﻭﻥ دختر ﺧﻮﺩ ﺷﻴﻄﺎﻧﻪ،ﺍﻭﻥ ﺩﻝ ﻭ ﺩﺭﻭﻧﺶ ﺳﻴﺎﻩ،ﺣﺴﻮﺩه،ﺧﺴﻴﺴﻪ،ﻧﻤﻴﺪﻧﻢ ﭼﻪ ﺟﺎﺩﻭﻳﻲ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ همه ی شما فکر میکنین اون دختر ﻓﺮﺷﺘﺲ ﻭ ﺩﺧﺘﺮها ﺑﺮﺍﺵ ﺩﻝ ﻣﻴﺴﻮﺯﻭﻧﻦ و با خودشون اوردنش اینجا؟ -ﻣﻦ ﺣﺎﻟﻴﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﭘﺴﺮم ﻫﺮچی هم که ﺑﺎﺷﻪ ﺍﻭﻥ دختر ﺩﺳﺖ ﻣﺎ ﺍﻣﺎﻧﺘﻪ ﻭ ﻣﻬﻤﻮﻥ ماست لطفا تا وقتی با ماست ﻣﺮﺍﻋﺎﺕ ﻛﻦ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻣﻦ. -چشم. -ﺍﻓﺮﻳﻦ ﭘﺴﺮﻡ،ﺍﻻن هم برﻭ و ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻥ و ﺍﺯ ﺩﻟﺶ ﺩﺭ ﺑﻴﺎﺭ. -ﻧﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﻧﺸﺪ،ﺑﺎﺑﺎ ﺟﻮﻥ ﺍﻭﻥ ﻛﺎﺭﺵ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺑﻮد بخاطرش هم تنبیه ﺷﺪ،ﺍﮔﻪ ﺑﺎﺯ هم بخواد دوست هام رو ﺑﺮﻧﺠﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺑﺶ ﻣﻴﺮﺳﻢ،ﺍﻣﺎ ﺍﮔﻪ ﻛﺎﺭﯼ ﻧﻜﻨﻪ،منم باهاش ﻛﺎﺭی ﻧﺪﺍﺭﻡ. -ﭘﻮﻑ،باشه،حداقل برو ﺑﮕﻮ ﺍﻣﺎﺩﻩ ﺷﻪ ﺑﻴﺎﺩ پایین،ﻣﻴﺨﻮﺍﻳﻢ ﺑﺮﻳﻢ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺧﺮﻳﺪ. -ﭼﺸﻢ. ﺑﺎ ﺍﺳﺎﻧﺴﻮﺭ به ﻃﺒﻘﻪ ﺳﻮﻡ رفتم،ﻓﻘﻂ ﻣﻦ ﻭ میکا توی طبقه ی سوم ﺑﻮﺩﻳﻢ،ﺑﻘﻴﻪ ی بچه ها و مامانو بابا توی ﻃﺒﻘﻪ ﺩﻭﻡ ﺑﻮﺩﻥ. اولش من هم ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺮﻡ توی اتاق های ﭘﺎیین ﻭﻟﻲ بعدش ﮔﻔﺘﻢ بزار ﺑﺎﻻ ﺑﺎﺷﻢ ﻛﻪ ﺣﻮﺍﺳﻢ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﺎﺷﻪ،اصلا بهش ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﻧﺪﺍشتم. ﺟﻠﻮی در ﺍﺗﺎقش رفتم و ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﺪﺍﺩ. صد در صد ﺧﻮﺍﺏ ﻧﺒﻮﺩ ﭼﻮﻥ ﺍﮔﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻣﺤﻜﻢ ﺩﺭ زدن من ﺑﻴﺪﺍﺭ شده بود،ﺩﺭﻡ هم ﻛﻪ ﻗﻔﻠﻪ ﭘﺲ ﺣﺘﻤﺎ توی ﺑﺎﻟﻜﻨﻪ. ﺍﺯ ﺍﺗﺎﻕ یغلی داخل رفتم و ﺩﺭ ﺑﺎﻟﻜﻮن رو ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻡ،ﺩﺭﺳﺖ ﺣﺪﺱ ﺯﺩه بودم توی بالکن بود. ﭘﺎﻫﺎش رو توی اب استخر انداخته بود و ﺩﺍﺷﺖ ﻏﺮﻭﺏ ﺍﻓﺘﺎب رو ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﻜﺮﺩ. ﺍﻻﻥ ﻭﻗﺖ ﺗﻼفی ﺑﻮﺩ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ داخل و در بالکن ﺭﻭ ﻗﻔﻞ ﻛﺮﺩﻡ داخل اتاق دیگه هم که با استخر راه داشت رفتم و در بالکن اون رو هم قفل کردم،کلید یدک رو هم روی در اتاق خودش گذاشتم تا نتونه از داخل بازش کنه. ﻳﺲ ﻫﻤﻴﻨﻪ،به اتاق خودم رفتم که ﻟﺒﺎس هام رﻮ ﻋﻮﺽ ﻛﻨﻢ. ﺍﺗﺎﻗﻢ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺍﺗﺎﻕ ﺗﺮﻭﺑﭽﻪ خانم ﺑﻮﺩ،ﺩﻳﺰﺍینش هم ﻫﻤﻮﻥ شکل ﺑﻮﺩ ولی ﺑﺎ ﺭﻧﮓ ﻣﺸﻜﻲ و ﻗﺮﻣﺰ،بالکنش هم ﻫﻤﻮﻥ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﺑﺎ ﻣﻴﺰ ﺻﻨﺪلی ﺭﻭﺑﻪ ﺩﺭﻳﺎ. ﻛﻤﺪم رﻭ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩم و ﺑﻪ ﻟﺒﺎس هاﻡ ﻛﻪ ﺧﺪﻣﺖ ﻛﺎﺭ توی کمد ﭼﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻧﮕﺎﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﺍﺯ ﺑﻴﻨﺸﻮﻥ ﻳﻪ ﺗﻴﺸﺮﺕ جذب ﺳﺒﺰ ﺭﻭﺷﻦ ﺑﺎ ﻳﻪ کت اسپرت مشکی ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ لی مشکی ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻭﻣﻮ پوشیدم. ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ پهنم و ﺷﻜﻢ هشت تیکم که ﺑﺮﺍﺵ ﻫﺸﺖ ﺳﺎﻝ ﺯﺣﻤﺖ ﻛﺸﻴﺪه بودم هر لباسی بهم میومد. از ادکلنم به گردنم زدم و ﭘﺮﻳﺪﻡ ﭘﺎیین. عینک افتابیم رو ﺯﺩم و رفتم پیش بقیه. همه ﺗﻮی ﺣﻴﺎﻁ ﺍﻣﺎﺩﻩ منتظر ﺑﻮﺩﻥ. ﻣﺎﻣﺎن پرسید: -ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻣﺎدر،ﭘﺲ ﻣﻴﻜﺎ ﻛﻮ؟ -ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﻮﻥ گفتم بهش ولی گفت ﺧﺴﺘﺲ و نمیتونه بیاد،ﮔﻔﺖ ﺩﻓﻌﻪ ﺑﻌﺪ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻣﻴﻜﻨﻪ. ﺑﺎﺑﺎ با ناراحتی سر تکون داد. -ﺩﺧﺘﺮﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻪ؟ ﻗﻴﺎﻓﻪ ﻫﻤﻪ دمغ ﺷﺪ،ﻛﻼ ﺑﻮﺩ ﻧﺒﻮﺩ ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻋﺬﺍﺑﻪ،ﻋﺬﺍﺏ. ﺳﻮﺍﺭ ماشین ﺷﺪیم و ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ. ﺗﺼﻤﻴﻢ ﺩﺍﺷﺘﻢ که ﺷﺎم هم ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻧﮕﻬﺸﻮﻥ ﺩﺍﺭﻡ تا این دختره خوب تلافی کارش در بیاد. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 11 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 مرداد (ویرایش شده) پارت چهل و نهم (ﻣﻴﻜﺎ) ﺍﻓﺘﺎﺏ غروب کرده ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﻮﺍ ﺗﺎﺭﻳﻚ ﺷﺪه بود،ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ و داخل رفتم ﻣﺎﻧﺘﻮﻣﻮ ﭘﻮﺷﻴﺪم و ﺷﺎﻟﻢ رو ﺳﺮ ﻛﺮﺩﻡ. ﻫﺮچی سعی ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻠﻴﺪ ﺗﻮ ﻗﻔﻞ ﻧﭽﺮﺧﻴﺪ. -ﺍﻩ ﺍﻳﻦ ﭼﺸﻪ؟ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﺑﺎﻟﻜﻦ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺍﺗﺎق هاﯼ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﺮﻡ ﺗﻮ اما اون ها هم از داخل قفل بودن. -یعنی چی؟ﺍین ها چرا ﺑﺎﺯ نمیشن؟ هیچ کس هم توی اتاقها ﻧﺒﻮﺩ. ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺮ ﮔﺸﺘﻢ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺿﺮﺑﻪ ﺯﺩﻣﻮ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺻﺪﺍ ﻛﺮﺩﻡ: -ﻧﻴﻜﺎ .....ﻧﻴﺎﺯ .....ﺧﺎﻟﻪ .....ﺍﺭﺍم .... ﻫﻴﭻ ﻛﺲ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﺪﺍﺩ. -کسی ﺍﻭﻥ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻧﻴﺴﺖ؟؟؟ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﺟﺎ ﮔﻴﺮ ﻛﺮﺩﻡ!؟ -ﺍﻩ ﺧﺪﺍﻳﺎ چی ﻛﺎﺭ ﻛﻨﻢ؟ ﺭﻓﺘﻢ ﺭﻭی ﺑﺎﻟﻜﻦ و ﺧﻢ ﺷﺪﻡ کسی ﺗﻮی ﻣﺤﻮﻃﻪ ﻧﺒﻮﺩ،برگشتم داخل دنبال ﮔﻮﺷﻴﻢ،ﺍﻩ لعنتی ﺍﻧﻘﺪر که باهاش ﺍﻫﻨﮓ ﮔﻮﺵ داده بودم شارژش تموم شده بود و ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺑﻮﺩ ﺣﺎﻻ چی ﻛﺎﺭ باید میکردم؟ این گوشی هم که خرابه تا پنجاه درصد شارژ نشه روشن نمیشه. (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) ﺑﻌﺪ کلی ﮔﺸﺖ ﺯﺩﻥ ﺗﻮ ﭘﺎﺳﺎﮊهای انزلی ﺭﻓﺘﻴﻢ ﻳﻪ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍن خوب و ﺣﺴﺎبی غذا ﺧﻮﺭﺩﻳﻢ،ﺳﺎﻋﺖ ﻳﺎﺯﺩﻫﻮ ﻧﻴﻢ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ ﺧﻮﻧﻪ،ﺑﺮﻕ ﺍﺗﺎﻕ ﻣﻴﻜﺎ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺑﻮﺩ،ﻋﺠﻴﺒﻪ!!!ﻳﻌﻨﻲ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪه که ﻗﺎﻝ گذاشتمش؟؟؟؟ ﻫﻤﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻳﻢ،ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺷﺐ ﺑﺨﻴﺮ ﮔﻔﺘﻤﻮ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺑﺎﻻ،ﺍﻭﻝ ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﺗﺮﻭﺑﭽﻪ،ﮔﻮﺷﻤﻮ ﭼﺴﺒﻮﻧﺪﻡ ﺑﻪ ﺩﺭ اما ﺻﺪﺍیی ﻧﻴﻮﻣﺪ. ﺧﺎﮎ ﺗﻮ ﻛﻠﻪ ﮔﺎﮔﻮﻟﺖ کنن ﺩﺧﺘﺮ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻩ که حبس ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻩ. ﻛﻠﻴﺪ یدک رﻭ ﺍﺯ ﺭﻭ ﺩﺭ اتاق ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻤﻮ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﺍﺗﺎق خودم،ﺩﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩم ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺗﺎﺭﻳﻚ ﺑﻮﺩ،ﺩﺳﺖ ﮔﺮﺩﻭﻧﺪﻣﻮ ﻛﻠﻴﺪ ﺑﺮﻗﻮ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﺭﻭﺷﻨﺶ ﻛﺮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﭼﻴﺰﯼ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻡ … ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 11 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 مرداد (ویرایش شده) پارت پنجاهم (ﻣﻴﻜﺎ) ﻫﺮﭼﻲ جیغ و ﺩﺍﺩ ﻛﺮﺩﻡ کسی ﻧﻴﻮﻣﺪ ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ،ﺧﺴﺘﻪ و ﻛﻼﻓﻪ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﻧﺸﺴﺘﻢ. ﺑﻐﻀﻢ گرفته بود،یعنی چی؟یعنی من رو ول کردن و ﺭﻓﺘﻦ؟ ﻫﻤﻴﻦ ﺟﻮﺭ ﺍﺷﻚ ﻣﻴﺮﺧﺘﻢ ﻛﻪ ﻳﻪ ﻧﻔﺮ ﻛﻮﺑﻴﺪ ﺑﻪ ﺩﺭ،سریع اشک هام رو ﭘﺎﮎ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ. -ﺑﻌﻠﻪ ﻛﻴﻪ؟ ﺧﺪﻣﺖ ﻛﺎﺭ بود. -ﺧﺎﻧﻢ ﺷﺎﻡ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﺍﻭﺭﺩﻡ. -ﺩﺭ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻴﺸﻪ،ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﺟﺎ ﮔﻴﺮ ﻛﺮﺩﻡ. -ﺍﻻﻥ ﺑﺎﺯﺵ ﻣﻴﻜﻨﻢ. ﺩﺭ ﻳﻪ ﺻﺪﺍیی ﺩﺍﺩ. -ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺍﻭﻥ ﻭﺭ در کلید ﻫﺴﺖ؟ -ﺍﺭﻩ،ﺍﺭﻩ. -ﺑﺎﺷﻪ،ﺍﻻﻥ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﺎﺯ ﻣﻴﺸﻪ،ﺑﭙﻴﭽﻮﻧﻴﺪﺵ ﻛﻠﻴﺪﻭ. تند ﻛﻠﻴﺪ رﻭ ﭘﻴﭽﻮندﻢ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ،ﻋﻴﻦ کسی ﻛﻲ ﻛﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﺩﺭﻳﺎ ﻏﺮﻕ ﻣﻴﺸﻪ و ﻧﻔﺲ ﻛﻢ ﻣﻴﺎﺭﻩ ﭘﺮﻳﺪﻡ ﺑﻴﺮﻭﻧﻮ ﻧﻔﺴﺎﯼ ﻋﻤﻴﻖ ﻛﺸﻴﺪﻡ. -ﺧﻮﺑﻴﺪ ﺧﺎﻧﻢ؟ -ﺑﻠﻪ ﺧﻮﺑﻢ،ﺍﻳﻦ ﺩﺭ ﭼﺶ ﺑﻮﺩ؟ﺩﻭ ﺳﺎﻋﺘﻪ ﺍﻳﻦ ﺗﻮ ﮔﻴﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ،ﭼﺮﺍ کسی ﻧﻴﻮﻣﺪ ﻛﻤﻚ؟ﺑﻘﻴﻪ ﻛﺠﺎﻥ؟!؟ -ﺧﺎﻧﻢ ﺑﻘﻴﻪ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺎﺯﺍﺭ خرید،خیلی ﻭﻗﺘﻪ،این ﻛﻠﻴﺪ یدک ﺭﻭی ﺩﺭ ﺑﻮﺩ. -ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﻔﺘﻦ؟چی؟؟؟؟ ﻛﻠﻴﺪ!!!!!؟؟؟ ﺧﺪﻣﺖ ﻛﺎﺭ ﺑﺎ چشم های ﮔﺮﺩ شده نگام کرد. -ﺍﺭﻩ،ﺍﻣﺎ ﺍﻗﺎ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺘﻦ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻳﻨﻮ ﮔﻔﺘﻴﻦ که بیرون ﻧﻤﻴﺎﻳﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻴﻦ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﻏﺬﺍ ﺍﻭﺭﺩﻡ ﺑﺎﻻ. ﻭﺍی ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ!!!بی ﺍﺣﺘﺮﺍمی تا چه حد؟؟؟این همه توهین تا به کجا؟ ﻣﮕﻪ ﺍﻭﻥ ﻛﻴﻪ؟ﺑﻪ ﭼﻪ حقی ﺑﺎ ﻏﺮﻭﺭ ﻣﻦ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﻴﻜﻨﻪ؟ ﺑﺎ ﺑﻐﺾ ﮔﻔﺘﻢ: -ﺑﺎﺷﻪ ﻣﻤﻨﻮﻥ،شما میتونی بری،ﻏﺬﺍ ﻫﻢ ﻧﻤﻴﺨﻮﺭﻡ. ﺑﻌﺪ ﺭﻓﺘﻦ ﺧﺪﻣﺖ ﻛﺎﺭ ﺭﻭ ﺯﺍﻧﻮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﺍﺷﻜﺎﻡ ﺳﺮﺍﺯﻳﺮ ﺷﺪﻥ. ﺑﺎ ﺑﺪﺑﺨﺘﻲ ﺗﻤﺎﻡ نالیدم: -ﺧﺪﺍﻳﺎ ﭼﺮﺍ؟ﭼﺮﺍ ﻣﻨﻮ ﺍﻧﻘﺪر ﺯﺟﺮ ﻣﻴﺪﯼ؟ﺑﻪ ﭼﻪ ﮔﻨﺎﻫﻲ ﺍﺧﻪ ﺑﺲ ﻧﻴﺴﺖ؟ﻏﺮﻭﺭﯼ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺪ بختی ﺟﻢ ﻛﺮﺩم رو ﭼﺮﺍ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﻳﻦ ﭘﺴﺮه بیشعور ﺧﻮﺭﺩ ﻛﻨﻪ؟ ﺧﺪﺍﻳﺎ ﻣﮕﻪ ﺗﻮ نمیدونی؟ﻣﮕﻪ تو ﻧﺪﻳﺪﯼ؟پدرم و ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻡ ﺑﺎﻫﺎﻡ چی ﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩﻥ؟ﻣﮕﻪ تو ﻧﺪﻳﺪﯼ که ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺗﻮ ﺧﻴﺎﺑﻮﻥ ﺟﻠﻮ ﻣﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﻓﺎﻣﻴﻞ ﺍلکی ﻣﻨﻮ ﺧﻮﺭﺩ ﻛﺮﺩ و ﻏﺮﻭﺭﻣﻮ ﺟﻠﻮ ﻫﻤﻪ ﺷﻜﺴﺖ ﻛﻮﭼﻴﻜﻢ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺑﺰﺭگی ﺧﻮﺩﺷﻮ ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻩ؟ﺑﺲ ﻧﻴﺴﺖ؟ﺑﺲ ﻧﺒﻮﺩ؟ﭼﺮﺍ ﺣﺎﻻ ﻛﻪ ﺭﺍﻩ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﻣﻴﺴﺎﺯﻡ ﺑﺎﺯﻡ ﺑﺎﻳﺪ ﻏﺮﻭﻣﻮ ﺑﺸﻜﻨﻦ؟ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻛﺪﻭﻡ ﮔﻨﺎﻩ ﻫﺎ؟؟؟ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻩ لعنتی،ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪه؟؟؟؟ بهم ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻩ؟حق ﻛﻴﻮ ﺧﻮﺭﺩﻡ؟ﻏﺮﻭﺭ ﻛﻴﻮ ﺷﻜﺴﺘﻢ؟ﻛﻴﻮ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻛﺮﺩﻡ؟ نکنه ﮔﻨﺎﻫﻢ ﺍﻳﻨﻪ ﻛﻪ ﺑﺪﻧﻴﺎ ﺍﻭﻣﺪﻡ؟ﻧﻜﻨﻪ ﺯﺷﺘﻢ ﻳﺎ ﺑﺨﺎﻃﺮ سادگیمه؟ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﻩ،ﺍﺧﻪ ﺑﺮﺍﯼ چی؟؟؟؟ ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 11 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 مرداد (ویرایش شده) پارت پنجاه و یکم (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﻴﺸﻪ،چه اتفاقی افتاده؟ﺍﻳﻦ ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻦ شکلی ﺷﺪﻩ؟ﺍﻳﻦ ﺟﺎ چی ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﻪ؟ﭼﺮﺍ …ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﺷﺪﻩ؟ ﺑﺎ ﺑﻬﺖ ﺑﻪ ﻣﻴﻜﺎ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺭﻧﮓ و روی ﺳﻔﻴﺪ شده ﻭ چشم های ﺑﻪ ﺧﻮﻥ ﻧﺸﺴﺘﻪ و ﻣﻮﻫﺎﯼ پریشون ﺭﻭ ﺗﺨﺘﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ!؟!؟ -ﻣﻴﻜﺎ چی ﺷﺪﻩ؟ﺧﻮبی؟ﺍﺗﻔﺎقی ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ؟ ﺍﺭﻭﻡ ﺳﺮش رو ﺑﺎﻻ آورد و ﺗﻮی چشم هام ﺯﻝ ﺯﺩ،بی ﺭﻭﺡ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻛﻪ ﻣﺭﺩﻩ باشه. یک ﺩﻓﻌﻪ از جاش ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ نزدیکم شد،ﺑﺎ ﺻﺪﺍیی ﻛﻪ ﺍﺻﻼ ﻧﻤﻴﺸﻨﺎختمش ﮔﻔﺖ: -ﭼﺮﺍ؟؟؟ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭﻭ ﻛﺮﺩﯼ؟؟ﭼﺮﺍ ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ ﻣﻨﻮ ﺧﻮﺭﺩ ﻛﻨﻲ؟؟؟ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﻏﺮﻭﺭﻡ ﺑﺎﺯﯼ کردی؟؟؟اگه دوست نداشتی حضور من رو پیش خودتون حس کنی فقط لازم بود که بهم بگی نه این که این شکلی خوردم کنی. دست هاش رو بالا اورد و دست های من رو گرفت و روی صورتش ﮔﺬﺍﺷﺖ. ﺑﺎ ترس ﻧﮕﺎﺵ ﻛﺮﺩﻡ،ﺑﺪﻧﺶ ﻳﺦ کرده ﺑﻮﺩ. -ﺧﻮﺏ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻦ،ﺧﻮﺏ ﺑﺒﻴﻨﻢ،ﻟﻤﺴﻢ ﻛﻦ،ﺧﻮﺏ ﺍﻳﻦ ﭼﻬﺮه ﺭﻭ بخاطر ﺑﺴﭙﺎﺭ،ﭼﻮﻥ این اولین و اخرین باریه که اجازه دادم غروم من رو له کنی،ﺍﺭﺯﻭﯼ ﺍﻳﻦ ﺣﺎﻝ ﻣﻨﻮ با خودت ﺑﻪ ﮔﻮﺭ ﻣﻴﺒﺮﯼ،فکر نکن که حال الان من فقط بخاطر موفقيت توع،ﻣﻦ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺗﻮ ﻧﺸﻜﺴﺘﻢ،تو ﻧﻤﻴﺘﻮنی ﻣﻨﻮ ﺧﻮﺭﺩ کنی،نه ﻧﻤﻴﺘﻮنی،ﻣﻴﺪﻭنی ﭼﺮﺍ؟ﭼﻮﻥ قبل از تو خانوادم من رو شکستن و خوردم کردن ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﻧﻤﻴﺘﻮنی که ﺍﻳﻦ ﻛﺎ ﺭﻭ با من کنی ﭼﻮﻥ دیگه چیزی برای شکستن وجود نداره،این شخصی که جلوی خودت میبینی یه جسم پوشالیه،از درون پوچ پوچه،دیگه چیزی برای شکستن نمونده. ﺍﺷﻚ ﺍﺯ چشم هاش ﻣﺜﻞ ﺍﺏ ﺭﻭﻥ جریان داشت و ﺍﺯ ﺭﻭی ﮔﻮﻧﺶ ﺭﺩ ﻣﻴﺸد ﻭ ﺍﺯ ﮔﺮﺩﻧﺶ ﭘﺎیین میریخت. ﻧﻤﻴﻔﻬﻤﻴﺪﻡ که ﭼﻲ ﺷﺪﻩ؟ﭼﺮﺍ ﺍﻭﻥ ﻣﻴﻜﺎﯼ ﻣﺤﻜﻢ و ﻗﻮﯼ به این روز افتاده؟چی ﺑﻪ ﺳﺮﺵ ﺍﻭﻣﺪ؟ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻛﺎﺭ منه؟ ﻧﻪ، ﻧﻪ ﺍﻳﻦ طور نیست،این فقط به تلافی ساده بود،حتی ﺍﺯ تلافی های قبلی هم ﺳﺎﺩﻩ ﺗﺮ. ﺳﺮ ﻳﻪ ﺍﺩﻡ ﭼﻪ ﺑﻼیی ﻣﻴﺎﺩ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ روز ﻣﻴﻔﺘﻪ؟ یعنی ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﺵ باهاش چی ﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩﻥ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ؟؟!؟؟؟ ﻣﻴﻜﺎ اشک هاشو پاک کرد و سرد نگاهم کرد. -ﻣﻦ ﻛﻢ ﻧﻤﻴﺎﺭﻡ،ﻋﻘﺐ ﻧﻤﻴﻜﺸﻢ،ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺟﻮﺍﺏ این ﻛﺎﺭﺕ ﺑﺎﺵ،من خودم این عذاب رو پایان میدم. ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺩﺭ ﺩﻭﻳﺪ و ﺑﻴﺮﻭﻥ رفت و من رو ﺗﻮی ﺑﻬﺖ ﺗﻨﻬﺎ گذاشت. ﺳﺮ ﻣﻴﻜﺎ چه بلایی ﺍﻭﻣﺪﻩ؟چه کسی یا چه چیزی تونسته بود این جور اون رو از پا در بیاره. ﻧﻪ،ﻧﻪ ﻣﻦ ﻧﻤﻴﺰﺍﺭﻡ،ﻣﻦ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻛﻪ ﻣﻴﻜﺎ ﺷﻜﺴﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ!!! ﺍﻭﻥ ....ﺍﻭﻥ ﺑﺎ ﺑﻘﻴﻪ دختر ها ﻓﺮﻕ داره،ﺍﻭﻥ اولین نفره که ﺗﻮ ﺭﻭﯼ ﻣﻦ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩه،اونه که ﺑﺎﻋﺚ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﻠﻮغی ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻣﻦ ﺷﺪﻩ. ﻧﻪ ﻣﻦ نمیزﺍﺭﻡ،هیچکس هیچکس به ﺟﺰ ﻣﻦ حق ﻧﺪﺍﺭﻩ که ﺑﻪ ﻣﻴﻜﺎ ﻛﻢ ﺗﺮ ﺍﺯ ﮔﻞ ﺑﮕﻪ یعنی من ﻧﻤﻴﺰﺍﺭﻡ که بگن. ﻓﻘﻂ ﻣﻦ،فقط منم که ﻣﻴﺘﻮﻧﻢ ﺍذﻳﺘﺶ ﻛﻨﻢ. من بلاخره میفهمم ﻛﻪ چی ﺗﻮی ﺍﻭﻥ ﺯﻧﺪﮔﻲ لعنتیﺗﻮ ﮔﺬﺷﺘﻪ میکا،ﻣﻦ ﻣﻴﻔﻬﻤﻢ. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 11 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 مرداد (ویرایش شده) پارت پنجاه و دوم (ﻣﻴﻜﺎ) از در پشتی ویلا زدم بیرون و به سمت دریا رفتم،راهم رو به سختی فقط با نور ماه میدیدم. به دریا که رسیدم با گریه داد زدم: -میشه یه لطفی به من کنی؟تو داداش من رو از خانوادش گرفتی،منم بربر پیش همون داداشم. وارد اب شدم و قدم به قدم جلو رفتم. تا کمرم رو اب گرفته بود که صدای فریاد راستین رو از پشت سرم شنیدم. -میکا .....میکا برگرد خطر ناکه،میکا چی کار میکنی؟میکا ..... بدون توجه به صدا زدن هاش یه قدم دیگه برداشتم که زیر پام خالی شد و توی تاریکی دریا فرو رفتم. مقاومت نکردم و دستو پا نزدم،خودم رو تسلیم عظمت دریا کردم. حس میکردم که دارم هر لحظه به مرگ نزدیک تر میشم،هوای توی ریه هام تموم شده بود و قلبم داشت از کار میفتاد که تصویری جلوی چشم هام نمایان شد،پژمان بود برادرم که با لبخندی زیبایی داشت نگاهم میکرد. توی ذهنم صداش زدم: -داداشی بلاخره اومدی دنبالم؟؟؟ پژمان چشم هاش غمگین شد. -فرشته کوچولوی من،اخه چرا انقدر خودت رو عذاب میدی؟؟همه چیز دیگه تموم شده،تو باید برگردی پیش مامان و بابا،هنوز وقتش نرسید. -اما پژمان ....... تصویر پژمان از جلوی چشم هام محو شد و جاش رو به خاطره ای فراموش شده داد .... -اولین باره به جای کابوس دارم رویا میبینم؟؟؟کاش مال من بودی ..... (شب تولد تمنا-در ماشین راستین) اخرین تپش قلبم رو هم حس کردم و بعد خاموشی .... ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 11 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 مرداد (ویرایش شده) پارت پنجاه و سوم (راستین) بعد از رفتن میکا به سمت بالکن رفتم تا آتیشی که درونم بود کمی آروم بشه اما چشمم افتاد به میکا که از در پشتی ویلا به سمت دریا رفت. -این وقت شب میره لب دریا چی کار؟ ناگهان صداش توی گوشم زنگ خورد. -ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺟﻮﺍﺏ این ﻛﺎﺭﺕ ﺑﺎﺵ،من خودم به این عذاب پایان میدم. -نکنه؟؟؟؟؟ با وحشت از چیزی که توی سرم شکل گرفته بود به سمت دریا دویدم. نزدیک دریار که شدم میکا رو دیدم که داشت خودش رو توی دریا غرق میکرد،بلند داد زدم: -میکا .....میکا برگرد خطر ناکه،میکا داری چی کار میکنی؟میکا؟؟؟؟ به حرفم گوش نمیداد و همین طور بیشتر به سمت عمق دریا میرفت که ناگهان زیر پاش خالی شد و توی دریا فرو رفت. سریع شیرجه زدم توی اب و تو تاریکی دنبال میکا میگشتم. بخاطر تاریکی شب دید خوبی نداشتم و نا امیدانه توی اب به هر سمتی چنگ مینداختم تا شاید میکارو پیدا کنم اما نبود. نیست،نیست،سرم رو از اب بیرون اوردم و داد زدم: -میکا ....میکا کجایی؟؟؟؟؟؟میکا ..…. نفس عمیقی گرفتم و دوباره داخل اب شدم و به سمت عمق شنا کردم که به سختی سایه ی جسمی رو دیدم،بسمتش شنا کردم و بهش نزدیک شدم خودش بود. چشم هاش بسته بود و بی حرکت توی اب فرو میرفت. به دستش چنگ انداختم و بالا کشیدمش،از آب بیرون اوردمش و دمر روی ماسه های ساحل خابوندم. با ترس صدا زدم: -میکا،میکا پاشو،میکا ترو خدا خواهش میکنم. به پشتش چند ضربه زدم که ابی از دهنش بیرون پرید و بهوش اومد. توی بغلم کشیدمش و با گریه گفتم: -چرا این کارو کردی؟؟؟چرا؟؟؟؟؟؟بخاطر من احمق لجباز؟؟؟؟ زار زدم: -خدا منو لعنت کنه،میکا،میکا تروخدا پاشو،اگه تو چیزیت بشه من میمیرم. شن های روی صورتش رو با دستم کنار زدم،میکا در حالی که به سختی نفس میکشید،دستش رو بالا اورد و اشک های منو پاک کرد. -گریه …. (سلفه)نکن … محکم بغلش کردم و پشتش رو نوازش کردم تا کمی اروم بشه که همون طور که سرش روی شونم بود گفت: -باز ...باز دارم رو ...یا میبینم؟ جوابش رو ندادم و فقط نوازشش کردم،بعد یه ربع سلفه های میکا کم تر شد که با صدای لرزون گفت: -سردمه … توی بغلم بلندش کردم و به سمت ویلا رفتم،با اسانسور به طبقه سوم رفتم و میکا رو توی اتاقش روی تختش خوابوندم و روش رو هم کشیدم. چند دسته موش رو که توی صورتش ریخته بود کنار زدم. -من که رفتم لباستو عوض کن و بعد اسراحت کن. از جام بلند شدم تا بیرون برم که میکا دستم رو گرفت. -از ماجرای امشب به کسی چیزی نگو،خواهش میکنم. -اخه ..... -لطفاً. -باشه،اسراحت کن. از اتاقش بیرون اومدم و به سمت اتاق خودم رفتم. نمیتونستم چیزی که دیدم رو فراموش کنم،میکا تقریبا تو بغل من مرده بود. مشتی به دیوار کوبیدم و داد زدم: -اه،خدا لعنتت کنه راستین،زیاده روی کردی. ویرایش شده 22 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 11 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 مرداد (ویرایش شده) پارت پنجاه و چهارم (میکا) ﺧﺎﻟﻪ ﻧﻮﺷﻴﻦ پرسید: -ﺧﻮﺏ ﻣﻴﻜﺎ ﺧﺎﻧﻮﻡ ما که حسابی شما رو توی این سه روز گردوندیم حالا نوبت توع. -حتماً چرا که نه؟فقط من پیشنهاد میدم ﭼﻮﻥ ﺟﺎﻫﺎیی که میخوام ببرمتون ﺯﻳﺎﺩه ﺑﻬﺘﺮﻩ که ﻟﺒﺎﺱ و چادر مسافرتی با خودمون ببریم و شب رو ﺗﻮی جنگل کمپ بزنیم. ﻫﻤﻪ با این پیشنهادم ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﻛﺮﺩﻧﻮ به سمت رستم آباد ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ. این ﺑﺎر با خودمون سه تا از ماشین ها رو بردیم،تمنا و ماهیار،آرام و مهیار با یه ماشین اومدن،آروین و نیاز،الیاس و نیکا هم با ماشین راستین اومدن من هم توی ماشین عمو اینا نشستم. ﺍﺯ ﺳﻪ ﺭﺍﻩ ﺭﺳﺘﻢ ﺍﺑﺎﺩ ﺑﺎﻻ رفتیم و ﺍﺯ ﺗﻮتﻛﺎﺑﻦ گذشتیم. ﻫﻮﺍ ﻋﺎلی ﺑﻮﺩ و ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺳﺮﺳﺒﺰ و ﭘﺮ از ﮔﻞ،خیلی ﻗﺸﻨﮓ ﺑﻮﺩ ﭘﻨﺠﺮه سمت خودم رو ﺗﺎ ﺗﻪ ﺑﺎﺯ کرده ﺑﻮﺩم. ﻋﻤﻮ رامبد خیلی ﺑﺎﺣﺎﻝ ﺑﻮﺩ ﻫﻤﺶ ﺍﺯ ماشین ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺳﺒﻘﺖ ﻣﻴﮕﺮﻓﺘﻮ برای در اوردن حرصشون ﺑﻮﻕ ﻣﻴﺰﺩ،ﺻﺪﺍﯼ اهنگم تا ته ﺯﻳﺎﺩ کرده ﺑﻮﺩ. ﺣﺮﺹ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ حسابی ﺩﺭ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮد و من هم ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪﻡ. دستم رو به دستیره ی محافظ ماشین گرفتم و لبه ی پنجره ی ماشین نشستم ﺩﺧﺘﺮ ها به تقلید از من از پنجره ی ماشین بیرون اومدن باهنگ شاد ﻣﻴﺮﻗﺼﻴﺪیم و ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪﻳﻢ. ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺷﻜﺮﺕ،با لبخندی غمگینی به همه نگاه کردم،ﺧﻮﺵ ﺑﺤﺎﻟﺸﻮﻥ ﭼﻘﺪر خوشبخت بودن،اون وقت من چی؟ ﻳﺎﺩ دفعاتی افتادم ﻛﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﺍﻧﻮﺍﺩﻩ به شمال میومدیم،ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺗﻮی ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺩﻋﻮﺍ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻦ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ،ﺑﻪ ﻫﻢ ﻓﻮﺵ ﻣﻴﺪﺍﺩﻥ و ﺩﺍﺩ و بی داد میکردن من هم ﻣﺤﻜﻢ ﮔﻮش هام رو ﻓﺸﺎﺭ ﻣﻴﺪﺍﺩﻡ ﻛﻪ صدای دعوا هاشون رو شونو ﻧﺸﻨﻮﻡ. ﺩﻟﻢ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺖ ﻳﻪ ﺑﺎﺭ ﺑﺎ ﺩﻝ ﺧﻮﺵ و ﺑﺪﻭﻥ ﺩﻋﻮﺍ ﺑﺎ ﻛﻞ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ به شمال بیایم اما ﻫﻤﻴﺸﻪ چیزی بود که باعث ﺩﻋﻮﺍ بشه. بعضی وقت ها ماهان هم با هامون همسفر میشد اما ﺩﺭ ﻫﺮ ﺻﻮﺭﺕ سفر ﻛﻮﻓﺘﻤﻮﻥ ﻣﻴﺸﺪ،ﭼﻮﻥ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺧﻮﻧﻪ هیشکی ﻧﻤﻴﻤﻮﻧﺪ و همش ﺟﻴﻢ ﻣﻴﺸﺪ دنبال ﻣﻮﺍﺩ. با یاد اوری خاطرات بد گذشته ﻗﻄﺮﻩ ﺍﺷﻚ سمجی ﺍﺯ ﮔﻮﺷﻪ ی ﭼﺸﻢ هام ﭘﺎﻳﻦ اومد،ﺍﺭﻭﻡ ﺳﺮ ﺧﻮﺭﺩﻡ،ﭘﺎﻳﻦ اومدم و ﺭﻭی ﺻﻨﺪلی ﻧﺸﺴﺘﻢ. سکوت کردم،ﻣﻴﺘﺮسیدم ﺯﻳﺎﺩ خوشحالی ﻛﻨﻢ و همه چیز ﻛﻮﻓﺖ ﺧﻮﺩﻡ و ﺑﻘﻴﻪ شه،راستین ﻫﻢ که ﻣﻨﺘﻈﺮ بود ﻣﻦ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﭘﺎ ﺧﻄﺎ ﻛﻨﻢ تا اون باز هم قاطی کنه. ﻋﻤﻮ که متوجه ی سکوت ناگهانیم شد پرسید: -ﻣﻴﻜﺎ ﺟﺎﻥ،ﭼﺮﺍ یه هویی ﺳﺎﻛﺖ ﺷﺪﯼ ﻋﻤﻮ جان؟ -چیزی نیست ﻋﻤﻮ ﺟﻮﻥ ﻳﻜﻢ ﺳﺮﺩﻡ ﺷﺪه. -ﺧﻮﺏ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺍﻭﻝ قراره ﻛﺠﺎ ببریمون؟ -ﻋﻤﻮ ﺟﻮﻥ ﺍﻭﻝ ﻣﻴﺒﺮﻣﺘﻮﻥ ﺩﺭﺩﺷﺖ ﺑﻌﺪ هم ﺳﻴﺪﺷﺖ و ﻓﺮﺩﺍ ﻫﻢ ﺩﻫﺎت هاﻣﻮﻥ. -چه خوب،باشه ﻋﺰﻳﺰﻡ ﭘﺲ ﺭﺍﻫﻮ ﻧﺸﻮﻧﻢ ﺑﺪﻩ. ﺳﺮ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩم و ﺭﺍه رو ﻧﺸﻮﻧﺶ دادم. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 12 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (ویرایش شده) پارت پنجاه و پنجم ﺑﻌﺪ از یک ﺳﺎﻋﺖ و ﻧﻴﻢ به دردشت رسیدیم. -ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ ﻋﻤﻮ ﺟﻮﻥ،ﺑﺮﻳﺪ بغل ﺍﻭﻥ ﺗﻚ ﺩﺭﺧﺘﻪ. -ﺑﺎﺷﻪ ﺩﺧﺘﺮﻡ. برای متوجه شدن بچه های چند تا ﺑﻮﻕ ﺯﺩ و به ﺳﻤﺖ ﺗﻚ درختی که گفتم رفت. ﻣﺤﺪﻭﺩﻩ ﺍصلی ﺩﺭﺩﺷﺖ ﺩﻭﺭ تا دورش ﭘﺮ از ﻣﻐﺎﺯﻩ های ﻗﺼﺎبی و غذا فروشی ﺑﻮﺩ. بچه ها از ماشین پیاده شدن که مهیار با ذوق گفت: -ﺍﻭﻑ ......ﺍﯼ جانم عجب منظره ای مثل بهشت میمونه. آﺭﻭﻳﻦ دماغش رو تیز کرد عمیق بو کشید. -بهتر نیست زودتر بریم و از غذا های این بهشت میل کنیم؟ -ﺍﯼ ﺷﻜﻤﻮ ﺑﺰﺍﺭ ﺑﺮﺳﻴﻢ ﺑﻌﺪ هنوز وسایل رو پیاده نکردیم. ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ با خنده گفت: -فقط زودتر لطفاً اخه میترسم ﺍﻳﻦ ﺍﺭﻭﻳﻦ ﺷﻜﻤﻮ از گشنگی یکی از این گوسفند های گله ی مردم رو بزنه زیر بغلش و در بره. ﻫﻤﻪ ﺧﻨﺪﻳﺪﻥ ﻛﻪ آﺭﻭﻳﻦ به حالت ﻗﻬﺮ ﺭﻭﺷﻮ ﺑﺮﮔﺮﺩﻭﻧﺪ اون طرف. -قهر نکن حالا،وسایل رو خالی کنیم غذا هم میدم بهت. هر کس ﻣﺸﻐﻮﻝ ﻛﺎﺭﯼ ﺷﺪ،ﺍﻗﺎﻳﻮﻥ ﭼﺎﺩﺭ ﺯﺩﻥ ﻭ ﺧﺎﻧﻮم ها ﻭﺳﺎﻳﻞ ﻧﺎﻫﺎﺭ رو ﺍﻣﺎﺩﻩ ﻛﺮﺩﻥ،دیگه کاری نمونده بود که انجام بدم پس به ﺳﻤﺖ ﻋﻤﻮ رفتم. -ﻋﻤﻮ ﺟﻮﻥ؟ -ﺟﺎﻧﻢ ﺩﺧﺘﺮﻡ؟ -ﺷﻤﺎ تو ماشینتون طناب ﺩﺍﺭﻳﺪ؟ -ﺍﺭﻩ دخترم،ﺑﺮﺍی ﻣﻮﺍﻗﻊ ضروری و ﺑﻜﺴﻞ کردن. -ﻣﻴﺸﻪ ﺑﺪﻳﻦ ﻣﻦ باهاش تاب ﺑﺒﻨﺪﻡ؟ ﻋﻤﻮ قهقهﺍﯼ ﺯﺩ. -ﻭﺍﯼ ﺩﺧﺘﺮ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﻳﻦ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺷﺒﻴﻪ ﮔﺮﺑﻪ ﺷﺮﮎ ﻛﺮﺩﯼ؟ ﭼﺸﺎﻡ ﮔﺮﺩ ﺷﺪ. -ﻋﻤﻮ جون ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺑﻌﻠﻪ؟ -ﻣﺎﻫﻢ ﺑﻌﻠﻪ،ﭼﺮﺍ ﻛﻪ ﻧﻪ عزیزم؟ طناب رو ﺍﺯ ﻋﻤﻮ ﮔﺮﻓﺘﻤﻮ و ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﺗﻚ ﺩﺭﺧﺖ ﺗﻨﻮمند اونجا. ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺯﻭﺭ ﻣﻴﺰﺩﻡ طنابو ﭘﺮﺕ ﻛﻨﻢ ﺍﻭﻥ ﻭﺭ ﺷﺎﺧﻪ اما ﻧﻤﻴﺸﻮﺩ. ﺍﻧﻘﺪر ﺗﻜﺮﺍﺭ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ یک دفعه طناب ﺩﺳﺘﻤﻮ برﻳﺪ. -ﺍﺥ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﻮﻥ،ﺩﺳﺘﻢ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻛﻪ اون طرف تر داشت با دوربینش چیک و چیک از همه چیز عکس میگرفت ﺑﺎ شنیدن ﺻﺪﺍﯼ ﺍﺥ ﻭ ﺍوﺥ ﻣﻦ ﺩﻭﻳﺪ به ﺳﻤﺘﻢ. ﺟﻠﻞ ﺧﺎﻟﻖ ﺍﻳﻦ ﻣﺤﺒﺖ و دوستی هم ﺑﻠﺪﻩ؟ -ﭼﻲ ﺷﺪ ﺗﺮﻭﺑﭻ .....ﻣﻴﻜﺎ؟ این ﭼﻲ ﮔﻔﺖ؟؟؟؟ﺗﺮﻭﺑﭽﻪ؟ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ؟ ﺑﺎ ﺍﺧﻢ ﻭ ﺍﺯ ﻗﺼﺪ ﮔﻔﺘﻢ: -ﻫﻴﭽﻲ ﻟﻮﺩﻭ ......ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻳﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﺎ ﺑﻬﺖ ﺯﻝ ﺯﺩ ﺑﻬﻢ و ﺑﻌﺪ انگار که فهمیده باشه غش غش ﺯﺩ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ. ﺍﯼ ﻛﻮﻓﺖ،ای ﺩﺭﺩ،حناق ﭼﺘﻪ؟ﺩﻳﻮﻧﻪ ﺷﺪﯼ؟ -ﻭﺍﺳﻪ چی ﻣﻴﺨﻨﺪﯼ؟ -یعنی ﺩﺧﺘﺮ ﺗﻮ ﻛﻢ ﻧﻤﻴﺎﺭﯼ دیگه ﻧﻪ؟ ﺑﺮﺍﻡ ﺍﺳﻢ گذاشتی؟ﻟﻮﺩﻭ ﺩﻳﮕﻪ ﭼﻴﻪ؟ -ﻧﻪ ﺍﺳﻢ نذﺍﺷﺘﻢ ﺍﻧﻘﺪر ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺳﮓ ﻧﻴﺎﺯ ﺑﺎﺯﯼ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﺻﺪﺍﺵ ﻛﺮﺩﻡ ﺍﺷﺘﺒﺎهی ﺍﻻﻥ از دهنم پرید لودﻭﺱ. راستین ﻳﻪ ﻫﻮ ﺍﺧﻤﺎﺵ ﺭﻓﺖ ﺗﻮی هم. -ﻭﻟﻲ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ گفتی ﺗﺮﻭﺑﭽﻪ درسته؟ -ﻫﺎﻥ؟؟؟ﻧﻪ یعنی ﻣﻨﻢ ﺗﻮﺭﻭﺑﭽﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ و زیاد هم ﻣﻴﺨﻮﺭﻡ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻫﻤﻮﻥ ﺍﺯ ﺩﻫﻨﻢ ﭘﺮﻳﺪ. ﺍﯼ ﺑﻴﺸﻌﻮﺭ،ﻋﻮضب ﭼﺎﺧﺎﻥ ﺭﻭ ﻣﻦ ﺍﺳﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ،ﺑﻬﻢ ﻣﻴﮕﻔﺘﻪ ﺗﺮﻭﺑﭽﻪ. ﺑﺎ ﺩﺳﺘﻢ خونیم ﻳﻜﻢ ﻭﺭ ﺭﻓﺖ. -ﺯﺧﻤﺖ یکم عمیقه اینجا هم طبیعته و خاکو خل زیاده باید ﺩﺳﺘﺘﻮ ﺑﺒﻨﺪﯼ. ﭼﺸﻢ،امر ﺩﻳﮕﻪ ای ﺍﻗﺎﯼ ﺩﻛﺘﺮﺭﺍﺳﻲ؟؟ﺑﭽﻪ ﭘﺮﻭ،ﻳﻪ ﭼﺸﻢ ﻏﺮﻩ ﺑﻬﺶ رفتمو از جام ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪم و ﺍﺯ ﺗﻮی ﻛﻴﻔﻢ ﻳﻪ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﺳﻔﻴﺪ ﻛﻮﭼﻴﻚ بیرون اوردم و ﺩﻭﺭ ﺩﺳﺘﻢ پیچیدم. ﺑﻐﻀﻢ ﮔﺮﻓﺖ،ﺣﺎﻻ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺗﺎﺏ ﺑﺒﻨﺪﻡ؟؟؟ ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 12 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (ویرایش شده) پارت پنجاه و ششم ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ از پشت سر صدا زد: -ﻣﻴﻜﺎ ....ﻣﻴﻜﺎ. با قیافه ی اویزون برگشتم ﺳﻤﺘﺶ. -ﺑﻌﻞ … ﺑﺎ ﺩﻳﺪﻥ ﺗﺎﺏ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ حرفم توی دهنم موند،یه جیغ ﺧﻮﺵ ﮔﻞ ﺯﺩﻣﻮ ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺳﻤﺖ ﺗﺎب. ﺍﺯ خوشحالی ﺑﺎﻻ و ﭘﺎﻳﻦ میپریدم که ﻳﻪ ﻫﻮیی ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ چی ﺷﺪ دویدم سمت راستین و لپش رو ﺑﻮﺳﻴﺪم. -ﻣﺮسی ﺭﺍسی ﺟﻮﻥ،ﺩﻣﺖ ﺟﻴﺰ. ﺩﺧﺘﺮها ﺑﺎ ﺩﻳﺪﻥ ﺗﺎﺏ بسته شده ﻭ ﺑﭙﺮ ﺑﭙﺮ ﻣﻦ ﺍوﻣﺪﻥ سمت ما و ﺗﻤﻨﺎ با خنده گفت: -ﻧﭙﺮ ﻓﻞ ﻓﻞ،ﺯﻣﻴﻦ ﻟﺮﺯﻳﺪ. ﺯﺑﻮﻧﻤﻮ براش ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩم. -ﺣﺴﻮﺩ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻴﺎﺳﻮﺩ. به سختی ﭘﺮﻳﺪﻡ ﺭﻭی ﺗﺎﺑﻮ هی ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺗﻜﻮﻥ ﺗﻜﻮﻥ میدادم تا تاب راه بیفته اما نیفتاد. ﺍﮔﻪ ﭘﺎﻡ ﺑﻪ ﺯﻣﻴﻦ ﻣﻴﺮﺳﻴﺪ ﺧﻮﺩم خودمو ﺗﺎﺏ ﻣﻴﺪﺍﺩﻡ ﺍﻣﺎ تابو خیلی بالا بسته بود. برﮔﺸﺘﻤﻮ ﻣﻈﻠﻮﻡ به ﺩﺧﺘﺮ ها ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ که ﺗﻤﻨﺎ با بد جنسی گفت: -ﺣﺴﻮﺩ ﺩﻳﮕﻪ ﻧﻪ؟ -ﻧﻪ ﺗﻤﻨﺎ ﺟﻮﻥ،ﺣﺴﻮﺩ ﭼﻴﻪ؟ﺗﻮ ﻛﻪ گلمی. ﺑﻬﻢ چشم غره ای ﺭﻓﺘﻮ برگشت پیش شوهرش ﺑﻪ ﺑﻘﻴﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ که دیدم اونا هم همه با شوهراشون سرگرمن. ناراحت به زمین زل زده بودم که راستین از پشت سرم گفت: -طناب رو سفت ﺑﮕﻴﺮ. ﻭ ﻳﻪ ﺩﻓﻌﻪ ﺑﻲ ﻫﻮﺍ من رو عقب ﻛﺸﻴﺪ و بعد هولم ﺩﺍﺩ. با ذوق جیغ ﺯﺩﻣﻮ ﺧﻨﺪﻳﺪﻡ. -ﺍﺥ ﺟﻮﻥ، ﺑﺎﻻ،ﺑﺎﻻ ﺗﺮ .....تند ﺗﺮ هل ﺑﺪﻩ. ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪﻡ و جیغ ﻣﻴﺰﺩﻡ. ﺳﺮﻋﺘﻢ ﻛﻪ ﺣﺴﺎبی ﺗﻨﺪ ﺷﺪ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺭﻓﺖ ﻛﻨﺎﺭ و ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ عکاسی کرد. ﻣﻨﻢ ﺩﻳﮕﻪ ﻣﻴﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺧﻮﺩمو ﺗﺎﺏ بدم. ﻳﻪ ﺭﺑﻊ بود که داشتم ﺗﺎﺏ ﺳﻮﺍﺭﯼ میکردم با حس ﺳﺮ ﮔﻴﺠﻪ سرعت تابو کم کردم و پیاده شدم. ﺩﺧﺘﺮها هم که ﺍﺯ صدای جیغ و خندهای ﻣﻦ ﺟﻤﻊ ﺷﺪه بودن ﻫﻤﺸﻮﻥ ﺑﻪ ﻧﻮﺑﺖ ﺳﻮﺍﺭ تاب ﺷﺪﻥ و ﻧﺎﻣﺰﺩﺍﺷﻮﻥ هولشون میدادن. راستین هم با دوربین ﺍﺯﺷﻮﻥ عکس هاﯼ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﻣﻴﮕﺮﻓﺖ و ﺷﻜﺎﺭ ﻟﺤﻈﻪ ها ﻣﻴﻜﺮﺩ. ﺑﻌﺪ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﻛﻪ ﻛﺒﺎﺏ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻋﻤﻮ ﺍﺯ ﻗﺼﺎﺑﻲ همون جا گوشتش رو ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ،ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻳﻪ تعداد ﺭﻓﺘﻦ ﭘﺎﺳﻮﺭ بازی ﻳﻪ تعداد هم زن و شوهری ﺭﻓﺘﻦ ﺩﻭﺭ ﺩﻭﺭ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ،ﺍﺭﻭﻳﻦ و ﻧﻴﺎﺯ ﻫﻢ ﻗﻠﻴﻮﻥ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪﻥ،ﻋﻤﻮ و ﺧﺎﻟﻪ ﻫﻢ ﺗﺨﻤﻪ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩﻥ و ﻣﻴﻮﻩ پوست میکندن. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 12 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (ویرایش شده) پارت پنجاه و هفتم گوشیم زنگ خورد،همتا بود دختر دایم. -الو همتا. بلند شدم و از بقیه فاصله گرفتم. -سلام میکا،خوبی دختر؟شنیدم با دوستات اومدی شمال؟؟؟ -سلام عزیزم،خوبی؟اره درست شنیدی. -خوش میگذره؟حالت خوبه؟ در حالی که سعی میکردم صدام از بغض خش دار نشه جواب دادم. -ﺍﺭﻩ جات خالی،خوبم بی منظیر. -ﺑﻪ ﻣﻨﻢ ﺩﺭﻭﻍ میگی؟ﺍﺯ صدات ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ که ﭼﻘﺪر ﺧﻮبی. با بغضی که این روز ها کنترل من رو به دست گرفته بود صداش زدم. -همتا … بی اراده زدم زیر گریه و همتا فقط سکوت کرد تا خوب خالی بشم، وقتی اروم تر شدم ﻫﻤﻪ چیز رو براش ﮔﻔﺘﻢ. ﮔﻔﺘﻢ ﻛﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺯﻧﺪﮔﻲ،ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺧﻮﺏ ﺷﺪﻩ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﭘﻮﭼﻲ ﻣﻴﻜﻨﻢ،گفتم ﺍﺯ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺳﻴﺎﻫﻢ ﻛﻪ ﻣﻴﺘﺮﺳﻢ ﺍﻳﻨﺪﻣﻢ ﺳﻴﺎﻩ کنه،گفتم ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺍﺯ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺍﺯ ﺩﻋﻮﺍﻫﺎﻣﻮﻥ ﺍﺯ ﻧﺎﺗﻮﺍﻧﻴﻢ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻋﻤﻪ پیغام داده بود که ﻫﻢ ﻣﻴﻜﺎ و ﻫﻢ ﻣﺮﺳﺎﺩ دیگه ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻥ وقتشه که با هم ﻋﺮﻭسی کنن،گفتم ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻓﺮﺩﺍ ﺳﺎﻝ ﮔﺮﺩ ﺩﺍﺩﺍﺷﻴﻪ ﻛﻪ ﻳﻪ ﺑﺎﺭ هم تو زندگیم ﻧﺪﻳﺪﻣﺶ ﺍﻣﺎ ﻋﺎﺷﻘﺸﻢ ﻭ ﺩﺭﺩﻭ ﺩﻻ هاﻡ رو همیشه با قاب عکس اون کردم، گفتم ﺍﺯ ﺑﻲ محبتی های ﻣﺎﻣﺎﻥ،ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺯ ﻧﺎﺳﺎﺯﮔﺎﺭﯼ های ﺑﺎﺑﺎ،گفتم ﺍﺯ ﺩﺭﺩﺍﯼ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺍﺯ این که پول عملش رو نداریم،ﮔﻔﺘﻢ،ﮔﻔﺘﻢ ﺗﺎ ﺗﻬﻲ ﺷﺪﻡ. بعد تموم شدن حرف هام همتا گفت: -ﻣﻴﻜﺎ جان ﺑﺲ ﻧﻴﺴﺖ؟چرا انقدر خودت رو عذاب میدی؟ﭼﺮﺍ انقدر به خودت ﺳﺨﺖ ﻣﻴﮕﻴﺮﯼ؟چرا همش جلو جلو به همه چیز ﻓﻜﺮ میکنی؟همه چیز رو ﻓﻘﻂ گذشت زمان میتونه ﺣﻞ کنه،ﺑﻬﻢ ﻳﻪ ﻗﻮلی ﺑﺪﻩ .....قول بده ﻛﻪ از الان ﺩﻳﮕﻪ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻛﺪﻭﻣﺸﻮﻥ ﻓﻜﺮ نکنی و ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺨﻨﺪﯼ. ﭼﻪ ﻛﺎﺭ سختی(انگار که فکر کردن دست خود ادمه)ﭼﺮﺍ ﻫﻤﻪ ﺍﺯﻡ ﺍﻳﻨﻮ ﻣﻴﺨﻮﺍﻥ؟ برای از سر باز کردنم مثل همیشه دروغ گفتم: -ﺑﺎﺷﻪ،ﻗﻮﻝ ﻣﻴﺪﻡ. -مواظب خوت باش و هر وقت خواستی بهم زنگ بزن. گوشیو قطع کردم و به سمت جنگل رفتم،ﻫﻤﻮﻥ ﻃﻮﺭ ﻛﻪ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺟﻠﻮ ﺑﻮﺩ برهای رو میون درخت ها دیدم. -ﻭﺍیی ﺧﺪﺍﺟﻮﻥ،ﺍﻳﻦ ﺑﺮﻩ رو ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻦ!!کوچولو ﺍﺯ ﮔﻠﺖ جاموندی؟اخی عزیزم. بره رو تو بغلم گرفتم و ﻧﺎﺯﺵ کردم،ﻫﺮچی ﺩﻭﺭ ﻭ ﺍﻃﺮﺍﻓﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﮔﻠﻪ ﺍﯼ ﻧﺪﻳﺪﻡ. ﺑﺎ ﺑﺮﻩ ﺗﻮی بغلم ﭘﻴﺶ ﺑﻘﻴﻪ برگشتم،ﻛﻢ ﻛﻢ دیگه ﺑﺎﻳﺪ ﻣﻴﺮﻓﺘﻴﻢ. ﺍﺭﺍﻡ که بره رو توی بغلم دید پرسید: -ﺍخی،ﻋﺰﻳﺰﻡ،ﺍﻳﻦ ﭼﻴﻪ ﺩﺳﺘﺖ ﻣﻴﻜﺎ؟ -ﺑﭽﻪ ﺧﺮ،ﻣﮕﻪ نمیبینی؟ ﻫﻤﻪ ﺧﻨﺪﻳﺪﻧﻮ ﺍﺭﺍﻡ ﺑﻬﻢ چشم غره ﺭﻓﺖ. -ﻗﻬﺮ ﻧﻜﻦ ﺟﻴﮕﺮ این یه برست که ﺍﺯ ﮔﻠﺶ ﺟﺎﻣﻮﻧﺪﻩ. ﺩﺧﺘﺮ ها ﺩﻭﺭﺵ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻧﻮ ﻧﺎﺯﺵ ﻛﺮﺩﻥ. عمو پرسید: -ما که داریم میریم ﺣﺎﻻ چی ﻛﺎﺭﺵ ﻛﻨﻴﻢ؟ آﺭﻭﻳﻦ جواب داد: -با خودمون میبریم برای شام ﻛﺒﺎﺑﺶ میکنیم. ﻧﻴﺎﺯ اعتراض کرد: -ﺍع ......بی ﺭﺣﻢ ﮔﻮﺷﺖ خوار ﻧﺎﻣﺮﺩ. -اخه ﭼﻘﺪر ﺗﻮ ﺷﻜﻤﻮیی آﺭﻭﻳﻦ. -ﻧﻴﺎﺯ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻧﻜﻪ ﺷﻤﺎ ﮔﻴﺎﻩ ﺧﻮﺍﺭﯼ،ﺣﺎﻻ ﻣﻦ ﺷﺪﻡ ﮔﻮﺵ خواﺭ؟بعدشم ﻣﻴﻜﺎ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺍﺩﻡ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﻳﻨﺪﻩ ﻧﮕﺮ ﺑﺎﺷﻪ،ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﻴﺴﺖ که ﺍﻻﻥ داری ﻛﺠﺎ ﻣﻴﺒﺮیمون،ﺧﻮﺏ ﮔﺸﻨﻢ ﻣﻴﺸﻪ. ﺑﺮﻩ ﺗﻮ بغلم ﻭﻭلی ﺧﻮﺭﺩ و ﺻﺪﺍیی ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩ ﻛﻪ ﺧﻨﺪﻳﺪﻣﻮ ﺑﻠﻨﺪﺵ ﻛﺮﺩﻡ ﺟﻠﻮ ﺻﻮﺭﺗﻤﻮ نوک ﺑﻴﻨﻴﻤﻮ ﺯﺩﻡ ﺑﻪ ﺑﻴﻨﻴﺶ. -خیلی بی ﺭحمی آروین،ﻋﻤﻮ ﺟﻮﻥ ﺑﺮﻳﻢ ﺟﻠﻮﺗﺮ حتماً ﺻﺎﺣﺒﺶ ﭘﻴﺪﺍ ﻣﻴﺸﻪ. ﻫﻤﻪ ﺳﻮﺍﺭ ماشین ها ﺷﺪﻳﻢ و ﺣﺮﻛﺖ ﻛﺮﺩﻳﻢ. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 12 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (ویرایش شده) پارت پنجاه و هشتم ﺳﺎﻋﺖ ﭼﻬﺎﺭ ﺑﻌﺪ ﻇﻬﺮ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺳﻤﺖ ﺳﻴﺪﺷﺖ. ﻳﻜﻢ ﻛﻪ ﺩﻭﺭ ﺷﺪﻳﻢ ﺻﺎﺣﺐ ﺑﺮﻩ ﭘﻴﺪﺍ شد ﻭ ﺑﺮﻩ ﺭﻭ تحویل دادم ﺑﻌﺪ ﻧﻴﻢ ﺳﺎﻋﺖ به ﺳﻴﺪﺷﺖ رسیدیم. -ﻋﻤﻮ ﺟﻮﻥ ﻣﺎ ﺷﺐ رو باید همین نزدیکی ها ﺑﻤﻮﻧﻴﻢ ﺍﻣﺎ ﺍﻻﻥ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺑﺒﺮﻣﺘﻮﻥ یه ﺟﺎیی ﻛﻪ ﺍﺯ فک و ﻓﺎﻣﻴﻞ فقط ﻣﺎ جاش رو ﺑﻠﺪﻳﻢ،ﺍﺯ جایی که الان هستیم تا اون جا یک ﺳﺎﻋﺖ ﺭﺍهه. ﺍﻳﻦ ﺩﻭﺭﺍﻫﻲ ﺍﺧﺮ رو باید به ﺳﻤﺖ چپ ﺑﺮﻳﺪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﺑﻬﺘﻮﻥ ﺑﮕﻢ ﻛﺠﺎ ﻭﺍﻳﺴﺘﻴﺪ. ﺧﺎﻟﻪ ازم پرسید: -ﻛﺠﺎ داری میبریمون ﻣﻴﻜﺎ ﺟﺎﻥ؟ﻣﻦ ﻛﻢ ﻛﻢ ﺩﺍﺭﻩ ﺳﺮﺩﻡ ﻣﻴﺸﻪ. -ﻃﺒﻴﻌﻴﻪ ﺧﺎﻟﻪ ﺟﻮﻥ،ﺍﺧﻪ ﺩﺍﺭیم ﻣﻴﺮﻳﻢ ﺳﻤﺖ نوک قله ی ﻛﻮﻩ،ﺟﺎیی ﻛﻪ دارم میبرمتون ﻣﻨﺒﻊ انواع ﻣﻴﻮﻩ ﻫﺎﯼ ﺟﻨﮕﻠﻴﻪ،اگه ﻳﻜﻢ ﺻﺒﺮ ﻛﻨﻴﺪ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﻣﻴﺒﻴﻨﻴﺪ. راه رو طی کردیم و ﺑﻌﺪ از یک ﺳﺎﻋﺖ ﻣﻜﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺍﺷﻨﺎ ﺭﻭ ﺩﻳﺪﻡ. ﺧﺎﻟﻪ با شوق گفت: -ﻭﺍیی ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ!!!!!ﺭﺍﻣﺒﺪ ﺑﺒﻴﻦ ﺍﻳﻨﺎ درخت سیبه؟!؟! -ﺍﺭﻩ ﻧﻮﺷﻴﻦ جان ﺩﺍﺭﻡ ﻣﻴﺒﻴﻨﻢ ﺧﻴﻠﻲ ﻗﺸﻨﮕﻪ. ﺑﻌﺪ از طی کرد ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ ی دیگه از راه روبه عمو کردم. -ﻋﻤﻮجان رسیدیم،ﻫﻤﻴﻦ ﺟﺎﺳﺖ. ﻋﻤﻮ چند تا ﺑﻮﻕ ﺯﺩ ﻭ ماشین رو ﻛﻨﺎﺭ جاده کشید. (ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﺗﻮﺻﻴﻒ ﻗﺸﻨﮕﻲ ﺍﻳﻦ ﻣﻜﺎﻧﻮ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ توی کلمات بیان کنم) ﺩﻭﺭ ﺗﺎ ﺩﻭﺭ ﻫﺮ ﺟﺎ که ﭼﺸﻢ ﻣﻴﮕﺮﺩﻭﻧﺪﯼ ﺳﺒﺰ ﺑﻮﺩﻭ ﺩﺭﺧﺖ،درخت میوه های جنگلی هر کدوم از هر سمت به خواست خداوند رویده بود. یک سمت باتلاقی بود که در ﻭسط باتلاق گل های ﻧﻴﻠﻮﻓﺮ ﺍبی رویده بود. از سمت نوک کوه مه غلیظی بلند شده بود و اطراف ما رو در بر گرفته بود،نم نم بارونی که ما اون رو حاصل عروسی شغال ها میدونستیم(داستان خیالی) باعث بلند شدن بوی نم خاک شده بود. از میون درخت ها ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻞ ﺑﻞ و ﺟﻴﺮ ﺟﻴﺮﮎ ﻭ ﺩﺭ ﺍﺧﺮ ﺻﺪﺍﯼ ﺭﻭﺩ ﺧﻮﻧﻪ ﻛﻪ ﺍﺑﺸﻮ ﺑﻪ ﺳﻨﮕﺎ ﻣﻴﻜﻮﺑﻴﺪ ادم رو سر زنده میکرد. ﻫﻤﻪ ﻣﺤﻮ زیبایی ﺍﻃﺮﺍﻑ ﺑﻮﺩﻥ و ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ تند تند از منظره ها ﻋﻜﺲ ﻣﻴﮕﺮﻓﺖ. بچه ها ﻫﻤﻪ ﭘﺨﺶ ﺷﺪﻥ ﻫﺮ کی مشغول ﻛﺎﺭﯼ شد. ﺩﺧﺘﺮها و ﭘﺴﺮها ﻣﻴﭽﺮﺧﻴﺪن و ﻋﻜﺲ ﻣﻴﮕﺮﻓﺘﻦ،ﺧﺎﻟﻪ و ﻋﻤﻮ هم ﺯﻳﺮ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﻮ ﭼﺎﯼ ﺩﺍﻍ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩﻥ. کیسه ای برداشتم و به سمت درخت الو جنگلی رفتم و کلی ﺍﻟﻮﭼﻪ و ﺳﻴﺐ جنگلی ﺑﺮﺍی ﻣﺎﻣﺎنم ﻭ ﺧﺎﻟﻪ ﻧﻮﺷﻴﻦ کندم و ﻫﻤﻪ ﺭﻭ ﺗﻮی ﺻﻨﺪﻕ عقب ﻣﺎﺷﻴﻦ عمو رامبد گذاشتم. نفس عمیقی کشیدم. -ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍ،ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﻳﻦ ﻫﻮﺍﺍﻡ. کفش هام رو کندم و پا هام رو روی سبزه ها گذاشت،دست هام رو از هم باز کردم و با ذوق دور خودم چرخیدم و خندیدیم. ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻨﺪﻩ هام توجه ﺑﻘﻴﻪ ﺭﻭ ﻫﻢ به خودشﺟﻠﺐ ﻛﺮﺩ. ﺩﻭﻳﺪﻡ به سمت ﺧﺎﻟﻪ و ﻋﻤﻮ دستشون رو ﮔﺮفتم و ﻣﺠﺒﻮﺭﺷﻮﻥ ﻛﺮﺩﻡ که باهم ﺑﭽﺮﺧﻦ که ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻨﺪه های اون ها هم ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ. ﺩﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮها رم ﮔﺮﻓﺘﻤﻮ ﻫﻤﻪ ﺭﻭ با ﺯﻭﺝ هاشون فرستادم تا که بچرخن(عین بچگیمون). ﻫﻤﻪ ﻣﻴﭽﺮﺧﻴﺪﻧﻮ ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪﻥ ﻓﻘﻂ ﻣﻦ ﺑﻲ ﻛﺎﺭ ﺑﻮﺩﻣﻮ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻛﻪ داشت از بقیه ﻓﻴﻠﻢ ﺑﺮﺩﺍﺭﯼ ﻣﻴﻜﺮﺩ. اون لحظه ﺍﻧﻘﺪر ﺧﻮﺵ ﺣﺎﻝ ﺑﻮﺩﻡ ﻛﻪ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﺩﺍﺭﻡ ﭼﻲ ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺳﻤﺖ ﺭﺍﺳﺘﻴﻨﻮ ﺩﻭﺭبینش رو از دستش ﮔﺮﻓﺘﻮﻣﻮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭی ﺷﺎﺧﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﻛﻪ خودش ﻓﻴﻠﻤﺸﻮ ﺑﮕﻴﺮﻩ. دست هاﯼ ﭘﺮ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺍﺳﺘﻴﻨﻮ ﻛﻪ از حرکت من ﺗﻮ ﻫﻨﮓ ﺑﻮﺩ رو ﮔﺮﻓﺘﻢ و ﻣﺠﺒﻮﺭﺵ ﻛﺮﺩم که باهام ﺑﭽﺮﺧﻪ. سرعت چرخشمون خیلی زیاد بود که باعث شد ﺷﺎﻟﻢ بیفته ﻭ ﻣﻮﻫﺎﻡ ﺗﻮی ﻫﻮﺍ ﭘﺨﺶ بشه. راستین هم که معلوم بود داره لذت میبره از ته دل ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪ. -ﻳﻮﻭﻭﻫﻮﻭﻭﻭ .... ﭼﻪ ﺣﺎلی ﺩﺍﺭﻩ. ﺩﻳﮕﻪ ﻛﻢ ﻛﻢ ﺩﺍﺷﺖ ﺣﺎﻟﻢ ﺑﻬﻢ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩ ﻛﻪ از حرکت ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻳﻢ. ﺧﻨﺪه های ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ همچنان ادامه داشت. ﺍﯼ جونم،ﺑﭽﻢ که ﻣﻴﺨﻨﺪﻩ ﭼﻪ ﻧﺎﻧﺎﺯ ﻣﻴﺸﻪ، ﻟﭙﺶ ﻣﻴﺮﻩ ﺗﻮ. ﻳﺎﺩ چال های ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ و بی ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ ﻃﺒﻖ ﻋﺎدتم ﭼﺎل ﻟﻮﭖ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ رو ﺑﻮﺳﻴﺪﻡ و ﺳﺮﻳﻊ فرار کردم پیش بقیه. -ای ﻭﺍﯼ!!!ﻣﻦ ﭼﺮﺍ ﻫﻤﭽﻴﻦ ﻛﺮﺩﻡ؟؟؟؟ ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 12 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (ویرایش شده) پارت پنجاه و نهم (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) ﻫﻨﻮﺯ ﺗﻮ ﺑﻬﺖ ﺣﺮﻛﺘﺎﯼ ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ مونده ﺑﻮﺩﻡ. ﺗﻌﻘﻴﺮ ﺣﺎلش از اون شب ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﺩﺍغونی که داشت خودشو میکشت و ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﺷﺎﺩ،ﺗﻌﻘﻴﺮ ﺣﺎﻟﺖ چشم هاﺵ ﺗﻮ ﻳﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻳﻪ ﺩﻓﻌﻪ ﺷﺎﺩ شاد،ﻳﻪ لحظه ﻋﺼﺒﺎنی و ﻳﻪ ﺑﺎﺭ ﻣﻌﺼﻮﻡ. ﻳﺎﺩ ﻋﻜﺴﻬﺎیی ﻛﻪ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ،ﺍﺻﻼ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪ که ﻭقتی ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎﺏ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪ،ﻭقتیﺍﻭﻥ ﺑﺮﻩ ناز رو ﺑﻐﻞ ﺩﺍﺷﺖ،وقتی دست هاش رو ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ دور خودش ﻣﻴﭽﺮﺧﻴﺪ ﻭ ﺍﻻﻥ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﭼﺮﺧﻴﺪ ﻭ ﭼﺎﻝ ﻟﻮﭘﻤﻮ ﺑﻮﺳﻴﺪ عکس و فیلم گرفتم. نمیدونم چمه؟ﻳﻪ حس ﺍﺭﺍﻣﺶ ﻳﻪ حس ﺷﺮینی ﺗﻮ ﺩلم خونه کرده. ﺩﻭﺭﺑﻴﻨﻮ ﺑﺮ ﺩﺍﺷﺘﻤﻮ ﺍﺯ ﺧﻮشی ﻣﺎﻣﺎﻥ و ﺑﺎﺑﺎ و ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻓﻴﻠﻢ ﻣﻴﮕﺮﻓﺘﻢ. -ﺧﻮﺵ ﻣﻴﮕﺬﺭﻩ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﻮﻥ؟ -ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﻛﻪ ﺧﻮﺵ ﻣﻴﮕﺬﺭ. ﻣﺎﻣﺎن اینا به سمت دوربین ﺩﺳﺖ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩﻥ. (ﻣﻴﻜﺎ) ﺑﻌﺪ ﺩﻭ ﺳﺎﻋﺖ به سمت ﺍﻭﻝ ﺳﻴﺪﺷﺖ برای کمپ زدن راه افتادیم. ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺸﺖ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺳﺎﻛﻦ ﺷﺪﻳﻢ. همه ﺩﻭﺭ ﺍتیشی ﻛﻪ ﺭﻭﺷﻦ کرده بودیم ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻳﻤﻮ ﻋﻤﻮ ﻣﺎهی ﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺗﻤﻴﺰ شده ﺧﺮﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﺒﺎﺏ ﻣﻴﻜﺮﺩ. ﺑﻌﺪ ﺷﺎﻡ ﻋﻤﻮ ﺍﻳﻨﺎ ﺭﻓﺘﻦ تو چادرشون که ﺑﺨﻮﺍﺑﻦ و ﻣﺎ ﺟﻮﻧﺎﻫﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﺩﻭﺭ ﺍﺗﻴﺶ،ﻣﻴﮕﻔﺘﻴﻤﻮ ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪﻳﻢ. نیکا رو به من کرد. -ﻣﻴﻜﺎ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺯﺕ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ خیلی ﺧﻮﺵ ﮔﺬﺷﺖ ﺑﻬﻤﻮﻥ. ﺍﻟﻴﺎﺱ تایید کرد: -ﺍﺭﻩ ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ،ﻣﺮسی،ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻮﺵ ﺑﺤﺎﻟﺖ ﻛﻪ ﻫﻤﭽﻴﻦ ﺟﺎﻫﺎیب ﻣﻴﺎﯼ. ﻳﻪ ﻧﻴﺶ ﺧﻨﺪ ﺯﺩﻣﻮ ﺯﻝ ﺯﺩﻡ ﺑﻪ ﺍﺗﻴﺶ. ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ اتیش بودم منو محو خودش میکرد. با صدای آرام به خودم اومدم: -ﻣﻴﻜﺎ ﺟﻮﻥ ..... -ﻫﺎ ﭼﻴﻪ ﺑﮕﻮ ﻣﻠﻮﺱ ﺟﺎﻥ؟ -ﺍﻩ ﻧﺎﻣﺮﺩ ﻧﺸﻮ ﺩﻳﮕﻪ. -ﺧﻮﺏ باشه ﺑﮕﻮ؟ -ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ ﮔﻴﺘﺎﺭ ﻣﻴﺰنی؟ -ﺩﻳﻮﻧﻪ ﺷﺪﯼ؟ﺑﺎ ﺩﻫﻨﻢ ﮔﻴﺘﺎﺭ ﺑﺰﻧﻢ؟ -ﻣﻴﺪﻭنی اخه ﻣﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﺟﺎﺯﺕ ﮔﻴﺘﺎﺭﺗﻮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮ ﻣﺎﺷﻴﻨﻮ ﺍﻭﺭﺩﻡ. -چی؟؟؟؟؟ﮔﻴﺘﺎﺭ ﺟﻮﻧﻢ؟؟؟؟ﻋﺸﻖ منو؟؟؟؟ -ﺍﺭﻩ ﺧﻮﺏ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ،میشه بزنی ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ؟ ﺳﺮﻣﻮ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ ﻛﻪ ﺍﺭﺍﻡ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﺎﺷﻴﻨﺸﻮﻥ ﮔﻴﺘﺎﺭ ﺧﻮﺷﮕﻠﻤﻮ ﺍﻭﺭﺩ و ﺩﺍﺩ ﺩﺳﺘﻢ. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 12 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (ویرایش شده) پارت شستم (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) ﺩﻭﺭﺑﻴن رو ﺑﺮداشتم و ﺩﻛﻤﻪ ﺿﺒﻂ رو ﺯﺩﻡ. ﻣﻴﻜﺎ ﻳﻜﻢ ﺑﺎ ﺳﻴﻤﺎﯼ ﮔﻴﺘﺎﺭش ﻭﺭ ﺭﻓﺘﻮ ﺑﻌﺪ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺯﺩﻥ کرد،ﺭﻳﺘﻤﺶ ﺑﺮﺍﻡ ﺍﺷﻨﺎ ﻧﺒﻮﺩ. بعد یکم ملودی به اتیش زیره شد و ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﺪﻥ کرد: -ﺧﺪﺍﻳﻪ ﭼﻲ ﺑﮕﻢ؟......ﺻﺒﺮﻡ ﺳﺮﺍﻭﻣﺪﻩ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺯﻧﺪگی .........ﺟﻮﻧﻢ ﺩﺭ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﺍﻳﻦ ﺩﻟﻢ .........ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭﻡ ﻣﻦ ﺑﻐﺾ ﻣﻴﻜﻨﻢ .......ﺍﻭﻥ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﻨﻪ نگاهش رو ﺍﺯ ﺍﺗﻴﺶ گرفت و تو صورت تک تکمون نگاهی گذر داد،اﺷﻚ توی چشم هاش جمع شده ﺑﻮﺩ. ﺧﺪﺍ ﻳﻪ ﭼﻲ ﺑﮕﻢ؟ .......ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻟﻢ ﭘﺭﻩ. ﻓﻬﻤﻴﺪﻩ ﺑﻲ ﻛﺴﻢ ......هی ﻏﺼﻪ ﻣﻴﺨﻮﺭﻩ. باز نگاهشو دوخت به اتیش و ادامه داد: هی ﻏﺼﻪ ﻣﻴﺨﻮﺭﻩ .....هی ﺍﻩ ﻣﻴﻜﺸﻪ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﮕﻮ .......ﺍﺧﻪ ﺩﻟﻢ ﭼﺸﻪ؟ ﺍﺧﻪ ﺩﻟﻢ ﭼﺸﻪ؟؟؟ به اینجای اهنگ که رسید ﺳﺮﺷﻮ ﺑﺎﻻ گرفت و تو چشم های من ﺯﻝ ﺯﺩ،اﺯ ﮔﻮﺷﻪ ﭼﺸﻤﺶ ﻗﻄﺮﻩ اشکی پاین چکید. ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ ﺑﮕﻢ ﺧﺪﺍ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺎ ﻣﻨﻪ ...... ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻫﺮﻛﻲ ﮔﻔﺖ ﻛﺠﺎﺳﺖ ﺑﮕﻢ ﺗﻮ ﺭﺍﻩ ﺧﻮﻧﻤﻪ ...... ﻫﻤﻴﻦ ﺭﻭﺯﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﻣﻴﺰﻧﻪ ،ﻣﻴﺮﺳﻪ ﺑﻪ ﺩﺍﺩ ﺑﻲ ﻛﺴﻴﻢ .... ﺍﺧﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﺎ منه ...... با تموم شدن گیتار زدن میکا ﻫﻤﻪ ﺗﺸﻮﻳﻘﺶ ﻛﺮﺩﻥ و مهیار پرسید: -ﺧﻴﻠﻲ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﻮﺩ،اهنگش رو خودت نوشتی؟تا حالا نشنیده بودمش؟ -ﻧﻪ این اهنگ رو شهاب مظفری و حسین سلیمانی خوندن. -ﺧﻮﺍﻫﺮﯼ،ﻳﻪ ﺍﻫﻨﮓ ﻋﺎﺷﻘﻮﻧﻪ ﻫﻢ ﻣﻴﺰﻧﻲ ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ؟ -ﺍﺭﻩ،ﺷﻤﺎ ﺑﮕﻮ چی ﺑﺰﻧﻢ ﺩﺍﺩﺍشی. ﺩﺍﺩﺍشی؟ﺍﻳﺶ،ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻟﻮﺱ،ﭼﻪ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﻧﺎﺯ ﻣﻴﻜﻨﻪ. ﺍﻻﻥ ﺑﻬﺖ ﻣﻴﮕﻢ. -ﺯﺩﻥ و ﺧﻮﻧﺪﻥ که ﻛﺎﺭﯼ ﻧﺪﺍﺭﻩ،ﺍﮔﻪ ﻣﻴﺘﻮنی ﺑﺪﻩ ﻣﻦ ﺑﺰﻧﻢ ﺗﻮ ﺑﺎﺭﻳﺘﻢ ﻣﻦ ﺑﺨﻮﻥ. -ﺑﺎﺷﻪ،ﻗﺒﻮﻟﻪ. ﮔﻴﺘﺎﺭ رﻭ از دستش گرفتم و ﺑﻌﺪ از ﻳﻜﻢ ﻓﻜﺮ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺯﺩﻥ ﻭ ﺑﻪ ﻟﺒﺎﯼ ﻣﻴﻜﺎ ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪﻡ. -ﺗﻮ ﺑﻬﻢ ﺩﺍﺩﯼ ﺍﺭﺍﻣﺸﻮ ﺣﺎﻻ ﻛﻪ ﺩﻟﻢ ﻣﻦ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺷﻜﺮ،ﺑﺎﺗﻮ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻫﻤﻪ ﭼﻲ ﺍﻣﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺩ ﻛﻪ ﺑﮕﻴﺮﯼ ﺍﻣﺎﺭﺷﻮ،ﺑﺪﻧﺘﻮ ﭼﻔﺖ ﺗﻨﻢ غیر بغلت ﻛﻪ ﺷﺒﺎ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﻧﻤﻴﺮﻩ،ﻳﻜﻴﻮ ﺩﺍﺭﻡ،ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻣﺎﻝ ﻣﻨﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ ﺑﺎﻣﻦ ﺑﻤﻴﺮﻩ ......... ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪه بودن و ﺯﻭجی ﻣﻴﺮﻗﺼﻴﺪﻥ. ﻣﻨﻮ ﻣﻴﻜﺎ ﻫﻢ ﻧﮕﺎﺷﻮﻥ ﻣﻴﻜﺮﺩﻳﻢ. ﺻﺪﺍﺵ قشنگ بود،ارمش میداد،خوب خودش رو با ریتم زدن من هماهنگ کرده بود. -ﺑﺎﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎﻡ .....ﻧﻤﻴﭙﺮﻡ حتی ﺑﺎ ﻳﻪ ﺍﺩﻡ ﻧﺎﺗﻮ ...ﻫﺮﺟﺎ ﻧﻤﻴﺪﻡ ﺩﺳﺖ ﺍﺣﺪﯼ ﺍﺗﻮ ....ﻓﺮﺩﺍﻡ ...ﻧﻤﻴﮕﻴﺮﻩ ﻫﻴﭻ کسی ﺟﺎﺗﻮ ﺍﺯ ﻣﺎ...ﺍووﻭ ....ﺑﺎتو .... ﻧﻤﻴﭙﺮﻡ ﺣﺘﻲ ﺑﺎﻳﻪ ﺍﺩﻡ ﻧﺎﺗﻮ ......ﻧﻤﻴﺪﻡ ﺩﺳﺖ ﺍﺣﺪﯼ ﺍﺗﻮ .... ﻧﻤﻴﮕﻴﺮﻩ ﻫﻴﭻ کسی ﺟﺎتو ..... ﺍﻳﻦ قسمتش رو ﻣﻦ ﺧﻮﻧﺪﻡ ﻭ ﻣﻴﻜﺎ ﺳﺎﻛﺖ ﺷﺪ. -ﺁ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﺑﺮﺍچی؟؟؟؟ﺑﺎﺗﻮ ﺧﻮﺑﻪ همچی ...... میشه ﻛﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎ ﺑﺎﻫﻢ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻴﺨﻴﺎﻝ ﻫﻤﻪ شیم ..... ﺍﺻﻼ ﭘﻴﺶ ﻫﻤﻪ ﺑﺪﻩ ﺷﻴﻢ ....ﺍﺯ ﺷﻠﻮﻏﻴﺎ ﺯﺩﻩ ﺷﻴﻢ .... ﻧﻔﺴﺎﻣﻮﻥ ﻭﺻﻠﻪ ﺟﺪﺍ ﻣﻤﻜﻨﻪ ﺧﻔﻪ ﺷﻴﻢ. تیکه ی بعدی رو میکا هم باهام هم خونی کرد ﻛﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﺗﻮ ﭼﺸﻢ ﻫﻢ ﺯﻝ ﺑﺰﻧﻴﻢ. -ﺑﺎ ﺗﻮ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻫﻤﻪ چی ﻣﻄﻠﻮﺑﻪ،ﺑﺒﻴﻦ ﭼﻘﺪ ﻣﺮﺍﻣﻮ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺧﻮﺑﻪ ..... ﻫﺮﭼﻘﺪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺑﺪ ﺑﻮﺩﻩ،ولی ﺑﺎﺯ ﻧﻴﺴﺖ ﻣﺜﻞ ﻣﺎ ﺗﻮﯼ ﺍﻳﻦ ﻣﺤﺪﻭﺩ .... ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰﻭ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺩﻟﺖ ﻛﻨﺎﺭ ﺩﻟﻢ ﺑﺎﺷﻪ ﻣﻦ ﺳﺎﺧﺘﻢ ...... کی ﮔﻔﺘﻪ ﺍوﻧﺎیی ﻛﻪ ﻣﺎﻝ ﻫﻤﻦ،ﺍﻭﻧﺎ که ﻋﺎﺷﻘﻦ باختن؟؟؟؟؟ ﺑﺎﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎﻡ ......ﻧﻤﻴﭙﺮﻡ حتی ﺑﺎﻳﻪ ﺍﺩﻡ ﻧﺎﺗﻮ،ﻫﺮﺟﺎﻡ .....ﻧﻤﻴﺪﻡ ﺩﺳﺖ ﺍﺣﺪﯼ ﺍﺗﻮ ...ﻓﺮﺩﺍﻡ ﻧﻤﻴﮕﻴﺮﻩ ﻫﻴﭻ کسی ﺟﺎﺗﻮ ﺍﺯما اوو ..... ﺑﺎﺗﻮ ﻧﻤﻴﭙﺮﻡ حتی ﺑﺎﻳﻪ ﺍﺩﻡ ﻧﺎﺗﻮ .... ﻧﻤﻴﺪﻡ ﺩﺳﺖ ﺍﺣﺪﯼ ﺍﺗﻮ .... ﻧﻤﻴﮕﻴﺮﻩ ﻫﻴﭻ کسی ﺟﺎﺗﻮ ..... ﻫﻤﻪ ﺗﺸﻮﻳﻘﻤﻮﻥ ﻛﺮﺩن که ﻣﻴﻜﺎ ﺑﻠﻨﺪ شد ﻭ ﺗﻌﻈﻴﻢ ﻛﺮﺩ،من هم ﺳﺮﻣﻮ ﺑﻪ ﻧﺸﻮﻧﻪ ﺗﻌﻈﻴﻢ ﭘﺎﻳﻦ ﺍﻭﺭﺩﻡ. -ﻧﻪ،ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ،ﺑﻠﺪﯼ،ﭼﻨﺪ وقته که گیتار میزنی؟ -ﭘﻨﺞ ﺳﺎﻟﻪ،ﺍﻭﻻ ﺧﻴﻠﻲ ﺳﺨﺘﻢ ﺑﻮﺩ،ﻫﻤﺶ ﻧﻖ ﻣﻴﺰﺩﻡ و ﺍﺯ ﺯﻳﺮﺵ ﺩﺭ ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ،ﺍﻣﺎ ﺍﻻﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻝ ﺧﻮﺩﻡ ﻳﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻢ. -ﺧﻮﺑﻪ. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 12 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (ویرایش شده) پارت شست و یکم (ﻣﻴﻜﺎ) رو به بچه ها پرسیدم: -ﺧﻮﺏ ﺣﺎﻻ چی ﻛﺎﺭ ﻛﻨﻴﻢ؟ ﺍﺭﻭﻳﻦ با حالت مسخره ای جواب داد: -ﺧﻮ ﺍجی ﺟﻮﻥ ﻣﻦ ﻗﺮ ﺗﻮ ﻛﻤﺮﻡ فراونه ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﯼ اینجا بریزم؟؟ -ﻣﻦ ﻛﻪ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻢ ﺷﺎﺩ ﺑﺨﻮﻧﻢ ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ ﺑﺰﻧﻢ ﺗﻮ ﺑﺨﻮنی؟ ﺍﺭﻭﻳﻦ ﺑﺎﺻﺪﺍﯼ ﻧﺎﺯﮎ ﺯﻧﻮﻧﻪ ﮔﻔﺖ: -ﺍﻭﻭﻭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻧﻴﻜﻴﻮ ﭘﺮﺳﺶ؟ -ﭼﻲ ﺑﺰﻧﻢ؟ ﺩﺭ ﮔﻮشم ﭼﻴﺰﯼ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﺧﻨﺪﻳﺪم و ﺳﺮﻣﻮ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ،گیتار رو کنار گذاشتم و با قابلمه ی دم دستم ضرب گرفتم. ﺍﺭﻭﻳﻨﻢ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﻧﺎﺯﮎ ﻭ ﺯﻧﻮﻧﻪ ﺑﺎ ﺍﺩﺍ ﭘﺎﺷﺩ ﻗﺮ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺧﻮﻧﺪ: -ﺑﺎﺯﯼ ﺯﻟﻒ ﺗﻮ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﻪ ﺳﺮﺷﺎﻧﻪ ﺯﻛﻴﺴﺖ؟ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮ ﻫﻢ ﺯﻧﻦ ﺍﻳﻦ ﺩﻝ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﺯ ﭼﻴﺴﺖ؟ ﻫﺮ کسی ﺍﺯ ﻟﺐ ﻟﻌﻨﺖ سخنی ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ،ﭼﻮﻥ ﻧﺪﻳﺪﺳﺖ کسی ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺯ ﭼﻴﺴﺖ؟ ﻓﻞ ﻓﻞ ﻧﻤﻜﻲ نمیدونی ﻭﺍﻻ ....ﺗﻮ ﻣﺎﻩ نمکی نمیدونی ﻭﺍﻻ .... ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﻫﻤﭽﻴﻦ ﻋﻴﻦ ﺩﺧﺘﺮ ها ﻛﻤﺮﻭ ﮔﺮﺩﻥ مینداخت و ﺑﺸﻜﻦ ﻣﻴﺰﺩﻭ ﻣﻴﺨﻮﻧﺪ که ﻫﻤﻪ ﻣﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ. ﺑﻘﻴﻪ ﭘﺴﺮ ها ﻫﻢ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻥ و هم راهیش کردن،حتی ﺭﺍﺳﺘﻴﻨﻢ ﺩﻭﺭﺑﻴﻨﻮ ﺩﺍﺩ ﺩﺳﺖ ﻧﻴﺎﺯﻭ ﺭﻓﺖ ﻭﺳﻂ. ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﻳﻜﻲ اینا رو ﺍﻳﻦ شکلی ﺑﺒﻴﻨﻪ ﻣﻴﻤﻴﺮﻩ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ. ﺩﺧﺘﺮ ها ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩن زمین و از خنده ﺩﻟﺸﻮﻧﻮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ. ﺍﺭﻭﻳﻦ هی ﻟﺒﺎﺷﻮ غنچه ﻣﻴﻜﺮﺩ ﺑﺮﺍی ﻧﻴﺎﺯ و ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﻣﺸﺘﺎ میخوند: -ﻟﺐ ﺑﺮ ﻟﺐ ﻳﺎﺭﻣﺰﻩ ﺩﺍﺭﻩ،ﺩﺭﮔﻮﺷﻪ ﻛﻨﺎﺭ ﻣﺰﻩ ﺩﺍﺭﻩ. ﺍﺣﺪ ﻛﺮﺩﻡ ﺩﻝ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﺍﮔﺮ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ﻧﺨﻮﺭﻡ ﻣﻲ ﻏﻢ ﺟﺎﻧﺎﻧﻪ ﺍﮔﻪ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ﺍﺣﺪ ﻛﺮﺩﻡ ﻧﺸﻮﻡ ﻫﻢ ﺩﻡ ﭘﻴﻤﺎﻥ ﺷﻜﻨﻮ ﻋﻮﺽ ﮔﺮﺩﺷﻪ ﭘﻴﻤﺎﻧﻪ ﺍﮔﺮ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ﻓﻞ ﻓﻞ نمکی ﻧﻤﻴﺪﻭنی ﻭﺍﻻ .....ﻫﻤﺶ ﺗﻮ ﺍلکی ﻧﻤﻴﺪﻭنی ﻭﺍﻻ .....ﺗﻮﻣﺎﻩ فلکیﻧﻤﻴﺪﻭنی ﻭﺍﻻ ...... ﺩﻭﺗﺎ ﻣﻮچ ﺗﻮ ﻟﺒﺎﻡ ﻛﺮﺩﯼ ....ﺷﻜﺮ ﺷﻜﺮﻭﻡ ﻛﺮﺩﯼ .... ﻋﺎﺷﻖ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﺗﻮ ﻋﺎﺷﻘﻢ ﻛﺮﺩﯼ .... ﻟﺐ ﺑﺮﻟﺐ ﻳﺎﺭﻣﺰﻩ ﺩﺍﺭﻩ ....ﺩﺭﮔﻮﺷﻪ ﻛﻨﺎﺭ ﻣﺰﻩ ﺩﺍﺭﻩ... ﻟﺐ ﺑﺮ ﻟﺐ ﻳﺎﺭ ﻣﺰﻩ ﺩﺍﺭﻩ ..... ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪ ﻛﻨﺎﺭ ﻣﺰﻩ ﺩﺍﺭﻩ. با تموم شدن اهنگ ﻫﻤﻪ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﺩﺳﺖ ﺯﺩﻳﻢ. ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻴﻠﻲ ﺑﺎﺣﺎﻝ ﺑﻮﺩ. ﺩﻟﻤﻮ گرفته بودم و داشتم زمین رو گاز میزدم: -ﻭﺍیی .... ﺧﺪﺍ خیلی ﺑﺎحالید ﺍﺭﻭﻳﻦ کشتیمون ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ ﭘﺴﺮ. ﻧﻴﺎﺯ حرصی شد: -ﺍﻩ ﺑﻪ ﺍﻗﺎﯼ ﻣﻦ ﻧﺨﻨﺪﻳﺪﻥ،ﻣﮕﻪ ﺍﻗﺎﻣﻮﻥ ﺩﻟﻘﻜﻪ؟ -ﻧﻴﺎﺯ ﺟﻮﻥ ﺷﻤﺎ فعلاً برو ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪ ﻛﻨﺎﺭ موچتو بکن. ﻫﻤﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺧﻨﺪﻳﺪﻥ که ﻧﻴﺎﺯﻡ ﻟﺒﻮ شد. -ﺍﯼ ﺟﻮﻭﻭﻥ،ﻧﻴﺎﺯﯼ ﻟﺒﻮ ﻧﺸﻮ ﺍﻻﻥ ﺍﺭﻭﻳﻦ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻳﺎﺩ ﻏﺬﺍ ﻣﻴﻔﺘﻪ ﻫﺎ .... ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻫﻤﻪ زدن زیر ﺧﻨﺪه که ﺗﻤﻨﺎ گفت: -ﺑﭽﻪ ﻫﺎ، ﺳﺎﻋﺖ ﺩﻭﺍﺯﺩﻩ. -ﻣﻦ ﻛﻪ ﺍﺻﻼ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﻧﻤﻴﺎﺩ. بقیه هم با من هم نظر بودن. -پس ﺑﻴﺎﻳﻦ ﺟﺮﻋﺖ و ﺣﻘﻴﻘﺖ بازی کنیم. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 12 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (ویرایش شده) پارت شست و دوم ﺩﻭﺭﻫﻢ ﮔﺮﺩ ﺷﺪﻳﻤﻮ ﻳﻪ ﺑﻄﺮﯼ ﮔﺬﺍﺷﺘﻴﻢ ﺟﻠﻤﻮﻧﻮ ﻣﻦ ﭼﺮﺧﻮﻧﺪﻡ که ﺳﺮﺵ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻴﻜﺎ و ﺗﻬﺶ به ﺗﻤﻨﺎ،ﺗﻤﻨﺎ از نیکا پرسید: -ﺟﺮﻋﺖ ﻳﺎ ﺣﻘﻴﻘﺖ؟ -ﺟﺮﻋﺖ. -ﺑﺎﻳﺪ ﻳﻪ ﺗﻴﻜﻪ ﺍﺯ ماهی خام رو ﺑﺨﻮﺭﯼ. ﺍﺭﺍﻡ داد زد: -ﺍیی،ﭼﻨﺪﺵ،ﺗﻤﻨﺎ بی ﺧﻴﺎﻝ. ﻧﻴﻜﺎ بی خیال گفت: -ﻧﻪ مشکلی نیست،ﻣﻴﺨﻮﺭﻡ. ﻧﻴﻜﺎ ﻳﻪ ﺗﻴﻜﻪ ی ﻛﻮﭼﻴﻚ ﺍﺯ ماهی خامی که تمنا اورده بود ﺧﻮﺭﺩ و تند ﻗﻮﺭﺗﺶ ﺩﺍﺩ و ﺩﻫﻨﺸﻮ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ به تمنا نشون بده. -ﺍﻭﻑ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺧﻮﺭﺩﯼ؟خیلی ﺑﺪﻩ. نیکا شونه بالا انداخت. -مثل سوشیه دیگه. ﻧﻴﻜﺎ ﺑﻄﺮﯼ رو ﭼﺮﺧﻮﻧﺪ که ﺑﻪ ﺍﺭﺍﻡ ﻭ مهیار افتاد که پرسید: -ﺟﺮﻋﺖ ﻳﺎ ﺣﻘﻴﻘﺖ؟ -ﺣﻘﻴﻘﺖ. -ﺍون چیه که توی زندگی از همه چیز بیشتر تو رو میترسونه؟ ﺍﺭﺍﻡ چند لحظه فکر کرد و ﺑﺎ بغض جواب داد: -از دست دادن تو. مهیار روی سر ارام رو بوسید که که براشون دست زدیم. ﺍﺭﺍﻡ ﺑﻄﺮﯼ رو ﭼﺮﺧﻮﻧﺪ که ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺑﻪ آﺭﻭﻳﻦ ﻭ ماهیار. آﺭﻭﻳﻦ پرسید: -ﺝ ﻳﺎ ﺡ؟ -ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺣﻢ ﻛﻦ،ﺑﺒﻴﻦ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﭘﺮﺳﻴﺪﻧﺶ ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ ﭼﻪ ﺑﻼیی ﺳﺮﻡ ﺑﻴﺎﺭﻩ؟ -یه ﺑﻼﯼ ﺧﻮﺏ،ﺯﻭﺩ ﺑﺎﺵ ﺑﮕﻮ. -ﺟﺮﻋﺖ. -ﻫﺎﻫﺎ،ﺑﺎﻳﺪ ﺟﻮﺭﺍﺑﺎﺗﻮ ﺩﺭ ﺑﻴﺎﺭﯼ بکنی ﺗﻮ ﺩﻫﻨﺖ و ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﺑﺠﻮیی بعدش ﺩﺭ ﺑﻴﺎﺭﯼ. راستین صورتش رو تو هم کشید. -ﺍﻩ،ﺩﻫﻨﺘﻮ ﺳﺮﻭﻳﺲ آﺭﻭﻳﻦ،ﭼﻨﺪﺵ ﺑﺎﺯﯼ ﺩﺭ ﻧﻴﺎﺭﻳﻦ ﺣﺎﻟﻢ ﺑﺪ ﺷﺪ. -ﺍﮔﻪ ﺍﻳﻨﻮ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻧﻤﻴﺪﯼ،ﺑﺎﻳﺪ ﺗﻮ ﺧﻴﺎﺑﻮﻥ ﺍصلی جلوی مرد ﺩﺳﺘﻤﻮ ﺑﮕﻴﺮی ﺑﺒﻮﺳﻴﻮ ﺍﺯﻡ ﺧﺎﺳﺘﮕﺎﺭﯼ کنی. بلند خندیدم. -خیلی ﺧﻮلی آﺭﻭﻳﻦ. -ﺍﻭلی رو انجام میدم،ﻭلی ﺣﺎﻟﺘﻮ ﺑﺪ ﻣﻴﮕﻴﺮﻡ. ﻣﻬﻴﺎﺭ ﺟﻮﺭﺍﺑﺎﺷﻮ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩ و ﻛﺮﺩ تو ﺩﻫﻨﺶ،ﻗﻴﺎﻓﺶ ﺗﻮﻫﻢ ﺑﻮﺩ،ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﺟﻮﻳﺪ ﻭ ﺩﻭﻳﺪ ﺍﻭﻥ ﻃﺮﻓﻮ ﺩﺭﺷﻮﻥ ﺍﻭﺭﺩ ﻭ ﻋﻖ ﺯﺩ ﻭ ﺑﺎﻻ ﺍﻭﺭﺩ. نیکا ﺭﻓﺖ ﭘﻴﺸﺶ ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﻭﻣﺪن ﻭ ﺑﻄﺮﻳﻮ ﭼﺮﺧﻮﻧﺪن. که ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻭ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ. مهیار در گوشم چیزی گفت که سر تکون دادم. -تا الان چند تا دوست ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺍشتی؟ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺑﺎ ﺍﺑﺮﻭﻫﺎﯼ ﺑﺎﻻ ﭘﺮﻳﺪﻩ پرسید: -کی ﮔﻔﺘﻪ ﻣﻦ ﺣﻘﻴﻘﺘﻮ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﻴﻜﻨﻢ. -ﻣﻦ گفتم،ﭼﻮﻥ هرگز بتونی ﺍﻭﻥ ﻛﺎﺭﯼ ﻛﻪ ﻣﻦ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ رو انجام بدی. -حالا ﻣﻴﺒﻴﻨﻴﻢ،ﺟﺮﻋﺖ. -ﺧﻮﺩﺕ ﺧﻮﺍستی ﻫﺎ؟ -ﺑﺎﺷﻪ،ﻓﻘﻂ ﻓﻜﺮ ﺗﻼﻓﻴﺸﻢ ﺑﺎﺵ. ﺷﻮﻧﻪ ای ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﺑﺎﻻ ﮔﻔﺘﻢ: -ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ،یه بند میبندیم به کمر شلوارت آروین هم یه بطری اب معدنی میگیره دستش باید سر اون بند رو پنج مرتبه داخل بطری کنی. پسر ها چشم هاشون گرد شد اما دختر ها خندیدن. -ﻣﻦ ﻛﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻪ،ﺟﻮﺍﺏ ﺳﻮﺍﻟﻮ ﺑﺪﻩ. -ﻧﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﻴﺪﻡ. ﺍﺭﻭﻳﻦ نالید: -ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺩﺍﺩﺵ ﻓﻜﺮ ﻣﻨﻢ ﻛﻦ،ﺍی ﻣﻬﻴﺎﺭ ﺧﻴﺮ ﻧﺪﻳﺪﻩ این ها همش ﺗﻘﺼﻴﺮ توعﻫﺎ. ﻣﻬﻴﺎﺭ با خنده گفت: -ﺣﻘﺘﻪ،ﮔﻔﺘﻢ ﻛﻪ ﺗﻼفی ﻣﻴﻜﻨﻢ. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 12 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (ویرایش شده) پارت شست و سوم راستین ب آروین نگاه کرد. -ﺍﻳﻦ ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﺑﺎﺯﻳﻪ،ﺗﻮﻫﻢ ﺑﺎﻳﺪ ﺗﺎﻭﺍﻥ ﻛﺎﺭﯼ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻣﻬﻴﺎﺭ ﻛﺮﺩﯼ رو ﺑﺪﯼ،منم ﺗﻼفی ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ رو سر میکا در ﻣﻴﺎﺭﻡ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ بلند شد که نیکا هندزفریش رو داد به الیاس الیاس هم بستش به کمر راستین. یه بطری خالی رو دادیم دست آورین که براش نگه داره. -آروین جون راهنمایش کن بتونه راحت تر انجامش بده. آروین چشمک شیطونی زد. -بیا پاین ....راست،راست یکم بالا تر خوبه بکن توش. ﻫﻤﻪ ﺯﺩﻥ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ. مهیار با لذت خندید و شمرد: -یک. راستین نگاه وحشت ناکی بهش کرد. -بیا پاین،نه اون جا نه،یکم چپ تر،خوبه داره میره داخلش. -دو. راستیم دیگه طاقت تاق اومد و با یه چوب افتاد دنبال مهیار. همه از خنده پاره شده بودن. ﻣﻨﻢ ﻛﻪ ﺩﻟﻤﻮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩم و ﺭﻭی ﺯﻣﻴﻦ ﺩﺭﺍﺯ ﺑﻪ ﺩﺭﺍﺯ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ گفتم: -ﺑﺴﻪ،ﺍﺥ ﺑﺴﻪ،ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﻴﻢ بابا بیاد ادامه ی بازی. ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﻛﻪ ﺑﻬﺘﺮ ﺷﺪﻳﻢ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻧﺸﺴﺘﻴﻢ و ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺑﻄﺮﯼ رو ﭼﺮﺧﻮﻧﺪ که ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻴﺎﺯ ﻭ ﺍﻟﻴﺎﺱ: ﻧﻴﺎﺯ پرسید: -ﺟﺮﻋﺖ ﻳﺎ ﺣﻘﻴﻘﺖ؟ -ﺟﺮﻋﺖ. ﻧﻴﺎﺯ ﺭﻳﺰ ﺧﻨﺪﻳﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: -ﺳﻪ ﺑﺎﺭ تند تند ﺑﮕﻮ،ﺩﻭﻍ ﮔﺎﺯ ﺩﺍﺭﻩ ﮔﺎﺯ ﺩﻭﻍ ﺩﺍﺭﻩ. -ﺍﻳﻦ ﻛﻪ خیلی ﺍﺳﻮﻧﻪ،ﺩﻭﻍ ﮔﺎﺯ ﺩﺍﺭﻩ ﮔﺎﺯ ﺩﻭﻍ ﺩﺍﺭﻩ،ﮔﻮﺯ ﺩﺍﻍ ﺩﺍﺭﻩ ﺩﺍﻍ ﮔﻮﺯ ﺩﺍﺭﻩ .....ﺍﻭﭘﺲ چی ﮔﻔﺘﻢ من؟؟؟؟ -کاملاً درسته همون که تو میگی. ﻫﻤﻤﻮﻥ ﻣﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ. ﻣﻦ ﻛﻪ ﺩﻳﮕﻪ طاقت ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ و ﺍﺷﻚ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﻪ ﭼﺸﺎﻡ ﺩﺭ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ. -ﺑﺴﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﻣﻦ ﻧﻴﺴﺘﻢ. ﺍﺭﻭﻳﻦ گفت: -ﻧﻪ ﺍجی ﻭﺍیسا در نرو ﻳﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﻳﮕﻪ ﻣﻴﭽﺮﺧﻮﻧﻴﻢ ﺑﻌﺪ تمومه. ﺍﻟﻴﺎﺱ بطری رو ﭼﺮﺧﻮﻧﺪ که ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺑﻪ راستین و ﻣﻦ. ﻳﺎ ﺧﺪﺍ،ﺍﺷﻬﺪﻣﻮ ﺑﺨﻮﻧﻢ،ﺍﻳﻦ ﭘﺴﺮﻩ ﺍﺯ ﭼﺸﺎﺵ ﺷﺮﺍﺭﺕ ﻣﻴﺒﺎﺭﻩ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ که چشاش داشت از شیطنت برق میزد پرسید: -ﺟﺮﻋﺖ ﻳﺎ ﺣﻘﻴﻘﺖ؟ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻣﻴﺪﻭﻧﻢ ﻛﻪ ﺣﻘﻴﻘﺖ رو انتخاب میکنی،ﺍﻭﻥ ﺭﺍﺯﺕ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﻴﺪﻭﻧﻦ به ﺟﺰ من ﭼﻴﻪ؟ خیلی مطمئن گفتم: -ﺟﺮﻋﺖ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ تاکید کرد: -مطمئنی؟ -آره. -ﺍﻻﻥ ﺳﺎﻋﺖ دو شبه،میری ﺗﻮ جنگل و ﺗﺎ ﺳﻪ میمونی بعد میای. ﻫﻤﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﻛﺮﺩﻥ و ماهیار گفت: -ﻧﻪ ﺩﺍﺩﺍﺵ،ﺧﻄﺮ ﻧﺎﻛﻪ،ﺷﺒﻪ،ﺣﻴﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭحشی ﻫﺴﺖ،ﻳﻪ ﭼﻴﺰ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﮕﻮ. -ﺧﻮﺏ ﺣﻘﻴﻘﺘﻮ ﺑﮕﻪ. -ﻧﻪ ﻣﻴﺮﻡ. ﻣﻦ هرگز ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﭼﻴﺰﯼ ﺑﮕﻢ. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 12 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (ویرایش شده) پارت شست و چهارم ﺑﭽﻪ ﻫﺎ کلی ﺍﺳﺮﺍﺭ ﻛﺮﺩﻥ ﺍﻣﺎ من ﻗﺒﻮﻝ ﻧﻜﺮﺩﻡ. ﮔﻮﺷﻴﻢ ﻛﻪ ﻃﺒﻖ ﻣﻌﻤﻮﻝ ﺷﺎﺭﮊ ﻧﺪﺍﺷﺖ،ﻳﻪ ﭼﺮﺍﻍ ﻗﻮﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺷﺘﻤﻮ داخل جنگل شدم. ﺧﻴﻠﻲ ﻣﻴﺘﺮﺳﻴﺪﻡ اخه ﻣﻦ فوبیای ﺗﺎﺭیکی و تنهایی دارم اما این باعث نمیشد که تمام بدبختیام رو جلوی این پسره بریزم و داریه. ﻫﻤﻪ ﺟﺎ خیلی ﺗﺎﺭﻳﻚ ﺑﻮﺩ،ﺍﺭﻭﻡ ﺍﺭﻭﻡ ﺟﻠﻮ رفتم،ﺻﺪﺍ ﻫﺎﯼ عجیبی ﻣﻴﻮﻣﺪ،ﺍﻻﻥ ﺩﻳﮕﻪ ﺩﻭﺭ ﺗﺎ ﺩﻭﺭﻡ درخت ﺑﻮﺩ. ﭼﺮﺍﻍ ﻗﻮﻩ ﻫﻢ ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﻗﺴﻤﺖ ﻛﻮچیکی رﻮ ﺭﻭﺷﻦ ﻣﻴﻜﺮﺩ،ﻳﻜﻢ ﻛﻪ ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮ دوباره ﺑﺎ ﺗﺮﺱ ﺑﺮ ﻣﻴﮕﺸﺘﻢ و پشتم سرم رو چک میکردم و تند تند ﺍﺏ ﺩﻫﻨﻤﻮ ﻗﻮﺭﺕ ﻣﻴﺪﺍﺩﻡ. ﺭﻓﺘﻢ به ﺳﻤﺖ چپ ﻛﻪ با حس اینکه کسی از پشت نگهم داشته قلبم اومد توی دهنم. ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﻧﻔﺲ ﺑﻜﺸﻢ،ﺍﺷﻜﺎﻡ بی ﺍﺟﺎﺯﻩ شروع به باریدن کردن. -ﺗﻮﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﻭﻟﻢ ﻛﻦ،ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﻦ بی ﮔﻨﺎﻫﻢ،گوشت تنم ﺑﺪ ﻣﺰس،ﻧﮕﺎﻩ ﻧﻜﻦ ﺗﭙﻠﻢ،اصلا ﺧﻮﺵ ﻣﺰﻩ ﻧﻴﺴﺘﻢ. ﺻﺪﺍﻳﻲ از پشت ﻧﻴﻮﻣﺪ و هیچ حرکتی هم ﻧﺸﺪ،ﺟﺮﻋﺘﻤﻮ ﺟﻤﻊ ﻛﺮﺩم و ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ به ﭘﺸﺖ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻡ شالم ﺑﻪ یه ﺷﺎﺧﻪ ی درخت ﮔﻴﺮ ﻛﺮﺩﻩ. ﺷﺎﺧﻪ ﺭﻭ از شالم ﺟﺪﺍ ﻛﺮﺩم و ﺑﻪ ﺭﺍﻫﻢ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩﻡ. ﺳﺎﻋﺖ ﺩﺳﺘﻤﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﺎﺯﻩ ﻳﻪ ﺭﺑﻊ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮﺗﺮ ﻛﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻛﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﭘﺸﺘﻢ ﻳﻪ ﺻﺪﺍ ﺍﻭﻣﺪ سریع ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﭘﺸﺖ ﻛﻪ ﻳﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺳﻤﺖ چپم ﺍﻭﻣﺪ،ﭼﺮﺧﻴﺪﻡ سمت چپ ﻛﻪ ﺻﺪﺍﯼ نفس های ﭼﻴﺰی رﻭ ﺷﻨﻴﺪﻡ. ﺯﻝ ﺯﺩﻡ ﺗﻮی ﺗﺎﺭیکی ﻛﻪ ﺑﺒﻴﻨﻢ ﭼﻴﻪ؟ ﻭﺍی ﺧﺪﺍ ﺟﻮﻥ شغاله،ﺑﺪ ﺑﺨﺖ ﺷﺪﻡ. ﺯﻝ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻬﻤﻮ ﺍﻣﺎﺩﻩ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻮﺩ،اروم ﻋﻘﺐ ﻋﻘﺐ ﺭﻓﺘﻢ ﻛﻪ ﺍﺯ پشت سرم ﻳﻪ ﺻﺪﺍﯼ دیگه بلند شد. به پشت چرخیدم که چشمم افتاد به جسم سفید پوشی که روی هوا معلق بود . از ترس جیغ ﺯﺩم و ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺳﻤﺖ ﺟﻨﮕﻞ ﻛﻪ ﭘﺎﻡ ﭘﻴﭻ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﭘﺮﺕ ﺷﺪﻡ ﭘﺎﻳﻦ. ﻫﻤﻴﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ به سمت پایین ﭘﺮﺕ ﻣﻴﺸﺪﻡ و ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺠﺎت خودم ﺑﻪ ﻫﺮ ﭼﻴﺰﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻴﻨﺪﺍﺧﺘﻢ ﺍﻣﺎ چیزی پیدا ﻧﺸﺪ که بگیرم،ﺳﺮﻡ به سنگی برخورد کرد و ﺑﻴﻬﻮﺵ ﺷﺪﻡ. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 12 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (ویرایش شده) پارت شست و پنجم (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) ﻣﻬﻴﺎﺭ رو بهم گفت: -ﻛﺎﺭ ﺑﺪﯼ ﻛﺮﺩﯼ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ،ﻛﺎﺭ ﺧﻄﺮﻧﺎکیه،ﺍﮔﻪ ﺍﺗﻔﺎقی ﺑﺮﺍﺵ ﺑﻴﻔﺘﻪ ﭼﻲ؟ -ﻫﻴﭽﻴﺶ ﻧﻤﻴﺸﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﺟﺎﯼ ﺩﻭﺭﯼ ﻧﻤﻴﺮﻩ،ﻫﻤﻴﻦ ﺍول های ﺟﻨﮕﻞ ﻭﺍﻳﻤﻴﺴﺘﻪ و ﺳﻪ ﻣﻴﺎﺩ ﺑﻴﺮﻭﻥ خل که نیست بره وسط جنگل. -ﺍﻣﻴﺪ ﻭﺍﺭم همین طور که تو میگی باشه. ﺍﻩ ﭼﻘﺪﺭ ﺣﺮﺹ ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺗﺮﻭﺑﭽﻪ ﺭﻭ ﻣﻴﺨﻮﺭﻥ،ﺩﻳﻮﻧﻪ ﻫﺎ. ﺭﻓﺘﻢ ﮔﻴﺘﺎﺭﺷﻮ ﺑﺮ داشتم و ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﻭﺭ ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ،بچه ها هم گرم حرف زدن شدن. ﻳﻪ ﺭﺑﻊ ﺑﻴﺴﺖ ﺩﻗﻴﻘﻪ ای ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﺯ داخل ﺟﻨﮕﻞ ﺻﺪﺍﻳﻲ ﺍﻭﻣﺪ، ﻫﻤﻪ ﺍﻭﻥ ﺳﻤﺘﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻥ و نیکا پرسید: -ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺷﻨﻴﺪﻳﻦ؟ -الیاس جواب داد: -ﺍﺭﻩ، ﺻﺪﺍﯼ چی ﺑﻮﺩ!؟ ﺷﻮﻧﻪ ای ﺑﺎﻻ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﻛﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭه ﺍﻭﻥ ﺻﺪﺍ ﻳﻜﻢ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ و ﺩﻭ ﺑﺎﺭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻢ بلند شد. ﺍﺯ ﺟﺎﻡ ﭘﺮﻳﺪﻡ. -ﺻﺪﺍﯼ جیغ ﺑﻮﺩ؟ ﺍﺭﺍﻡ گفت: -ﺍﺭﻩ،ﺍﺭﻩ ﺻﺪﺍﯼ جیغ ﺑﻮﺩ. ﻧﻴﺎﺯ با نگرانی داد زد: -ﻣﻴﻜﺎ ......ﻣﻴﻜﺎ ...... ﺩﺧﺘﺮها ﺩﻭﻳﺪﻥ ﺳﻤﺖ ﺟﻨﮕﻞ ﻛﻪ ﭘﺴﺮها ﺟﻠﻮﺷﻮﻧﻮ ﮔﺮﻓﺘﻦ،مهیار گفت: -شما اینجا بمونید،ﻣﺎ ﻣﻴﺮﻳﻢ دنبالش جنگل ﺧﻄﺮﻧﺎﻛﻪ. ﺑﺎ ﭘﺴﺮها ﭼﺮﺍﻍ ﻗﻮﻩ ﺑﺮ داشتیم و به سمت صدا ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺍﻣﺎ ﺩﻳﮕﻪ ﺻﺪﺍیی ﻧﻤﻴﻮﻣﺪ. ﺍﺭﻭﻳﻦ داد زد: -ﻣﻴﻜﺎ ......ﻣﻴﻜﺎ ..... ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ رو بهمون کرد. -ﺑﺎﻳﺪ ﭘﺨﺶ بشیم ﻫﺮ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﻳﻪ ﻃﺮﻑ، ﻣﻬﻴﺎﺭ و ﺍﺭﻭﻳﻦ،ﺍﻟﻴﺎﺱ و ﻣﺎﻫﻴﺎ ﻫﺮ ﺩﻭﺗﺎ ﻳﻪ ﻃﺮﻑ ﺭﻓﺘﻦ و ﻣﻨﻢ ﺗﻨﻬﺎ ﻳﻪ ﻃﺮﻑ دیگه. ﺍﻭﻑ ﺍﻻﻥ ﺳﻪ ﺳﺎﻋﺘﻪ که ﺩﺍﺭﻳﻢ ﻣﻴﮕﺮﺩﻳﻢ ﺍﻣﺎ خبری از میکا ﻧﻴﺴﺖ،ﺩﺧﺘﺮها ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻥ و گفتن که هنوز اونجا هم بر نگشته. اه،ﺧﺪﺍ ﻟﻌﻨﺘﻢ ﻛﻨﻪ،مشتی توی درخت رو به روم زدم. ﺧﺪﺍﻳﺎ ﭼﻴﺰﻳﺶ ﻧﺸﻪ،ﺍﮔﻪ ﭼﻴﺰﻳﺶ ﺑﺸﻪ ﻣﻦ ﻣﻴﻤﻴﺮﻡ. ﺍﻻﻥ ﻧﻪ،ﺍﻻﻥ ﻧﻪ ﻛﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﻴﺸﻢ، ﺍﻻﻥ ﻧﻪ،ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻴﻜﻨﻢ. ﺩﺍﺷﺘﻢ ﭼﺸﻢ ﻣﻴﮕﺮﺩﻭﻧﺪﻡ ﻛﻪ نگاهم افتاد به ﻳﻪ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﺳﻔﻴﺪ ﺷﺒﻴﻪ به ﭘﻴﺮاﻫﻦ که ﺍﺯ ﺩﺭﺧﺖ ﺍﻭﻳﺰﻭﻥ ﺑﻮﺩ. اطراف رو نگاه کردم که چشمم ﺧﻮﺭﺩ به ﭼﺮﺍﻍ ﻗﻮﻩ روشن روی زمین. این چراغ قوه ﻣﻴﻜﺎﺳﺖ!؟ صدا زدم: -ﺍﻫﺎی ......ﻣﻴﻜﺎ ....ﻛﺠﺎیی؟؟؟؟؟؟ ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮﺗﺮ که ﭘﺮﺕ ﮔﺎﻩ ﺑﻮﺩ و پاین پرت گاه به ﺭﻭﺩﺧﻮﻧﻪ میرسید. ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ،ﻧﻜﻨﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﻪ. ﺑﺎ ﻛﻤﻚ ﺷﺎﺧﻪ و بوته ها ﺭﻓﺘﻢ ﭘﺎﻳﻦ ﺗﺮ ﻛﻪ ﺭﻭﺳﺮﯼ نیلی رنگ ﻣﻴﻜﺎ ﺭﻭ ﺩﻳﺪﻡ،برش داشتمو ﺑﻮﺵ ﻛﺮﺩﻡ. ﺑﻮﯼ ﻣﻴﻜﺎ ﺭﻭ ﻣﻴﺪﺍﺩ،ﻛﺠﺎیی ﺩﺧﺘﺮ؟؟ ﻛﺠﺎیی؟؟؟؟؟ ﭼﺸﻢ ﮔﺮﺩﻭﻧﺪم و ﺟﻠﻮﺗﺮ رفتم که بلاخره میکا رو ﺩﻳﺪﻣﺶ و به سمتش دویدم. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 12 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (ویرایش شده) پارت شست و ششم (ﻣﻴﻜﺎ) ﺑﺎ ﺳﺮ ﺩﺭﺩ ﺑﺪﯼ بهوش اومد،بغل ﺭﻭﺩ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ و ﺳﺮﻡ خورده ﺑﻮﺩ به ﺳﻨﮓ و ﺧﻮﻥ ﻣﻴﻮﻣﺪ. ﮔﻴﺞ ﺑﻮﺩﻡ اما ﻫﻤﻪ چیز رو ﻳﺎﺩﻡ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻴﺘﺮﺳﻴﺪﻡ. ﺟﺮﻋﺖ ﺗﻜﻮﻥ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ،ﻫﻮﺍ ﮔﺮﮒ میشی شده ﺑﻮﺩ. ﺻﺪﺍﯼ ﺧﺶ ﺧﺶ چیزی رو ﺷﻨﻴﺪﻡ که ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮔﺮﻳﻢ ﺷﺮﻭﻉ شد،چشم هام رو ﺭﻭی ﻫﻢ ﻓﺸﺎﺭ دادم ﻛﻪ ﭼﻴﺰﯼ ﻧﺒﻴﻨﻢ. ﺩﺳﺖ کسی ﺭﻭ روی ﺷﻮﻧﻢ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻛﺮﺩﻡ،دﺳﺖ ﻣﻨﻮ به سمت خودش ﺑﺮﮔﺮﺩﻭﻧﺪ. ﺍﺭﻭﻡ لای چشم هام رو ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺩﻳﺪﻥ چشم هاﯼ ﻧﮕﺮﺍﻥ و ﺳﺮﺥ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ،ﺧﻮﺩم رو ﭘﺮﺕ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﻮی ﺑﻐﻠﺶ و ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﺮﻳﻪ ﻛﺮﺩمو گفتم: -ﻛﻤﻜﻢ ﻛﻦ،ﻛﻤﻜﻢ ﻛﻦ تورو ﺧﺪﺍ .....تورﻭ ﺧﺪﺍ ﺗﻨﻬﺎﻡ ﻧﺰﺍﺭ .....ﻭﻟﻢ ﻧﻜﻦ .....ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻣﻦ ﻣﻴﺘﺮﺳﻢ .....ﻣﻦ ﻣﻴﺘﺮﺳﻢ. ﻣﺤﻜﻢ ﺑﻐﻠﺶ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ و ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ گریه میکردم و ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪ ﺍﻟﺘﻤﺎﺳﺶ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ که تنهام نزاره. -ﻛﻤﻜﻢ ﻛﻦ ....ﻛﻤﻜﻢ ﻛﻦ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﻦ ﺑﺪ نیستم .....ﺗﻮﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﻧﺠﺎﺗﻢ ﺑﺪﻩ، ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﻦ ﻗﻠﺒﻢ ﺳﻴﺎﻩ ﻧﻴﺴﺖ،ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻛﺴﻴﻮ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻧﻤﻴﻜﻨﻢ،ﺗﻮﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﺍﺯ ﭘﻴﺸﻢ نرو،ﻣﻦ ﻣﻴﺘﺮﺳﻢ،ﻣﻨﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺰﺍﺭ،ﻭﻟﻢ ﻧﻜﻦ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ. راستین اشک هام رو پاک کرد و به کمرم دست کشید. -هیش .....ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ ....ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ،ﺗﻨﻬﺎﺕ ﻧﻤﻴﺰﺍﻡ،ﻭﻟﺖ ﻧﻤﻴﻜﻨﻢ،ﺳﺎﻛﺖ ﺑﺎﺵ،ﺩﻳﮕﻪ ﺑﺴﻪ،ﻣﻦ ﭘﻴﺸﺘﻢ ﻋﺰﻳﺰﻡ،ﺗﻨﻬﺎﺕ ﻧﻤﻴﺰﺍﺭﻡ،ﻭﻟﺖ ﻧﻤﻴﻜﻨﻢ،ﻣﻦ ﭘﻴﺸﺘﻢ،ﺩﻳﮕﻪ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ. ﺑﺎ ﻳﻪ ﺩﺳﺘﺶ ﻣﻮﻫﺎﻡ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺩﻳﮕﺶ ﻛﻤﺮﻣﻮ نوازش ﻣﻴﻜﺮﺩ. ﺍنقدر ﮔﺮﻳﻪ ﻛﺮﺩﻡ و اون نازم کرد تا ﻛﻪ ﺍﺭﻭﻡ ﺷﺪﻡ. ﻫﻮﺍ ﻛﺎﻣﻞ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺍﺭﻭﻡ ﺍﺯ ﺑﻐﻠﺶ بیرونم کشیدم تو چشم هام نگاه کرد. -خوبی ﺧﺎﻧﻮمی؟ﺑﻬﺘﺮﯼ؟ﺳﺮﺕ ﭼﻲ ﺷﺪﻩ؟ -ﺧﻮﺑﻢ،ﺧورﺩﻩ ﺑﻪ ﺳﻨﮓ،از اون بالا پرت شدم پاین،یه ﺷﻐﺎﻟﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺖ ﺑﻬﻢ ﺣﻤﻠﻪ ﻛﻨﻪ،ﻳﻪ .....ﻳﻪ ﺟﻦ ﺍﻭﻥ ﺟﺎ ﺑﻮﺩ. راستین زد زیر خنده. -ﺑﺴﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ،ﻣﻦ ﺍﻻﻥ ﭘﻴﺸﺘﻢ،شغاله هم رفته،اون چیزی هم که دیدی ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﺑﻮﺩ ﻧﻪ ﺟﻦ،ﻣﻴﺘﻮﻧﻲ ﺭﺍﻩ ﺑﻴﺎﯼ؟ ﺳﺮﻣﻮ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ: -ﭘﺎﻫﺎﻡ ﺧﻮﺑﻪ ﻓﻘﻂ ﺳﺮﻡ ﺩﺭﺩ ﻣﻴﻜﻨﻪ. -ﺑﺎﺷﻪ ﭘﺲ ﭘﺎﺷﻮ ﺑﺮﻳﻢ ﻫﻤﻪ ﻧﮕﺮﺍﻧﺘﻦ. ﺑﻠﻨﺪ که شدیم ﺑﺎﺯﻭﯼ ﺭﺍﺳﺘﻴﻨﻮ محکم ﭼﺴﺒﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﻭﻟﻢ ﻧﻜﻨﻪ اخه ﻫﻨﻮﺯ ﻣﻴﺘﺮﺳﻴﺪﻡ،راستین وقتی متوجه ترسم شد ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺩﻭﺭ ﻛﻤﺮم و کمکم کرد که راه برم. گوشیش رو برداشت و ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ و ﮔﻔﺖ که من رو ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻩ. ﺳﺎﻋﺖ ﭘﻨﺠﻮ ﻧﻴﻢ بود که ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ ﺑﻪ ﭼﺎﺩوﺭ ها،ﺍﻧﻘﺪ بی ﺣﺎﻝ ﺑﻮﺩﻡ ﻛﻪ ﻭﻗﺘﻲ ﺩﺧﺘﺮ ها ﺗﻤﻴﺰﻡ ﻛﺮﺩﻧﻮ ﺳﺮﻣﻮ بستن فوری ﺧﻮﺍبیدم و ﺍﻭن ها ﻫﻢ کنار من خوابشون برد،ﺑﺨﺎﻃﺮ من ﺧﻴﻠﻲ ﺍذیت ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ،ﺧﺪﺍﺭﻭ ﺷﻜﺮ ﻛﻪ ﺧﺎﻟﻪ و ﻋﻤﻮ خواب بودن و از این جریان ها ﭼﻴﺰﯼ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪه بودﻥ. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 13 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد (ویرایش شده) پارت شست و هفتم ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ زنگ ﮔﻮﺷﻴﻢ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ،ﺣﺎﻟﻢ بهتر ﺑﻮﺩ. ﺳﺎﻋﺖ مچیم رو نگاه کردم ﺩﻩ صبح ﺑﻮﺩ ﺭﻓﺘﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﭼﺎﺩﻭﺭ و بدنمو کشیدم که راستیمن هم از چادر پسرها بیرون اومد. -صبح بخیر. -صبح بخیر،چرا بیدار شدی؟بیشتر اسراحت میکردی،سرت چطوره درد که نمیکنه؟ -حالم خوبه نمیخوام سفرمون بخاطر من خراب شه،میخواستم بر دنبال صبحانه،تو چرا زود بیدار شدی؟ -من نگران سرت بودم،گفتم اگه جدیه ببرمت دکتر. -نه مرسی،حالم خوبه. -باشه بیا با ماشین من بریم دنبال صبحانه. سر تکون دادم و سوار ماشین راستین شدیم. به سمت مغاز رفتیم و برای صبحانه خرید کردیم. وقتی برگشیم همه بیدار شده بودن. ﺩﻭﺭ همی ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ای مفصل ﺧﻮﺭﺩﻳﻢ که خاله رو به من پرسید: -ﻣﻴﻜﺎ ﺟﺎﻥ،ﺳﺮﺕ ﭼﻲ ﺷﺪﻩ؟ﻟﺒﺎﺳﺖ ﭼﺮﺍ ﻛﺜﻴﻔﻪ؟ -ﭼﻴﺰﯼ ﻧﻴﺴﺖ ﺧﺎﻟﻪ جون،موقع بازی خوردم ﺯﻣﻴﻦ. ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺧﺎﻟﻪ ﺍﻳﻨﺎ از دیشب ﭼﻴﺰﯼ ﺑﻔﻬﻤﻦ و نگران بشن. بعد صبحانه ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ ﺳﻤﺖ دریاچه ی سلگاه. از ماشین پیاده شدم و به نیاز گفتم: -اینم اون لوکیشنی که گفتم برای عکاسی جون میده. همه برای عکس انداختن دور دریاچه جمع شده بودن من هم روی چمن ها نشسته بودم و با لبخند نگاهشون میکردم. خاله به سمتم اومد. -میلکا جان تو چرا نمیری عکس بندازی؟ خاله جون بچه ها دارن با نامزد هاشون عکس میندازن،من بیام با کی عکس بندازم؟ -با راستین من. -چی؟؟؟؟وای نه تو رو خدا،خیلی باهم میسازیم که حالا با هم عکس هم بندازیم. -چرا که نه خیلی هم کنار هم قشنگ میشید. و شروع کرد به صدا کردن راستین: -راستین،راستین پسرم بیا. -خاله جون تروخدا صداش نکن،الان میاد باز بد اخلاقی میکنه. راستین که رسیده بود جلو پای ما پرسید: -کی بد اخلاقی میکنه؟ -راستین جان مامان میکا رو ببر با هم عکس بندازید. -مامان جان بچه ها صداش کردن خودش نیومد. -پسرم بچه ها رو ولشون کن شما دوتا باهم عکس بندازید. راستین ابرو هاش رو انداخت بالا. -چرا که نه،افتخار میدید بانو؟ -پاشو دخترم رومو زمین ننداز. -چشم خاله جون. دست دارز شده ی راستیم رو گرفتم و از جام بلند شدم و دوتایی به سمت بچه ها رفتیم. راستین رو به الیاس که داشت از مهیار و نیکا عکس میگرفت گفت: -الیاس جون کارت که تموم شد یه عکس خوشگل از ما دوتا هم بنداز. -ای به چشم،کار اینا تمومه شما واستید ازتون عکس بگیرم. -خب چه ژستی بگیریم؟ آروین با خنده گفت: -شما که همش با هم تو جنگید،پشتتون رو به بهم کنید دستتونم بغل کنید. خندیدم و ژستی که آروین گفته بود رو گرفتیم. الیاس عکسو انداخت. -خوبه گرفتم. -همین یدونه بسه. اومدم برم که راستین دستمو کشید و در حالی که نگاهش به زمین بود گفت: -بند کتونیت باز شده. قبل از این که حرکتی کنم خودش جلوی پام زانو زد و شروع به بستن بند کتونیم کرد که صدای دستو سوت بچهها رو بلند شد. آرام با ذوق به الیاس گفت: -عجب عکسی گرفتی الیاس!! -ما اینم دیگه شکار لحظه ها به این میگن. راستین که بستن بند کفش رو تموم کرده بود دانبال الیاس کرد که دوربین رو ازش بگیره و عکس رو پاک کنه. همه داشتیم با خنده نگاهشون میکردیم که خاله اومد کنارم بغلم کرد و با خنده گونمو بوسید. عمو رو به الیاس و راستین که در حال کشتی گرفتن بودن گفت: -بچه ها باید بریم،دیر شد زشته خاله ی میکا منتظر ماست. با بچه ها سوار ماشین شدیم و به سمت روستای پدریم سیدان رفتیم. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 13 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد (ویرایش شده) پارت شست و هشتم - عمو جون بی زحمت چند دقيقه اینجا صبر کنید،من باید یه سر تا سرخاک برادرم برم،امروز سال گردشه. عمو اینا ماشین هاشون رو کنار امام زاده پارک کردن و از ماشین پیاده شدن. از پشت ماشین عمو ﻟﺒﺎﺱ ﺳﻴﺎﻫﺎﻣﻮ ﺑﺮ ﺩﺍﺷﺘﻤﻮ توی سرویس بهداشتی قبرستون عوض کردم. ﻋﻤﻮ بر به من ازم پرسید: -دخترم اگه ناراحت نمیشی میخواستم بپرسم داداشت چه جوری فوت شده؟ - بیستو دو سال پیش قبل به دنیا اومدن من برادر ده سالم توی دریا غرق شده. ﺧﺎﻟﻪ کمرم رو نوازش کرد. -ﺍﻻﻫﻲ ﺑﻤﻴﺮﻡ،ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﻣﺎﻣﺎﻧﺖ چی کشیده؟بیچاره ﺑﺎﺑﺎﺕ،حتماً خیلی زجر کشیدن؟ -زجر؟؟؟؟اره .......اره خیلی زجر کشیدن. توی فکر گذشته فرو رفتم ..... ﻣﻦ ﺗﺎ ﺩﻭﺍﺯﺩﻩ ﺳﺎﻟﮕﻴﻢ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﻫﻤﺶ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﺍﺩﻩ. ﺑﺨﺎﻃﺮ مرگ ﺑﭽﺶ دیونه شده بود و همش ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩکشی ﻛﻨﻪ ﻛﻪ ﺩﺳﺘﺶ ﻓﻠﺞ ﺷﺪ،ﺑﺰﺭﮔﻢ ﻛﺮﺩ ﺍﻣﺎ ﻣﺤﺒﺖ ﻣﺎﺩﺭﻳﺸﻮ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ،ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻧﺒﻮﺩ،ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﻭﺭ ﺑﻮﺩ اون من رو ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺳﺖ حتی چند بار تحت تأثیر قرص های روان گردانش قصد کشتن من رو کرد. سرمو تکون دادم تا بیشتر از این توی خاطرات غرق نشم چون ممکن بود همین جا دچار حمله ی پنیک بشم. -اول بریم امام زاده زیارت کنیم. همه داخل امام زاده شدن،بعد زیارت جلو تر از همه به ﺳﻤﺖ ﻗﺒﺮ ﻫﻢ ﺩﻣﻢ،ﻋﺰﻳﺰ ﺩﻟﻢ،ﺩﺍﺩﺍﺵ ﻧﺪﻳﺪﻡ رفتم. ﻗﺒﺮﺵ ﻫﻴﭻ ﺭﻧﮕﻲ ﻧﺪﺍﺷﺖ،ﺍﺑﻮ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﻗﺒﺮش رو ﺑﺎ ﺑﻐﻀﻮ ﮔﺮﻳﻪ ﺷﺴﺘﻢ و باهاش حرف زدم: -ﺳﻼﻡ دادشی،ﺧﻮبی؟ﺗﻮﻟﺪ ﻣﺒﺎﺭﮎ،ﺑﻪ متن های بی ﺭﻧﮓ ﺳﻨﮓ ﻗﺒﺮ ﻧﮕﺎﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ،تاریخ تولد 1367/5/9 تاریخ وفات 1376/5/9 پژمان سلیمی،دقیقا روز تولدش مرده بود. ﺍﺯ پشت سرم ﺻﺪﺍﯼ سلفه ﺍﻭﻣﺪ که از جام ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ. ﻋﻤﻮ ﺍﻳﻨﺎ ﺑﻮﺩﻥ،یکی یکی سر قبر فاتحه خوندن و رفتن پیش ماشین هاشون،ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ هنوز توی امام زاده بود. دوباره کنار سنگ قبر نشستم و ﺩﺭﺩﻭ ﺩﻝ رو شروع کردم: -ﭼﻪ ﺧﺒﺮﺍ؟اونجا ﺟﺎﺕ ﺭﺍﺣﺘﻪ؟ﺧﻮﺏ ﺭﻓﺘﻴﻮ ﻣﺎﺭﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻲ،ﻧﻜﻨﻪ ﺍﺯ ﭘﺎﻗﺪﻡ ﺑﺪ ﻣﻨﻪ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭفتی؟ -ﭼﺮﺍ؟ﭼﺮﺍ ﺭفتی؟حال من ﺧﻮﺏ نیست داداش،ﻣﻦ ﺑﭽﻪ ﺑﺪه ی ﺍﻭن هام اون ها ﺗﻮﺭﻭ ﻣﻴﺨﻮﺍﻥ ﻧﻪ ﻣﻨﻮ .... -راستی خبر خوش ....ﺣﺎﻝ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺧﻮﺏ شده البته تو خودت خبر داری ﭼﻮﻥ ﺗﻮ بودی که ﻛﻤﻜﻢ ﻛﺮﺩی و ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺍستی که ﻫﻤﻪ چیز درست بشه. -همچی ﺍﺭﻭﻡ ﺷﺪﻩ،ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺑﻦ ﻭ ﺭﺍﺿﻲ،ﺍﻣﺎ ﻣﻦ .....اما من ﺧﻮﺏ ﻧﻴﺴﺘﻢ،ﺭﺍضی ﻧﻴﺴﺘﻢ،ﺗﻨﻬﺎﻡ،ﺧﺴﺘﻢ،ﺑﻲ ﻛﺴﻢ،ﭘﻮﭼﻢ،ﺧﺎﻟﻴﻢ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺣﺲ ..... -ﻣﻦ ﺗﻮﺭﻭ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ،ﻣﻦ ﺯﻧﺪگی ﺳﺎﺩﻩ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ،خستم داداش،خسته،ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﻣﻨﻢ ﺑﺒﺮ ﭘﻴﺶ ﺧﻮﺩﺕ .... -ﺗﻮ ﺯﻧﺪگی من ﻫﻤﻪ ﺟﺎﺳﻴﺎﻫﻪ،ﻫﻤﻪ چیز ﺳﻴﺎﻫﻪ،ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺍﻳﻦ ﭘﺴﺮﻩ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ قلبم هم ﺳﻴﺎهه ....ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﻛﺴﻲ ﺍﺳﻴﺐ ﻧﻤﻴﺮﺳﻮﻧﻢ فقط ﺧﻮﺩم رو داغون ﻛﺮﺩﻡ،فقط ﺧﻮﺩم رو سوزوﻧﺪﻡ. -ﻫﻴﭻ ﻧﻮﺭ ﻭ ﺭﻧﮕﻲ ﺗﻮی ﻗﻠﺐ ﻣﻦ ﻧﻴﺴﺖ،ﻣﻦ ﺳﻴﺎﻫﻢ ......ﺳﻴﺎﻩ ﻗﻠﺐ. -ﻣﻦ ﻧﻴﻮﻣﺪﻡ ﭘﻴﺸﺖ که ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﺖ ﻛﻨﻢ،ﺍﻭﻣﺪﻡ ﻛﻪ ازت بخوام من رو هم ﺑﺒﺮﯼ ﭘﻴﺶ ﺧﻮﺩﺕ، ﺩﺍﺩﺍشی خیلی ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ،ﻛﺎﺵ ﺑﻮﺩﻳﻮ ﻣﻦ ﻣﻴﻔﻬﻤﻴﺪﻡ که طعم داشتن ﺩﻭﺗﺎ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺳﺎﻟﻢ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﻳﻪ. ﺧﻢ شدم و ﺳﻨﮓ ﻗﺒﺮ رو ﺑﻮﺳﻴﺪﻣﻮ ﺍﺷﻜﺎم رو ﭘﺎﮎ ﻛﺮﺩﻡ،ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺑﺮﻡ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻡ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﭘﺸﺘﻤﻪ. ﭼﺸﺎﺵ ﻳﻪ ﺣﺎلتی ﺩﺍﺷﺖ،ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﺗﺮﺱ،ﻧﮕﺮﺍنی،ﺗﻌﺠﺐ یا ﺩﻝ ﺳﻮﺯﯼ بود،بی ﺍﻫﻤﻴﺖ به نگاهش ﺍﺯ ﻛﻨﺎﺭﺵ ﮔﺬﺷﺘﻤﻮ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺷﺪﻡ. ﺑﻌﺪ از ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ راستین هم ﺍﻭﻣﺪ و ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 13 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد (ویرایش شده) پارت شست و هشتم ﺩﻩ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﻛﻮﺭﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ روستای ﻣﺎﺩﺭﯼ. ﺩﻭﻳﺪﻡ سمت ﺧﺎﻟﻪ ملک و بوسیدمش. -ﺳﻼﻡ ﺧﺎﻟﻪ ﺟﻮﻥ،ﺧﻮﺑﻴﺪ؟ﭼﻪ ﺧﺒﺮﺍ؟ﭘﺎﺗﻮﻥ ﺧﻮﺑﻪ؟ﺻﺎﺣﺒﻪ ﻛﺠﺎﺳﺖ؟ -ﺍﻭﻭﻑ،ﺍﺭﻭﻡ ﺗﺮ ﺩﺧﺘﺮ،یکی یکی بپرس،ﺧﻮﺑﻢ،ﺳﻼمتی،ﭘﺎم هم ﺧﻮﺑﻪ ﺻﺎﺣﺒﻪ ﻫﻢ ﺗﻮ باغ داره ﺗﺎﺏ ﻣﻴﺨﻮﺭﻩ،ﺗﻮ خوبی؟ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺍﻳﻨﺎ ﺧﻮﺑﻦ؟ -ﻣﻨﻢ ﺧﻮﺑﻢ،ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺑﻦ،ﺳﻼﻡ ﺩﺍﺭﻥ ﺧﺪﻣﺖ ﺷﻤﺎ ملک السلطنه. -ﺍﯼ ﺯﺑﻮﻥ ﺑﺎﺯ ﺷﻴﻄﻮﻥ. ﺧﺎﻟﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺧﻮﺵ ﺑﺶ ﺑﺎ ﺑﻘﻴﻪ شد و ﻣﻨﻢ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﺑﺎﻍ ﭘﺎیین ﺧﻮﻧﻪ ﺧﺎﻟﻪ ﻛﻪ ﺻﺎﺣﺒﻪ دختر خالم ﺭﻭ ﺑﺒﻴﻨﻢ. ﺻﺎﺣﺒﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﺧﺎلم بود که سندرم دان داشت،صاحبه یه خواهر کوچیک تر از خودش هم به اسم راضیه داره که ازدواج کرده و رشت زندگی میکنه. از پشت اروم ﺭفتم سمت صاحبه و ﺑﻐﻠﺶ ﻛﺮﺩﻡ. -ﺳﻼم ﻋﺸﻖ ﺧﻮﺩﻡ،ﺧﻮفی؟ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮﻓﻪ؟ -ﺳﻼﻡ ﺳﭙﻴﺪﻩ،ﺧﻮبی ﺩﻭﺳﺘﻢ؟ﺑﺎ ﺧﺎﻟﻪ و عمو ﺍﻭﻣﺪﯼ؟ -ﻧﻪ ﺟﻴﮕﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺧﻮﺷﮕﻠﻢ. ﺑﻬﻢ ﻣﻴﮕﻔﺖ ﺳﭙﻴﺪﻩ ﭼﻮﻥ وقتی که ﺑﭽﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺧﻴﻠﻲ ﺳﻔﻴﺪ ﺑﻮﺩﻡ و داداشم اسمم رو گذاشته بود سپیده،همه ی فامیل سپیده صدام میکنن و اسم شناسنامه ایم رو نمیگن. -ﺑﻴﺎ ﺑﺮﻳﻢ ﺑﺎﻻ ﻫﻢ ﺩﻭﺳﺘﺎﻣﻮ ﺑﺒﻴﻦ ﻫﻢ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﺟﻮﺝ ﺑﺰﻥ ﺑﺎ ﻧﻮﺷﺎﺑﻪ. -ﺍﺥ ﺟﻮﻥ باشه،ﺯﻭﺩ ﺗﺮ ﺑﺮﻳﻢ. ﺑﺎ ﺻﺎﺣﺒﻪ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﭘﻴﺶ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ. ﻫﻤﻪ ﻋﺎﺷﻘﺶ شده بودن و ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ هم ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻣﻴﮕﻔﺘﻮ ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪ،ﺍﻭﯼ ﺟﻮﻧﻢ ﭼﻪ ﺻﺤﻨﻪ ﺍﯼ. ﺑﻌﺪ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﺧﺎﻟﻪ ملک ﺑﺎ ﺧﺎﻟﻪ نوشین نشستن به حرف زدن. ﻋﻤﻮ ﻫﻢ از فرصت استفاده کرد که یه چرت بزنه. رو به پسر ها صدا زدم: -آﺭﻭﻳﻦ،هی آﺭﻭﻳﻦ؟ -جان اجی؟چیزی ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ؟ -ﺑﺒﻴﻨﻢ ﻳﺎﺩﺗﻪ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺑﻬﺖ ﻳﻪ ﻗﻮلی ﺩﺍﺩﻡ؟ -ﺍﺭﻩ، ﺷﻨﺎﺭﻭ میگی؟ -ﺍﻓﺮﻳﻦ ﺍﺭﻩ،ﻟﺒﺎﺱ ﺩﺍﺭﻳﻦ؟الان وقتشه. -ﻣﻦ ﻛﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺰﺍﺭ ﺍﺯ ﺑﻘﻴﻪ ﻫﻢ ﺑﭙﺮﺳﻢ. ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﻭﻣﺪ. -ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﭘﺎﻳﻪ ﺍﻥ ﺑﺮﻳﻢ. -ﺑﺎﺷﻪ ﺑﺮﻳﻢ،ﺷﻤﺎ ﺑﺮﻳﺪ ﺑﻴﺮﻭﻥ منم دخترها رو تا یه جا ببرم و بیام. -باشه. سمت دختر ها رفتم. -ﺩﺧﺘﺮها پاشین ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺑﺒﺮمتون ﺗﻮ ﭼﺎﮎ ﺧﺎﻟﻪ ﺍﻳﻨﺎ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻣﻨﻈﺮﻩ ﺧﻴﻠﻲ قشنگی داره ﻛﻪ ﻋﺎﺷﻘﺶ ﻣﻴﺸﻴﻦ. ﺩﺧﺘﺮها با خوشحالی ﻗﺒﻮﻝ ﻛﺮﺩن و ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ. دختر ها رو بردم تو چاک و خودم برگشتم پیش پسر ها سر جاده. ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﺭﻭﺩ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺯ داخل باغ ﺍﻭﻥ ﻓﺎﻣﻴﻠﻤﻮﻥ ﻛﻪ ﺳﮕﺎ ﭘﻴﺸﺸﻮﻥ ﺑﻮﺩ ﺭﺩ ﻣﻴﺸﺪﻳﻢ،خیلی ﺍﺳﺘﺮﺱ ﺩﺍﺷﺘﻢ یعنی ﺑﻌﺪ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﻝ ﻣﻨﻮ ﻣﻴﺸﻨﺎﺳﻦ؟ ﺟﻠﻮ ﺩﺭشون ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ ﺻﺪﺍﯼسگ ها ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ. -ﺗﻬﻤﻴﻨﻪ،ﺗﻬﻤﻴﻨﻪ؟ -ﺑﻠﻪ ﻛﻴﻪ؟ -ﻣﻨﻢ ﺳﭙﻴﺪﻩ ﺩﺧﺘﺮ مژگان ﺧﺎﻧﻢ. مهیار با چشم های گرد شده پرسید: -سپیده؟ -اره دو اسمم. ﺗﻬﻤﻴﻨﻪ سریع از تو خونه بیرون ﺍﻭﻣﺪ و ﺑﻐﻠﻢ ﻛﺮﺩ. ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻟﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺑﻮﺩ. -ﻭﺍﯼ ﺧﻮبی؟ﭼﻪ ﻋﺠﺐ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ طرف ها،ﺳﻼﻡ ﺍﻗﺎﻳﻮﻥ ﺑﻔﺮﻣﺎﻳﺪ ﺗﻮ. ﻭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﺭﻭﻡ پرسید: -ﻓﺎﻣﻴﻠﻦ؟ -اره. ﭘﺴﺮها ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺳﻼﻡ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﭘﺮسی ﻛﺮﺩﻥ. -ﻣﺮسی ﻣﺰﺍﺣﻤﺖ ﻧﻤﻴﺸﻢ،ﻣﻴﺨﻮﺍﻥ ﺑﺮﻥ ﺭﻭﺩ ﺧﻮﻧﻪ ﺷﻨﺎ کنن،ﻣﻴﺸﻪ ﺍﺯ ﺯﻣﻴﻨﺘﻮﻥ ﺭﺩ ﺷﻴﻢ؟ -ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﺣﺮﻓﻴﻪ ﺑﻔﺮﻣﺎﻳﺪ،میخوای شجا رو صدا کنم اون ببرتشون؟ -زحمتش میشه؟ -نه بابا،چه زحتی شجاع ....شجاع. شجاع داداش کوچیک تهمینه از اتاق بیرون امده و با همه سلام و احوال پرسی کرد. از پسرها پرسیدم: -اقایون ﺷﻤﺎ مشکلی ﻧﺪﺍﺭﻳﺪ شجاع شما رو ببره لب رود خونه؟ ﺍﻟﻴﺎﺱ جواب داد: -ﻧﻪ ﺍبجی،تو برو پیش دخترها. پسرها همراه شجاع رفتنو من بعد از یکم حرف زدن با تهمینه پیش دخترها برگشتم. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده