Nil 157 ارسال شده در 8 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد (ویرایش شده) پارت بیست و دوم ﺍﻫﺎﻥ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻣﻴﺮﻡ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﯼ،اونجا ﺣﺮﺍﺟﻪ. ﺳﺮﻳﻊ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﺑﺎﺯﺍﺭ روز،ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻗﺪﻡ ﻣﻴﺰﺩﻡ ﻛﻪ یه پسر ﺍﻻﻑ خیابونی پشت سرم راه افتاد،بد نگاهم کرد و شروع به تیکه انداختن کرد: -ماشاالله،ماشاالله. عصبی ﻛﻴﻒ ﭘﻮﻟﻤﻮ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻣﻮ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺘﺶ: - تموم شد؟حالا ﺑﮕﻮ ﺣﺴﺎﺏ ﻛﻨﻢ؟ ﭘﺴﺮﻩ هنگ کرده ﺑﺎ چشم های ﺩﺭﺷﺖ ﺷﺪﻩ ﻧﮕﺎﻡ ﻛﺮﺩ. -ﭼﻴﻮ ﺣﺴﺎﺏ کنی؟ -ﻣﺎﻝ ﺑﺎﺑﺎت رو ﻛﻪ ﺧﻮﺭﺩﻡ. از صدای بلند من ﻳﻪ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩﻩ از مغازه بیرون اومد،ﺍﻭﻣﺪ جلوی ما. -ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻣﻨﻢ،ﭼﻴﺰﯼ ﺷﺪﻩ خانم؟ -ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﺣﺎﺝ ﺍﻗﺎ،ﻣﻦ ﺍﺯ ﻣﺎﻝ ﺷﻤﺎ ﭼﻴﺰﯼ ﺧﻮﺭﺩﻡ؟ پیرمرده از جالت سرش رو انداخت پاین: -استغفرالله،ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﺣﺮﻓﻴﻪ ﺩﺧﺘﺮﻡ؟ -ﭘﺴﺮ ﺷﻤﺎ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻴﻜﻞ ﻣﻦ ماشاالله،ماشاالله ﻣﻴﻜﻨﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺒﻴﻨﻢ ﺍﮔﻪ ﺑﻪ ﺟﺰ ﻣﺎﻝ ﭘﺪﺭﻡ ﺍﺯ ﻣﺎﻝ ﭘﺪﺭ ﺍﻳﺸﻮﻧﻢ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﺣﺴﺎﺏ ﻛﻨﻢ. ﭘﻴﺮﻣﺮﺩﻩ شرمند گفت: -ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺷﻤﺎ ﺑﺒﺨﺶ،ﺍﻳﻦ ﭘﺴﺮ ﻣﻦ نفهمی ﻛﺮﺩ. ﺯﺩ ﭘﺲ کله ی ﭘﺴﺮه. -ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻣﻌﺬﺭﺕ ﺧﻮﺍهی ﻛﻦ. پسره از سر نا چاری جلو اومد. -معذرت میخوام،ببخشید. -ﺧﺪﺍ ﺑﺒﺨﺸﻪ ﺧﺪﺍﻓﻆ. ﺳﻤﺖ ﻳﻪ ﺣﺮﺍجی ﺷﻠﻮﺍﺭ رفتم. -ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ....کتان کشی سفید دارید؟ -آره عزیزم،این مدل خوبه؟ ﺷﻠﻮﺍﺭﻭ ﺩﺍﺩ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ،خیلی ﺧﻮﺏ بود،بنظر که ﺍﻧﺪﺍﺯﻡ میشه،ﺧﺪﺍ ﻛﻨﻪ ﻗﻴﻤﺘﺶ هم ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﻪ. - ﻗﻴﻤﺘﺶ ﭼﻨﺪﻩ؟ -قابلتو نداره گلم،پونصدو شست تومن. ﻭﺍﯼ ﭼﻪ ﺧﻮﺏ،ﺷﺎﻳﺪ ﺑﺘﻮﻧﻢ کتونی هم ﺑﮕﻴﺮﻡ. ﭘﻮﻝ ﺷﻠﻮﺍﺭ رﻭ ﺣﺴﺎﺏ ﻛﺮﺩم و ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ تو بازار،ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺭﺍﻩ ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ ﻛﻪ چشمم ﺧﻮﺭﺩ ﺑﻪ ﻳﻪ ﺟﻒ ﻛﺘﻮنی ﻧﺎﻳﻚ ﺳﻔﻴﺪ ﻳﺎسی(لباس هایی که میکا داره میخره جنس فیکه نه مارک.) ﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﻧﻮﻛﺮﺗﻢ،ﺯﺩﻩ ﺣﺮﺍﺝ چهارصدو هشتاد. ﻓﻮﺭﯼ داخل شدم و ﺳﺎﻳﺰ پامو گرفتم و پوشیدم. ﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﻓﺪﺍﺕ ﺷﻢ،ﻋﺎلی ﺷﺪ. با کلی چونه زدن بیست تومن تخفیف گرفتم،ﺣﺴﺎﺏ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﺳﻤﺖ ﺧﻮﻧﻪ. ﻟﺐ ﺧﻴﺎﺑﻮﻥ وایساده ﺑﻮﺩﻡ ﻛﻪ ﻣﺎﺷﻴﻦ بیاد. ﭘﺸﺖ ﺳﺮﻡ ﻳﻪ ﻣﻐﺎﺯﻩ بغالی ﺑﻮﺩ ﻛﻪ چند تا ﭘﺴﺮ عیاش ﺟﻠﻮﺵ ﺟﻤﻊ شده ﺑﻮﺩﻥ. ﺳﺮﻣﻮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﭘﺎﻳﻨﻮ ﻧﮕﺎﺷﻮﻥ ﻧﻜﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺷﻨﻴﺪﻡ ﻳﻜﻴﺸﻮﻥ ﮔﻔﺖ: -ﺧﺎﻧﻮمی،ﻗﻞ ﺑﺨﻮﺭﯼ ﺯﻭﺩﺗﺮ میرسی ها. ﻭ با دوستاش ﺯﺩﻥ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ. یکی ﺩﻳﮕﺸﻮﻥ ﮔﻔﺖ: -ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﺎﺷﻴﺪ ﺍﮔﻪ یک ﻟﻘﻤﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﺨﻮﺭﻩ ﻣﻴﺘﺮﻛﻪ. ﺑﺎﺯ ﻫﻤﺸﻮﻥ ﺯﺩﻥ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ. ﺑﻐﺾ کردم و ﺑﺪﻧﻢ ﺍﺯ ﻧﺎﺭﺍحتی ﻣﻴﻠﺮﺯﻳﺪ،من هیچ وقت ادم ضعیفی نبودم اما فقط کسایی که خیلی سختی کشیدن میتونن حس منو بفهمن،گاهی وقتا ادم ها سر خیلی از مشکلات بزرگشون خم به ابرو نمیارن اما با یه مشکل ریز و بی ارزش جوری کمرشون خم میشه و میشکنن که همه به مسخرگی این شکستن میخندن. من دقیقا تو همون نقطه بودم. تو نبود مادر و پدرم تو بچگی بالا سرم گریه نکردم،توی بیماری مادرم و این که میخواست خفم کنه گریه نکردم،وقتی زیر مشتو گلد های ماهان بودم کم نیاوردم،وقتی همه پشتم حرف دراوردن گریه نکردم،اما حالا تحمل یه تمسخر کوچیک هم نداشتم. ﻳﻜﻲ دیگه از پسر ها ﺩﺍﺩ ﺯﺩ: -ﺧﺎﻧﻮمی تو ﻓﻘﻂ ﻛﺎﻫﻮ ﺑﺨﻮﺭ،ﻓﻘﻂ ﻛﺎﻫﻮ. باز ﻫﻤﺸﻮﻥ ﺧﻨﺪﻳﺪﻥ. ﻗﻠﺒﻢ تیر میکشید،بی ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ ﻳﻪ ﻗﻄﺮﻩ اشکی ﺍﺯ ﮔﻮﺷﻪ ﭼﺸﻢ ﺍﻓﺘﺎﺩﻭ ﺍﻳﻦ اشک ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺍﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻘﻴﻪ اشک ها ﺑﻮﺩ. ﭘﺴﺮها ﺑﺎﻫﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﺷﻌﺮ و مسخره کردنم: -ﺗﻮﭘﻠﻮﻳﻢ ﺗﻮﭘﻠﻮ،ﺻﻮﺭﺗﻢ ﻣﺜﻞ ﻫﻠﻮ …. ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺧﻔﻪ ﻣﻴﺸﺪﻡ،ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﭘﺎﻫﺎﻡ ﺑﻪ ﺯﻣﻴﻦ ﻗﻔﻞ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ و نمیتونستم از جام تکون بخورم. باید میرفتم همین حالا،ﻣﺸﺖ محکمی ﺭﻭﯼ ﻗﻠﺒﻢ ﺯﺩﻡ ﻛﻪ دردش باعث شد به ﺧﻮﺩﻡ بیام و ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺩﺳﺖ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩﻣﻮ ﺩﺭﺑﺴﺖ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 8 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد (ویرایش شده) پارت بیست و سوم ﺗﻤﺎﻡ ﺭﺍﻫﻮ تا رسیدن به خوابگاه ﮔﺮﻳﻪ ﻛﺮﺩﻡ،ﺩﻟﻢ خیلی ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ،ﺩﻟﻢ ﻓﻘﻂ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺖ،انگار که درد تمام مشکلات گذشته حالا یه دفعه سر باز کرده بود،ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺮﻡ ﭘﻴﺶ ﺩﺧﺘﺮ ها ﻳﻪ ﺭﺍﺳﺖ ﺭﻓﺘﻢ ﺭﻭ ﭘﺸﺖ ﺑﻮﻡ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ. ﺧﺪﺍﺭﻭ ﺷﻜﺮ که هوا تاریک ﺑﻮﺩ. ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ قسمت پشتی ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﻛﻪ ﺑﻴﺎﺑﻮنی ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﻭﺭ ﺗﺮ ﺍﺗﻮﺑﺎﻥ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭼﺮﺍﻍ ماشین ها مثل ستاره می درخشید. ﻟﺒﻪ ی ﺑﻮﻡ ﻧﺸﺴﺘﻤﻮ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺩﻡ ﺯﺍﺭ ﺯﺩﻡ ﺑﺎ ﮔﻮﺷﻴﻢ ﺍﻫﻨﮓ ﮔﺬﺍشتمو گریه کردم. اسمون هم نم نم میبارید،انگار که حالش با من یکی بود. (اهنگ:ﺳﺘﺎﻳﺶ ﺍﺯ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻣﺮﺗﻀﻲ ﭘﺎﺷﺎﻳﻲ) "ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﺷﻮﺭ ﺷﻮﺭ ﻧﺎﻭﺩﻭﻥ.ﺩﻝ ﺑﺎﺯﻡ ﺑﻲ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺭﻧﮓ ﭼﺸﺎﺗﻮ…." -ﺧﺪﺍﻳﺎ ﭼﺮﺍ؟ﭼﺮﺍ ﻣﻦ؟ﭼﺮﺍ ﻣﻦ باید ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺩﺭﺩ ﺑﻜﺸﻢ و ﻏﺼﻪ ﺑﺨﻮﺭﻡ؟ﺧﻮشی ﺑﻬﻢ ﻧﻴﻮﻣﺪﻩ ﻧﻪ؟ﺍﺻﻼ ﻣﻨﻮ میبینی ﻫﺎﻥ؟ﭼﺮﺍ ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﻤﻴﺸﻢ؟ﭼﺮﺍ کسی ﻋﺎﺷﻖ ﻣﻦ ﻧﻤﻴﺸﻪ؟خیلی ﺗﻨﻬﺎﻡخیلی،ﻛﺎﺵ ﻳﻜﻴﻢ ﺩﻝ ﻧﮕﺮﻭﻥ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ،ﻛﺎﺵ ﻳﻜﻲ ﻋﻼﻗﻪ ﻭ ﭼﻴﺰﺍیی ﻛﻪ ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺑﺮﺍﺵ ﻣﻬﻢ ﺑﻮﺩ. ﻋﻜﺲ ﺩﺍﺩﺍﺵ پژمانم رو از تو گوشی نگاه میکردم. ﺩﺍﺩﺍﺷﻲ ﺗﻮ ﻛﻤﻜﻢ ﻛﻦ،ﺗﻮﻛﻪ ﺍﻭﻥ ﺩﻧﻴﺎ ﺟﺎﺕ ﺑﻬﺸﺘﻪ،خیلی ﺗﻨﻬﺎﻡ،ﺍﺯ ﺑﭽﮕﻲ ﻫﻤﻪ ﺩﺭﺩﻭ ﺩﻻﻣﻮ ﺑﺎﺗﻮ ﻛﺮﺩﻡ،ﺧﺴﺘﻢ ﺭﺍﺣﺘﻢ ﻛﻦ،ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺮ ﭘﻴﺶ ﺧﻮﺩﺕ. ﺩﺧﺘﺮها ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺭ ﻫﺰﺍﺭﻡ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻥ ﺑﻪ ﮔﻮﺷﻴﻢ. ﺍﻭﻧﺎ ﭼﻪ ﮔﻨﺎهی ﺩﺍﺭﻥ که نگرانشون کنم؟ ﺑﻪ ﻧﻴﻜﺎ ﺍﺱ ﺩﺍﺩﻣﻮ ﮔﻔﺘﻢ،ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎشید ﺣﺎﻟﻢ ﺧﻮﺑﻪ،ﺟﺎﻣﻢ ﺍﻣﻨﻪ. ﻭ ﮔﻮﺷﻴﻮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭ ﺣﺎﻟﺖ ﭘﺮﻭﺍﺯ . ﺗﻮ ﻋﺎﻟﻢ ﺧﻴﺎﻝ ﺩﺍﺩﺍﺷﻤﻮ ﺩﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﭘﻴﺸﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ و ﺩﺍﺭﻩ ﻣﻮﻫﺎم رو ﻧﺎﺯﻩ ﻣﻴﻜﻨﻪ. انقدر ﺍﻫﻨﮕﻮ ﺗﻜﺮﺍﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤﻮ ﮔﻮﺵ ﺩﺍﺩم و ﺍﺷﻚ ﺭﻳﺨﺘﻢ ﻛﻪ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ ﻛﻲ ﻫﻮﺍ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﺪ. ﺳﺎﻋﺘﻤﻮ که ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﺷﻴﺶ ﻧﻴﻢ ﺑﻮﺩ. ﺍﺭﻭﻡ ﺭﻓﺘﻢ ﭘﺎﻳﻦ،ﺩﺧﺘﺮ ها ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﻭ ﺷﻮﻧﻮ ﻛﺸﻴﺪﻣﻮ ﺍﻣﺎﺩﻩ ﺷﺪم و ﺯﻭﺩ تر از بقیه به ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ رفتم. (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) داشتم از باشگاه برمیگشتم،ﺗﻮ ﺭﺍﻩ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻛﻪ تشنم شد،ﺟﻠﻮﯼ ﻳﻪ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻤﻮ ﺭﻓﺘﻢ ﻛﻪ ﺍﺏ بگیرم،ﺩﺍﺷﺘﻢ ﭘﻮﻟﻮ ﺣﺴﺎﺏ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺷﻨﻴﺪﻡ ﭘﺴﺮایی ﻛﻪ ﺟﻠﻮ ﺩﺭ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﺍﺭﻥ ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺭﻭ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻣﻴﻜﻨﻨﻮ ﻣﻴﺨﻨﺪﻥ،ﻭقتی ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺑﻴﺭوﻥ ﭼﺸﻤﻢ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ،اع ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻣﻴﻜﺎﺳﺖ!ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻳﻪ ﻣﺘﺮ ﺯﺑﻮﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﻭﺍﺳﻪ ﻣﻦ ﭼﺮﺍ ﺟﻮﺍﺏ ﺍﻳﻨﺎﺭﻭ ﻧﻤﻴﺪﻩ؟معلوم نبود چشه؟ﻳﻪ ﺩفعه مشتی ﺭﻭی قلبش زد ﻭ سریع ﺳﻮﺍﺭ ﻳﻪ ﻣﺎﺷﻴﻦ شد. وای خدایا ک!من چی دیدم؟ﻣﻴﻜﺎ ﺩﺍﺷﺖ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩ!ﻛﻞ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺧﻴﺲ از اشک ﺑﻮﺩ. ﻣﺎﺷﻴﻦ که ﺭﻓﺖ یکی ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﭘﺴﺮها ﮔﻔﺖ: -ﻭﺍﯼ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ،ﮔﻨﺎﻩ ﺩﺍﺷﺖ،ﺍﺷﻜﺸﻮ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻳﻦ؟ اون یکی جوابش رو داد: -ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ،ﻣﺎ ﻛﻪ ﺯﻳﺎﺩﻩ ﺭﻭﯼ ﻧﻜﺮﺩﻳﻢ،ﺩﺧﺘﺮﻩ لوس و بی جنبه ﺑﻮﺩ. ﻫﻪ،ﻣﻴﮕﻪ لوس ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻪ که ﻣﻴﻜﺎ ﭼﻘﺪر ﻗﻮﯼ و ﻣﻐﺮﻭﺭﻩ،ﺍﻣﺎ ﺍﻭﻥ ﺍشک ها چی؟ﺍﺩﻡ که ﻭﺍﺳﻪ ﺍﻳﻦ ﭼﻴﺰ های کوچیک ﺍﺷﻚ ﻧﻤﻴﺮﻳﺰﻩ. ﻣﮕﻪ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ .....ﻣﮕﻪ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻳﻪ ﺩﺭﺩ ﻭ ﻏﻢ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﻮ ﺩﻟﺶ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ که دیگه تحمل یه تشر کوچیک هم نداشته باشه،ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﻣﻴﻜﺎ ﺍﺻﻼ ﺍﻳﻦ ﺣﺮﻓﺎ ﻧﻤﻴﺨﻮﺭد،ﺍﺧﻪ ﺍﻭﻥ که ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﻴﺨﻨﺪﻩ. ﺍﻋﺼﺎﺑﻢ ﺧﻮﺭﺩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ،ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﭘﺴﺮها و ﮔﻔﺘﻢ: - ﺗﻮ ﺭﺍﺟﺐ ﺧﻮﺩﺕ چی فکر ﻛﺮﺩﯼ؟کسی ﻛﺴﻴﻮ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻣﻴﻜﻨﻪ ﻛﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﻫﻴﭻ عیب و نقصی ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ،ﻧﻪ ﺗﻮ ﻛﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﺜﻞ ﺑﻮﻗﻠﻤﻮﻥ ﮔﺮﺩﻥ ﺩﺭﺍﺯﯼ،ﻣﺜﻞ ﺩﺍﺭﻛﻮﺏ ﺩﻣﺎﻍ ﺩﺭﺍﺯ،ﻣﺜﻞ ﮔﻮﺭ ﺧﺮ ﻟﻚﻟﻚ ﻭ ﻋﻴﻦ ﻣﻴﻤﻮﻥ ﺯشتی. دوست هاش از حرف های من ﺍﻧﻘﺪر ﺧﻨﺪﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﻛﻪ ﺭﻭ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺭﻭ ﭘﻬﻦ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ. ﭘﺴﺮﻩ ﻫﻢ چپ،چپ ﻧﮕﺎﺷﻮﻥ ﻣﻴﻜﺮﺩ. ادامه دادم: -ﺩﻓﻌﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﻭﻝ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺗﻮ ﺍﻳﻨﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻦ ﻛﺎنگوﺭﻭ. ﻭ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺷﺪﻣﻮ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ خوابگاه. ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﻮﺩﻡ؟ﺍﺻﻼ ﭼﺮﺍ با ﭘﺴﺮﻩ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻣﻴﻜﺎ ﺍﻭﻥ ﺟﻮﺭﯼ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻡ؟ ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 8 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد (ویرایش شده) پارت بیست و چهارم شب ﺗﻮی ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﻛﻪ ﮔﻮشی ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ. -ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ ﭘﺎﺷﻮ ﺍﻭﻧﻮ ﺧﻔﻪ ﻛﻦ. ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ خواب الود گوشی رو جواب داد: -ﺟﻮﻧﻢ ﺧﺎﻧﻮمی؟ - ......... -ﭼﺮﺍ ﮔﺮﻳﻪ میکنی تمنا جان؟ﺩﺭﺳﺖ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻥ ﺑﺒﻴﻨﻢ چی میگی؟ - ...... -چی؟ﻭﺍﺳﻪ ی چی؟ﺍﺯ کی ﺗﺎ ﺣﺎﻻ؟ - .... -ﺑﻪ ﺧﻮﻧﺸﻮﻥ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﯼ؟ﺷﺎﻳﺪ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺑﺎﺷﻪ؟ - ..... -ﭼﻪ ﻣﻴﺪﻭﻧﻢ؟ﺧﻮﺍﻫﺮﯼ،ﺑﺮﺍﺩﺭﯼ ﻛﻪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻪ ﻳﺎ ﺩﻭستی ﻧﺪﺍﺭﻩ که بخواد بره خونشون؟ﺷﺎﻳﺪ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺑﺎﺷﻪ. - ..... -ﺑﺎﺷﻪ گریه نکن،ﺍﻻﻥ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻣﻴﮕﻢ میریم دنبالش. - ... -ﺑﺎﺷﻪ ﺧﺪﺍﻓﻆ. ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ گوشی رو قطع کرد و رو به ما گفت: -ﭘﺴﺮه ﭘﺎﺷﻴﺪ،ﻛﻤﻚ ﻧﻴﺎﺯ ﺩﺍﺭﻳﻢ. ﺍﻟﻴﺎﺱ پرسید: -ﭼﻲ ﺷﺪﻩ ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ؟ -ﻣﻴﻜﺎ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺍﺯ ﻏﺮﻭﺏ ﻛﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺧﺮﻳﺪ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺑﺮﻧﮕﺸﺘﻪ،ﻫﺮﭼﻴﻢ ﺑﻬﺶ ﺯﻧﮓ ﻣﻴﺰﻧﻦ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﻤﻴﺪﻩ،ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﻫﻢ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻥ ﻧﺒﻮﺩﻩ،ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺮﻳﻢ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﺑﮕﺮﺩﻳﻢ. ﺍﺭﻭﻳﻦ گفت: -ﺷﻤﺎﺭﺷﻮ ﺑﮕﻮ ﻫﻤﻪ ﻣﻮﻥ ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﻴﻢ،ﺷﺎﻳﺪ ﺟﻮﺍﺏ ﻳﻜﻴﻮ ﺩﺍﺩ. -ﺑﻴﺎﻳﻦ ﺗﻘﺴﻴﻢ ﻛﺎﺭ ﻛﻨﻴﻢ،ﺍﺭﻭﻳﻦ ﺗﻮ خیاﺑﻮﻧﺎﯼ ﻃﺮﻑ …الیاس تو خیابون های ….. مهیار تو خیابون های …ماهیار تو هم خیابون های ....ﺧﻮﺏ اگه ﻫﻤﻪ ﻓﻬﻤﻴﺪﻳﻦ ﭘﺎﺷﻴﻦ ﺑﺮیم. خودمم ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﻫﻤﻮﻥ ﺟﺎیی ﻛﻪ دیده بودمش،ﺩﻭﺭﻭ ﺍﻃﺮﺍﻓﻮ ﮔﺸﺘﻢ اما ﻧﺒﻮﺩ،ﻫﻤﻴﻦ ﺟﻮﺭی هم پشت سرم هم به شمارش ﺯﻧﮓ ﻣﻴﺰﺩﻡ،ﻳﺎ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﻤﻴﺪﺍﺩ ﻳﺎ که ﺍﺷﻐﺎﻝ ﺑﻮﺩ. نه ﻧﻔﺮ ﺩﺍﺷﺘﻦ هم زمان ﺑﻬﺶ ﺯﻧﮓ ﻣﻴﺰﺩﻥ،ﻛﺠﺎ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮه؟یعنی ﻣﻤﻜﻨﻪ ﺑﻼیی ﺳﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﻭﺭﺩﻩ ﺑﺎﺷﻪ؟ ﻧﻪ،ﻧﻪ،ﻣﻴﻜﺎ ﺍﺩﻡ ضعیفی ﻧﻴﺴﺖ،ﺑﺰﺍﺭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﻢ،ﺧﺪﺍﻳﺎ ﻛﻤﻚ ﻛﻦ. -ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ ﻣﺸﺘﺮﮎ ﻣﻮﺭ ﻧﻈﺮ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﻴﺒﺎﺷﺪ … ﻳﺎ ﺧﺪﺍ،ﮔﻮﺷﻴﺶ ﭼﺮﺍ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺷﺪ؟ ﮔﻮﺷﻴﻢ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ،ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ ﺑﻮﺩ. -ﺑﻠﻪ؟ -ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺑﺮﮔﺮﺩ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ،ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺍﺱ ﺩﺍﺩﻩ ﻛﻪ ﺣﺎﻟﻢ ﺧﻮﺑﻪ،ﺟﺎﻣﻢ ﺍﻣﻨﻪ. -ﺑﺎﺷﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﻴﺎﻡ. وای خدارو شکر،یعنی چی ﺷﺪﻩ؟این دختر ﻛﺠﺎﺳﺖ؟ ﺳﺎﻋﺖ سه ﺷﺐ شده ﺑﻮﺩ،ﺩﻳﮕﻪ ﻣﻐﺰﻡ نمیکشید. ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺗﻮی ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺩﻳﺪﻣﺶ ﺧﻴﻠﻲ ﻋﻮﺽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ،ﺩﻳﮕﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺭﻭ ﻟﺒﺎﺵ ﻧﺒﻮﺩ،ﺗﻮ ﭼﺸﺎﺵ هم ﻳﻪ ﻏﻢ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﺑﻮﺩ،ﺍﻣﺎ چه غمی؟ﻛﻢ ﺣﺮﻑ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ،در اصل اصلاً ﺣﺮﻑ ﻧﻤﻴﺰﺩ،ﺣﺘﻲ وقتی ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮها ﺗﻮی ﺗﺮﻳﺎ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﻭ ﻣﻦ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ: -ﺍﺧﻢ خیلی ﺑﻬﺖ ﻣﻴﺎﺩ،صورت ﺯﺷﺘﺘﻮ خوشگل تر ﻣﻴﻜﻨﻪ،ﺍﺻﻼ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﻦ ﻧﺸﺪ،ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻫﻴﭻ ﻛﺲ نمی شد. ﺩﻭﺳﺘﺎﺵ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﻣﻴﮕﺮﻓﺘﻨﻮ ﺍﻳﻦ ﻭﺭﻭ ﺍﻭﻥ ﻭﺭ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪﻥ. ﻣﺜﻞ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺩﺧﺘﺮ ها ﻫﻤﻪ ﭼﻴﻮ ﻣﻴﺪﻭﻧﺴﺘﻦ ﻭ ﻫﺮ ﻛﺪﻭﻣﺸﻮﻥ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻗﺴﻢ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻳﻪ ﻛﻠﻤﻪ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻛﺴﻲ ﭼﻴﺰﯼ ﻧﮕﻦ،ﺩﺭ واقع ﻫﻤﻪ ﻣﻴﺪﻭﻧﺴﺘﻦ به ﺟﺰ ﻣﻦ. ﺍﻳﻦ ﺩﺭﺩ بزرگ ﭼﻲ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﭘﺴﺮ ها ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭی براش ﺩﻝ ﻣﻴﺴﻮﺯﻭﻧﺪﻥ و ﻫﻲ ﺍبجی،ﺍبجی ﻣﻴﻜﺮﺩﻧﻮ ﺩﻭﺭﺵ میگشتن؟ﺧﺪﺍ ﻣﻴﺪﻭﻧﻪ. و من هم بلاخره میفهمیدم. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 9 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مرداد (ویرایش شده) پارت بیست و پنجم (ﻣﻴﻜﺎ) ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺗﻨﺶ ﺧﺴﺘﻪ شده بودم،ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺍﺳﺖ که ﻳﻪ ﻛﻢ ﺳﻜﻮﺕ ﻛﻨﻢ،به ﺟﺰ ﻣﻦ ادم های ﺩﻳﮕﻪ ای ﻫﻢ بودن ﻛﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﺎﺣﻘﻮ ﺑﺪﻥ. درد من مسخره شدن نبود،فقط انگار تازه به خودم اومده بودم و درد های تمام این سال ها همه با هم به یک باره توی قلب من ریخته شده بود. ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻗﺮﺍﺭﻩ که ﺑﺮﻳﻢ ﻛﻮﻩ ﻧﻮﺭﺩﯼ،شب قبل حتی یک لحظه هم پلک هام روی هم نرفتن،ﺍﻻن هم ﺳﺎﻋﺖ ﭼﻬﺎﺭ صبحه و ﻗﺮﺍﺭﻩ ساعت ﭘﻨﺞ ﺭﺍﻩ ﺑﻴﻔﺘﻴﻢ. ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻣﻮ ﻟﺒﺎس هایی ﻛﻪ ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺫﻭق ﺧﺮﻳﺪم رو بی ﺣﻮﺻﻠﻪ ﭘﻮﺷﻴﺪﻡ و ﻧﺸﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺩﺧﺘﺮ ها هم ﺍﻣﺎﺩﻩ بشن ﻛﻪ ﺍﺭﺍﻡ ﮔﻔﺖ: -ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﻭضعشه؟ﻣﻴﻜﺎ ﻗﻴﺎﻓﺖ ﺷﺒﻴﻪ ارواح ﺷﺪﻩ،ﭼﺮﺍ ﻳﻜﻢ ﺍﺭﺍﻳﺶ ﻧﻜﺮﺩﯼ؟ -ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺩ ﺧﻮﺑﻪ. ﻧﻴﺎﺯ حرصی شد. -ﻳﻌﻨﻲ چی ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺩ؟ﺑﻪ ﻓﻜﺮ ﺧﻮﺩﺕ نیستی ﺑﻪ ﻓﻜﺮ ﻣﺎ ﺑﺎﺵ ﻛﻪ ﺍﻗﺎﻫﺎﻣﻮﻥ ﺗﻮﺭﻭ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺷﻜﻞ ﺑﺒﻴﻨﻦ می گورخن؟ دستمو بردم سمت لباسم که درش بیارم. -ﺑﺎﺷﻪ ﺍﮔﻪ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻴﺪ ﻣﻦ ﻧﻤﻴﺎﻡ؟ ﻧﻴﻜﺎ با مهربونی نگاهم کرد. -ﺍﻻﻫﻲ ﻗﻮﺭﺑﻮﻧﺖ ﺑﺮﻡ،ﻣﺎ ﻛﻪ ﻣﻨﻈﻮﺭ ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ،ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻮ ﻣﻴﮕﻴﻢ،ﻣﻴﺨﻮﺍﻳﻢ ﺳﺮﺣﺎﻟﺖ ﺑﻴﺎﺭﻡ. ﺗﻤﻨﺎ مظلوم نگاهم کرد. -ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺩﻝ ﻣﻦ ﺑﻴﺎ ﻳﻜﻢ ﺍﺭﺍﻳﺶ ﻛﻦ. -ﻧﻪ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺩ،ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ. ﻧﻴﻜﺎ نمایشی عصبانی شد. -ﺍﻩ ﺑﺴﻪ ﺩﻳﮕﻪ،ﺑﻴﺨﻮﺩ کردی ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻧﺪﺍﺭﯼ،ﭘﺎﺷﻮ ﺑﻴﺎ ﺍﻳﻦ ﺟﺎ ﺑﺸﻴﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺭﺍﻳﺸﺖ ﻣﻴﻜﻨﻢ. ﺑﺎ بی ﺣﻮصلگی ﻧﺸﺴﺘﻢ ﺟﻠﻮ ﻣﻴﺰ ﺍﺭﺍﻳﺶ ﻭ ﻧﻴﻜﺎ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﺭﺍﻳﺶ کردنم. بعد چند دقیقه اینه رو داد دستم. -خب،ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ،بیا ﺧﻮﺩﺗﻮ تو ﺍﻳﻨﻪ ببین. توی اینه ی نگاه ﺧﻮﺏ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ،ﺑﺎ ﻛﺮﻡ ﺳﻔﻴﺪ ﻛﻨﻨﺪﻩ ﻳﻜﻢ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﺭﻧﮓ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺨﺸﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﭘﺸﺖ ﭘﻠﻜﺎﻡ ﺳﺎﻳﻪ ﻛﻢ ﺭﻧﮓ ﻳﺎسی ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ،ﺩﺍﺧﻞ ﭼﺸﺎﻡ ﻣﺪﺍﺩ مشکی کشیده بود ﻭ ﺑﺎ ﺭﻳﻤﻞ ﭼﺸﻤﺎﯼ ﺩﺭﺷﺖ ﻋﺴﻠﻴﻤﻮ ﻗﺎﺏ ﻗﺸﻨﮕﻲ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﺑﻪ ﻟﺒﻢ هم ﻳﻪ ﺭﻭﮊ اجری ﻗﺸﻨﮓ ﺯﺩه بود. -ارایشم ﺯﻳﺎﺩی نشد؟ﻛﺎﺵ ﺳﺎﻳﻪ ﻧﻤﻴﺰﺩﯼ؟ ﻧﻴﺎﺯ جواب داد: -ﻧﻪ ﺧﻴﺮﻡ هم ﺧﻮﺑﻪ،ﺻﻮﺭت خودت ﻗﺸﻨﮕﻪ ﻛﻢ آرایش هم میکنی زیاد دیده میشه. ﮔﻮﺷﻲ ﺗﻤﻨﺎ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ که جواب داد: -ﺟﺎﻧﻢ ﺍﻗﺎیی؟ ﺍﻩ ﺍﻩ ﭼﻪ ﻟﻮﺱ. - ... -ﺍﻭﻣﻴﺪﻳﻢ. -ﺑﭽﻪﻫﺎ،ﭘﺴﺮها ﭘﺎﻳﻦ ﻣﻨﺘﻈﺮﻥ ﺑﺮﻳﻢ. با ناله گفتم: -ﻣﻴﺸﻪ ﻣﻦ ﻧﻴﺎﻡ؟ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﺻﻼ ﺣﺎﻝ ﻧﺪﺍﺭﻡ،ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻴﻜﻨﻢ. ﻧﻴﻜﺎ ناراحت شد. -ﺍﺧﻪ ﺍبجی ﭼﺮﺍ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﻋﺬﺍﺏ ﻣﻴﺪﯼ؟ -ﻧﻴﻜﺎ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ حال ندارم،ﻗﻮﻝ ﻣﻴﺪﻡ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﻛﻨﻢ و ﺯﻭﺩ ﺧﻮﺏ بشم. -چی کارت کنم تو رو اخه؟ﺑﺎﺷﻪ ﺑﻤﻮﻥ. ﺩﺧﺘﺮها ﺑﺎ ﻗﻴﺎﻓﻪ یه ﺍﻭﻳﺰﻭﻥ ﺭﻓﺘﻦ. ﺧﺪﺍ ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺸﻪ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﻗﺪﺭ اذیتشون ﻣﻴﻜﻨﻢ. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 9 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مرداد (ویرایش شده) پارت بیست و ششم (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) پایین منتظر بودیم که ﺩﺧﺘﺮ ها یکی یکی ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺑﻴﺮﻭﻥ. ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﭘﺴﺮها ﺩﻭ ﺑﻪ ﺩﻭ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮها ﺑﺮﻥ،ﻣﻬﻴﺎﺭ ﻭ ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ ﺑﺎ ﺍﺭﺍﻡ ﻭ ﺗﻤﻨﺎ،ﺍﺭﻭﻳﻦ و ﺍﻟﻴﺎﺱ هم ﺑﺎ ﻧﻴﻜﺎ و ﻧﻴﺎﺯ،بخاطر التماس های پسرها منم مجبور شدم با ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﻴﺎﻡ. ﺍﻩ،ﭘﺲ ﻛﻮﺵ؟ﭼﺮﺍ ﻧﻴﺴﺖ؟ ﺩﺧﺘﺮها ﺳﻼﻡ ﻛﺮﺩﻥ. -ﺳﻼﻡ ﭘﺲ ﻣﻴﻜﺎ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻛﺠﺎﺳﺖ؟ ﻗﻴﺎﻓﻪ ﺩﺧﺘﺮها ﺭﻓﺖ ﺗﻮی ﻫﻢ و ﺍﺭﺍﻡ گفت: -حالش خوب نبود،ﻧﻤﻴﺎﺩﺵ. ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ پرسید: -بهتر نشده؟ ﻧﻴﺎﺯ جواب داد: -ﺍﺻﻼ ﺣﺎﻟﺶ ﺧﻮﺏ ﻧﻴﺴﺖ،ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺑﻬﺘﺮ ﺷﻪ ﺩﺍﺭﻩ روز به روز ﺑﺪ ﺗﺮ ﻣﻴﺸﻪ. ﻗﻴﺎﻓﻪ ﭘﺴﺮ ها ﻫﻢ ﺭﻓﺖ ﺗﻮی ﻫﻢ. ﻣﻦ که ﻧﻤﻴﺰﺍﺭﻡ ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ی نچسب ﺣﺎﻝ ﺩﻭﺳﺘﺎﻣﻮ ﺑﮕﻴﺮﻩ،ﺣﺎﻻ ﻫﺮﭼﻴﻢ ﻛﻪ ﺑﺎﺷﻪ. ﺭﻭﺑﻪ ﺑﭽﻪﻫﺎ کردم. - ﺷﻤﺎ ﺑﺮﻳﺪ،ﻣﻦ ﻣﻴﺎﺭﻣﺶ. ﭼﺸﻤﺎﯼ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﺮق زد،ﺳﺮ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩن و راه افتادن. (ﻣﻴﻜﺎ) ﺍﺻﻼ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻥ ﻟﺒﺎﺱ هام رو ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ،ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺳﻮ ﻫﻤﻮﻥ ﺍﺭﺍﻳﺶ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﺭﻭ ﺗﺨﺖ،ﺗﺎﺯﻩ ﺩﺍﺷﺖ ﭼﺸﺎﻡ ﮔﺮﻡ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﻛﻪ ﮔﻮﺷﻴﻢ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ. -ﺑﻠﻪ،ﺑﻔﺮﻣﺎﻳﺪ؟ -ﺳﻼﻡ ﻛﺠﺎﻳﻲ ﭘﺲ؟ﺯﻳﺮ ﭘﺎﻡ ﻋﻠﻒ ﺳﺒﺰ ﺷﺪ؟ به صفحه ی گوشی نگاه کردم،شماره ناشناس بود،ﻭﺍ ﺍﻳﻦ ﻛﻴﻪ دیگه؟چی داره ﻣﻴﮕﻪ؟ ﭼﺸﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﺯ ﺗﻌﺠﺐ میزد بیرون. -ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﺷﻤﺎ؟ -ﺍﺭﻩ ﺩﻳﮕﻪ،ﺍﻻﻥ ﺩﻳﮕﻪ ﻋﺸﻘﺘﻮ ﻋﺰﻳﺰ ﺩﻟﺘﻮ ﻧﻤﻴﺸﻨﺎسی؟ ﺟﻠﻞ ﺧﺎﻟﻖ ﺍﺯ کی ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﻣﺎ ﻋﺸﻖ ﺩﺍﺭ ﺷﺪﻳﻢ؟ﺑﺰﺍر ﻳﻜﻢ اذیتش ﻛﻨﻢ،ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ ﻣﻨﻮ ﺍذیت کنی؟ﺣﺎﻻ بفرما. -ﺍع ﻋﺸﻘﻢ،ﻛﺠﺎیی ﻋﺰﻳﺰ ﺩﻟﻢ؟ﭼﻪ ﺧﺒﺮ ها؟ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻭﺭﺍ،ﺭﺍﻩ ﮔﻢ ﻛﺮﺩﯼ ﻓﺪﺍﺕ ﺷﻢ؟ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺧﻮﺑﻪ؟ﺑﺎﺑﺎ ﺧﻮﺑﻪ؟ﺧﻮﺍﻫﺮ،ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﺖ چطور اونا خوبن؟ﻭﺍﯼ بادم رفت ﺍﺻﻼ تو ﺧﻮﺩﺕ ﺧﻮبی ﻋﺴﻠﻢ؟ﻫﻠﻮ ﺷﻔﺘﺎﻟﻮ،ﺑﺎﻗﻠﻮﺍ. ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻭﺭ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻨﺪﻩ بلند شد. ای ﻛﻮﻓﺖ ﺭﻭ آب ﺑﺨﻨﺪﯼ ﻛﻪ بی ﺧﻮﺍﺑﻢ ﻛﺮﺩﯼ. -ﻫﻬﻪ،خیلی ﺑﺎﺣﺎلی ﺩﺧﺘﺮ،ﺑﭙﺮ ﺑﻴﺎ ﺑﺮﻳﻢ ﻛﻪ ﺩﻳﺮ ﺷﺪه،ﺧﻨﺪﻣﻮﻧﻢ ﻛﺮﺩﻳﻢ. -ﺗﻮ کی هستی ﺑﭽﻪ پررو ﺑﻪ ﺭﻭﺕ ﺧﻨﺪﻳﺪﻡ ﺷﺎﺥ ﺷﺪﯼ ﺑﻴﺎ ﺑﺮﻳﻢ ﺩﻳﮕﻪ چیه؟ -ﻣﻴﻜﺎ چرت نگو ﭘﺎﺷﻮ ﺑﻴﺎ پایین، ﻣﻦ ﻛﻪ ﻣﻴﺪﻭﻧﻢ ﺗﻮ صدای من رو میشناسی،ﺭﺍﺳﺘﻴﻨﻢ،ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻦ ﻛﻪ ﺣﺎﻟﺖ خیلی هم ﺧﻮﺑﻪ،ﭘﺎﺷﻮ ﺑﻴﺎ پایین ﺯﻳﺮ ﭘﺎﻡ ﺩﺭﺧﺖ ﺩﺭ ﺍﻭﻣﺪ. -ﺍﻭﺍ ﺭﺍسی جون،ﺗﻮیی ﺟﻴﮕﺮ؟ ﺯﻭﺩﺗﺮ میگفتی ﺩﻳﮕﻪ،ﺩ ﺍﺧﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﭘﺮرﻭ ﻣﮕﻪ ﻣﻦ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻟﻢ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭ ﺣﺮﻑ ﻣﻴﺰنی؟ﺑﻪ ﺗﻮﭼﻪ ﺍﺻﻼ؟ﺣﺎلمم ﺧﻮﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺩ که ﺑﻴﺎﻡ؟ -بی ﺧﻮﺩ میکنی،ﺯﻭﺩ ﻣﻴﺎﯼ ﭘﺎﻳﻦ،ﻣﻦ ﻧﻤﻴﺰﺍﺭﻡ ﺭﻭﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻣﻮ ﺧﺮﺍﺏ کنی. -ﺍﺭﻩ ﻋﺰﻳﺰﻡ،ﻭﺍﻳﺴﺘﺎ تا ﺑﻴﺎﻡ،ﻫﻬﻪ،فکر ﻛﺮﺩﯼ،ﺧﻴﺎﻝ ﻛﺮﺩﯼ. گوشی رو قطع کردم،بی خیال ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ ﻛﻪ به ﮔﻮﺷﻴﻢ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺍﻭﻣﺪ. متن پیام: -ﺷﻤﺎﺭﺵ معکوس شروﻉ ﺷﺪ،ﺍﮔﻪ ﺗﺎ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺷﻤﺮﺩﻡ و ﻧﻴﻮﻣﺪﯼ ﻣﻴﺮﻡ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﻴﮕﻢ ﻛﻪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ چند تا ﭘﺴﺮ ﻣﺴﺨﺮﺕ ﻛﺮﺩﻥ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﺷﺪﯼ،ﺣﺎﻻ ﺧﻮﺩ ﺩﺍنی. ﺍﯼ ﻭﺍﯼ،ﺍﯼ ﺧﺪﺍ،ﺍﻳﻦ از ﻛﺠﺎ ﻣﻨﻮ ﺩﻳﺪﻩ؟ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺳﺮعتی ﻛﺘﻮنی هام رو ﭘﻮﺷﻴﺪﻣﻮ ﮔﻮﺷﻴﻤﻮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﺗﻮ ﺟﻴﺐ ﻣﺎﻧﺘﻮﻣﻮ ﺍﺯ ﭘﻠﻪ ﻫﺎ ﺷﻴﺮﺟﻪ زدم ﭘﺎﻳﻦ. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 9 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مرداد (ویرایش شده) پارت بیست و هفتم ﺟﻠﻮ ﺩﺭ ﭘﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﺧﺮﻭ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺩﻭﺗﺎ یکی ﻣﻴﻮﻣﺪﻡ ﻛﻪ ﺳﻜﻨﺪﺭﯼ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ. ﺩﻳﺪﻡ داره ﺻﺪﺍی ﺧﻨﺪﻩ ﻣﻴﺎﺩ. ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ پشت که دیدم ﺍﻳﻦ ﭘﺴﺮﻩ ﻟﻮﺩﻭﺱ ﺗﻜﻴﻪ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ میباخش و داره ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪه. ﺍﯼ ﻛﻮﻓﺖ ﻧﺨﻨﺪ،ﺧﻨﺪﺵ ﻛﻪ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﻳﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﻟﺤﻈﻪ ی ﻛﻮﺗﺎﻩ ﺗﻮ چشم های ﻫﻢ ﻣﻬﻮ ﺷﺪﻳﻢ،ﺍﻣﺎ ﺯﻭﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺍﻭﻣﺪﻳﻤﻮ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺷﺪﻳﻢ. دور تا دور ماشین رو دید زدم و با شیطنت گفتم: -ماشین نو مبارک. -اگه تو کاریش نداشته باشی مبارک هم میشه. ریز ریز خندیدم،طفلکی راست میگفت،تو یه روز دوتا از ماشین هاشو دود کرده بودم. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻧﻴﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ به ﺩﺭکه،ﮔﻮﺷﻴﻤﻮ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻣﻮ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ ﺑﻪ نیکا. -ﺍﻟﻮ ﺟﺎﻧﻢ؟ -ﺟﺎﻧﻤﻮ ﺩﺭﺩ،ﻛﺪﻭﻡ ﮔﻮری هستید؟ ﻣﻦ ﺣﺎﻟﺘﻮ ﻣﻴﮕﻴﺮﻡ،ﺣﺎﻻ ﺩﻳﮕﻪ ﻣﻨﻮ ﻣﻴﻨﺪﺍﺯﯼ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﭘﺴﺮﻩ ی ﭼﻴﺰ. -ﻣﺎ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺗﻮﻥ ﺗﻮ ﻣﺎﺷﻴﻨﻴﻢ. گوشیمو قطع ﻛﺮﺩﻣﻮ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺘﺸﻮﻥ،تصمیم ﮔﺮفته بودم که ﺑﺎﻫﺎﺷﻮﻥ سر ﺳﻨﮕﻴﻦ رفتار کنم،ﻫﻤﻪ ﺳﻼﻡ ﺩﺍﺩﻥ،ﻣﻨﻢ خیلی سرد ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﺳﻼﻡ خشک و خالی ﮔﻔﺘﻤﻮ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﻛﺸﻴﺪﻡ ﻋﻘﺐ،ﺗﻮ بحث هاﺷﻮﻥ ﺷﺮﻛﺖ ﻧﻤﻴﻜﺮﺩﻣﻮ ﻧﻈﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﺩﻡ. بعد سه ساعت پیاده روی به ﺑﺎﻻ رسیدیم،ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺗﻮی ﻳﻪ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ صبحانه ﺧﻮﺭﺩﻳﻢ،بعد از صبحانه ﺍﺯﺷﻮﻥ ﺩﻭﺭ ﺷﺪﻣﻮ به منظره ی اطرافم نگاه کردم،چقدر قشنگ بود،ﻛﺎﺵ ﻧﻘﺎشی ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩم و ﺍین تصاویر ﺭﻭ ﺑﻪ ﺗﺼﻮﻳﺮ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪﻡ. چند تا ﻧﻔﺲ ﻋﻤﻴﻖ ﻛﺸﻴﺪﻡ ﻛﻪ بچهها هم ﺍﻭﻣﺪﻧﻮ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ،ﺍﺧﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ اهسته ﺭﺍﻩ ﻣﻴﻮﻣﺪﻡ و تو حال و هوای خودم بودم. ﻭسط های ﺭﺍﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﻛﻪ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮها ﺑﺎ ﺧﺸﻢ ﮔﻔﺖ: -ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺩﻭﺳﺘﺘﻮﻥ ﺑﮕﻴﻦ تند ﺗﺮ ﺭﺍﻩ ﺑﻴﺎﺩ ما الاف ایشون نیستیم،ﺍﮔﻪ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻪ تند تر راه بره ﻗﻠﺶ ﺑﺪﻳﻢ،ﻗﻞ بخوره ﺯﻭﺩ ﺗﺮ ﻣﻴﺮﺳﻪ. ﺣﺎﻝ ﺧﻮبی ﻛﻪ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻫﻮﺍ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﺯ ﺑﻴﻦ ﺭﻓﺖ و حال اون روزم دوباره برگشت،ﺍﺷﻚ ﺗﻮ ﭼﺸﺎﻡ ﺟﻤﻊ ﺷﺪ،چشم هام رو ﺑﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﮔﺮﻳﻢ ﻧﮕﻴﺮﻩ ﻛﻪ صدای راستین دوباره بلند شد: -ﺗﺮﻭ ﺧﺪﺍ ﻧﮕﺎش کنید،لابد الان هم ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ ﮔﺮﻳﻪ ﻛﻨﻪ؟ﺷﻤﺎ ﭼﺮﺍ ﺩﺍﻍ دل اینو به سینه ﻣﻴﺰﻧﻴﺪ؟شما ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻳﻦ دختره ارزشی ﻧﺪﺍﺭﻳﺪ،ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﻧﻘﺶ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﻴﻜﻨﻪ،ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ ﺣﺎﻝ خوش ﺷﻤﺎﺭﻭ خراب کنه ﻭ ﮔﺮﻧﻪ ﺗﻮی ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ مسخره بازی در میاورد و ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪ. چرا این قدر با من لجه؟مگه از زندگی من چی میدونه؟ برای این که کسی اشک هامو نبینه ﻓﻘﻂ ﺗﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﺪﻭﺍﻡ به سمت پایین. ﺻﺪﺍﯼ ﺩﺧﺘﺮها ﺭﻭ می ﺷﻨﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﺻﺪﺍﻡ ﻣﻴﺰﺩﻥ ﺍﻣﺎ ﺍﻫﻤﻴﺖ ﻧﺪﺍﺩﻣﻮ سریع ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺭﺳﻮﻧﺪﻡ ﺑﻪ ﺧﻴﺎﺑﻮن و ﻣﺎﺷﻴﻦ ﮔﺮﻓﺘﻢ. ﮔﻮﺷﻴﻤﻢ هم ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻛﺮﺩﻡ،ﻣﻴﺨﻮﺍستم ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺷﻢ فقط ﻫﻤﻴﻦ. مستقیم ﺭﻓﺘﻢ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ. ﻳﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻌﺪ ﺭﺳﻴﺪﻡ و ﺯﻧﮕﻮ ﺯﺩﻡ ﻛﻪ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: -ﻛﻴﻪ؟ ﺍﺷﻜﺎﻣﻮ ﭘﺎﮎ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﺳﻌﻲ ﻛﺮﺩﻡ ﺷﺎﺩ ﺑﺎﺷﻢ،ﺻﺪﺍﻣﻮ ﻛﻠﻔﺖ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﮔﻔﺘﻢ: -ببخشید ﺍﻗﺎ،ﺍﻳﻦ ﻣﺎﻫﻴﺎﻧﻪ ﻣﺎﺭﻭ ﻭﺭ ﺩﺍﺭﻳﺪ ﺑﻴﺎﺭﻳﺪ. -ﻣﺎ ﻧﻮﻛﺮ ﺧﻮﺍﻫﺮ خوشگلمون هم ﻫﺴﺘﻴﻢ،ﺷﻤﺎ ﺑﻔﺮﻣﺎ ﺗﻮ. ﺭﻓﺘﻢ ﺩﺍﺧﻠﻮ ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺗﻮ ﺑﻐﻠﺶ،ﺍﺥ ﺧﺪﺍ ﺷﻜﺮﺕ،ﻫﺰﺍﺭ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﺷﻜﺮﺕ ﻛﻪ ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﺧﻮﺏ ﺷﺪﻩ. -ﺍﻻهی ﻓﺪﺍﺕ ﺷﻢ ﺩﺍﺩﺍشی ﺧﻮبی؟ﭼﻪ ﺧﺒﺮﺍ؟ -ﺳﻼمتی ﺍبجی ﻛﻮﭼﻴﻜﻪ،ﺧﻮﺏ ﺗﻮﭖ،ﺧﻮﺏ ﺷﺪ ﺍﻭﻣﺪﯼ،ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺖ ﺑﻬﺖ ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﻪ ﻓﺮﺩﺍ ﺟﺸﻦ ﺭﻫﺎیی ﻣﻨﻪ؟ -وای ﻧﻪ،چی میگی؟یعنی ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺯﻭﺩﯼ ﻳﺎﺯﺩﻩ ﻣﺎﻩ ﮔﺬﺷﺖ؟ -ﺍبجی ﻛﻮچولوﯼ ﺧﻮﺩﻡ،ﻣﺜﻞ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺯﻳﺎﺩﯼ ﻏﺮﻕ ﺩﺭﺳﻮ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻫﻴﺎ؟ﺑﻠﻪ یازد ماه ﺷﺪه،ﻫﻤﻮﻥ ﻃﻮﺭ ﻛﻪ ﻣﺎ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻳﻢ ﺗﻮ کی ﺳﺎﻝ ﺩﻭمی ﺷﺪﯼ؟ -خیلی ﺭﺍﺣﺖ ﺩﺍﺩﺍشی،ﺩﺭﺳﺎﺭﻭ ﺧﻮﻧﺪﻡ،ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺩﺍﺩﻡ،ﻗﺒﻮﻝ ﺷﺪﻡ، ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺛﺒﺖ ﻧﺎﻡ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺎﻝ ﺩﻭﻡ،ﺣﺎﻻ ﻓﻬﻤﻴﺪﯼ؟ -ﺍﺭﻩ ﻛﻪ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ. ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﺣﻖ ﺩﺍﺷﺖ ﺧﻮﺩم هم ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ که ﺍﻳﻦ ﺩﻭﺳﺎﻝ ﭼﻪ ﻃﻮﺭﯼ ﮔﺬﺷﺖ،ﻓﻘﻂ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺧﺘﺮ ها خیلی ﺭﺍﺣﺖ ﮔﺬﺷﺖ،ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﻓﻘﻂ ﻣﻴﺘﻮﻧﻢ ﻛﻞ ﻛﻼﻣﻮ ﺑﺎ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻛﻨﻢ ﭼﻮﻥ ﻭﺟﻮﺩﺵ توی زندگیم ﺗﻨﺶ ﺍﻳﺠﺎﺩ ﻛﺮﺩﻩ بود و نمیزاشت که به دردهام فکر کنم ﻭ ﮔﺮﻧﻪ ﺑﻘﻴﻪ ﺭﻭﺯها ﺭﺍﺣﺖ ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ و ﻣﻴﻮﻣﺪﻣﻮ ﺩﺭﺳﻤﻮ ﻣﻴﺨﻮﻧﺪﻡ. -ﺧﻮﺏ،ﺣﺎﻻ ﺩﺍﺩﺍشی ﺟﻮﻧﻢ ﺍﺯﻡ ﻛﺎﺩﻭ رهایی چی ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ؟ -ﺧﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﺧﻮﺍﻫﺮﺷﻮ،ﻣﻴﻜﺎ ﺧﻮﺏ ﻣﻴﺪﻭﻧﻢ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻭقتی ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﺍﺯ ﻭقتی ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻣﺮﮒ ﺩﺍﺩﺍﺵ پژمان ﺣﺎﻟﺖ عصبی ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﻧﺨﻨﺪﻳﺪﯼ،ﺣﺎﻻ ﺑﺮﺍﻡ ﻣﻴﺨﻨﺪﯼ ﺍبجی؟ ﺍﺷﻚ ﺗﻮی چشم هاﯼ ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ،نمیتونستم که ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﺜﻞ ﻗﺒﻞ ﺷﻢ،ﻧﻪ نمیتونستم،مشکلات پشت سر هم تو زندگی باعث شده بود که من زندگی کردن رو فراموش کنم و فقط به فکر حل مشکلات باشم،بچگیم گذشت،نوجونیم گذشت و حالا جونیم داره میگذره اما من از دختر بودن،بچه بودن و نو جون بودن هیچی نفهمیدم. مثل این میمونه که تموم زندگیت نگاهت به اسمون باشه بعد یه دفعه ببینی که زمینی هم موجود داره،ﻗﻠﺐ ﻣﻦ هر ﺑﺎر با هر ضربه ﻳﻪ ترک خورد و ﺍﻻﻥ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺗﻴﻜﻪ ﺷﺪﻩ بود،نمیتونستم خوب باشم اما میتونستم که بخاطر ﺩﻝ ﺩﺍﺩﺍشمم که شده نقش خوب بودن رو بازی کنم. ﻟﺒﺎﻣﻮ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﮔﻔﺘﻢ: -ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﺍﺩﺍشی. -ﻣﻦ ﺑﻴﺸﺘﺮ اجی کوچیکه. -ﻧﻪ ﺧﻴﺮﻡ،ﻣﻦ ﺑﻴﺸﺘﺮ. -ﻣﻦ،ﻣﻦ،ﻣﻦ. -ﻣﻦ ،ﻣﻦ،ﻣﻦ،ﻣﻦ،ﻣﻦ،ﻣﻦ. -ﺍﮔﻪ ﺗﻮ بیشتر ﺩﻭﺳﻢ ﺩﺍﺭﯼ پس ﺍﮔﻪ ﻣﻦ ﻳﻪ ﻛوچولو ﻗﻞ ﻗﻠﻜﺖ ﺑﺪﻡ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ نمیشی مگه نه؟ -ﻧﻪ ﺗﺮﻭ ﺧﺪﺍ ماهان ﻧﻜﻦ. ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺭﻭﻣﻮ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ ﺑﻪ ﻗﻞ ﻗﻠﻚ ﺩﺍﺩﻥ ﺍﻧﻘﺪر خندیده بودم که داشتم میمردم و ﺍﺷﻚ ﺍﺯ چشم هام ﺩﺭ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 9 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مرداد (ویرایش شده) پارت بیست و هشتم ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺍﻳﻦ ﺩﻭ ﺭﻭﺯ تعطیلی ﻛﻪ ﭘﻴﺶ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻣﻢ ﺷﺎﺩ ﺷﻮﻥ ﻛﻨﻢ. ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺭﻭﺯ ﺭﻫﺎیی ﻣﺎﻫﺎﻧﻪ،ﻣﻨﻢ ﺧﻮﺩﻣﻮ خوشملو موشمل ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺧﻮﺵ ﺣﺎﻝ ﺷﻪ،ﺑﻪ ﺯﻫﺮﺍ هم ﮔﻔﺘﻢ که ﺑﺮﺍﻡ ﻳﻪ ﻛﻴﻚ ﺳﻔﺎﺭﺵ بده ﻛﻪ وقتی ﺍﺯ ﻛﻨﮕﺮﻩ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺟﺸﻦ ﺑﮕﻴﺮﻡ. رو به ماهان گفتم: -ﺩﺍﺩﺍشی ﺣﺎﻻ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﻧﻮ ﭘﻮﺷﻴﺪﻳﻤﻮ تیپ ﺯﺩﻳﻢ ﺑﻴﺎﻳﻦ ﻳﻪ ﻋﻜﺲ ﺑﮕﻴﺮﻳﻢ. -قبوله. ﻫﻤﻪ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻳﻤﻮ ﮔﻮشی ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻮ ﻛﻪ ﺩﻭﺭﺑﻴﻨﺶ بهتر از بقیه ﺑﻮﺩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭ ﻣﻴﺰﻭ ﺗﺎﻳﻤﺮش رو رشن کردم،ﻫﻤﻪ ﮊﺳﺖ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ. -ﻫﻤﻪ ﺑﺎﻳﺪ از ته دل ﺑﺨﻨﺪین،ﺍﮔﻪ ﺧﻨﺪﺗﻮﻥ ﻧﻤﻴﺎﺩ ﺑﻪ دماغ خوشگل ﺑﺎﺑﺎ ﺍﺭﺳﺎﻡ فکر ﻛﻨﻴﺪ. ﻫﻤﻪ از حرفم قهقهه ﺯﺩﻳﻢ ﻛﻪ ﻋﻜﺲ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪ،ﺍﺧﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﺍﺭﺳﺎﻡ ﺑﻴﻨﻴﺶ ﮔﻮﺷﺘﻴﻮ ﺑﺰﺭﮔﻪ ﻭ ﺗﻮﯼ ﺑﭽﮕﻲ ﺷﻜﺴﺘﻪ،ﺧﻴﻠﻲ بزرگو ﺑﺎﺣﺎﻟﻪ. ﺳﺮﻳﻊ ﻋﻜﺴﻮ ﺑﺮﺍی ﺯﻫﺮﺍ فرستادم،ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﻡ ﺭﻭ ﭼﻮﺏ ﺑﺰﺭﮔﺶ کنه. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺗﻮ ﻛﻨﮕﺮﻩ ﺑﻮﺩﻧﻮ ﻧﺸﺎﻥ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺍﻭﻣﺪﻳﻢ ﺧﻮﻧﻪ،ﺑﻪ ﺑﻬﻮﻧﻪ ﺩﺳﺸﻮیی تو کوچه جلو در پیاده شدم و ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ،ﺭﻓﺘﻢ و ﺳﺮ ﺟﺎﻡ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻡ. ﻛﻠﻴﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﺯﻫﺮﺍ ﻛﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ تزئن کنه،کیک هم ﺭﻭ ﻣﻴﺰ ﺑﻮﺩ. ﺗﺎﺑﻠﻮ ﻋﻜﺴﻢ هم ﮔﻮﺷﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺎ ﻳﻪ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﭘﻮﺷﻮﻧﺪﻩ شده ﺑﻮﺩ. ﻣﺎﻫﺎﻥ داخل خونه شد و صدا زد: -ﻣﻴﻜﺎ...ﺍﻳﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪر ﺗﺎﺭﻳﻜﻪ؟ﭼﺮﺍﻏﻮ ﻛﻪ ﺯﺩ ﺩﻫﻨﺶ ﻭﺍ ﻣﻮﻧﺪ،ﻣﻨﻮ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺎﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺯﺩﻳﻤﻮ ﻣﺒﺎﺭﮎ باد ﮔﻔﺘﻴﻢ،ﻓﺶ ﻓﺸﻪ ﺭﻭﺷﻦ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﺟﻠﻮ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﻣﻴﺮﻗﺼﻴﺪﻡ. ﺍﻭﺭﺩﻣﺶ ﺟﻠﻮ ﺷﻤﻊ ﻋﺪﺩ یک که فوتش ﻛﻨﻪ،چشم هاشو بست و بعد از چند لحظه شمعش رو ﻓﻮت ﻛﺮﺩ، ﺩﺳﺖ ﺯﺩﻳﻢ و کیک رو بریدیم،ماهان یه تیکه کیک رو ﺍﻭﻝ ﺗﻮ ﺩﻫﻦ ﺑﺎﺑﺎ و بعد ﻣﺎﻣﺎﻥ ﮔﺬﺍﺷﺖ،ﺍﺷﻚ ﺗﻮی چشم هاﯼ ﻫﻤﻪ حلقه ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ. تو دلم زم زمه کردم. ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺑﺴﻪ دیگه،ﺧﻮﺷﻴﺎﻣﻮن رو ﺍﺯﻣﻮﻥ ﻧﮕﻴﺮ. ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﻢ ﻳﻪ ﺗﻴﻜﻪ ﻛﻴﻚ ﮔﺬﺍﺷﺖ. -ﺍﻭﻡ،ﺑﻪ ﺑﻪ،ﭼﻪ ﭼﺴﺒﻴﺪ،ﺣﺎﻻ ﻧﻮﺑﺖ ﻣﻨﻪ ﻛﻪ ﻛﺎﺩﻣﻮ ﺑﻬﺖ بدم،ﻣﺎﻣﺎﻥ و ﺑﺎﺑﺎ ﻛﻪ جلوتر ﺩﺍﺩﻥ کادوشون رو. ﻣﺎﻣﺎﻧﻮ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﻳﻪ ﺩﻭﻳﺴﺖ ﺷﻴﺶ ﺍﻟﺒﺎﻟﻮیی ﺧﺮﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ. -چشم هات رو ﺑﺒﻨﺪ. -ﺍﻫﺎﯼ ﻭﺭﻭﺟﻚ ﺗﻮ ﻛﻪ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﯼ ﺳﻮسکی،ﻋﻘﺮبی،ﺑﺮقی چیزی ﺑﻪ ﺟﻮﻧﻢ ﺑﻨﺪﺍﺯﯼ؟ -ﺍع ﻣﺎﻫﺎﻥ،یعنی چی؟ﻧﻪ ﺧﻴﺮ هم نمیندازم،ﻣﻦ ﻛﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﭽﻪ ﻧﻴﺴﺘﻢ ،ﺑﺒﻨﺪ ﭼﺸﺎﺗﻮ. -ﺑﺎﺷﻪ. ﺗﺎﺑﻠﻮ ﻋﻜﺴﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮﺵ. -ﺑﺎﺯشون ﻛﻦ. -ﻭﺍﯼ ﻣﻴﻜﺎ،ﺍﻳﻦ ﭼﻴﻪ؟ -ﺗﻮ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﻫﺮﺕ ﺧﻨﺪﻩ ی ﺍﺯ ﺗﻪ دلشو ﺧﻮﺍستی؟این هم از ﺧﻨﺪﻩ از ﺗﻪ ﺩﻝ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﻛﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺑﺎﺷﻪ. ﺩﺍﺩﺍﺵ ﮔﻠﻢ ﺍﻳﻦ ﺧﻨﺪﻩ ها ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯼ موفقیت ﺗﻮع ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎکی ﺗﻮ بعد از یازده ساله. ﻣﺎﻫﺎﻥ ﻣﺤﻜﻢ ﺑﻐﻠﻢ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺯﺩﻡ ﺯﻳﺮ ﮔﺮﻳﻪ،ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ هم ﺩﺍﺷﺖ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﻛﻪ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺑﻐﻠﺶ ﻛﺮﺩ. ﺧﻮﺩﻣﻮ خیلی ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ که تا ﺍﻻﻥ ﮔﺮﻳﻪ ﻧﻜﻨﻢ،ﻭلی ﺩﻳﮕﻪ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻡ. ﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺎﻫﺎﻧﻢ ﻣﻴﻠﺮﺯﻳﺪ،ﺍﻻهی ﻗﻮﺭﺑﻮﻥ ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﺷﻢ. -میکا ﺗﻮﺭ ﺧﺪﺍ من رو ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ،ﺧﻴﻠﻲ ﻋﺬﺍﺑﺘﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ،خیلی ﺯﺟﺮ کشیدید،ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﭘﺸﻴﻤﻮنم،ﻫﻢ ﺧﻮﺩم و ﻫﻢ ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﻛﺮﺩﻡ،ﻳﻪ ﻋﻤﺮﻳﻮ ﺍﺯﺗﻮﻥ ﮔﺮﻓﺘﻢ،ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﻧﻤﻴﺒﺨﺸﻢ ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ. ﻭ هق هق ﻣﺮﺩﻭﻧﺶ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﭘﺨﺶ ﺷﺪ. ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﺧﻮﺏ ﺷﺪه،ﻧﺰﺍﺭ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﺮﮔﺮﺩﻩ،ﺧﺪﺍ ﺟﻮﻥ ﺑﺴﻪ ﺯﺟﺮﻭ ﻋﺬﺍﺏ ﺑﺴﻪ. ﺍﺭﻭﻡ ﺍﺭﻭﻡ ﺳﺮ ﻣﺎﻫﺎﻧﻮ ﻧﻮﺍﺭﺵ ﻛﺮﺩﻡ و گفتم: -هیش،ﺑﺴﻪ ﺩﺍﺩﺍشی ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ ﻓﺪﺍﺕ ﺷﻢ ﻫﻤﻪ چی ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪه دیگه. -ﺍﺟﻲ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻢ ﺑﺲ ﻛﻨﻢ. ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺯﺩ ﺯﻳﺮ ﮔﺮﻳﻪ که ﺍﺯ ﺑﻐﻠﻢ ﻛﺸﻴﺪﻣﺶ ﺑﻴﺮﻭﻥ. -ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ،ﺟﻤﻊ ﻛﻦ ﺧﻮﺩﺗﻮ غول ﺑﻴﺎﺑﻮنی،ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ تو ﺑﻐﻞ ﻣﻦ ﻋﻴﻦ ﺩﺧﺘﺮ ها ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﻨﻪ،ﻣﺜﻼ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺖ ﻣﻨﻮ ﺍﺭﻭﻡ ﻛﻨﻪ ها ﺍﻗﺎ. ﻣﻴﻮﻥ ﮔﺮﻳﻪ ﻫﻤﻪ ﺧﻨﺪﻳﺪﻥ. ﺷﺐ رو ﭘﻴﺶ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻡ ﻣﺜﻞ ﺑﭽﻪ گی ﻛﻪ ﺑﻐﻠﻢ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﻭ ﺳﺮﻣﻮ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻣﻴﻜﺮﺩ. ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻌﻪ ﻛﻪ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ ﺍوﻧﻘﺪر ﺩﺳﺖ ﻛﺸﻴﺪ به ﺳﺮﻡ ﻛﻪ ﺧﻮﺍﺑﻢ برد. ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﭼﻘﺪر ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻛﻪ ﺑﺎﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ همون ﻛﺎﺑﻮﺱ ﻟﻌﻨﺘﻲ رو ﺩﻳﺪﻡ و از جام پریدم،ﺗﻤﺎﻡ ﺑﺪنم ﺧﻴﺲ عرق ﺑﻮﺩ. ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻮﺩﻥ،ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺗﻮ ﺣﻴﺎﻃﻮ ﺯﺩﻡ ﺯﻳﺮ ﮔﺮﻳﻪ،ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺎﻩ ﺍﺳﻤﻮﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﻜﺮﺩﻣﻮ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﺣﺮﻑ ﻣﻴﺰﺩﻣﻮ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ. -ﺧﺪﺍﻳﺎ،ﺩﺭﺳﺖ ﻧﻤﻴﺸﻪ،هیچی ﺩﺭﺳﺖ ﻧﻤﻴﺸﻪ،ﻣﻦ ﺧﻮﺏ ﻧﻤﻴﺸﻢ،ﻗﻠﺒﻢ ﺧﻮﺏ ﻧﻤﻴﺸﻪ،ﻧﻮﺟﻮﻧﻴﻤﻮ و ﺑﭽﻪ ﮔﻴﻢ ﺑﺮ ﻧﻤﻴﮕﺮﺩﻩ،ﻫﻴﺠﺪﻩ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﻋﻤﺮﻡ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺗﺮﺳﻮ ﺩﺭﺩﻭ ﺩﻋﻮﺍ و ﻛﺎﺑﻮﺱ ﮔﺬﺷﺖ ﺧﻮﺏ ﻧﻤﻴﺸﻪ،ﻧﻪ ﻧﻤﻴﺸﻪ. ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎﻡ،ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺧﻮﺏ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺯﻡ ﺗﻨﻬﺎﻡ،ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺧﺴﺘﻢ ﺧﺴﺘﻪ. اونقدر ﮔﻠﻪ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻡ ﻛﻪ ﻫﻮﺍ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﺪ. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 9 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مرداد (ویرایش شده) پارت بیست و نهم دست و صورتم رو ﺷﺴﺘﻤﻮ ﺭﻓﺘﻢ ﺩﺍﺧﻞ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺮ ﻣﻴﮕﺸﺘﻢ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻭ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ. ﭼﻬﺎﺭ ﺭﻭﺯ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﻣﻮﻧﺪه بودم،ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻛﺎﺑﻮﺱ از خواب بیدار ﺷﺪه بودم ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻭ کابوس هاﯼ ﻣﻦ قطع نشدن. ﺻﺒﺤﻮﻧﻤﻮ ﻛﻪ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﺳﻤﺖ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ،ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ها ﻫﻤﻮﻥ ﺷﺐ ﺍﻭﻝ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ و گفتم که ﺣﺎﻟﻢ ﺧﻮﺑﻪ و ﺧﻮﻧﻪ ﺧﻮﺩﻣﻮﻧﻢ،ﺧﺒﺮ رهایی ماهان رو هم ﺩﺍﺩﻡ،ﺧﺪﺍﺭﻭ ﺷﻜﺮ از ﺭﻭﺯ ﻛﻮﻩ ﻧﻮﺭﺩﯼ ﺣﺮفی ﻧﺰﺩﻥ. ﺟﻠﻮی ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪﻣﻮ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ساختمان ﻛﻪ ﻳﻪ ﺑﻨﺰ ﻛﻮﭘﻪ مشکی ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﺍﺯ ﺟﻠﻮﻡ ﺭﺩ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺏ ﭼﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﻛﻪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺑﺎﺭﺵ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺭﻭ ریخت رو ﻛﻞ ﻫﻴﻠﻜﻢ. ﺧﻮﺏ ﺷﺪ که ﺑﺮﺍی ﺩﺍنشگاه ﻫﻤﻮﻥ ﻟﺒﺎﺱ کهنه هام رو ﭘﻮﺷﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ،ﺑﻴﺎ ﺍﻳﻨﻢ ﺍﺯ ﺭﻭﺯ ﺍﻭلی ﻛﻪ ﺑﻌﺪ از ﭼﻬﺎﺭ ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ. ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺩﻧﺪﻩ ﻋﻘﺐ ﮔﺮﻓﺘﻮ ﺍﻭﻣﺪ ﺟﻠﻮی ﭘﺎﻡ،ﺷﻴﺸﺶ رو که پاین داد ﻗﻴﺎﻓﻪ راستین ﺑﺎﻳﻪ ﭘﻮﺯ ﺧﻨﺪ ﻧﻤﺎﻳﺎﻥ ﺷﺪ. ﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺻﺒﺮ ﺑﺪﻩ،هیچی ﻧﮕﻔﺘﻢ. ﺗﺼﻤﻴﻢ گرفته بودم که ﺩﻳﮕﻪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺩﻫﻦ ﺑﻪ ﺩﻫﻦ ندم و ﻓﻘﻂ ﺗﻼﻓﻲ ﻛﺎر هاش رو دربیارم. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ که دید حرف نمیزنم خودش شروع کرد. -ﺑﻪ،ﻣﺎﺩ ﻣﺎﺯﻝ ﻧﻮﻧﻮﺭ خان ﺗﺸﻴﻒ ﺍﻭﺭﺩﻥ، ﭼﻪ ﻋﺠﺐ!ﻣﻴﮕﻔﺘﻲ ﮔﺎﻭﯼ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﯼ چیزی میزدم زمین براتون،ﺭﺍستی ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﻛﻪ ﺍﺏ ﮔﻞ ﺻﻮﺭت زشتتو زشت تر کرد. ﻭﺍ ﺍﻳﻦ چی ﻣﻴﮕﻪ؟مشکلش با من چیه؟ عصبانی دندون هام رو روی هم فشار دادم. -داری چی میگی ﺗﻮ؟چشم های ﺗﻮ من رو زشت ﻣﻴﺒﻴﻨﻪ؟ -ﺍﺭﻩ تو زشتی،فقط ﻣﻨﻢ ﻛﻪ ذات واقعیت رو ﻣﻴﺒﻴﻨﻢ،ﺗﻮ ﻗﻠﺒﺖ ﺳﻴﺎهه ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﺪﯼ میکنی،ﺭﻭﺯ ﻫﻤﻪ ﺭﻭ ﺧﺮﺍﺏ میکنی،ﺗﻮ ﺣﺴﻮﺩﯼ و ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﺕ حسادت میکنی. ﭘﺎﺷﻮ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﮔﺎﺯ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍب و گل ها رو ﭘﺎﭼﻴﺪ ﺑﻪ ﻣﻨﻮ ﺭﻓﺖ. ﭘﺴﺮﻩ ی ..... ﻟﻴﺎﻗﺖ ﻧﺪﺍﺭه که حتی بهش ﻓﻮش ﺑﺪﻡ. ﺑﺪﻧﻢ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﻴﻠﺮﺯﻳﺪ ﺑﺎﺩ ﺳﺮﺩﯼ ﻣﻴﻮﻣﺪ ﻭ ﺑﺎﺭﻭن رﻮ ﻣﻴﺰﺩ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺗﻢ. ﻭﻗﺖ ﻛﻼﺳﻤﻢ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ،ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻫﻴﻜﻞ ﮔﻠﻴﻢ هم که ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﺮﻡ ﺗﻮ دانشگاه. ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﺳﺮﻭﻳﺲ ﺑﻬﺪﺍشتی توی محوته ی دانشگاه ﻭ ﻣﺎﻧﺘﻮم رو ﺩﺭﺍﻭﺭﺩم و ﺑﺎ ﺍﺏ ﮔﻼﺷﻮ ﺷﺴﺘﻢ و بعد چلوندنش دوباره پوشیدم،ﺑﺎ ﺩﺳﺘﻢ ﺍﺏ ﭘﺎﭼﻴﺪﻡ ﺑﻪ ﺷﻠﻮﺍﺭﻣﻮ ﮔﻼﯼ ﺍﻭن هم ﭘﺎﮎ ﻛﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺑﻴﺮﻥ. ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍیا ﺩﺍﺭﻡ ﻳﺦ ﻣﻴﺰﻧﻢ،ﺑﺎﻳﺪ وایمیستادم ﺗﺎ که ﺩﺧﺘﺮها ﺑﻴﺎﻥ و ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺮﻳﻢ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ ﭼﻮﻥ ﻛﻠﻴﺪ ﺍﺗﺎﻗﻮ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ. ﺯﻳﺮ ﺳﺎﻳﻪ ﺑﻮﻥ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺭﻭ ﺻﻨﺪلی ﻧﺸﺴﺘﻤﻮ ﺩﺳﺘﺎﻣﻮ بغل ﻛﺮﺩﻡ،ﺍﺻﻼ ﺣﺎﻟﻢ ﺧﻮﺏ ﻧﺒﻮﺩ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺿﻌﻒ و ﺳﺮ ﮔﻴﺠﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ. انگشت هام ﻳﺦ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ،ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻛﻢ ﺧﻮﻧﻴﻢ ﺑﺪﻧﻢ ﻣﻘﺎﻭمتش رو ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩ،چشم هام ﺳﻨﮕﻴﻦ ﺷﺪن ﻭ توی تاریکی ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺘﻢ. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 9 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مرداد (ویرایش شده) پارت سی ام (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) ﻫﻪ،ﺩﺧﺘﺮه ی ﺍﺣﻤﻖ،ﺣﺘﻤﺎ دوباره ﻓﺮﺍﺭ ﻛﺮﺩه ﻧﻮﻧﻮﺭ خانم که ﻧﻴﻮﻣﺪ ﺳﺮ ﻛﻼﺱ. ﺑﻌﺪ ﺩﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﻛﻼﺱ ﺑﺎ ﭘﺴﺮها ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺗﺮﻳﺎ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻭ ﻗﻬﻮﻩ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩﻳﻢ. ﻛﻼﺱ ﺍﻭل رو ﺩﺧﺘﺮها ﻫﻢ با ما ﺑﻮﺩﻥ ﻛﻪ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮﻩ ی ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍﻩ ﻧﻴﻮﻣﺪ ﻭ ﺑﺎﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﻭﺳﺘﺎﺷﻮ دمغ ﻛﺮﺩ. -ﺧﻮﺏ ﺍﻗﺎﻳﻮﻥ ﻋﺎﺷﻖ،ﺷﻤﺎﻫﺎ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻳﻦ از عشق ﻓﺎﺭﻕ ﺷﻴﻦ؟ﺗﺎ ﻛﺠﺎ ﻣﻴﺨﻮﺍﻳﻦ ﺍﻳﻦ دوستی رو ادامه بدین؟ ﻣﻬﻴﺎﺭ جواب داد: -ﻋﺎﻗﺒﺖ ﻣﻨﻮ ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ ﻛﻪ ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﺗﻮ ﺷﺮﻛﺖ ﺩﯼ ﺩﯼ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﻴﺸﻴﻤﻮ ﺑﻌﺪﻡ ﻣﻴﺮﻳﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺰﺩﻭﺝ ﺷﺪﻥ با عشق هامون. آﺭﻭﻳﻦ مسخرش کرد: -ﺑﻪ،ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺒﺎﺷﻴﻦ،ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﻴﺮﻳﻢ ﺷﺮﻛﺖ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﻫﺎﻣﻮﻥ ﺑﻌﺪﻡ ﻣﻴﺮﻳﻢ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ،ﻣﻦ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻋﺸﻘﻢ ﻧﻤﻴﮕﺬﺭﻡ،ﺷﻤﺎﺭﻭ ﻧﻤﻴﺪﻧﻢ. الیاس رو به بچهها پیشنهاد داد: -ﺍﺭﻩ ﺩﺍﺩﺍﺵ،ﻧﻈﺮﺗﻮﻥ ﭼﻴﻪ ﺑﺎﻫﻢ ﻋﺮﻭسی ﺑﮕﻴﺮﻳﻢ؟ﻣﻦ ﻛﻪ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﻋﺮﻭﺱ و ﺩﺍﻣﺎﺩ ﻳﻪ ﺟﺎ ندیدم. -ﺩﺍﺩﺍﺵ من و مهیار که در هر صورت چون دو قلو ایم عروسیمون یکی بود،شما هم بیاید با ما بگیرید،ﻣﺎ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻣﻮﻧﻪ،اما ﺩﺧﺘﺮ ها ﻗﺒﻮﻝ ﻣﻴﻜﻨﻦ؟ به ساده بودنشون خندیدم. -ﺍﺯ ﺍﻻﻥ ﺑﻪ ﭼﻪ ﭼﻴﺰﺍیی ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﻨﻴﻦ،ﻓﻌﻼ ﻛﻪ دانشگاه یک ﺳﺎلش ﻣﻮﻧﺪﻩ. آﺭﻭﻳﻦ رو به من پرسید: -ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ تو ﺧﻮﺩﺕ میخوای چی ﻛﺎﺭ کنی؟ -هیچی،ﻣﻦ که ﻋﻴﻦ ﺷﻤﺎ ﺧﻨﮓ ﻧﻴﺴﺘﻢ،ﺑﺎﺷﮕﺎﻫﻮ ﻛﻪ ﺩﺍﺩﻡ ﺩﺳﺖ ﻛﺎﺭﮔﺮ ﻣﻴﭽﺮﺧﻮﻧﻪ ﭘﻮﻟﺶ هم ﻫﺮ ﻣﺎﻩ ﻣﻴﺎﺩ تو حسابم،ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﻡ ﻟﻨﺪﻥ و ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻳﻪ ﺷﺮﻛﺖ ﻗﻄﻌﺎﺕ ﻛﺎﻣﭙﻴﻮﺗﺮ ﺑﺎﺯ ﻣﻴﻜﻨﻢ و ﺑﺎ ﺷﺮﻛﺖ ﺍﻳﻦ ﺟﺎﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﺗﺠﺎﺭﺕ ﻟﻮﺍﺯﻡ ﻛﺎﻣﭙﻴﻮﺗﺮی ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ،کنارش هم ﻣﻴﭽﺮﺧﻢ و ﺧﻮﺵ گذرونی میکنم. ﺍﻟﻴﺎﺱ پرسید: -پس ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ چی؟ﻋﺸﻖ چی؟ -ﻫﻪ ﻋﺸﻖ،ﻣﻨﻮ ﻋﺸﻖ؟ﻋﻤﺮﺍ عاشق بشم،ﻣﻦ ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﻤﻴﻜﻨﻢ،ﻫﻤﻪ ی دخترهای دورم ﺷﺒﻴﻪ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺭﺯﺍ ﻫﺴﺘﻦ ﻓﻘﻂ دنبال پول و ثروت بابان. ﻣﻬﻴﺎﺭ پرسید: -ﺑﺎﺑﺎﺕ هنوز هم ﺍﺳﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﻩ که ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺭﺯﺍ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ کنیﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻫﻤﻪ که ﻣﺜﻞ ﺍﻭﻥ ﻧﻴﺴﺘﻦ؟ -ﺑﻴﺨﻴﺎﻝ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍﺟﺒﺶ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﻧﻴﻦ،ﺣﺎﻻ ﻋﺮﻭسی ﻛﻴﻪ؟ ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ خندید: -ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺣﺎﻻ ﺑﺰﺍﺭ ﺩﺭﺱ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﻪ،ﺑﺮﻳﻢ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺑﻌﺪ ﺑﮕﻮ ﻋﺮﻭسی کیه؟ ﺍﻟﻴﺎﺱ ادامه داد: -ﻭﻟﻲ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺯﻳﺎﺩ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﻋﻴﺪ ﺑﺎﺷﻪ،ﺍﻭﻝ ﺑﻬﺎﺭ. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 9 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مرداد (ویرایش شده) پارت سی و یکم ﻭﺳﻂ ﺣﺮﻑ های ﺍﻟﻴﺎﺱ ﮔﻮشی آﺭﻭﻳﻦ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ جواب داد و گفت: -ﺟﺎﻧﻢ ﻧﻴﺎﺯ ﺧﺎﻧﻢ. - ... -چی؟کی ﻫﻤﭽﻴﻦ ﺍﺗﻔﺎقی ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ؟ - ... -ﺍﻻﻥ ﺣﺎﻟﺶ ﺧﻮﺑﻪ؟ - ... -ﻛﺪﻭﻡ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ؟ - ... -ﺑﺎﺷﻪ ﺍﻻﻥ ﻣﻴﺎﻡ ﺑﺎﯼ. الیاس با نگرانی پرسید: -ﭼﻲ ﺷﺪﻩ آﺭﻭﻳﻦ؟ -دخترها ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻣﻴﻜﺎﺭﻭ ﺑﻴﻬﻮﺵﺟﻠﻮ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻥ،ﺣﺎﻟﺶ ﺧﻮﺏ ﻧﻴﺴﺖ،ﻣﻦ ﻣﻴﺮﻡ بیمارستان پیش نیاز،ﺧﺪﺍﻓﻆ. -ﺍﺭﻭﻳﻦ،ﻭﺍﻳﺴﺎ ﻣﺎﻫﻢ ﻣﻴﺎﻳﻢ. ﻭﻗﺘﻲ ﺩﻳﺪﻡ ﻫﻤﺸﻮﻥ ﺩﺍﺭﻥ ﻣﻴﺮﻥ ﻣﻨﻢ ﭘﺎ ﺷﺪﻡ و باهاشون ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ. ﺍﺭﻭﻳﻦ از پرستار پرسید: -سلا،ببخشید ﺧﺎﻧﻢ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ؟ -ﺑﻌﻠﻪ ﺑﻔﺮﻣﺎﻳﻦ؟ -ﻣﺮﻳﺾ ﻣﺎﺭﻭ ﺍﻭﺭﺩﻥ ﺍﻳﻨﺠﺎ،ﻣﻴﺸﻪ ﺑﮕﻴﺪ کدوم بخش و اتاقه ﺍﻻﻥ؟ -اسم بیمار چیه؟ -ﺧﺎﻧﻢ سلیمی. پرستار سیستم جلوش رو چک کرد. -ﺗﺒﺮﻳﻚ ﻣﻴﮕﻢ ﺑﻬﺘﻮﻥ،ﺣﺎﻝ ﻫﺮﺳﻪ ﺧﻮﺑﻪ. ﺍﻟﻴﺎﺱ با تعجب پرسید: -ﭼﻲ ﻫﺮ ﺳﻪ؟ -ﺑﻠﻪ،ﻫﻢ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ و ﻫﻢ ﻣﺎﺩﺭ. ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ از تعجب داد زد: -چی ﺷﺪ؟؟؟؟؟ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ جواب داد: -ﻳﻪ ﭘﺴﺮ خوشگل ﻭ ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮ خانم ﻧﺎﺯ. ﻭﺍ،ﺍﻳﻦ چی ﻣﻴﮕﻪ؟ﻣﻴﻜﺎ مگه ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺑﻮﺩ؟ ﻣﻬﻴﺎﺭ پرسید: -خانم پرستار شما مطمئن ﻫﺴﺘﻴﺪ؟ -ﺑﻌﻠﻪ اقا،همراه ﻣﻦ ﺑﻴﺎﻳﻦ. ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ ﻛﻪ ﺭﻓﺖ ﺑﺨﺶ ﻧﻮﺯﺍﺩان ﻭ ﺩﻭﺗﺎ ﺑﭽﻪ ﻛﻮﭼﻮﻟﻮ رو ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﻭﺭﺩ و پرسید: -ﭘﺪﺭ ﺑﭽﻪ ﻛﻴﻪ؟ همه هم زمان به سمت من برگشتن. ﻭﺍ ﺍﻳﻨﺎ ﭼﺮﺍ ﻣﻨﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﻜﻨﻦ؟ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺍﻭﻣﺪ ﺟﻠﻮ و یکی ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻛﻪ ﻟﺒﺎﺱ ﺳﻔﻴﺪ ﺑﺎ ﺩﻭﺭ دوزی ﺍبی ﺩﺍﺷﺖ رو ﺩﺍﺩ بغلم ﻭ ﺍﻭﻥ یکی هم ﻛﻪ لباسش سفید با ﺩﻭﺭ دوزی ﺻﻮﺭتی ﺑﻮﺩ ﺩﺍﺩ بغل آﺭﻭﻳﻦ و گفت: -شیرینی ماهم فراموش نشه. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 9 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مرداد (ویرایش شده) پارت سی و دوم کلافه گفتم: -ﺧﺎﻧﻮﻡ پرستار ﻣﺜﻞ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ اشتباهی ﭘﻴﺶ ﺍﻭﻣﺪﻩ،ﺍﻳﻨﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﻧﻴﺴﺘﻦ. ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺍخم ﻛﺮﺩ. -ﺍﻗﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺷﺮینی ﻣﺎ ﺭﻭ ﻧﺪﯼ ﺑﭽﻪ ﻫﺎی خودتم گردن نمیگیری؟ -ﻧﻪ ﺧﺎﻧﻢ،ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﺣﺮﻓﻴﻪ؟اخه ﺑﻴﻤﺎﺭ ﻣﺎ اصلا ﺣﺎﻣﻠﻪ ﻧﺒﻮﺩ،ﻓﻘﻂ ﺑﻴﻬﻮﺵ ﺷﺪﻩ بود. -یعنی چی ﺍﻗﺎ؟ﺷﻴﺮﻳﻨﻴﺘﻮ ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﻴﻢ ﺟﻠﻮ ﺧﺎﻧﻮﻣﺖ از ﺍﻳﻦ ﺣﺮف ها ﻧﺰﻧﻴﺎ ﺩﻟﺶ ﻣﻴﺸﻜﻨﻪ،شاید ﺷﻤﺎ اولش ﺑﭽﻪ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍستی ﻭلی ﺍﻻﻥ ﻛﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﻴﺎ ﺍﻭﻣﺪﻥ،ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﺷﻜﺮ ﻛﻦ. ﭘﺮﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﻤﻴﻦ ﺟﻮﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﻳﻪ ﺭﻳﺰ ﺣﺮﻑ ﻣﻴﺰﺩ ﻛﻪ ﻳﻪ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺟﻮﻥ ﻛﻪ ﻟﺒﺎﺱ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺗﻨﺶ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻳﻪ ﺯﻥ ﻣﺴﻦ کنارش که ﻛﻤﻜﺶ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﻩ ﺳﻤﺖ ﻣﺎ اومدن ﻭ گفتن: -ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ،ﻣﻴﺸﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﻨﻮ ﺑﻴﺎﺭید ﺑﺒﻴﻨﻤﺸﻮﻥ. پرستار با تعجب به من اشاره کرد. -ﺧﺎﻧﻮﻡ سلیمی ﺍﻳﻨﺎﻫﺎﺵ ﺩﻳﮕﻪ،ﺍﻳﻦ ﺷﻮﻫﺮﺗﻮﻥ ﺍین ها هم ﺑﭽﻪ ﻫﺎﺗﻮﻥ. زنه از درد صورتش رو تو هم کشید. -ﺧﺎﻧﻮﻡ پرستار ﺍﻳﺸﻮﻥ که همسر ﻣﻦ نیستن،همسر من چند ماهه که فوت کرد. پرستار دوباره شروع به پرحرفی کرد: -ﻭﺍ ﻋﺰﻳﺰﻡ چی میگی تو؟ﺍﻳﻦ ﺣﺮف ها رو نزن،احتمالا شما دو تا دعواتون شده که اینجوری میگی درسته؟عیب نداره خیلی از پدر مادر ها این جوری میشن اما بخاطر یه دعوای کوچیک که ادم شوهرش رو نمیکشه. ﺍﻟﻴﺎﺱ عصبی داد زد: -ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ،ﺧﺎﻧﻢ ﻋﺠﺐ ﮔﻴﺮﯼ ﺩﺍﺩﻳﺎ،شما ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮔﺮفتی،ﺍﻳﻦ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻣﺮﻳﺾ ﻣﺎ ﻧﻴﺴﺖ. ﭘﺮﺳﺘﺎﺭه نمایشی زد رو دستش. -ﺍﯼ ﻭﺍﯼ،ﺍﻗﺎ ﺷﻤﺎ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﻧﮕﻴﺪ حالا ﺍﻳﻨﺎ ﺍﺯ ﻫﻢ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻦ ﺷﻤﺎ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﺗﻴﺸﺸﻮﻧﻮ تندﺗﺮ ﻧﻜﻦ .... عصبی حرف پرستارو قطع کردم. -ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ،ﺳﺎﻛﺖ شو دیگه،ﭼﻘﺪﺭ ﺣﺮﻑ ﻣﻴﺰنی تو اخه یه بند. ﺑﭽﻪ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺑﻐﻞ مادرش ﺍﺭﻭﻳﻨﻢ ﺍﻭﻥ ﻳﻜﻴﻮ ﺩﺍﺩ ﺩﺳﺖ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺯﻧﻪ. شمرده شمرده گفتم: -ﺧﺎﻧﻮﻡ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ،ﻣﺮﻳﺾ ﻣﺎ ﺍﻳﺸﻮﻥ ﻧﻴﺴﺘﻦ. پرستار گیج سر تکون داد. -ﻣﮕﻪ ﺷﻤﺎ خودتون نگفتید که اسم بیمارتون خانم سلیمیه؟ایشون هم ﺧﺎﻧﻢ سلیمی ﻫﺴﺘﻦ ﺩﻳﮕﻪ؟ درحالی که بد جور خودم رو کنترل میکردم که دوباره داد نزنم گفتم: -درسته،ﺍﻳﺸﻮﻥ سلیمی ﻫﺴﺘﻦ،ولی سلیمی ﻣﺎ ﻧﻴﺴﺘﻦ. ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﻳﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﻟﻴﺴﺖ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺶ ﻛﺮﺩ. -ﺍﺳﻢ ﻛﻮﭼﻴﻚ ﻣﺮﻳﻀﺘﻮﻥ ﭼﻴﻪ؟ ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ سریع جواب داد: -ﻣﻴﻜﺎ،خانم ﻣﻴﻜﺎ سلیمی. پرستار که از خجالت صورتش سرخ شده بود شرمنده گفت: -ای وای ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ،تشابه ﻓﺎمیلی ﺷﺪﻩ،ﺑﻴﻤﺎﺭ ﺷﻤﺎ تو ﺑﺨﺶ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﻫﺎﯼ ویژست. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 9 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مرداد (ویرایش شده) پارت سی و سوم -ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺍﻳﻨﻮ ﻣﻴﮕﻔﺘﻴﻦ ﺩﻳﮕﻪ. با بچهها ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ به ﺳﻤﺖ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖﻫﺎﯼ ویژه ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭﺍﻩ ﺭﻭ ﺩﺧﺘﺮها ﺭﻭ ﺩﻳﺪﻳﻢ. ﭼﺸﻤﺎﯼ ﻫﻤﺸﻮﻥ ﺍﺯ ﮔﺮﻳﻪ ﺯﻳﺎﺩ ﻗﺮﻣﺰ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. -ﺳﻼﻡ ﺧﺎﻧﻮﻣﺎ چی ﺷﺪﻩ؟ ﻧﻴﻜﺎ ﺑﺎ ﺑﻐﺾ جواب داد: -ﺍﺯ ﻛﻼﺱ ﻛﻪ ﺍﻭﻣﺪﻳﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺑﺪﻥ ﺑﻲ ﺟﻮﻧﺸﻮ ﺭﻭ ﻧﻴﻤﻜﺖ بغل ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ پیدا کردیم،زمان زیادی ﺑﺎ ﻟﺒﺎس ﺧﻴﺲ ﺗﻮ ﺳﺮﻣﺎ مونده ﺑﻮﺩﻩ،ﻛﻢ ﺧﻮنی هم ﺩﺍﺭﻩ،ﺑﺪﻧﺶ ﻳﺦ ﺯﺩﻩ بود. ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ ﻭ ﺩﻛﺘﺮ بیرون ﺍﻭﻣﺪ. ﻫﻤﻪ جلوی دکتر جمع شدیم که پرسیدم: -چی ﺷﺪه ﺍﻗﺎﯼ ﺩﻛﺘﺮ؟ -ﭼﻴﺰﯼ ﻧﻴﺴﺖ،خداروشکر ﺑﻪ موقع ﺭﺳﻮﻧﺪﻳﻨﺶ بیمارستان،ﺑﻬﺶ دارو و ﺍﺭﺍﻡ ﺑﺨﺶ ﺗﺰﺭﻳﻖ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﺍﻻﻧﻢ ﺯﻳﺮ ﺳﺮﻭﻣﻪ ﺗﺎ ﻓﺮﺩﺍ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﻬﺘﺮ ﻣﻴﺸﻪ. دکتر از کنارمون رشد که ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺳﻤﺘﺶ و پرسیدم: -ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﺍﻗﺎﯼ ﺩﻛﺘﺮ… -ﺑﻠﻪ؟ -ﺧﻄﺮﯼ که ﺗﻬﺪﻳﺪﺵ ﻧﻤﻴﻜﻨﻪ؟اگه چیزی ﻻﺯﻣﻪ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﭘﻮﻟﺶ ﻧﺒﺎﺷﻴﻦ. -خوشبختانه به موقع رسوندینش،ما کارهای لازم رو انجام دادیم از اینجا به بعدش دیگه شما باید توی خونه بهش رسیدگی کنید،چیز مهمی نیست عشقت حالش خوب میشه. -اما ﺩﻛﺘﺮ …اون عشق من نیست. -از چشم هات کاملاً معلومه. ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺯﺩ ﺭﻭی ﺷﻮﻧﻤﻮ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻓﺖ. مردمم دیونه شدن به خدا،اون از پرستارشون که منو بابا کرد،این از دکترشون که منو عاشق پیشه کرد. به ﺳﻤﺖ ﺍﺗﺎقی ﻛﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ رفتم،ﻫﻤﻪ ﺑﺎﻻی ﺳﺮ میکا ﺑﻮﺩﻧﻮ ﺍﻭﻥ ﺭﺍﺣﺖ خوابیده ﺑﻮﺩ. ﭘﺸﺖ ﭘﻠﻜﺎﺵ،ﻧﻮﮎ بینیش و سر انگشتاش کبود شده بود. ﻳﻌﻨﻲ ﺗﻘﺼﻴﺮ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﺑﻼ ﺳﺮﺵ ﺍﻭﻣﺪ؟ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﺣﺴﻴﻪ؟ﻓﻘﻂ حس ﻣﻴﻜﻨﻢ که ﻗﻠﺒﻢ داره تیر میکشه. ﻣﻦ خیلی اﺣﺴﺎساتیم،این حس ﺣﺘﻤﺎ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻋﺬﺍﺏ ﻭﺟﺪﺍنمه. ﺍﻣﺎ میکا ﭼﺮﺍ باید ﺗﻮ ﺳﺮﻣﺎ میموند؟خب جای موندن تو سرما ﻣﻴﺮﻓﺖ به ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ،ﭘﺲ ﺗﻘﺼﻴﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﻮﺩﻩ نه من. ﮔﻮﺷﻴﻢ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ که جواب دادم: -ﺟﺎﻧﻢ ﺣﻤﻴﺪ ﺟﺎﻥ؟ -ﺍﻗﺎ ﻟﻮﻟﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﺳﺸﻮیی ﺑﺎﺷﮕﺎﻩ ﺗﺮﻛﻴﺪﻩ ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ،ﻓﻠﻜﻪ ی اب ﺭﻭ ﺑﺴﺘﻴﻢ ﺣﺎﻻ چی ﻛﺎﺭ ﻛﻨﻢ؟ -ﺣﻤﻴﺪ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﺗﺎ ﻧﻴﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﻭﻧﺠﺎﻡ،ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻥ به ﺗﻌﻤﻴﺮ ﻛﺎﺭ ﺑﻴﺎﺩ. -ﺑﺎﺷﻪ ﭼﺸﻢ اقا ﺧﺪﺍﻓﻆ. -ﺧﺪﺍﻓﻆ. ﮔﻮﺷﻴﻮ قطع ﻛﺮﺩﻣﻮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭی ﻣﻴﺰ. -ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﻬﺘﺮﻩ ﻛﻪ ﻫﻤﻤﻮﻥ ﺑﺮﻳﻢ و ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﻧﻔﺮ ﺑﻤﻮﻧﻪ ﭘﻴﺸﺶ. ﺍﺭﺍﻡ سریع گفت: -ﻣﻦ ﻣﻴﻤﻮﻧﻢ،ﻫﻤﻪ ﺑﺮﻳﺪ. دخترها با زور پسرها ﻗﺒﻮﻝ ﻛﺮﺩﻥ که به خوابگاه برگردن. الیاس رو به آرام کرد: -آرام ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ ﭘﻴﺸﺖ ﺑﻤﻮﻧﻢ؟ -ﻧﻪ تو برو. -ﭘﺲ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﺑﻴﺎ ﭘﺎیین تو ﺗﺮﻳﺎ ﻳﻪ ﭼﻴﺰﻭ ﺑﺨﻮﺭ که ﺿﻌﻒ نکنی. -ﺑﺎﺷﻪ. ﻫﻤﻪ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻛﻪ ﻳﻪ ﺩﻓﻌﻪ ﻳﺎﺩﻡ ﺍﻓﺘﺎﺩ گوشیم رو روی میز ﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ. -ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺷﻤﺎ جلوتر برید من ﮔﻮﺷﻴﻢ رو روی میز جا گذاشتم برش ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ ﻣﻴﺎﻡ. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 10 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد (ویرایش شده) پارت سی و چهام (ﻣﻴﻜﺎ) ﺍﺭﻭﻡ چشم هام رو از هم ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻡ،ﺳﺮﻡ خیلی ﺩﺭﺩ ﻣﻴﻜﺮﺩ،چشمام و ﮔﻠﻮم هم ﻣﻴﺴﻮﺧﺖ،ﺍﻃﺮﺍﻓﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ،ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺳﻔﻴﺪ ﺑﻮﺩ،ﻣﻦ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﻮﺩﻡ!ﺍﻣﺎ کی ﻣﻨﻮ ﺍﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ؟ ﺩﺭ اتاق ﺑﺎﺯ شد،ﺳﺮﻣﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﺩﺭﻛﻪ ﺩﻳﺪﻡ ﻟﻮﺩﻭﺱ ﺧﺮ ﺧﻮﺩﻣﻮﻧﻪ،ﭘﺲ ﺍﻳﻦ ﻣﻨﻮ ﺍﻭﺭﺩﻩ بیمارستان؟ ﺍﻭﻣﺪ ﺟﻠﻮ که چشم های بازم رو دید. -بهوش اومدی؟ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮﺑﻪ؟ -ﻣﺮﺳﻲ ممنون،ﺧﻮﺑﻢ،ﻓﻘﻂ چشم هام و ﮔﻠﻮﻡ ﻣﻴﺴﻮﺯﻩ. -ﻃﺒﻴﻌﻴﻪ،ﺧﻴﻠﻲ ﻭﻗﺖ ﺑﻮﺩ که ﺗﻮ ﺳﺮﻣﺎ مونده ﺑﻮﺩﯼ،ﺳﺮﻣﺎ ﺧﻮﺭﺩﯼ. ﮔﻮﺷﻴﺸﻮ برداشت و ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﻮ ﺟﻴﺒﺶ. ﻳﻌﻨﻲ من ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺯﺵ ﺗﺸﻜﺮ ﻛﻨﻢ؟ با منو من گفتم: -ﻣﻦ .....ﻣﻦ ﺑﺎﻳﺪ .....باید ﺍﺯﺕ ﺗﺸﻜﺮ ﻛﻨﻢ ﻛﻪ ﻣﻨﻮ رسوندی به بیمارستان. پوزخندی بهم زد. -ﻫﻪ،ﻻﺯﻡ ﻧﻴﺴﺖ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺗﺸﻜﺮ کنی،ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﺕ ﺗﺸﻜﺮ ﻛﻦ،ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻛﻪ تو ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍهی،ﺍﻭن ها خیلی ﻧﮕﺮﺍﻧﺖ ﺑﻮﺩﻥ،ﭼﺮﺍ ﻣﻮﻧﺪﯼ ﺗﻮ ﺳﺮﻣﺎ؟باید میرفتی ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ،ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﻓﻜﺮ ﺍﺯﺍﺭ اذیت ﺍﻭﻧﺎیی،ﻣﻴﺪﻭﻧﻲ ﭼﺮﺍ؟ﭼﻮﻥ ﻗﻠﺒﺖ ﺳﻴﺎﻫﻪ،ﺳﻴﺎﻩ. این حرف رو زد و ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻓﺖ. ﻭﺍ ﺍﻳﻦ ﭼﺶ ﺑﻮﺩ؟ ﺑﻴﺨﻴﺎﻝ،ﻳﻪ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺍﻭﻣﺪ داخل و چند تا ﻗﺮﺹ ﺑﻬﻢ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺳﺮﻣﻢ ﻛﺸﻴﺪ. -ﺩﺍﺭﻭ ﻫﺎﺗﻮ ﻛﻪ ﺧﺮﻳﺪﯼ ﺑﺎﻳﺪ ﺳﺮﻭﻗﺖ ﺑﺨﻮﺭﯼ ﻓﻬﻤﻴﺪﯼ؟ ﺍﺭﺍﻡ که تازه وارد اتاق شده بود جوابش رو داد: -ﺧﻴﺎﻟﺘﻮﻥ ﺭﺍﺣﺖ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ،ﺍﮔﻪ ﻧﺨﻮﺭﻩ هم ﺑﺎﺯﻭﺭ ﺑﻬﺶ ﻣﻴﺪﻡ. -ﺧﻮﺑﻪ. ﺍﺭﺍﻡ رو به من پرسید: -ﺧﻮبی؟ -ﺍﺭﻩ ﺧﻮﺑﻢ،ﻣﻤﻨﻮﻥ ﻛﻪ ﭘﻴﺸﻢ ﻣﻮﻧﺪﯼ،ﺑﻘﻴﻪ ﻛﺠﺎﻥ؟خیلی ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﺣﺮﺹ ﺧﻮﺭﺩﻳﻦ ﻧﻪ؟ﻣﻨﻮ ببخشین،ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻴﻜﻨﻢ. -ﻫﻲ ﻣﻴﻜﺎ،ﺟﻤﻊ ﻛﻦ ﺍﻳﻦ ﺍﺷﻜﺎﺭﻭ،ﭼﻴﺰﯼ ﻧﺸﺪﻩ ﻛﻪ ﭼﺮﺍ ﻧﻴﻮﻣﺪﯼ ﺳﺮ ﻛﻼﺱ؟ﺗﻮ ﺳﺮﻣﺎ چی ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﺮﺩﯼ؟ -ﻳﻪ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺍﺯ بغلم ﺭﺩ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺏ و ﮔﻼﺭﻭ ﭘﺎﭼﻴﺪ ﺑﻬﻢ،ﻣﻨﻢ ﺑﺎ ﻟﺒﺎس هاﯼ ﺧﻴﺲ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﻴﺎﻡ سر کلاس،ﻛﻠﻴﺪ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﻛﻪ ﺑﺮﻡ ﺍﻭﻧﺠﺎ. -ﺧﺪﺍ ﺑﻬﺖ ﺭﺣﻢ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﻳﺦ ﻧﺰﺩﯼ دختر. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 10 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد (ویرایش شده) پارت سی و پنجم از اون اتفاق ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ گذشته بود ﺑﺎ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﻫﺎﯼ مداوم ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺯﻭﺩ ﺧﻮﺏ ﺷﺪﻡ. امروز هم تولد تمنا بود. خانوادش و ماهیار براش یه جشن سوپرایزی تدارک دیده بودن و وظیفه ی پرت کردن حواس تمنا هم با من بود. دست تمنا رو با زور همراه خودم کشیدم تو بوتیک لباس مجلسی. -بیا دیگه تمنا،چقدر غور میزنی اخه تو؟قول میدم که این اخرین مغازه باشه. به خرید های توی دستش اشاره کرد و زار زد. -میکا این دوازدهمین بوتیکیه که میریم،بابا یه چیز انتخاب کن دیگه،تو میخواستی برای جشن عقد داداشت لباس بخری اون وقت من بیشتر از تو خرید کردم. زیر لب زمزمه کردم: -برای همین خدا رو شکر میکنم دیگه لباست هم خودت داوطلبانه گرفتی. -چیزی گفتی. -نه عزیزم بیا بریم. قرار بود سر ساعت هفت تمنا رو ببرم سالنی که گرفته بودن. تمنا صدام زد: -میکا این چطوره؟ با چشم های گرد شده به دکلته قرمزی که دامن کلوش لخت بلند داشت نگاه کردم و گفتم: -دیونه شدی دختر؟من اگه با این هیکلم همچین لباسی رو توی جشن دادشم بپوشم جشنش بهم میخوره،تو منو با اندام خودت یکی دیدی؟این بالا تنش خیلی بازه. -میکا این کت هم داره ببین،به خدا همین خوبه،کتشم روش میپوشی درش نمیاری،بیا برو بپوش،خواهش میکنم. صدای پیام گوشیم بلند شد. ناچار لباس رو از دست تمنا گرفتم و داخل اتاق پرو شدم. سریع گوشی رو باز کردم و متن پیامم رو خوندم،ماهیار بود. -کارها تمومه،تا نیم ساعت دیگه اینجا باشید. تمنا در اتاق پرو رو زد. -میکا پوشیدی؟ نالیدم: تمنا نمیشه… نذاشت حرفم کامل شه،داد زد: -بپوشش،زود باش. دیر شده بود به ناچار همون لباسو تنم کردم. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 10 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد (ویرایش شده) پارت سی و ششم به لباس توی تنم نگاه کردم. بدم نشده ها؟خشگل بود،اما کاش یکم لاغر تر بودم. کت لباس کامل لختی های لباس رو پشونده بود. در اتاقک رو باز کردم و جلوی تمنا چرخ زدم. با ذوق برندازم کرد. -وای دختر،عالیه،دیدی گفتم مثل ماه شدی. -اره تو تن بهتر دیده میشه،تو توی مغازه یه چرخ بزن تا من بیام حساب کنم و بریم. سریع لباسو در اوردمو اومدم بیرون. فروشنده لباس رو تو پاکت گذاشت. -مبارکتون باشه. خواستم قیمت رو بپرسم و کارتم رو بدم که تمنا دستمو کشید. -صبر کن،پولش. سریع از بوتیک بیرونم برد. -حساب شده. -چی چیو حساب شده؟چرا این کار رو کردی؟ -چون میدونستم اگه قیمتش رو بشنوی دوباره باید اواره ی بوتیک ها بشیم. -ای وای تمنا،من چرا باید همچین لباس گرونی رو بخرم؟ -چون توش مثل ماه شده بودی،نگران نباش بعدا پولش رو کامل ازت میگیرم،قول میدم. با یاد آوری پیام ماهیار نچار فعلا بیخیال موضوع شدم و رو به تمنا گفتم: -تمنا میدونم خسته شدی اما میشه باهام تا یه سالنی همین نزدیکی ها بیای؟هنوز برای جشن سالنی پیدا نکردیم. -بوتیک نباشه هر جای دیگهای میام. ربع ساعت بعد جلوی در سالن بودیم. یه جوری ایستادم تا تمنا جلو تر داخل بشه. با وارد شدن ما فشفشه ها روشن شد،اهنگ پخش شد و مهمان ها به سمت تمنا هجوم اوردن. اخیش کار من دیگه تموم شد. همه تبریک گفتن و مهمونی شروع شد. دختر ها من و تمنا رو فرستادن اتاق پرو تا لباس هامون رو بپوشیم. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 10 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد (ویرایش شده) پارت سی و هفتم تمنا ویشگونی از بازوم گرفت. -دارم برات میکا خانوم،سالن جشن عقد دیگه؟ هر دو خندیدیم و مشغول لباس پوشیدن شدیم. -ای بابا،اه،پس کجاست این کوفتی؟ -چی شده میکا؟ -کت لباسم نیست،نکنه فروشنده فراموش کرده بزارتش؟ -عیب نداره لباست مشکلی نداره که، همین جوری بیا. خودم رو تو اینه نگاه کردم. پوست سفیدم بد جور توی این لباس قرمز جلوه میکرد. -دیونه شدی؟این جوری بیام؟بزار مانتوم رو روش میپوشم. تمنا دستمو گرفت و دنبال خودش کشید. -دهاتی مگه تو؟نترس نمیزارم کسی بخورتت،بیا دیر شد همه منتظر منن. تا بیام جواب تمنا رو بدم با همون وضع وسط سالن بودم. -بیا،دیدی گفتم،لباس بقیه خیلی باز تر از مال توع. تمنا به سمت مهمون هاش رفت و شروع به احوال پرسی کرد. یواشکی خودم رو کشیدم گوشه کنار میز بار و تو خودم جمع شدم. لباس خیلی ها باز تر از لباس من بود اما هیچ کدوم سفیدی پوست من رو و اندام درشت من رو نداشتن. با دخترها و تمنا شمع های کیکو فوت کردیم و کمی هم باهاشون رقصیدم. اهنگ دو نفره ای پخش شد که همه ی زوج ها باهم وسط پیست رقص رفتن. برگشتم سر جام و پشت میز بار نشستم که متصدی لیوان مشروبی جلوم گذاشت. تشکر کردم و جرعه جرعه نوشیدمش. دستی روی شونم نشست. -میتونم کنارتون بشینم خانوم زیبا؟ به پسری که تمنا پسر خالش معرفی کرده بود نگاه کردم. سریع دستش رو از روی شونم هل دادم. -خواهش میکنم اقا توماج بفرماید. توماج رو به روم نشست و پرسید: -شما چرا نمیرقصید؟ لیوان مشروبم رو سر کشیدم و به متصدی اشاره کردم که برام پرش کنه و رو به توماج جواب دادم: -پارتنری ندارم که باهاش برقصم. لیوان دوم مشروبم هم یک نفس سر کشیدم و جلوی متصدی گذاشتم. توماج دوباره دستش رو روی پام گذاشت و به صورت چندشی به بدن من خیره شد. -اگه شما دوست داشته باشین من دوست دارم که با شما برقصم؟ ویرایش شده 22 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 10 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد (ویرایش شده) پارت سی و هشتم به بهانه ی تقاضای نوشیدنی بلند شدم و دستش رو کنار زدم. -یه چیز قوی تر لطفاً. و رو به توماج دادمه دادم: -میبخشید ولی من رقص دو نفره بلد نیستم. لیوان نوشیدنی که متصدی بار برام پر کرد رو سر کشیدم و به پیست رقص که بچه ها توش میرقصیدن نگاه کردم. حتی راستین هم با یه دختره داشت میرقصد. نمیدونم چرا از این که یه دختر این قدر نزدیک به راستین ایستاده بود و لمسش میکرد ناراحت شدم. عصبی لیوان بعدی ویسکی رو گرفتم و سر کشیدم. -هی،اروم تر دختر اینجوری که زود از پا میفتی،بیا بریم بیرون یکم هوا بخوریم. به سمتم اومد و از سرشونه هام گرفت و بلندم کرد. بی اختیار دنبالش راه افتادم،فکر میکنم که مست شده بودم. بدنم گر گرفته بود و سرم سنگینی میکرد. توی باغ گوشه ای روی صندلی نشستیم. توماج خودش رو چسبوند به من و دستش رو دور کمرم حلقه کرد. -دوست داری باهم بریم خونه ی من؟اونجا میتونیم تنهایی بیشتر خوش بگذرونیم. خیلی سست شده بودم،با زور دستمو بالا اوردم و توماج رو هل دادم اما بی فایده بود حتی یک سانت هم از جاش تکون نخورد که هیچ نزدیک تر هم شد و خواست که سر شونه های برهنم رو ببوسه. تلو تلو خوران از جام بلند شدم و داد زدم: -داری چی کار میکنی؟ توماج جلو اومد کمرم رو محکم گرفت و روی صورتم خم شد. -فقط میخوام با هم بیشتر خوش بگذرونیم. سرش رو جلو اورد و خواست ببوستم که ناگهان به پشت پرت شد .... ویرایش شده 22 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 10 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد (ویرایش شده) پارت سی و هشتم (راستین) تمام جشن چشمم روی میکا بود،لباسی که پوشیده بود خیلی زیبا ترش کرده بود و بد جور توی تنش جلوه میکرد. داشتم با رزا میرقصیدم و یواشکی هم میکا رو زیر نظر داشتم که دیدم پسر خاله ی تمنا که خیلی ازش بد شنیده بودم و ادم کثیفی بود کناره میکا نشست. کاملاً معلوم بود که میکا از این وضع اصلاً راضی نیست. اخم کرده بود و تند تند نوشیدنی میخورد. رزا دم گوشم گفت: -به چی خیر شدی راستین؟حواست پیش من نیست؟ -به هیچی،حواسم همین جاست. -تا کی میخوای از ازدواجمون فرار کنی؟خانواده هامون خیلی وقته که با هم مچ شدن. -بهت که گفتم،من ادم ازدواج نیستم،منتظر من نباش. سرمو گرفتم و برگردوندم به سمت جایی که میکا نشسته بود که دیدم نیستش. نگران از رزا جدا شدم و کل سالن رو با چشم هام دنبال میکا گشتم. نکنه این پسره برده باشتش؟ سریع به سمت حیاط دویدم که دیدم یه گوشه ی باغ توماج رو میکا خم شده و میخواد با زور ببوستش. با شنیدن داد میکا دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و به سمت توماج حمله کردم. پرتش کردم زمین و زیر مشت و لگد گرفتمش. -عوضی اشغال،با این دختر معصوم چی کار داری؟ادمت رو بشناس بعد برو جلو. چند نفر از راه رسیدن ما رو از هم جدا کردن. توماج در حالی که از مشت من لبش جر خورده بود داد زد: -حالتو میگیر اقا راستین،تقاص این کارتو پس میدی. با نگرانی به سمت میکا که کف باغ افتاده بود و چند تا از دختر ها سعی داشتن هوشیارش کنن رفتم و بغلش کردم. -ببین با خودت چی کار کردی دختر،چرا به هر کسی اعتماد میکنی؟ میکا رو تو بغلم بلند کردم و رو به یکی از دختر ها گفتم: -به تمنا خبر بدید که دوستش میکا کاری براش پیش اومد و رفت،وسایلش رو با خودشون ببرن خونه. به سمت پارکینگ رفتم که میکا لای چشم هاشو باز کرد و با دیدن من چیزی رو زمزمه کرد ... ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 10 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد (ویرایش شده) پارت سی و نهم داخل ماشین نشوندمشو روی صورتش خم شدم. -چی گفتی؟ میکا دوباره با صدای خیلی اروم زمزمه کرد: -دوست ندارم جز من به دختر دیگه ای خیلی نزدیک شی. با شنیدن حرفش قلبم شروع کرد به تند تپیدن. کلافه دستی به صورتم کشیدم. -فکر کنم که خیلی مستی. خم شدم و کمربندش رو بستم که با استشمام عطرش توی فاصله ی نزیک تپش قلبم بیشتر شد. سرمو محکم تکون دادم. -باید قرص قلبم رو زود تر بخورم. پشت فرمون نشستم و از داشبورد ماشین قرصم و اب رو بیرون اوردم و خوردم. -حال با تو چی کار کنم؟خوابگاه که نمیتونم ببرمت،دختر ها هم که هنوز توی تولدن. ماشینو روشن کردم و بی مقصد تو جاده راه افتادم تا یکم زمان بگذره،شاید میکا هوش یار تر شد و تونست برگرده به خوابگاه. یه ساعتی میشد که تو شهر دور دور میزدم. جلوی دکه ای نگه داشتم و پیاده شدم. بعد خرید دوتا اب و اب میوه و کیک توی ماشین برگشتم. -میکا...میکا...بیدار شو دختر. میکا خیلی اروم چشماشو باز کرد و زم زمه کرد: -بزار کمی دیگه بخوابم. و دوباره چشم هاشو بست. به صورتش زل زدم،الان که کنارم توی این فاصله نشسته بود بهتر میتونستم نگاش کنم. زیبا بود،خیلی زیبا،ناخداگاه دستم به سمت صورتش رفت و گونه هاشو نوازش کردم. خیلی نرم بود،به لباش زل زدم،لبای قلوه ای بزرگی داشت که ادم دلش میخواست شکارشون کنه. با نک انگشت هام اروم روی لب هاش کشیدم. -اگه نرسیده بودم که الان معلوم نبود کجایی دختر. میکا با چشم های بسته زمزمه کرد: -تقصیر تو بود،نتوستم دیدنت رو با دختر دیگهای رو تحمل کنم. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 10 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد (ویرایش شده) پارت چهلم مثل این که تو حال خودش نیست. یک لحظه وسوسه شدم و پرسیدم: -حسودیت شد؟ میکا آروم چشم هاش رو باز کرد. چشم های سبز عسلیش سرخ سرخ بود و تب دار. بی حرف توی چشم هام زل زد،معلوم بومد که هنوز مستی از سرش نپرید،چشم هاش نیمه باز بود. یه دفعه دستش رو بالا اورد روی صورتم گذاشت. -کاش میشد مال من باشی،اولین باره که جای کابوس دارم رویا میبینم. و قطره اشکی از چشم هاش چکید،تپش قلبم دوباره بالا رفته بود. نمیدونم چم شده!این همه کشش به سمت این دختر رو نمیفهمم!من که امشب چیزی ننوشیدم. دیگه نتونستم بیشتر از این مقاومت کنم. -اگه رویاس پس این کار من مشکل نداره؟ به سمتش خم شدم چشم هام رو بستم. لحظه ی اخر توی جام مکث کردم،چشم هام رو باز کردم و به صورت میکا خیره شدم دوباره قطره اشک دیگه ای از گوشه چشم افتاد. ازش فاصله گرفتم و کلافه به صورتم دست کشیدم،به خودم توپیدم: -داری چه غلطی میکنی پسر؟این دختر تو حال خودش نیست. سریع گوشیم رو برداشتم و شماره آروین رو گرفتم. -الو آروین،جشن تموم نشد؟ -جانم داداش سلام،چرا داریم دخترها رو میرسونیم خونه ی تمنا اینا. -میکا حالش خوب نبود،از مهمونی اوردمش بیرون،تو نوشیدنی زیاده روی کرده نمیتونم ببرمش خوابگاه،ادرس خونه ی تمنا خانم رو بده بیارمش پیش دخترها. -اوکی داداش،الان برات اس میکنم. گوشی رو قطع کردم و به میکا که دوبار خوابش برده بود نگاه کردم. کتم رو از تنم در اوردم و روی شونه های لخت میکا انداختم. پیام آروین رو باز کردم و سمت خونه ی تمنا روندم. بعد نیم ساعت جلوی در خونشون بودم. زنگ درو زدم که آروین درو باز کرد. سمت ماشین رفتم و میکا رو توی بغلم گرفتم. آروین اتاقی رو بهم نشون داد که میکا رو بردم داخلش و رو تخت خوابوندم و روش هم کشیدم. -بقیه ی دخترها کجان؟ -همه خیلی خسته بودن زود خوابیدن،بیا بریم تو اتاق مهمان تا صبح چیزی نمونده. سر تکون دادم و با آروین به اتاق مهمانی که توش بود رفتم و خوابیدم. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 10 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد (ویرایش شده) پارت چهل و یکم (میکا) یک ماه از تولد تمنا میگذره،از اون شب،از لحظه ای که رفتیم توی باغ و توماج داشت اذیتم میکرد که راستین به دادم رسید و زدتش دیگه چیزی یادم نیست. صبح روز بعدش تو ویلای تمنا اینا بیدار شدم که راستین رفته بود و نشد راجب اون شب ازش چیزی بپرسم اما از اون شب به بعد خیلی باهام سرو سنگین شده بود. (سه ماه بعد) ﺍﻣﺘﺤﺎن هاﯼ ترم ﺩﻭم هم ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻣﻮﻓﻘﻴﺖ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﺎﻝ ﺳﻮﻡ. ﭘﺴﺮها ﻫﻢ ﺩﺭﺳﺸﻮﻥ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪه بود و پاین نامه هاشون رو تحویل داده بودن. خوشبختانه ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺩﻳﮕﻪ به ﺳﻤﺖ ﻣﻮﺍﺩ برنگشت ﻭ ﺍﻻﻥ ﺗﻮﯼ ﻳﻪ ﺷﺮﻛﺖ ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﻪ و ﻭﻳﺰﻳﺘﻮﺭﻩ،ﺍﺯ ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﺶ ﺍﻭﻣﺪﻩ بود ﻛﻪ ﻫﻢ ﻛﺎﺭﺷﻪ،یک ماه که عقد کردن و قراره ﻋﻴﺪ ﺳﺎﻝ ﺟﺪﻳﺪ ﺑﺎ ﻧﻔﺲ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻛﻨﻪ. ﻫﻔﺘﻪ ﭘﻴﺶ هم ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺩﺧﺘﺮها ﺑﻮﺩ،قراره بعد از تموم شدن دانشگاه ﻫﻤﻪ ﺷﻮﻥ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻋﺮﻭسی بگیرن. امروز قراره که با بچه ها ﺩﺳﺖ ﺟﻤﻌﻲ ﺑﺮﻳﻢ ﺷﻤﺎﻝ ﻭﻳﻼﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﻗﺎﯼ ﻭﻓﺎیی،ﭘﺪﺭ ﻟﻮﺩﻭﺱ ﺟﻮﻥ خودمون. ﺗﻮی ﺟﺸﻦ ﻋﻘﺪ ﺩﺧﺘﺮ ها ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺍﺷﻨﺎ ﺷﺪﻡ،خیلی ﻣﺮﺩ محترم و ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻴﻪ،ازم خواست که به جای اقای وفایی ﻋﻤﻮ ﺟﺎﻥ صداش بزنم و ﺍﻭن هم من رو ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺻﺪﺍﻡ ﻣﻴﻜﻨﻪ. دخترها تصمیم داشتن که برای مسافرت شمال هر کدوم با نامزدهای خودشون تکی بیان و ﻣﻦ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﻫﻢ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺍﻋﺼﺎﺏ ﻗﻮﺭﺕ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﺮﻡ. ﻫﻤﻪ ﺍﻻﻥ جلوی ﺧﻮﻧﻪ ی ﺍﻗﺎﯼ ﻭﻓﺎﻳﻲ ﻫﺴﺘﻴﻢ و قراره که ﺍﺯ ﺍﻳﻨﺠﺎ حرکت کنیم. ﺍﺭﻭﻳﻦ رو به بابای راستین گفت: -ﻋﻤﻮ رامبد ﺗﻮی ﺭﺍﻩ ﻭﺍﺳﻪ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﻛﺠﺎ ﻭﺍﻳﻤﻴﺴﺘﻴﺪ؟ عمو تک خنده ای کرد. -ﺍﯼ ﭘﺴﺮﻩ ی ﺷﻜﻤﻮ،حالا ﻛﻮ ﺗﺎ ﺳﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺩﻳﮕﻪ ناهار،ﻣﺎ ﺟﻠﻮی ﺷﻤﺎﻳﻢ ﻫﺮﺟﺎ که ﺷﺪ ﻭﺍﻳﻤﻴﺴﺘﻴﻢ ﻧﮕﺮﺍﻥ نباش. آروین از حرف عمو لب هاش اویزون شد که باعث شد ﻫﻤﻪ به شکمو بودنش بخندیم و ﺳﻮﺍﺭ ماشین ها ﺷﺪﻳﻢ. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 10 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد (ویرایش شده) پارت چهل و دوم ﭘﻮﻑ،ﺍﻻﻥ ﻧﻴﻢ ﺳﺎعته که ﺗﻮ ﺭﺍﻫﻴﻢ و ﺍﻳﻦ ﻟﻮﺩﻭﺱ خره ﺭﻭﺯﻩ ی ﺳﻜﻮﺕ ﮔﺮﻓﺘﻪ،ﺑﻬﺘﺮﻩ اصلاً بزار ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ. صندلیم رو خوابوندم و خودمو روش جابه جا کردم،ﭼﺸﺎﻣﻮ ﺑﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﺑﺨﻮﺍﻡ. ﺗﺎﺯﻩ ﺩﺍﺷﺖ چشم هام ﮔﺮﻡ ﻣﻴﺸﺪ ﻛﻪ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺗﻜﻮن هاﯼ ﺷﺪﻳﺪﯼ ﺧﻮﺭﺩ. ﭼﺸﺎﻣﻮ با حرص ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻡ که ﺩﻳﺪﻡ ﺍﻳﻦ ﻟﻮﺩﻭﺱ ﺍﺯ ﻗﺼﺪ داره ﻣﻴﺮﻩ ﺗﻮ ﭼﺎﻟﻪ ﭼﻮﻟﻪ ﻫﺎ. ﺍﻫﻤﻴﺖ ﻧﺪﺍﺩﻣﻮ دوباره ﭼﺸماﻣﻮ ﺑﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﺿﺒﻄﻮ ﺭﻭﺷﻦ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺻﺪﺍﺷﻢ تا ته ﺑﺎﻻ ﺑﺮﺩ. چپ چپ ﻧﮕﺎﺵ ﻛﺮﺩﻡ. -ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ،ﺧﻮﺍﺑﻴﺪم ها،ﻛﻤﺶ ﻛﻦ. -ﺑﺒﺨﺸﻴﺪﺍ،ﻣﻦ ﺭﺍﺭﻧﺪﻩ ﺷﺨﺼﻴﺘﻮﻥ ﺗﻮﻥ ﻧﻴﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﺨﻮﺍﺑﻴﺪ و ﻣﻦ براتون ﺭﺍنندکی ﻛﻨﻢ. ﺍﻳﺶ ﻧﻤﻴﺮﯼ ﻳﻪ ﻭﻗﺖ،ﮔﻮشی داغونم رو ﺍﺯ ﻛﻴﻔﻢ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻡ ﻛﻪ ﺍﻫﻨﮓ ﮔﻮﺵ ﺑﺪﻡ که راستین با دیدنش پوزخندی زد. -ﺍﺩﻡ ﺧﺴﻴﺲ ﺩﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ،ﺍﻣﺎ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺣﺪ ﻛﻪ ﺣﺎﻇﺮ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﻬﺶ ﺑﺨﻨﺪﻧﻮ ﻣﺴﺨﺮﺵ ﻛﻨﻦ اما گوشی جدید نخره، ﺍﻳﻦ ﭼﻴﻪ ﺩﻳﮕﻪﻋﺘﻴﻘﺲ؟ﺑﭙﺎ ﻧﺸﻜﻨﻪ. ﺯﺑﻮﻧﻤﻮ ﺑﺮﺍﺵ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻣﻮ ﺭﻭﻣﻮ ﻛﺮﺩﻡ ﺍﻭﻥ ﻭﺭ. -ﻫﻪ،ﺧﺎﻧﻤﻮ ﺑﺎﺵ ﻗﻬﺮ ﻣﻴﻜﻨﻪ،ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﭘﺴﺮﺵ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻴﺮﻭﻥ،ﺭﺍﺳﺘﺸﻮ ﺑﮕﻮ ﭼﻘﺪر ﭘﻮﻝ ﺟﻢ ﻛﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺧﺴﺎﺳﺖ؟ﺗﺎﺯﻩ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺯﻭﺭﺵ ﻣﻴﺎﺩ ﻳﻪ دویست شیش ﺳﺎﺩﻩ ﺑﻨﺪﺍﺯ ﺯﻳﺮ ﭘﺎﺵ و ﻫﻤﺶ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﻭﻳﺰﻭﻥ ﺍﻳﻨﻮ ﺍﻭﻥ ﺑﺎﺷﻪ. -ﺑﻪ ﺗﻮ ﭼﻪ اخه؟ﺍﮔﻪ ﻧﺎﺭﺍحتی ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭ ﺍﮊﺍﻧﺲ ﻣﻴﮕﻴﺮﻡ ﻣﻴﺎﻡ. -ﺑﻴﺨﻮﺩ،ﺑﺸﻴﻦ ﺳﺮﺟﺎﺕ حرف اضافه هم ﻧﺰﻥ،ﺗﺎ ﺍﺧﺮ ﺍﻳﻦ ﺳﻔﺮ حواﺳﻢ ﺑﻬﺖ ﻫﺴﺖ ﻛﻪ ﺳﻔﺮﻭ ﻛﻮﻓﺖ کسی نکنی. ﺣﺎﻟﺘﻮ ﻣﻴﮕﻴﺮﻡ،ﺻﺒﺮ ﻛﻦ ﺑﭽﻪ ﭘﺮرو. ﺩﻳﮕﻪ ﺣﺮفی ﻧﺰﺩیم،ﺑﻌﺪ ﺳﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ ﺑﻪ ﻣﻨﺠﻴﻞ ﻛﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺎﺭﻭ ﺯﺩﻥ ﻛﻨﺎﺭ. -ﭼﻲ ﺷﺪﻩ؟ﭼﺮﺍ ﻭﺍﻳﺴﺎﺩﻥ؟ -ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﻮ،ﻣﻴﺨﻮﺍﻥ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﺑﺨﻮﺭﻥ. ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪﻳﻤﻮ ﺩﺍﺧﻞ رستوران بین راهی رفتیم. خوب به دورو برم نگاه کردم. -ﻋﻤﻮ ﺟﻮﻥ ﺍﻳﻦ ﺟﺎ ﻣﻴﺨﻮﺍﻳﻢ ﻏﺬﺍ ﺑﺨﻮﺭﻳﻢ؟ -ﺍﺭﻩ ﭼﻄﻮﺭ ﺩﺧﺘﺮﻡ؟ ﻗﻴﺎﻓﻤﻮ ﻣﭽﺎﻟﻪ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﻳﻪ ﻟﻴﻮﺍﻥ ﻛﻪ ﺭﻭﯼ پیشخان ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺑﻮﺩ و ﺩﺍﺧﻠﺶ ﺩﻧﺪﻭن ﻣﺼﻨﻮﻋﻲ های کسی ﺑﻮﺩ. ﻋﻤﻮ ﺧﻨﺪﻳﺪ. -ﺩﺧﺘﺮﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻧﻜﻦ،بهداشت ﺍﻳﻨﺠﺎ مطمعن ﻫﺴﺖ،ﺻﺎﺣﺒﺶ از ﺍﺷﻨﺎ هاس. روی یکی از ﺗﺨﺖ ها بزرگ نشستیم ﻛﻪ ﭘﻴﺶ ﺧﺪﻣﺖ ﺍﻭﻣﺪ ﻭ ﺳﻔﺎﺭﺵ ها رو ﮔﺮﻓﺖ. ﺑﻪ پیشنهاد ﻋﻤﻮ ﻫﻤﻪ ﻛﻮﺑﻴﺪ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩﻳﻢ،ﺍﺧﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﺗﻌﺮﻳﻔﺸﻮ ﻣﻴﻜﺮﺩ. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 10 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد (ویرایش شده) پارت چهل و سوم با دخترها برای شستن دست ها مون قبل غذا به سرویس رفته بودیم که با دیدن چیزی برای تلافی اذیت های راستین ﻓﻜﺮﯼ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ ﺯﺩ. ﺯﻭﺩ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮها ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﭘﻴﺸﺨﻮن رستوران ﻭ ﺑﻪ ﮔﺎﺭﺳﻮﻧﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﻳﻪ ﻟﻴﻮﺍﻥ ﻛﻢ تر ﺑﻴﺎﺭه و موقع ﭘﺨﺶ کردن ﺑﻪ ﻟﻮﺩﻭﺱ ﺧﺮﻩ ﻧﺪﻩ. ﮔﻔﺘﻢ که ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ با نامزدم ﺷﻮخی ﻛﻨﻢ و ﺍﻭن هم ﻗﺒﻮﻝ ﻛﺮﺩ. ﺭﻓﺘﻢ و ﻧﺸﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﺩﺧﺘﺮها ﻫﻢ از سرویس ﺍﻭﻣﺪﻥ. ﻏﺬﺍها ﺭﻭ ﺍﻭﺭﺩﻥ،ﭘﻴﺶ ﺧﺪﻣﺖ ﻫﻤﻮﻥ ﻛﺎﺭی رو ﻛﻪ ازش خواسته بودم کرد و رفت که راستین با تعجب گفت: -ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻟﻴﻮﺍﻥ نذﺍﺷﺖ. از جام پریدمو با مهربونی گفتم: -ﻣﻦ میرم ﺑﺮﺍﺕ میارم. ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻣﻮ ﺭﻓﺘﻢ ﭘﻴﺶ پیشخدمت ﻭ ﺍﻭﻥ ﻟﻴﻮﺍنی ﻛﻪ خواسته بودم رو ازش گرفتم و با لبخند به لودوس جون دادم. ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﻫﻤﻪ ﺟﺎﺷﻮ خوب ﭼﻚ ﻛﺮﺩﻭ ﺑﻮﺵ ﻛﺮﺩ که دختر ها از این رفتارش خندشون گرفت و مشکوک به من نگاه کردن ﻛﻪ ﺷﻮﻧﻪ ای بالا ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ و بی ﺧﻴﺎﻝ ﻏﺬﺍﻣﻮ ﺗﺎ ﺗﻬﺶ ﺧﻮﺭﺩﻡ. وقتی که ﻏﺬﺍی همه ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ و ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻟﻴﻮﺍﻥ ﻧﻮﺷﺎﺑﻪ ﺷﻮ ﺗﺎ ﺗﻪ ﺳﺮ ﻛﺸﻴﺪ رو به عمو گفتم: -ﻋﻤﻮ ﺟﻮﻥ؟ -ﺟﺎﻧﻢ ﺩﺧﺘﺮﻡ؟ -ﻣﻴﺸﻪ ﺑﻘﻴﻪ ی ﺭﺍه رو من ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺑﻴﺎﻡ؟ -ﭼﺮﺍ ﺩﺧﺘﺮﻡ؟مگه ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺍذیتت ﻣﻴﻜﻨﻪ؟ -ﺍﺭﻩ ﻋﻤﻮ ﺟﻮﻥ ﻧﻤﻴﺰﺍﺭﻩ ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ،ﻣﻴﮕﻪ ﻧﺨﻮﺍﺏ ﻣﮕﻪ ﻣﻦ ﺭﺍنندﺗﻢ. ﻋﻤﻮ ﺍﺧﻢ قشنگی ﻛﺮﺩ. -ﺑﺎﺷﻪ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺑﻴﺎ این ﻛﻠﻴﺪ ﻣﺎﺷﻴﻦ،زودتر برو و ﺩﺭﺍﺯ ﺑﻜﺶ تا ﻣﺎﻫﻢ بیایم. ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺑﺎ ﻣﺤﺒﺖ ﺑﻬﺶ ﺯﺩﻣﻮ ﭘﺎﺷﺪﻡ ﻛﻔﺸﺎﻣﻮ ﭘﻮﺷﻴﺪﻣﻮ رو ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮها با شیطنت ﭼﺸﻤﻚ ﺯﺩﻡ ﻛﻪ از این حرکتم چشم هاﺷﻮﻥ ﮔﺮﺩ ﺷﺩ. ﺭﻭ ﺑﻪ ﻟﻮﺩﻭﺱ ﮔﻔﺘﻢ: -ﺍﻗﺎ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺵ ﻣﺰﻩ ﺑﻮﺩﺑﻬﺘﻮﻥ ﭼﺴﺒﻴﺪ ﻧﻪ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﺍﻭﻥ ﻧﻮﺷﺎﺑﻪ اخرش؟ ﻟﻮﺩﻭﺱ ﺑﺎ چشم های ﺭﻳﺰ ﺷﺪﻩ ﻧﮕﺎﻡ ﻛﺮﺩ. -ﺍﺭﻩ خیلی خوب بود چطور ﻣﮕﻪ؟ -ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻡ که مزه بدی نده یه وقت،ﺍﺧﻪ میدونین ﻭقتی ﺭﻓﺘﻢ ﻟﻴﻮﺍﻥ ﺑﻴﺎﺭﻡ ﻟﻴﻮﺍن هاﺷﻮﻥ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ مجبور ﺷﺪن ﺍﻭﻥ ﻟﻴﻮﺍﻧﻪ ﻛﻪ ﺩﻧﺪﻭﻧﺎﯼ ﺻﺎﺣﺐ اینجا توش بود رو ﺷﺴﺘﻦ و ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻬﻢ. با شنیدن اخر جملم ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻋﻖ زنان دوید سمت سرویس بهداشتی که ﻫﻤﻪ ﺯﺩن ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪ. -ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﺩﺧﺘﺮ،ﻣﮕﻪ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺟﻮﺍﺏ ﻛﺎﺭﺍﺷﻮ ﺑﺪﯼ. سریع دویدم ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮی ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻋﻤﻮ ﺩﺭﺍﺯ ﻛﺸﻴﺪم و ﺩﺭ هم ﻗﻔﻞ ﻛﺮﺩﻡ. ﺑﻌﺪ از ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﻫﻤﻪ از رستوران بیرون ﺍﻭﻣﺪﻥ. ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﻟﻮﺩﻭس بد جور ﻗﺮﻣﺰ ﺷﺪﻩ بود. راستین وقتی ﻛﻪ خندمو ﺩﻳﺪ به سمتم ﺣﻤﻠﻪ ﻛﺮﺩ و ﻣﺜﻞ ﺩﻳﻮﻧﻪ ﻫﺎ ﻣﻴﻜﻮﺑﻴﺪ ﺑﻪ ﭘﻨﺠﺮﻩ ی ماشین. -ﻣﻴﻜﺸﻤﺖ ﺩﺧﺘﺮﻩ ی ﺍﺣﻤﻖ،ﺣﺎﻟﻴﺖ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﻳﻪ ﻣﻦ ﻣﺎﺳﺖ ﭼﻘﺪر ﻛﺮﻩ ﺩﺍﺭﻩ. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 10 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد (ویرایش شده) پارت چهل و چهارم راستین بعد چند دقیقه وقتی دید که دستش به من نمیرسه بیخیالم شد و رفتو سوار ماشینش شد. وقتی همه سوار ماشین هاشون شدن ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ که عمو خنده کنان گفت: -ﺩﺧﺘﺮه ی شیطون،ﻛﻮﻓﺘﺶ ﻛﺮﺩﯼ ﻏﺬﺍﺷﻮ ﻫﺮ چی ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﻻ ﺍﻭﺭﺩ. -حقش ﺑﻮﺩ ﻋﻤﻮ ﺟﻮﻥ،ﺍﻭﻥ ﻣﻨﻮ اذیت ﻛﺮﺩ ﻣﻨﻢ ﺗﻼفی ﻛﺮﺩﻡ. ﺧﺎﻟﻪ ﻧﻮﺷﻴﻦ مامان راستین پرسید: -ﻣﮕﻪ ﭼﻲ ﻛﺎﺭﺕ ﻛﺮﺩﻩ ﭘﺴﺮﻡ؟ -ﭘﺲ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻴﻦ؟؟ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﺩﻳﺪﺍﺭ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺍﻻﻥ،ﻋﻤﻮ ﻭ ﺧﺎﻟﻪ غش ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ،ﺧﺎﻟﻪ گفت: (خاله کار های راستین رو میگفت عمو کار های میکا رو) -قهوش رو ریخت روت؟ -تو هم اب کثیف سطل رو بر گردوندی روش. گوشیت رو شکست؟ -ﺗﻮﻫﻢ ﺍﻳﻨﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺸﻮ ﺷﻜﺴﺘﻲ؟ -ﻣﻮﺵ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻗﺘﻮﻥ؟ -ﻫﺎها روان کننده ﺭیختی ﺗﻮ ﻏﺬﺍﺷﻮﻥ؟ -ﺷﻠﻨﮓ ﺭﻭﻏﻦ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺩﻭﺳﺘﺘﻮ ﺑﺮﻳﺪ؟ -ﺗﻮﻫﻢ ﻣﻮﺯ ﻛﺮﺩﯼ ﺗﻮ ﺍﮔﺰﻭﺯ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ؟ -سر کلاس برات لقمه اورد؟ -تو هم ماشینشو دادی به جرثقیل؟ -ﺑﻬﺖ ﺣﺮﻓﻮ طعنه ﺯﺩ و ﺭﻭﺕ ﺍﺏ ﮔﻞ ﭘﺎﭼﻴﺪ ﺗﻮ ﻣﺎﺷﻴﻨﻢ ﺑﺎ ﺣﺮﻓﺎﺵ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﺖ ﻛﺮﺩ؟ -ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ لیوانی که توش ﺩﻧﺪﻭﻥ ﻣﺼﻨﻮﻋﻲ بود ﺩﺍﺩﯼ به خوردش؟ -ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻧﻪ،ﺩﻟﻢ ﻧﻴﻮﻣﺪ ﻟﻴﻮﺍﻧﻪ ﻓﻘﻂ ﺷﺒﻴﻪ ﺍﻭﻥ ﻟﻴﻮﺍن ﺑﻮﺩ. ﺧﺎﻟﻪ ﻋﻤﻮ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺯﺩﻥ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ. -ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﻫﻴﭻ ﻛﺲ ﺟﺮﻋﺖ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺍﻳﻦ جوری رفتار ﻛﻨﻪ. -اما ﻣﻦ ﻛﺮﺩﻡ. ﺧﺎﻟﻪ با لحن خاصی تایید: -ﺍﺭﻩ ﻛﺮﺩﯼ. -ﺧﺎﻟﻪ ﺟﻮﻥ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﻳﺪ؟ -ﻧﻪ ﺩﺧﺘﺮﻡ خوشحال ﺷﺪﻡ،الان میفهمم که دلیل قهقهه ﻫﺎﯼ وقت و بی وقت ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ کار های ﺗﻮ بوده؟ ﺍﺯﺕ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ،ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺯﻳﺎﺩی ﺗﻮی ﺧﻮﺩش و ﺗﻨﻬﺎیی رو ﺗﺮﺟﻴﺢ میداد به جمع های شلوغ ﺍﻣﺎ ﺍﻻﻥ ﺧﻴﻠﻲ فرق کرده. ﺑﻘﻴﻪ ی ﺭﺍه رو تا رسیدن به ویلا ﺳﺎﻛﺖ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺩﻳﺪﻥ تابلوی ﺧﻮﺵ ﺍﻣﺪ ﮔﻮیی ﺷﻬﺮ ﺭﺳﺘﻢ ﺍﺑﺎﺩ ﺑﺎ ذوق ﺩﺳﺘﺎﻣﻮ ﺑﻪ هم کوبیدم. -ﻋﻤﻮ ﺟﻮﻥ ﺍﻳﻦ ﺟﺎ ﺷﻬﺮ ﻭ ﺭﻭﺳﺘﺎﯼ ﭘﺪﺭ و ﻣﺎﺩﺭﻣﻪ. -ﺟﺪی؟ﭘﺲ ﺍﺻﺎﻟﺘﺎ شمالی هستید؟ -بله. ﺧﺎﻟﻪ گفت: -ﭼﻪ ﺧﻮﺏ،ﭘﺲ ﺣﺴﺎﺑﻲ ﺑﺎﻳﺪ ﻣﺎ ﺭﻭ اینجا ها ﺑﮕﺮﺩﻭنی. -ﺍﯼ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 10 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد (ویرایش شده) پارت چهل و پنجم نیم ساعت ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ویلای عمو اینا توی انزلی رسیدم. خیلی ویلای ﺑﺰﺭگ و قشنگی ﺑﻮﺩ. یه لحظه دلم به حال خانواده خودم سوخت که اصالتاً شمالی بودن اما یه کلبه ی کاهگلی هم توی شمال نداشتن و همیشه اواره ی خونه ی فک و فامیل بودیم. ویلا ﻳﻪ ﻭﻳﻼﯼ سوبلکس بود که ﻣﺤﻮﻃﻪ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﺩﺍﺷﺖ،ﻫﻤﻪ ﺟﺎﺵ ﭘر از گل هاﯼ ﺭﺯ ﺳﻔﻴﺪ،رز ﺍﺑﻲ و ﻗﺮﻣﺰ بود با درخت هاﯼ ﺑﻴﺪ مجنون. ﺳﻪ ﻃﺒﻘﻪ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺑﺎﻟﻜﻦ طبقه ی سومش همه ی محله ﺯﻳﺮ ﭘﺎﺕ ﺑﻮﺩ. بالکن هاش ﺑﻪ ﺣﺪﯼ بزرگ بود ﻛﻪ ﺗﻮی ﺑﺎﻟﻜﻦ ﻃﺒﻘﻪ ﺳﻮﻡ ﻳﻪ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﺑﺰﺭگ و خوشگل داشتن و ﺩﻭﺭ ﺗﺎ ﺩﻭﺭ بالکن هم ﮔﻠﺪون هاﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ گل چیده شده بود. ﻧﻤﺎﯼ ﻭﻳﻼ ﮔﭻ ﺳﻔﻴﺪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﺮﻗﻢ هم ﻣﻴﺰﺩ. با ذوق رو به عمو گفتم: -ﻋﻤﻮ ﻣﻴﺸﻪ ﻣﻦ ﺟﻠﻮ ﺩﺭ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﻢ؟ -البته ﺩﺧﺘﺮﻡ،راحت باش. ﺍﺯ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪﻡ که ماشین ها ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻢ ﺩﺍﺧﻞ رفتن و ﺑﺮﺍﻡ ﺑﻮﻕ ﺯﺩﻥ. ﻟﻮﺩﻭﺱ خره ﻣﻮﻗﻌﻪ ﺭد ﺷﺪن از کنارم مثلا که ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺖ منو با ماشینش ﺯﻳﺮﻡ ﻛﻨﻪ ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ به سمتم اومد ﻛﻪ ﺑﻴﺨﻴﺎﻝ ﻛﻨﺎﺭ گل ها ﻗﺪﻡ ﺯﺩﻡ ﻛﻪ یک میلی میتری من ﻓﺮﻣﻮﻧﻮ چرخوند ﺍﻭﻥ ﻭﺭ ﻭ با حرص دستشو گذاشت روی بوق. ﻫﻪ،ﺣﺮصی ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺗﺮﺳﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻣﺎ مطمئن ﺑﻮﺩﻡ که ﺑﻬﻢ ﻧﻤﻴﺰﻧﻪ. ﻛﻨﺎﺭ گل هاﯼ ﺭﺯ ﻧﺸﺴﺘﻤﻮ ﺑﻮشون ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻮﯼ ﺑﻬﺸﺖ ﻣﻴﺪﺍﺩ،ﺳﺮ ﺯﻧﺪﻩ ﺷﺪﻡ. ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ که ﺑﺮﻡ و ﭘﺸﺖ ﺧﻮنه رو هم ﺑﺒﻴﻨﻢ. ﻭﺍی ﺧﺪﺍ من!!!!اینجا چقدر زیبا بود حتی زیباتر ﺍﺯ ﺟﻠﻮی ساختمون. ﺩﻭﺭ ﺗﺎ ﺩﻭﺭ ﺩﻳﻮﺍﺭ هاﯼ ﺣﻴﺎﻁ ﺷﺎﺧﻪ ﻫﺎﯼ ﮔﻞ ﺷﺐ ﺑﻮ بالا رفته بود ﻭ ﺑﻮﯼ ﻓﻮﻕﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﺍﯼ ﻣﻴﺪﺍﺩ،ﺗﻪ ﺣﻴﺎﻁ هم ﭘﺮ از ﺩﺭﺧﺖ های ﻣﻴﻮﻩ ﺑﻮﺩ. ﻳﻪ ﺍﻻﭼﻴﻖ خیلی ﺑﺰﺭﮒ هم داشت ﻛﻪ ﺭﻭﯼ ﻧﺮﺩﻫﺎﺵ و ﺍﺯ سقفش گلدون ﺍﻭﻳﺰﻭﻥ شده ﺑﻮﺩ،داخلش هم دوتا ﺗﺨﺖ سنتی ﺧﻴﻠﻲ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻓﺮﺵ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩن و روشون ﭘﺸﺘﻲ و متکا گذاشته بودن. یه حوض بزرگ سنتی با مجسمه ی ابنمای یه دختر که کوزه ای روی دوشش بود و از اون کوزه اب جاری میشد داشت. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده