Nil 157 ارسال شده در 30 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 30 تیر (ویرایش شده) نام رمان:سیاه قلب نویسنده:نیلوفر صبوری | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:عاشقانه،طنز،ازدواج اجباری، غمگین. ﺧﻼﺻﻪ:داستان قصه ی ما ﺭﺍﺟﺐ ﺩﺧﺘﺮی ﺑﻪ نام ﻣﻴﻜﺎست که از لحظه ی به دنیا اومدنش وسیله ی درست کردن اشتباهات خانوادش بوده و الان بعد از هجده سال زندگی کردن برای دیگران میخواد که از حالا به بعد فقط برای خودش زندگی کنه اما با قرار گرفتن پسر داستانمون راستین وفایی که دنیاش کاملاً با میکا فرق میکنه و تنها مشکلات زندگیش انتخاب مدل و رنگ ماشین هر فصلشه،میون ساختن اینده ی خودش غرق کل کل با راستین میشه و برای لحظاتی تمام مشکلات زندگیش رو فراموش میکنه. پارتی از رمان: -چی ﺩﺍﺭﯼ میگی آﺭﻭﻳﻦ؟ﭼﻪ غلطی ﻛﺮﺩﯼ؟ -مگه چی ﺷﺪﻩ ﺩﺍﺩﺍﺵ؟ﭼﺮﺍ ﺟﻮﺵ ﻣﻴﺎﺭﯼ؟ﻣﻨﻮ ﺍﺭﻭﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮها ﺭﻭ ﺩﻋﻮﺕ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻛﻮﻩ ﻧﻮﺭﺩﯼ. -یعنی چی الیاس؟ﻭﺍﺳﻪ چی ﺍﺧﻪ؟ﻣﮕﻪ ﻧﻤﻴﺪﻭنید که ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮﻩ پررو ﻣﺘﻨﻔﺮﻡ؟ﺍﺻﻼ میدونید ﺍﻣﺮﻭﺯ چیکار ﻛﺮﺩﻩ؟ ﻣﻮﺯﯼ ﻛﻪ ﺗﻌﻤﻴﺮ ﻛﺎﺭ ﺑﻬﻢ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ رﻭ ﺍﺯ ﺟﻴﺐ ﻛﺘﻢ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻣﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮ ﭼﺸﻢ ﭘﺴﺮها. -ﻣﻮﺯﻭ فرو ﻛﺮﺩﻩ ﺗﻮ ﺍﮔﺰﻭﺯ ﻣﺎﺷﻴﻦ،ﻣﺎﺷﻴﻦ نازم ﺧﻔﻪ ﻛﺮﺩﻩ. ﺍﻟﻴﺎﺱ ﺯﺩ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ. ﺑﺎ ﺍخم چپ چپ ﻧﮕﺎﺵ ﻛﺮﺩﻡ. -ﺑﺒﻨﺪ ﻧﻴﺸﺘﻮ ﺑﺰﻏﺎﻟﻪ. ﺧﻨﺪﺵ ﺑﻠﻨﺪ ﺗﺮ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﻮﺯ. -ﺍﺧﻪ ببین ﭼﻪ موز ﺑﺰﺭگیه،ﺍﺯ ﻛﺠﺎ ﺍﻭﺭﺩﻩ اینو؟ ﻭ قهقهه ﺯﺩ که باعث شد بقیه ی ﭘﺴﺮها ﻫﻢ که تا الان از ترس خشم من خودشون رو کنترل کرده بودن بزنن ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ. ﻳﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﻣﻮﺯ توی دستم ﻛﺮﺩم و ﺧﻮﺩم هم ﺧﻨﺪم گرفت ﺍﻣﺎ نه ﺍﺯ خوشی خنده ی من از ﺣﺮﺹ ﺑﻮﺩ. ﺍﺧﻪ ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪر ﻣﻐﺮﻭﺭﻩ ﻭ ﻛﻢ ﻧﻤﻴﺎﺭﻩ. آﺭﻭﻳﻦ ﻣﻮﺯ رﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﻗﺎﭘﻴﺪ،ﭘﻮﺳﺖ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺭﺩ. -ﺑﻪ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺩﻭﺩﻳﻢ ﺷﺪﻩ. موز رو از دستش کشیدم و انداختمش توی سطل آشغال. -احمق مریض میشی. (به صفحهی نقد و نظرات سر بزنید نظرات خودتون رو راجب رمان برای من بزارید) https://forum.98ia.net/topic/5911-صفحه-ی-معرفی-و-نقد-رمان-سیاه-قلب-نیلوفر-صبوری-کاربر-انجمن-نودهشتیا/ ویرایش شده 1 شهریور توسط Delsa.s 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,709 ارسال شده در 30 تیر مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 30 تیر 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 30 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 تیر (ویرایش شده) پارت اول -میکا …میکا. به سمت قسمت تاریک اتاق که دید خوبی نداشت قدم برداشم و با صدای لرزون از ترس گفتم: -ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺗﻮیی؟ -میکا کمکم کن. -ﺩﺍﺩﺍﺵ؟ یک دفعه ماهان با صورت سوخته از توی تارکی به سمتم اومد. از ته دل جیغ زدم. -ﻧﻬﻪ. از خواب پریدم تمام تنم از عرق خیس شده بود،قلبم به قدری تند میزد که هر لحظه حس میکردم الانه که از جاش بیرون بپره. ﻭﺍﯼ ﺧﺪایا بازﻫﻤﻮﻥ ﻛﺎﺑﻮﺱ لعنتی. ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺩﻳﮕﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ،ﺍﺧﻪ ﺍﻳﻦ دیگه ﭼﻪ وضعشه؟ ﺗﺎﻛﻲ ﺑﺎﻳﺪ به ﭘﺎﯼ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺑﻮﺱ لعنتی ﺑﺴﻮﺯﻡ؟ آهسته از تخت بلند شدم،لباسمو که از خیسی عرقم به تنم چسبیده بود عوض کردم. از اتاق بیرون اومدم و به سمت ﺩﺳﺸﻮیی خونه که توی ﺣﻴﺎﻁ بود رفتم. ﺁﺑﻮ ﺑﺎﺯ کردم و چند مشت اب سرد به صورتم پاشیدم. سرمو بالا آوردم که چشمم به صورت رنگ و رو رفته خودم افتاد. اروم روی ابرو هام دست کشیدم تا بهم ریختگیش درست بشه. خودمو بادقت نگاه کردم. ﻣﻮﻫﺎ ﺧﺮﻣﺎیی ﻓﺮم ﺷﻠﺨﺘﻪ ﺩﻭﺭم ﺭﻳﺨﺘﻪ بود. ﭘﻮﺳﺖ ﺳﻔﻴﺪم که ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺳﻮختگی ﮔﻨﺪمی میزد،ﺍﺑﺮﻭ ﻫﺎﯼ ﻫﺸﺘﻴﻪ ﺩﺧﺘﺮﻭﻧﻪ،چشم هاﯼ ﺩﺭﺷﺖ عسل ﺭﻭﺷﻦ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺳﺒﺰ ﻣﻴﺰند،بینی ﻣﺘﻮﺳﻂ گوشی،لبهای ﻗﻠﻮﻩ ﺍﯼ. ﺩﺭ ﻛﻞ ﺩﺧﺘﺮ زیبایی بودم البته ﺍﺯ ﺗﻌﺮﻳﻔﺎﯼ ﺩﻳﮕﺮﻭﻥ،ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺧﻮﺩم ﻛﻪ ﻧﻪ ﺯﻳﺒﺎ ﺑﻮﺩم و ﻧﻪ ﺷﺎﻧﺲ داشتم. ﺍب رو بستم و به ﺍﺗﺎق برگشتم. ﻣﻮﻫﺎﻣﻮ ﻛﻪ ﺗﺎ ﻛﻤﺮ ﻣﻴﺮسید ﺑﺎ ﻛﺶ ﺟﻤﻊ کردم. به سمت آشپزخانه رفتم که متوجه شدم مامانم غذا رو پخته،وای نه الان دوباره تیکه هاشو شروع میکنه. با صدای ارومی گفتم: -ﺳﻼﻡ. که باعث ﻣﺎﻣﺎﻥ شروع غر غر مامان شد. -ﻋﻠﻴﻚ ﺳﻼﻡ ﭼﻪ ﻋﺠﺐ؟ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺧﺎﻧﻮﻣﺎ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪﻥ ﻧﺘﺮﺱ ﻫﻤﻪ ﻛﺎﺭ هارﻭ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻪ موقع ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪﯼ. نالیدم: -ﺍﻩ ﻣﺎﻣﺎﻥ تورﻭﺧﺪﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﻧﻜﻦ،ﺻﺪ ﺑﺎﺭ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺩﻡ ﻛﻪ ﺩﻝ خوشی ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﻭﺍﺳﻪ چی ﺻﺒﺢ ﺯﻭﺩ ﺑﻴﺪﺍﺭﺷﻪ ﺍﺧﻪ؟ -ﺑﻠﻪ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺍون وﻗﺖ ﻣﻴﺸﻪ ﺑﻔﺮﻣﺎﻳﺪ ﺷﻤﺎ ﭼﺮﺍ ﺩﻝ ﺧﻮشی ﻧﺪﺍﺭﻳﺪ؟ کلافه دستی لای موهام بردم. -ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ ﺑﺮﺍﺕ باز طوﻣﺎﺭ ﺑﮕﻢ؟ ﺍﺯ ﺍﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ ﺯﺩﻡ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺍﺩﺍﻣﻪ بحث مساوی بود با ﺑﺎبی ﺣﺮمتی. صدای داد ﻣﺎﻣﺎن رو از ﺍﺷﭙﺰ شنیدم. -ﺍﮔﻪ ﺯﺣﻤﺘﺖ ﻧﻤﻴﺸﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﻨﺪﺍﺯ ﻧﺎﻫﺎﺭﺗﻮﻧﻮ ﻛﻮﻓﺖ ﻛﻨﻴﺪ،ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﮔﻪ ﺳﺨﺘﺖ ﻧﻴﺲ؟ ﭘﻮﻑ!ﺩﻳﻮﻧﻢ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻳﻦ ﻣﺎﻣﺎﻥ. -ﻧﻪ عزیزم ﭼﻪ زحمتی. تند تند ﭘﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ و ﺳﻔﺮﻩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤﻮ ﻭﺳﺎﻳﻠﻮ ﺍﻭﺭﺩﻡ ﻛﻪ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺭﺳﻴﺪ. خودم رو براش شیرین کردم. -ﺳﻼﻡ ﺑﺎﺑﺎ ﺟﻮنی ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺒﺎشی. ﭘﺮﻳﺪم و لپش رو ﺑﻮﺳﻴﺪﻡ. بابا با خوش رویی به سمتم نگاه کرد. -ﺳﻼﻡ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎﺑﺎ ﺩﺭ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﻧﺒﺎشی. -ﻣﺮسی ﺑﺎﺑﺎ ﺟﻮﻥ. صدای مامان دوبار از آشپزخانه بلند شد. -ﻣﻴﻜﺎ ...ﻣﻴﻜﺎ. -ﺑﻠﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ؟ -ﺑﺪﻭ برﻭ ﺩﺍﺩﺍﺷﺘﻮ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﻛﻦ ﻭﺍﺳﻪ ﻧﺎﻫﺎﺭ. ﻭﺍﯼ ﻧﻪ،ﺍﻭﻥ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺑﻮﺩه،ﻃﺒﻖ ﻣﻌﻤﻮﻝ ﺍﻻﻥ ﻣﻴﭙﺮﻩ ﺑﻬﻢ ﺑﺎﺯ. ﺍﺭﻭﻡ ﺩﺭ اتاق رو ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩم و ﺻﺪﺍﺵ ﺯﺩﻡ. -ﻣﺎﻫﺎﻥ؟ جوابی ازش نشنیدم. -ﭘﻴﺸﺖ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺧﺎﻥ،ﭘﺎﺷﻮ ﻧﺎﻫﺎﺭ. -ﻣﺎهی ﺟﻮﻥ. با خوردن ﻣﺘﻜﺎ توی سرم محکم چشمام رو بستم و دستم رو روی محل اصابت گذاشتم. ﺻﺪﺍﯼ عصبی ﻣﺎﻫﺎﻥ از توی تاریکی ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ: -ﮔﻢ ﺷﻮ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺍﺣﻤﻖ،ﻣﻦ ﺍﺯدست تو ﻛﻮﻓﺖ ﻣﻴﺨﻮﺭﻡ. ﺑﻠﻨﺪ شد ﻭ ﺩﺭ رﻭ ﺗﻮی ﺻﻮﺭﺗﻢ ﻛﻮﺑﻴﺪ. دلم گرفت،ﻣﮕﻪ ﻣﻦ چی ﮔﻔﺘﻢ؟ ﭼﺮﺍ ﻣﺎ ﻣﺜﻞ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍیی ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭﻣﺎﻥ ﻫﺎ میگن ﻧﻴﺴﺘﻴﻢ؟ ﺑﺎ ﻗﻴﺎﻓﻪ ﺩﺭﻫﻢ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﺮ ﺳﻔﺮﻩ ﻛﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ مامان نگام کرد. -چی ﺷﺪ؟ -ﻣﺜﻞ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ،آخه ﺷﻤﺎ ﻛﻪ ﻣﻴﺪﻭﻧﻴﺪ ﭼﺮﺍ باز من رو هر بار میفرستید دنبالش؟ -ﻋﻴﺐ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺑﺸﻴﻦ ﻏﺬﺍﺗﻮ ﺑﺨﻮﺭ. ﺑﺎ ناراحتی ﻏﺬﺍﻣﻮ ﺧﻮﺭﺩﻡ. ﭘﺎﺷﺪﻡ برم ﻛﻪ با حرف ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ بهش حرصی نگاه کردم. -ﻇﺮف ها ﺑﺎ ﺗﻮ. ای بابا ﻛﺎﺵ حد عقل ﻛﺎﺭﺍیی ﻛﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ به چشش میومد،ﺩﻟﺸﻮ ﻣﻴﮕﺮﻓﺖ،ﺩﻓﻌﻪ ﺑﺪ ﺑﺎﺯ نمیگفت،ﻣﻴﻜﺎ ﻣﻔﺖ ﺧﻮﺭﻩ. پوفی کشیدم و ﺳﺮ ﮔﺮﻡ ﻇﺮف ها شدم. ویرایش شده 1 شهریور توسط Delsa.s 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 1 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 مرداد (ویرایش شده) پارت دوم شستن ظرف ها که تموم شد ﮔﺎﺯﻡ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﻛﺸﻴﺪم و ﺩستمال رو هم شستم و ﺭﻓﺘﻢ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﺟﻠﻮ تلویزیون. ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ و ﺑﺎﺑﺎ ﺗﻮ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺍﺏ ﻇﻬﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ و ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﻛﻢ ﻓﻴﻠﻢ ﺑﺒﻴﻨﻢ. ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺳﺮﻳﺎﻝ ﻣﻮﺭﺩ ﻋﻼقم رو که ﺍﺯ ﺟﻢ ﺑﺎﻟﻴﻮﺩ پخش میشد ﻣﻴﺪﻳﺪﻡ،ﺳﺮﻳﺎﻝ ﻗﺒﻮﻝ ﻣﻴﻜﻨﻢ،ﻋﺎﺷﻖ صنم بودم. ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ که ﺍﻣﺎﺩﻩ بشه برای ﻣﺴﺎﻓﺮ کشی عصر. ﺍﺧﻤﺎم هام رو ﺗﻮی ﻫﻢ کشیدم و ﻟﺒﺎﻣﻮ ﻏﻨﭽﻪ ﻛﺮﺩﻡ. -ﻫﺎﻥ ﭼﻴﻪ ﺑﺎﺯ ﺭفتی ﺗﻮﻫﻢ؟ از بی خیالیش دل خور بودم. -ﺍﺧﻪ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﻭﻝ ﻣﻬﺮﻩ ﺷﺪ،ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﻓﻜﺮ ﻣﻦ ﻧﻴﺴﺘﻲ؟ﻣﻦ ﺯﻭﺩ ﺗﺮ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺮﻡ ﻛﻼﺱ ﻛﻨﻜﻮﺭ،ﺑﺎﺑﺎ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻴﻜﻨﻢ،ﻧﻤﻴﺰﺍﺭﯼ ﺑﺮﻡ ﺳﺮ ﻛﺎﺭ، ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﻍ ﻛﺮﺩﻡ. بابا که عجله داشت سرسری جواب داد: -ﺑﺎﺷﻪ ﺩﺧﺘﺮم ﻣﻴﭙﺮﺳﻢ ﻛﺠﺎ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﻛﻼﺱ ﻫﺴﺖ ﺑﺮﺍﺕ. -ﺗﻤﺎﻡ ﺗﺎﺑﺴﺘﻮن رو ﻫﻤﻴﻨﻮ گفتی،ﺧﺪﺍ ﻛﻨﻪ ﺍﻳﻦ ﺩﻓﻌﻪ ﺭﺍﺳﺖ ﺑﺎﺷﻪ. ﺑﺎﺑﺎ سر تکون داد و در خونه رو پشت سرش بست و رفت. ﺩﻟﻢ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﻣﻴﺴﻮﺯﻩ ﻣﺠﺒﻮﺭﻳﻢ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﺯﻧﺪگی ﻛﻨﻴﻢ. ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺧﻴﻠﻲ اذیتم ﻛﺮﺩﻥ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﺸﻮﻧﻮ ﺍﺯ ﺟﻮﻧﻢ هم ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ. ﺗﻮی ﻓﻜﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﻛﻪ ﺯﻧﮓ ﺩر ﺭﻭ ﺯﺩﻥ ﺍﺯ ایفن ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻡ: -ﺑﻠﻪ؟ -ﺳﻼﻡ ﻣﻴﻜﺎ ﭘﺎﺷﻮ ﺑﻴﺎ ﺟﻠﻮ ﺩﺭ. زهرا بود،دوست و همسایم. باز شیطنت توی وجودم جونه زد. -ﺳﻼﻡ ﺯﺭﺩﭼﻮﺑﻪ،ﭼﻪ ﺧﺒﺮﺍ؟ﺍﻻﻥ ﻣﻴﺎﻡ. و سریع ایفن رو گذاشتم ﺗﺎ ﺑﺎﺯ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﻴﺪﺍﺩ ﻧﻜﻨﻪ. ﺍﺧﻪ بدش میومد که زرد چوبه صداش کنم. زهرا یا همون ﺯﺭﺩ ﭼﻮﺑﻪ خودم ﺍﻧﻘﺪ ﻻﻏﺮﻩ ﻛﻪ ﺍﺩﻡ ﻣﻴﺘﺮﺳﻪ ﺑﺸﻜﻨﻪ. سریع ﭘﺮﻳﺪﻡ ﺑﻴﺮﻭﻧﻮ ﻣﺎﻧﺘﻮ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ ﻣﺎﻣﺎﻧﻮ ﭘﻮﺷﻴﺪﻡ. ای ﻭﺍﯼ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ دید. -ذﻟﻴﻞ ﺷﺪﻩ،ﻛﺠﺎ ﻣﻴﺮﯼ ﺑﺎﺯ؟ ﺍﻻﻓﻴﺖ ﺗﻤﻮﻡ ﻧﻤﻴﺸﻪ؟ حالم زار شد. -ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺟﻠﻮ ﺩﺭﻡ جایی نمیرم. مامان طبق معمول داشت از دست من حرص میخورد. -ﺑﺎﺯ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺯﻫﺮﺍ از ﺧﺪﺍ بی ﺧﺒﺮ سبک ﺑﺎﺯﯼ در نیارید تو کوچه،ﺍﺑﺮﻭ ﺩﺍﺭﻳﻢ. -ﺑﺎﺷﻪ ﭼﺸﻢ. ﭘﺮﻳﺪﻡ ﺟﻠﻮ ﺩﺭ ﻭ ﺯﻫﺮﺍ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺟﻴﻎ ﻭ ﺩﺍﺩ ﺑﻐﻞ ﻛﺮﺩﻡ. -ﻣﻴﻜﺎ ﺩﻳﻮﻧﻪ ﻟﻪ ﺷﺩﻡ،ﺧﻮﺏ ﺧﻮﺑﻪ ﺑﺴﻪ. -ﺑﺎﺷﻪ،ﺑﺎﺷﻪ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ،نشکستی ﻛﻪ؟ ﺍین رو گفتم و ﻓﺮﺍﺭ کردم. ﺯﻫﺮﺍ ﻫﻢ از حرص ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ افتاد. یک ﺩﻓﻌﻪ ﺍﺯ پشت ﺷﺎﻟﻤﻮ ﻛﺸﻴﺪ که ﺑﺎ ﺗﺮﺱ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﻃﺮﻓﻪ ﺧﻮﻧﻪ -ﺯﻫﺮﺍ ﺟﻮﻥ ﺗﺮﻭﺧﺪﺍ،ﻏﻠﻂ ﻛﺮﺩﻡ،ﺍﻻﻥ ﺁﮔﻴﺮ ﺩﻭ(آگیر لقب داداش زهرا و مامان میکاست به معنی کسی که زیاد گیر میده)ﻣﻴﺎﺩ ﻣﻴﺒﻴﻨﻪ،ﻗﺒﻞ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﮔﻔﺖ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻏﻠﻄﺎ ﻧﻜﻨﻴﻢ. ﺯﻫﺮﺍ ﺳﺮﻳﻊ دوید و ﺷﺎﻟﻤﻮ ﭘﺲ ﺩﺍﺩ. ﺭﻧﮕﺶ ﭘﺮﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩ پغی ﺯﺩﻡ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ. -یعنی ﺍﻧﻘﺪر ازش ﻣﻴﺘﺮسی؟ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﻭﻡ ﻳﻪ ﻭﻳﺸﮕﻮﻥ ﮔﺮﻓﺖ ﻛﻪ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ. -ﺍخ ﻣﺮﺽ ﮔﺮﻓﺘﻪ. -ﺯﻫﺮ ﻣﺎﺭ ﺑﻴﺸﻌﻮﺭ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﻣﺎﻣﺎﻧﺖ ﺑﻴﺎ ﺑﺸﻴﻨﻴﻢ. جلوی در خونه روی سکو نشستم. -ﺧﻮﺏ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ ها ﺯﻫﺮﺍ ﺧﻠﻪ ﺧﻮﺩﻡ؟ ﻳﻪ ﺟﻮﺭی ﺑﺎ ﺗﺮﺣﻢ نگاهم کرد که ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﺧﺒﺮﺍیی. ویرایش شده 1 شهریور توسط Delsa.s 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 2 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد (ویرایش شده) پارت سوم با صدای لرزون پرسیدم: -چی ﺷﺪﻩ ﺯﺭﯼ ﭼﺮﺍ ﻧﮕﺮﺍنی؟ بعد یکم دو دلی گفت: -ﻣﻴﻜﺎ ﻣﻴﻼﺩ رﻭ ﺩﻳﺪﻡ. ﺍﻩ از نهادم بلند شد،وای خدایا ﻣﻦ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ،ﺑﺴﻪ ﺩﻳﮕﻪ. ﺍﺷﻚ بی اختیار ﺍﺯ ﭼﺸﺎﻡ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ. -ﺯﻫﺮﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ،حتی ﺑﺎ شنیدن ﺍﺳﻤﺶ همچی ﺩﺍﻏﻮﻥ ﻣﻴﺸﻪ،ﺑﺎﺑﺎ ﺑﺴﻪ ﺩﻳﮕﻪ،ﻣﻦ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺩﺍﻏﻮنی ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﻣﺎ ﺍﻻﻥ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺭﻭ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻛﻨﻢ،ﺍﻭﻥ موقع ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺳﻴﺰﺩﻩ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩ،ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ بی محبتی ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻡ به سمت دوستی با ﭘﺴﺮ غریبه ﻛﺸﻴﺪﻩ ﺷﺪﻡ،ﺍﻭﻧﻢ ﭼﻪ ﭘﺴﺮﯼ،ﻳﻪ ﻋﻮضی همچی ﺗﻤﻮﻡ که ﻛﻢ ﺑﻼ ﺳﺮﻡ نیاورد،بخاطرش دوست هامو ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻡ،ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﺧﺎذﻳﺎﯼ ﺍﻭﻥ ﺑﺨﺎﻃﺮرﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻳﻪ ﻋﻜﺲ ازم داشت تازه اونم ﺑﺎ ﺣﺠﺎب تحدیدم میکرد که عکس و شمارمو پخش میکنه اگه باهاش بهم بزنم،اخرش چی شد؟ﺍﻭﻥ ﺷﻤﺎﺭﻣﻮ ﻋﻜﺴﻤﻮ ﺁﺑﺮﻭﻣﻮ همه چیزم رو ﭘﺨﺶ ﻛﺮﺩ. ﺍﺧﺮﻳﻦ ﺿﺮﺑﺸﻢ ﻭقتی ﺯﺩ ﻛﻪ موقع ﺭﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﮔﻔﺖ که ﺑﺎﻫﺎﻡ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ،ﻣﻦ ﺷﻜﺴﺘﻢ،ﺩﻭﺳﺘﺎﺵ خیلی ﺍذﻳﺘﻢ ﻛﺮﺩﻥ و ﮔﻔﺘﻦ ﻣﺎ ﻣﻴﺪﻭﻧﻴﻢ ﺗﻮ ﺑﺪ بختی و ﺩﺍﺩﺍﺷﺖ ﻣﻌﺘﺎﺩﻩ،ﻣﺎﻣﺎﻥ و ﺑﺎﺑﺎﺗﻢ ﺩﺍﺭﻥ از هم ﺟﺪﺍ ﻣﻴﺸﻦ،ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﺎ ﭘﻴﺪﺍ نمیکنی،ﭘﻮﻝ ﺧﻮﺑﻴﻢ ﻣﻴﺪﻳﻢ. ﺻﺪﺍﯼ ﻫﻖ هق گریم ﻛﻮﭼﻪ ﺭﻭ برداشت. ﺧﺪﺍﺭﻭ ﺷﻜﺮ ﻛﻮﭼﻪ ﻣﺎ ﺧﻠﻮﺗﻪ. ﭼﻮﻥ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭی خونمون یه ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﺑﺘﺪﺍیی که فقط شیفت صبح داره و ﺩﻭﺭ ﻭﺭﻡ ﺧﻮﻧﻪای ﻧﻴﺴﺖ،ﻓﻘﻂ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﺧﻮﻧﺴﺖ ﻛﻪ ﺍﻭﻧﻢ ﻣﺎﻳﻢ ﺯﻫﺮﺍ ﺍﻳﻨﺎ ﺩﻭﺗﺎ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﻛﻪ ﺻﺪﺍ ﺍﺯﺷﻮﻥ ﺩﺭ ﻧﻤﻴﺎﺩ. ﺯﻫﺮﺍ ﻣﺤﻜﻢ ﺑﻐﻠﻢ ﻛﺮﺩ. -ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ ﻋﺰﻳﺰﻡ،ﺍﺭﻭﻡ،ﻫﻴﺶ. -ﺯﻫﺮﺍ ﭼﺮﺍ ﺍﻭﻣﺪﻩ چی ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ؟ -ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ،ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺍﺻﻼ ﻧﺮﻓﺘﻦ،ﺩﺭﻭﻍ ﮔﻔﺘﻦ ﺑﻬﺖ ﺭﻓﺘﻪ. -ﭼﺮﺍ ﻣﮕﻪ ﻣﻦ ﻛﺎﺭﻳﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ؟ -ﻣﺜﻞ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺗﺮﺳﻴﺪه ﺍﻧﺘﻘﺎﻡ ﺑﮕﻴﺮی. پوزخندی زدم و سعی کردم بحث رو عوض کنم. -ﻫﻪ ﺟﺎﻟﺒﻪ،ﻭﻟﺶ ﻛﻦ بی ﺧﻴﺎﻝ،ﭼﻪ ﺧﺒﺮ ﺍﺯ ﺍﻗﺎﺗﻮﻥ؟ -ﻧﻴﺴﺘﺶ،ﺭﻓﺘﻪ ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻥ. -ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﯼ ﺍﺯﺵ ﺟﺪﺍشی؟ -ﻣﻴﻜﺎ ﻣﺸﻜﻞ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﭼﻴﻪ ﺍﺧﻪ؟ -هیچی ﺑﻪ ﺧﺪﺍ،ﻓﻘﻂ ﻣﻴﺘﺮﺳﻢ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻬﺖ ﺧﻴﺎﻧﺖ ﻛﻨﻪ. -ﺗﻮ ﻳﻪ ﭼﻴﺰﯼ ﺩﻳﺪﯼ ﺍﺯﺵ ﻧﻪ؟ -ﺷﺎﻳﺪ. -ﺑﮕﻮ ﺧﻮﺏ ﻣﻨﻢ ﺑﺪﻭﻧﻢ. -بیخیال ﺩﺧﺘﺮ،ﻓﺮﺩﺍ ﻣﻴﺮﯼ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻧﻪ؟ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ. -ﺍﺭﻩ ﺟﺎﺕ ﺧﺎلی،ﺗﻮ کی ﻣﻴﺮﯼ ﻛﻼﺱ ﻛﻨﻜﻮﺭ؟ -ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ،ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﻴﺴﺖ،ﺭﺍستی ﺁﮔﻴﺮ کجاست؟ ﺗﻮ ﺍﻭﻣﺪﯼ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻣﻴﺪﻭﻧﻪ؟ -ﺍﻭﻑ ﺧﻮﻧﺴﺖ ﺍﺳﻤﺸﻮ ﻧﻴﺎﺭ ﺍﻻﻥ ﻣﻴﺎﺩها. (آگیر داداش زهرا و آگیر دو مامان میکاست) ﻣﻦ بی ﺧﺒﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺁﮔﻴﺮ ﭘﺸﺖ ﺩﺭﻩ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻥ ﺍﺩﺍﺵ. -ﺍﻻﻥ ﻣﻴﺎﺩ ﻣﻴﮕﻪ … ﺻﺪﺍﻣﻮ ﻛﻠﻔﺖ ﻛﺮﺩم: -ﺯﻫﺮﺍ ﺑﺪﻭ گم ﺷﻮ ﺧﻮﻧﻪ،ﺑﺎﺯ ﺍﻭﻣﺪﯼ ﺗﻮ ﻛﻮﭼﻪ ﻫﺮﻭ ﻛﺮ. یه دفعه دیدم ﺯﻫﺮﺍ ﺍﺑﺮﻭ داره میاد. -ﻫﺎﻥ ﭼﻴﻪ؟ به پشت سرم اشاره کرد که وقتی برگشتم و پشتم رو ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﺩﻳﺪﻡ که ﻳﻪ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺧﻮﺷﮕﻞ و ﻧﺎﺯ ﻛﻪ ﻗﺮﻣﺰ ﺷﺪﻩ ﻣﺜﻞ ﺷﻌﻠﻪ ﺍﺗﻴﺶ پشتم واستاده. ﭼﺸﺎﺷﻢ ﺯﺩﻩ ﺑﻴﺮﻭﻥ و ﺍﻣﺎﺩﻩ ﻓﻮﺭﺍﻧﻪ. تو دلم ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺭﺵ ﻣﻌﻜﻮﺱ ﺑﺮﺍ ﺍﻧﻔﺠﺎﺭش ﻛﻪ ﻳﻚ رو ﻧﮕﻔﺘﻪ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﺍﺩﺵ ﺩﻳﮕﻪ ﮔﻮﺷﺎﻣﻮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻧﻜﺮﺩﻡ. خدایی خیلی ﺑﺎ ﺣﺎﻝ ﺑﻮﺩ. ﺍﺳﻤﺎﻋﻴﻞ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺯﻫﺮﺍ ﺩﻫﻨﺶ ﻳﻪ ﻣﺘﺮ ﺑﺎﺯ ﻣﻴﺸﻮﺩ و ﺗﺎ ﺯﺑﻮﻥ ﻛﻮﭼﻴﻜﺸﻮ ﻣﻴﺪﻳﺪﻡ،ﻋﻴﻦ ﺍﮊﺩﻫﺎ ،ﻣﻨﺘﻬﺎ ﺑﺠﺎﯼ ﺍﺗﻴﺶ ﺍﺯ ﺩﻫﻨﺶ ﺩﻭﺩ ﺩﺭ میومد. ﺩﻳﮕﻪ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺟﻠﻮ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺑﮕﻴﺮﻣﻮ پغی ﺯﺩﻡ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪ،ﺣﺎﻻ ﻧﺨﻨﺪ کی ﺑﺨﻨﺪ. نفسم از خنده زیاد بند اومده بود، ﺯﻫﺮﺍ هم ﺻﻮﺭﺗﻤﻮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺳﻤﺖ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﻳﻪ ﭼﻴﺰﺍیی ﻣﻴﮕﻔﺖ ﻛﻪ ﻧﻤﻴﻔﻬﻤﻴﺪﻡ. یک ﺩﻓﻌﻪ ﻳﻪ ﻃﺮﻑ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﺳﻮﺧﺖ و ﺻﺪﺍ ﻫﺎ ﺑﺮﮔﺸﺖ،ﺯﻫﺮﺍ داشت با حرص نگام میکرد. -ﺍﯼ ﺩﺭﺩ،ای ﺣﻨﺎﻕ،ﭼﺘﻪ هی ﻫﺎﻫﺎ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ. -ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ خیلی باحال بود از دادش شنوایم رفت،ﻧﻤﻴﺸﻨﻴﺪﻡ ﻭﺍ ﺣﺎﻻ ﺍﮔﻴﺮ ﻛﻮ؟ -ﻫﻴﭽﻲ ﺍﻧﻘﺪ خندیدی ﺍﺯ ﺧﻨﺪه هات ﺣﺮصی ﺷﺪ ﺭﻓﺖ پی ﻛﺎﺭﺵ. -ﻭﺍﯼ ﭘﺎﺷﻮ،ﭘﺎﺷﻮ ﺑﺮﻳﻢ ﺍﻻﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﻴﺎﺩ. -ﺑﺎﺷﻪ ﻋﺰﻳﺰﻡ ﻓﻌﻼ ﺑﺎﯼ. -ﺑﻮﺱ عزیزم،ﺑﺎﯼ. ﺭﻓﺘﻢ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﺭﻡ ﺑﺴﺘﻢ. ویرایش شده 1 شهریور توسط Delsa.s 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 3 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 مرداد (ویرایش شده) در ۱۴۰۵/۲/۱۲ در 10:36، Delsa.s گفته است: نظرات خودتون رو در صفحه ی نقد رمان اشتراک بزارید ویرایش شده 15 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 3 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 مرداد (ویرایش شده) پارت چهارم ﺍﺭﻭﻡ ﭘﺎﻭﺭﭼﻴﻦ ﭘﺎﻭﺭﭼﻴﻦ ﺭﻓﺘﻢ ﺩﺍﺧﻞ ﻛﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺩﺭ ﻧﻴﺎﺩ. ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻗﻢ،ﺧﻮﺏ ﺣﺎﻻ چی ﻛﺎﺭ ﻛﻨﻢ؟ﺍﻭﻡ ...ﺍﻫﺎ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ. ﺩﻭﺑﺎﺭ ﻳﻮﺍشکی ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﺍﺷﭙﺰ ﺧﻮﻧﻪ ﻭ ﮔﻮشی ﻣﺎﻣﺎن رو ﻛﺶ ﺭﻓﺘﻢ ﻛﻪ ﺑﻘﻴﻪ ﺭﻣﺎﻥ ﺩیشب رو ﺑﺨﻮﻧﻢ. ﺗﺎ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﺻﻔﺤﻪ ﻓﻬﺮﺳﺘﻮ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻡ و ﺿﺮﺑﻪ ﺯﺩﻡ ﺭﻭ ﺍﺳﻢ ﺭﻣﺎﻥ ﮔﻨﺎﻫﻜﺎﺭ ﻳﻪ ﺩﻓﻌﻪ ﺑﺎ ﺩﻣﺎﻍ ﺭﻓﺘﻢ تو ﺯﻣﻴﻦ. ﺍﺥ ﺍﺥ ﺑﺪﺟﻮﺭ ﺩﺭﺩﻡ ﮔﺮﻓﺖ. ﺳﺮﻣﻮ ﻛﻪ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﺎﻻ ﻣﺎﻣﺎﻧﻮ ﺑﺎ ﻭﺭﺩﻧﻪ ﺑﺎﻻ ﺳﺮﻡ ﺩﻳﻢ. سرم داد زد: -ذﻟﻴﻞ مرﺩﻩ ﺗﻮ ﺑﺎﺯ ﺭفتی ﺳﺮ ﮔﻮشی ﻣﻦ ﺭﻣﺎﻥ ﺧﻮنی ﺧﻴﺮﺳﺮﺕ ﺧﺮﺱ ﮔﻨﺪﻩ ﺷﺪﯼ،ﺧﻮﺩت رو ﺗﻮ ﺍﻳﻨﻪ ﺩﻳﺪﯼ؟ ﺳﻪ ﻣﺎﻩ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻧﺮفتی ﻫﻤﺶ ﺷﺐ ﺯﻧﺪﻩ ﺩﺍﺭﯼ و ﺭﻭﺯﺍ تا لنگه ی ظهر ﺧﻮﺍبی،ﻫﻤﺶ ﺭﻣﺎﻥ،ﺧﻮﺍﺏ،ﻏﺬﺍ خیلی ﺍﻧﺪﺍﻣﺖ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺣﺎﻻ ﺍﻧﻘﺪ ﺧﻮﺭﺩﯼ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﯼ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﮔﺎﻭ ﺷﺪﯼ،ﻫﻴﭻ ﻛﺎﺭﻳﻢ نمیکنی،ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ ﺍﻧﻘﺪﻛﺎﺭﺍﯼ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ تنهایی ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻡ. ناله کردم: -ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩی ﻛﻪ، ﺑﺎﺑﺎ ﺟﻮﻥ ﻛﺎﺭﻧﻤﻴﻜﻨﻢ،ok،ﻣﻦ ﺩ ﻝ ﺥ ﻭ ﺵ ﯼ ﻥ ﺩ ﺍ ﺭ ﻡ،ﭼﻮﻥ ﺍﻭﻻ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻛﺎﺭﺍﻡ ﺍﻳﺮﺍﺩ ﻣﻴﮕﻴﺮﯼ ﻭﺱ ﻭﺍسی،ﺩﻭﻣﺎ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎﻡ کلفتی ﻛﻨﻢ ﻫﻢ وقتی رفتم ﺧﻮﻧﻪ ﺷﻮﻫﺮ؟ -ﺣﺎﻻ کی ﻣﻴﺎﺩ ﺗﻮﺭﻭ ﺑﮕﻴﺮﻩ؟ﺑﺎﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺻﻮﺭﺗﺘﻮ ﮔﻮﺷﺖ ﮔﺮفته،ﭘﺎﺷﻮ ﻳﻪ ﺗﻜﻮنی ﺑﺨﻮﺭ. ﺣﺴﺎبی ﺣﺎﻟﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪ،ﺧﻮﺏ ﺭﺍﺳﺖ ﻣﻴﮕﻔﺖ،ﭼﺎﻕ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ،ﺑﺎﻳﺪ ﻳﻪ ﻓﻜﺮﯼ ﺑﻪ ﺣﺎل خودم ﺑﻜﻨﻢ خیلی ﺑﺪﻡ ﻣﻴﺎﺩ از هیکلم. ﺍﺧﻪ ﭼﺮﺍ ﺑﻌﻀﻴﺎ ﺍﻳﻨﻘﺪ ﻻﻏﺮﻥ و ﺑﻌﻀﻴﺎ ﭼﺎﻕ؟ ﻣﻦ ﺍﺳﺘﺨﻮﻥ ﺑﻨﺪﻳﻢ ﺩﺭﺷﺘﻪ،ﻣﺜﻞ ﺑﺎﺑﺎﻡ،ﻗﺪﻣﻢ ﺑﻠﻨﺪﻩ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺩﻳﮕﺎﺭﺩﻳﻢ،ﺧﺪﺍ ﻭکیلی ﻭلی هیشکی نمیتونه درک من چیا کشیدم که به اینجا رسیدم. ﺗﻤﺎﻡ ﺗﺎﺑﺴﺘﻮﻧﻢ ﺧﻮﻧﻪ مونده ﺑﻮﺩﻡ،ﻓﻚ ﻛﻨﻢ ﻳﻪ ﺩﻩ ﻛﻴﻠﻮیی ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ. خودم رو برای مامان ناز کردم. -ﺑﺎﺷﻪ ﭼﺸﻢ ﺑﻔﺮﻣﺎﻳﺪ چی ﻛﺎﺭ ﻛﻨﻢ ﺯﻣﺮﺩ ﺳﻠﻄﺎن؟ -ﺍﯼ ﺯﺑﻮﻥ ﺑﺎﺯ،ﻛﺎﺭﯼ ﻧﻤﻮﻧﺪﻩ،ساعت ﺷﻴﺶ ﻏﺮﻭبه ﭘﺎﺷﻮ یه ﺍﻫﻨﮓ ﺑﺰﺍﺭ ﺑﺮﻗﺺ. -ﺍﯼ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻧﻮﻛﺮﺗﻢ ﻫﺴﺘﻢ،ﺷﻤﺎﻫﻢ ﺑﭙﺮ ﻭﺳﻂ. ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺭﻗﺼﻢ،ﻛﻼﺱ ﺭﻗﺺ ﻧﺮﻓﺘﻢ،ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺧﻮﺩﻣﻢ ﺍﺻﻼ ﺧﻮﺏ ﻧﻤﻴﺮﻗﺼﻢ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻭقتی ﺑﺮﺍی ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻴﺮﻗﺼﻢ ﺗﻮ ﺩﻧﻴﺎﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﻏﺮﻕ ﻣﻴﺸﻢ ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺷﻜﻴﺮﺍ ﺍﻡ ﻫﺎ ﻫﺎ ﻣﺎ ﺍﻳﻨﻴﻢ ﺩﻳﮕﻪ (ﺧﻮﺩ ﺷﻴﻔﺘﻪ ﺍﻡ ﺧﻮﺩتی) ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ ﭘﺨﺶ ﺍﺗﺎقم رو ﺭﻭﺷﻦ ﻛﺮﺩﻡ چند ﺗﺮﮎ ﺑﺎﻻ ﭘﺎﻳﻦ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺍﻫﻨﮓ ﺳﺎﻗﻴﺎ ﺍﺯ ﺳﺎسی ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﭘﻴﭽﻴﺪ. ﺩﺳﺖ ﻣﺎﻣﺎﻧﻮ ﻛﺸﻴﺪﻡ ﻭﺳﻂ ﺧﻮﺩﻣﻢ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮔﺮﺩﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﮔﺮﺩﻧﻢ ﻛﻼﻩ ﺑﺎﺑﺎ ﻛﺮﻣﻴﻤﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤﻮ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻡ ﻗﺮ ﺩﺍﺩﻥ -ﺳﺎﻗﻴﺎ می هی هی هی ﺑﺮﻳﺰ ... ﻳﻪ ﭘﺎﻣﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﺎﻻ ﻭ ﺑﺸﻜﻦ ﻣﻴﺰﺩﻣﻮ ﮔﺮﺩﻥ ﻣﻴﻮﻣﺪﻡ. -ﺑﻨﻮﻳﺲ ﻫﺮ ﻛﻪ ﻧﺮﻗﺼﺪ ﮔﻠﻤﻨﺪﯼ ﺑﻨﻮﻳﺲ ... ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮔﺮﺩﻧﻮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﺩﻭﺭ ﮔﺮﺩﻥ ﻣﺎﻣﺎﻧﻮ ﺍﺩﺍﯼ ﺩﺍﺵ ﻣﺸﺘﻴﺎﺭﻭ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻭﺭﺩﻡ. ﻫﻤﻴﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﺩﺍ ﻣﻴﻮﻣﺪﻡ،ﺍﻫﻨﮓ ﻛﻪ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﺳﺖ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ پشتم ﺩﻳﺪﻡ ﻣﺎﻫﺎﻧﻪ. -ﺍﻳﻮﻝ ﺑﻪ ﺍبجی ﺧﻮﺩﻡ ﺧﻮﺏ ﻗﺮ ﻣﻴﺪﻳﺎ ﻳﻪ ﻛﻼﺱ ﻭﺍﺱ ﻣﺎ ﺑﺰﺍﺭ. -ﺍﻭﭼﻴﻜﺘﻢ ﺩﺍﺵ،ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺧﺮﺩﺍﺩﻳﺎنی. ﻗﻬﻘﻪ ﺍﯼ ﺯﺩ ﻛﻪ ﻟﭙﺎﺵ ﺭﻓﺖ ﺗﻮ. ﭼﺸﻤﺎﺷﻢ ﭘﺮ از ﺍﺷﻚ ﺷﺪ ﺍﻻهی ﺍﺑﺠﻴﺖ ﭘﻴﺶ ﻣﺮﮔﺖ ﺷﻪ،ﻗﻮﺭﺑﻮﻥ ﺍﻭﻥ چشم های ﺍبی ﺭﻭﺷﻨﺖ ﺷﻢ ﻛﻪ ﺁﺩﻡ ﺗﻮﺵ ﻏﺮﻕ ﻣﻴﺸﻪ ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ. مامان به ماهان لبخن زد. -ﭼﻪ ﻋﺠﺐ ﭘﺴﺮﮔﻠﻢ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪ،ﺍﻻﻥ ﻏﺬﺍﺗﻮ ﺩﺍﻍ ﻣﻴﻜﻨﻢ،ﻣﻴﻜﺎ ﺳﻔﺮ ﺑﻨﺪﺍﺯ ﻭﺍﺳﻪ ﺩﺍﺩﺍﺷﺖ. -ﭼﺸﻢ همین ﺍﻻﻥ. ﺳﻔﺮﻩ ﺑﺮﺍﺵ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻤﻮ ﻭﺳﺎﻳﻠﺸﻢ ﭼﻴﺪﻡ، ﻫﻮﺍ ﻛﻢ ﻛﻢ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﺎﺭﻳﻚ ﻣﻴﺸﺪ که ﺻﺪﺍﯼ ﺩﺭ ﺍﻭﻣﺪ ﻭ ﺑﻌﺪﺷﻢ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻮﻕ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﺎﺑﺎ،ﺩﻭیدم ﺗﻮ ﺣﻴﺎﻁ و ﺑﺎﺑﺎ ﻛﻪ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﻟﭙﺸﻮ ﻣﺤﻜﻢ ﺑﻮﺳﻴﺪﻣﻮ ﺍﺯﺵ ﻧﺎﻳﻠﻮن هاﯼ ﺧﺮﻳﺪ رﻭ ﮔﺮﻓﺘﻤﻮ ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺗﻮ. ﻭﺳﺎﻳﻠﻮ ﺳﺮ ﺟﺎﺵ ﭼﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ یکی ﺍﺯ ﺑﺴﺘﻨﻴﺎ و ﻳﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﭘﻔﻚ ﻛﻪ مورد علاقه ﻣﻦ ﺑﻮﺩ رﻭ ﻛﺶ ﺭﻓﺖ. ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﺩﻧﺒﺎﺵ ﻛﻪ ﺑﮕﻴﺮﻡ ﺍﺯﺵ. -ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺯﻭﺩ ﭘﻔﻚ ﻣﻨﻮ ﺑﺪﻩ ﺯﻭﺩ ﺑﺎﺵ. -ﻧﭻ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﻣﻪ. -ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺗﻮﻛﻪ ﻣﻴﺪﻭنی ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﺎ ﻣﻴﺨﻮﺭﻡ؟ﺗﻮ برﻭ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻳﻜﻴﺎ ﺑﺮﺩﺍﺭ. -ﻋﻤﺮﺍ،ﺧﻮﺩﺕ برﻭ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ یکی ﺑﺮﺩﺍﺭ. ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺶ ﺍﻭﻳﺰﻭﻥ ﺷﺪﻡ ﻛﻪ ﺑﮕﻴﺮﻡ ﻭلی ﻗﺪﻡ ﻧﻤﻴﺮﺳﻴﺪ. ﺍﺯ ﻣﭻ ﺩﺳﺘﺶ ﮔﺎﺯ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻛﻪ ﭘﻔﻚ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺶ ﺍﻓﺘﺎﺩ. سریع برﺩﺍشتمش و ﺩﺭ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ. -ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﻴﺮﺳﻴﻢ ﻣﻴﻜﺎ ﺧﺎﻧﻮﻡ. -ﺁﺭﺯﻭ ﺑﺮ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﻋﻴﺐ ﻧﻴﺴﺖ ﻣﺎﻫﻲ ﺧﺎﻧﻮﻡ. ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﻳﻪ ﻟﮕﺪ ﺯﺩ ﻛﻪ ﭼﻮﻥ ﭼﺴﺒﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻳﻪ ﻣﺘﺮ ﭘﺮﻳﺪﻡ ﻫﻮﺍ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ ﺭﻳﺴﻪ ﺭﻓﺘﻢ. -ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺑﺖ ﻣﻴﺮﺳﻢ میکی ﺧﺎﻧﻮﻡ. نشستم و ﺑﺎ ﮔﻮشی ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺭﻣﺎﻧﻤﻮ ﺧﻮﻧﺪم و ﭘﻔﻚ،بستنی ﺧﻮﺭﺩﻡ. ﺷﺎﻧﺲ ﺍﻭﺭﺩﻡ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻳﺎﺩﺵ ﺭﻓﺖ ﮔﻴﺸﻴﺸﻮ ﺑﺒﺮﻩ. ﻭﺍﺳﻪ ی ﺷﺎﻡ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺻﺪﺍﻡ ﺯﺩ ﺍﻣﺎ ﻧﺮﻓﺘﻢ. -ﺍﻭﻥ ﮔﻮشی من رو ﺑﺪﻩ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺧﻮﺭﺍﮎ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﺖ. -ﺍﻻهی ﻗﻮﺭﺑﻮﻧﺖ ﺷﻢ،ﺗﺮﻭﺧﺪﺍ ﺑﺰﺍﺭ رمانم رو ﺑﺨﻮﻧﻢ ﺣﻮﺻﻠﻢ ﺳﺮﻣﻴﺮﻩ. -ﺑﺎﺷﻪ ﻭلی ﺷﺐ ﺑﺰنش به ﺷﺎﺭﮊ ها. -چشم. ویرایش شده 1 شهریور توسط Delsa.s 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 3 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 مرداد (ویرایش شده) پارت پنجم ﺭﻭﺯ ﻫﺎ ﭘﺸﺖ ﻫﻢ ﻫﻤﻴﻦ به ﻣﻨﻮﺍﻝ می ﮔﺬﺷﺖ. شب ها خیلی ﻋﺬﺍﺏ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪﻡ،ﻭقتی ﺻﺪﺍﯼ ﻣﺎﻫﺎﻧﻮ که از درد خماری گریه میکرد میشنیدم،وقتی ﺻﺪﺍﯼ ﺩﺭﺩﻭ دل هاش رو ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﻣﻴﺸﻨﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﻣﻴﮕﻔﺖ ﺧﺴﺘﺲ و دیگه امیدی به زندگی نداره. ﺗﺎ ﻳﻪ ﻣﺎﻩ ﺑﻌﺪ که ﻳﻪ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﻛﻪ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺎ ﻛﺎﺑﻮﺱ همیشگی ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ. تو دلم ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ. -ﺧﺪﺍ ﺭﺣﻢ ﻛﻨﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺑﺪﯼ ﻧﻴﻔﺘﻪ،حس خوبی ندارم. ﺍﻣﺎ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﺴﺘﻢ که ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺑﺪﯼ ﻗﺮﺍﺭﻩ که ﺑﻴﻔﺘﻪ. ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﻌﺪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻧﻬﺎﺭ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺳﺮﻳﺎﻝ ﻣﻮﺭﺩ ﻋﻼﻗﻤﻮ ﻣﻴﺪﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺍﻭﻣﺪ و ﺷﺒﻜﻪ ﺭﻭ ﻋﻮﺽ ﻛﺮﺩ. -ﺍع ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﻛﺎﺭﻳﻪ؟ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﻜﺮﺩم ها،یعنی چی؟ ماهان شروع به لجبازی کرد. (این موضوع فقط سلیقه ی میکا و ماهانه و هیچ توهینی به اسم های برد شده نیست) -ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺳﺮﻳﺎﻝ ﻣﺘﻨﻔﺮﻡ،ﭼﺮﺗﻪ ﺍینی ﻛﻪ ﻣﻦ ﻣﻴﮕﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻦ. و به فیلم آمریکایی که جنگی بود اشاره کرد. پوست گوشه ی لبم رو از حرص کندم. -ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻡ،ﻣﻦ ﺍﺯﻓﻴﻠﻢ ﺍﻣﺮﻳﻜﺎیی ﺑﺪﻡ ﻣﻴﺎﺩ،ﺑﺰﻥ ﺑﺎﻟﻴﻮﺩ. ماهان که انگار امروز از اون روزا بود که بهش مواد نرسیده و میخواست عقدشو سر من خالی کنه سرم داد زد. -ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﮔﻔﺘﻢ. ﻣﻨﻢ که تازگی ها از فشار زیاد،عصبی شده بودم،یه هو بی دلیل ﺍﻋﺼﺎﺏ داغونم ﺗﺤﺮﻳﻚ ﺷﺪ که با عصبانیت و از روی لج بازی ﺑﺎ ﺩﺳﺖ از ﺩﻛﻤﻪ دستگاه ﻣﺎﻫﻮﺍﺭﻩ ﺷﺒﻜﻪ ﺭﻭﻋﻮﺽ ﻛﺮﺩﻡ. ولجبازی ما شروع شد،هی ﻣﻦ ﻋﻮﺽ میکردم هی ﻣﺎﻫﺎﻥ با کنترل عوض میکرد. بعد ها که بهش ﻓﻜﺮ کردم گفتم ﻛﺎﺵ من بیخیال ﻣﻴﺸﺪﻡ. ﺍما ﺑﺎﻋﺼﺒﺎﻧﻴﺖ ﭘﺎﺷﺪﻡ و ﺳﻴﻢ تی ﻭﯼ ﺭﻭ از پشت دستگاهﻛﺸﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﻣﺎﻫﺎن دیونه شد و ﻣﺤﻜﻢ ﺯﺩ ﺗﻮی ﮔﻮﺷﻢ،منم که حالت هیستریک بهم دست داده بود ﺩﻳﻮﻧﻪ ﺷﺪم. ﺭﻓﺘﻢ تو حیاط و ﻓﻴﻮﺯ کل ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺯﺩﻡ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﺮﻗﺎی ساختمون پرید. ﻣﺎﻫﺎﻥ که خون جلو چشماشو گرفته بود به سمتم حمله کرد و ﺑﺎ ﻣﺸﺖ ﻛﺒﻮﻧﺪ ﺗﻮ ﺳﺮ و صورتم. ﻣﻦ که از درد ﺟﺮعی ﺗﺮ ﺷﺪه بودم و انگار اینی که جلوم وایستاده دشمنه نه برادرم ﺻﺪﺍﻣﻮ ﺑﺭﺩﻡ ﺑﺎﻻ و ﺩﺍﺩ ﺯﺩﻡ: -ﻋﻮضی کثافت،ﺑﻪ ﭼﻪ حقی ﺭﻭ ﻣﻦ ﺩﺳﺖ ﺑﻠﻨﺪ ﻛﺮﺩﯼ؟ ماهان دوباره زیر مشت و لگدم گرفت. -ﭼﻪ زری زدی؟ﺩﺧﺘﺮه ﯼ ﻧﻔﻬﻢ ﺑﺮای ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺰرگترت ﭼﺸﺎﺗﻮ ﺩﺭﺷﺖ میکنی؟ﺻﺪﺍتو ﻣﻴﺒﺮﯼ ﺑﺎﻻ؟ ﻳﻪ ﭼﻚ ﻣﺤﻜﻢ ﺧﻮﺍﺑﻮﻧﺪ ﺗﻮ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﻛﻪ سرم محکم خورد زمین. ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻛﺮﺩﻡ که ﺍﺯ ﺑﻴﻨﻴﻢ ﻳﻪ ﻣﺎﻳﻪ ﮔﺮﻡ ﺩﺍﺭﻩ بیرون ﻣﻴﺮﻳﺰﻩ. ﻫﻤﻮﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﻢ طعم ﺧﻮﻥ رو ﺗﻮی ﺩﻫﻨﻢ ﺣﺲ ﻛﺮﺩﻡ. ﺗﻤﺎﻡ ﻧﻔﺮﺗﻤﻮ ﺭﻳﺨﺘﻢ ﺗﻮ ﭼﺸﺎﻣﻮ ﺯﻝ ﺯﺩﻡ ﺑﻬﺶ،ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ ﺗﻮﺭﻭﺵ ایستادم. -ﺧﻔﻪ ﺷﻮ حرف مفت نزن،ﻣﻌﺘﺎﺩ عملی،ﻛﺪﻭﻡ ﺩﺍﺩﺍﺵ؟ﻛﺪﻭﻡ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ؟ واسه ماهان ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻠﻤﻪ ﻣﻌﺘﺎﺩ ﻛﺎفی ﺑﻮﺩ تا کامل عقلش رو از دست بده و ﺑﻴﻔﺘﻪ ﺑﻪ ﺟﻮنم و تا میخورم ﺑﺎ ﻣﺸﺖ ﻟﮕﺪ ﺑﺰﻧﺘﻢ. ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺎ ﮔﺮﻳﻪ ﺯﺍﺭﯼ خودش رو بین من و ماهان مینداخت که نجاتم بده و با گریه و التماسش میکرد. -ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺟﺎﻥ ﻭﻟﺶ ﻛﻦ،ﺷﻜﺮ ﺧﻮﺭﺩ،ﺑﭽﻪ گی ﻛﺮﺩ. با عصبانیت به هر دو شون نگاه کردم. -ﻧﻪ ﺧﻴﺮﻡ،ﻣﮕﻪ ﻣﻦ بی صاحبم ﻛﻪ یه ﻣﻌﺘﺎﺩ عوضی ﺭﻭﻡ ﺩﺳﺖ ﺑﻠﻨﺪ ﻛﻨﻪ؟ ﻣﺎﻫﺎﻥ دوباره به سمتم ﺣﻤﻠﻪ ﻭﺭ ﺷﺪﻛﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﻛﺮﺩﻡ ﺳﻤﺖ ﺣﻤﻮﻡ. ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺩﺭﻭ ﺑﺒﻨﺪﻡ ﻛﻪ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺭﺳﻴﺪ ﻭ ﻋﻴﻦ ﺩﻳﻮﻧﻪ ﻫﺎ ﺩﺍﺩ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪ ﻭ ﺩﺭ رﻭ هل ﻣﻴﺪﺍﺩ. ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ و درد می مردم ،بلند بلند ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ که ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺩﺍﺩﻡ ﺭﺳﻴﺪ ﻭ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﻛﺸﻴﺪ ﻭ ﺑﺎﺯﻭﺭ برﺩ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ. ﻋﻴﻦ چی ﻣﻴﻠﺮﺯﻳﺪﻡ،ﻗﻠﺒﻢ خیلی تند ﻣﻴﺰﺩ ﻭ ﻧﻔﺴﻢ ﺑﺎﻻ ﻧﻤﻴﻮﻣﺪ. ﺍﺭﻭﻡ ﺍﺭﻭﻡ ﺳﺮ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﺭﻭ ﺯﻣﻴﻦ و ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﻧﺸﺴﺘﻢ.ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺧﻔﻪ ﻣﻴﺸﺪﻡ اخه من اسم خفیف دارم. با سختی ﺯﻭﺭ ﺯﺩﻡ که ﻧﻔﺲ بکشم و بلاخره ﻧﻔﺴﻢ ﺑﺎﻻ ﺍﻭﻣﺪ. ﻣﻴﻠﺮﺯﻳﺪم و ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ. ﺩﺳﺘﻤﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ،ﺗﻤﺎﻡ ﺑﺪﻧﻢ ﺩﺭﺩﻣﻴﻜﺮﺩ،ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮ ﺍﻳﻨﻪ ﻛﻪ ﺧﻮﺩم رو ﺑﺒﻴﻨﻢ،اخه ﺻﻮﺭﺗﻢ خیلی ﻣﻴﺴﻮﺧﺖ،ﺗﻮ ﺍﻳﻨﻪ حموم به خودم نگاه کردم که با چیزی که تو آینه دیدم حس جنونم دوبار برگشت. ﺩﻳﻮﻧﻪ ﺷﺪه بودم ﺗﻤﺎﻡ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﺧﻮﻥ ﺑﻮﺩ. ﺯﻳﺮ چشمام ﻛﺒﻮﺩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ،ﻟﺒﻢ ﺟﺮ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ و ﺍﺯ ﺩﻣﺎغ شکستم ﺧﻮﻥ ﻣﻴﻮﻣﺪ،ﺍﺯ ﮔﻮﺷﻢ ﺗﺎ ﮔﺮﺩﻧﻤﻢ ﺧﻮﻥ جاری بود. موهامو کشیدمو ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ جیغ ﺯﺩﻣﻮ ﮔﺮﻳﻪ ﻛﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺧﻮﻥ خیلی ﻣﻴﺘﺮﺳﻴﺪﻡ. -ﺧﺪﺍ ﭼﺮﺍ ﻣﻦ؟ﭼﺮﺍ ﻣﻦ؟ﻣﮕﻪ ﻣﻦ ﭼﻲ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺍﺯ تو ﻭ این ﺩﻧﻴﺎ؟ﭼﺮﺍ ﺯﺟﺮﻡ ﻣﻴﺪﯼ؟ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ،ﻣﻨﻮ ﺑﻜﺶ، ﺑﻜﺶ خلاصم ﻛﻦ. چشمم افتاد به تیغ تو حموم،ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ تیغ برﺩﺍﺭﻡ و ﺭﮔﻤﻮ ﺑﺰﻧﻢ ﻛﻪ ﭼﺸﻢ افتاد ﺑﻪ رد خود ﺯنی ها و خودکشی های ناموفق ﻗﺒﻠم ﻛﻪ هنوز ﺟﺎﺵ مونده بود و ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪﻡ ﺗﻮ ﻣﻬﻤﻮنی ﻟﺒﺎﺱ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﺳﺘﻴﻦ ﺑﭙﻮﺷﻢ. ﭘﺸﻴﻤﻮﻥ ﺷﺪﻡ،ﻫﻴﭻ ﻓﺎﻳﺪﻩ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﭼﻨﺪﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺧﻮﺩ کشی ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻣﺎ نجاتم داده بودن. ویرایش شده 1 شهریور توسط Delsa.s 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 4 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 مرداد (ویرایش شده) پارت شیشم ﺍﺯ ﺻﺪﺍﯼ ﺟﻴﻖ ﮔﺮﻳﻪ های ﻣﻦ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﭘﺸﺖ در اومد و به ﺩﺭ کوبید. -ﻣﻴﻜﺎچی ﺷﺪﻩ؟ﺩﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﻛﻦ. ﺑﺎﺯﻭﺭ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻣﻮ ﺩﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻡ. ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻛﻪ ﺗﺎﺯﻩ با دقت صورتم رو دیده بود ﺯﺩ ﺗﻮ ﺻﻮﺭتش. -ﺧﺪﺍ ﻣﺮﮔﻢ ﺑﺪﻩ،ﺑﺒﻴﻦ چی کار کرده با دختر بیچاره،ناقص شد موند رو دستمون خدا،اخه ﭼﺮﺍ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻛﻞ ﻛﻞ میکنی تو دختر؟ هه،این هم فقط به فکر شوهر دادن منه. داد زدم: -ﭼﻴﻪ؟ﻫﻤﻴﻨﻮ ﻣﻴﺨﻮﺍستی ببینی؟ ﺩﻳﺪﯼ؟ﺣﺎﻻ برﻭ. ﺩﺭ رﻭ محکم ﺑﺴﺘﻤﻮ ﺷﻴﺮ ﺍب رو ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩم. ﺍﺭﻭﻡ ﺍﺭﻭﻡ ﺻﻮﺭﺗﻤﻮ ﺷﺴﺘﻢ. ﻫﻖ ﻫﻖ ﮔﺮﻳﻢ ﺑﻨﺪ ﻧﻤﻴﻮﻣﺪ ﻳﻮﺍشکی ﻟﺒﺎﺱ ﭘﻮﺷﻴﺪﻣﻮ ﺭﻓﺘﻢ تو ﻛﻮﭼﻪ،ﺯﻧﮓ ﺯﻫﺮﺍ ﺍﻳﻨﺎ ﺭﻭ ﺯﺩﻡ که یه دفعه ﺩﺭﺷﻮﻥ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺳﻤﺎﻋﻴﻞ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺯﻫﺮﺍ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ نمایان شد. نمیدونم چی تو من دید ﻛﻪ ﭼﺸﺎﺵ ﻏﻤﮕﻴﻦ ﺷﺪ. -ﺳﻼﻡ،برﻭ ﺑﺎﻻ ﺯﻫﺮﺍ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ. ﭼﻴﺰﯼ ﻧﮕﻔﺘﻤﻮ ﺍﺯ ﻛﻨﺎﺭﺵ اهسته ﺭﺩ ﺷﺪﻣﻮ ﺭﻓﺘﻢ ﺑﺎﻻ. ﻋﺠﻴﺒﻪ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﻮﺩ که ﺍﺧﻢ ﻧﻜﺮﺩ ﻭ ﻣﻬﺮﺑﻮﻥ بامن حرف زد. ﺗﻮ ﺭﺍﻩ ﺭﻭ ﭘﻠﻪ ﻫﺎی ﻃﺒﻘﻪ ﺩﻭﻡ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﮕﺎﺵ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺯﻝ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﺎلی ﻛﻪ من ﻭﺍﻳﺴﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ. نگاهم رو ازش گرفتم و ﺑﺎﻻ رفتم و ﺩﺭ ﺯﺩﻡ که ﺯﻫﺮﺍ ﺩﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺑﺎﺩﻳﺪﻧﻢ ﻳﻪ جیغ خفیفی ﻛﺸﻴﺪ. ﺭﻓﺘﻢ داخل و ﺭﻭی ﻣﺒﻞ نشستیم،ﺧﻮﺩم رو تو بغل زهرا ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ و ﺯﺍﺭ ﺯﺍﺭ ﮔﺮﻳﻪ ﻛﺮﺩﻡ،ﺍﻭﻧﻢ ﺳﺮم رو ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﻮﻧﺪ ﻛﻪ ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺸﻢ. کمی ﻛﻪ ﺍﺭوﻡ ﺷﺪﻡ پرسید: -ﻣﻴﻜﺎ ﻋﺰﻳﺰﻡ چی ﺷﺪﻩ؟چه بلایی سرت اومده؟ با فکر کرن بهش دوباره بغضم گرفت. -هیچی،ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ،ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺣﺎﻟﺶ ﺧﻮب ﻧﺒﻮﺩ ﻭ … زهرا حرفم رو قطع کرد. -ﺗﻮﻫﻢ ﺩﻫﻦ ﺑﻪ ﺩﻫﻨﺶ ﮔﺬﺍشتی؟ ﺳﺮم رو آروم ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ ﻛﻪ ﺯﻫﺮﺍ ﺳﺮﯼ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ تاسف ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩ. -ﻳﻌﻨﻲ چی ﻣﻴﻜﺎ؟ﺍﺧﻪ ﻣﮕﻪ ﺑﺎﺭ ﺍﻭﻟﺘﻪ؟ﻣﮕﻪ ﺣﺎﻟﺸﻮ ﻧﻤﻴﺪﻭنی؟ﻣﮕﻪ دفعه ﻫﺎﯼ ﻗﺒﻞ ﺑﺎ ﺑﺪﻥ ﻛﺒﻮﺩﻭ ﺍﺵ ﻻﺵ ﻧﻴﻮﻣﺪﯼ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺳﺮ ﭼﻴﺰﺍﯼ ﻣﺴﺨﺮﻩ؟ﺍین دفعه ﺑﺮﺍی چی ﺑﻮﺩ؟ -ﺷﺒﻜﻪ ﺗﻠﻮﺯﻳﻮﻥ. زهرا با حرص نگام کرد. -ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ،ﻣﻴﻜﺎ ﺗﻮ ﺭﻭﺍنی؟یه بار ﺳﺮ ﻧﻮﻥ ﺑﺮ ﺑﺮﯼ،ﺑﻌﺪ ﺳﺮ ﺯﻭﻟﺒﻴﺎ،یه بار ﺳﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﻛﺎﻣﭙﻴﻮﺗﺮی ﻭﺣﺎﻻ ﻫﻢ ﺳﺮ ﺷﺒﻜﻪ ﺗﻠﻮﺯﻳﻮﻥ؟ﺍﻭﻥ مریضه ﺣﺎﻟﺖ ﻋﺎﺩﯼ ﻧﺪﺍﺭﻩ،ﺗﻮ چی؟ -ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺯﻫﺮﺍ ﺗﻘﺼﻴﺮ ﻣﻦ ﻧﺒﻮﺩ،ﺑﺨﺪﺍ ﺣﺎﻟﺖ عصبی بهم ﺩﺳﺖ داد،دست ﺧﻮﺩﻡ ﻧﻴﺴﺖ. زهرا بهم تشر زد. - ﻳﻪ ﺑﺎﺭ ﺗﻘﺼﻴﺮﺕ ﻧﺒﻮﺩ،ﺩﻭﺑﺎﺭ تقصیرت ﻧﺒﻮﺩ،ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﻧﺒﻮﺩ،ﺍﺧﻪ چند ﺑﺎﺭ. از این که فکر میکرد دسته خودمه و فقط لج بازی بوده عصبی ﺷﺪم و ﺩﺍﺩ ﺯدﻡ: -ﺍﺭﻩ ﺍﺻﻼ میدونی چیه؟ﻣﻦ ﺭﻭﺍﻧﻴﻢ،ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺭﻡ،ﺩﻳﻮﻧﻢ،ﺧﻮﺏ ﺷﺪ؟ﻣﻨﻮ ﺑﺎﺵ ﻛﻪ ﺍﻭﻣﺪﻡ پیش کی دردو دل میکنم. ﺍز خونه زدم ﺑﻴﺮﻭﻥ و ﺩﺭﻡ ﻣﺤﻜﻢ بستم. ﺗﻮی ﺣﻴﺎﻁ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﻧﺸﺴﺘﻤﻮ ﮔﺮﻳﻪ ﻛﺮﺩﻡ، ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺩﻳﻮﻧﻪ ﻣﻴﺸﺪﻡ. هیشکی ﺩﺭﻛﻢ ﻧﻤﻴﻜﺮﺩ. در خونه باز شد و ﺻﺪﺍﯼ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺳﺮم اومد. -بیا ﮔﻤﺸﻮ ﺑﺭﻭ ﺗﻮ،ﺍﻭﻣﺪﯼ تو ﺣﻴﺎﻁ ﻭﺍﺳﻪ ﻣﻦ ﺧﺘﻢ ﮔﺮفتی،ﺍﺑﺮﻭم ﭘﻴﺶ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﻫﺎ رفت. ﺍﺥ ﻛﻪ دلم چقدر شکست،ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺷﺪﻡ،ﺩﺍغون ﺷﺪﻡ،ﺟﻠﻮی ﺩهنم رو ﮔﺮﻓﺘﻤﻮ ﺩﻭﻳﺪم ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﺩﺭﻡ پشت سرم ﻗﻔﻞ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺳﺮﻣﻮ ﺗﻮ ﺑﺎﻟﺶ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩﻣﻮ ﮔﺮﻳﻪ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺻﺪﺍﻡ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻧﺮﻩ،ﻭﺍﺳﻪ ﺷﺎﻣﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻧﺮﻓﺘﻢ. ﺻﺒﺢ روز بعد ﺑﺎ ﺳﺮ ﺩﺭﺩ ﻣﻴﮕﺮنی بدی ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ. ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻣﻮ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﺳﺮﻭﻳﺲ بهداشتی،ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺍﻳﻨﺎ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩن و ﻫﻴﭻ ﻛﺪﻭﻣﺸﻮﻥ ﻧﮕﺎﻡ ﻧﻜﺮﺩﻥ. به ﺩﺭﮎ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺗﻘﺼﻴﺮ ﻣﻨﻪ. ﺍﺭﻭﻡ ﺭﻓﺘﻢ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﺳﺮ ﺳﻔﺮﻩ و شروع به خوردن غذا کردم. ﻣﻦ ﻋﺎﺩﺕ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﺑﺎ ﻏﺬﺍ ﻗﻬﺮ ﻛﻨﻢ ﻏﺬﺍم رو ﺧﻮﺭﺩم و ﻇﺮف هام رو ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮ ﻇﺮﻑ ﺷﻮیی ﻛﻪ ﺑﺸﻮﺭﻣﺶ یک دفعه ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻇﺮف هاﯼ ﺩیگه رو هم ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺟﻠﻮﻡ ﻛﻪ ﺑﺸﻮﺭﻡ ﻳﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻤﻮ ﺷﻮﻧﻤﻮ ﺑﺎﻻ ﺍﻧﺪﺍختم و ﻫﻤﻪ ی ظرف ها ﺭﻭ ﺷﺴﺘﻢ. ﺩﻳﺪﻡ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻧﻤﻴﺮﻩ ﻣﺮﺩﺩه ﻛﻪ ﻳﻪ ﭼﻴﺰﯼ رو ﺑﮕﻪ. -ﺗﺼﻤﻴﻤﻤﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ،ﺑﺮﺍﺕ ﻳﻪ ﺟﺎ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻡ،ﻛﻼﺱ ﻛﻨﻜﻮﺭی ﻛﻪ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺭﻭﺯیه،ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻫﻢ ﺑﻬﺘﺮﻩ که یه مدت ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﻭﺭ ﺑﺎشی،ﺍﻣﻴﺪ ﻭﺍﺭﻡ ﺧﻮﺏ درستو ﺑﺨﻮنی و قبول شی،چون این پول رو از خواهرم قرض گرفتم،برای ما پول زیادیه،برو ﺍﻣﺎﺩﻩ شو و ﻭﺳﺎﻳﻠﺘﻮ ﺟﻤﻊ ﻛﻦ ﻓﺮﺩﺍ صبح زود ﻣﻴﺮﻳﻢ ﺍﻭﻧﺠﺎ. -بابا،ﻣﻴﺨﻮﺍﻳﻦ منو ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﻴﺮﻭﻧﻢ ﻛﻨﻴﻦ؟ﺑﻪ ﭼﻪ ﮔﻨﺎهی؟ﺍﺯﻡ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻳﻦ؟ﺑﺎﺷﻪ،ﺑﺎﺷﻪ،ﻣﻦ ﻣﻴﺮﻡ،ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻣﻢ ﻫﺴﺖ،ﻫﺮﭼﻪ ﺯﻭﺩ ﺗﺮ ﺑﻬﺘﺮ. ﺍﺯ ﺍﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺑﻴﺮﻭﻥ و ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﺩﺭﻭ ﻗﻔﻞ ﻛﺮﺩم،ﺧﻮﺩﻣﻮ ﭘﺮﺕ ﻛﺮﺩﻡ ﺭﻭ ﺗﺨﺘﻮ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﮔﺮﻳﻪ ﻛﺮﺩﻡ،ﺍﺧﻪ ﭼﺮﺍ ﺯﻧﺪگی ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭﻳﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ. بعد ساعت ها گریه کردن،ﺍﺷﻜﺎﻣﻮ ﭘﺎﮎ ﻛﺮﺩﻣﻮ بلند شدم و ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﺩﻻﻭﺭ که لباس هام رو ﺟﻤﻊ کنم. ﻳﻪ ﺳﺎﮎ کوچیک برداشتم و دو دست لباس کهنه هامو ﻭ ﻟﻮﺍﺯﻡ ﺭﻳﺰﻣﻢ ﺭﻳﺨﺘﻢ ﺗﻮش ﻭ کیف دستیمم گذاشتم کنارش. ﻫﻪ ...ﺍﺯ ﺩﺍﺭ ﺩﻧﻴﺎ ﻓﻘﻂ ﺳﻪ ﺩﺳﺖ ﻟﺒﺎﺱ ﺧﻮنگی ﺩﺍﺭﻡ ﻳﻪ ﺩﺳﺖ ﻟﺒﺎﺱ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻟﻮﺍﺯﻡ ﺭﻳﺰﻣﻢ که ﻳﻪ ﺭﻭﮊه یه ﺧﻂ ﻟﺐ،ﺧﻂ ﭼﺸﻢ و ﻳﻪ ﺭﻳﻤﻠﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﭼﻨﺘﺎ ﮔﻴﺮﻩ ﻣﻮیی شونه ی سرم،ﻣﺴﻮﺍﻛﻢ و ﻟﻴﻔﻮ ﺻﺎﺑﻮﻥ با ﺷﺎﻣﭙﻮ هم برداشتم. ﮔﻮشی ﺷﻜﺴﺘﻤﻢ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﺗﻪ ﻛﻴﻒ ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ ﭘﺨﺸﻮ ﺭﻭﺷﻦ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭی ﻭﻟﻮم کم ﻭ ﺍﻫﻨﮓ بی ﻛﻼﻡ ﺳﺮﻳﺎﻝ ﻻﻣﻴﺎ ﺭﻭ ﻛﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﻭﻳﺎﻟﻨﻪ ﺭﻭ ﭘﺨﺶ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﺩﺭﺍﺯ ﻛﺸﻴﺪﻡ ﺗﻮ ﺟﺎﻡ. ﻛﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﺩﺭ ﺍﻭﻣﺪ. -ﺑﻠﻪ؟ مامانم بود. -ﺯﻫﺮﺍ ﺍﻣﺪﻩ ﺩﻡ ﺩﺭ ﻛﺎﺭﺕ ﺩﺍﺭﻩ. ﺩﻟﻢ خیلی ﺍﺯﺵ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺣﻮﺻﻠﺸﻮ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ. -ﺑﮕﻴﻦ ﺧﻮﺍﺑﻪ. ﻣﺎﻣﺎن ﺭﻓﺖ،ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺗﻮ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻮﺩﻡ ﻛﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ در زده شد. -ﺍﻩ ﺩﻳﮕﻪ ﭼﻴﻪ؟ صدای زهرا از پشت در بلند شد: -ﻣﻨﻢ ﻣﻴﻜﺎ،ﺑﺎﺯ ﻛﻦ ﻛﺎﺭﺕ ﺩﺍﺭﻡ. ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻣﻮ ﺩﺭ رﻭ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩم و ﺩﻭﺑﺎﺭ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﺭﻭ ﺗﺨﺖ. -ﻣﻴﻜﺎ،ﻣﻴﻜﺎ ﺧﺎﻧﻢ ﻗﻬﺮﯼ؟ﺍﻟﻭﻭ،ﻣﻴﻜﺎ ﺑﺎ ﺗﻮﺍم ها!ﻣﻴﻜﺎ ﻣﻨﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻦ. ﺻﺪﺍﺵ ﺑﻐﺾ ﺩﺍر شده بود که ﺩﻟﻢ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﮔﺮﻓﺖ. ﺑﺮﮔﺸﺘﻤﻮ ﺩﻳﺪﻡ ﺩﺍﺭﻩ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﻨﻪ ﻣﺤﻜﻢ ﺑﻐﻠﺶ. -ﺍﻻهی ﻓﺪﺍﺕ ﺷﻢ،ﭼﺮﺍ ﮔﺮﻳﻪ میکنی تو؟ -ﺗﻮ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻗﻬﺮﯼ ﺍﺭﻩ؟ﺩﻳﮕﻪ ﺩﻭﺳﻢ ﻧﺪﺍﺭﯼ؟ ﺍشک هاش رو ﭘﺎﮎ ﻛﺮﺩﻡ و ﺍﺯ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﺵ ﺑﻮﺳﻴﺪﻣﺶ. -ﻧﻪ ﻋﺰﻳﺰﻡ ﻗﻬﺮ ﻧﻴﺴﺘﻢ ﻓﻘﻂ ﻳﻜﻢ ﺩﻟﻢ ﺍﺯﺕ ﮔﺮﻓﺖ ﻫﻤﻴﻦ،بی ﺧﻴﺎﻝ ﺭﺍﺟﺐ ﮔﺬﺷﺘﻪ ها ﺣﺮﻑ ﻧﺰﻥ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟ -ﻫﻴﭽﻲ ﺳﻼمتی،ﺧﻮبی ﺩﺭﺩ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﻛﻪ؟ -ﻧﻪ ﺧﻮﺑﻢ،ﺧﻮﺏ ﺷﺪ ﺍﻭﻣﺪﯼ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺍﺯﺕ ﺧﺪﺍفظی ﻛﻨﻢ. -ﻭﺍﺳﻪ چی؟جایی ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ ﺑﺮﯼ ﻣﮕﻪ؟ -ﺍهوم، از ﺍﻳﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﻴﺮﻡ،ﺑﺎﺑﺎ ﺑﺮﺍﻡ ﻛﻼﺱ ﻛﻨﻜﻮﺭ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻩ،ﺑﻬﺘﺮ ﺑﺮﻡ و ﺩﻭﺭ ﺷﻢ،ﺩﻳﮕﻪ هم ﺑﺮ ﻧﻤﻴﮕﺮﺩﻡ. -یعنی چی ﺍﺧﻪ؟ﭼﺮﺍ؟ﻣﮕﻪ ﻛﻼﺱ ﻗﺤﻄﻪ؟ -ﺩﺍﺭﻥ ﺑﻴﺮﻭﻧﻢ ﻣﻴﻜﻨﻦ دیگه،ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺍﺯﻡ،ﻓﺮﺩﺍ ﻣﻴﺮﻡ. -ﺩﻟﻢ خیلی ﺑﺮﺍﺕ ﺗﻨﮓ ﻣﻴﺸﻪ. زد زیر گریه که ﺑﻐﻠﺶ ﻛﺮدم و ﺳﺮش رو ﺑﻮﺳﻴﺪم. -ﭼﺮﺍ ﮔﺮﻳﻪ میکنی؟نمیرم بمیرم ﻛﻪ، ﺑﻬﺖ ﺯﻧﮓ ﻣﻴﺰﻧﻢ. -ﻗﻮﻝ ﺑﺪﻩ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﻢ نکنی. -ﻓﺮﺍﻣﻮشت ﻧﻤﻴﻜﻨﻢ،ﻗﻮﻝ ﻣﻴﺪﻡ. بعد یکم دردو دل ﺯﻫﺮﺍ ﺭفت و ﻣﻦ هم ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻡ. ویرایش شده 1 شهریور توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 4 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 مرداد (ویرایش شده) پارت هفتم ﺻﺒﺢ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﺭ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ،ﺑﺎﺑﺎ بود. -ﻣﻴﻜﺎ،ﭘﺎﺷﻮ حاظر ﺷﻮ ﻣﻴﺨﻮﺍﻳﻢ ﺑﺮﻳﻢ. ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻣﻮ ﻟﺒﺎﺳﺎﻣﻮ ﭘﻮﺷﻴﺪﻡ،ﻳﻪ ﻣﺎﻧﺘﻮ ﺍبی نفتی که ﺭﻭﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎﺵ ﻳﻪ ﻛﻤﺮﺑﻨﺪ کوچولو ﻣﺪﻝ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩ،ﺑﺎ ﻳﻪ ﺟﻴﻦ مشکی و ﻣﻘﻨﻌﻪ مشکی. ﻫﻪ...ﺍﻻﻥ ﻣﻨﻮ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺻﻮﺭﺕ ﺑﺒﻴﻨﻦ ﻣﻴﮕﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﻓﺮﺍﺭیه. سعی ﻛﺮﺩﻡ ﺑﺎ ﻛﺮﻡ و آرایش ﻛﺒﻮﺩﻳﺎﺭﻭ ﺑﭙﻮﺷﻮﻧﻢ. مقدار زیادی موفق نشدم چون ﻳﻪ کمی ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ،ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ. از اتاق رفتم بیرون. -ﻣﻦ ﺍﻣﺎﺩﻩ ﺍﻡ. بابا با ناراحتی نگاهم کرد. -ﺻﺒﺤﻮﻧﻪ ﻧﻤﻴﺨﻮﺭﯼ؟ روم رو ازش گرفتم. -ﻧﻪ ﺑﺮﻳﻢ. ﺳﺎﮎ ﻭ کیفمو برداشتم و ﺭﻓﺘﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ،ﻛﺘﻮنی ﻫﺎﯼ ﺍبی ﻛﻬﻨﻤﻢ ﭘﻮﺷﻴﺪﻡ و به سمت ﻛﻮﭼﻪ رفتم. ﺑﺎﺑﺎ ماشینو ﺍﺯ ﭘﺎﺭﻛﻴﻨﮓ ﺑﻴﺮﻭﻥ آورد،اخرین نگاهم به خونه انداختم و ﺳﻮﺍﺭ ماشین شدم. بابا راه افتاد،ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺭﺍحتی ﻫﻴﭻ ﻛﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺪﺭﻗﻢ ﻧﻴﻮﻣﺪ،حتی برای ﺧﺪﺍفظی خشک و ﺧﺎلی هم نیومدن. ﻳﻪ ﺳﺎﻋﺖ نیم گذشته بود که ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ به ﺍﻣﻮﺯﺷﮕﺎﻩ،ﺳﺎکم رو ﺑﺮ ﺩﺍشتم و داخل شدیم. ﻳﻪ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥﻫﺸﺖ ﻃﺒﻘﻪ،که دو طبقه پاین کلاس های اموزشیشون بود و طبقات بالا خوابگاه هاشون. توی ﻃﺒﻘﻪ ﺍﻭﻝ وارد ﺩﻓﺘﺮ ﻣﺪﻳﺮ،ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻧﺎﺩﺭﯼ شدیم. ﺑﺎ ﺧﻮﺵ ﺭﻭیی از ما پذیرایی کرد. -ﺧﻮﺏ ﻣﻴﻜﺎ ﺧﺎﻧﻢ،ﺧﻮﺵ ﺍﻭﻣﺪﯼ،ﺍﻣﻴﺪ ﻭﺍﺭﻡ که ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺑﻬﺖ ﺑﺪ ﻧﮕﺬﺭﻩ،ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﺷﺶ ﺳﺎﻋﺖ کلاس های ﺍﻣﻮﺯشیه و بقیه تایمو استاد یارت ﺑﺮﺍﺕ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺭﻳﺰﯼ مطالعه ﻣﻴﻜﻨﻪ ﻛﺘﺎب هاﺭﻭ ﻣﺮﻭﺭ میکنی،ساعت خاموشی ﺩﻩ شبه و صرف غذا،شام ﻫﺸﺖ شبه،صبحانه ﻫﻔﺖ ﺻﺒﺢ و ناهار دو ﻇﻬﺮ،اگر ﺳﻮﺍﻝ ﺩﻳﮕﻪ ﻫﺴﺖ ﺑﻔﺮﻣﺎید؟ﺭﺍستی ﺟﻤﻌﻪ ﻫﺎ ﻫﻢ ﻣﻴﺘﻮنی ﺑﺮﯼ ﭘﻴﺶ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﺕ. ﭘﻮﺯ ﺧﻨﺪﯼ زدم. -خیلی ممنون از توضیحات،ﻣﻴﺸﻪ زود تر ﺍﺗﺎقم رو ﻧﺸﻮن ﺑﺪﻳﻦ؟ -ﺑﻌﻠﻪ ﻋﺰﻳﺰﻡ حتما،ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻴﺎ،ﺍﻗﺎﯼ سلیمی ﺧﻴﺎﻟﺘﻮﻥ ﺑﺎﺑﺖ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﮔﻠﺘﻮﻥ راحت باشه،ﺧﻮﺏ ﻣﻴﻜﺎ ﺧﺪﺍفظی ﻛﻦ و ﺑﻴﺎ بالا. از اتاق بیرون رفت. نیم نگاهی ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻛﺮﺩم و خیلی سرد خدافظی کردم. بابا صدام زد: -میکا،فراموش نکن که برای این کلاست من باید تا چند سال قست پرداخت کنم،به هیچی فکر نکن و فقط درست رو بخون. بلند شد و از اتاق بیرون رفت. ﻫﻤﻴﻦ بدون هیچ خداحافظی. ﺳﺎکم رو برﺩﺍشتم و ﺭﻓﺘﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ،ﺑﺎ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻧﺎﺩﺭﯼ با ﺍﺳﺎﻧﺴﻮﺭ به طبقه پنجم ﺭﻓﺘﻴﻢ هر طبقه ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺗﻮ ﻫﺮ ﻛﺪﻭﻡ ﭘﻨﺞ ﺗﺎ ﺗﺨﺖ داشت،ﻳﻪ ﺍﺗﺎﻕ سیو شش ﻣﺘﺮﯼ که ﻳﻪ ﺳرویس ﺑﻬﺪﺍﺷﺘﻲ ﺣﻤﻮﻡ دسشویی ﻭ ﻳﻪ ﻃﺮﻑ ﻳﻪ ﺍﺷﭙﺰ ﺧﻮﻧﻪ ﻛﻮﭼﻴﻚ داشت. داخل اتاق فقط یک تخت خالی بود،ﭼﻬﺎﺭ ﺩﺧﺘﺮ داخل اتاق ﺑﻮﺩﻥ ﻛﻪ با ﻧﮕﺎﻩ ﺍﻭﻝ خیلی ﺍﺯﺷﻮﻥ ﺧﻮﺷﻢ ﺍﻭﻣﺪ. خیلی زیبا و خوش پوش بودن،معلوم بود که ادم های ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺭی هستن. ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻧﺎﺩﺭﯼ ﺭﻭ به دختر ها کرد. -ﺧﻮﺏ ﺩﺧﺘﺮها ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ یه دوست ﺟﺪﻳﺪ ﺍﻭﺭﺩﻡ،اسمش ﻣﻴﻜﺎ سلیمی هست،نیاز جان میسپارمش بهتون ﻣﻦ ﺩﻳﮕﻪ باید برم،ﻣﻬﻤﻮﻥ ﻧﻮﺍﺯﯼ ﻛﻨﻴﺪ،ﻣﻴﻜﺎ ﺟﺎﻥ ﻛﺎﺭﯼ ﺩﺍشتی ﺑﻬﻢ ﺑﮕﻮ. -ﭼﺸﻢ ﺧﺎﻧﻮﻡ،ممنون. ﺑﻌﺪ ﺭﻓﺘﻦ خانم ﻧﺎﺩﺭﯼ یکی ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮها ﻛﻪ ﻗﺪ ﺑﻠﻨﺪی داشت،ﭘﻮﺳﺖ ﮔﻨﺪمی و ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺧﺎﻛﺴﺘﺮﯼ (فکر ﻛﻨﻢ ﺭﻧﮓ ﻛﺮﺩﻩ) ﺩﻣﺎﻍ ﻣﺘﻮﺳﻂ،ﻟﺒﺎﯼ ﻧﺎﺯﮎ ﺍﺑﺮﻭﻫﺎﯼ هشتی و چشم های سبز رنگ جلو اومد. -ﺳﻼﻡ ﻣﻴﻜﺎ ﺟﻮﻥ،ﺍﺳﻢ ﻣﻦ ﻧﻴﻜﺎ ﺍﺣﻤﺪﯼ،از دیدنت ﺧﻮﺵ ﺑﺨﺘﻢ. با خوش رویی باهاش دست دادم. -ﺳﻼﻡ،من همین طور. بقیه دختر ها یکی یکی جلو اومدن و خودشون رو معرفی کردن. نیاز اصغری،قد بلند و اندام قشنگی داشت با ﭘﻮﺳﺖ ﺳﻔﻴﺪ و ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻃﻼیی،چشمهای ﺍبی روشن ﻛﻪ ﻣﻨﻮ ﻳﺎﺩ ﻣﺎﻫﺎﻥ مینداخت،بینیشو عروسکی عمل کرده بود و ﻟﺒﺎﯼ ﻣﺘﻮﺳﻂ داشت. آرام سعیدی،ﭘﻮﺳﺖ روشن،ﭼﺸﻤﺎﯼ مشکی و ﻣﻮﻫﺎﯼ مشکی ﭘﺮ ﻛﻼغی ﺑﺮﺍﻕ،بینی گوشتی ﻛﻮﭼﻴﻚ و ﻟﺒﺎﯼ ﺑﺎﺭﻳﻚ. تمنا رسولی،دختری با ﭘﻮﺳﺖ ﺳﻔﻴﺪ ﺑﻠﻮﺭﯼ و ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺧﻮﺭﻣﺎیی،چشم های طوسی ﺑﺎ ﺭﮔﻪ ﻫﺎﯼ عسلی،بینی ﻛﻮﭼﻴﻚ ﻟﺒﺎﯼ ﻗﻠﻮﻩ ﺍﯼ. نیکا رو بهم لبخند زد. -ﺧﻮﺏ ﺍﻳﻨﺎ ﻫﻢ ﺑﭽﻪ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺭ های ﺗﻬﺮﺍﻥ،ﻫﺮ ﭼﻬﺎﺭ نفر از بچگی ﺑﺎﻫﻢ ﺭﻓﻴﻖ ﺟﻮﻥ ﺟﻮنی ﻫﺴﺘﻴﻢ و اشنایتمون ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺷﺮﺍﻛﺖ ﺑﺎﺑﺎ ﻫﺎﻣﻮﻥ ﻛﻪ ﺗﺎﺟﺮﻥ. لبخند بی جونی تحویلش دادم. -ﺧﻮﺏ من هم که گفتم،ﻣﻴﻜﺎ سلیمی هستم،ﻫﻴﺠﺪﻩ ﺳﺎﻟﻪ،میخوام ﺭﺷﺘﻪ ﻛﺎﻣﭙﻴﻮﺗﺮ ﻧﺮﻡ ﺍﻓﺰﺍﺭ بخونم البته ﺍﮔﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﺨﻮﺍﺩ،ﺑﭽﻪی ﭘﺎیین ﺷﻬﺮم و ﺑﺎﺑﺎﻣﻢ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﻛﺸﻪ. ﺗﻤﻨﺎ دستش رو پشت کمرم گذاشت. -ﻧﻪ،ﺍﺯﺕ ﺧﻮﺷﻢ ﺍﻭﻣﺪ،ﺍﻭﻝ ﻛﺎﺭﯼدروغ نبافتی راستش رو گفتی،ﺑﻪ ﺟﻤﻊ ﻣﺎ ﺧﻮﺵ ﺍﻭﻣﺪﯼ. ویرایش شده 1 شهریور توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 4 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 مرداد (ویرایش شده) پارت هشتم ﺭﻭﺯ ﻫﺎ ﻣﻴﮕﺬﺷﺘﻮ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺑﭽﻪها خیلی ﺍﻭﺧﺖ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ،ﺑﺎ ﺯﻫﺮﺍ ﻫﻢ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭﯼ ﺗﻤﺎﺱ گرفتم و ﮔﻔﺘﻢ ﻛﻪ ﭼﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮ هاﯼ ﺧﻮبی ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻡ،یه چند باری هم با خونه ﺗﻤﺎﺱ گرفتم ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺣﺪ همچی ﺭﻭﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﻫﻤﻴﻦ. ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮها ﺍﻧﻘﺪر صمیمی ﺷﺪه بودم ﻛﻪ اخر هفته ها یا خونه ی یکشون بودیم یا با هم بیرون به گشت و گذار و این صمیمیت باعث شده بود که تمام راز هام رو از سیر تا پیاز براشون تعریف کنم. -از وقتی که به دنیا اومدم توی یه جهنم بزرگ که نمیدونم چرا سهم من بود گیر افتادم،وضع مالی خوبی نداشتیم،یعنی گشنه نبودیم اما نمیتونستیم حد عقل سالی یه بار لباس نو بپوشیم،مادرم بخاطر از دست دادن بچه یازده سالش که توی دریا غرق شده بود عقلش رو از دست داده بود،مدام قصد خودکشی داشت،یا میخواست خودش رو بکشه یا صدای گریه های بچه کوچیکشو که من بودم ساکت کنه،بارها خواست تا خفم کنه اما همسایه ها نجاتم دادن،بار اخر هم دستشو کوبید توی پنجره خونه که خورد شد و باعث فلج شن دستش شد،تمام کودکیم تنها توی خونه بودم بدون محبت والدینم،هر بار که از مدرسه به خونه میومدم مادرم یا پیش روان پزشک بود و به مغزش برق میزدن یا توی امام زاده ها برای شفا گرفتن دستش که بلاخره هم شفا گرفت و دستش خوب شد،با بزرگ تر شدن من و هم دم بودنم برای مادرم حالش بهتر شد،فکر میکردیم که زندگی دیگه میخواد روی خوشش رو به ما نشون بده،اما اشتباه میکردیم،چیزی از خوب شدن حال مادر نگذشته بود که متوجه شدیم برادم در غم از دست دادن برادر کوچیک ترش و هم بازیش و نبود توجه پدر و مادر بالای سرش،در اثر گشتن با دوست های نا باب معتاد شده اونم چه معتادی؟معتاد به همه نوع مواد،به یک باره تمام توجه خانوادم معطوف به برادرم و ترک دادنش شد،بارها و بار ها با زور و به خواست خودش به کمپ های مختلف برده شد،اما هر بار که اومد دوباره شروع میکرد،وسایل خونه رو میفروخت وقتی حالش خوب نبود ما رو زیر مشت و لگد میگرفت،خیلی احساس تنهایی میکردم تو همین بین ها پسر همسایه ی خونه ی قدیممون وارد زدگیم شد،چهار سال ازم بزرگ تر بود،به سمت محبتش کشیده شدم قافل از این که چه ماری بود،تمام دوست های اطرافم رو ازم گرفت عکسم و شمارم رو توی محل پخش کرد و کلی حرف پشتم درست کرد،وقتی خانوادم حرف های مردم رو شنیدن بخاطر ابروی رفتشون آرزوی مرگ من رو داشتن،پس من هم سعی کردم به ارزوشون برسونمشون،بار ها خودکشی کردم اما از طریقی نجات پیدا کردم،پدر و مادرم بخاطر ما اختلافاتشون بالا گرفت و دنبال طلاق افتادن تا الان هم فقط بخاطر شوهر دادن من کنار هم موندن،از همه ی ادم ها دور شدم،الان هم که بخاطر آرامش خودشون من رو از خونه بیرون کردن. تمنا و آرام پشتم رو نوازش میکردن،نیاز هم اشک هام رو پاک میکرد و هر چهار تا پا به پام گریه میکردن،نیکا لیوان ابی به سمتم گرفت و فین و فین کنان گفت: -بمیرم برات چقدر سختی کشیدی تو زندگیت. لبخنده ی بی جونی تحویلش دادم که گوشیم زنگ خورد،از ﺧﻮﻧﻪ بود،جواب دادم: -الو … -ﺍﻟﻮ ﻣﻴﻜﺎ ﺳﻼﻡ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﺎﻥ ﺧﻮبی؟ -ﻣﺮسی ﻣﺎﻣﺎﻥ خوبم،ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺑﻴﺪ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺑﻦ؟ ﺻﺪﺍﺵ ﻣﻴﻠﺮﺯﻳﺪ طاقت ﻧﻴﺎﻭﺭﺩم و سریع پرسیدم: -چیزی ﺷﺪﻩ ﻣﺎﻣﺎﻥ؟ﺍﺗﻔﺎقی ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ؟ -ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻣﻴﻜﺎ ﺟﺎﻥ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺍﺯ ﺩﻳﺸﺐ که ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺯﺩﻩ ﺑﻴﺮﻭﻥ برنگشته،ﻧﮕﺮﺍﻧﺸﻢ. قلبم از جاش کنده شد،یعنی ﭼﻪ ﺑﻼیی ﺳﺮ ماهان اومده؟سابقه نداشته شب خونه نیاد. -ﭼﺮﺍ ﻣﺎﻣﺎﻥ؟ﺑﺎ ﺑﺎﺑﺎ ﺩﻋﻮﺍ کردن؟ -ﺍﺭﻩ ﺩﺧﺘﺮﻡ،دستگاه دیویدی خونه رو با دو تا از پتو هام رو برده فروخته باباتم زد به سیم اخر و از خونه بیرونش کرد گفت برو کارتون خوابی کن از این به بعد خونه و خانواده ای نداری،خیلی ﻧﮕﺮﺍﻧﺸﻢ میکا،ﺩﻓﻌﻪ ﺍﻭﻝ ﻳﻪ ﺭﻭﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﻴﻮﻣﺪﻩ ﺧﻮﻧﻪ. در حالی که با زور جلو بغضمو گرفته بودم به مامان امید دادم. -ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎش ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﺎﻥ،ﺑﺮ ﻣﻴﮕﺮﺩﻩ،وقتی برگشت ﺑﻪ ﻣﻨﻢ ﺧﺒﺮ ﺑﺪﻳﻦ. -ﺑﺎﺷﻪ ﺩﺧﺘﺮﻡ،ببخش تو رو هم نگران کردم برو به درست برس،ﻛﺎﺭﯼ ﻧﺪﺍﺭﯼ؟ -ﻧﻪ ﮔﻠﻢ ﺧﺪﺍﻓﻆ. -خدﺍﻓﻆ. ﺑﻐﺾ ﺩﺍﺷﺖ ﺧﻔﻢ ﻣﻴﻜﺮﺩ،ﺑﺪ ﺟﻮﺭﯼ ﻣﻴﺘﺮﺳﻴﺪﻡ،ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ اشک از صورتم ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪ. ﻧﻜﻨﻪ ﺑﻼیی ﺳﺮﺵ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﺎﺷﻪ؟نکنه زبونم لال اوردوز …. ﺍﻧﻘﺪر ﻓﻜﺮهاﯼ ﺑﺪ ﻛﺮﺩﻡ و حرص خوردم ﻛﻪ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﺭﻓﺘﻢ. ویرایش شده 1 شهریور توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 5 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 مرداد (ویرایش شده) پارت نهم وقتی ﺑﻬﻮﺵ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﻼ ﺳﺮﻡ ﺑﻮﺩﻥ. ﻧﻴﺎﺯ با نگرانی پرسید: -چی ﺷﺪﻩ ﺧﻮﺍﻫﺮﯼ؟ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪر داری ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺯﺟﺮ ﻣﻴﺪﯼ؟ﺩﻳﺪﯼ انقدر گریه کردی که ﺍﺯ ﺣﺎﻝ رفتی،ﺍخه چی ﺷﺪﻩ؟ ﺩﻭﺑﺎﺭ ﺍﺷﻜﺎﻡ جاری شدن،از گریه ی زیاد صدام گرفته بود. -ﺍبجی ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﺍﺯ ﺩﻳﺮﻭﺯ ﻛﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺑﺮ ﻧﮕﺸﺘﻪ،ﺍﻭﻟﻴﻦ ﺑﺎﺭﻩ که شب رو از خونه بیرون مونده،ﻣﻴﺘﺮﺳﻢ زبونم لال گوشه کناری ﺍﻭﺭﺩﻭﺯ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻪ ﻳﺎ ﻣﻮﺍﺩ ﻓﺮﻭش ها ﺯﺩﻩ ﺑﺎﺷﻨﺶ. تمنا نوازشم کرد. -ﻫﻴﺶ،ﺧﺪﺍ ﻧﻜﻨﻪ عزیزم،ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ گلم ﭼﻴﺰﯼ ﻧﻴﺴﺖ. ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﺯﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻧﺎﺩﺭﯼ ﺑﺎ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻤﺎ ﻛﻪ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺱ بود ﺑﻪ ﺍﺳﻢ ﺧﺎﻧﻢ ﻋﺒﺎسی ﺩﺍﺧﻞ اتاق ﺍﻭﻣﺪﻥ. ﺧﺎﻧﻢ ﻋﺒﺎسی رو به من کرد و ﮔﻔﺖ: -ﻣﻴﻜﺎ ﺟﺎﻥ ﻣﻴﺸﻪ داخل ﺩﻓﺘﺮم با هم ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻴﻢ؟ -ﺑﻌﻠﻪ ﺑﻔﺮﻣﺎﻳﺪ. ﺑﺎ خانم عباسی وارد اتاق کارش شدیم. ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﻭش ﻧﺸﺴﺘﻢ. -ﻣﻴﻜﺎ ﺟﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺩﻥ ﻛﻪ همش خیلی استرس داریو دچار حمله عصبی میشی،ﺍﻣﺮﻭﺯ هم که ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﺭفتی،ﻣﻴﺘﻮﻧﻢ ﻛﻤﻜﺖ ﻛﻨﻢ؟ ﺗﻮی چشم های ﻗﻬﻮه اﻳﺶ ﻧﮕﺎﻩ کردم،ﺍﺭﻭﻡ ﺑﻮﺩ،ﺍﺭﺍﻣﺶ ﻣﻴﺪﺍﺩ و ﺍﻧﺮﮊﯼ،ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ چی ﺷﺪ که ﺑﻬﺶ ﻫﻤﻪ چیز رو ﮔﻔﺘﻢ. ﻣﻦ همیشه ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻛﻪ ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﻣﺸﻜﻼﺗﻢ به مردم ﭼﻴﺰﯼ ﺣﻞ ﻧﻤﻴﺸﻪ،ﻓﻘﻂ ﺑﺎﻋﺚ ﺗﺮﺣﻢ کردنشون به منه و من از ترحم متنفر بودم ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ دردام ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻛﻪ خالی شده باشم،ﺍﺭﻭﻡ ﺷﺪﻡ. وقتی ساکت شدم ﺧﺎﻧﻢ ﻋﺒﺎسی ﮔﻔﺖ: -ﻣﻴﻜﺎ ﺟﺎﻥ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﻛﻤﭙﻢ برﺩﻳﻨﺶ؟ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺣﺮﻓﺶ ﻳﺎﺩ ﻛﺎﺑﻮﺱ ﻫﺮ ﺷﺒﻢ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ. -بله،ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﻳﺎ ﺑﺎ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺧﻮﺩﺵ بردیمش کمپ،ﺷﻴﺶ بار ﺟﺎﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ،حتی ﻣﻦ ﺍﺯ ﺑﺎﺭ اولی ﻛﻪ دوتا غول چماق ﺑﺎ ﺯﻭﺭ برﺩﻧﺶ و ﺍﻭﻥ ﺗﺮﺳﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺍﺩ ﻣﻴﺰﺩﻭ ﻛﻤﻚ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺑﺎﺑﺎم ﺍﻣﺎ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺍﻭن ها ﺭﻭ ﺍﺟﻴﺮ ﻛﺮﺩﻩ که ببرنش و مدادم داد میزد و کمک میخواست و خیلی ﺗﺮﺳﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ هر شب کابوس میبینم،میبینم که کلی ﻛﺘﻜﺶ ﺯﺩن،یادمه وقتی ﺭﻓﺘﻢ ﺩﻳﺪﻧﺶ ﺑﺪﻧﺶ ﻭ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﻛﺒﻮﺩ و سیاه ﺑﻮﺩ،ﺍﺥ ﻛﻪ جیگرم آب شد،ﺩﺍﺩﺵ ﻣﻈﻠﻮم من ﻓﻮش هم ﺑﻠﺪ ﻧﺒﻮﺩ،یعنی راستش بلد بود ﺍما ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ نمیگفت،ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﻴﺪﻳﺪﻡ ﻛﻪ از کمپ ﻓﺮﺍﺭ ﻛﺮﺩﻩ و ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﺎﻻ ﺳﺮﻣﻮ ﺻﺪﺍﻡ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﻣﻴﻜﺎ،ﻣﻴﻜﺎ،و وقتی ﻣﻦ تو تاریکی اتاق میپرسیدم،ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺗﻮیی؟ﺟﻠﻮ میومد و ﺻﻮﺭﺕ ﺳﻮﺧﺘﻪ و ﺯﺧﻤﻴﺸﻮ ﻣﻴﺪﻳﺪﻡ. -ﺧﻮﺩﺵ ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ که ترک کنه؟ -ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ ﺍﻣﺎ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻪ. -ﺑﺒﻴﻦ ﻣﻴﻜﺎ ﺟﺎﻥ،ﻳﻪ ﺟﺎ ﻫﺴﺖ ﺑﻪ ﺍﺳﻢ ﻛﻨﮕﺮﻩ شصت ﻛﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻛﻤﻚ ﺑﻪ ﺍﺩﻣﺎیی ﻣﺜﻞ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺗﻮ ساخته شده،ﺍﮔﻪ ﺑﺨﻮﺍﯼ ﺑﻬﺖ ﻣﻌﺮﻓﻴﺶ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﻩ،ﺯﻭﺭﯼ ﻧﻴﺴﺖ،ﭘﻮلی ﻧﻴﺴﺖ،ﻧﮕﻪ ﻧﻤﻴﺪﺍﺭﻥ و ﺧﻼﺻﻪ ﻳﻪ ﺭﻭﺵ ﺧﺎصی ﺩﺍﺭﻥ. دو دل نگاهش کردم. -ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻢ اما ﺷﻤﺎ ﺑﻬﻢ ﺍﺩﺭس و ﺷﻤﺎﺭﻩ تلفن اونجا رو ﺑﺪﻳﻦ. ﺍﺩﺭس و ﺷﻤﺎﺭه تماس اونجا ﺭﻭ ﺑﺮﺍﻡ ﻧﻮشت و بهم داد. وارد اتاق خودمون شدم ﻛﻪ ﺍﺭﺍﻡ جلوم رو گرفت. -مژده ﮔﻮنی،مژده ﮔﻮنی. -چی ﺷﺪﻩ ﺍﺭﺍﻡ؟ -ﻭقتی ﭘﻴﺶ خانم ﻋﺒﺎسی ﺑﻮﺩﯼ ﮔﻮﺷﻴﺖ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺎ ﺍﺟﺎﺯﺕ ﻣﻦ ﺑﺮ ﺩﺍﺷﺘﻢ،ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﻮﺩ،ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻧﮕﺮﺍﻧﺖ ﻧﺸﻦ ﮔﻔﺘﻢ ﺣﻤﻮمی،ﻣﺎﻣﺎﻧﺖ بود که ﮔﻔﺖ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻢ ﺩﺍﺩﺍﺷﺖ ﺍﻭﻣﺪﻩ و ﺧﻮنس ﺳﻼﻡ ﻣﻴﺮﺳﻮﻧﻪ. ﻫﻪ،ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻣﻨﻮ ﺑﺎﺵ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺁﺑﺮﻭ ﺩﺍﺭﯼ ﻛﻨﻪ ﻧﮕﻔﺘﻪ ﺑﺮ ﮔﺸﺘﻪ ﺣﺎﻟﺸﻢ ﺧﻮﺑﻪ. ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺍﻳﻦ ﺟﻤﻌﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺻﺤﺒﺖ کردن باهاشون به خونه برم. ﺍﺭﺍم رو ﻣﺤﻜﻢ ﺑﻐﻞ ﻛﺮﺩم. -ﺩﺧﺘﺮهاﯼ ﺧﺮ ﺧﻮﻥ ﺑﺴﺎطو ﺟﻤﻊ ﻛﻨﻴﺪ،بستنی ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻣﻬﻤﻮﻥ ﻣﻦ. ﻫﻤﻪ ﻫﻮﺭﺍ ﻛﺸﻴﺪﻥ. ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮها ﺭﻓﺘﻴﻢ ﻛﺎفی ﺷﺎﭖ ﻧﺰﺩﻳﻚ آموزشگاه. نیکا نگاهی به قیمت ها انداخت. -میکا میگم بهتره ﺑﺮﻳﻢ بستنی ﻓﺮﻭشی ﺍﻳﻨﺠﺎ خیلی ﮔﺮﻭﻥ ﻣﻴﺸﻪ ﻭﺍﺳﺖ. -عیبی ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺍجی ﻫﻤﻴﻦ ﺟﺎ ﺧﻮﺑﻪ. ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮها ﺳﺮ ﻳﻪ ﻣﻴﺰ ﺷﻴﺶ ﻧﻔﺮ ﻧﺸﺴﺘﻴﻢ،ﮔﺎﺭﺳﻮﻥ ﺍﻭﻣﺪ و سفارش ها رو ﮔﺮﻓﺘﻮ ﺭﻓﺖ. ﻫﻤﻪ بستنی ﺳﺎﺩﻩ با طعم های مختلف سفارش ﺩﺍﺩﻥ. ﭼﻘﺪر ﺑﻪ ﻓﻜﺮ منن،ﻛﺎﺵ ﻣﻨﻢ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺭ ﺑﻮﺩﻡ ﻛﻪ میتونستم یه چیز حسابی مهمونشون کنم. ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﮕﻮ ﺑﺨﻨﺪ ﺑﻮﺩﻳﻢ که چشمم افتاد ﺍﻭﻥ ﻃﺮﻑ ﺗﺮ که ﭘﻨﺞ ﺗﺎ ﭘﺴﺮ ﺟﻴﮕﺮ ﻣﺎﻣﺎنی ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﻴﺨﺪﻳﺪﻥ. بعد خوردن بستنی ﺭﻓﺘﻢ ﺗﺎ ﺩست هام رو ﺑﺸﻮﺭﻡ موقع ﺑﺮﮔﺸﺖ سرم پاین بود که ﺑﻪ کسی ﺑﺮ ﺧﻮﺭﺩ کردم و سینی ﻗﻬﻮﻩ ﻫﺎﺵ ﺭﻳﺨﺖ ﺭﻭﻡ. ﺍخ ﺳﻮﺧﺘﻢ. -ﺣﻮﺍﺳﺘﻮﻥ ﻛﺠﺎﺳﺖ ﺍﻗﺎ؟ﺳﻮﺯﻭﻧﺪینم،ﻟﺒﺎﺳﻢ هم ﺩﺍغون ﺷﺪ؟ وقتی جوابی نشنیدم ﺳﺮﻣﻮ بالا ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻡ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺵ ﮔﻼﺳﺖ،ناخداگاه ﻣﻬﻮ چشم های ﺳﺒﺰ ﺍﺑﻴﺶ ﺷﺪﻡ،ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻟﺨﺖ ﺧﻮﺭﻣﺎیی،بینی متوسط به ﻟﺒﺶ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪﻡ ﺩﻳﺪﻡ ﺩﺍﺭﻩ ﭘﻮزخند ﻣﻴﺰﻧﻪ که به خودم اومدم و از پوزخندش عصبی ﺷﺪﻡ. -ﻫﻮﯼ ﺧﺎﻧﻮمی،ﺍﺯ ﻗﺼﺪ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﻣﻴﺰنی ﺑﻪ ﻣﻦ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻡ ﺑﺰنی ﺑﻌﺪ ﻃﻠﺐ ﻛﺎﺭﻡ هستی؟ ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﻴﺖ ﺯﻝ ﺯﺩﻡ ﺗﻮ ﭼﺸﺎﺵ،ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺩﻫﻦ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﻢ ﺟﻮﺍﺑﺸﻮ ﺑﺪﻡ ﻛﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ طعنه ﺯﺩ و ﺭﻓﺖ. ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ،ﭘﺴﺮﻩ خودشیفته، ﺣﺎﻟﺘﻮ ﻣﻴﮕﻴﺮﻡ. ﺭﻓﺘﻢ ﺳﺮﻣﻴﺰ و ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺷﺪﻳﻢ ﻛﻪ ﺍﺭﺍﻡ پرسید: -ﻣﻴﻜﺎ ﺍﻭﻥ ﺟﺎ چه خبر بود؟چه اتفاقی افتاد؟ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﻫﻤﻪ چیز رو ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻛﺮﺩﻡ. ﻳﻪ ﻓﻜﺮﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻼفی ﺑﻪ ﺳﺮﻡ ﺯﺩ ﺧﺪﺍ ﻛﻨﻪ ﺑﮕﻴﺮﻩ ﺩﺳﺘﻤﻮ ﺯﺩﻡ ﺑﻪ ﺑﺴﺘﻨﻴﻢ ﻛﻪ ﻛﻤﻴﺸﻮ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻛﻪ ﻫﻤﺶ چپه شد و ﺭﻳﺨﺖ ﺭﻭ ﺯﻣﻴﻨﻮ و ﻣﻴﺰ ﮔﺎﺭﺳﻮﻧﻮ ﺻﺪﺍ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺑﻴﺎﺩ ﺗﻤﻴﺰش ﻛﻨﻪ. گارسون ﺑﺎ ﻳﻪ ﺳﻄﻞ ﺍﺏ و تی ﺩستمال ﺍﻭﻣﺪ ﻛﻪ روم رو کردم به بچه ها. -اگه خوردید دیگه یواش یواش بریم. بعد گرفتن جواب مثبتشون بلند شدم و ﺭﻓﺘﻢ که ﺣﺴﺎﺏ ﻛﻨﻢ. ﺑﺮگشتنی ﻭقتی ﮔﺎﺭﺳﻮﻧﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺭﺩ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﻣﻴﺰ ﭘﺴﺮها ﻛﻪ ﺷﺩ ﺧﻮﺩﻣﻮ به گارسون زدم ﻛﻪ ﺳﻄﻞ اب کثیف ﭼﭙﻪ ﺷﺪ ﺭﻭ ﺳﺮ همون ﭘﺴﺮ ﻣﻐﺮﻭﺭه. ﺩﺧﺘﺮها ﺍﻭﻥ ﻭﺭ ﺯﺩﻥ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ ﻣﻨﻢ که ﺑﺎ ﺯﻭﺭ ﺧﻮﺩم رو ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ بودم تا نخندم سریع ﮔﻔﺘﻢ: -ای ﻭﺍﯼ چی شد؟نکنه ﺍﻳﺸﻮﻧﻢ ... ﻭ ﺍﺷﺎﺭﻩ ای ﺑﻪ ﮔﺎﺭﺳﻮﻥ ﻛﺮﺩﻡ و ادامه دادم: -ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺷﺶ ﺍﻭﻣﺪﻩ که خودش رو زد به شما؟اتفاقا خیلی ﻫﻢ ﺑﻬﻢ ﻣﻴﺎﻳﻦ،ﺍﻣﻴﺪ ﻭﺍﺭﻡ باهم ﺧﻮﺵ ﺑﺨﺖ بشید. ﻳﻪ ﭼﺸﻤﻚ بهش ﺯﺩﻡ. -ادیوس بی بی. از کافه ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺑﻴﺮﻭﻥ و ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮها برگشتیم ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ. کلی ﺧﻨﺪﻳﺪﻳﻤﻮ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻳﻢ،ﺣﻘﺶ ﺑﻮﺩ مغرور خان. ویرایش شده 1 شهریور توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 5 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 مرداد (ویرایش شده) پارت دهم ﺭﻭﺯ ها ﺯﻭﺩ ﮔﺬﺷﺘﻮ ﺑﻪ ﺟﻤﻌﻪ ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ. ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺧﺪﺍفظی ﻛﺮﺩم و ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻫﻔﺖ ﻣﺎﻩ ﺩﻭﺭﯼ ﺭﻓﺘﻢ ﺧﻮﻧﻪ. ﺯﻧﮓ ﺩﺭﻭ ﺯﺩﻡ که ﺻﺪﺍﯼ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺍیفن در ﺍﻭﻣﺪ: -ﻛﻴﻪ؟ -ﻣﻨﻢ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻣﻴﻜﺎ ﺑﺎﺯ ﻛﻦ. ﺻﺪﺍﯼ ﺗﻴﻚ ﺩﺭ ﺍﻭﻣﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ. ﺩﺍﺧﻞ ﺣﻴﺎﻁ شدم ﻭﺍﯼ ﭼﻘﺪر ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪ چی ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺩﺍﺧﻞ که شدم ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺍﻭﻣﺪ ﻭ ﺑﻐﻠﻢ کرد. -ﻣﻴﻜﺎﺟﺎﻥ،ﻗﻮﺭﺑﻮﻧﺖ بشم ﺍﻭﻣﺪﯼ ﻋﺰﻳﺰﻡ؟به ﺧﻮﻧﻪ ﺧﻮﺩﺕ خوش اومدی،ﭼﻪ ﻋﺠﺐ؟ -ﻣﺮسی ﻣﺎﻣﺎﻥ، ﺧﻮبی؟ﺑﺎﺑﺎ ﺧﻮﺑﻪ؟ﻣﺎﻫﺎﻥ ﻛﺠﺎﺳﺖ؟ -ﺧﻮبم،بابا هم ﺧﻮﺑﻪ،ﻣﺎﻫﺎﻧﻢ ﺗﻮ ﻏﺎﺭﺷﻪ،ﺧﻮﺩﺕ چطوﺭﯼ؟همچی ﺧﻮﺑﻪ ﺍﻭﻧﺠﺎ؟ﺩﺭس هات ﭼﻄﻮﺭﻩ؟ -ﺧﻮﺑﻢ مامان،ﺩﺭﺳﺎ هم ﺧﻮﺑﻪ،ﻫﻤﻪ چی ﺧﻮﺑﻪ. -ﺑﺸﻴﻦ،ﺑﺸﻴﻦ ﺑﺮﺍﺕ ﭼﺎیی ﺑﻴﺎﺭﻡ. -نه ﻣﺎﻣﺎﻥ مرسی فعلا ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺑﺎ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻢ. ﻧﮕﺮﺍﻧﻴﻮ ﺗﻮ چشم های مامان ﺩﻳﺪﻡ. -ﭼﻴﺰﯼ ﺷﺪﻩ ﻣﻴﻜﺎ ﺟﺎﻥ؟ -ﻧﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﭼﻴﺰﯼ ﻧﻴﺴﺖ،فقط میشه چند لحظه ﻣﻦ و ﻣﺎﻫﺎﻥ رو ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺰﺍﺭﯼ؟ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺑﺎ ﻧﮕﺮﺍنی ﺳﺮﺷﻮ ﺗﻜﻮﻥ و داخل ﺍﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ رفت. ﺍﺭﻭﻡ ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮ و ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﻣﺎﻫﺎﻧﻮ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻡ. ﺑﺨﺸﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻣﺶ ﻫﻤﻮﻥ ﺷﺐ ﺑﻌﺪﺵ،ﻋﺎﺩﺗﻢ ﺑﻮﺩ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻫﻤﭽﻴﺰﺍﯼ ﺩﻝ ﺧﺮﺍﺷﻮ خیلی زود فراموش میکردم. ﭘﺸﺖ ﻛﺎﻣﭙﻴﻮﺗﺮ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﻴﻜﺮﺩ. ﺍﺭﻭﻡ ﺭﻓﺘﻢ ﭘﺸﺘﺸﻮ ﭼﺸﺎﺷﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ. ﺑﺎﺯﻳﻮ ﺍﺳﺘﻮﭖ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﺳﺘﺎﺷﻮ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﺩﺳﺘﺎﻡ،ﺍﺭﻭﻡ ﺍﺭﻭﻡ ﺭﻭ ﺩﺳﺘﻤﻮ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﺳﺘﺎﻣﻮ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭﺑﻴﻨﻴﺸﻮ ﺑﻮ ﻛﺸﻴﺪ،ﺍﺭﻭﻡ و ﺑﺎ ﺻﺪﺍیی ﻛﻪ ﺑﻐﺾ ﺗﻮﺵ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﻭ ﻣﻴﻠﺮﺯﻳﺪ ﮔﻔﺖ: -ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻛﻮﭼﻮﻟﻮﯼ ﻣﻦ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ؟ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﻬﻢ ﻣﻴﮕﻔﺖ ﻓﺮﺷﺘﻪ کوچولو،ﭼﻮﻥ برادر فوت کردمون ﻗﺒﻞ ﺑﻪ ﺩﻧﻴﺎ ﺍﻭﻣﺪﻧﻢ،هم زمان توی یک شب تو خوابه ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺍﻋﻀﺎﯼ فامیل رفته بود و دست ﻳﻪ ﺑﭽﻪ ﺭﻭ داده بود بهشون و گفته بود این بچه رو بدیدن به مامانم و بگید دیگه گریه نکنه. صورت ماهان رو برگردوندم به سمت خودم ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺧﻴﺲ ﺧﻴﺲ ﺑﻮﺩ. ﺑﺎ ﺻﺪﺍیی ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻓﻘﻂ ﺗﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﮕﻢ: -ﻣﻨﻮ میبخشی ﺩﺍﺩﺍشی؟ ﻭ ﺑﻐﻀﻢ ﺗﺮﻛﻴﺪ ﻭ ﺯﺍﺭ ﺯﺍﺭ ﺗﻮ ﺑﻐﻠﺶ ﮔﺮﻳﻪ ﻛﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﻭﻥ ﻧﺎﺯﻡ ﻣﻴﻜﺮﺩ. -ﻣﮕﻪ ﻣﻴﺸﻪ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺧﻮﺷﮕﻠﻤﻮ ﻓﺮشته کوچولوم رو ﻧﺒﺨﺸﻢ؟ﺍﻣﺎ این ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻛﻮﭼﻮﻟﻮ چی؟ﺍﻳﻦ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﮔﻨﺎﻩ ﻛﺎﺭﺷﻮ ﻛﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﻠﻨﺪ ﻛﺮﺩ ﺭﻭ ﺧﻮﺍﻫﺮﺵ ﻣﻴﺒﺨﺸﻪ؟ -اره میبخشه اما ﺑﻪ ﻳﻪ ﺷﺮﻁ،ﻛﻪ ﺑﻬﻢ ﻳﻪ ﻗﻮلی ﺑﺪﯼ؟ -ﭼﻪ ﻗﻮلی؟ -ﺍﻭﻝ ﻗﻮﻝ بده تا بعد بهت ﺑﮕﻢ. - ﻧﻤﻴﺸﻪ ﻛﻪ اخه،ﺷﺎﻳﺪ قول بدم اما ﻧﺘﻮﻧﻢ ﻋﻤﻞ ﻛﻨﻢ؟ -ﻣﻴﺘﻮنی نگران نباش ﭼﻴﺰ سختی ﻧﻴﺴﺖ ﻗﻮﻝ ﺑﺪﻩ. -ﺑﺎﺷﻪ ﻗﻮﻝ ﻣﻴﺪﻡ،ﺣﺎﻻ ﺑﮕﻮ؟ -ﺍﻭﻝ ﻳﻪ ﺳﻮﺍﻝ ﺑﭙﺮﺳﻢ ﺍﺯﺕ؟ -ﺑﭙﺮﺱ؟ -ﺗﻮ ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﭼﻲ ﺧﻮﺏ ﺷﻪ؟ﻣﺜﻞ ﻗﺒﻞ؟ -ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﻛﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ. -ﭘﺲ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎ ﻣﻦ به یه ﺟﺎیی بیای. ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻛﺮﺩﻥ اون جایی که خانم عباسی پیشنهاد داد. -ﻣﻦ ﺍﺯﺕ ﻗﻮﻝ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻭلی دوست دارم که ﺑﺎ ﺩﻝ ﺧﻮﺩﺕ بیای ﻧﻪ با ﺯﻭﺭ،ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﺍﻳﻨﺪﻓﻌﻪ ﻳﻪ ﻗﺪﻡ ﺍﺯ ﺭﺍهی ﻛﻪ ﻣﻦ ﻧﺸﻮﻧﺖ ﻣﻴﺪم رو ﺑﺮ ﻣﻴﺪﺍﺭﯼ؟ -اره بر میدارم،ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ فقط ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺗﻮ. ﺍﺯ ﺧﻮﺵ ﺣﺎلی ﭘﺮﻳﺪﻡ ﻫﻮﺍ ﺩﺳﺘﺎﻣﻮ ﻛﻮﺑﻴﺪﻡ ﺑﻪ هم و خودم رو ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ توی ﺑﻐﻞ ﺩﺍﺩﺍشم. -ﺣﺎﻻ ﭘﺎﺷﻮ با هم ﺑﺮﻳﻢ ﭘﻴﺶ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﻮﻥ ﭼﺎیی های دبشش رو بخوریم. ﺑﺎ ﻟﺐ ﺧﻨﺪﻭﻥ ﺍﻭﻣﺪﻳﻢ ﺑﻴﺮﻭﻧﻮ ﻫﻢ ﺯﻣﺎﻥ لپ ﻣﺎﻣﺎﻧﻮ ﻣﺤﻜﻢ ﺑﻮﺱ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﻛﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺑﺎ ﻛﻔﮕﻴﺮ ﺍﺭﻭﻡ ﺯﺩ ﺗﻮ ﺳﺮ ﻫﺮ ﺩﻭﺗﺎﻣﻮن. -ذلیل شده ها تموم خونم رو خوردید. -ﻣﺎﻣﺎن ﺟﻮﻥ چی ﻛﺎﺭ میکنی؟ﻛﻤﻚ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﯼ؟ -ﻧﻪ ﺧﻴﺮ،ﺩﻳﮕﻪ ﭼﻪ کمکی؟ﮔﺬﺍشتی ﻏﺮﻭﺏ ﭘﺎﺷﺪﯼ ﺍﻭﻣﺪﯼ ﻛﻪ ﻛﺎﺭ ها ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪﻩ ﻛﻠﻚ؟ از تیکه ی مامان ﻫﺮ ﺳﻪ ﺗﺎ ﺯﺩﻳﻢ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ ﻛﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺍﻭﻣﺪ. -ﺑﻪ،ﺳﻼﻡ دخی ﻣﻨﮕﻮﻝ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻃﺮف ها؟کلاهت رو ﺑﺎﺩ ﺍﻭﺭﺩﻩ؟ ﺧﻨﻴﺪﻣﻮ ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺗﻮ ﺑﻐﻠﺶ ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺎﺭﻭﻧﺶ ﻛﺮﺩم و ﻧﺎﻳﻠﻮن ها ﺭﻭ از دستش ﮔﺮﻓﺘﻢ و ﺑﺎ ﻛﻤﻚ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺳﻔﺮﻩ ﺷﺎم رو چیدیم و ﺑﺎ ﺑﮕﻮ و ﺑﺨﻨﺪ ﻏﺬﺍﻣﻮن رو ﺧﻮﺭﺩﻳﻢ و من هم به مامان و بابا ﺟﺮﻳﺎﻥ ﻛﻨﮕﺮﻩ تعریف کردم و ﺍﺩﺭس و ﺷﻤﺎﺭﻩ تماسشون رو بهشون ﺩﺍﺩﻡ. ﺳﺎﻋﺖ ﺩﻩ ﺷﺐ میشد ﻛﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﻣﻨﻮ ﺭﺳﻮﻧﺪ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ. ﺣﺲ ﺧﻮبی ﺩﺍﺷﺘﻢ. ﺗﻮ ﺩﻟﻢ با خودم ﮔﻔﺘﻢ که ﻫﻤﻪ چیز قراره ﺩﺭﺳﺖ بشه،ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺷﻜﺮﺕ. ﺭﻭﺯﻫﺎ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻢ گذشت و بلاخره ﺭﻭﺯ ﻛﻨﻜﻮﺭ فرا ﺭﺳﻴﺪ. من ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ برای ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻫﺎ ﺍﺳﺘﺮﺱ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ،ﺍﻣﺎ این بار ﺍﻧﻘﺪر که ﺩﺧﺘﺮها ﺑﻬﻢ ﺗﻠﻘﻴﻦ ﻛﺮﺩه بودن ﺍﺯ ﺍﺳﺘﺮﺱ معده درد ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ. بعد جلسه ی امتحان بیرون سالن منتظر دخترها نشسته بودم که نیکا با قیافه ی دمغ بیرون اومد. -چی شد؟امتحان چطور بود؟ -هر چی تو سرم بود نوشتم،حتی سوال هایی که جوابشو بلد نبودم در حد فرمول سوال و رو نوشتم خود سوال تو جواب نوشته باشم،دیگه باید دید چی میشه. -نگران نباش اگه چیز هایی که باهم مرور کردیم همه رو نوشته باشی قبولیم. تمنا و آرام باهم از ساختمون خارج شدن،تمنا جزوشو گرفته بود تو دستش و با حرص میگفت: -ایناهاش نگاه کن دقیقا همین سوال بود،چرا من یادم رفت؟بیشتر از ده بار خونده بودمش. آرام زد پس سر تمنا. -بسه دیگه دختر،هرچی بود درست یا غلط دیگه ازش گذشته،بیاین فقط دعا کنیم که همه باهم یجا قبول شیم. نیاز که تازه از امتحان بیرون اومده بود جلمون ایستاد. -وای بسه دیگه دخترها،بیاین بریم بیرون یه نفسی بکشیم بعد این همه خر خونی. سرمو تکون دادم. -راست میگه نیاز،نتایج تو روزش مشخص میشه،الان دیگه غصه خوردن فاید ه ای نداره. با بچه ها سوار ماشین نیاز شدیم و به همون کافه ی همیشگی رفتیم. ویرایش شده 1 شهریور توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 6 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) پارت یازدهم با به یاد آوردن ماجرای اون روز با اون بچه پرو نیش خندی زدم و به جایی که قبلاً نشسته بودن زل زدم. عجب بلایی سرش اوردم ها؟ولی حقش بود،بچه پول دار فکر میکنه دنیا دور اون میچرخه. بعد از خوردن شیک هامون بلند شدیم بعد حساب کردن دنگ هامون از کافه خارج شدیم که نیاز نالید: -ای وای،کدوم احمقی اینجوری چسبونده به ماشین؟حالا چجوری از پارک در بیام؟ -بشین پشت ماشین ما بهت فرمون میدیدم. نیاز پشت ماشین نشست اما هر چی عقب و جلو کرد نتونست ماشین رو در بیاره. -مشکلی پیش اومده خانوم ها؟ به پسری که این حرف روز زده بود نگاه کردیم،این که یکی از همون پسرای اکیپ اون روزیست. نیکا جوابش رو داد: -یه احمقی ماشینشو گذاشته اینجا و رفته. پسره که انگار داشت با زور جلوی خودش رو میگرفت که نخنده دستی به صورتش کشید. -بزارید من بهتون فرمون میدم شاید تونستین در بیاید. نیاز سریع از ماشین پیاده شد و در گوشم گفت: -میکا من نمیتونم هل شدم،میشه تو بشینی؟ با چشم های گرد شده نگاش کردم. -منم بهتر از تو نیستم. -تورو خدا میکا من جلو این پسر ها خراب میکنم میدونم. و به سمت ماشین هلم داد. پشت ماشین نشستم و نفس عمیقی کشیدم. کف دست هام از استرس خیس عرق شده بود. دخترها همه جز نیاز سوار شدن توی ماشین و پسره شروع به فرمون دادن کرد. خدایا منو جلو این کوه غرور خیط نکن. -بچرخون فرمون رو …خوب خوبه حالا صافش کن،تمومه. از ذوق در اومدن ماشین از جای پارک سریع یه تشکر خشک کردم و پامو گذاشتم روی گاز و د برو که رفتیم. یه دفعه دیدم که دخترها بلند بلند زدن زیر خنده. -کوفت چه تونه؟به این قشنگی ماشین رو در اوردم. آرام که از خنده کبود شده بود محکم روی پام کوبید و اشاره کرد که نگه دارم. ماشینو نگه داشتم و با عصبانیت گفتم: -چه مرگتونه بابا چرا انقدر میخندید؟ نیکا اشک هاش رو که از خنده زیاد ریخته بود پاک کرده و بریده برید و با خنده گفت: -نیاز …نیاز و جا گذاشتی. سریع گردنم رو به سمت پشت چرخوندم که دیدم نیاز از اون ته داره پشت ماشین بدو بدو میاد. گوشه لبمو گاز گرفتم. -وای خاک تو سرم،چرا زود تر نگفتید؟ آرام که هم چنان از ته دل میخندید گفت: -آخه خیلی خنده دار بود،تو که راه افتادی بیچاره نیاز مونده بود چی کار کنه،فکر میکرد شوخیه وقتی دید نه نمیخوای نگه داری هل شد پشت سر ماشین شروع کرد به دویدن و صدا زدنت. در ماشین باز شد و نیاز با عصبانیت و نفس زنون نشست تو. -ای بمیری میکا،هر چی ابرو داشتیم جلو این پسرها بردی. ماشین پسرها بغلمون ترمز کرد و پسر پروع رو به من داد زد: -خانومی دوره برده داری خیلی وقته گذشته ها،دختر بیچاره تا کجا باید پشت شما بدوه؟ دوستاش زدن زیر خنده که دندونام رو رو هم فشار دادم. -به تو رب …. نزاشت حرفم تموم بشه،پاشو گذاشت رو گاز و در رفت. نیاز با حرص رفتنشون رو نگاه کرد. -مرتیکه عوضی،اصلا متوجه شدین ماشین پشتیمون که بد پارک کرده بود مال همین اقا بود؟بعد وایستاده نگاه میکنه ما چجوری ماشین رو در میاریم. با حرص تمام ماشین رو روشن کردم و به سمت خوابگاه روندم. دعا کن دوباره بهت بر نخورم بچه پرو. ﺍﻣﺮﻭﺯ روز ﺍﻋﻼﻡ نتایجه و با دخترها روی لب تاب نیکا افتاده بودیم که نتایج خودمون رو چک کنیم. -ﺍﻩ ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪر سایتش دیر ﺑﺎﻻ ﻣﻴﺎﺩ؟ ﻧﻴﻜﺎ جوابم رو داد: -ﺻﺒﻮﺭ ﺑﺎﺵ ﻣﻴﻜﺎ خانوم. ﺑﻌﺪ باز شدن سایت ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮیی ﻫﻤﻪ ﺭﻭ تک به تک وارد کرد. اخ جون خدایا به آرزومون رسیدیم،ﻫﻤﻪ تو یه رشته و تو یه دانشگاه تو ﺭﺷﺘﻪ ﻧﺮﻡ ﺍﻓﺰﺍﺭ ﻛﺎﻣﭙﻴﻮﺗﺮ قبول شده بودیم. همه تو خوابگاه ﺟﺸﻦ ﮔﺮﻓﺘﻪ بودن،ﻣﻴﺰﺩﻳﻤﻮ ﻣﻴﺮﻗﺼﻴﺪﻳﻢ. ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ به ﺧﻮﻧﻪ تا خبر خوش قبولیم رو ﺍﻃﻼﻉ بدم ﻛﻪ ﺧﺒﺮ ﺍﻭن ها ﺷﻮﻛﻢ ﻛﺮﺩ. -ﺍﺭﻩ ﻣﻴﻜﺎ ﺟﺎﻥ ﺑﺎﻭﺭ ﻛﻦ ﻣﺎﺩﺭ،ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺳﻪ ﻣﺎﻩ که ﺩﺍﺭﻩ ﻣﻴﺮﻩ ﻛﻨﮕﺮﻩ،ﺣﺎﻟﺶ خیلی ﺧﻮﺑﻪ،خیلی عوض شده. ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺷﻜﺮﺕ،باورم نمیشه! ﺻﺪ ﻫﺰﺍﺭ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﺷﻜﺮﺕ خدا،بلاخره ماهان هم ترک کرد. -ﻣﺮسی ﻣﺎﻣﺎﻥ جون ﺧﻮﺵ ﺣﺎﻟﻴﻢ ﺩﻭﺑﺮﺍﺑﺮ ﺷﺪ،ﻓﻌﻼ ﺧﺪﺍﻓﻆ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺮﻡ. -ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ مادر. ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺗﻮی ﺍﺗﺎق و از خوشحالی ﺑﺎﻻ و ﭘﺎین و پریدم و جیغ کشیدم. -ﭼﺘﻪ ﻣﻴﻜﺎ؟ﺍﺭﻭم تر،یه قبولی انقدر خوشحالی نداره که. -چی ﭼﻴﻮ ﺍﺭﻭﻡ ﺗﺮ تمنا؟ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﺧﻮﺏ ﺷﺪﻩ،ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﺧﻮﺏ ﺷﺪﻩ. ﻧﻴﺎﺯ که انگار به گوش هاش شک کرده بود پرسید: -ﺍﺭﻭﻡ ﺑﮕﻴﺮ ﺩﺧﺘﺮ،ﻭﺍﻳﺴﺎ ﺑﺒﻴﻨﻢ چی داری میگی؟ ﺩست هاشون رو گرفتم و ﺩﻭﺭ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﺸﻮﻧﺪﻣﺸﻮﻥ،ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ هایی ﻛﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ رﻭ براشون تعریف کردم. حرفام که تموم شد دخترها از خوشحالی ﺍﺯ ﺟﺎ ﭘﺮﻳﺪن و جیغ ﻛﺸﻴﺪن. ﺧﻨﺪﻡ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺍین ها که ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﺪ ﺗﺮ بودن. از فردای اون روز با دخترها ﭘﻨﺞ نفری افتادیم ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻛﺎﺭﺍﯼ ﺛﺒﺖ ﻧﺎﻡ دانشگاه و ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ. ﻣﻦ ﺗﻮی ﺑﻮﮔﺎتی ﻣﺸﻜﻲ ﻧﻴﻜﺎ ﻭ ﻧﻴﺎﺯ ﻧﺸﺴﺘﻢ و ﺍﺭﺍﻡ،ﺗﻤﻨﺎ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﻛﻪ ﻳﻪ ﻣﺎﺯﺭﺍتی ﺍﻟﺒﺎﻟﻮیی ﺑﻮﺩ ﺍﻭﻣﺪﻥ. ﺗﺎ ﺳﺎﻋﺖ ﭼﻬﺎﺭ عصر ﻫﻤﻪ ﻛﺎﺭ های ﭘﻨﺞ ﻧﻔﺮﻣﻮﻥ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪه بود. ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ تونستیم با اضافه کردن یه تخت خواب از جیب خودمون ﺗﻮی یه ﺍﺗﺎﻕ باشیم. تا شروع دانشگاه سه روز مونده بود که تو این فرصت هر کسی رفت خونه ی خودشون. من هم ﺍین دﻓﻌﻪ ﺑﺎ خوشحالی و حس ﺣﺎﻝ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﯼ به خونه رفتم. ﺭﻭﺯ ﺍﻭلی که خونه رفتم،مستقیم ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮ ﺩﺭ خونه ی زهرا اینا و باهم دردو دل کردیم ﻛﻪ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﭘﺴﺮ خاله ی زهرا اومده خواستگاریش ﻭ ﻣﺎﻣﺎنش اینا ﻣﻴﺨﻮﺍﻥ ﺑﺪﻧﺶ. خیل ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺑﻮﺩ ﺍﺧﻪ ﺍﻭﻥ ﺭﺿﺎ ﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ کمی ﺩﻝ ﺩﺍﺭیش دادم و ﻧﺼﻴﺤﺘﺶ ﻛﺮﺩﻡ. ﺍﻭﻥ ﺳﻪ ﺭﻭﺯ خیلی ﺧﻮﺵ ﮔﺬﺷﺖ و بلاخره ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ فرا رسید،ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ی ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ مستقیم ﺭﻓﺘﻢ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ. ویرایش شده 1 شهریور توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 6 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) پارت دوازدهم ﺩﺍﺧﻞ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺭﺍﻩ ﻣﻴﺮﻓﺘﻤﻮ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﭼﺶ ﻣﻴﮕﺮﺩﻭﻧﺪﻡ،ﺍﻣﺎ پیداشون نکردم ﺑﺮﺍی ﻫﻤﻴﻦ ﮔﻮﺷﻴﻤﻮ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻡ ﻛﻪ ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﻢ ﺑﻪ ﺍﺭﺍﻡ و ﺑﭙﺮﺳﻢ ﻛﺠﺎﻥ. ﺳﺮﻡ ﺗﻮ ﮔﻮشی ﺑﻮﺩ ﻛﻪ یک دفعه اینه بغل ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻓﺮﺍﺭﯼ ﺳﻔﻴﺪ رنگی محکم ﺧﻮﺭﺩ به دستم،ﮔﻮشی ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺯﻣﻴﻨﻮ ﺭﻓﺖ ﺯﻳﺮ ﭼرخ ماشین و خورد شد. سرمو گرفتم بالا و با عصبانیت ﺩﺍﺩ زدم: -ﻫﻮﯼ،ﻣﮕﻪ ﻛﻮﺭﯼ؟ﻣﻦ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﻫﺮکی ﺑﺎ ﻣﺎﻣﺎﻧﺶ ﻗﻬﺮ ﻣﻴﻜﻨﻪ ﻣﻴﺮﻩ پشت رول میشینه،ﺍﻩ،ﺍحمق ﻋﻮضی،ﺍﺯ ﻫﻤﻴﻦ ﮔﻮشی ﺷﻜﺴﺘﻪ ﻫﻢ ﻣﺎﺭﻭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ،ﺍﻻهی یکی ﮔﻮﺷﻴﺘﻮ ﺯﻳﺮ کنه،ﺍﻻهی ﺳﮓ ﭘﺎﭼﺘﻮ ﺑﮕﻴﺮﻩ بعد ﺑﺸﺎﺷﻪ ﺭﻭﺕ،ﺍﻻهی ﻧﺘﺖ قطع بشه،ﺍﻳﺸﺎﻻ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﻣﺎﺷﻴﻨﺖ ﺑﺎﻫﻢ ﭘﻨﭽﺮ بشید. ﻫﻤﻴﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻧﻔﺮﻳﻦ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺩﻧﺪﻩ ﻋﻘﺐ ﺍﻭﻣﺪ ﻭ ﺟﻠﻮ ﭘﺎﻡ ترمز کرد. ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺩﻫﻨﻤﻮ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﻢ ﻛﻪ باز ﺑﺎﺭﺵ ﻛﻨﻢ اما چشمم افتاد به ﻳﻪ ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺧﻮﺵ تیپ که ﺍﺯ ﻓﺮﺍﺭﯼ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ. ﺍﺯ ﭘﺎﻳﻦ شروع به ﻭﺍﺭﺳﻴﺶ ﻛﺮﺩﻡ،ﻛﺎﻟﺞ ﻫﺎﯼ مشکی،ﺷﻠﻮﺍﺭ ﻛﺘﻮﻥ ﺳﻔﻴﺪ،ﺗﻴﺸﺮﺕ ﺟﺬﺏ مشکی ﻛﻪ ﻳﻘﺶ خیلی ﺑﺎﺯ بود و ﮔﺮﺩﻧﺶ یه پلاک با حرف آر انگلیسی انداخته بود و ﺭﻭ ﺗﻴﺸﺮﺗﺶ ﺑﻪ ﺍنگلیسی ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺪ ﺑﻮﯼ ﺭﻭﺷﻢ ﻳﻪ ﺟﻠﻴﻘﻪ مشکی ﺗﻨﺶ ﺑﻮﺩ،ﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﭘﻬﻦ،ﻟﺒﺎﯼ ﻗﻠﻮﻩ ﺍﯼ داشت،ﺑﻴﻨﻴﺶ متوسط ﺑﻮﺩ ﻭ ﻳﻪ ﻋﻴﻨﻚ ﺧﻮﺷﮕﻠﻢ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ،ﻣﻮ ﻫﺎﯼ ﻟﺨﺖ ﺧﻮﺭﻣﺎیش رو ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺑﺎﻻ ﺧﻮﺍﺑﻮﻧﺪﻩ بود. ﺍﯼ ﮊﻭﻥ ﻋﺠﺐ هلویی ﺑﻪ ﺑﻪ. ﭘﺴﺮﻩ که ﻋﻴﻨﻜﺸﻮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ به خودم اومدم. ﺍﯼ ﻭﺍﯼ،این که بچه پروع خودمونه! ﺩﻫﻨﻤﻮ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻡ ﻳﻪ ﭼﻴﺰ ﺑﺎﺭﺵ ﻛﻨﻢ ﻛﻪ جلو تر از من ﮔﻔﺖ: -ﻫﻮﯼ ﺧﺎﻧﻮم خانم ها،چی ﺯﺭ ﺯﺭ ﻣﻴﻜﺮﺩﯼ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ من؟ -ﻫﻮﯼ ﺑﻪ ﺗﻮﯼ ﻳﺎﺑﻮ ﻣﻴﮕﻦ،کی ﺑﻬﺖ ﮔﻮﺍﻫﻴﻨﺎﻣﻪ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺣﻤﻖ؟ﺯﺩﯼ دستمو و گوشیمو ترﻛﻮﻧﺪﯼ،ﻣﮕﻪ ﻛﻮﺭﯼ اخه؟ﺍﮔﻪ ﻛﻮﺭﯼ اول ﻭﺍﺳﻪ ﺍﻭﻥ ﭼﺸﺎﯼ ﻛﻮﺭﺕ ﻋﻴﻨﻚ ﺑﺨﺮ بعدا بشین پشت رول. -اهای دختر خانوم خیلی ﺩﺍﺭﯼ تند ﻣﻴﺮی ها حواست ﺑﺎﺷﻪ ﺑﺎ کی ﺩﺍﺭﯼ ﺣﺮﻑ ﻣﻴﺰنی،ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻴﮕﻦ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ،ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻭﻓﺎیی،ﭘﺴﺮ ﺭﺍمبد ﻭﻓﺎیی،مالک ﺷﺮﻛﺘﺎﯼ ﺯﻧﺠﻴﺮﻩ ﺍﯼ ﻭﻓﺎیی،ﺳﺮﻣﺎﻳﻪ ﺩﺍﺭ ﺑﺰﺭﮒ،ﺭیس دانشکده ای که توش هستی،ﺣﺎﻻ ﻣﮕﻪ چی ﺷﺪﻩ؟ﺍخی ﮔﻮﺷﻴﺖ ﺍﻭﻑ ﺷﺪﻩ؟ ﺧﻢ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺍﺷﺒﻮﺭﺩ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻳﻪ ﺩﺳﺘﻪ ﺍﺳﻜﻨﺎﺱ دویست ﻫﺰﺍﺭﯼ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻭ ﻛﻮﺑﻴﺪ ﺗﻮ سینم. -ﺑﻴﺎ ﻛﻮﭼﻮﻟﻮ ﮔﺮﻳﻪ ﻧﻜﻦ،برﻭ برای ﺧﻮﺩﺕ ﮔﻮشی جدید ﺑﮕﻴﺮ،ﻣﻬﻤﻮﻥ ﻣﻦ. ﺟﻠﻮﯼ چشم های ﻣﺘﻌﺠﺐ و ﻋﺼﺒﺎنی ﻣﻦ ﺳﻮﺍﺭ ماشینش ﺷﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ. که راستین آره؟ﺣﺴﺎﺑﺘﻮ ﻣﻴﺮﺳﻢ ﺍﻗﺎﯼ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻭﻓﺎیی،ﻗﺴﻢ ﻣﻴﺨﻮﺭﻡ. داشتم از عصبانیت میترکیدم که ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﻡ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻮﻕ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺩﻳﺪﻡ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﻫﺴﺘﻦ. ﻣﺎﺷﻴﻨﺎﺷﻮﻧﻮ ﭘﺎﺭﮎ ﻛﺮﺩﻧﻮ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﻳﻪ ﻃﺮﻑ ﺣﻴﺎﻁ ﻧﺸﺴﺘﻴﻢ ﻛﻪ ﻧﻴﺎﺯ پرسید: -چی ﺷﺪﻩ ﻣﻴﻜﺎ؟ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪر ﻋﺼﺒﺎنی؟ پوفی کشیدم و ﻫﻤﻪ ﭼﻴﻮ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻛﺮﺩم. -من باید حال این پسره مغرور رو بگیرم،ﺑﭽﻪﻫﺎ ﻳﻪ ﻧﻘﺸﻪ ﺍﯼ به سرم زده ﻛﻤﻜﻢ ﻣﻴﻜﻨﻴﻦ؟ ﻫﻤﻪ برای کمک موافقت کردن. -ﺧﻮﺏ ﮔﻮﺵ ﻛﻨﻴﻦ،ﻧﻴﻜﺎ ﺗﻮ گفتی ﺑﺎﺑﺎﺕ ﻋﻀﻮ ﺍﻧﺠﻤﻦ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﺳﺖ؟ -ﺍﺭﻩ ﭼﻄﻮﺭ؟ -ﻣﻴﺘﻮنی آﻣﺎﺭ ﺍﻳﻦ پسره پروع ﻟﻮﺩﻭﺳﻮ ﺩﺭﺍﺭﯼ؟ -ﻟﻮﺩﻭﺱ؟ﺍﻣﺎﺭ؟ﭼﻲ میگی ﻣﻴﻜﺎ؟ -ﻣﻨﻈﻮﺭﻡ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻭﻓﺎیی،ﭼﻮﻥ ﻣﺜﻞ ﺳﮓ ﻧﻴﺎﺯ ﺧﻮﺷﮕﻠﻪ اما پاچه میگیره صداش میکنم ﻟﻮﺩﻭﺱ. -ﺍﻫﺎﻥ،ﺍﺭﻩ،ﭼﻴﺎﻣﻴﺨﻮﺍﯼ ﺑﺪﻭنی؟ -ﺍﺳﻤﻮ ﺭﺳﻢ،ﺳﻦ،کی ﻣﻴﺮﻩ؟کی میاد؟ﭼﻘﺪر ﺧﺮﺵ ﺑﺮﻭ ﺩﺍﺭﻩ؟ﺑﺎ ﻛﻴﺎ ﺩﻭﺳﺘﻪ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﺵ ﭼﻲ ﻛﺎﺭﻥ؟ﺟﺰ ﺑﻪ ﺟﺰ؟ -ﺑﺎﺷﻪ ﺍﻭﻛﻴﻪ. -ﺧﻮﺏ ﺍﺭﺍﻡ ﺟﻮﻥ ﺗﻮ هم ﺑﺎﻳﺪ ﺗﻮ ﻧﻘﺸﻪ ﻫﻢ ﺭﺍﻫﻴﻢ کنی،ﺑﻌﺪﺍ ﻭﻇﻴﻔﺘﻮ ﻣﻴﮕﻢ،ﻧﻴﺎﺯ ﻭ ﺗﻤﻨﺎ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﻧﻴﺮﻭﯼ ﭘﺸﺘﻴﺒﺎنی هستید ﺍﮔﻪ مشکلی ﭘﻴﺶ ﺍﻭﻣﺪ ﻣﻴﺎﻳﻦ ﻛﻤﻚ ما ﺣﺎﻻ فعلا همه ﺑﺮﻳﻢ ﺳﺮ ﻛﻼﺱ. ﺗﺎ ﺳﺎﻋﺖ ﺩه ﻛﻼﺳﻤﻮﻥ ﻃﻮﻝ ﻛﺸﻴﺪ و ﺑﻌﺪ از کلاس ﻧﻴﻜﺎ ﺭﻓﺖ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺍﻣﺎﺭ ﻭ ﺑﻌﺪ از ﻳﻪ ﺭﺑﻊ ﺍﻭﻣﺪ. -ﺧﻮﺏ چی ﺷﺪ ﻧﻴﻜﺎ جون؟ -اسم:ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻭﻓﺎیی ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎﺯ همچی ﺗﻤﻮﻡ،ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺎﻳﻪ ﺭﻧﮓ ﺍﺩﻣﻪ،ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺭﺍﻣﺒﻮﺩ ﻭﻓﺎیی ﻭ ﻧﻮﺷﻴﻦ ﻭﻓﺎیی،ﭘﺪﺭ و ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺩﺧﺘﺮ و ﭘﺴﺮ ﻋﻤﻮ ﻫﺴﺘﻦ … ﭘﺮﻳﺪﻡ ﻭﺳﻂ ﺣﺮﻓﺶ. -ﭘﺲ عقب موندگیش واسه اینه؟ دخترها از بدجنسیم ﺧﻨﺪشوﻥ گرفت که ﻧﻴﻜﺎ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ: -ﭘﺪﺭﺵ صاحب ﺷﺮﻛﺖ ﻫﺎﯼ ﺯﺟﻴﺮﻩ ﺍﯼ ﻭﻓﺎیی که قطعات کامپیوتری وارد و صادر میکنن و ریاست دانشکده ماهم هست،سنش ﺑﻴﺴﺖ یک ساله، ﺳﺎﻝ ﺳﻮﻣﻴﻪ،ﺍﻛﻴﭙﺸﻮﻥ هم ﻋﻴﻦ ﻣﺎ ﭘﻨﺞ ﻧﻔﺮس،ﺳﺮ ﺩﺳﺘﻪ هم ﺭﺍﺳﺘﻴﻨﻪ،ﭼﻬﺎﺭ نفر ﺩﻳﮕﻪ هم ﻫﻤﻪ ﻗﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ هیکلی هستن ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﮕﺎﻩ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﻦ،ﻣربی بدنسازین،دوقلو ها ﻣﻬﻴﺎﺭ ﻭ ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ ﻗﺎسمی،دوقلو های هم سانن فقط رنگ چشم هاشون فرق داره،مهیار ﭼﺸﺎﺷﺶ طوسی ﺑﺎ ﺭﮔﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﺑﻴﻪ و ماهیار چشم هاش ﺍبی ﺑﺎ ﺭﮔﻪ ﻫﺎﯼ طوسیه،بعدی ﺍﺭﻭﻳﻦ ﻃﺎﻫﺮﯼ، ﭘﺴﺮﯼ ﺳﻔﻴﺪ پوست ﺑﺎﭼﺸﺎﯼ عسلی ﺭﻭﺷﻦ ﻭ در اخر ﺍﻟﻴﺎﺱ ﺷﻜﻮهی ﭘﺴﺮ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺣﺪ ﺳﻔﻴﺪ ﭘﻮﺳﺖ با چشم های مشکی ﺗﻴﻠﻪ ﺍﯼ ﻭ ﻣﻮﻫﺎﯼ مشکی ﺑﺮﺍﻕ،ﭘﺪﺭهاﯼ ﻫﻤﺸﻮﻥ از سهام دارهای شرکت وفایی ان و ﺑﺎﻫﻢ ﺭﻓﻴﻘﻦ ﻭ ﺭﻓﺘﻮ ﺍﻣﺪ ﺩﺍﺭﻥ ﻫﻤﺸﻮﻧﻢ وضع ﺗﻮپی ﺩﺍﺭﻥ،بچه های دانشگاه با لقب ﭘﺴﺮﺍﻥ ﺷﻴﺎﻃﻴﻦ میشناسنشون. -ﺍﻳﻮﻝ نیکا ﺟﻮﻥ،ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﻭﺍقعی گل کاشتی،ﻭ ﺍﻣﺎ ﻧﻘﺸﻪ،ﻣﺎ ﻳﻪ ﺩﻋﻮﺍﯼ ﺳﻮﺭﯼ ﺭﺍﻩ ﻣﻴﻨﺪﺍﺯﻳﻢ و من به ﺷﻮخی ﺑﺎ ﻳﻪ ﺳﻨﮓ ﺑﺰﺭﮒ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺍﺭﺍﻡ ﻣﻴﻜﻨﻢ،ﺍﺭﺍﻡ تو هم ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺮﯼ ﺳﻤﺖ ﻓﺮﺍﺭﯼ ﺳﻔﻴﺪﻩ ی لودوس خان وقتی بهت اشاره کردم ﺟﺎ ﺧﺎلی ﻣﻴﺪﯼ ﻭ ﻣﻦ ﺳﻨﮕﻮ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺍﻳﻨﻪ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺧﻮﺷﮕﻠﺶ ﭘﺮﺕ ﻣﻴﻜﻨﻢ،ﺑﻘﻴﺸﻢ ﻭﺍﻳﺴﺘﻴﺪ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻛﻨﻴﺪ،ﺧﻮﺏ ﺩﺍﺭﻥ ﻣﻴﺎﻥ،ﺍﻣﺎﺩﻩ؟ﺷﺮﻭﻉ. بلند جوری که اکیپ پسرها بشنون داد زدم: -ﺩﺧﺘﺮه ﯼ ﻧﭽﺴﺐ،با خودت چی فکر ﻛﺮﺩﯼ؟ﭼﻮﻥ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺭﯼ میتونی به من فخر بفروشی؟ﻛﻮﺭ ﺧﻮﻧﺪﯼ،تو هیچی نیستی. -ﻫﺮچی ﺑﺎﺷﻢ ﺍﺯ ﺗﻮﯼ پاپتی بهترم. ﺳﻨﮓ ﺑﺰﺭگی ﻛﻪ ﺗﻤﻨﺎ ﺍﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ از زمین بر داشتم و با داد ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺍﺭﺍﻡ،ﺍﺭﺍم هم ﻃﺒﻖ نقشه ﺭﻓﺖ ﺳﻤﺖ ﻟﻮﺩﻭﺱ ﺟﻮﻥ ﻭ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ. ﻧﺰﻳﻚ ﻛﻪ ﺷﺪﻳﻢ ﻳﻪ ﭼﺸﻤﻚ ﺑﻪ ﺍﺭﺍﻡ ﺯﺩﻡ ﻛﻪ ﺍﺭﺍﻡ ﺟﺎ ﺧﺎلی ﺩﺍﺩ ﻣﻨﻢ ﺳﻨﮕﻮ ﭘﺮﺕ ﻛﺮﺩﻡ ﺳﻤﺖ ﺍﻳﻨﻪ ﻛﻪ ﺧﻮﺭﺩ به شیشش و ﺍوﻣﺪ ﭘﺎﻳﻦ. ﻳﺲ،ﻫﻤﻮﻥ ﻛﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ شد. ﻟﻮﺩﻭﺱ ﺑﺎ ﻗﻴﺎﻓﻪ ﺍﯼ ﻛﻪ مثل ﺍتش فشان داشت ﻓﻮﺭﺍﻥ ﻣﻴﻜﺮﺩ،ﺣﻤﻠﻪ ﻛﺮﺩ ﺑﻪ سمت ﻣﻦ ﻛﻪ ﺩﺧﺘﺮها ﺭﻳﺨﺘﻦ ﺟﻠﻮﻡ و ﻫﻮ ﻛﺸﻴﺪﻥ،که ﭘﺴﺮها ﻫﻢ ﭘﺸﺖ ﻟﻮﺩﻭﺱ ﻭﺍﻳﺴﺎﺩﻥ ﮔﺎﺭﺩ ﮔﺮﻓﺘﻦ،ﻟﻮﺩﻭس ﻳﻪ ﺩﺍﺩ ﺑﻠﻨﺪ ﻛﺸﻴﺪ. -ﺩﺧﺘﺮﻩ ی ﺍﺣﻤﻖ ﺧﻨﮓ،ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻧﺎﺯﻧﻴﻨﻤﻮ داغون ﻛﺮﺩﯼ،ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﻛﺎﺭی بود؟ -ﺍﻫﺎﯼ ﺍﻗﺎﯼ ﺑﻪ ﻇﺎﻫﺮ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺩﺭﺳﺖ ﺣﺮﻑ ﺑﺰنها ﻣﻦ ﺟﺰﻭ ﺍﻣﻮﻝ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﻣﻴﻠﻴﺎﺭﺩﺭﺕ ﻧﻴﺴﺘﻢ که هر جور دلت خواست باهام حرف بزنی. و ﻋﻴﻦ لحن صبح ﺧﻮﺩﺵ بی ﺧﻴﺎﻝ ادامه دادم: -ﻣﮕﻪ چی ﺷﺪﻩ ﺣﺎﻻ؟سنگه بی ﺍﺟﺎﺯﻩ تو اومده ﺧﻮﺭﺩ به ماشینت؟ﻣﮕﻪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺳﻨﮕﻪ ﮔﻔﺘﻢ که بیاد و ﺑﺨﻮﺭﻩ ﺑﻪ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺗﻮ؟اما عیب نداره ﺣﺎﻻ ﭼﻮﻥ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ هم ﺑﻪ سنگه ﺧﻮﺭﺩﻩ بود ﻭ ﺩﻟﻢ هم ﺑﺮﺍﺕ ﻣﻴﺴﻮﺯﻩ … ﺩﺧﺘﺮها ﺭﻭ ﻛﻨﺎﺭ ﺯﺩم ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮ و ﺩﺳﺖ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﻮ کیفمو ﭘﻮلی ﻛﻪ ﺻﺒﺢ ﺩﺍﺩه بود رﻭ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩم و مثل ﺧﻮﺩﺵ ﻣﺤﻜﻢ کوﺑﻴﺪﻡ تو سینش. -ناراحت نباش،ﺑﻴﺎ ﺍﻳﻦ ﭘﻮﻟﻮ ﺑﮕﻴﺮ و ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﻣﻦ ﺑﺮﺍی ﺧﻮﺩﺕ ﺍﻳﻨﻪ ﺑﺨﺮ،ﺍﺧﻪ ﻣﻴﺪﻭنی ﻣﻴﺘﺮﺳﻢ ازت،ﺗﻮ وقتی اینه داشتی با ﺍﻳﻨﻪ بغلت ﺯﺩﯼ ﺩﺳﺘﻢ ﻭ ﮔﻮﺷﻴﻤﻮ ﺯﻳﺮ ﭼﺮﺧﺎﺕ ﭘﻮﺩﺭ ﻛﺮﺩﯼ،ﻣﻴﺘﺮﺳﻢ ﺑﺪﻭﻥ داشتن ﺍﻳﻨﻪ ﻳﻪ ﻧﻔﺮ رﻭ به کشتن بدی. بعد تموم شد حرفم پشتم رو بهش کردم. -دیگه اینجا کاری نداریم،ﺑﺮﻳﻢ ﺑﭽﻪﻫﺎ. ﺑﻪ ﻟﻮﺩﻭﺱ ﭼﺸﻤﻚ ﺯﺩم. -ادیوس بی بی. ﻫﻢ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮها ﺑﺮﮔﺸﺘﻴﻤﻮ ﻋﻴﻨﻜﺎﯼ خوشگلمون رو ﻛﻪ از قبل ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﻫﻤﺎﻫﻨﮓ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ که ﻭﻗﺘﻲ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺮﻳﻢ از ﻛﻴﻔﺎ ﺩﺭ بیاریم و بزنیم در ﺍﻭﺭﺩﻳﻤﻮ ﺯﺩﻳﻢ ﺑﻪ ﭼﺸﺎﻣﻮن. ﺧﺦ،ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮔﻨﮕﺴﺘﺮﯼ ﺩﺍﺭﻡ،خیلی ﺑﺎﺣﺎﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ،ﺩﺍﺷﺘﻢ ذوق مرگ میشدم. ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮها ﺳﻮﺍﺭ ﻣﺎشین ها ﺷﺪیم و برگشتیم به ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ. ویرایش شده 1 شهریور توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 6 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) پارت سیزدهم ﺗﻮی ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ رو ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮها ﮔﻔﺘﻢ: -بچهها ﻣﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ بخاطر سر شاخ شدن با این پسره ﺗﻮ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﻣﻴﺸﻴﻢ ﺑﺎﻳﺪ ﻳﻪ ﺍﺳﻢ برای اکیپمون ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﻨﻴﻢ. -ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺯﻳﺒﺎ؟ -ﻧﻪ نیکا ﻟﻮﺳﻪ. -ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺟﻨﮓ ﺟﻮ؟ -ﻧﻪ بابا تمنا ﺍین هم خیلی ضایع نیومدیم ﺟﭙﻪ ﻛﻪ! -ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺑﺪ؟ -نچ ﺧﻮﺏ ﻧﻴﺲ نیاز جون،ﻧﻤﻴﭽﺴﺒﻪ ﺍﺳﻢ باید ﻧﺮﻡ ﻭ ﻛﻮﺑﻨﺪﻩ باشه،ﺍﺭﺍﻡ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻳﻪ ﭼﻴﺰ ﺑﮕﻮ ﺩﻳﮕﻪ. -ﻣﻴﻜﺎ ﺑﻨﻈﺮﺕ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺷﺮﻭﺭ ﭼﻄﻮﺭﻩ؟ﻣﺜﻞ اون ﻓﻴﻠﻢ ﺧﺎﺭﺟﻴﻪ هست ﭘﺴﺮﺍﻥ ﺷﺮﻭﺭ ﺑﻮﺩ فکر کنم؟ -وای ﺍﺭﻩ ایول،این ﺧﻮﺑﻪ،ﻋﺎﻟﻴﻪ،ﺑﭽﻪ ﻫﺎ اگه همه ﻣﻮﺍﻓﻘﻴﻦ ﺩست هاتون رو ﺑﺰﺍﺭﻳﻦ روی هم. همه دست هاشون رو گذاشتن رو هم و هم زمان داد زدیم: -دختران شرور. ﺻﺒﺢ ﺑﺎ شنیدن ﺻﺪﺍﯼ جیغ ﻳﻪ ﺍﺩﻡ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ. -ﻳﺎ ﺧﺪﺍ،ﭼﻴﻪ؟چی ﺷﺪﻩ؟ﺑﭽﻪﻫﺎ؟ﺍﺭﺍﻡ،ﻧﻴﺎﺯ،ﺗﻤﻨﺎ،ﻧﻴﻜﺎ ﻛﺠﺎﻳﻦ؟ ﻫﻤﻴﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﺩﻭ ﺭﻭ ﺍﻃﺮﺍﻓﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻨﺪﻩ ﺷﻨﻴﺪﻡ. وقتی ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺩﻳﺪﻡ ﺩﺧﺘﺮها ﭘﺸﺖ ﺳﺮﻡ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ ﻗﺮﻣﺰ ﺷﺪﻥ،ﻫﻤﻴﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﮔﻴﺞ ﻧﮕﺎﺷﻮﻥ می ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﻧﻴﺎﺯ ﺑﺎ ﮔﻮﺷﻴﺶ ﻭﺭ ﺭﻓﺘﻮ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺻﺪﺍﯼ جیغ ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮ پخش شد. ﺍﻫﺎﻥ ﺣﺎﻻ ﮔﺮﻓﺘﻢ،صدای ﮔﻮشی ﻧﻴﺎﺯﻩ. ﺍﺭﻭﻡ ﭘﺘﻮ ﺭﻭ ﻛﻨﺎﺭ ﺯﺩﻡ تا ﺑﺮﻡ و به ﺣﺴﺎﺑﺸﻮﻥ ﺑﺮﺳﻢ. ﺩﺧﺘﺮها متوجه موقعیت شدن و ﺍﺭﻭﻡ ﺍﺭﻭﻡ ﻋﻘﺐ ﻣﻴﺮﻓﺘﻦ ﻛﻪ یک دفعه ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺣﻤﻠﻪ ﻛﺮﺩﻡ و ﺩﺍﺩ زدم: -ﻣﻴﻜﺸﻤﺘﻮﻥ. ﺩﺧﺘﺮها ﻫﻢ جیغ ﺯﺩﻧﻮ ﻫﺮ کدﻭﻡ ﺍﺯ ﻳﻪ ﻃﺮﻑ ﺩﺭ ﺭفت. ﺑﻌﺪ کلی ﺩﻭﻳﺪﻥ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﻭﺍﻳﺴﺘﺎﺩم ﺧﻢ ﺷﺪﻣﻮ ﺩﺳﺘﺎﻡ ﺭﻭ ﺯﺍﻧﻮﻫﺎﻡ ﮔﺬﺍشتم. -ﺑﺴﻪ ﺩﻳﮕﻪ،ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ،ﻓﻚ ﻛﺮﺩﻳﻦ ﻣﻨﻢ ﻣﺜﻞ ﺷﻤﺎ ﺑﺎﺭﺑﻴﻢ؟ﺑﺴﻪ، ﻭلی ﺗﻼفی ﻣﻴﻜﻨﻢ. ﺭﻓﺘﻢ ﺍﻣﺎﺩﻩ ﺷﺪﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻭ ﺑﺎ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺍﺭﺍﻡ و ﺗﻤﻨﺎ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ ﺳﻤﺖ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ،ساعت ﺩﻩ ﺗﺎ ﻳﺎﺯﺩﻩ ﻛﻼﺱ ﺩﺍﺷﺘﻴﻢ ﻭقتی ﻛﻼﺱ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﺗﻮ ﺭﺍﻩ ﺑﺮ ﮔﺸﺖ چشمم افتاد به ﺩﻭﻗﻠﻮ ﻫﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﻟﻮﺩﻭﺱ ﺟﻮﻥ که داشتن ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﻛﻨﺎﺭ ﺧﻴﺎﺑﻮﻥ ﺭﺩ ﻣﻴﺸﺪﻥ،سریع رو به تمنا ﮔﻔﺘﻢ: -ﺗﻤﻨﺎ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭ،ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭ،ﺯﻭﺩ ﺑﺎﺵ. -چی ﺷﺪﻩ ﻣﻴﻜﺎ؟ -هیچی،ﺩﻧﺪﻩ ﻋﻘﺐ ﺑﮕﻴﺮ ﺟﻠﻮ ﭘﺴﺮﺍ. ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﻭ ﻛﺸﻴﺪﻡ ﭘﺎﻳﻨﻮ ﺭﻭ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺍ ﮔﻔﺘﻢ: -ﺳﻼﻡ،روز بخیر،اگه وسیله نیست ﺑﻔﺮﻣﺎﻳﺪ ﺑﺮﺳﻮﻧﻴﻤﺘﻮﻥ؟ ﻳﻜﻴﺸﻮﻥ جواب داد: -ﻧﻪ ﻣﻤﻨﻮﻥ ﻣﺰﺍﺣﻢ ﺷﻤﺎ ﻧﻤﻴﺸﻴﻢ؟ -ﻧﻪ ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﺣﺮﻓﻴﻪ؟مراحمید،ﺑﻔﺮﻣﺎﻳﺪ؟ ﺩﺭ رﻭ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻣﻮ خودم ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻪ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻧﺸﺴﺘﻢ،ﭘﺴﺮﺍﻫﻢ ﺳﻮﺍﺭ ﺷﺪﻥ. -راستی خودمون رو معرفی نکریم!ﻣﻦ ﻣﻴﻜﺎ سلیمی هستم ﻭ این ها دوستانم،ﺍﺭﺍﻡ ﺳﻌﻴﺪﯼ ﻭ ﺗﻤﻨﺎ ﺭﺳﻮلی ﻫﺴﺘﻦ. ﺍﻭﻥ ﭘﺴﺮﻩ ﻛﻪ ﭼﺸﺎﺵ ﺍبی ﺑﺎﺭﮔﻪ ﻫﺎﯼ طوسی ﺑﻮﺩ جوابم رو داد. -ﻣﻦ ﻫﻢ ماهیار ﻭ ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ مهیار ﻗﺎسمی هستیم،ﺍﺯ ﺍﺷﻨﺎیی با ﺧﻮﺵ ﺑﺨﺘﻴﻢ،ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﻣﺰﺍﺣﻢ ﺷﻤﺎ ﺷﺪﻳﻢ،ﺻﺒﺢ ﻫﺮ ﻛﺎﺭﯼ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺭﻭﺷﻦ ﻧﺸﺪ ﺑﺮﺍ ﻫﻤﻴﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ. ﺩﻳﺪﻡ ماهیار موقع ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﺑﻪ ﺗﻤﻨﺎ ﺯﻝ ﺯﺩﻩ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻛﻪ ﮔﻠﻮﺵ پیش دخترم گیر کرده،ﺟﺎﻟﺐ ﺍﻳﻨﺠﺎﺳﺖ ﻛﻪ مهیارم ﺍﺭﺍﻣﻮ ﺩﻳﺪ ﻣﻴﺰﺩ،خندم گرفت،ﻣﺜﻞ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﺳﺮ ﻣﻦ بی ﻛﻼﻩ ﻣﻮﻧﺪﻩ. ﺗﻤﻨﺎ ﺑﺎ ﺻﻮﺭتی ﻗﺮﻣﺰ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﺧﺠﺎﻟﺖ رو به ماهیار پرسید: -ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﺍﻗﺎﯼ ﻗﺎسمی ﻛﺠﺎ ﺗﺸﻴﻒ ﻣﻴﺒﺮﻳﺪ؟ ماهیار جوابش رو داد: -ﻣﺎ ﺩﻳﮕﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺟﺎ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﻣﻴﺸﻴﻢ،ﺷﻤﺎ ﺭﺍﻩ ﺧﻮﺩﺗﻮﻧﻮ ﺑﺮﻳﻦ ﻣﺰﺍﺣﻢ ﺷﻤﺎ ﻧﻤﻴﺸﻴﻢ. ﺍﺭﺍﻡ خیلی محجوبانه جواب داد: -ﻧﻪ ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﺣﺮﻓﻴﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﺮﺍﺣﻤﻴﺪ ﺍﺩﺭﺳﺘﻮن رو بفرماید. مهیار از فرصت برای هم صحبت شدن با ارام استفاده کرد: -ﻣﺎ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ اقایون ﻣﻴﻤﻮﻧﻴﻢ،ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺑﺎ بچهها یک جا ﺑﺎﺷﻴﻢ. ﺍع!ﭘﺲ ﻟﻮﺩﻭﺳﻢ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ بغلی ﻣﺎﺳﺖ. -اتفاقا ﻣﺴﻴﺮﻣﻮﻥ یکیه،ﻣﺎﻫﻢ خوابگاه بانوانیم. -ﭼﻪ ﺟﺎﻟﺐ. داخل شهرک ﭘﺴﺮها رو جلو خوابگاه اقایون پیاده کردیم. بعد رفتنشون ﺗﻤﻨﺎ جوری که انگار بدش اومده گفت: -ﭘﺴﺮﻩ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﺵ ﻗﻮﺭﺗﻤﻮﻥ ﻣﻴﺪﺍﺩ. -ﻗﻮﺭﺗﻤﻮﻥ میداد ﻧﻪ ﻗﻮﺭتت میداد،ﻓﻘﻂ ﺗﻮﺭﻭ،ماهیار ﺗﻮﺭﻭ مهیارم ﺍﺭﺍﻣﻮ،ﮔﻠﻮﺷﻮﻥ ﮔﻴﺮ ﻛﺮﺩه ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﻫﺎ. -ﻧﺨﻴﺮ ﻫﻴﭽﻢ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭ ﻧﻴﺴﺖ. -ﺍﺭﻩ عزیزم ﺍﺯ ﻗﺮﻣﺰﯼ ﻟﭙﺎﺗﻮﻥ ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ،ﺷﻤﺎﻫﻢ ﺑﺪﺗﻮﻥ ﻧﻤﻴﺎﺩﺍ مگه نه؟ بعد حرفم ﺍﺯ ﻣﺎﺷﻴﻦ پریدم بیرون و ﺩﻭﻳﺪﻡ داخل ساختمون،ﺩﺧﺘﺮها ﻫﻢ ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ ﻛﻪ ﺑﺰننم. (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) داشتم از عصبانیت منفجر میشدم. -چی داری میگی ﭘﺴﺮ؟ﻭﺍﺳﻪ چی ﺳﻮﺍﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮﻩ پرو و ﺩﻭﺳﺘﺎﺵ ﺷﺪﻳﻦ؟ﻣﻦ نگفتم ﻳﻜﻢ ﻭﺍﻳﺴﻴﻦ ﺣﺮﻓﻢ ﺑﺎ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﻪ ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺮﻳﻢ؟ ﻣﻬﻴﺎﺭ جوابم رو داد: -بابا ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﺍﺻﻼ ﺍﻭﻥ ﺟﻮﺭ ﻛﻪ ﺗﻮ ﻓﻜﺮ میکنی ﻧﻴﺴﺖ،ﺣﺎﻻ ﻣﮕﻪ چی ﺷﺪﻩ؟ﻓﻘﻂ ﻣﺎﺭﻭ ﺭﺳﻮﻧﺪﻥ،ﺗﺎﺯﻩ ﻣﺎﺩﻳﺮﻣﻮﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ باید زود اماده میشدیم،باشگاه شاگرد داشتیم. ﺣﺴﺎبشو میرسم ﺩﺧﺘﺮﻩ پرو،ﻏﺮﻭﺭﺷﻮ ﺧﻮﺭﺩ ﻣﻴﻜﻨﻢ. -ﺍﺭﻭﻳﻦ هنوز با ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻳﺎسی که ﺗﻮ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ دخترهاست حرف میزنی؟ -ﺍﺭﻩ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ چی ﻛﺎﺭ؟ -ﻣﻴﺘﻮنی ﺍﺯﺵ ﺍﻣﺎﺭ ﻃﺒﻘﻪ دخترها رو ﺩﺭﺍﺭﯼ؟ -ﺍﺭﻩ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺍﻭﻛﻴﻪ. -ﺍﻟﻴﺎﺱ ﺑﭙﺮ ﺑﺮﻳﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻛﻪ ﻭﺍﺳﻪ تروبچه خانم ﻧﻘﺸﻪ ﺩﺍﺭﻡ،ﺍﻳﻦ ﺩﻭﺗﺎ ادم فروش رو ﻫﻢ ولشون کن. ﺑﺎ ﺍﻟﻴﺎﺱ ﺳﻮﺍﺭ ﻓﺮﺍﺭﯼ ﺧﻮﺷﮕﻠﻢ ﺷﻮﺩیمو رفتیم ﺳﻤﺖ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻓﺮﻭشی یکی ﺍﺯ ﺭﻓﻘﺎﯼ ﻗﺪیمی. ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪﻳﻤﻮ ﺩﺍﺧﻞ مغازه شدیم،ﺻﺪﺍ ﺯﺩﻡ: -ﺭﺳﻮﻝ،ﺍﻫﺎﯼ ﺭﺳﻮﻝ ﺟﺎﻥ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﻛﺠﺎیی؟ﻣﻨﻢ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ. ﺭﺳﻮل از پشت قفسه ها بیرون اومد. -جان داداش؟ﺳﻼﻡ اقا ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ گل چه عجب ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻭﺭﺍ ﻳﺎﺩ ﻓﻘﻴﺮ ﻓﻘﺮﺍ ﻛﺮﺩﯼ؟ -ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﺣﺮﻓﻴﻪ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺷﻤﺎ ﺳﺮﻭﺭ ﻣﺎیی،ﺑﺎﺷﮕﺎﻩ ﭘﻴﺪﺍﺕ ﻧﻴﺴﺖ. ﻫﻴﻜﻠﺖ ﺍﺯ ﻓﻮﺭﻡ ﻣﻴﻔﺘﻪ ﻫﺎ؟ -ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺩﺍﺩﺵ ﻳﻪ ﺳﺮﯼ ﻣﺸﻜﻼﺕ ﺑﺮﺍ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﭘﻴﺶ ﺍﻭﻣﺪ ﻛﻪ ﺍﻻﻥ ﺩﺭﺳﺖ ﺷﺪﻩ. -ﺍﮔﻪ ﻛﺎﺭﯼ ﺍﺯ دست ﻣﻦ ﺑﺮ ﻣﻴﺎﺩ ﻣﻴﺪﻭنی که در خدمتم. -ﻓﺪﺍﺕ ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ اقایی،ﺭﺍستی ﻧﮕﻮ ﻛﻪ فقط برای ﺍﺣﻮﺍﻝ ﭘﺮسی اومدی،ﭼﻴﺰﯼ لازم داری؟ -ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﮔﻠﻢ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺑﺎشی،ﻣﻦ چند تا ﻣﻮﺵ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ،ﺩﺍﺭﯼ کارمو راه بندازی؟ﻫﺮچی ﺯﺷﺖ ﺗﺮ ﺑﻬﺘﺮ. -ﺍﺭﻩ داداش موشم دارم. ﺑﺮﺩمون ﺳﻤﺖ ﻗﻔﺴﻪ ﻣﻮﺷﺎ ﻭ ﺯﺷﺖ ﺗﺮﻳﻨﺎﺷﻮ ﺑﺮﺍﻡ جدا کرد ﺗﻮ ﻛﻴﺴﻪ،ﻳﻪ ﺷﻴﺶ هفتایی ﻣﻴﺸﺪن،ﻳﻪ ﺩﺳﺘﻪ صد هزاری ﺍﺯ ﺟﻴﺒﻢ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻣﻮ که حساب کنم ﻫﺮچی اصرار ﻛﺮﺩﻡ رسول ﻧﮕﺮﻓﺖ. -ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﮔﻪ ﺑﮕﻴﺮﻡ،ﻣﺎ ﺑﺎﻫﻢ ﺣﺴﺎﺏ ﺩﺍﺭﻳﻢ،ﺑﺎﺷﮕﺎﻩ با هم ﺣﺴﺎﺏ ﻣﻴﻜﻨﻢ. -ﺑﺎﺷﻪ ﺩﺍﺩﺍﺵ،عزیزمی،ﺑﺎﺷﮕﺎﻩ ﻣﻴﺒﻴﻨﻤﺖ. ﺑﺎ ﺍﻟﻴﺎﺱ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺷﺪﻳﻢ. -ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ چی ﺗﻮ ﺍﻭﻥ ﻛﻠﺘﻪ؟ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺷﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻴﻪ؟ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ چی ﻛﺎﺭ کنی؟ -ﻣﻴﮕﻢ برات ﺑﺰﺍﺭ ﺑﺮﻳﻢ ﭘﻴﺶ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﻌﺪ. ویرایش شده 1 شهریور توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 7 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد (ویرایش شده) پارت چهاردهم ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ به ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ و ﺩﺍﺧﻞ رفتیم،آروین به سمتم اومد و گفت: -ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺍﻭکی ﺷﺪ،ﻃﺒﻘﻪ ﺍﺧﺮ ﺍﺗﺎﻕ ﺳﻤﺖ ﺭﺍﺳﺘﻴﻪ. -ﭼﻪ ﺟﺎﻟﺐ ﺩﻗﻴﻘﺎ ﻣﺜﻞ ﻣﺎ،ﺧﻮﺏ ﮔﻮﺵ ﻛﻨﻴﻦ ﭘﺴﺮﺍ،ﺍﻟﻴﺎﺱ ﺩﺭﺑﻮﻥ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ ﺩﺧﺘﺮﺍﺭﻭ ﻣﻴﭙﻴﭽﻮﻧﻪ ﺑﻬﺶ ﻣﻴﮕﻪ ﺩﺭ ﺑﻮﻥ ﻣﺎ ﻧﻴﺴﺖ ﻭ ﺍﻧﮕﺎﺭ یکی ﺍﺯ ﻟﻮﻟﻪ ﻫﺎ ﺗﺮﻛﻴﺪﻩ و میبرتش ﺷﻮﻓﺎﮊ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﻴﻢ ﺳﺎﻋﺖ معطلش میکنه،ﺍﺭﻭﻳﻦ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺳﺮﺳﺎﻋﺖ ﺩﻭﺍﺯﺩﻩ ﻣﻴﺎﯼ ﻣﻴﺮﻳﻢ ﻃﺒﻘﻪ ﺩﺧﺘﺮﺍ و ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺷﺎﺭﻭ ﻣﻴﻨﺪﺍﺯﻳﻢ تو ﺍﺗﺎقشون. ﻣﻬﻴﺎﺭ ﻭ ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ پاین ﻛﺸﻴﻚ ﻣﻴﺪﻳﻦ که ﻟﻮ ﻧﺮﻳﻢ،ﺍﻭکی ﺷﺪ؟ ﻣﻬﻴﺎﺭ جواب داد: -ﺩﺍﺩﺍﺵ ﮔﻨﺎﻩ ﺩﺍﺭﻥ بی ﺧﻴﺎﻝ ﺷﻮ. -ﻫﻴﺲ ﺳﺎﻛﺖ،ﺣﺮﻑ ﻣﻔﺖ ﻧﺰﻥ،ﺍﮔﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ ﻛﻤﻚ نکنی نکن ولی ﺣﺮﻑ مفت هم ﻧﺰﻥ. ﻣﺎﻫﻴﺎر سعی کرد ارومم کنه. -ﺑﺎﺷﻪ ﺩﺍﺩﺍﺵ عصبی ﻧﺸﻮ ﻣﺎﻫﻢ ﻫﺴﺘﻴﻢ. ﺩﺳﺘﺎﻣﻮﻧﻮ رو هم گذاشتیم و داد زدیم. -ﭘﺴﺮﺍﻥ ﺷﻴﺎﻃﻴﻦ. ﺳﺎﻋﺖ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻪ ﺩﻭﺍﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﻌﺪ ﻋﻼﻣﺖ ﺍﻟﻴﺎﺱ ﻛﻪ ﺩﺭﺑﻮﻧﻮ ﭘﻴﭽﻮﻧﺪه بود ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺑﺎﻻ،ﻣﻬﻴﺎﺭ و ﻣﺎﻫﻴﺎﺭﻡ ﺟﻠﻮ ﺩﺭ ﻛﺸﻴﻚ ﻭﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻥ ﻛﻪ کسی ﺍﻭﻣﺪ ﺧﺒﺮ ﺑﺪﻥ. ﺳﺮﻳﻊ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺟﻠﻮ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﺩﺧﺘﺮها خیلی ﺍﺭﻭﻡ ﺩﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻡ. ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﺷﻜﺮ ﺧﻨﮕﺎ در اتاق رو واسه شب ﻗﻔﻞ ﻧﻜﺮﺩه بودن. ﻛﻴﺴﻪ ﻣﻮش ها ﺭﻭ ﺧﺎلی ﻛﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻗﻮ ﺳﺮﻳﻊ درو بستم و ﭘﺎﻭﺭﭼﻴﻦ ﭘﺎﻭﺭﭼﻴﻦ ﺭﻓﺘﻢ ﺑﻴﺮوﻥ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻡ ﺩﺭﺑﻮﻥ دخترا ﺩﺍﺭﻩ ﻣﻴﺎﺩ. ﺯﻭﺩ ﭘﺸﺖ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﻗﺎﻳﻢ ﺷﺪﻳﻢ که ﺩﺭﺑﻮﻥ ﺭﻓﺖ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻗﻜﺶ و ﻣﺎﻫﻢ ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ ﺧﻮﺩﻣﻮن و ﺑﺎ ﺧﻴﺎﻝ ﺭﺍﺣﺖ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻳﻢ. (ﻣﻴﻜﺎ) ﺻﺒﺢ زود بود،ﺑﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﭼﻴﺰﯼ ﺭﻭ ﮔﺮﺩﻧﻢ ﺩﺍﺭﻩ ﺭﺍﻩ ﻣﻴﺮﻩ از خواب بیدار شدم،ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﺎﺯ ﺑﭽﻪﻫﺎن که ﺩﺍﺭﻥ ﺍذﻳﺘﻢ ﻣﻴﻜﻨﻦ. -ﺍﻩ اذیتم ﻧﻜﻨﻴﻦ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﺪﺍ،ﺧﻮﺍﺑﻢ ﻣﻴﺎﺩ. ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ هم ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻛﺮﺩﻡ که چیزی ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﮔﺮﺩﻧﻢ ﺑﺎﻻ میره و ﺭﻭی ﺩﻫﻨﻮ ﺑﻴﻨﻴﻤﻪ. ﭼﺸﺎﻣﻮ آروم ﺑﺎﺯﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺑﻴﻨﻢ ﻛﻴﻪ و ﺩﺍﺭﻩ چی ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﻪ؟ﻛﻪ دیدن با یه ﻣﻮﺵ ﺳﻴﺎﻩ ﺯﺷﺖ ﭼﻨﺪﺵ که با ﭼﺸﺎﺵ ﺯل ﺯﺩﻩ بود ﺗﻮ ﭼﺸﺎﻡ رو به رو شدم. ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻣﻮ با جیغ شروع به ﺑﭙﺮ ﺑﭙﺮ ﻛﺮﺩﻡ،که ﻣﻮﺷﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﻡ ﺍﻓﺘﺎﺩ. چند تا جیغ ﻓﺮﺍ ﺑﻨﻔﺶ ﺯﺩﻣﻮ ﺩﻭﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﻣﻴﭙﺮﻳﺪﻡ ﺑﺎﻻ ﭘﺎﻳﻦ،ﻫﻤﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﺗﺎﻕ رو ﻣﻮﺵ های زشت گرفته بود. ﺍﺯ ﺻﺪﺍﯼ جیغ ﻣﻦ ﺩﺧﺘﺮها ﻫﻢ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪﻥ و با دیدن موش ها ﺍﻭﻧﺎ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﻣﻦ جیغ ﻣﻴﺰﺩﻧﻮ بالا و پاین میپریدن. بعد کلی جیغ زدن و دویدن هممون ﻭﺳﻂ ﺍﺗﺎﻕ ﭘﺸﺖ ﺑﻪ ﻫﻢ حلقه ﺯﺩﻳﻢ. ﺩﺍﺩ ﺯﺩﻡ: -ﻛﻤﻚ،ﺗﺮﻭﺧﺪﺍ یکی ﻛﻤﻚ ﻛﻨﻪ. ﻧﻴﻜﺎ نالید: -ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﺟﻮﻥ،ﭼﻘﺪر ﻣﻮﺵ،ﭼﻪ ﺯﺷﺘﻦ ﺍیییی. ﺍﺭﺍﻡ جیغ زد: -ﺩﺍﺭﻥ ﻣﻴﺎﻥ ﺟﻠﻮ،وای ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﻮﻥ ﻣﻦ ﻣﻴﺘﺮﺳﻢ. و ﺯﺩ ﺯﻳﺮ ﮔﺮﻳﻪ. ﻧﻴﺎﺯ صورتش رو تو هم کشیده. -ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍ،ﻣﻮﺷﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﻴﺮﻓﺖ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﻢ،ﺩﻟﻢ ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ ﺑﺎﻻ ﺑﻴﺎﺭﻡ. ﺗﻤﻨﺎ نالید: -ﻫﻤﻪ ﺟﺎﺭﻭ ﻛﺜﻴﻒ ﻛﺮﺩﻥ،ﺧﺪﺍیا ﺍﻳﻨﺎ ﺍﺯ ﻛﺠﺎ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺍﺧﻪ؟ -ﻣﻦ ﻣﻴﺪﻭﻧﻢ،ﺍﻳﻨﺎ همه ﻛﺎﺭ ﺍﻭﻥ ﭘﺴﺮﻩ ﻋﻮضی ﻟﻮﺩﻭﺳﻪ. ﻛﺎﺭﯼ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺑﻪ ﻭﺍﻕ ﻭﺍﻕ ﺑﻴﻔﺘﻪ،ﺣﺎﻻ ﺑﺒﻴﻦ. ﺩﺭﺑﻮﻥ ﻛﻪ ﺩﺧﺘﺮهاﯼ ﺍﺗﺎﻕ بغلی ﺍﺯ ﺻﺪﺍﯼ جیغ ﻣﺎ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﺍﻭﻣﺪ ﻭ ﻣﻮﺷﺎﺭﻭ ﮔﺮﻓﺖ ﺭﻓﺖ،ﻣﺎﻫﻢ ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺪ بختی ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ ﺑﻪ ﺟﻮﻥ ﺍﺗﺎﻕ ﻛﻪ ﺗﻤﻴﺰش ﻛﻨﻴﻢ. ﻫﻤﻪ ﺟﺎی اتاق رو ﻓﻀﻠﻪ ﻣﻮﺵ گرفته بود،ﻟﺒﺎﺱ ﺩﺧﺘﺮهاﺭﻭ ﺗﻴﻜﻪ ﺗﻴﻜﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ،ﻛﺘﺎﺑﺎﺭﻡ پاره پوره کرده ﺑﻮﺩﻥ. ﺍﺗﺎﻕ خیلی ﺑﻮ ﻣﻴﺪﺍﺩ،ﻛﺎﺭﻣﻮﻥ ﺗﺎ ﺷﺐ ﻃﻮﻝ ﻛﺸﻴﺪ،ﺧﻴﺮ ﺳﺮﻣﻮﻥ ﺟﻤﻌﻪ ﺑﻮﺩ،ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻴﻢ ﺑﺮﻳﻢ ﺗﻔﺮﻳﺢ،ﺍﻩ ﺩﻳﮕﻪ ﺟﻮﻥ ﻧﺪﺍﺷﺘﻴﻢ،کار ها داشت تموم میشد. -ﭘﺎﺷﻴﻦ ﺑﺮﻳﻢ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ من ﮔﺸﻨﻤﻪ،ﻧﺎﻫﺎﺭﻡ که ﻧﺨﻮﺭﺩﻳﻢ،ﺑﺮﻳﻢ ﻫﻮﺍ ﻫﻢ ﺑﺨﻮﺭﻳﻢ،ﺍﺯ ﻏﺬﺍﻫﺎﯼ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ. ﻫﻤﻪ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﻛﺮﺩﻥ که ﻣﻦ سریع ﻫﻤﻮﻥ ﻳﻪ ﺩﺳﺖ ﻟﺒﺎﺱ کهنم رو ﭘﻮﺷﻴﺪﻡ و اماده منتظر بچهها شدم. ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮها ﻫﻤﺸﻮﻥ ﻳﻪ تیپ خوشگل و با کلاس ﺯﺩﻥ. ﻧﻴﻜﺎ که ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺳﻔﻴﺪ با یه ﻣﺎﻧﺘﻮی ﻛﻮﺗﺎﻩ ﻗﺮﻣﺰ و ﺷﺎﻝ سفید ﭘﻮﺷﻴﺪ. ﻧﻴﺎﺯ هم ﺷﻠﻮﺍﺭ ﻛﺮﻡ با ﻣﺎﻧﺘﻮﯼ ﻗﻬﻮﺍﯼ و ﺷﺎﻝ ﻛﺮﻡ پوشید. ﺍﺭﺍﻡ ﺷﻠﻮﺍﺭ لی ﺍبی ﻭﻣﺎﻧﺘﻮﯼ ﺍبی ﺷﺎﻝ ﺳﺒﺰ آبی پوشید ﻛﻪ خیلی هم ﺑﻬﺶ ﻣﻴﻮﻣﺪ. ﺗﻤﻨﺎ ﻫﻢ ﺷﻠﻮﺍﺭ طوسی و ﻣﺎﻧﺘﻮ ﻛﻮﺗﺎﻩ ﺻﻮﺭتی ﭼﺮﮎ ﭘﻮﺷﻴﺪ ﺑﺎ ﺷﺎﻝ طوسی. ﻫﻤﻤﻮﻥ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﺎﺯﺭﺍتی ﺍﻟﺒﺎﻟﻮیی ﺍﺭﺍﻡ شدیم و ﺭﻓﺘﻴﻢ به سمت ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ. -ﺍﺭﺍﻡ ﺟﺎﻥ ﺍجی ﺟﻠﻮﯼ یه ﺩﺍﺭﻭ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭ،ﻣﻦ باید ﻳﻪ ﺩﺍﺭﻭ مسهل ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﺑﮕﻴﺮﻡ ﻓﺮﺩﺍ ﻛﻪ ﻣﻴﺮﻡ پیششون ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺳﺮ ﺑﺰﻧﻢ ﺑﺪﻡ ﺑﻬﺶ. ﺍﺭﺍﻡ به درخواست نیکا جلوی یه داروخونه ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻮ ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﻧﻴﻜﺎ برگشت ﻭ به سمت رستوران ﺭﻓﺘﻴﻢ،ﻫﻤﻪ غذای مورد علاقه ی خودشون رو ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩادن ﺑﺎ ﻧﻮﺷﺎﺑﻪ. ﻣﻴﺰ ﻣﺎ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺩﺭ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺩﻳﺪ ﺩﺍﺷﺖ. -ﺧﻮﺏ ﺷﺪ ﺍﻭﻣﺪﻳﻢ،ﺩﻟﻢ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ. ﺗﻤﻨﺎ حرف نیاز رو تایید کرد: -ﺍﺭﻩ ﺭﺍﺳﺖ میگی ﻣﻦ ﻛﻪ خیلی ﮔﺮسنمه. ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺑﺎﺯ ﺷﺪﻭ ﻟﻮﺩﻭﺱ و ﭘﺴﺮ ها داخل شدن،تا ﻣﺎﺭﻭ ﺩﻳﺪن ﻟﻮﺩﻭﺱ ﻳﻪ ﭼﻴﺰﯼ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﺵ ﮔﻔﺘﻮ ﻣﺎﺭﻭ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩ ﻛﻪ ﻫﻤﺸﻮﻥ ﺧﻨﺪﻳﺪﻥ. ﻟﻮﺩﻭﺱ و دوست هاش ﺳﻤﺖ ﻣﻴﺰ ﻣﺎ اومد ولودوس روی میز سمت من خم شد. -ﺳﻼﻡ ﺧﺎﻧﻮمی،ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺒﺎﺷﻴﺪ،ﻣﻮﺵ ﺑﺎﺯﯼ ﺧﻮﺵ ﮔﺬﺷﺖ؟ قهقه ای ﺯﺩ. ﺍﺯ ﺣﺮﺹ ﺩﻧﺪﻭﻧﺎﻣﻮ ﺭﻭﻫﻢ ﻓﺸﺎﺭ دادم،ﭘﺲ درست ﺣﺪﺱ ﺯﺩه بودم ﻛﺎﺭ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ. بدون این که منتظر جوابی از من بمونه پشتش رو ﻛﺮﺩ به ما و ﺭﻓﺖ ﺩﻭ ﻣﻴﺰ ﺍﻭﻥ طرف تر با دوست هاش ﻧﺸﺴﺘﻦ. مشتمو رو میز کوبیدم. -ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﻦ ﺣﺎﻝ ﺍﻳﻦ ﭘﺴﺮﻩ ﻋﻮﺿﻴﻮ ﻣﻴﮕﻴﺮﻡ. ﻫﻤﻮﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﮔﺎﺭﺳﻮﻥ ﻏﺬﺍهای مارو ﺍﻭﺭﺩ. ویرایش شده 1 شهریور توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 7 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد (ویرایش شده) پارت پانزدهم ﺑﺎ ﻟﺬﺕ تمام ﻏﺬﺍﻣﻮ ﺗﺎ ﺗﻪ ﺧﻮﺭﺩﻡ،ﻫﻤﻴﻦ ﺟﻮﺭ هم ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻛﻪ چه جوری انتقامم رو بگیرم ﻛﻪ ﻳﻪ ﺩﻓﻌﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺩم بلند شد. -ﻳﺎﻓﺘﻢ،ﻳﺎﻓﺘﻢ. ﻫﻤﻪ ی رستوران از دادم ﺑﺎ تعجب ﻧﮕﺎﻡ ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ که ﻳﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻫﺎﻥ ﭼﻴﻪ ﺯﺩﻣﻮ ﺭﻭﺑﻪ ﺑﭽﻪﻫﺎ برگشتم. -ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺣﺎﻝ ﺍﻳﻦ ﭘﺴﺮﻩ ﺭﻭ ﺑﮕﻴﺮﻡ. ﻧﻘﺸﻪ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﺧﻨﺪﻳﺪﻥ و ﻗﺒﻮﻝ ﻛﺮﺩﻥ ﺍﻣﺎ ﺗﻤﻨﺎ و ارام مخالف بودن. -ﻣﻴﻜﺎ ﺗﻮ ﻏﺬﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﻧﺮﻳﺰ ﮔﻨﺎﻩ ﺩﺍﺭﻥ. ﺍﺭﺍﻡ حرفش رو تایید کرد: -ﺍﺭﻩ ﺭﺍﺳﺖ ﻣﻴﮕﻪ. -ﺳﺎﻛﺖ ﺷﻴﺪ ﺑﺎﺑﺎ،از دست رفته ها. ﺑﻠﻨﺪ شدم و ﺩﺍﺭﻭیی که نیکا برای پدر بزرگش گرفته بود برداشتم و ﺭﻓﺘﻢ ﭘﻴﺶ ﮔﺎﺭﺳﻮﻧﻪ،ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭﺧﻮﺍﻫﺶ و ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ کمی هم ﺯﻳﺮ ﻣﻴﺰﯼ ﻗﺒﻮﻝ ﻛﺮﺩ که ﺩﺍﺭﻭﺭﻭ ﺑﺮﻳﺰﻩ تو ﻏﺬﺍﯼ ﭘﺴﺮها. ﺭﻓﺘﻢ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﺳﺮ ﻣﻴﺰ ﺗﺎ ﻏﺬﺍﯼ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﻫﻢ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﻪ ﻛﻪ ﺑﺮﻳﻢ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ. ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﻴﺰ ﭘﺴﺮها ﺭﻭ ﺯﻳﺮ چشمی ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﮔﺎﺭﺳﻮﻧﻪ ﻏﺬﺍﯼ ﭘﺴﺮها ﺭﻭ ﺑﺮﺩ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﺮگشتنی ﻳﻪ ﭼﺸﻤﻚ بهم ﺯﺩ،ﺧﻨﺪﻡ ﮔﺮﻓﺖ. -ﭘﺎﺷﻴﻦ ﺑﺮﻳﻢ،ﻣﻦ با نیکا ﻣﻴﺮﻡ ﺣﺴﺎﺏ کنیم. ﺑﺎ ﻧﻴﻜﺎ ﺭﻓﺘﻴﻢ و پول غذا ها رو ﺣﺴﺎﺏ ﻛﺮﺩﻳﻢ و پیش دخترها برگشتیم. چشمکی به دخترها زدم. -ﺑﻴﺎﻳﻦ ﺑﺮﻳﻢ برای ﺧﺪﺍفظی وقتشه. ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺳﻤﺖ ﻣﻴﺰ ﭘﺴﺮها که ﻣﻦ ﺑﺎ ﺧﻮﺵ ﺭﻭیی ﺳﻼﻡ ﻛﺮﺩم. -ﺳﻼﻡ ﺍﻗﺎﻳﻮﻥ،ﺳﻼﻡ ﺍﻗﺎ ﻣﻬﻴﺎﺭ،ﺳﻼﻡ ﺍﻗﺎ ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ،خوب هستید؟ ﻣﻬﻴﺎﺭ با خوشرویی جواب داد: -ﺳﻼﻡ ﺧﺎﻧﻮﻡ ها،شما ﺧﻮﺑﻴﺪ؟ -ﻣﺮسی ﻣﻤﻨﻮﻥ،ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺏ ﻫﺴﺘﻴﺪ؟ﺩﻭﺳﺘﺎﺗﻮن رو ﻣﻌﺮفی ﻧﻤﻴﻜﻨﻴﻦ؟ ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ جواب داد: -ﻣﺎﻫﻢ ﺧﻮﺑﻴﻢ،ﭼﺮﺍ ﻛﻪ ﻧﻪ. تک تک به ﭘﺴﺮها اشاره ﻛﺮﺩ. -ﺍﺭﻭﻳﻦ ﻃﺎﻫﺮﯼ،ﺍﻟﻴﺎﺱ ﺷﻜﻮهی ﻭ ﺍﻳﺸﻮﻧﻢ .... ﭘﺮﻳﺪﻡ ﻭﺳﻂ ﺣﺮﻓﺸﻮ ﺑﺎ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪ ﮔﻔﺘﻢ: -ﻣﻴﺸﻨﺎﺳﻤﺸﻮﻥ،ﺍﻗﺎﯼ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻭﻓﺎیی،ﺩﺭﺳﺘﻪ؟ ﻟﻮﺩﻭﺱ ﻳﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺣﺮﺹ ﺩﺭﺍﺭ ﺯﺩﻭ ﺳﺮﺷﻮ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩ. ﺍﺭﻩ ﺑﺨﻨﺪ،ﮔﺮﻳﺘﻢ ﻣﻴﺒﻴﻨﻴﻢ. -ﺧﻮﺏ ﻣﺜﻞ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻧﻮﺑﺖ ﻣﻨﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻣﻮ ﻣﻌﺮفی ﻛﻨﻢ؟ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮها ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩم. -ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﺭﺍﻡ ﺳﻌﻴﺪﯼ،ﺗﻤﻨﺎ ﺭﺳﻮلی،ﻧﻴﻜﺎ ﺍﺣﻤﺪﯼ ﻭ ﻧﻴﺎﺯ ﺍﺻﻐﺮﯼ ﻫﺴﺘﻦ. ﻫﻤﻪ از اشنایی هم ﺍﻇﻬﺎﺭ ﺧﻮﺵ بختی ﻛﺮﺩن. -ﺧﺐ ﺩﻳﮕﻪ ﻣﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺮﻳﻢ،ﺑﺎ ﺍﺟﺎﺯﻩ. ﺭﻭﺑﻪ ﻟﺪﻭﺱ ﺧﻢ ﺷﺪم،ﺯﻝ ﺯﺩﻡ ﺗﻮ ﭼﺸﺎش و زمزمه کردم: -ﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭﻡ ﻏﺬﺍ ﺑﻬﺘﻮﻥ ﺑﭽﺴﺒﻪ و ﻧﻮﺵ ﺟﺎﻥ ﺷﻪ. ﺩﺧﺘﺮها ﺧﺪﺍفظی ﻛﺮﺩن و من موقع ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﻟﻮﺩﻭﺱ ﭼﺸﻤﻚ ﺯﺩم. -ادیوس بی بی. ﻭ بار دخترها به خوابگاه برگشتیم. (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) ﻣﺤﻜﻢ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺩﺳﺸﻮیی کوبیدم و ﺩﺍﺩ ﺯﺩﻡ: -ﺍﻟﻴﺎﺱ ﺑﻴﺎ ﺑﻴﺮﻭﻥ،ﺯﻭﺩ ﺑﺎﺵ ﻣﺭﺩﻡ. ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ دهمیه ﻛﻪ میرم دستشویی. ﺣﺎﻝ ﻫﻤﻤﻮﻥ ﺧﺮﺍﺑﻪ،ﻣﻦ ﻛﻪ ﻣﻴﺪﻭﻧﻢ این ﻛﺎﺭ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮﻩ ی ﭘﺮﻭع، ﺗﻼفی ﻣﻴﻜﻨﻢ ﻭﺍیستا و ﺑﻴﻦ. ﻧﻪ، ﻣﺜﻞ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺩ ﺑﻴﺎﺩ بیرون،ﺑﻘﻴﻪ ی ﺑﭽﻪ ﻫﺎ هم رفته بودن ﺗﻮ ﺳﺮﻭﻳﺲ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﻳﮕﻪ. ﺍﯼ ﻭﺍﯼ ﺩﻭﺑﺎﺭه شکمم قارو قور ﻛﺮﺩ که ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺳﻤﺖ ﺩﺳﺸﻮیی ﺩﺭﺑﻮﻥ ﺧﻮﺑﮕﺎﻩ،ﺧﺪﺍ ﻟﻌﻨﺘﺖ ﻛﻨﻪ ﺩﺧﺘﺮه ﺍﺣﻤﻖ. ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ ﺭفتیم ﺩﺳﺸﻮیی،دیگه ﺍﺷﻚ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺻﺒﺢ ﺑﺎ سستی ﺍﺯ ﺟﺎﻡ ﺑﻠﺪ ﺷﺪﻣﻮ ﭘﺴﺮها ﺭﻡ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﻛﺮﺩﻡ، ﺍﺥ ﻛﻪ ﺑﮕﻢ ﺧﺪﺍ چی ﻛﺎﺭﺕ ﻛﻨﻪ،ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺍﺣﻤﻖ. با بدبختی آماده شدم و ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ ﺗﺎ ﭘﺴﺮها ﺑﻴﺎﻥ و ﺑﺮﻳﻢ دانشگاه ﻛﻪ فکری ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻼفی ﻛﺎﺭ ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ به سرم زد. ﭘﺴﺮها ﺍﻭﻣﺪﻥ پاین که ﺭﻭﺑﻪ ﻣﻬﻴﺎﺭ پرسیدم: -ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻛﺪﻭﻣﻪ؟ -فکر ﻛﻨﻢ ﺍﻭﻥ ﺑﻮﮔﺎتی ﻣﺸﻜﻴﻪ. -ﻭﺍﻳﺴﺘﻴﺪ ﺍﻻﻥ ﻣﻴﺎﻡ. به ﺳﻤﺖ ﭘﺎﺭکینگ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ ﺩﺧﺘﺮها رفتم و ﺩﻭﺭﻭ برم رو ﺩﻳﺪ ﺯﺩﻡ،کسی ﻧﺒﻮﺩ. سریع ﺭﻓﺘﻢ ﺯﻳﺮ ﻣﺎﺷﻴﻨﻮ ﺷﻠﻨﮓ ﺭﻭﻏﻨﺸﻮ ﭘﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻣﻮ و ﺯﻭﺩ ﺯﺩﻡ ﺑﻴﺮﻭﻧﻮ ﺭﻓﺘﻢ ﭘﻴﺶ ﭘﺴﺮﺍ. -ﺑﺮﻳﻢ. از تصور قیافش موقع فهمیدن ﻟﺒﺨﻨﺪ خبیثانه ای زدم. ویرایش شده 5 شهریور توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 7 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد (ویرایش شده) پارت شانزدهم (ﻣﻴﻜﺎ) از خواب بیدار شدم و ﺑﺪﻧﻤﻮ کش دادم. -اخیش ﭼﻘﺪ ﺧﻮﺏ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻡ. به سمت ساعت روی دیوار چرخیدم. -ﻭﺍی ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﻮﻥ،ﺧﻮﺍﺏ ﻣﻮﻧﻴﺪﻳﻢ. ﺗﻤﻨﺎ،ﻧﻴﻜﺎ،ﭘﺎﺷﻴﺪ دخترها،ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺸﺘﻮ ﻧﻴﻤﻪ. ﻧﻴﺎﺯ از جاش پرید. -ﺍﯼ ﻭﺍﯼ،ساعت نه ﻛﻼﺱ ﺩﺍﺭﻳﻢ. ﺑﺪﻭ ﺑﺪﻭ ﻟﺒﺎﺱ ﭘﻮﺷﻴﺪﻳﻢ،ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ که ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﺑﻮﮔﺎتی ﻧﻴﻜﺎ ﺑﺮﻳﻢ دانشگاه ﺍﺧﻪ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺗﻤﻨﺎ ﺍﻳﻨﺎ ﺗﻌﻤﻴﺮﮔﺎﻩ ﺑﻮﺩ. یک به دو نرسیده آماده توی ﭘﺎﺭﻛﻴﻨﮓ بودیم اما ﻫﺮﭼﻲ ﻣﺎﺷﻴﻨﻮ ﺍﺳﺘﺎﺭﺕ ﺯﺩﻳﻢ ﺭﻭﺷﻦ نشد. -ﺍﻩ،ﺍﻳﻦ ﻛﻮفتی چشه؟حالا خیلی ﺯﻭﺩ ﭘﺎﺷﺪﻳﻢ که اینم بازی در اورده. ﺍﺭﺍﻡ ﻛﺎﭘﺘﻮ ماشین رو زد ﺑﺎﻻ که ﺩﺧﺘﺮ ها به ترتیب ﺟﻠﻮی ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺧﻢ ﺷﺪﻳﻢ که ﺑﺒﻴﻨﻴﻢ ﭼﺸﻪ؟ -ﻣﻦ ﻛﻪ ﺳﺮ ﺩﺭ ﻧﻤﻴﺎﺭﻡ. شروع کردم به دور زدن دور ماشین ﻛﻪ چشم خورد به ﭼﻴﺰ ﺳﻴﺎهی که ﺭﻳﺨﺘﻪ بود زیر ماشین و برق میزد. ﺧﻢ ﺷﺪﻡ و ﺯﻳﺮ ماشین رو ﺩﻳﺪ ﺯﺩﻡ ﻛﻪ ﺩﻭﺗﺎ ﺷﻠﻨﮓ ﺍﻭﻳﺰﻭﻥ ﺩﻳﺪﻡ،ﺟﻠﻞ ﺧﺎﻟﻖ ﺍﻳﻨﺎ دیگه ﭼﻴﻪ؟ -ﻧﻴﺎﺯ، ﻧﻴﻜﺎ، ﺑﻴﺎﻳﻦ ﺍﻳﻨﺠﺎ. ﻧﻴﺎﺯ که تا کمر خم شده بود تو ماشین کلافه جواب داد: -ﻫﺎ،ﭼﻴﻪ ﻣﻴﻜﺎ؟ﺑﺰﺍﺭ ﺑﺒﻴﻨﻢ ﺍﻳﻦ ﻣﺎﺷﻴﻦ چه مرگشه؟ﺩﻳﺮﻣﻮﻥ ﺷﺪ؟ -ﺑﻴﺎ ﺧﻮﺏ،فکر ﻛﻨﻢ من ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ. ﻭ ﺑﻪ ﺯﻳﺮ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻡ. ﻧﻴﻜﺎ به سمتم اومد،ﺧﻢ ﺷﺪ و زیر ماشین رو نگاه کرد. -ﺍﻩ لعنتی،انگار یه چیزی ﺷﻠﻨﮓ ﺭﻭﻏﻨﻮ ﭘﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩه. توی ﻓﻜﺮ رفتم. -نکنه؟؟ با فکری که به ذهنم رسید بلند زدم زیرﺧﻨﺪه،ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﺴﺘﻢ خودم رو کنترل کنم. -ﺍﯼ ﻛﻮﻓﺖ،ﺧﻔﻪ،ﭼﺮﺍ ﻣﻴﺨﻨﺪﯼ؟ﺩﻳﺪﻭﻧﻪ ﺷﺪﯼ؟ در حالی که از خنده بریده بریده حرف میزدم گفتم: -ﻣﻦ .....ﺩﻳﻮﻧﻪ ….نشدم،اونه که ﺩﻳﻮﻧﻪ ﺷﺪﻩ ارام خانم. ﻫﻤﻴﻦ ﺟﻮﺭ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﻧﻴﺎﺯ ﺍﻭﻣﺪ ﺯﺩ ﭘﺲ سرم. -اه،ﺧﻔﻪ ﺷﻮ ﺩﻳﮕﻪ،مسخره. از درد پسی خندم قطع شد و ﻳﻪ ﻫﻮ ﺯﺩﻡ ﺯﻳﺮ ﮔﺮﻳﻪ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﺑﭽﻪ ﮔﻮﻧﻪ ﺍﯼ ﮔﻔﺘﻢ: -ﭼﻼ ﻣﻴﺰنی؟ -ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺍﻳﻦ ﭼﺶ ﺷﺪه؟ﺣﺎﻟﺶ ﺧﻮﺏ ﻧﻴﺴﺖ! ﺍﻭﻣﺪ ﺟﻠﻮم و ﭘﺎﻳﻦ ﭼﺸﺎﻣﻮ ﻛﺸﻴﺪ ﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩ،ﺩﺳﺘﺸﻮ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﭘﻴﺸﻮﻧﻴﻢ و ﺩﻫﻨﻤﻮ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ ﻭ ﭼﺮﺍﻍ ﻗﻮﻩ ﮔﻮﺷﻴﺶ رو ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺗﻮ حلقم. -ﺍﻳﻦ ها ﻋﻼمت های ﺷﻴﺰﻭﻓﺮنی،ﺳﻪ ﻣﺎﻩ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺯﻧﺪﻩ ﻧﻤﻴﻤﻮﻧﻪ،ﺍﻻهی ﺑﻤﻴﺮﻡ برات،جون مرگ شدی،ﺍﺧﺮﻳﻦ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﻫﺎﺗﻮ ﺑﮕﻮ،ﻣﺎ سعی ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ که ﺑﺮﺍﻭﺭﺩﺵ ﻛﻨﻴﻢ. خودمو جمع و جور کردم و با عصبانیت نگاش کردم. -ﺑﺴﻪ ﺩﻳﮕﻪ،ﭼﺮﺕ ﻧﮕﻮ. ﺍﺑﺮﻭﻣﻮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﺑﺎﻻ و با بد جنسی تمام خودم رو خالی کردم. -خنده های من برای اینه ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ،کار ﺍﻭﻥ ﭘﺴﺮه ﻟﻮﺩﻭس خانه،فکر ﻛﺮﺩﻩ که ﺍﻳﻦ ﻣﺎﺷﻴﻦ،ماشین ﻣﻨﻪ. حرفم که تموم شد سریع ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺳﻤﺖ ﺧﻴﺎﺑﻮﻥ،ﺩﺧﺘﺮها ﻫﻢ ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ کردن ﻛﻪ ﺑﺰﻧﻦ ﺗﻮ ﺳﺮﻡ. ﺩﺳﺘﻤﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﻛﺮﺩﻣﻮ برای دانشگاه ﻣﺎﺷﻴﻦ گرفتم و ﺩﺧﺘﺮ ها رو پشت سرم جا گذاشتم. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 7 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد (ویرایش شده) پارت هفدهم به ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ که رسیدم ساعت ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻪ نه بود،سریع ﺩﺍﺧﻞ ﻛﻼﺱ شدم،ﺍﻳﻦ ﻛﻼس رو ﭘﺴﺮها ﻫﻢ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺑﻮﺩﻥ. ﺑﺎ ﭼﺸﻢ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻟﻮﺩﻭﺱ ﮔﺸﺘﻢ ﻛﻪ دیدم ﺭﺩﻳﻒ ﻭﺳﻂ نشسته و ﺑﺎ ﻳﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺷﻴﻄﺎنی ﺩاره ﻧﮕﺎﻡ میکنه. در جواب لبخندش ﻣﻨﻢ ﺑﻬﺶ ﻟﺒﺨﻨﺪ و یه چشمک ﻧﺎﻣﺤﺴﻮﺱ زدم و ﺩﺳﺖ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ. ﻫﻬﻬﻪ،ﭼﺸﺎﺵ ﮔﺮﺩ ﺷﺪ ﺍﺯ ﺗﻌﺠﺐ،ﭘﺸﺖ ﺑﻬﺶ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﺭﺩﻳﻒ ﺍﻭﻝ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﺩﺧﺘﺮها از راه رسیدن. ﻳﺎ ﺧﺪﺍ ﻫﻤﺸﻮﻥ از عصبانیت ﻗﺮﻣﺰ شده بودن،خواستن به سمتم حمله ور شن که ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺷﻮن ﺍﺳﺘﺎﺩ داخل کلاس شد ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮها متوجه نشدن. ﻧﻴﻜﺎ ﺩﺳﺘﺎﺷﻮ ﺩﺭﺍﺯ ﻛﺮﺩ ﺧﻔﻢ ﻛﻨﻪ ﻛﻪ من سریع ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻣﻮ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻔﺘﻢ: -ﺑﺮﭘﺎ. ﻛﻞ ﻛﻼﺱ از خنده ﺭﻓﺖ ﺭﻭ ﻫﻮﺍ و دخترها ﻫﻢ کنارم ﻧﺸﺴﺘﻦ ﻛﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺎ ﺧﻨﺪه سری از روی تأسف برام تکون داد. -ﺧﺎﻧﻢ سلیمی از شما دیگه انتظار نداشتم،ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺑﻠﻪ؟ با زاری و خجالت نالیدم: -ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ استاد،ﺑﻨﺪﻫﻢ ﻧﺨﻴﺮ. از مدل حرف زدنم ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ کل ﻛﻼﺱ رو هوا ﺭﻓﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ سر ﺻﺪﺍﯼ ﻟﻮﺩﻭﺱ رو شنیدم و ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ سمتش. -ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺧﺎنم(خانم رو کش دار گفت)سلیمی ﻳﺎﺩ ایام ﺩﺑﻴﺮﺳﺘﺎﻧﺸﻮﻥ ﻛﺮﺩﻥ. ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ کل کلاس ﺧﻨﺪﻳﺪﻥ. ﺑﺎ ﺧﺸﻢ ﻧﮕﺎﺵ ﻛﺮﺩﻡ،ﺍﻩ لعنتی ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺟﻠﻮ ﺍﻳﻦ پسره پرو ضایع ﺷﺪﻡ. ﺗﺎ ﺍﺧﺮ ﻛﻼﺱ ﺍﺧﻢ ﻛﺮﺩه بودم.ﺣ ﺎﻻ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﻃﻮﺭ ﺷﺪ ﺗﻼفی ﻛﺎﺭ ﺻﺒﺤﺘﻮ ﻣﻴﻜﻨﻢ،ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﭼﻮﻥ ضرری ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺰﺩﯼ ﻛﺎﺭﯼ ﺑﻬﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺍﻣﺎ ﻟﻴﺎﻗﺖ ﻧﺪﺍﺭﯼ. ﺍﺧﺮهای ﻛﻼﺳﻮ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﮔﺮﻓﺘﻤﻮ ﺭﻓﺘﻢ ﺑﻴﺮﻥ،ﺍﺭﻭﻡ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﻓﺮﺍﺭﯼ ﺧﻮﺷﮕﻠﻪ. ﺣﻴﻒ ﺗﻮ ﻛﻪ ﻫﻤﭽﻴﻦ ﺻﺎحبی ﺩﺍﺭﯼ. دستمو ﻛﺮﺩم ﺗﻮ ﻛﻴﻔﻤﻮ ﻣﻮﺯ ﮔﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﻛﻪ ﻧﻴﺎﺯ ﺑﺮﺍی میان وعده برای همه ﻧﻔﺮﯼ ﻳﻪ ﺩﻭﻧﻪ گذاشته بود رو بیرون کشیدم،همیشه از ﻣﻮﺯ بدمم میومد،باب میل من نیست،ﻣﻮﺯ رﻭ تا ته ﻓﺮﻭ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺍﮔﺰﻭﺯ ﻣﺎﺷﻴﻨﻮ ﺑﺎ ﻳﻪ ﺷﺎﺧﻪ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺯﻳﺮ ﺩﺭﺧﺖ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ تا ﺗﻪ ﺗﻪ ﻓﺸﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩﻡ و سریع ﺟﻴﻢ ﺷﺪﻡ ﻛﻪ همون لحظه کلاس تموم شد و ﺩﺧﺘﺮها ﺍﺯ ﻛﻼﺱ بیرون ﺍﻭﻣﺪﻥ،ﻗﺒﻞ از ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺑﻬﻢ ﺑﺮﺳﻦ ﮔﻔﺘﻢ: -ﺗﻘﺼﻴﺮ ﻣﻦ نبود که،اما ﺗﻼفی ﻛﺮﺩﻡ،ﺑﺮﻳﻢ ﺗﺮﻳﺎ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ تا ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻛﻨﻢ. ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮها داخل تریای دانشگاه ﻧﺸﺴﺘﻴﻤﻮ ﻫﻤﻪ ﻗﻬﻮﻩ و ﻛﻴﻚ ﺷﻜﻼتی ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩﻳﻢ،ﻣﻨﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺗﻌﺮﻳﻒ ماجرا ﻛﻪ وقتی حرفم تموم ﺷﺪ ﺩﻳﺪﻡ ﭘﺴﺮها هم ﻭﺍﺭﺩ ﺗﺮﻳﺎ ﺷﺪﻥ. خیلی ریز با چشم هام اشاره زدم. -ﺷﺎﺯﺩﻩ ﺍﻭﻣﺪ. ﺩﺧﺘﺮها ﺯﺩﻥ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ که آرام رو به من گفت: -ﻣﻴﻜﺎ ﻣﻨﻮ ﺗﻤﻨﺎ ﻣﻴﺨﻮﺍﻳﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﺗﺤﻘﻴﻖ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻧﻴﻚ ﻧﺎﻡ ﺗﻮ کتابخانه ﻣﻄﻠﺐ ﺟﻤﻊ ﻛﻨﻴﻢ،ﺗﻮ با ما ﻣﻴﺎﯼ ﻳﺎ ﺑﺎ ﻧﻴﻜﺎ ﺍﻳﻨﺎ ﻣﻴﺮﯼ خوابگاه؟ -ﻧﻪ ﻣﻦ ﻣﻴﺮﻡ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ،دوباره برای کلاس عصر برمیگردم میخوام یکم استراحت کنم. -ﭘﺲ ﭘﺎﺷﻴﺪ ﺑﺮﻳﻢ. -نیاز ﻳﻪ ﻟﺤﻈﻪ صبر کن. ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ میز ﭘﺴﺮها. -ﺳﻼﻡ دوستان،ﺧﻮب هستید؟ﺷﻤﺎ ﭼﻄﻮﺭﻳﺪ اقا ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ؟ و مثل ﺧﻮﺩﺵ ﻛﻪ ﺳﺮ ﻛﻼﺱ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻣﻨﻮ ﻧﺎﺟﻮﺭ ﮔﻔﺖ ﻣﻨﻢ ﺍﻗﺎ رو ﺗﻜﻴﺪ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﭘﻮﺯ ﺧﻨﺪ ﺯﺩﻡ و ادامه دادم: -ﺭﺍستی،ﺷﻨﻴﺪﻡ که ﭼﺎﻩ ﺩﺳﺸﻮیی خوابگاه ﺷﻤﺎ ﭘﺮ ﺷﺪﻩ؟ﺍﮔﻪ ﺑﺨﻮﺍﻳﻦ ﻣﻦ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺗﺨﻠﻴﻪ ﭼﺎﻩ ﺩﺍﺭﻣﺎ؟ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺧﺘﺮها ﺍﺯ ﭘﺸﺖ سر ﺍﻭﻣﺪ، ﻟﻮﺩﻭﺱ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻲ ﻛﻪ ﺩﻧﺪﻭﻧﺎﺷﻮ ﺭﻭﻫﻢ ﻣﻲ ﺳﺎبید جواب داد: -ﻧﻪ مشکلی نیست ﻣﻤﻨﻮﻥ،ﺭﺍستی شما چطور؟ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺭﻭﯼ ﺻﺒﺢ ﺧﻮﺵ ﮔﺬﺷﺖ؟ هه هه،ﭘﺴﺮﻩ ﺧﻨﮓ ﺍﻻﻥ ﺣﺎﻟﺘﻮ ﻣﻴﮕﻴﺮﻡ. -ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺭﻭﯼ!؟پیاده روی واسه چی؟ﻣﻦ ﻛﻪ ﺻﺒﺢ خیلی راحت ﺑﺎ ﺗﺎﻛﺴﻲ ﺍﻭﻣﺪﻡ،اها فهمیدم شما جریان نیاز رو میگید،ﺍﺯﺵ ﺷﻨﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻗﺸﻨﮕﺸﻮ ﻳﻪ ﺣﻴﻮن،ﺳﮓ ﻳﺎ ﮔﺮﺑﻪ فکر کنم،ﺷﻠﻨﮓ ﺭﻭﻏﻨﺸﻮ ﭘﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩ!ﻣﻦ ﻛﻪ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ،ﻭلی ﺍﻣﻴﺪ ﻭﺍﺭﻡ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺭﻭﯼ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺵ ﺑﮕﺬﺭﻩ. ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ لبخند و ﭼﺸﻤﻚ همیشگی. -ادیویس بی بی. ﻭ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮها ﺯﺩﻡ ﺑﻴﺮﻭﻥ. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 7 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد (ویرایش شده) پارت هجدهم (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) -ﺩﺧﺘﺮﻩ ی ﻧﻔﻬﻢ،ﺣﺎﻟﺘﻮ ﻣﻴﮕﻴﺮﻡ. ﻧﻜﻨﻪ ﺳﺮ ماشین خوشگلم ﺑﻼیی ﺍﻭﺭﺩﻩ ﺑﺎﺷﻪ؟ﺍﻣﻴﺪ ﻭﺍﺭﻡ که ﻛﺎﺭﯼ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻪ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﻣﻴﻜﺸﻤﺶ. ﺍﺭﻭﻳﻦ رو به پسرها گفت: -بچهها من و ﺍﻟﻴﺎﺱ ﺟﺎیی ﻛﺎﺭ ﺩﺍﺭﻳﻢ،فعلا بای. سریع بلند شدن و ﺭﻓﺘﻦ. ﺍﻳﻨﺎ ﻫﺎ هم مشکوک میزنن ها،فکر ﻛﻨﻢ که ﺍﻳﻨﺎ ﻫﻢ از دست رفتن،اخه ﺑﺪ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﯼ تروبچه خانم. ﺭﻭﺑﻪ ﺩﻭﻗﻠﻮ ﻫﺎ کردم. -ﭘﺎﺷﻴﺪ ﺑﺮﻳﻢ. ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ جواب داد: -ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺗﻮ برﻭ،ﻣﺎ ﻛﺘﺎﺏ ﺧﻮﻧﻪ ﻛﺎﺭ ﺩﺍﺭﻳﻢ. -درس خون شدید!کتابخانه میرید!اونی که فکر میکنید منم خودتونید. بلند شدم و تنهایی به سمت ﭘﺎﺭﻛﻴﻨﮓ رفتم. ﺍﻭﻝ خوب ﺩﻭﺭ ﺗﺎ ﺩﻭﺭ ﻣﺎﺷﻴﻨﻮ ﭼﻚ ﻛﺮﺩﻡ وقتی مطمئن شدم همه چی نرماله پشت فرمون ﻧﺸﺴﺘﻤﻮ ﺍﺳﺘﺎﺭﺕ ﺯﺩﻡ ﻛﻪ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﺪ. -تروبچه خانم ﺑﺭﻭ ﺧﺪﺍﺭﻭ ﺷﻜﺮ ﻛﻦ ﻛﻪ ﻛﺎﺭﯼ ﻧﻜﺮﺩﯼ. ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ به ﺳﻤﺖ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ دانشگاه که ﻭﺳﻄ هاﯼ ﺭﺍه ﻣﺎﺷﻴﻦ شروع به ریپ زدن کرد ﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺷﺪ و ﻫﺮ کاری که کردم دیگه روشن نشد. ﮔﻮﺷﻴﻮ از جیبم ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻣﻮ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ به ﺟﺮﺛﻘﻴﻞ ﻛﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﻮ ﺑﺒﺮﻩ ﺗﻌﻤﻴﺮﮔﺎﻩ،ﺧﻮﺩﻣﻢ ﺗﺎکسی ﮔﺮﻓﺘﻤﻮ رفتم ویلامون تا یه ماشین دیگه بر دارم. وارد پارکینگ ویلا شدم و به سمت ماشین کی ام سی رفتم و سوارش شدم. باید به کلاس عصرم میرسیدم. تازه کلاسم تموم شده بود و داشتم میرفتم سمت تریا که تا قبل شروع کلاس بعدیم یه چی بخورم،موقع رد شدن از جلوی در یکی از کلاس ها از پنجره در کلاس چشمم افتاد به تروبچه خانم که داشت تند تند نت بر میداشت. فکر خبیثی به سرم زد،سریع رفتم تریا و املتی سفارش دادم و تند تند شروع به خوردن کردم،لقمه ی اخر رو گرفتم و به سمت کلاس تروبچه خانم برگشتم. در کلاس رو زدم و داخل شدم،رو با استاد کردم. -سلام ببخشید استاد،مامان خانم سلیمی براش لقمه اورده. از حرف من کل کلاس ترکید و شروع به مسخره کردن میکا کردن. تروبچه هم دندون هاشو رو هم فشار میداد و با حرص نگام میکرد که استاد کوبید رو میز. -ساکت،ساکت باشید،اقای وفایی لطفا بیرون کلاس منتظر باشید. سریع از کلاس زدم بیرون و جیم شدم. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 8 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد (ویرایش شده) پارت هجدهم (میکا) پسره ی بیشعور،جلو همه سکه ی یه پولم کرد. داشتم از کلاس خارج میشدم که استاد صدام زد: -خانم سلیمی،امیدوارم که این دفعه ی اخرتون باشه که باعث بهم خوردن نظم کلاس من میشید. -استاد من واقعاً مع … -میتونید تشریف ببرید. ای خدا همین جوریشم استاد جهانتیغ با من بد بود حالا دیگه منتظر یه لغزش منه. با دخترها سمت محوطه بیرون دانشگاه رفتیم که چشمم افتاد به راستین که از یه ماشین جدید سریع پیاده شد و دوید سمت داخل دانشکده. نیکا زد به دستم. -هی دختر،کجا رو داری نگاه میکنی؟راه بیفت بریم. -اوم.....شما جلو جلو برید منم یکم دیگه میام،یه کاری دارم. دخترها سر تکون دادن و اروم اروم راه افتادن. در حالی که چشمم روی تابلوی اکيداً پارک ممنوع ثابت بود گوشیم رو از کیفم در اوردم و شمارهگیری کردم. -الو ....سلام روز بخیر،میخواستم یه مورد سد معبر گزارش بدم. پنج دقیقه نگذشته بود که ماشین لودوس سوار بر جرثقیل از جلو چشمام رد شد. به راستین که لحظه اخر رسید و دنبال ماشین میدوید و داد میزد نگاه کردم و غش غش خندیدم. راستین که از رسیدن به ماشین نا امید شده بود خم شد و نفس نفس زنان دست به زانو زد. به سمتش رفتم و با ته خنده گفتم: -اقای وفایی اون لقمه ای که سر کلاس برای من اورده بودید همراهتون هست که انشاالله؟میتونید الان که تا خوابگاه پیاده کز میکنید میلش کنید چون وقتی برسید شام خوابگاه تموم شده. راستین دستاشو مشت کرد. -من تو رو … بی خیال براش دست تکون دادمو به سمت سر جاده دویدم. ﻛﻨﺎﺭ ﺧﻴﺎﺑﻮﻥ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮها ﻭﺍﻳﺴﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ. -ﻧﻴﻜﺎ،حالا باید ﻣﺎشینت رو چی ﻛﺎﺭ کنی؟ -ﻫﻴﭽﻲ صبح ﺳﻮﻳﭽﻮ ﺩﺍﺩﻡ به ﺩﺭﺑﻮﻥ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﮕﻪ جرثقیل ﺑﺒﺮﻩ ﺗﻌﻤﻴﺮﮔﺎﻩ. -ﺑﺨﺪﺍ ﻣﻦ ﺷﺮﻣﻨﺪﺗﻢ ﺗﻘﺼﻴﺮ ﻣﻦ شد. -ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﺑﺨﻴﺎﻝ ﺣﺎﻻ ﻛﻪ ﺗﻼفی ﻛﺮﺩﯼ،ضرر ﺍﻭﻥ بیچاره ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﻴﺸﻪ. -تازه خبر ندارید که الان چه کردم. ﺻﺪﺍی ﺑﻮﻕ ﻣﺎﺷﻴﻦ مانع این شد که دخترها ازم چیزی بپرسن،به ﺳﻤﺖ صدا برگشتیم که ﺩیدیم ﺍﺭﻭﻳﻦ و ﺍﻟﻴﺎﺳﻦ. اروم جلو رفتیم. -ﺳﻼﻡ،ﻛﺎﺭی ﺩﺍﺷﺘﻴﻦ؟ ﺍﻟﻴﺎﺱ پرسید: -ﻣﻴﻜﺎ ﺧﺎﻧﻮﻡ اگه ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ تشیف میبرید ﺑﻔﺮﻣﺎﻳﺪ ﺑﺮﺳﻮﻧﻴﻤﺘﻮﻥ. -ﻧﻪ ﻣﻤﻨﻮﻥ،ﻣﺰﺍﺣﻢ ﻧﻤﻴﺸﻴﻢ. ﺍﺭﻭﻳﻦ سریع گفت: -ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﺣﺮﻓﻴﻪ؟ﺑﻔﺮﻣﺎید،ﺭﺍﻫﻤﻮﻥ ﻳﻜﻴﻪ. ﻧﻴﻜﺎ موأدبانه گفت: -ﺯﺣﻤﺖ میشه،خودمون یه ماشین میگرفتیم. الیاس سریع جوابش رو داد: -ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﺣﺮﻓﻴﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﺣﻤﺘﻴﺪ ﻧﻪ ﺯﺣﻤﺖ ﺑﻔﺮﻣﺎﻳﻦ. ﺳﻮﺍﺭ ماشین پسر ها ﺷﺪﻳﻢ،ﻧﻴﻜﺎ ﭘﺸﺖ ﺍﻟﻴﺎﺱ ﻛﻪ ﺭﺍﺭﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ نشست،ﻧﻴﺎﺯ وسط و من اخر از همه سوار ماشین شدم شدم. ﺍﺯ ﻗﺼﺪ ﺩﺧﺘﺮهاﺭﻭ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﻧﺸﻮﻧﺪﻡ ﭼﻮﻥ حدس میزدم که ﭘﺴﺮﺍ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻧﻴﺎﺯ،ﻧﻴﻜﺎ خواستن که ما رو برسوننمون. ﺍﺭﻭﻳﻦ به نیاز نگاه کرد. -ﻧﻴﺎﺯ ﺧﺎﻧﻢ،ﺷﻨﻴﺪﻡ ﻣﺎﺷﻴﻨﺘﻮﻥ ﺧﺮﺍﺏ ﺷﺪﻩ؟ -ﺑﻠﻪ متأسفانه،شلنگ روغنشو بریده بودن. ﺍﻟﻴﺎﺱ از توی اینه ی وسط ماشین نگاهی به نیکا کرد. -ﺍﮔﻪ ﺑﺨﻮﺍﻳﻦ ﻣﻦ ﺗﻌﻤﻴﺮ کار ﺍﺷﻨﺎ ﺩﺍﺭم؟ ﻧﻴﻜﺎ جوابش رو داد: -خیلی ﻣﻤﻨﻮﻥ صبح به دربون خوابگاه سپردیمش که ببره ﺗﻌﻤﻴﺮﮔﺎﻩ،فکر ﻛﻨﻢ که تا ﻏﺮﻭﺏ ﺍﻣﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﻪ. ﺍﺭﻭﻳﻦ جواب داد: -ﺧﺪﺍﺭﻭ ﺷﻜﺮ،ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﻓﻀﻮلی ﻧﺒﺎﺷﻪ؟ﺷﻤﺎﺭﻭ ﺯﻳﺎﺩ ﻧﻤﻴﺒﻴﻨﻴﻢ!ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻧﻤﻴﺮﻳﻦ؟ ﻧﻴﺎﺯ جواب داد: -ﺭﺍﺳﺘﺶ بیشتر تو خونه دورهم جمع میشیم. ﺍﻟﻴﺎﺱ لبخندی به نیکا زد. -واقعیتش ﻣﺎ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻴﻢ چهارشنبه رو که ﻛﻼﺱ ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ ﺑﺮﻳﻢ ﻛﻮﻩ ﻧﻮﺭﺩﯼ،شبشم ﺷﻬﺮﺑﺎﺯی و ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ،خوشحال ﻣﻴﺸﻴﻢ که ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺗﺸﻴﻒ ﺑﻴﺎﺭﻳﺪ،البته ﺍﮔﻪ ﻛﻼﺱ ﻧﺪﺍﺭﻳﻦ؟ ﻧﻴﻜﺎ ﻧﮕﺎهی ﺑﻪ ﻧﻴﺎﺯ ﻭ ﻣﻦ ﻛﺮﺩ ﻧﻴﺎﺯ ﺍﻭﻛﻲ ﺩﺍﺩ ﻭلی ﻣﻦ ﺍﺧﻢ ﻛﺮﺩﻡ. که بیخیال من جواب داد: -ﻣن و نیاز که مشکلی ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ،ﺧﻮﺵ ﺣﺎﻝ ﻣﻴﺸﻴﻢ،ﺑﻘﻴﻪ ی دوست هاتون ﻫﻢ هستن؟ -ﺑﻠﻪ ﻫﻤﺸﻮﻥ میان،ﺷﻤﺎ چی ﻫﻤﺘﻮﻥ ﻣﻴﺎﻳﻦ؟ ﻧﻴﺎﺯ جای نیکا جواب داد: -ﻣﻨﻮ ﻧﻴﻜﺎ که ﺍﻭﻛﻴﻢ ،ﺗﻤﻨﺎ و ارام هم میدونم که ﭘﺎیه ان ﺍﻣﺎ فکر ﻧﻜﻨﻢ میکا ﺑﻴﺎﺩ. ﺍﺭﻭﻳﻦ رو به من پرسید: -ﭼﺮﺍ ﻣﻴﻜﺎ ﺧﺎﻧﻮﻡ؟ﺍﺯ ﻣﺎ ﺧﻮﺷﺘﻮﻥ ﻧﻤﻴﺎﺩ؟ﻧﺘﺮﺳﻴﺪ ﻧﻤﻴﺰﺍﺭﻳﻢ بهتون ﺑﺪ ﺑﮕﺬﺭﻩ. ﺍﻟﻴﺎﺱ هم تایید کرد: -ﺍﺭﻩ ﺭﺍﺳﺖ ﻣﻴﮕﻪ ﺍﺭﻭﻳﻦ،ﻗﻮﻝ ﻣﻴﺪﻡ ﻛﺎﺭﯼ ﻛﻨﻴﻢ ﺑﻬﺘﻮﻥ ﺧﻮﺵ ﺑﮕﺬﺭ. -ﻧﻪ ﻣﻤﻨﻮﻥ،ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﻛﻪ ﺧﻮﺵ میگذرﻩ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻛﺎﺭ ﺩﺍﺭﻡ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻢ ﺑﻴﺎﻡ،ﺷﻤﺎ ﺑﺮﻳﺪ بهتون ﺧﻮﺵ ﺑﮕﺬﺭﻩ. -تعارف ﻛﻪ ﻧﻤﻴﻜﻨﻴﺪ؟ -ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ،ﺣﺎﻻ ﺍﮔﻪ ﺑﺘﻮﻧﻢ ﻣﻴﺎﻡ. ﺭﺳﻴﺪیم خوابگاه و با پسرها ﺧﺪﺍفظی ﻛﺮﺩیم. سریع ﺧﻮﺩم رو روی تخت ﭘﺮﺕ ﻛﺮﺩﻡ و ﭘﺘﻮ ﺭو هم رو سرم ﻛﺸﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﺩﺧﺘﺮها بهم ﮔﻴﺮﻧﺪﻥ ﻛﻪ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ چی ﺷﺪ که ﺧﻮﺍﺑﻢ ﺑﺮﺩ. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 8 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد (ویرایش شده) پارت نوزدهم (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) صدام رو بردم بالا: -چی؟؟؟؟ ﺗﻌﻤﻴﺮ ﻛﺎﺭ جواب داد: -آرومتر اقا،ﮔﻔﺘﻢ ﻛﻪ ماشینتون ﺧﻔﻪ ﻛﺮﺩﻩ،کسی ﺗﻮ ﺍﮔﺰﻭﺯ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻣﻮﺯ فرو کرده بوده. -پس این ماشین دیگه ماشین بشو نیست؟ -میتونم با خرج زیاد درستش کنم اما دیگه مثل روز اول نمیشه. -ﺑﺎﺷﻪ پس شما تعمیرش کنید،تموم که شد بفرستینش نمایشگاه. ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺍﺣﻤﻖ ﺣﺎﻻ ﺩﻳﮕﻪ ﻣﻮﺯ ﻣﻴﻜﻨﻲ ﺗﻮ ﺍﮔﺰﻭﺯ ماشین؟ﻳﻪ ﻛﺎﺭﯼ ﻛﻨﻢ ﻛﻪ ﺍﺷﻜﺖ ﺩﺭبیاد. دوتا از بهترین ماشین هامو تو یه روز به باد دادی. ﻳﻪ ﺩﺭﺑﺴﺖ ﮔﺮﻓﺘﻤﻮ ﺭﻓﺘﻢ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ،ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﻮﺩﻡ ﻛﻪ با ﺣﺮفی که از ﺑﭽﻪ ﻫﺎ شنیدم مخم ﺳﻮﺕ ﻛﺸﻴﺪ. -ﺍﺭﻩ ﺭﺳﻮﻧﺪﻳﻤﺸﻮﻥ خوابگاه و ﺩﻋﻮتشون ﻛﺮﺩﻳﻢ ﺑﺮﺍﯼ چهارشنبه ﻛﻮﻩ ﻧﻮﺭﺩﯼ. ﻣﻬﻴﺎﺭ ذوق کرد. -ﺍﻳﻮﻝ آروین دمت گرم،ﺧﻮﺏ ﻛﺎﺭﯼ ﻛﺮﺩید. ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ هم تایید کرد: -ﺍﺭﻩ دست ﺟﻤﻌﻲ بیشتر ﺧﻮﺵ ﻣﻴﮕﺬﺭﻩ،ﻫﻤﺸﻮﻥ ﻣﻴﺎﻥ ﺩﻳﮕﻪ؟ ﺩﻳﮕﻪ طاقت ﻧﻴﺎﻭﺭﺩﻣﻮ پریدم ﺩﺍﺧﻞ. -ﭼﻲ ﺩﺍﺭﯼ میگی آﺭﻭﻳﻦ؟ﭼﻪ غلطی ﻛﺮﺩﯼ؟ -مگه چی ﺷﺪﻩ ﺩﺍﺩﺍﺵ؟ﭼﺮﺍ ﺟﻮﺵ ﻣﻴﺎﺭﯼ؟ﻣﻨﻮ ﺍﺭﻭﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮ ها ﺭﻭ ﺩﻋﻮﺕ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻛﻮﻩ ﻧﻮﺭﺩﯼ. -یعنی چی الیاس؟ﻭﺍﺳﻪ چی ﺍﺧﻪ؟ ﻣﮕﻪ ﻧﻤﻴﺪﻭنید که ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮﻩ پررو ﻣﺘﻨﻔﺮﻡ؟ﺍﺻﻼ میدونید ﺍﻣﺮﻭﺯ چیکار ﻛﺮﺩﻩ؟ ﻣﻮﺯﯼ ﻛﻪ ﺗﻌﻤﻴﺮ ﻛﺎﺭ ﺑﻬﻢ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ رﻭ ﺍﺯ ﺟﻴﺐ ﻛﺘﻢ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻣﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮ ﭼﺸﻢ ﭘﺴﺮها. -ﻣﻮﺯﻭ فرو ﻛﺮﺩﻩ ﺗﻮ ﺍﮔﺰﻭﺯ ﻣﺎﺷﻴﻦ،ﻣﺎﺷﻴﻦ نازم ﺧﻔﻪ ﻛﺮﺩﻩ. ﺍﻟﻴﺎﺱ ﺯﺩ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ. ﺑﺎ ﺍخم چپ چپ ﻧﮕﺎﺵ ﻛﺮﺩﻡ. -ﺑﺒﻨﺪ ﻧﻴﺸﺘﻮ ﺑﺰﻏﺎﻟﻪ. ﺧﻨﺪﺵ ﺑﻠﻨﺪ ﺗﺮ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﻮﺯ. -ﺍﺧﻪ ببین ﭼﻪ موز ﺑﺰﺭگیه،ﺍﺯ ﻛﺠﺎ ﺍﻭﺭﺩﻩ اینو؟ ﻭ قهقهه ﺯﺩ که باعث شد بقیه ی ﭘﺴﺮها ﻫﻢ که تا الان از ترس خشم من خودشون رو کنترل کرده بودن بزنن ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ. ﻳﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﻣﻮﺯ توی دستم ﻛﺮﺩم و ﺧﻮﺩم هم ﺧﻨﺪم گرفت ﺍﻣﺎ نه ﺍﺯ خوشی خنده ی من از ﺣﺮﺹ ﺑﻮﺩ. ﺍﺧﻪ ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪر ﻣﻐﺮﻭﺭﻩ ﻭ ﻛﻢ ﻧﻤﻴﺎﺭﻩ. آﺭﻭﻳﻦ ﻣﻮﺯ رﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﻗﺎﭘﻴﺪ،ﭘﻮﺳﺖ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺭﺩ. -ﺑﻪ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺩﻭﺩﻳﻢ ﺷﺪﻩ. موزو از دستش کشیدمو انداختم تو سطل آشغال. -احمق مریض میشی. ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﻭﻣﺪم. -اخه فقط این نیست که...دیونه زنگ زد جرثقیل کی ام سی رو هم بردن بعد تو به من میگی با این بشر برم تفریح؟ﭼﺮﺍ ﺭﻭﺯﻣﻮﻧﻮ ﺑﻪ ﺑﺎﺩ ﺩﺍﺩﯼ؟ -ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﭘﺴﺮ ﻣﮕﻪ چی ﺷﺪﻩ ﺣﺎﻻ؟ -چی شده مهیار؟میپرسی چی ﺷﺪﻩ؟ﺣﺎﻻ ﻣﻦ ﺑﺎﻳﺪ کل روز رو ﺑﺎ اﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﺠﻨﮕﻤﻮ ﺭﻭﺯﻣﻮ ﺧﺮﺍﺏ ﻛﻨﻪ. -ﺣﺮﺹ ﻧﺨﻮﺭ ﺩﺍﺩﺍﺵ،ﺷﻴﺮﺕ خشک ﻣﻴﺸﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﺕ گرسنه ﻣﻴﻤﻮﻧﻦ. ﺩﻣﭙﺎﻳﻤﻮ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻣﻮ ﭘﺮﺕ ﻛﺮﺩﻡ ﺳﻤﺘﺶ ﻛﻪ ﺟﺎ ﺧﺎلی ﺩﺍﺩ. -باشه حالا که این طوره اصلا ﻧﻤﻴﺎﻡ، ﺷﻤﺎ ﺑﺮﻳﺪ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﺷﻴﺪ،ﻋﺎﺷﻘﺎﯼ ﺧﺎﮎ ﺑﺮ ﺳﺮ. ﺍﻟﻴﺎﺱ با تحکیم نگام کرد. -ﺑﺸﻴﻦ ﺑﻴﻨﻴﻢ ﺑﺎﻭﺍ،ﺗﻮ ﻣﻴﺎﯼ ﺧﻮﺑﻢ ﻣﻴﺎﯼ. -ﻧﭻ ﻧﻤﻴﺎﻡ. -ﻣﻴﺎﯼ،ﺑﺎ ﻛﻠﻪ ﻫﻢ ﻣﻴﺎﯼ. -آﺭﻭﻳﻦ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻴﻨﺪ ﭘﻨﺒﻪ ﺩﺍﻧﻪ. ﻣﻬﻴﺎﺭ پرسید: -ﻧﻤﻴﺎﯼ ﺩﻳﮕﻪ ﻧﻪ؟ -نچ. ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ با شیطنت نگاهم کرد. -مطمئنی دیگه؟ -ﺳﮓ ﺩﺭﺻﺪ. -ﺑﺎﺷﻪ ﭘﺲ ﻣﻬﻴﺎﺭ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺑﺪﻩ به ﺗﻤﻨﺎ ﺧﺎﻧﻢ ﺑﮕﻮ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻧﻤﻴﺎﺩ ﻣﻴﻜﺎ ﺧﺎﻧﻢ با خیال راحت ﺑﻴﺎﺩ. -وایسا،ﻭایسا!!ﺑﺒﻴﻨﻢ آروین چی گفت؟ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ؟ﺗﻤﻨﺎ؟ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻧﻴﺴﺖ ﻣﻴﻜﺎ؟ﺑﻴﺎﺩ ﻗﻀﻴﻪ ﭼﻴﻪ؟ ﺍﻟﻴﺎﺱ ازم پرسید: -ﻧﻤﻴﺪﻭنی مگه؟ -ﭼﻴﻮ؟ ماهیار جاش جواب داد: -ﻛﻪ من و ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻮ ﻛﺘﺎﺏ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮ ها ﺑﺎﺏ ﺍﺷﻨﺎیی رو ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻴﻢ و ﺷﻤﺎﺭﻩ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺷﻨﺎیی ﺑﻴﺸﺘﺮ. ﺍﻟﻴﺎﺱ حرف مهیار رو ادامه داد: -من و آروین هم ﺍﺯ این ﻃﺮﻳﻖ ﺑﺎ ﻧﻴﺎﺯ و ﻧﻴﻜﺎ ﺍﺷﻨﺎ میشیم. -ﻧﻪ ﭼﻲ میگی؟؟؟؟ -ﺑﻌﻠﻪ ﺍﻗﺎ،ﻓﻘﻂ ﺗﻮیی که ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﻳﻦ ﺍﺧﻼﻕ ﺑﺪﺕ ﺳﺮﺕ ﺑﻲ ﻛﻼﻩ ﻣﻮﻧﺪﻩ. -ﻣﺮسی آروین خان ﻣﻦ ﻫﻤﭽﻴﻦ ﻛﻼﻩ ﮔﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻡ،ﺧﻮﺑﺎﺭﻭ ﻭﺭﺩﺍﺷﺘﻴﺪ ﺑﺮﺍ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ،ﺗﻮﺭﺑﭽﻪ خانم رو گذاشتید برا من،ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺍﺧﻼﻗﺶ. ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ با تمسخر گفت: -ﻫﻪ،ﻓﻌﻼ ﻛﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺗﺮﻭﺑﭽﻪ خانم هم ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻧﺪﺍﺩﻥ ﺟﺎیی ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﻫﺴﺘﻲ بیان. -ﭼﻪ ﺑﻬﺘﺮ،ﻣﻨﻢ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻡ ﻟﺬﺕ ﻣﻴﺒﺮﻡ. مهیا تشر زد: -ﺗﻮ ﻛﻪ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍستی ﺑﻴﺎﯼ؟ -ﻛﻲ ﻣﻦ؟کی ﮔﻔﺘﻪ؟ آﺭﻭﻳﻦ با شیطنت نگاهم کرد. -ﺑﺎﺷﻪ ﭘﺲ اگه ﺑﮕﻢ ﻣﻴﻜﺎ ﺧﺎﻧﻮم هم ﺑﻴﺎﺩ مشکلی نداری دیگه؟ -ﻣﮕﻪ ﻣﻦ ﺍﺯﺵ ﻣﻴﺘﺮﺳﻢ؟ﺑﮕﻮ ﺑﻴﺎﺩ. -ﻣﻴﮕﻤﺎ؟ -ﺑﮕﻮ،ﺑﭽﻪ میترسونی؟ -ﺑﺎﺷﻪ،ماهیار ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻣﻴﻜﺎ ﺧﺎﻧﻮﻣﻮ ﺍﺯ ﺗﻤﻨﺎ بگیر. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺩﻗﻴﻘﻪ ماهیار شماره رو داد. -بزن،091068 …. آﺭﻭﻳﻦ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺘﻮ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭی ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻮ. ﺧﺪﺍ ﻛﻨﻪ که ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﻜﻨﻪ بیاد. ﻣﻴﻜﺎ با صدای خواب الودی جواب داد: -ﺑﻌﻠﻬﻪ. ﻭﺍ!ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺸﺖ ﺷﺒﻪ ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺍﺯ ﺍﻻﻥ ﺧﻮﺍﺑﻪ؟ آﺭﻭﻳﻦ شروع کرد به حرف زدن. -ﺳﻼﻡ ﻣﻴﻜﺎ ﺧﺎﻧﻮﻡ،ﺍﺭﻭﻳﻦ هستم،ﺧﻮﺏ ﻫﺴﺘﻴﺪ؟ -آ،ﺳﻼﻡ،ﺑﻠﻪ ﻣﻤﻨﻮﻥ،ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺏ ﻫﺴﺘﻴﺪ؟ﺑﻘﻴﻪ ﺧﻮﺑﻦ؟ -ﻣﺮسی ﻣﻤﻨﻮﻥ،ماهم خوبیم، ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﻣﺰﺍﺣﻢ ﺷﺪﻡ،ﺷﻤﺎﺭﺗﻮﻧﻮ ﺍﺯ ﺗﻤﻨﺎ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻛﻪ بپرسم ﻓﻜﺮﺍﺗﻮﻧﻮ ﻛﺮﺩﻳﺪ؟ﺑﺮﺍﯼ ﻛﻮﻩ ﻧﻮﺭﺩﯼ با ما ﻣﻴﺎﻳﻦ؟ﺍﺧﻪ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ خیلی ﺍﺳﺮﺍر داشت ﻛﻪ ﺷﻤﺎ حتماً باید ﺑﺎﺷﻴﺪ؟ -ﭼﻲ ﺍﺯ ﺗﻤﻨﺎ؟ﻣﻦ ﻛﻪ ﮔﻔﺘﻢ نمیتونم بیام ﻛﺎﺭ ﺩﺍﺭﻡ،درضمن،ﺍﻗﺎ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻟﻄﻒ ﺩﺍﺭﻥ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﻳﺸﻮﻥ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﻧﻤﻴﺎﻡ ﻛﻪ ﺣﺎﻻ ﺑﺨﺎﻃﺮ خواست اون ﺑﻴﺎﻡ. سریع ﮔﻮﺷﻴﻮ ﺍﺯ آﺭﻭﻳﻦ ﮔﺮﻓﺘﻢ. -ﭼﻴﻪ؟نکنه ﻣﻴﺘﺮسی ﺗﻼفی جرثقیل رو سرت در بیارم؟ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎش ﺍﻧﻘﺪر ﺑﻴﻜﺎﺭ ﻧﻴﺴﺘﻢ. -ﻫﻪ،ﺗﺮﺱ؟ﺍﺯ ﺷﻤﺎ؟ﻧﻪ ﻣﻦ ﻭﻗﺘﻤﻮﺟﺎیی ﻭ ﺑﺎ ﻛﺴﺎیی میگذﺭﻭﻧﻢ ﻛﻪ ﺍﺭﺯﺵ ﺩﺍشته باشن. سریع از حرفش اتو گرفتم: -ﭘﺲ یعنی دوست های من از نظر ﺷﻤﺎ ﺑﻲ ﺍﺭﺯﺷﻦ؟ -دوستاتون ﻧﻪ ﺍﻣﺎ ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﺷﻚ ﺩﺍﺭﻡ،ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺛﺎﺑﺖ ﻛﻨﻢ ﺍﺯﺗﻮﻥ ﻫﻴﭻ ﺗﺮسی ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻣﻴﺎﻡ. -ﺑﺎﺷﻪ ﭘﺲ ﻣﻴﺒﻴﻨﻴﻤﺘﻮﻥ. ﮔﻮشی رو قطع ﻛﺮﺩم و ﺩﺍﺩﻡ به آﺭﻭﻳﻦ. ﺑﻴﺎ،ﺑﻴﺎ ﺧﺎﻧﻮمی ﻛﻪ ﺑﺪ ﺑﺮﺍﺕ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻣﻨﻮ ﺧﺮﺍﺏ میکنی؟ ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 8 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد (ویرایش شده) پارت بیستم (ﻣﻴﻜﺎ) ﭘﺴﺮﻩ ی ﭘﺮرﻭ،فکر ﻧﻤﻴﻜﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺍﻧﻘﺪر ﻣﻐﺮﻭﺭ ﺑﺎشی،ﺑﻬﺖ ﻧﺸﻮﻥ ﻣﻴﺪﻡ ﻣﻴﻜﺎ ﻛﻴﻪ. ﺍﻩ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﻧﺎﺯﻣﻢ ﺑﻴﺪﺍﺭﻡ ﻛﺮﺩن،ﺍﻭﻩ ﺍﻭﻩ ﻳﺎ ﺟﺪ ﺳﺎﺩﺍﺕ ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺸﺘﻪ ﺷﺒﻪ،یعنی من ﺗﺎ ﺍﻻﻥ خوابیده ﺑﻮﺩﻡ؟ ﭘﺎﺷﺪﻡ و ﺭﻓﺘﻢ ﭘﻴﺶ ﺩﺧﺘﺮها. -من هم چهارشنبه باهاتون میام. ﺩﺧﺘﺮها ﺩﺳﺖ ﺯﺩﻧﻮ ﻫﻮﺭﺍ ﻛﺸﻴﺪﻥ که ناقافل ﺧﻢ ﺷﺪﻡ ﺭﻭ ﺗﻤﻨﺎ و ﺩﺍﺩ ﺯﺩﻡ: -ﺗﻤﻨﺎ. از ترس دو متر از جاش پرید ﺑﺎﻻ دستو گذاشت رو قلبش و با حرص نگام کرد. -ﺍﯼ ﺩﺭﺩ،ﺯﻫﺮﻡ ﺗﺮﻛﻴﺪ،ﺑﻴﺸﻌﻮﺭ. -ﻣﻦ ﺑﻴﺸﻌﻮﺭﻡ ﻳﺎ ﺗﻮ ﻛﻪ ﺑﺎ ﭘﺴﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻓﻴﻖ ﺷﺪﯼ ﻫﻴﭻ،ﺷﻤﺎﺭﻩ ی ﻣﻨﻢ ﺩﺍﺩﯼ ﺑﻬﺶ،ﻳﻜﻢ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﺎ ﻳﺎﺩ ﺑﮕﻴﺮ. ﻭ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ها ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻡ ﺩﺧﺘﺮها دارن ﺭﻳﺰ ﺭﻳﺰ ﻣﻴﺨﻨﺪﻥ. -ﻣﺮﺽ،ﻭﺍﺳﻪ چی ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪﻥ؟ ﺗﻤﻨﺎ ابرو بالا انداخت و جواب: -چون ﺧﺎﻧﻮﻣﺎ ﻫﻢ ﺑﻌﻠﻪ؟ -ﻧﻪ؟؟؟ -ﺑﻠﻪ!!! -نه؟؟؟؟ -ﺑﻠﻪ!!!!! ﻧﻴﻜﺎ کلافه داد زد: -ﺍﯼ ﺩﺭﺩ ﻧﻪ ﻭ ﺑﻠﻪ،ﺑﺴﻪ ﺩﻳﮕﻪ،ﻣﻴﻜﺎ ﺟﺎﻥ ﻣﺎ ﻫﻢ ﺑﻠﻪ این ﻓﻘﻂ ﺗﻮیی ﻛﻪ ﺳﺮﺕ ﺑﻲ ﻛﻼﻩ ﻣﻮﻧﺪﻩ. پوزخند غمگینی زدم. -ﻫﻪ،ﻧﻪ ﺧﻴﺮ هم عزیزم ﺳﺮ ﻣﻦ خیلی ﻭﻗﺘﻪ که ﻛﻼﻩ ﺭﻓﺘﻪ. ﺍﺭﺍﻡ خوشحال شد. -ﻭﺍﯼ ﺭﺍﺳﺖ میگی؟ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ؟ -ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻛﺪﻭﻡ ﺑﻮﻗﻴﻪ؟ -ﭘﺴﺮ ﻋﻤﻢ،منو ﺍﺯ ﺑﭽﻪ گی ﺑﺨﺎﻃﺮ وصیتنامه ﭘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮔﻢ به اسم اون زدن و باید با ﺍﻭﻥ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻛﻨﻢ. -ﭼﺮﺕ ﻧﮕﻮ،ﻣﮕﻪ ﻣﻴﺸﻪ؟ جواب نیاز رو دادم: -ﻓﻌﻼ ﻛﻪ ﺷﺪﻩ. نیکا با کنج کاوی پرسید: -ﭘﺴﺮﻩ ﭼﻪ جور ادمیه؟ﺟﻮﻧﻪ؟ﺧﻮﺷﮕﻠﻪ؟ -ﺟﻮﻧﻪ ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺷﮕﻠﻴﺸﻮ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ،ﺑﭽﻪ ﻛﻪ ﺑﻮﺩﻳﻢ خوشگل ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺍﻻﻥ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ. ﺗﻤﻨﺎ از تعجب چشم هاش زد بیرون. -ﻳﻌﻨﻲ چی؟ﻣﮕﻪ ﻧﺪﻳﺪﻳﺶ؟ -ﻧﭻ،ﺍﺯ ﺩﻩ ﺳﺎلگی به بعد ﺩﻳﮕﻪ ﻧﺪﻳﺪﻣﺶ. ﺍﺭﺍﻡ ناباورنه نگاهم کرد. -یعنی ﺗﻮ ﺩﻭﺳﺶ ﻧﺪﺍﺭﻳﻮ ﻧﺪﻳﺪﻳﺶ؟ﻣﮕﻪ ﻣﻴﺸﻪ؟ﺍﺧﻪ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺯﻭﺭﻳﻪ ﺩﻭﺗﺎ ﺑﭽﻪ ﺭﻭﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻫﻢ ﻛﻨﻦ. -ﺍﺭﻩ ﻣﻴﺸﻪ ﻭ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺍﻭﻧﻢ،ﺣﺎﻻ هم ولم ﻛﻨﻴﺪ،ﻣﻦ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺮﻡ ﻟﺒﺎﺳﺎﯼ ﻋﻴﺪﻣﻮ ﺯﻭﺩ ﺗﺮ ﺑﺨﺮﻡ ﻛﻪ ﻛﻮﻩ ﻧﻮﺭﺩﯼ رفتنی ﻟﺒﺎﺳﻢ ﻧﻮ ﺑﺎﺷﻪ،ﺷﻤﺎ هم ﻣﻴﺎﻳﻦ؟ ﻫﻤﺸﻮﻥ رد کردن و گفتن،ﻣﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻧﭙﻮﺷﻴﺪﻩ ﺯﻳﺎﺩ ﺩﺍﺭﻳﻢ. -ﺍﺑﺠﻲ ﭘﻮﻝ ﻣﻮﻝ خواستی هست ها ﺑﮕﻮ؟ -ﻧﻪ نیکا جون مرسی عزیزم خودم پول ﺩﺍﺭﻡ. ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nil 157 ارسال شده در 8 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد (ویرایش شده) پارت بیست یکم روز بعد کلاس اخرم تازه تموم شده بود که از بچه ها جدا شدم و ﺭﻓﺘﻢ به سمت یه ﭘﺎﺳﺎﮊ نزدیکی های خوابگاه ﻛﻪ قیمت هاش اﺭﺯﻭﻥ ﺑﻮﺩ. ﺩﺍﺧﻞ ﻳﻪ ﻣﺎﻧﺘﻮ ﻓﺮﻭشی شدم،ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻟﺒﺎﺳﺎﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﻛﻪ ﻳﻪ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﻥ ﺑﻮﺩ ﺍﻭﻣﺪ ﺟﻠﻮ و ﮔﻔﺖ: -ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﺧﺎﻧﻢ،ﻣﺎﻧﺘﻮ ﻫﺎﯼ ﻣﺎ تک ﺳﺎﻳﺰﻥ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻧﻤﻴﺨﻮﺭﻥ. -ﺑﺎﺷﻪ ﻣﻤﻨﻮﻥ. با خجالت ﺍﺯ بوتیک ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺑﻴﺮﻭﻥ،خیلی حس بدیه،همیشه از خرید بخاطر همین داستان هاش فراریم،ﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﻣﻦ ﭼﻴﺰ ﺩﻳﮕﻪ ای ﻧﺒﻮﺩ که به ما ﺍﺭﺙ ﺑﺪﻩ؟ داخل ﺷﻠﻮﺍﺭ ﻓﺮﻭشی ﻛﻪ ﺩﻭﺗﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻮﺷﮕﻞ فروشندش ﺑﻮﺩﻥ شدم. -سلام،ﻣﻴﺸﻪ ﻳﻪ ﺷﻠﻮﺍﺭلی ﺑﻬﻢ ﺑﺪﻳﻦ؟ دختر اولیه پرسید: -عزیزم ﺳﺎﻳﺰﺕ ﭼﻨﺪﻩ؟ -ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ. دختر دومی رو به هم کارش گفت: -فکر ﻛﻨﻢ ﺳﺎﻳﺰ ﭼﻬﻞ و هشت بهش ﺑﺨﻮﺭﻩ. یه ﺷﻠﻮﺍﺭلی جذب داد دستم که یه ذﺭﻩ ﺑﺎ ﻟﺒﻮ ﻟﻮﭼﻪ ﺍﻭﻳﺰﻭﻥ ﺑﻪ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩم. -ﻣﻴﺪﻭﻧﻢ ﺍﻳﻦ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﻦ ﻧﻤﻴﺸﻪ،ﺍﺧﻪ رون های ﻣﻦ ﺩﺭﺷﺘﻪ،ﻛﻤﺮ ﻣﻴﺨﻮﺭﻩ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎﻻ ﺑﻴﺎﺩ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻛﻤﺮﺵ ﺑﺮﺳﻪ. دختر اولیه سر تکون داد. -ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ عزیزم ﺍﺯ ﺍﻳﻦ بزرگتر ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ. -ﺑﺎﺷﻪ ﻣﻤﻨﻮﻥ،ﺧﺪﺍﻓﻆ. ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ بیرون اومدم و تو دلم ﮔﻔﺘﻢ ﺧﺎﮎ ﺗﻮ ﺳﺮﺕ ﻣﻴﻜﺎ ﻳﻪ ﻓﻜﺮ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﻛﻦ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭ ﻧﺸﻪ،همش دارم ضایع میشم جلو مردم. ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﺯ ﭘﻠﻪ ﻫﺎی پاساژ ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ ﻃﺒﻘﻪ ﺩﻭﻡ ﻛﻪ ﺩﻭﺗﺎ ﭘﺴﺮ ﻛﻪ ﺩﺍﺷﺘﻦ به سمت پاین میرفتن شروع به مسخره کردنم کردن. ﭘﺴﺮ ﺍﻭلی رو به دوستش گفت: -ﻭﺣﻴﺪ ﺻﺪ ﺑﺎﺭ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﻠﺤﻪ ﻓﻴﻞ ﻛﺶ ﻣﻨﻮ ﺑﺰﺍﺭ ﺩﻡ ﺩﺳﺖ. ﭘﺴﺮ ﺩﻭﻣﻲ خندید. -ﺍﺥ ﻣﺠﻴﺪ گفتی،ﺣﻴﻒ که ﻳﺎﺩﻡ ﺭﻓﺖ. من ﻛﻪ حرصی ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺮ ﮔﺸﺘﻢ سمتشون و بد نگاهشون کردم. -ﺍﺧﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍ ﻛﺠﺎﯼ ﺩﻧﻴﺎ ﺩﻳﺪﯼ ﻣﻴﻤﻮﻥ ﻓﻴﻞ ﺑﻜﺸﻪ؟ ﺍﯼ ﺟﻮﻥ ﻧﻴﺸﺶ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪ،هرچند که خودم رو هم تخریب کردم با حرفم. ﺳﺮﻋﺘﻤﻮ ﺯﻳﺎﺩ ﻛﺮﺩﻡ و ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﻣﺎﻧﺘﻮ ﻓﺭﻭشی رو به روم. -ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﺧﺎﻧﻮمی،ﺍﻭﻥ ﻣﺎﻧﺘﻮ ﻳﺎﺳﻴﺘﻮﻥ ﺳﺎﻳﺰ ﻣﻦ ﻣﻴﺸﻪ؟ ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ با خوش رویی جواب داد: -ﺍﺭﻩ ﻋﺰﻳﺰﻡ ﺑﻴﺎ ﭘﺮﻭ ﻛﻦ. ﺭﻓﺘﻢ داخل و ﻣﺎﻧﺘﻮ رو ﺍﺯﺵ ﮔﺮﻓﺘﻤﻮ ﭘﻮﺷﻴﺪﻡ. ﺍﯼ ﺟﻮﻥ ﭼﻪ ﺑﻬﻢ ﻣﻴﺎﺩ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ی اندازست،ﺳﺖ ﻳﻪ ﻣﺎﻧﺘﻮ ﺟﻠﻮ ﺑﺎﺯ ﺑﻠﻨﺪ نیلی رنگ ﺑﺎ ﺳﺮﺍﻓﻦ ﺳﻔﻴﺪ ﻭ ﺭﻭﺳﺮﯼ ﺳﻪ ﮔﻮﺵ نیلی خیلی ﻧﺎﺯ ﺑﻮﺩ و رنگش ﺑﻪ ﭘﻮﺳﺖ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﻣﻴﻮﻣﺪ. ﻫﻤﻴﻦ ﺧﻮﺑﻪ ﺩﺭﺵ ﺍﻭﺭﺩم و ﺩﺍﺩﻡ به ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ. -همین رو ﻣﻴﺒﺮﻡ،چند ﻣﻴﺸﻪ؟ -ﻗﺎﺑﻞ ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﻩ. -ﻣﺮسی عزیزم ﻣﻤﻨﻮﻥ. -ست کامل ﺑﺎ ﺳﺮﺍﻓﻦ ﻭ ﺭﻭﺳﺮﻳﺶ سه میلیون و نهصد نودو نه ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮمن. ﭼﻘﺪر ﮔﺮﻭﻥ بود!ﻛﻞ پسنداز من پنج میلیونه،حالا ﭼﻲ ﻛﺎﺭ ﻛﻨﻢ. -ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﻧﻤﻴﺸﻪ ﻳﻜﻢ ﺗﺨﻔﻴﻒ ﺑﺪﻳﻦ؟ -عزیزم ﻗﻴﻤﺖ های ما مقطوعه. ﻣﺠﺒﻮﺭﻡ بودم همین رو بگیرم چون راحت نمیتونستم مانتوی دیگه ای که هم سایزم بشه و هم ازش خوشم بیاد رو راحت پیدا کنم ﭘﺲ ﭘﻮﻟﻮ ﺣﺴﺎﺏ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺑﻴﺮﻭﻥ. ﺧﻮﺏ،ﺣﺎﻻ با یک میلیون ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺑﮕﻴﺮﻡ ﻳﺎ ﻛﻔﺶ؟ ﻛﻔﺸﻢ ﻛﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﺯ بغلا ها پاره شده بود،ﺷﻠﻮﺍﺭم هم ﻛﻪ انقدر شسته بودم و پوشیده بودمش ﺭﻧﮕﺶ ﺭﻓﺘﻪ بود. ﭼﻲ ﻛﺎﺭ ﻛﻨﻢ ﺧﺪﺍ؟ ویرایش شده 16 مرداد توسط Delsa.s لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده