رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

 

نام رمان: هلیوس

نام نویسنده: جاستیرا | کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانرها: عاشقانه، تخیلی

خلاصه: در سرزمین اِپیروس، چهار عنصر و چهار قبیله زیر سایه‌ی الهه‌ها و قانونی کهن زندگی می‌کنند؛ جایی که هر صد سال، وارثان ماه و خورشید برای حفظ نظم و تعادل برگزیده می‌شوند. اما وقتی میان بلوما، وارث ماه و هلیوس، وارث تبعیدی خورشید، عشقی ممنوعه شکل می‌گیرد، مرز میان تقدیر و گناه از همیشه باریک‌تر می‌شود. در جهانی که صلحش بر پایه‌ی رازها و قربانی‌ها بنا شده، این عشق می‌تواند همه‌چیز را دگرگون کند.

 

مقدمه: در اِپیروس، هیچ صلحی بی‌هزینه نیست. الهه‌ها هنوز نام‌های قدیمی را می‌شناسند، قبیله‌ها هنوز از گناهی باستانی زخم دارند و هر صد سال، وارثان ماه و خورشید دوباره به یاد آورده می‌شوند. اما این بار، چیزی در حال تغییر است. چیزی که نباید بیدار می‌شد، بیدار شده و عشقی که نباید شکل می‌گرفت، شکل گرفته است.

 

ویرایش شده توسط Justira
  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • تشکر 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 1 — نور پنهان در آکادمی

 

هوای آکادمی لایسئوم، برخلاف سرمای نامحسوس بیرون دیوارهای سنگی‌اش، همیشه بوی کاغذهای کهنه، جوهر و عرق شاگردانی را می‌داد که برای بیدار کردن قدرت‌های خفته‌شان آموزش می‌دیدند. برای بیشتر دانش‌آموزان، این بو بوی افتخار بود اما برای هلیوس، بوی زنده ماندن.

در راهروهای بلند، صدای قدم‌های دانش‌آموزان با انعکاس سنگ‌ها در هم می‌آمیخت و یادآور این حقیقت بود که اینجا فقط یک مدرسه نبود؛ اینجا جایی بود که آینده‌ی اِپیروس ساخته می‌شد.

او در آخرین ردیف کلاس نشسته بود؛ همان جایی که همیشه انتخاب می‌کرد. نه چون از درس فراری بود، بلکه چون از نگاه‌ها خسته شده بود. انتهای کلاس، تنها نقطه‌ای بود که می‌توانست برای چند ساعت وانمود کند وجود ندارد.

لباس فرم آکادمی بر تنش مثل بقیه بود، اما هیچ لباسی نمی‌توانست فاصله‌ی میان او و دیگر دانش‌آموزان را پنهان کند.

بیشتر آن‌ها نام‌های بزرگی پشت سرشان داشتند؛ فرماندهان، مشاوران، اشراف و وارثان خاندان‌های قدرتمند. اما هلیوس چیزی جز خودش نداشت یا دست‌کم، چیزی نداشت که اجازه‌ی گفتنش را داشته باشد.

صدای استاد استراتژی در کلاس می‌پیچید:

_ در نبرد دره‌ی اِسترا، سقوط جناح شرقی باعث فروپاشی کل آرایش دفاعی شد. به همین دلیل فرماندهان باستان همیشه...

هلیوس دیگر ادامه‌ی جمله را نشنید. نگاهش بی‌اختیار از تخته گذشت و روی ردیف‌های جلو متوقف شد. بلوما، ولیعهد سلنارا؛ دختری که تقریبا همه در آکادمی درباره‌اش حرف می‌زدند اما نه به خاطر زیبایی‌اش، به خاطر این‌که برخلاف بیشتر اشراف‌زادگان، هیچ‌وقت تلاشی برای جلب توجه نمی‌کرد و این حتی بیشتر باعث حرف و حدیث پشت سرش می‌شد اما خب به هرحال همیشه مردم یک سوژه برای حرف زدن یا پیدا می‌کنند و یا می‌سازند.

دآرام پشت میز نشسته بود و گاهی چیزی می‌نوشت، گاهی ابروهایش را در هم می‌کشید و گاهی انگار در میان حرف‌های استاد دنبال اشتباهی پنهان می‌گشت.

عجیب بود؛ کسی که از روز تولدش می‌دانستند روزی حاکم سلنارا خواهد شد، بیشتر از همه درس می‌خواند.

هلیوس برای لحظه‌ای بیشتر به او خیره ماند ولی این نه به خاطر شیفتگی، صرفا کنجکاو بود. بلوما هیچ شباهتی به تصوری که از یک ولیعهد در ذهنش بود، نداشت.

در همان لحظه، بلوما انگار حضور نگاه او را حس کرد. سرش را کمی بالا آورد و چشم‌هایشان برای کسری از ثانیه به هم گره خورد.

_ هلیوس!

صدای استاد مثل ضربه‌ای ناگهانی در کلاس پیچید و حواس پرتی او باعث خنده چندنفر از بچه‌های کلاس شد. هلیوس بی‌درنگ نگاهش را برگرداند که با نگاه سرد استاد که به خودش خیره شده بود، مواجه شد.

_ خیلی دوست دارم بدونم چه چیزی از درس من مهم‌تره.

سکوتی کوتاه کلاس را فرا گرفت و هلیوس چیزی نگفت. استاد قدمی جلو آمد.

_ بگو ببینم. وقتی داشتم درباره‌ی آرایش سه‌گانه توضیح می‌دادم، دقیقا به چی فکر می‌کردی؟

زمزمه‌هایی در کلاس پیچید و گویا فیلم جالبی را تماشا می‌کردند که چشم به انتظار پاسخ هلیوس بودند.

لحظه‌ای مکث کرد زیرا می‌دانست هر جوابی بدهد اشتباه است.

پس فقط گفت:

_ به نکته‌ی بعدی، استاد.

صدای خنده از گوشه و کناره‌های کلاس جمع نمیشد. استاد ابرویش را بالا برد.

_ به نکته‌ی بعدی؟

لبخند تمسخرآمیزی روی صورتش نشست.

_ تو هنوز فرق بین فکر کردن و خیره شدن رو نمیدونی؟

هلیوس فکش را سفت کرد، سال‌ها بود که به این نگاه‌ها عادت کرده بود اما عادت داشتن به معنی بی‌درد بودن نبود.

استاد دست‌هایش را پشت کمر قفل کرد.

_ بعضی‌ها فکر می‌کنن فقط چون تونستن وارد آکادمی بشن، حق دارن کنار وارثان واقعی بشینن.

این بار، دیگران حتی زحمت پنهان کردن خنده‌شان را هم به خود ندادند.

هلیوس نگاهش را پایین انداخت، در نگاهش خشمی شعله می‌کشید که هیچکس نباید آن را می‌دید.

استاد ادامه داد:

_ اما آکادمی جایی برای خیال‌بافی نیست. مخصوصا برای کسانی که هیچ نامی پشت سرشون ندارن.

سکوت سنگینی کلاس را فرا گرفت و درست همان لحظه صدایی از ردیف جلو بلند شد. صدایی که در عین آرام بودن انقدر واضح بود که امکان نادیده گرفتنش وجود نداشت.

_ با احترام استاد...

همه برگشتند. بلوما از جایش بلند شده بود. استاد برای لحظه‌ای مکث کرد.

_ بله، بانوی سلنارا؟

بلوما نگاهش را مستقیم به استاد دوخت.

_ تا جایی که یادمه، قوانین آکادمی برای همه‌ی دانش‌آموزها یکسانه.

کلاس به حدی ساکت شد که حتی نفس کشیدن بعضی‌ها به گوش می‌رسید.

استاد اخم کرد.

_ منظورتون چیه؟

بلوما بدون تردید پاسخ داد:

_ منظورم اینه که جایگاه خانوادگی نباید معیار ارزش دانش‌آموزها باشه.

چند نفر ناباورانه به او نگاه کردند و مشخص بود هیچ‌کس انتظار چنین حرفی را نداشت.

استاد برای چند ثانیه چیزی نگفت و بعد نگاه کوتاهی میان بلوما و هلیوس رد و بدل کرد.

_ ممنون از یادآوری شما بانوی سلنارا.

لحنش محترمانه بود اما به وضوح رضایت نداشت و دوباره به سمت تخته برگشت.

_ حالا اگر بحث تمام شده، به درس ادامه بدیم.

کلاس، ظاهرا به حالت عادی برگشت اما چیزی تغییر کرده بود و هلیوس این را حس می‌کرد. نگاه‌های اطراف دیگر مثل قبل نبودند. زمزمه‌ها آرام‌تر شده بو و خودش هم نمی‌توانست دلیل کاری را که بلوما کرده بود بفهمد.

آن‌ها حتی با هم حرف نزده بودند چرا باید دخالت می‌کرد؟

چرا باید خودش را وارد موضوعی می‌کرد که هیچ ارتباطی به او نداشت؟

صدای زنگ پایان کلاس در فضا پیچید، دانش‌آموزان از جا بلند و صندلی‌ها جابه‌جا شدند. کلاس کم‌کم خالی شد.

هلیوس آخرین نفرها از جایش بلند شد، کتابش را برداشت و به سمت در رفت. اما درست پیش از خروج، بی‌اختیار برگشت.

بلوما هنوز کنار نیمکتش ایستاده بود و برای لحظه‌ای کوتاه، نگاهشان دوباره به هم رسید. نه لبخندی و نه کلمه‌ای رد و بدل شد. او تنها کسی در آن کلاس بود که نخندیده بود و عجیب‌تر از آن تنها کسی بود که سکوت نکرده بود.

ویرایش شده توسط Justira
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2 — آزمون هماهنگی عناصر

 

صبح در آکادمی لایسئوم همیشه زودتر از آنچه باید آغاز می‌شد. هنوز خورشید کاملا از پشت دیوارهای بلند کوهستان بالا نیامده بود که زنگ‌های برنجی برج مرکزی در سراسر محوطه به صدا درآمدند. صدایی آشنا که هر روز خواب را از چشم دانش‌آموزان می‌ربود و آن‌ها را به سوی کلاس‌ها، میدان‌های تمرین و برنامه‌های بی‌پایان آکادمی می‌کشاند.

هلیوس از این صدا متنفر نبود اما علاقه‌ای هم نداشت. او روی تخت باریک خوابگاه نشست و برای چند ثانیه به پنجره‌ی کوچک اتاق خیره شد. نور کم‌رنگ صبح از میان شیشه‌ها عبور می‌کرد و روی دیوار سنگی روبه‌رو می‌افتاد. شب گذشته خواب خوبی نداشت. هر بار که چشم‌هایش را می‌بست، صحنه‌ی کلاس در ذهنش تکرار می‌شد.

صدای خنده‌ها، طعنه‌های استاد و بعد صدای بلوما که به دنبالش با احترام استاد همراه بود. هلیوس با اخم سرش را تکان داد. فرقی نمی‌کرد، هر دلیلی که داشت، آن اتفاق تمام شده بود. او آخرین کسی بود که به کمک دیگران نیاز داشت.

از جا بلند شد، لباس فرم آکادمی را پوشید و از خوابگاه خارج شد. هوای صبح خنک بود.

دانش‌آموزان در مسیرهای سنگ‌فرش‌شده رفت‌وآمد می‌کردند. بعضی با عجله به سمت کلاس‌ها می‌رفتند، بعضی هنوز خواب‌آلود بودند و بعضی دیگر از همین اول صبح درباره‌ی تمرینات روز بحث می‌کردند. هلیوس ترجیح می‌داد درگیر هیچ‌کدام نشود. اما گاهی دیگران چنین نظری نداشتند. هنگام عبور از کنار ساختمان شرقی، صدای آشنایی شنید.

_ هی، آرایش سه‌گانه!

چند نفر خندیدند، هلیوس حتی برنگشت. پسر دوباره گفت:

_ دفعه‌ی بعد حواست باشه استاد ازت سوال نپرسه!

صدای خنده‌ها بلندتر شد. هلیوس قدم‌هایش را تندتر کرد. سال‌ها بود که یاد گرفته بود جواب بعضی آدم‌ها را ندهد چون بیشتر وقت‌ها سکوت آزاردهنده‌تر از هر پاسخی بود. او از کنار فواره‌ی مرکزی عبور کرد و وارد سالن اصلی شد. اما همان لحظه متوجه شد چیزی غیرعادی است. تقریبا تمام دانش‌آموزان سال دوم دور تابلوی اعلانات جمع شده بودند.

زمزمه‌ها در فضا پیچیده بود. عده‌ای هیجان‌زده و عده‌ای ناراضی و بعضی‌ها کاملا شوکه به نظر می‌رسیدند.

هلیوس در دل آه کشید. تجربه به او می‌گفت این میزان هیاهو هرگز خبر خوبی نیست. با بی‌میلی به سمت جمعیت رفت، بعد از چند لحظه توانست خودش را به تابلو برساند. برگه‌ی بزرگی روی آن نصب شده بود. در بالای صفحه با حروف درشت نوشته شده بود:

آزمون هماهنگی عناصر

دانش‌آموزان سال دوم موظف‌اند در گروه‌های دو نفره در این آزمون شرکت کنند. گروه‌ها توسط شورای اساتید انتخاب شده‌اند.

هلیوس ابرویش را بالا انداخت. اساتید؟

معمولا دانش‌آموزان خودشان هم‌گروهی‌هایشان را انتخاب می‌کردند. این موضوع به تنهایی عجیب بود. نگاهش را پایین برد. نام‌ها یکی‌یکی در برابر چشمانش ظاهر شدند.

کاستور سلنارا — دراکون ترکسوس

سایروس اتریا — مگنس ترکسوس

و بعد نگاهش روی یک نام ثابت ماند.

هلیوس ترکــ — بلوما سلنارا

چند ثانیه طول کشید تا مطمئن شود اشتباه نخوانده است.

دوباره نگاه کرد. همان بود. زمزمه‌ها اطرافش بلندتر شد.

_ این دیگه چه تصمیمیه؟

_ حتما اساتید عقلشونو از دست دادن.

_ چرا باید ولیعهد سلنارا با اون هم‌گروه بشه؟

_ چقدر بدشانسه.

هلیوس فکش را سفت کرد. عادت داشت درباره‌اش حرف بزنند. اما این باعث نمی‌شد شنیدنش آسان‌تر شود.

در همان لحظه یکی از پسرهای ترکسوس با صدای بلند گفت:

_ امیدوارم آزمون عملی باشه. حداقل اون موقع معلوم میشه بعضیا چقدر به درد می‌خورن.

خنده‌ی چند نفر بلند شد. هلیوس توجهی نکرد. چشمش هنوز روی لیست بود. واقعا چرا؟

از میان تمام دانش‌آموزان آکادمی، چرا بلوما؟

شاید اشتباهی رخ داده بود. شاید قرار بود اسم فرد دیگری آنجا باشد. اما اساتید چنین اشتباهاتی نمی‌کردند.

_ به نظر میاد امروز روز طولانی‌ای در پیش داریم.

صدای آرامی از سمت راستش آمد. هلیوس سرش را برگرداند. بلوما کنار تابلو ایستاده بود. چند دانش‌آموز بلافاصله عقب رفتند تا برای او جا باز کنند. اما خود او انگار متوجه این رفتارها نبود یا اهمیتی نمی‌داد.

نگاه آرام‌اش روی برگه بود و کاملا خونسرد نگاه می‌کرد. درست برخلاف شایعاتی که اطرافشان می‌چرخید.

هلیوس گفت:

_ این تنها چیزیه که از این لیست فهمیدی؟

بلوما برای اولین بار به او نگاه کرد. چشم‌هایش از نزدیک تیره‌تر از چیزی بودند که هلیوس تصور می‌کرد.

_ فعلا مهم‌ترین چیزه.

_ برای تو شاید.

_ و برای تو؟

هلیوس لحظه‌ای مکث کرد.

_ اینکه چرا اساتید همچین تصمیمی گرفتن.

بلوما دوباره به تابلو نگاه کرد.

_ اگر انتخابمون کردن، حتما دلیلی داشتن.

_ این جواب نیست.

_ میدونم.

برای چند ثانیه سکوت میانشان حاکم شد. سکوتی که ناراحت‌کننده نه بلکه سکوتی عجیب بود. مثل دو غریبه که هنوز نمی‌دانند باید درباره‌ی هم چه فکری کنند. در همین لحظه صدای یکی از اساتید در سالن پیچید.

_ دانش‌آموزان سال دوم!

همه ساکت شدند. استاد اوریون از میان جمعیت عبور کرد. مردی بلندقد با موهای جوگندمی و چهره‌ای جدی، او مقابل تابلو ایستاد و گفت:

_ همون‌طور که روی برگه نوشته شده، آزمون هماهنگی عناصر از امروز آغاز میشه.

زمزمه‌ها دوباره بلند شد.

استاد ادامه داد:

_ این آزمون روی قدرت خام شما سنجیده نمیشه. چیزی که ارزیابی خواهد شد، توانایی همکاری و هماهنگی شماست.

چند نفر نارضایتی‌شان را پنهان نکردند.

استاد بی‌توجه ادامه داد:

_ گروه‌های برتر اجازه‌ی حضور در برنامه‌ی پیشرفته‌ی آکادمی رو به دست میارن.

این بار سکوت کامل شد. حتی کسانی که تا آن لحظه بی‌علاقه به نظر می‌رسیدند، توجهشان جلب شد. برنامه‌ی پیشرفته، بخشی از آکادمی که فقط بهترین دانش‌آموزان به آن راه پیدا می‌کردند. استاد نگاهش را میان جمعیت چرخاند.

_ اولین مرحله‌ی آزمون تا یک ساعت دیگه در میدان تمرین شماره سه برگزار میشه.

بعد مکثی کرد.

_ و بهتون پیشنهاد میکنم از همین حالا یاد بگیرید با هم‌گروهی‌هاتون کنار بیاید.

با پایان حرفش، همهمه‌ی سالن دوباره آغاز شد. دانش‌آموزان دسته‌دسته شروع به صحبت کردند. برخی هیجان‌زده و برخی نگران و برخی از انتخاب هم‌گروهی‌هایشان ناراضی بودند.

هلیوس بار دیگر به سمت بلوما نگاه کرد. اما او دیگر کنار تابلو نبود، در میان جمعیت ناپدید شده بود؛ انگار هیچ‌وقت آنجا نایستاده بود. هلیوس نگاهش را از میان دانش‌آموزان عبور داد. برای لحظه‌ای موهای تیره‌ی او را در دوردست دید که میان راهروهای سنگی آکادمی دور می‌شد و ناخواسته این فکر از ذهنش گذشت که شاید این آزمون قرار بود سخت‌تر از چیزی باشد که تصور می‌کرد.

ویرایش شده توسط Justira
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3 — آغاز آزمون

 

یک ساعت بعد، میدان تمرین شماره سه شلوغ‌تر از همیشه بود. دانش‌آموزان سال دوم در گروه‌های دو نفره در سراسر محوطه ایستاده بودند و هرکدام مشغول حدس زدن درباره ماهیت آزمون بودند.

میدان شماره سه برخلاف سایر زمین‌های تمرین، فضایی برای مبارزه نداشت. نه سکوهای تماشاگران در اطراف آن به چشم می‌خورد، نه موانع رزمی و نه حتی اهداف تمرینی که معمولا در دیگر میدان‌ها دیده می‌شدند. در مرکز میدان سکویی دایره‌ای از سنگ سفید قرار داشت و روی آن، ده‌ها گوی بلورین با اندازه‌های مختلف دیده می‌شد. همین موضوع باعث شده بود حدس‌های عجیب‌وغریب میان دانش‌آموزان پخش شود.

هلیوس کنار یکی از ستون‌های سنگی ایستاده بود و با بی‌حوصلگی اطراف را نگاه می‌کرد. از شلوغی خوشش نمی‌آمد. خصوصا وقتی می‌دانست موضوع اصلی بیشتر زمزمه‌ها خودش است.

چند قدم آن طرف‌تر، دو نفر از دانش‌آموزان ترکسوس آرام صحبت می‌کردند. آن‌قدر آرام که تصور می‌کردند کسی نمی‌شنود، اما هلیوس شنید.

_ هنوزم نمی‌فهمم چرا بلوما باید با اون هم‌گروه بشه.

_ شاید خواستن شانس بقیه بیشتر بشه.

هر دو خندیدند. هلیوس نگاهش را از آن‌ها گرفت. واقعا حوصله نداشت. در همین لحظه صدای قدم‌هایی از سمت چپش شنید. وقتی سر برگرداند، بلوما را دید. او مثل همیشه آرام به نظر می‌رسید. انگار برایش فرقی نمی‌کرد امروز چه اتفاقی قرار است بیفتد. چند نفر از دانش‌آموزان ناخودآگاه راه را برایش باز کردند.

بلوما با فاصله معقولی کنار هلیوس ایستاد. چند ثانیه سکوت میانشان گذشت. سکوتی که عجیب‌تر از آن بود که ناراحت‌کننده باشد. در نهایت بلوما گفت:

_ به نظر میاد همه از انتخاب گروه‌ها ناراضی هستن.

هلیوس نگاهش را از میدان نگرفت.

_ همه نه.

_ درسته.

مکث کوتاهی کرد.

_ بیشترشون.

برای لحظه‌ای چیزی شبیه لبخند روی صورت هلیوس نشست اما آن‌قدر کوتاه بود که خودش هم مطمئن نبود واقعا اتفاق افتاده باشد. در همان لحظه صدای استاد اوریون در میدان پیچید.

_ دانش‌آموزان، در جایگاه‌های خود قرار بگیرید.

همهمه‌ها خاموش شد و همه به سمت سکوی مرکزی نگاه کردند. استاد اوریون روی سکو ایستاده بود و در کنارش سه استاد دیگر حضور داشتند. او صبر کرد تا سکوت کامل برقرار شود. سپس گفت:

_ پیش از شروع آزمون، لازم می‌بینم چند سوءتفاهم رو برطرف کنم.

چند نفر کنجکاوانه به هم نگاه کردند. 

_ می‌دونم بیشترتون فکر می‌کنید این آزمون قراره قدرتتون رو محک بزنه. اما اشتباه می‌کنید.

چند نفر از دانش‌آموزان ترکسوس آشکارا ناامید شدند. استاد بی‌توجه ادامه داد:

_ اگر هدف ما فقط اندازه‌گیری قدرت بود، شما الان توی میدان مبارزه ایستاده بودید، نه اینجا.

نگاهش روی جمعیت چرخید.

_ فرمانده‌ای که نتونه با دیگران همکاری کنه محکوم به شکسته، حاکمی که فقط به خودش اعتماد داشته باشه دیر یا زود سقوط می‌کنه و وارثی که نتونه کنار دیگران بایسته هرگز شایسته رهبری نیست.

این بار حتی زمزمه‌ای هم شنیده نشد، همه گوش می‌دادند. استاد دستش را به سمت گوی‌های بلورین گرفت.

_ هر گروه یک گوی دریافت می‌کنه. مأموریت شما اینه‌که اون رو از میدان شماره سه تا برج غربی برسونید.

چند نفر با تعجب به هم نگاه کردند. همین؟

اما استاد ادامه داد:

_ اما مشکلی که هست هیچکدومتون به تنهایی نمی‌تونید این گوی رو حمل کنید.

زمزمه‌ها دوباره آغاز شد. استاد یکی از گوی‌ها را برداشت.

بلور درخشید.

_ این گوی‌ها با انرژی عناصر فعال می‌شن و اگر فقط یک نفر لمسشون کنه، خاموش می‌مونن.

او گوی را روی سکو گذاشت، نور فورا از بین رفت.

_ اما اگر دو نفر هم‌زمان انرژی‌شون رو بهش منتقل کنن...

گوی دوباره روشن شد. نور آبی‌رنگی درون آن به جریان افتاد و استاد لبخند کم‌رنگی زد.

_ گوی فورا فعال می‌شه.

این بار همه متوجه موضوع شدند. آزمون واقعا درباره همکاری بود.

استاد اوریون گفت:

_ رسیدن به برج غربی اون‌قدرها هم ساده نیست. موانعی سر راهتون قرار داره، اما هیچ‌کدوم رو نمی‌تونید با قدرت خام پشت‌سر بزارید.

نگاهش جدی‌تر شد.

_ اگر باهم کار نکنید حتی پاتون رو توی مسیر هم نمی‌تونید بزارید.

بعد دستش را بالا برد.

_ حالا گروه‌ها، گوی‌ها خودشون رو دریافت کنن.

دانش‌آموزان به سمت سکو حرکت کردند. هلیوس و بلوما نیز جلو رفتند. وقتی نوبتشان رسید، یکی از کوچک‌ترین گوی‌ها را تحویل گرفتند. بلور شفاف بود و رگه‌هایی نقره‌ای درون آن دیده می‌شد. بلوما دستش را روی سطح سرد آن گذاشت. هلیوس هم همین کار را کرد. برای یک لحظه هیچ اتفاقی نیفتاد، سپس نور طلایی و نقره‌ای درون گوی در هم پیچید.

بلور روشن شد. چند نفر اطرافشان با تعجب نگاه کردند.

رنگ نور گوی آن‌ها با بقیه متفاوت بود. استاد اوریون چند ثانیه بیشتر از حد معمول به آن خیره ماند اما چیزی نگفت.

هلیوس متوجه این نگاه شد و همین موضوع حس خوبی به او نداد. وقتی از سکو فاصله گرفتند، بلوما هنوز به گوی نگاه می‌کرد. انگار چیزی ذهنش را مشغول کرده بود.

هلیوس گفت:

_ چیزی شده؟

بلوما نگاهش را بالا آورد.

_ نه.

مکث کوتاهی کرد.

_ فقط انتظار نداشتم این رنگ رو ببینم.

هلیوس نگاهی به نور درون بلور انداخت. طلایی و نقره‌ای، خورشید و ماه؛ بی‌دلیل احساس کرد از این ترکیب خوشش نمی‌آید یا شاید بیش از حد از آن خوشش آمده بود.

برای همین گفت:

_ احتمالا اتفاق مهمی نیست.

بلوما لبخند محوی زد.

_ شاید.

چند ثانیه بعد صدای آغاز آزمون در میدان پیچید. گروه‌ها یکی پس از دیگری به سمت مسیر منتهی به برج غربی حرکت کردند. هلیوس و بلوما نیز راه افتادند. نه دوست بودند و نه حتی یکدیگر را می‌شناختند اما حالا یک گوی بلورین میان دست‌هایشان بود و اگر می‌خواستند از آزمون عبور کنند، چاره‌ای جز همکاری نداشتند و هیچ‌کدام هنوز نمی‌دانستند این مسیر قرار است بیشتر از آنچه تصور می‌کنند، زندگی‌شان را تغییر دهد.

ویرایش شده توسط Justira
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 4 — دو مسیر

 

با اعلام آغاز آزمون، موجی از جنب‌وجوش در میدان شماره سه به راه افتاد. گروه‌ها یکی پس از دیگری به سمت مسیرهای منتهی به برج غربی حرکت کردند. بعضی با اطمینان قدم برمی‌داشتند، انگار از همین حالا پیروزی را از آنِ خود می‌دانستند. بعضی دیگر با هیجان و کنجکاوی اطراف را زیر نظر داشتند و عده‌ای نیز در سکوت، نگرانی‌شان را پشت چهره‌های جدی پنهان می‌کردند.

هلیوس و بلوما نیز همراه جریان دانش‌آموزان از میدان خارج شدند. گوی بلورین هنوز میان دستانشان قرار داشت و نور طلایی و نقره‌ای درون آن آرام می‌درخشید، برای چند دقیقه، هیچ‌کدام چیزی نگفتند. فقط صدای قدم‌های دانش‌آموزان روی سنگ‌فرش‌ها و زمزمه‌های پراکنده در فضا شنیده می‌شد.

برج غربی در دوردست دیده می‌شد؛ سازه‌ای بلند و باریک که نوکش از میان شاخه‌های درختان قدیمی آکادمی بیرون زده بود. در ظاهر، مقصد چندان دور به نظر نمی‌رسید. اما هلیوس مطمئن بود اگر آزمون به این سادگی بود، اساتید این همه روی همکاری تاکید نمی‌کردند. پس از حدود ده دقیقه پیاده‌روی، مسیر اصلی به دو راه جداگانه تقسیم شد. دانش‌آموزان کم‌کم متوقف شدند. درست در میان دو مسیر، تخته‌سنگی خاکستری قرار داشت. روی آن جمله‌ای حک شده بود:

«راه کوتاه همیشه راه درست نیست.»

زمزمه‌ها بلافاصله آغاز شد. بعضی گروه‌ها بدون معطلی وارد مسیر سمت راست شدند. برخی دیگر ایستادند و شروع به بحث کردند. هلیوس به دو راه نگاه کرد. مسیر سمت راست کوتاه‌تر به نظر می‌رسید. سنگ‌فرش مرتب داشت و تا جایی که دیده می‌شد مستقیم ادامه پیدا می‌کرد اما مسیر سمت چپ پیچ‌وخم بیشتری داشت و میان درختان گم می‌شد.

هلیوس گفت:

_ از سمت راست میریم.

بلوما نگاهش را از نوشته‌ی روی سنگ برنداشت.

_ مطمئنی؟

_ آره.

_ چرا؟

هلیوس شانه‌ای بالا انداخت.

_ چون قراره گوی رو به برج برسونیم، نه برای هر قدمش یک ساعت فکر کنیم.

بلوما نگاه کوتاهی به او انداخت.

_ روی سنگ یه هشدار نوشته شده.

_ یا شاید یه تله برای کسایی که زیادی بهش فکر می‌کنن.

بلوما چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

_ تو همیشه این‌قدر عجول تصمیم می‌گیری؟

هلیوس اخم خفیفی کرد.

_ و تو همیشه این‌قدر به هر چیزی شک داری؟

برای لحظه‌ای سکوت میانشان حاکم شد. بلوما اولین کسی بود که نگاهش را برگرداند.

_ من فقط دوست دارم قبل از انتخاب، همه چیز رو ببینم.

_ و من ترجیح میدم قبل از غروب آفتاب به برج برسیم.

این بار لبخند کم‌رنگی روی صورت بلوما نشست.

_ پس معلومه چرا ما رو هم‌گروه کردن.

هلیوس ابرو بالا انداخت.

_ منظورت چیه؟

_ چون تقریبا درباره همه چیز مخالف هم فکر می‌کنیم.

هلیوس چیزی نگفت اما در دلش اعتراف کرد که احتمالا حق با او بود. در نهایت تصمیم گرفتند مسیر سمت راست را انتخاب کنند. دست‌کم برای شروع، منطقی‌ترین گزینه به نظر می‌رسید. ده‌ها گروه دیگر هم همین مسیر را در پیش گرفته بودند و همین موضوع انتخابشان را مطمئن‌تر جلوه می‌داد.

در آغاز، همه‌چیز عادی به نظر می‌رسید. مسیر سنگ‌فرش‌شده و صاف بود و درختان بلند دو سوی راه را در آغوش گرفته بودند. نسیم خنکی میان شاخه‌ها می‌پیچید و برگ‌ها را به آرامی به رقص درمی‌آورد؛ آن‌قدر آرام و بی‌خطر که باور کردن وجود هرگونه آزمون یا مانع در پیش رو دشوار به نظر می‌رسید.

چند گروه جلوتر از آن‌ها در مسیر حرکت می‌کردند. بعضی با صدای بلند شوخی می‌کردند، بعضی درباره‌ی ماهیت آزمون حدس می‌زدند و بعضی دیگر با جدیتی که انگار در میانه‌ی یک مأموریت واقعی بودند، قدم برمی‌داشتند.

کم‌کم هلیوس احساس کرد شاید حق با او بوده است. شاید نوشته‌ی روی سنگ فقط برای ایجاد تردید طراحی شده بود؛ راهی برای سنجیدن میزان اعتمادبه‌نفس دانش‌آموزان، اما درست در همان لحظه که این فکر از ذهنش گذشت، نور گوی میان دستانشان لرزید. هلیوس بی‌درنگ ایستاد و بلوما نیز چند قدم آن‌سوتر متوقف شد. رگه‌های طلایی و نقره‌ای درون بلور چند بار چشمک زدند، گویی برای حفظ روشنایی خود تقلا می‌کردند، اما لحظه‌ای بعد همه‌چیز خاموش شد. سکوتی نامعمول روی مسیر افتاد. نه فقط گوی آن‌ها؛ گوی‌های دیگر نیز یکی پس از دیگری نورشان را از دست داده بودند. زمزمه‌های نگران از میان دانش‌آموزان بلند شد و نگاه‌های سردرگم میان بلورهای خاموش و مسیر پیش رو جابه‌جا می‌شد.

_ چی شد؟

_ چرا خاموش شد؟

_ مگه نباید روشن می‌موند؟

زمزمه‌های نگران از میان دانش‌آموزان بلند شد، اما فرصت زیادی برای حدس و گمان باقی نماند. چند ثانیه بعد، زمین زیر پایشان لرزید. لرزشی نه آن‌قدر شدید که تعادل کسی را بر هم بزند، اما به اندازه‌ای که همه را وادار به سکوت کند.

هلیوس نگاهش را به مسیر روبه‌رو دوخت و همان لحظه متوجه شد چیزی تغییر کرده است. مسیر دیگر مستقیم نبود. جایی که چند لحظه قبل راهی صاف و باز امتداد داشت، حالا به دیواری بلند از سنگ ختم می‌شد؛ دیواری که انگار از دل زمین بیرون آمده بود. صدای اعتراض از هر سو بلند شد.

_ غیرممکنه!

_ این دیوارها از کجا اومدن؟

_ ما همین الان از اینجا رد شدیم!

بلوما نگاهش را به دیوار سنگی دوخت و آرام گفت:

_ خب...

هلیوس پیش از آنکه جمله‌اش کامل شود، آهی کشید.

_ نگو.

لبخند محوی گوشه‌ی لب‌های بلوما نشست.

_ می‌خواستم بگم شاید اون نوشته بی‌دلیل نبوده.

هلیوس دستش را روی پیشانی کشید.

_ آره، فهمیدم.

برای نخستین بار از آغاز آزمون، لبخندی واقعی روی چهره‌ی بلوما ظاهر شد. نه از روی تمسخر، بلکه شبیه رضایت کسی که حدسش درست از آب درآمده باشد. عجیب‌تر این بود که هلیوس با دیدن آن لبخند عصبانی نشد. فقط حس عجیبی در سینه‌اش پیچید؛ حسی ناشناخته که نمی‌توانست برایش اسمی پیدا کند.

در همان لحظه صدای یکی از اساتید از میان بلورهای جادویی نصب‌شده در طول مسیر پخش شد و در میان درختان طنین انداخت:

_ به اولین مرحله‌ی آزمون خوش اومدید.

همه بی‌اختیار ساکت شدند.

_ بعضی از مسیرها شما رو جلو می‌برن و بعضی فقط زمانتون رو هدر میدن.

استاد لحظه‌ای مکث کرد و بعد ادامه داد:

_ همکاری یعنی گاهی به قضاوت هم‌گروهتون اعتماد کنید، حتی وقتی مطمئنید حق با شماست.

چند نفر زیر لب غرولند کردند، اما برای هلیوس جمله‌ی آخر از همه بلندتر به گوش رسید؛ انگار مستقیما خطاب به او گفته شده بود. بلوما بار دیگر به دیوار سنگی نگاه کرد.

_ فکر کنم باید برگردیم.

هلیوس نفسش را آرام بیرون داد.

_ فکر کنم این بار حق با توئه.

بلوما با تعجب نگاهش کرد.

_ انتظار نداشتم اینو بشنوم.

_ عادت نکن.

این بار هر دو لبخند زدند؛ لبخندی کوتاه اما واقعی. سپس مسیر بازگشت را در پیش گرفتند، بی‌آنکه بدانند مرحله‌ی بعدی آزمون از این هم پیچیده‌تر خواهد بود.

ویرایش شده توسط Justira
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 5 — وقتی مسیر تصمیم می‌گیرد

 

راه بازگشت طولانی‌تر از چیزی بود که به نظر می‌رسید. دیوار سنگی پشت سرشان هنوز دیده می‌شد، اما حالا مسیر میان درختان حالتی ناآشنا پیدا کرده بود؛ انگار جنگل در غیاب تصمیم اشتباهشان، شکل تازه‌ای به خود گرفته بود. هلیوس گوی را در دستش جابه‌جا کرد. نور طلایی و نقره‌ای دوباره درون بلور جریان پیدا کرده بود، اما این بار ضعیف‌تر از قبل می‌درخشید. بلوما آرام گفت:

_ مسیر عوض شده.

هلیوس نگاهی به اطراف انداخت.

_ یا شاید از اول همین بوده و ما اشتباه می‌رفتیم.

بلوما چیزی نگفت، این بار مخالفت نکرد و همین سکوت برای هلیوس عجیب‌تر از هر بحثی بود.

چند دقیقه بعد، مسیر به فضای بازتری رسید؛ جایی که زمین با سنگ‌های پراکنده پوشیده شده بود و حلقه‌ای فلزی در میانشان دیده می‌شد، درست وسط مسیر. راهی برای دور زدنش نبود، و نشانه‌ای هم از ادامه‌ی مسیر دیده نمی‌شد.

بلوما جلو رفت و مقابل حلقه ایستاد.

_ اینجا یه چیز دیگه‌ست.

هلیوس نزدیک‌تر شد.

حلقه روی زمین حک شده بود، اما به محض اینکه نور گوی به آن برخورد کرد، خطوطی روی سطحش جان گرفتند و روشن شدند؛ نقش‌هایی شبیه مدارهای انرژی که در تاریکی می‌درخشیدند. هلیوس نگاهش را تنگ کرد.

_ باید ازش عبور کنیم.

بلوما چشم از حلقه برنداشت.

_ یا باید فعالش کنیم.

برای چند ثانیه هر دو به آن خیره ماندند. هیچ دستورالعمل و نشانه‌ای از راه‌حل وجود نداشت فقط سکوتی سنگین، انگار خود حلقه منتظر تصمیم آن‌ها بود. هلیوس یک قدم جلو رفت.

_ من میرم.

بلوما سریع گفت:

_ نه.

هلیوس برگشت.

_ نه؟

_ اگه اشتباه باشه، گوی خاموش میشه.

هلیوس نگاهش را به حلقه انداخت.

_ و اگه درست باشه، وقت از دست می‌دیم.

بلوما مکث کرد.

بعد آرام گفت:

_ آزمون درباره زمان نیست.

این جمله برای لحظه‌ای در ذهن هلیوس ماند. چیزی نگفت اما عقب هم نرفت. دستش را به سمت گوی برد. در همان لحظه بلوما هم هم‌زمان دستش را روی بلور گذاشت. نور طلایی و نقره‌ای شدیدتر شد. حلقه زیر پایشان واکنش نشان داد. خطوط روی زمین یکی‌یکی روشن شدند اما بلافاصله بعد، بخشی از حلقه خاموش شد، نیمی روشن و نیمی تاریک. هلیوس اخم کرد.

_ چی شد؟

بلوما آرام جواب داد:

_ فقط وقتی کامل فعال میشه که هر دو طرفش هم‌زمان تغذیه بشن.

هلیوس نگاهش را بالا آورد.

_ یعنی هماهنگی کامل.

بلوما تأیید کرد.

_ نه فقط همکاری، هماهنگی.

سکوتی کوتاه میانشان افتاد. این بار از جنس تردید نه بلکه از جنس فهمیدن بود. هلیوس نفسش را آهسته بیرون داد.

_ پس باید دقیق باشیم.

بلوما نگاهش را به او داد.

_ باید یکی بشیم، نه دو نفر.

برای لحظه‌ای، جمله در هوا معلق ماند. بعد هر دو هم‌زمان دستشان را روی گوی فشردند. نور شدت گرفت و حلقه در پاسخ، کامل روشن شد.

زمین زیر پایشان لرزید؛ لرزشی که نوید ار گشوده شدن داشت. سطح سنگی حلقه کنار رفت و مسیری پنهان در زیر زمین آشکار شد؛ راهی باریک و تاریک که به عمق ناشناخته آکادمی می‌رفت. هلیوس پایین را نگاه کرد.

_ اینجا اصلا بخشی از مسیر نبود.

بلوما آرام گفت:

_ شاید هست. فقط مخصوص همه نیست.

هلیوس نگاه کوتاهی به او انداخت. برای اولین بار، چیزی در ذهنش شکل گرفت که هنوز اسم نداشت. اما دیگر فقط یک همراه ساده نبود.چیزی بین دوستی و دشمنی و همین کافی بود که قدم اول را به سمت تاریکی بردارد.

ویرایش شده توسط Justira
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 6 — جایی که سکوت جواب نمی‌دهد

 

راهی که زیر حلقه باز شد، بیشتر شبیه فراموش‌شده‌ای قدیمی بود تا بخشی از آکادمی. دیوارهای سنگی باریک و مرطوب، با رگه‌هایی از نور کم‌رنگ که از میان شکاف‌ها عبور می‌کردند، مسیر را به‌سختی روشن نگه می‌داشتند.

هلیوس جلوتر حرکت می‌کرد و گوی را محکم در دست داشت. نور طلایی و نقره‌ای حالا آرام‌تر شده بود، اما همچنان درون آن جریان داشت؛ انگار به حضور هر دو واکنش نشان می‌داد.

بلوما کمی عقب‌تر حرکت می‌کرد؛ نه از ترس، بلکه از عادتی که در او ریشه دوانده بود؛ عادتِ اینکه همیشه پیش از آن‌که قدمی بردارد، جهان را یک بار با نگاهش سبک‌سنگین کند.

چند دقیقه در سکوت گذشت، تا اینکه صدای افتادن اولین قطره آب روی سنگ، در فضای بسته‌ی مسیر پیچید.

قطره‌ها یکی پس از دیگری می‌چکیدند و ریتم آرام و پیوسته‌ی آن صدا، کم‌کم در فضا حل شد تا اینکه مسیر ناگهان به فضایی وسیع‌تر باز شد.

اتاقی دایره‌ای شکل، با سقفی بلند که در تاریکی گم شده بود.

در مرکز اتاق، ستون‌هایی سنگی قد برافراشته بودند؛ نامنظم، ترک‌خورده، شکسته، اما هنوز ایستاده، انگار چیزی از فروپاشی کامل آن‌ها جلوگیری کرده باشد.

میان این ستون‌ها، فضایی تاریک و کشیده دیده می‌شد؛ چیزی که می‌شد آن را مسیر نامید، یا شاید فقط توهمی از یک مسیر.

هلیوس قدمش را آهسته‌تر کرد.

_ این دیگه چیه؟

بلوما هنوز به حلقه نگاه می‌کرد. نه مثل کسی که دنبال جواب باشد؛ بیشتر شبیه کسی که دارد قواعد پنهانش را می‌بیند.

_ ما کسی‌ نیستیم که مسیر رو انتخاب کنیم، اون داره مارو انتخاب می‌کنه.

هلیوس سریع برگشت، انگار جمله را درست نشنیده باشد.

_ چی گفتی؟

بلوما بلافاصله جواب نداد. یک قدم جلو رفت؛ نور کم‌جان گوی روی صورتش افتاد و سایه‌ی نگاهش را کش داد.

_ اینجا برای انتخاب ساخته نشده.

لبانش را با زبان تر کرد و بعد از مکث آرام‌تر پاسخ داد:

_ برای جدا کردنه. برای اینکه ببینه کی به کجا تعلق داره.

نور درون گوی لرزید. انگار نور مردد بود که چه‌کار کند.

هلیوس اخم کرد.

_ چرا این کار رو می‌کنه؟

این بار بلوما نگاهش را از حلقه گرفت.

_ چون هنوز هماهنگ نیستیم.

سکوت نسبتا طولانی میانشان برقرار شد. اما این سکوت خالی نبود؛ بیشتر شبیه فشاری بود که آرام‌آرام جمع می‌شود. صدایی خفیف به گوش رسید، با وجود خفیف بودن امکان نادیده گرفتنش وجود نداشت. شبیه کشیده شدن فلز روی سنگ و سپس سنگ روی سنگ بود. هلیوس با تاخیر سرش را چرخاند. یکی از ستون‌ها با نظمی سرد و حساب شده خودش را جابه‌جا کرد و پشت سرش، مسیر بسته شد.

بلوما بدون نگاه کردن به او گفت:

_ اینجا دو تصمیم جدا جواب نمی‌ده.

هلیوس نگاهش را به او دوخت.

_ یعنی چی؟

_ یعنی اگر هر کدوممون جدا انتخاب کنیم گوی واکنش نشون می‌ده و مسیر تحمل دوگانگی مارو نداره!

هلیوس آهسته نفسش را بیرون داد و نگاه کوتاهی به بلوما انداخت.

_ پس باید یکی اعتماد کنه.

بلوما چیزی نگفت. اما سکوتش طولانی شد؛ آن‌قدر که جواب دیگر لازم نبود گفته شود. ستون دیگری حرکت کرد و راه تنگ‌تر شد.

هلیوس گفت:

_ تو جلو برو.

بلوما سریع نگاهش کرد.

_ مطمئنی؟

_ نه، ولی باید امتحان کنیم.

هیچ‌کدام تکان نخوردند، فقط فضا بود که سنگین‌تر می‌شد. بلوما سر تکان داد.

_ باشه.

به راه افتاد و هلیوس پشت سرش گام برمی‌داشت. گوی میان دستانش از امنیت و یکپارچه بودن گرم شد و برای اولین بار، هیچ‌چیز تضمین نمی‌کرد که اگر یکی اشتباه کند، این مسیر هنوز ادامه‌ای داشته باشد.

 

ویرایش شده توسط Justira
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت 7 — مسیری که نفس می‌کشد

 

راه باریکی که پشت ستون‌ها باز شده بود، آن‌ها را به عمق بیشتری از آکادمی می‌برد. دیوارهای سنگی دیگر خشک و ساده نبودند؛ رگه‌هایی از کریستال‌های کم‌نور در دلشان دیده می‌شد که هر چند قدم یک‌بار، نوری سرد و آبی‌رنگ بیرون می‌دادند و سایه‌ها را روی زمین می‌کشیدند.

بلوما شانه‌به‌شانه‌ی هلیوس حرکت می‌کرد. گوی میان دستانشان آرام‌تر شده بود، اما این آرامش بیشتر شبیه سکوت قبل از طوفان بود. نگاه بلوما مدام بین دیوارها، زمین و فاصله‌ی قدم‌هایشان در حرکت بود.

بعد از چند دقیقه، مسیر ناگهان به یک شکاف طبیعی در دل سنگ رسید؛ شکافی باریک که از زمین تا سقف امتداد داشت.

هر دو ایستادند.

_ این که یه راه نیست، هست؟

نور گوی روی صورتشان افتاد و خستگی و تمرکز را پررنگ‌تر کرد.

_ فکر کنم فقط باید ازش رد بشیم.

هلیوس به عمق شکاف نگاه کرد. باد سردی از داخل بالا آمد؛ بوی سنگ خیس و انرژی خام فضا را پر کرد.

در همان لحظه، گوی در دستانش شروع به لرزش کرد؛ نور طلایی و نقره‌ای‌اش ناپایدار شد، مثل دو جریانی که روی یک مسیر نمی‌مانند.

هلیوس اخم کرد.

_ دوباره شروع شد.

بلوما آرام گفت:

_ نه، این فرق داره. باید هم‌زمان تصمیم بگیریم تا رد بشیم.

نگاه هلیوس به او برگشت و بلوما به شکاف اشاره کرد.

_ اگر یکی زودتر یا دیرتر حرکت کنه، جواب نمی‌ده یا بدتر، همه‌چی خراب می‌شه.

سکوت سنگینی میانشان افتاد. از داخل شکاف، صدایی ضعیف بالا آمد؛ شبیه جریان هوا، اما منظم، انگار خود مسیر نفس می‌کشید.

هلیوس یک قدم به لبه نزدیک شد.

_ اگر اشتباه کنیم چی؟

بلوما نگاهش را پایین انداخت.

_ پس بهتره اشتباه نکنیم.

برای لحظه‌ای هیچ‌کدام حرف نزدند. بعد، صدایی از پشت سرشان آمد.

_ به نظر می‌رسه دیر رسیدین.

هر دو برگشتند. دو نفر از گروهی دیگر کمی عقب‌تر ایستاده بودند. یکی از آن‌ها لبخند کم‌رنگی داشت؛ لبخندی که بیشتر از اعتماد، بوی رقابت می‌داد.

_ ما از قبل فهمیدیم باید هم‌زمان رد بشیم.

هلیوس نگاهش را تیز کرد.

_ پس چرا هنوز اینجایین؟

پسر شانه بالا انداخت.

_ چون هنوز هیچ‌کس جرأت نکرده اولین نفر باشه.

بلوما نگاه کوتاهی به هلیوس انداخت؛ نگاهی بین سؤال و تصمیم.

هلیوس آهسته گفت:

_ اونا می‌خوان ما رو سپر بلا کنن.

بلوما پاسخ داد:

_ به سازشون برقصیم یا نه؟

هلیوس یک قدم جلو رفت و کنار لبه‌ی شکاف ایستاد. باد سردتر شد و گوی در دستانش لرزید؛ انگار خودش هم از تصمیم بعدی مطمئن نبود.

_ اگر بخوایم بریم، باید هم‌زمان باشه.

بلوما کنار او آمد. چشم‌هایش را به تاریکی دوخت.

_ جدا از هم‌زمان بودن، باید یکی بشیم.

هلیوس آهسته نفسش را بیرون داد. برای لحظه‌ای، همه‌چیز ساکت شد؛ حتی صداها هم عقب کشیدند. بعد، هر دو هم‌زمان دستشان را روی گوی گذاشتند.

نور جهش کرد. طلایی و نقره‌ای در هم پیچیدند و به یک جریان واحد تبدیل شدند. زمین زیر پایشان لرزید؛ اما این لرزش بیشتر شبیه پاسخ دادن بود تا هشدار و بعد، بدون تردید، قدم به تاریکی گذاشتند.

ویرایش شده توسط Justira
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 8 — صدای قدم سوم

 

چند لحظه اول، هیچ‌کدام حرفی نزدند. تنها صدایی که در راهروی سنگی می‌پیچید، صدای قدم‌هایشان بود؛ صدایی آرام و منظم که از دیوارها بازمی‌گشت و دوباره در سکوت گم می‌شد. نور گوی، فضای اطرافشان را به اندازه‌ای روشن می‌کرد که زمین زیر پایشان و چند متر جلوتر دیده شود، اما فراتر از آن، تاریکی همچنان دست‌نخورده باقی مانده بود.

هلیوس انتظار داشت هر لحظه اتفاقی بیفتد. منتظر بود دیواری جابه‌جا شود، زمین فرو بریزد یا یکی از آن معماهای عجیب آزمون سر راهشان ظاهر شود. اما هیچ‌چیز رخ نمی‌داد و همین کم‌کم آزاردهنده می‌شد. راهرو بی‌پیچ‌و‌خم، بی‌نشانه، بی‌انتها و مستقیم ادامه پیدا می‌کرد. هلیوس بالاخره سکوت را شکست.

_ فقط منم یا اینجا زیادی آرومه؟

بلوما که چند قدم جلوتر راه می‌رفت، بدون اینکه برگردد گفت:

_ بلاخره پرسیدی!

هلیوس ابرو بالا انداخت.

_ ها؟

_ از وقتی وارد شدیم، هر سی ثانیه یه بار اطرافتو نگاه می‌کنی.

_ من فقط مراقبم.

بلوما سرش را کمی به سمت او چرخاند.

_ دنبال چیزی می‌گردی که ثابت کنه اینجا خطرناکه.

هلیوس چند لحظه ساکت ماند. متأسفانه حق با او بود. برای همین موضوع را عوض کرد.

_ کم‌کم دارم می‌فهمم چرا بعضیا ازت می‌ترسن.

بلوما ایستاد و کاملا رو به روی هلیوس قرار گرفت.

_ از من نمی‌ترسن.

_ مطمئنی؟

_ معمولا از چیزایی که نمی‌فهمن می‌ترسن.

هلیوس چند لحظه نگاهش کرد.

_ این قرار بود جواب سوال من باشه یا تهدید؟

_ خودت انتخاب کن.

گوشه‌ی لب هلیوس بالا رفت. برای اولین بار از شروع آزمون، احساس کرد گفت‌وگو با او آن‌قدرها هم سخت نیست. درست در همان لحظه که به راهشان ادامه دادند، صدایی از پشت سرشان به گوش رسید.

با ایستادن هردویشان، صدا هم قطع شد. بلوما نیم نگاهی به عقب انداخت. راهرو پشت سرشان خالی بود و فقط تاریکی محض را می‌دید. بلوما چند ثانیه نگاه کرد، بعد شانه بالا انداخت.

_ احتمالا صدای سنگی چیزی بود.

دوباره راه افتادند. چند قدم بیشتر نرفته بودند که صدا تکرار شد. این بار هر دو هم‌زمان ایستادند و باز هم سکوت عایدشان سد. بلوما اخم کرد.

_ شنیدیش؟

_ آره.

_ شبیه چی بود؟

هلیوس لحظه‌ای فکر کرد.

_ صدای پا یا راه رفتن؟

بلوما چیزی نگفت، اما اخمش عمیق‌تر شد. دوباره به راه افتادند. صدای قدم‌هایشان در راهروی سنگی می‌پیچید و چند لحظه بعد، از دیوارها بازمی‌گشت. همه‌چیز عادی به نظر می‌رسید؛ آن‌قدر عادی که کم‌کم می‌شد صدای قبلی را توهمی گذرا تصور کرد اما درست زمانی که هلیوس داشت خودش را متقاعد می‌کرد بیش از حد حساس شده، صدای دیگری در میان انعکاس قدم‌هایشان پیچید.

قدم‌هایش بی‌اختیار کند شد. یک لحظه بعد کاملا ایستاد. نگاهش آرام پایین رفت؛ اول به رد قدم‌های خودش روی سنگ، بعد به پاهای بلوما که چند قدم آن‌طرف‌تر متوقف شده بود.

چیزی درست به نظر نمی‌رسید.

_ بلوما...

بلوما سرش را بلند کرد.

_ چی شده؟

هلیوس با صدایی پایین گفت:

_ صدای قدم‌ها رو می‌شنوی؟

_ خب معلومه که می‌شنوم.

_ نه، خوب گوش کن.

بلوما ساکت شد و هر دو بی‌حرکت در جای خود ماندند. چند ثانیه گذشت؛ ثانیه‌هایی که در آن راهروی سنگی بیش از حد ساکت به نظر می‌رسید. نه صدای باد می‌آمد، نه صدای حرکت آب و نه حتی صدای گروه‌های دیگری که باید جایی در این هزارتو سرگردان می‌بودند و بعد صدا دوباره شنیده شد.

این بار واضح‌تر از قبل نه انعکاس بود و نه توهم، صدای قدمی بود که در سکوت راهرو طنین انداخته بود اما هیچ‌کدامشان حرکت نکرده بودند. بلوما فورا برگشت و به تاریکی پشت سر خیره شد. راهرو خالی بود. هیچ سایه‌ای دیده نمی‌شد هیچ حرکتی وجود نداشت، تنها چیزی که آنجا انتظارشان را می‌کشید، همان تاریکی سرد و بی‌انتها بود.

هلیوس احساس کرد موهای پشت گردنش سیخ شده است.

لبخند کوتاهی زد؛ از آن لبخندهایی که بیشتر برای پنهان کردن اضطراب به کار می‌روند تا نشان دادن آرامش.

_ اینو دیگه نمی‌تونی گردن سنگ‌ها بندازی.

بلوما نگاهش را از تاریکی برنداشت.

_ نه.

برای اولین بار، هیچ توضیحی نداشت و همین موضوع از خود صدا نگران‌کننده‌تر بود. چند لحظه بعد، صدای قدم دوباره در راهرو پیچید، اینا بار نزدیک‌تر بود. آن‌قدر نزدیک که هلیوس ناخودآگاه گوی را محکم‌تر در دست گرفت. نور طلایی و نقره‌ای گوی لرزید و روی دیوارهای اطراف سایه‌هایی متحرک انداخت سپس دوباره سکوت حاکم شد. سکوتی سنگین و کشدار؛ انگار چیزی در تاریکی ایستاده باشد و آن‌ها را زیر نظر گرفته باشد. چیزی که می‌توانست ببیند اما خودش دیده نمی‌شد. هلیوس نفسش را آرام بیرون داد.

_ خیلی خب.

بلوما سرش را به سمت او چرخاند.

_ خیلی خب چی؟

هلیوس چند لحظه به تاریکی خیره ماند و بعد گفت:

_ یا یکی داره باهامون بازی می‌کنه!

مکث کوتاهی کرد.

_ یا واقعا اینجا یه چیزی هست.

این بار بلوما بلافاصله جواب نداد. اخم ظریفی میان ابروهایش نشست؛ انگار خودش هم برای نخستین بار مطمئن نبود چه فکری باید بکند.

بعد از چند ثانیه گفت:

_ امیدوارم گزینه اول باشه.

صدای قدم دوباره در راهرو پیچید. این بار آن‌قدر نزدیک بود که هردویشان تقریبا هم‌زمان سر برگرداندند. دیگر نمی‌شد آن را توهم یا بازیِ انعکاس صدا میان دیوارهای سنگی دانست. صدا واقعی بود؛ آن‌قدر واقعی که هلیوس می‌توانست ارتعاش خفیفش را در سکوت سنگین راهرو حس کند.

بلوما بی‌اختیار چند لحظه به تاریکی خیره ماند. نگاهش میان دیوارهای سنگی و سایه‌های لرزان نور گوی جابه‌جا می‌شد؛ انگار امیدوار بود چیزی پیدا کند که برای این اتفاق توضیحی منطقی داشته باشد. اما هیچ‌چیز دیده نمی‌شد. نه حرکتی، نه سایه‌ای و نه حتی نشانه‌ای از حضور موجودی دیگر که همین موضوع بیش از هر چیز دیگری آزاردهنده بود. سکوت دوباره بر فضا حاکم شد؛ سکوتی که هر لحظه سنگین‌تر از قبل روی شانه‌هایشان می‌نشست. و دوباره صدا به گوش رسید، این بار صدا از پشت سرشان نیامد. از سمت راست بود. هر دو تقریبا هم‌زمان به سوی دیوار سنگی چرخیدند. نور گوی روی سطح ناهموار سنگ‌ها لغزید و برای لحظه‌ای چیزی را آشکار کرد؛ انعکاسی کم‌رنگ و محو، آن‌قدر گذرا که هلیوس مطمئن نبود واقعا آن را دیده یا ذهنش با او بازی کرده است. اخم کرد و یک قدم جلو رفت.

_ تو هم دیدیش؟

بلوما لحظه‌ای مکث کرد.

_ امیدوار بودم فقط تو دیده باشیش.

این جواب کافی بود تا هلیوس بداند خیال‌پردازی نکرده است. هر دو آهسته به دیوار نزدیک شدند. هرچه فاصله کمتر می‌شد، آن انعکاس محوتر به نظر نمی‌رسید؛ برعکس، کم‌کم شکل مشخص‌تری پیدا می‌کرد. انگار تصویری پشت لایه‌ای از آب یا شیشه پنهان شده باشد و حالا آرام‌آرام خودش را نشان دهد. هلیوس دستش را بالا آورد و نور گوی را روی دیوار انداخت. در همان لحظه نفسش برای چند ثانیه در سینه حبس شد. آنچه روبه‌رویشان قرار داشت، یک انعکاس ساده نبود. دو پیکر در دل سنگ دیده می‌شدند؛ دو سایه‌ی انسانی که در راهرویی بسیار شبیه همین راهرو حرکت می‌کردند. سایه‌ها مبهم بودند، اما یک چیز به شکل ترسناکی واضح به نظر می‌رسید.

یکی از آن‌ه هلیوس و دیگری، شبیه بلوما بود.

هیچ‌کدام حرفی نزدند. گوی میان دستانشان لرزید و نورش برای لحظه‌ای کم‌سو شد. در دل دیوار، تصویرها همچنان به راه رفتن ادامه می‌دادند. اما مشکل اینجا بود که حرکاتشان با حرکات آن‌ها هماهنگ نبود. چند ثانیه بعد، نسخه‌ی درون دیوار ایستاد. در حالی که هلیوس هنوز بی‌حرکت روبه‌رویش ایستاده بود. احساس سردی از ستون فقراتش بالا خزید بعد تصویر درون سنگ آرام سرش را بلند کرد. مستقیم به او نگاه کرد و همان لحظه صدای قدم دوباره در راهرو پیچید. این بار دیگر هیچ شکی باقی نمانده بود. صدا از آن سوی دیوار می‌آمد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...