بمب اتم کوچک 381 ارسال شده در 23 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 23 تیر (ویرایش شده) بسمرب نام رمان: سوگسار نام نویسنده: هانابانو | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: اجتماعی، عاشقانه خلاصه: تا به حال با مادری که فرزند نانتیش رو به دنیا آورده، مواجه شدین؟ مادری که منتظر به آغوش کشیدن فرزندی باشه که از خون خودش نیست؛ هرچند در وجود خودش رشد کرده و کامل شده. اگر جدال بین مادر خونی و مادر ناتنی بالا گرفت، فرزند کدومشون رو به مادری میپذیره؟ گزینش فرزند مهمتره یا تصمیمی که پدرش میگیره؟ و معیار این انتخابها چیه؟ آیا بهانهها به همون اندازه که در باهم بودن اونها نقش داشتن، در جداییشون موثرن، یا نه؟ و چه اتفاقی میافته اگر یکی از اونها تصمیم بگیره از میدان مبارزه خارج بشه و تا ابد برنگرده؟ مقدمه: چشمهام با سرعت باز میشن و انگار دوباره جون به قلبم داده میشه. فشار لباس روی پوستم، باعث میشه بهش چشم بدوزم؛ لباس عروس تنمه! کمکم روشنایی توی اتاق بیشتر میشه و من صدای ناله و عزاداری میشنوم. همونطور که نشستم، سعی میکنم عقب برم اما دیوار پشت سرم اجازه نمیده. فضای سرد و پر از مه، نفس کشیدن رو برام سخت کرده. ضربان قلبم کندتر از حالت معمولیه و حتی صداهایی که به گوشم میرسن کشدارن. لابهلای نوری که هر لحظه بیشتر میشه، زنهایی رو میبینم که چهرههاشون زیر حجابِ چادر پنهانه. به سمتم حرکت میکنن. دیگه صدای عزادارای به گوش نمیرسه. قلبم به تپش میافته و به پردهی گوشم فشار میاره. هر لحظه بیشتر بهم نزدیک میشن و طول اتاق قدیمی رو بیشتر طی میکنن. به دامن بلندم چنگ میزنن و به زیر چادرهاشون میکشن. میخوام بایستم تا فرار کنم؛ اما از زیر لباسم خون جاری میشه. اونها خم میشن و دستهاشون زیر دامنم به حرکت در میاد. قبل از اینکه بفهمم منشأ این خون چیه، چشمهام تار میبینن و... صفحهی نقد: *هر نظری چه منفی چه مثبت حسابی خوشحالم میکنه پس بفرمایید! اینم گالری رمانم: *پیشنهاد میکنم حتما یه سر بزنید! پارت گذاری: پنجشنبهها ساعت ۲۳.۰۰ ممنون از ساناز عزیزم که با صبوری توی ویرایش این قسمت رمانم خیلی کمک کرد:) @Yammakh ویرایش شده 30 مرداد توسط بمب اتم کوچک . 9 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,713 ارسال شده در 23 تیر مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 23 تیر 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بمب اتم کوچک 381 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر (ویرایش شده) تو پای به ره در نه و از هیچ مپرس خود راه بگویدت که چون باید رفت *** #1 انگشتهای زبرش و توی گردنم حس میکردم، چون یقه لباسم و از پشت توی مشتش فشرده بود به گردنم گیر کرده بود و نمیگذاشت راحت نفس بکشم. بخاطر سردی هوا رد گریه روی صورتم میسوخت؛ صدای آهنگ توی فضای بیانتهای باغ میپیچید و توی تاریکی اطراف فرو میرفت. هنوزم اون فریادها، قیمت گذاری روی چیزی که تملکی روی اون نداشتن، جیغ و گریه قطع نشد بود! درست مثل خودم که وقتی من و از ساختمان بیرون میآوردند جیغ میزدم. معده درد عصبی، تمرکز روی فرار رو برام غیرممکن میکرد. سرم بخاطر گریهی زیاد گیج میرفت. گلوم خشک شده بود و دهنم تلخ و چسبناک بود. بخاطر اتفاقایی که با فاصله زمانی کم و پشت سر هم افتاده بودن حتی نمیتونستم هضم کنم چطور باید با این وضع کنار بیام و برای فرار کردن راهی پیدا کنم. انگار دست و پام برای مخالفت کردن با اون مرد جون نداشتن. بدنم سر و بیحس شده بود، انگار خون توی رگهام لخته شده بود و توان حرکت کردن و از من سلب میکرد. نگهبان بیتوجه به اینکه ممکنه زمین بخورم فقط هولم میداد به جلو، توی اون شرایط هم چشمهام در گردش بودن تا راهی برای فرار پیدا کنن. شاید آخر خط بود و من نمیخواستم باور کنم! چون تمام امیدم به خدا بود؛ دعا میکردم راهی برای فرار کردن نشونم بده! نمیدونم توی این لحظهها چند بار توی دلم خدا رو صدا زده بودم . انگار پاهام به زمین چسبیده بودن و هیچ رقبتی برای حرکت کردن نداشتن ، تعادلم و دست دادم! دیگه جلوتر از اون راه نمیرفتم بلکه من و دنبال خودش میکشید. سیاهی شب طوری بود که حتی با وجود ماه کامل هم روشن نمیشد. یک قدم جلوتر هم پیدا نبود. تنها چیزی که در تیررس نگاهم وجود داشت حجمی از شاخ و برگ درختایی بود که توی تاریکی قرار داشتن و نمیتونستم بفهمم این باغ چقدر ادامه داره، نمیدونستم دارن من و کجا میبرن، البته نمیخواستم باور کنم! هر بار که زانوهام با تکه سنگ های روی زمین اصابت میکرد. سوزش زانوهام بیشتر میشد و حتی خیسی خون رو هم زیر شلوارم حس میکردم! تقلا کردم دستم و بالا بیارم تا چنگ بزنم به انگشت هایی که دور یقه پیراهنم تابیده بود. مرد یک لحظه متوقف شد. سعی کردم روی پاهام بایستم. اتفاقا فکر فرار هم داشتم، اما زنجیر اسارت اون اجازه نمیداد! مچ دستم حالا جای یقه لباسم بین انگشتهاش بود. سرم آوردم بالا، تصویر درستی ازش نمیدیدم. گردنم به حدی درد میکرد که تحمل نگه داشتن سرم و نداشت. میخواستم قوی باشم الان وقت تسلیم شدن نبود. فقط گفتم: - بزار برم! جوابم و نداد. چطور میتونست یه آدم بیگناه و اینقدر راحت قربانی کنه؟ برگشت تا حرکت کنه که لبه کتش و گرفتم، آخرین راه نجاتم متقاعد کردن این مرد بود که تیری توی تاریکی بود. چون خودم هم میدونستم از ترس اربابش هم که شده من و رها نمیکنه. برخلاف دستای سرد من دستای اون گرم بود! قدرت بدنیاش از من خیلی بیشتر بود. میدونستم حتی اگر همین الان هم دستم و رها کنه، جای انگشت هاش روی مچم میمونه. از بالا بهم نگاه میکرد. میخواستم بزنم توی صورتش تا وقت بخرم و فرار کنم که مچ اون یکی دستم و هم گرفت و این بار با سرعت من و روی زمین دنبال خودش کشوند، به حدی بدنم یخ کرده بود که وقتی پوست پاهام با زمین تماس داشت، گرم میشد. دوباره تلاش کردم. نمیدونستم کدوم یکی از فکر هایی که توی سرم هست جواب میده یا کدوم و باید انجام بدم، اما پاهام رو منقبض کردم تا شاید نتونه من و تکون بده. شروع کردم به جیغ کشیدن. سعی میکردم با ناخن هام روی دستش چنگ بزنم، و تقریبا هیچ فایدهای نداشت: -ولم کن، به چه حقی دارید من و خرید و فروش میکنید مگه کی هستید. از حیوون پستترید! وایسا! نمیخوام باهات بیام. وایساااا به محض اینکه ساکت شدم صدای ماشین شنیدم. اگر بگم قلبم از ترس در آستانهی سکته بود، اغراق نکردم! به سک سکه افتاده بودم حتی دیگه جیغ هم نمیتونستم بکشم. توی این وضعیت حتی نمیدیدم پشت سرم چه اتفاقی داره میوفته. روبه روم تنها تاریکی محض، درختها و ساختمونی که ازش بیرون اومده بودیم پیدا بود. سعی کردم سرمو به عقب بکشم تا ببینم چقدر تا ماشین فاصله داریم که دیدم نگهبان دیگهای خم شد تا بازوی من و بگیره.... ویرایش شده 29 تیر توسط هانابانو . 5 2 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بمب اتم کوچک 381 ارسال شده در 27 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر 2# اجازه نمیدادم مهمترین و ارزشمندترین دارایی که داشتم و ازم بگیرن. زانو هامو سفت کردم و سعی کردم بلند بشم چون دستام و ول کرده بود تونستم بایستم. اما هنوز قدمی برنداشتم که دوتاشون بازو هام و گرفتن و تا خواستم دوباره حرکتی بکنم، حس کردم از بدنم جدا شدم! اینقدر محکم من و به ماشین کوبیدن که انگار هوا توی گلوم گره خورده و ریههام مچاله شدن! راضی بودم همین الان میمردم و زودتر از این قتلگاهی که برای نجابت و پاکی من تدارکت دیدن نجات پیدا کنم. اما همه چیز اینقدر سادهانگارانه نبود. تا اون لحظه متوجه اومدن نفر سوم نشدم. چون فقط به فرار فکر میکردم. میخواستم عصبیشون بکنم تاحدی که من و بکشن! بخاطر تاریکی هوا فقط هیبت مرد رو میدیدم و چهرهاش رو نمیدیدم. تا اینکه گفت: -بندازیدش تو دیگه چرا اینقدر کشش میدید. تن لشتون و تکون بدید باید زود بریم. صاحبش رو خوب میشناختم حتی اگر قیافهاش و ندیده باشم!به حدی ازش نفرت داشتم که میتونستم با دستهام خفهاش کنم. یکی از نگهبانها من و ول کرد تا در ماشین و باز کنه و اون یکی این بار موهام و که دورم ریخته بود دور دستش پیچید تا من و بندازه توی ماشین. جای تک تک موهام توی سرم آتیش گرفت. مطمئنم وقتی دستش و از دور موهام باز میکرد دستهای از موهام کف دستش دیده میشد! حس کردم پوست سرم از جممهام جدا شد. دست هامو بالا آورد و روی دستاش گذاشتم تا شاید موهام و رها کنه. سعی کردم با پای چپم بزنم توی زانوش با اینکه نزدیکم بود و موهام توی دستش، اما چون کفشی نداشتم، ضربهام کاری نبود. شک کردم شاید بهش برخورد نکرده. خواستم یکبار دیگه انجامش بدم که صدای خنده همهاشون اومد. از اینطور خندیدن قصد و قرضی داشتن میخواستن من و بیچاره و ناتوان در برابر خودشون جلوه بدن و موفق هم شدن. احساس حقارت میکردم،قلبم برای تنها کسی که توی زندگیم داشتم و حالا بیخبر از حالم منتظرم بود به درد اومد. روحش هم خبر نداشت من الان بین این آدمای از خدا بیخبرم. کاش برام دعا کنه! موجود نفرت انگیز ی که حتی نمیشد براش کلمهی آدم رو استفاده کنم عقبتر ایستاده بود و داشت تقلای من و برای نجات پیدا کردن میدید. نگهبانی که در ماشین و باز کرد هم نگاهم میکرد. شاید قبل از این اگر کسی بهم میگفت آدما با نگاهشون میتونن بهت تعرض کنن باور نمیکردم اما اینجا کامل احساسش کردم. چون این نگاهها دست داشتن! و روی تنم کشیده میشدن و لمس میکردن! دلم میخواست قطره قطره میشدم اما با این لباسای نازک جلوی چشمشون نبودم. انگار لباس نداشتم که اینطور با تفریح و سر خوشی بهم نگاه میکردن. اگر الان دستهامو جلوی بدنم میگرفتم بیشتر تحریک میشدن تا حرکت ناشایستی انجام بدن. تنها کاری که میتونستم بکنم تف کردن به اون بیوجودی بود که برای لذت خودش کل آیندهی یک دختر رو خراب میکرد! چون فقط پول داشت و میتونست! با اینکه نمیخورد بهش اما نفرت من و نشون میداد. خواستم این کار و بکنم ولی سرم و که با موهام نگه داشته بودن و به سمت ماشین چرخوندن. با دستهام که آزاد بود لبه در ماشین و گرفتم تا نتونن من و توی ماشین هل بدن. نمیدونم اون قدرت بدنی رو بعد از چند روز غذا نخوردن و استرس کشیدن از کجا آوردم که حتی با وجود دوتا نگهبان به معنای واقعی غول! من توی ماشین نرفتم. اونی که موهامو گرفته بود، سعی کرد با کشیدن موهام حواسم و پرت کنه تا دستهام و از لبه در جدا کنم. وقتی دید فایده نداره گفت: - تو نمیره آقا سروش چیکارش کنیم توله سگو؟ سرم و چرخوندم تا بهش جواب بدم زبونم اینجور موقعها خوب به کمکم میومد: - بی وجود، توله سگ تویی! بله چشم گوی بی اختیار. پشت پول یکی دیگه قایم شدی! بی وجود ارباب بیناموسته! مطمئنم تا ابد از اسم سروش بدم میاد. حتی اگه نجات پیدا کنم هم هربار با یاد این اتفاقا موهای سرم سفید میشد! شاید این اطمينان نجات پیدا کردن فقط یه حس بود، که ذهنم برای مدیریت اوضاع ایجادش کرده. اما قلبم امیدش به خدا بود. منتظر بودم سروش چیزی بگه تا بازم جوابش و بدم، اما سرش خم بود و توی گوشیش نگاه میکرد. نور گوشی دیدن چین دور ابروهاش و اخمهاش و راحت میکرد. شاید پلیسها نزدیک باغ بودن که اینطور عصبی و با سرعت چیزی مینوشت. هر سه حواسشون پرت بود میتونستم فرار کنم توی باغ و بعد هم به هر صورتی شده برم بیرون از این مخمصه. به دستهام نگاه کردم میلرزیدن. تردید داشتم که موفق بشم. ناخن هام و با تمام زور و قدرتم توی دستایی که موهامو چنگ زده بودن فرو کردم و شد! انتظارش و نداشتم اما مرد با تمام توانش فریاد کشید. درست نزدیک گوشم! و دستاش رها شدن. تنها راه فرار گذر کردن از کنار سروش بود و من فرصت فکر کردن نداشتم خیز گرفتم تا فرار کنم. چون مدتی یکجا ایستاده بودم جای سنگ هارو توی پوست کف پام حس میکردم. دویدن روی این تکهسنگ ها با با پایی که حتی جوراب هم نداشت سخت بود. میدونستم هر لحظه تعلل فقط احتمال نجات پیدا کردنم و کمتر میکنه! یا الان یا هیچ وقت دیگه... 5 2 3 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بمب اتم کوچک 381 ارسال شده در 29 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 تیر (ویرایش شده) #3 به محض اینکه خیز گرفتم تا فرار کنم، گرمای دست نگهبانی که در ماشین رو باز نگه داشته بود؛ نزدیک کمرم حس کردم. اما موفق نشد من رو بگیره! پاهام رو تا اخرین حد باز کردم و با تمام قوا دويدم. سر سروش هنوز پایین بود و به ماشین روبهرویی تکیه داده بود. بالا اومدن سرش و متمایل شدن بدنش به سمتم رو از گوشه چشمم دیدم. نور گوشی برجستگی استخوان گونهاش رو بیشتر نشون میداد با دیدن قیافهی ترسناکش هراس به دلم افتاد و انگیزهام برای فرار بیشتر شد. اصلا وضعیت درستی نداشتم، موهام جلوی چشمام تکون میخورد و مانع دیدم بود. یکم از موهام توی کش بود و به کمرم میخورد و بقیهاش جلوی صورتم بود. با یک دستم موهامو بردم عقب و دستم رو روی سرم نگه داشتم. صدای پاشون روی سنگها میومد. یک نفر خط و نشون میکشید و اون سروش بود: - دستم بهت برسه همینجا کارتو میسازم. راه فرار نداری تهش میگیرمت. خریت نکن تا بلایی سرت نیاوردم. صداش بخاطر دویدن میلرزید؛ داد و بیداد میکرد و استرس مثل یه موجود موذی توی دل و رودهام جولان میداد!کف دستام از وحشت عرق کرده بودن؛ حالا که بخاطر دویدن دستم رو تکون میدادم متوجه باد سرد روی پوستم میشدم. مدام پلک میزدم تا بتونم چیزی ببینم، انگار چشمهام تب داشتن! ضربان قلبم به حدی بالا بود که حس میکردم دریچههای قلبم تنگ شدن و خون کمتر از حد وارد بطنهاش میشه! کتف دستی که روی سرم بود گزگز میکرد. پهلودرد هم گرفته بودم. هر وقت دیگهای بود با چنین دردی میایستادم تا نفس عمیق بکشم. دستی که موهام رو باهاش نگهداشته بودم باعث میشد یکم تعادلم بهم بخوره و نتونم درست بدوم. سرم گیج میرفت و انگار جلوی چشمم تصاویر کشدار میشد. حتی یه لحظه حس کردم دارم از پشت زمین میخورم. شتابم توی دویدن باعث میشد به جای حرکت کردن روی سنگها، اونهارو لگد کنم و بخاطر همینا نوک انگشتهای پام میسوخت. خمشون کردم تا دردشون کمتر بشه اما نمیتونستم درست بدوم. وقتی دید دارم نامیزون حرکت میکنم، بیشتر کری خوند: - میکشمت! لیاقت صبر منو نداری دیگه داد نمیزد، عربده میکشید! حال جسمیم به کنار، حرفاش ذهنم رو مخدوش میکرد و سعی داشت بهم تلقین کنه نمیتونم. درد تا زانوهام ادامه دار شده بود. تصورم از کف پام این بود که خونشون روی سنگ ها هم مونده! به موازات ساختمون حرکت میکردم. هیچ روشنایی توی باغ نبود. کنار ردیف ماشین هایی که پارک شده بودن میدویدم. به ذهنم رسید برم پشت شون قائم بشم تا وقت بخرم و فرار کنم. اما کافی بود روز بشه و فرصت فرار گیرم نیاد. میتونستن راحت بین درختارو بگردن و من رو پیدا کنن. همینطور که میدویدم عقبهی ذهنم درحال نقشه کشیدن برای بهتر کردن فرارم بودم. حتی به فکرم رسید برگردم توی ساختمون بین مهمونها و خودم رو پنهان کنم. ساختمون با اون همه طبقه حتما راه فرار داشت، اما نگهبان هایی که اون داخل راستراست میچرخیدن، صد درصد من رو بخاطر داد و فریادهام و بخاطر تمام جواب هایی که به گستاخیهاشون میدادم، یادشون بود. سازهی بلند با دیوارهای سفید و نور پردازی، مقدمات رو برای هر لذتی فراهم میکرد. زیر پوست این زیباییها، حرام خدا رو به بهترین شکل به خوشگذرانترین های ایران میفروختند! از شهر دور بودیم! وقتی من رو میاوردن اینجا بیهوش بودم اما الان صدای ماشین ها توی اتوبان نشون میداد که خارج از شهر هستیم. راه رو درست میرفتم چون جریان باد باعث تکون دادن دری میشد که فکر میکردم در اصلی باغ بود؛ و به صدا نزدیک میشدم. پارس های بلند و ممتدی از چندتا سگ توی باغ میپیچید اما باد اجازه نمیداد بفهمم دقیقا کجا هستن. اگر سگی دنبالم میوفتاد واقعا شانس فرار کردنم خیلی کمتر میشد. ردیف ماشین ها داشت تموم میشد مطمئنم توی فرار موفق میشدم، کافی بود بعد از آخرین ماشین، میپیچیدم تا میرسیدم به در اصلی. چندتا آدم دیگه که اون اطراف بودن با شنیدن فریاد نگهبانا و سروش به سمتم دویدن: - بگیریدش وزهی هرجایی رو! خودم مهم نبودم! هرچی میخواست بهم توهین کنه، ایرادی نداشت. من نباید تنها داراییمو تقدیمش میکردم. همین برای حرص دادنش کافی بود. رسیدم به آخرین ماشین، پیچیدم تا برم سمت در، اما... ویرایش شده 29 تیر توسط هانابانو . 3 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بمب اتم کوچک 381 ارسال شده در 29 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 تیر (ویرایش شده) #4 یه جاده بلند دیگه که حتی آخرش مشخص نبود جلوم سبز شد! یکه خورده سرعت قدم هام پایین اومد. فرصت کردم به عقب نگاه کنم. دیدم سروش جلوتر از بقیه است؛ تازه متوجه شدم بین انگشتهام لیز شده و خون میاد! عزمم رو جزم کردم ادامه بدم که این بار پنجهای گردنم رو با وجود موهای آشفته و گره خورده پشتم، قاپید. انگشت های بلندش تا خرخرهام میرسید و اونو فشار میداد. صداش پر از شعف بود: -چرا خونه؟ همینجا کارتو میسازم! فکر کردی فرار کنی چیمیشه؟ پیدات نمیکنم؟ توی گوشم آروم خندید. عصبی نبود! ظاهرا این تعقیب و گریز لذت آخرشبش رو هم بهش داده بود. آخرین جملهای که گفت کشدار بود، و دقیقا توی گوشم زمزمهاش کرد. میخواست بهم بفهمونه تحریک شده. از خودم بدم اومد! مکث کرد و ادامه داد: - پیزوری! هار نکن منو! برا خودت بد میشه. نظرت چیه بهت نشون بدم سزای گ*وهی که خوردی چیه؟ هوم؟ با هومی که توی گردنم کشید دیگه لرزش بدنم دست خودم نبود. ته خط رو میدیدم. با وجود تمام شجاعت و از خود گذشتگیای که بدنم برای من، انجام داد. این کارم با اینکه امید داشتم خوب پیش بره، اما به پشیمونی تبدیل شد! نمیخواستم احساس پیروزی کنه.دستش دور تنم حلقه زد! لعنت به همتون! لعنت به کسی که شماهارو اینطوری تربیت کرده! فشار انگشتهاش فراتر از آستانه تحمل من توی اون موقعیت بود، از فرت بیجونی اون دستی که روی سرم بود شل شد و افتاد کنار دستش. سایهامون به خاطر روشنایی ساختمون افتاده بود جلوم و بین پلک هایی که داشت بسته میشد دیدمش! چقدر منزجر کننده بود. پوست لخت آرنجم به ماشین کنار مون خورد. شاید داشتم میمردم که اینقدر بیحال بین دستاش بودم، اونطور که من دویدم، بعد از ایستادن باید تند تند نفس میکشیدم نه اینکه نفسم بریده بشه و کسی خفم کنه! همون سمتی از پهلوم که درد میکرد رو با دستی که دور تنم بود چنگ زد و من رو چرخوند. دیگه حتی خودش روهم نمیدیدم. با اینکه دستش دور گردنم نبود، قادر به نفس کشیدن نبودم. غافلگیرم کرد! دستش رو باز کرد و من که نه توانشو رو داشتم و نه انتظار چنین حرکتی رو، خوردم زمین! ضربهای که از پشت به کمرم وارد شد، باعث شد نفس عمیق بکشم. اینجا دیگه سنگریزه نداشت بلکه سیمانی بود. شک نداشتم از شدت ضربه صورتم مثل گچ سفید شده. سرم روی زمین خورده بود و دردش باقدرت پلکهامو رویهم میکشید. نور ساختمون که از اطراف اون هیبت بزرگ عبور میکرد، قیافهاش رو در خودش حل میکرد. صدای های مختلفی که از ساختمون میومدن حالا بلندتر از قبل شنیده میشد. مردمک چشمهام عین سنسور دزدگیر حرکاتش رو دنبال میکرد تا از کاراش سر دربیاره. اگر به خودم واگذار میکرد ازش میخواستم من رو بکشه، تعلل هم نکنه! خواسته زیادی بود برای کسی که میخواست همرنگ این جماعت نباشه و عفتاشو حفظ کنه؟ جلو اومد و پاهاشو اطراف بدنم گذاشت. چقدر تحقیر؟ دلم برای عزت و ارزشی که طی این چند روز از دست رفت، سوخت! برای شخصیتم که هیچی ازش نمود، سوخت. از پایین داشتم بهش نگاه میکردم. صورتم مماس لاستیک یک ماشین بود. بالاتنهاش رو به همون سمتی که ازش اومده بودیم چرخوند: - گمشید اونور حروملقمه ها! نمیدیدم داره به کی میگه، اما فهمیدم با اون نگهبانهاست. کاش پیش بابابزرگم بودم! میخوابیدم بغلش و گریه میکردم، ناخودآگاه با یادش نفس عمیقی از ته دلم کشیدم. پاهاشو بیشتر به تنم فشرد. دولا شد روم و زمزمه کرد: - و اما تنبیه تو! بهش نگاه نمیکردم تا وقتی که دستش سمت دکمه های پیراهن مشکیاش رفت. همون اول که دیدمش یقهاش باز بود، جوری نوشیدنی میخورد که از گردنش میچکید و توی لباسش فرو میرفت. تن لرزون و بیپناهم مرکز نگاههای کثیفشون بود. من اولین کسی بودم که فروخته میشد! و حضار با نهاتی توجه و سرگرمی بهم نگاه میکردن. حس و حالم خرابتر شد وقتی یادم افتاد بین اون همه دختر که با اراده خودشون توی اون جشن بودن، من با گریه سرم رو انداخته بودم پایین و خودم رو بغل کرده بودم. بالاترین قیمت رو اون پیشنهاد داد، و بعدش با لودگی کنارم نشست و برای اینکه به رقیباش بفهمونه برنده شده؛ چونمو بالا کشید تا نگاهش توی چشمام افتاد. در نگاهش یک انسان خودکامه دیدم! گفت: - همین الان برمیگردیم! دیگه نیاز ندارم تا آخر مهمونی بمونم! و بعد نوچههاش من رو با خفت توی محوطه ساختمون روی زمین کشیدن. چرا یکی از اون دخترایی که اونجا بود برای همجنس خودش تلاشی نکرد؟ من گیر آدمای اشتباه افتاده بودم یا ارزش های جامعه عوض شده بود؟ فکرش رو هم نمیکردم چنین مجالسی توی ایران اینقدر باب باشه. از قرار معلوم من اولین قربانی نبودم! دکمه های بعدی روهم باز کرد، لبه های پیراهنش از هم فاصله گرفت و جلوی صورتم بخاطر باد تکون میخوردن، گردنبند بلندش تا نزدیکی بینیم آویزون بود. گذشته رو ول کردم و سعی کردم برای الان راه فرار پیدا کنم. میخواست چیکار کنه؟ دوباره آدرنالین خونم بالا رفت! یقه لباسم رو با مشتهاش گرفت و کشید تا پاره بشه. انگشتهاش ترقوهامو لمس میکرد. چقد ضعیف بودم که نمیتونستم باهاش مقابله کنم! حالا میفهمم چرا گذاشت اینهمه بدوم، تا خستهام کنه! پلکهام از ترس و ضعف بدنی، بسته شد! موهام به پیشونی عرق کردهام چسبیده بود. دستهای متجاوزش با هیجان دنبال راهی سریعتر برای پاره کردن لباس توی تنم، بودن. خدایا من رو میبینی؟ صدای قلبم رو میشنوی؟ هیچ دارایی ازت نخواستم! فقط همین رو برام حفظ کن. -هی! سرم رو چرخوندم و چشامو باز کردم. سروش همونطور که خم شده بود برگشت سمت صدا. از اون سمتم که ماشینی نبود، یک مرد داشت آروم آروم نزدیکمون میشد... ویرایش شده 4 مرداد توسط هانابانو . 5 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بمب اتم کوچک 381 ارسال شده در 4 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 مرداد (ویرایش شده) #5 هیچ حرف دیگهای نزد، نفهمیدم دقیقا کجای اون ظلمات قرار داره، تا اینکه اول گردن و شونههاش و بعد کل بدنش در معرض دید قرار گرفت. انگار سروش مرد رو شناخت چون یقه من رو ول کرد و همونطور که پاهاش بدن من رو ثابت نگهداشته بودن، کمرشو راست کرد. حالا که سایه بدن سروش نبود نور ساختمون چشمام رو اذیت میکرد و مانع دیدم میشد. اون لحظه فرصت کردم نفس عمیق بکشم و تازه متوجه بوی خاک نمدار شدم، چند لحظهای کسی حرف نزد و فقط صدای آبپاشها که بین درختها بودن توی فضای وسیع باغ میپیچید. ردیف ماشین های سمت چپم، بعد از جاده سیمانی همچنان ادامه داشت اما اینبار درختها سایههای بلندتری ایجاد کرده بودن و در امتداد سایه ساختمون بهم وصل میشدن. یک لحظه وهم نشست توی دلم نکنه اون همدست سروشعه و حالا جای یک نفر باید از دست دو نفر فرار میکردم؟ حالم اصلا برای مقاومت کردن مساعد نبود. مثل تیکه گوشت مفلوک زیر پاهاش افتاده بودم. تکون خوردم تا بفهمه من هنوز اینجا روی زمینم که بالاخره کنار رفت! فهمیدم بهترین موقع است تا فرار کنم اما همین که پاهام رو جمع کردم تا بلند بشم زانوهام شروع به لرزیدن کردن و زیر دلم هم تیر کشید. آرنج هام بخاطر اینکه خودمو باهاشون نگهداشته بودم میسوختن، کف دستم رو گذاشتم روی زمین و خودمو بالا کشیدم و نشستم. سعی کردم بفهمم قصدش چیه، چیزی نمیگفت و به سروش چشم دوخته بود. بخاطر فاصلهامون و بخاطر چشمایی که نای دیدن نداشتن، بی رمق چندبار پلک زدم تا تونستم رصدش کنم. چهرهی صامت! اثری از اینکه قصد درگیری داشته باشه توی چهره اش نبود. کاش اومده بود من رو نجات بده، کاش پلیس بود. اما به نظر میرسید آشنا هستن و به طبع مشکلی ندارن! با دستام خودم رو عقب کشیدم و تکیه دادم به ماشین کنارم و زانوهام رو توی شکمم جمع کردم. بادی که میومد باعث میشد عرق پیشونیم خشک بشه اما سرماش حالم رو بدتر میکرد. نگاهم رفت سمت انگشت های پام، دیگه خون نمیاومد. رد خون تا روی پاهام اومده بود و خشک شده بود. پاشنه پاهام رو روی زمین فشار دادم و انگشت های پام رو از زمین فاصله دادم. موهام رو از روی صورتم پس زدم و با کش همهارو جمع کردم. سروش متوجه تکون خوردن من شد برگشت به پشتش نگاه کرد و دوباره سرشو جلو آورد خیلی ریلکس گفت: - بهتون گفتم که! یکم وقت میخوام، تسویهاش میکنم. زیر قولم نزدم! به انگشت های دستم خیره بودم. چندتا از ناخنهام شکسته بودن و جاشون میسوخت. متوجه حرفاشون و کارهاشون نبودم، فقط میخواستم یکم وضعیت قلبی که سفت و سنگین شده بود و حتی درست کار نمیکرد نرمال بشه و دوباره فرار کنم. سعی کردم به چیزایی که میگن گوش کنم شاید تونستم از حرفاشون استفاده کنم، فهمیدم اون مرد طلبکار سروشه: - عه؟ اصن جرئت داری تسویه نکنی؟ غیب گفتی مفتبر؟ چطور پول کثافت کاریاتو داری؟ اون پولو که دست توعه بیخاصیته میدونی انداخته بودیم توی بورس چقد سود داده بود نفهم؟ اره؟ اشتباه کردم که فکر میکردم اینا دوستن باهم! هر کلمه از حرفایی که میزد از قبلی بلندتر بود. آخر حرفهاش دیگه عربده کشید! عجیب با این صدای بلندش، خونسرد وایساده بود و دستهاش توی جیب شلوارش بودن! خدایا چرا تعدادشون داره بیشتر میشه؟ من که ناشکری نکردم! فقط گفتم کمکم کن. وقتی سروش به عقب نگاه کرد، چند ثانیه بعدش همون دوتا نگهبان بیصفتاش اومدن کنار من و یکیشون سمت راستم و یکی شون سمت چپم جاگرفت، محصور شده بودم. عملا راه فرار نداشتم. بحث بالا گرفت، نگهبان های سروش حالت تهاجمی گرفته بودن. حالم ازشون بهم میخورد. فقط ادعا داشتن. سروش مدام شونههاشو بالا پایین میکرد و حالت وایسادنش رو تغییر میداد. معلوم بود کلافه است. حرف مامان توی گوشم بود: - هرجا ترسیدی آیت الکرسی بخون! دلم براش تنگ شده بود، همیشه اون برام میخوند و بهم فوت میکرد.شروع کردم به خوندن، صلوات میفرستادم و آیتالکرسی میخوندم. سروش و اون مرد حالا دقیقا جلوی هم وایساده بودن، کلمات تحقیر آمیزی که مرد به زبون میاورد باعث عصبانیت سروش و نوچههاش شده بود اما اون دوتا از ترس اینکه از چنگشون بیرون نرم، وارد بحث نشده بودن و از جاشون تکون نخوردن. با وجود نگهبانا به هر راهی فکر میکردم به بنبست میرسیدم. دندون هام از لرز بهم میخورد، شاید هوا خیلی سرد نبود اما من بیطاقت بودم! چون برای فرار، تقلا کرده بودم. از طرفی لباسام نازک بود و روی زمین هم نشسته بودم. تا خواستم بلند بشم، شونههام رو گرفتن و فشار دادن. انسانیت حالیشون نبود، توی حیوون صفت بودن مسابقه میدادن! نتونستن وادارم کنن که بشینم. بینشون ایستادم اما کاش اینکارو نکرده بودم، تفاوت قدی من با اونا فقط گریختن رو برام محالتر میکرد! جای دستای سروش روی گردنم درد میکرد هیچ وقت بد کسی رو نمیخواستم و کسی رو نفرین نکردم، اما اینبار آرزو کردم کاش دستاش میشکست که اینطور من رو آزار داده بود! میون حرفای سروس شنیدم اسم معراج رو آورد! همون بیشرفی که با درنا همدست شد تا این بلا رو سر من بیارن، و من احمق که گوش کردم و خودمو رو توی قفس سگ انداختم! - برو پولتو از معراج بگیر مگه نمیگی پولتو میخوای؟ به من اشاره کرد و ادامه داد: - من سر این، بیشتر از بدهیتون به معراج پول دادم! حالا برو پولتو از اون بگیر! چقدر احساس شرم و حقارت کردم فقط خدا میدونست! به اون مرد نگاه نکردم و مستقیم و با تمام نفرت به سروش چشم دوختم ، کار دیگهای از دستم برنمیاومد . من هرطور شده از دستش فرار میکردم. حتی به قیمت جونم هم برام تموم میشد مهم نبود! مرد خریدارانه بهم نگاه کرد، انگار میخواست روی من ارزش ریالی بزاره: - پول این گوه خوریا رو داری، به ما میرسی مُفلِس میشی؟ کاش زودتر نگاهش رو از روی من برمیداشت، اینطور که بهم نگاه میکرد انگار جریان برق مستقیم به قفسه سینم وارد میکرد! دوباره قلبم مثل گنجشگ میزد، شرط میبندم با اون نگاه معنا دارش رنگ به صورتم نمونده! نکنه میخواست من رو جلوی سروش بکشه؟ صحبت هاشون ادامه پیدا کرد، انگار خدا برام وقت خرید تا فرار کنم! با پاهای برهنه و زخم، دل و دماغ دویدن نداشتم. اگر میتونستم برم سمت باغ و بین درختها، بهتر میتونستم برای فرار اقدام کنم. سروش با پیراهن باز ، لحن بیخیال، دستهاش توی جیبش و شونههاش رو به عقب انداخته بود، وجوابای سربالاش حرص اون مرد رو در آورده بود. کاملا مشخص بود داره حفظ ظاهر میکنه و از پول دادن طفره میره؛ اون طلبکار هم انگار بازی سروش رو فهمیده بود که در برابر حرفای بیسر و تهش فقط پولش رو مطالبه میکرد. گول لحن حق به جانب سروش رو نمیخورد! این مشاجره خوب حواس همهارو معطوف خودش کرده بود، فرصت خوبی ایجاد کرد تا من فرار کنم؛ با این تصمیم ، استرس و حالت تهوعام بیشتر شد و کم مونده بود عوق بزنم! سوز باد گونههام رو اذیت میکرد، هنوزم صدای تکون خوردن دری که امید داشتم بهس برسم و فرار کنم میومد. با وجود بوق های طولانی و صداهای کشدار اتوبان، همهمهی مهمونها و کلکل سروش و اون مرد نمیتونستم ذهنم رو جمع کنم. امید داشتم خدا کمکم میکنه و اجازه نمیده بهم دستدرازی کنن، پس باید خودم هم یه حرکتی می زدم. سرمو از کنار بدنم نگهبان خم کردم بهتر ببینم چه خبره! خواستم یه قدم برم جلو که دستی رو پشت کمرم حس کردم، وقتی دید مخالفت نکردم بیشتر پیشروی کرد و دستش پایینتر رفت! نمیدونم از ترس بود یا از تعجب، اما دیر واکنش دادم و عقب کشیدم که صدای کثیف اون نگهبان عوضی رو شنیدم: - خودتم میخاری پس! چی میگفتم؟ بگم از اجبار وایستادم و اگر هر وقت دیگه بود با این وضعیت تا الان غش کرده بودم؟ میگفتم همین الانم به فرار میکنم؟ حتی دیگه زبونم حال جواب دادن بهش رو نداشت آروم گفتم: - من تاحالا پست فطرت تر از تو ندیدم! مریض جنسی هستی! کنترلی روی خودت نداری. بازوم رو چنگ زد و من رو کشید جلوی خودش. میخواست من رو بزنه؟ فکر کرده بود من هم فقط نگاهش میکنم؟ نگاهبان دومی هم متوجه ما شد، جلو اومد، تا خواست حرفی بزنه، نگاهش سمت سروش و اون مرد رفت. خدایا اینقدر زود آرزوم براورده شد؟ دیدم مرد گردن سروش رو گرفته بود و مشتاش رو بالا آورده بود تا روی صورت سروش فرود بیاد. یاد چند دقیقه پیش خودم افتادم که که بین دستهای اون آدم سخیف اسیر بودم و اون داشت خفهام میکرد! نگهبانی که جلوش وایستاده بودم، از جاش تکون نخورد و مچ دستم روهم گرفت که مبادا فرار نکنم! اما اون یکی سریع خودش رو به اربابش رسوند. صدای یک نفر رو شنیدم که برام آشنا نبود: - کودن! خودتو زدی به خریت؟ این دیگه کی بود؟ با این لحن آروم میخواست دعوا کنه؟ سرم تا جایی که ممکن بود به عقب برگشت. کلا خوششون میومد توی تاریکی وایسن و حرف بزنن؟ چیزی پیدا نبود اما صدای قدمهاش میومد. تا اینکه... ویرایش شده 9 مرداد توسط هانابانو 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بمب اتم کوچک 381 ارسال شده در 12 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (ویرایش شده) #6 وقتی که توی قسمت روشن روبهروی ساختمون پا گذاشت. چشمش روی من نشست. نه به سروش نگاه میکرد و نه به شریکش! تقلا میکردم یجوری فرار کنم. هیچ ایدهای توی سرم نبود. به طرز فجیهی جز تسلیم شدن راهی نمیدیدم؛ چون حالا یک نفر من رو وارد ماجرای خودشون کرده بود و سعی داشت توجه بقیهارو هم سمت من معطوف کنه: - معراج چرا؟ طرف حساب ما توی مفتخوری! همینو میبریم جای طلبمون! حق نداری برای ما تعیین تکلیف کنی. پول که آوردی حرفاتو میشنوم! من هیچ وقت توی عمرم هم زمان با چندتا مرد غریبه که از قضا جوان و بیقید و بند بودن، حرف هم نزده بودم! با این جثه، حتی نمیدونستم چطور از خودم دفاع کنم! سروش و نگهبانش و حتی اون طلبکار هم به من نگاه میکردن. نگهبان سروش بخاطر حرصش با نیروی بیشتری دستم رو فشار داد. علیرغم همه مقاومتی که کردم تا جلوی اونا گریه نکنم، چند قطره که منتظر بودن تا بیرون بیان روی گونهام چکیدن. فقط از خدا میخواستم نفهمن کاسه چشمهام لبالب از اشک شده. حتی نمیتونستم درست و حسابی اون مرد هارو تشخیص بدم! منتظر فرصت بودم تا چشمهام رو خالی کنم. برای این بیپناهی و آوارگیام، ساعتها اشک بریزم! دعا دعا میکردم حس ترس و وحشتم رو بو نکشن وگرنه، بیشتر من رو اذیت میکردن. شریک اون طلبکار، معرکه راه انداخته بود! من مثل طعمه زخمی که میدونه به آخر خط رسیده، بین اون همه شکارچی میلرزیدم. هیچکس نبود با خودش فکر کنه اون یه آدمه، جایز نیست جای طلبمون دست به دستش کنیم! جلوتر که اومد، پشت سرش دیدم مثل سروش اونم یه نوچه داشت، که سر تا پام رو وارسی میکرد و رد نگاهش از پایین تنهام بالاتر نمیومد. سعی کردم حداقل یجوری از تیررأس نگاه خرابش کنار برم. اون غول بیابونی! با جلوتر اومدن طلبکار دوم، من رو کنار خودش کشید. حس دستای زبرش که دور مچم بودن آزارم میداد. سرم برگشت سمت سروش، اون هم نزدیکم من اومد. احساس خطر کرده بود؟ از همون اولین نگاهی که اون مرد بهم انداخت حس کردم جدیتر از شریکش میخواد زود این بحث رو تموم کنه و ضربهاش رو به سروش بزنه. برخلاف شریکش که گاهی از کوره در میرفت و شلوغ میکرد، اون آروم حرف میزد. هرکس رو میخواست تحقیر میکرد. هر تصمیمی میگرفت، کسی مخالفت نمیکرد: - هر روز، هر روزی که دیر کنی. جریمه میدی! مثلا میای میبینی کلیهاشو فروختیم! یا لالش کردیم! اگه این حرفارو سروش زده بود من تا الان هرچی بلد بودم نثارش کرده بودم. اما اون با آدمای شبیه خودش هم شوخی نداشت. اینکه با شکستن حریم خصوصیام تهدیدش نکرد، برام قوت قلب بود، اما من که صبر نمیکردم کارایی که میگه رو عملی کنه! فرار میکردم! همین امشب. عجیبتر از حرف های این طلبکار، این بود که سروش بلبلزبون با اون زبون تیز و خلقوخوی باز سرشبش، جوابش رو نمیداد! نگهبانای سروش شیش دنگ حواسشون به من بود. جرات نداشتن با اون مرد گلآویز بشن، سر من و دستام حرصشون رو خالی میکردن. از شرایط کلافه بودم، توان مخالفت هم نداشتم. هرکس آدمای اطرافم رو میدید با وجود این کت و شلوار های مشکی و صورت های مردانه و ریش و محاسن کوتاه، با خودش فکر میکرد چقدر فرهیخته و محترم هستن. کسی نمیدونست اونها حاضرن برای مال دنیا ناموس کسی رو بگیرن و براشون مهم نباشه اون آرزو و آینده داره! انگار یه ببر میخکوب من بود و تصمیم داشت در آن واحد درسته قورتم بده! حس میکردم الان آتیش و مذاب از کنار پلکهاش پایین میاد. هدفش از اینطور بررسی کردن من، چی بود؟ توی موقعیت جدیدم نیاز نبود سرم رو به عقب برگردونم تا حواسم بهش باشه، روبهروم با فاصله ایستاده بود و مردمکش از توی چشمام جایی نمیرفت! فکر میکرد من خودخواسته اینجام؟ یا از اینکه دارن به عنوان یک محصول قابل ارائه با آپشنهای متفاوت دستبه دستم میکنن، خوشحالم؟ من سر ندونمکاریهای بچهگانهام اینجا بودم و پذیرفته بودم مقصر اصلی خودمم که گول درنا رو خوردم! حتی اگر من رو همین الان با یه گلوله وسط پیشونیم میکشتن، برام مهم نبود! من از بیآبرو شدن به دست این جماعت پست میترسیدم، دلم برای بابابزرگم که چشم امیدش من بودم، میسوخت. سرم رو انداختم پایین، شرمنده بابابزرگم بودم! توی افکار ضد و نقیض خودم دست و پا میزدم که... ویرایش شده 12 مرداد توسط هانابانو 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بمب اتم کوچک 381 ارسال شده در 12 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (ویرایش شده) #7 احساس کردم سایه کسی جلوی پاهام افتاد. سرم رو بالا گرفتم. از بوی تند چیزایی که خورده بود ، تشخیص دادم اونی که داره حرف میزنه، همون سروشه. توی اون مهمونی کذایی، از بین اونایی که من رو دوره کرده بودن، از بطری دهنیاش توی جام دخترا نوشیدنی میریخت؛ حرفای رکیک میزد. یادمه یکی بلند شد و اومد جلوم وایساد. چقدر خوشحال شدم فکر میکردم همجنس من تصمیم گرفته بهم کمک کنه. اما وقتی جام نوشیدنیاش رو روی گردن و یقهام خالی کرد و بعد دستهای زنانهاش روی بالاتنهام نشست، فهمیدم اون اصلا آدم نرمالی نیست و اگر بخواد من رو از اینجا خارج بکنه، من رو لقمه خودش میبینه! کتف های سروش تکون میخورد و اونارو به عقب میداد. فکر کنم تیک عصبی داشت. تکون خوردن بدنش حواسم رو معطوف بحثشون کرد. اون پشت بهم وایساده بود. زمزمه کرد: - این از بدهی من به شما مبلغش بیشتره. بعد هم سرش رو چرخوند عقب و پرخاش کرد: - عقیل، یونس برید خفش کنید تا بریم خونه! معنی نگاههای تحقیرآمیز اون مرد، آزارم میداد. با اینکه پشت بدن سروش عملا به من دید نداشت، اما تک خندهاش که بیشتر شبیه پوزخند صدادار بود، بهم القا میکرد که انگار من یه موجود نجس و کثیفم که دارن لطف میکنن و من رو به جای بدهیشون میپذیرن. مچ دستم توسط عقیل گرفته شده بود و یونس عوضی هم بازوم رو چسبیده بود. خودم رو با شدت تکون دادم تا بتونم از دستای متجاوزشون در بیام. دیگه نتونستم ساکت بشینم. مطمئن بودم لحن عادی روی اینها تاثیر نداره داد زدم: - شماها حق اینکه یه آدم رو بخاطر پولهای کثیفتون دستبهدست کنید، ندارین. یونس بازوم رو ول کرده بود اما اون عقیل فرصتطلب مثل اینکه بخواد بازی بکنه، کمرم رو با یک دستش گرفت و روبه نیم رخ سروش که بخاطر حرفای من به سمتم متمایل شده بود، گفت: - آقا بدجور وحشیه، خوراک خودتونه! همونطور که داشتم انگشتهاش رو مثل زنجیر از دور کمرم باز میکردم، جوابش رو دادم: - وحشی توی... کافی بود اولین نفس رو بکشم تا بیهوش بشم، و حتی دیگه فکر فرار هم نتونم بکنم. دست بزرگ و زمخت کسی، کل چهرهام رو پوشونده بود و انگشت هاش مثل ماسک به صورتم چسبیده بودن. نفس کم آوردم و دست و پا زدنم شروع شد. چنگ انداختم لباس کسی که نزدیکم بود رو بگیرم. حتی سعی کردم پام رو بکوبم وسط پاهاش اما نمیشد چون نمیدیدم. اون عقیل لاشخور که دوتا دستاش روی بدن من بود، پس کی دستمال رو روی صورتم گذاشته؟ اشکهام سرازیر شدن. تاکی میخواستم نفس نکشم؟ اون پافشاری میکرد و دستمال رو روی صورتم فشار میداد. صدای طلبکار اولی رو شنیدم، اونم به فکر منافع خودشون بود: - تسویه که کردی، پرتش میکنیم جلوی خودت! بخوای موش بدوونی مثل سگ پاسوخته بازیت میدم! با حرف سروش، حس کردم تمام نگاهها روی من چرخید. سیبل اون کینه چرکی طلبکارا، من شدم! با وقاحت تمام گفت: - دختره دست نخوردهست، کلی پول از کفم رفته سر قاپیدنش از دست خریدارا، اگه... اگه برگرده ببینم بلایی سرش آوردین پولتونو پس نمیدم! چون اون موقع دیگه کیف نمیده! بدنی که تا قبل از این سفر نفرین شده؛ دستای هیچ جنس مذکری رو عمدا لمس نکرده بود. الان هم خودش و هم حریم خصوصیش مثل سفره جلوی این آدمای گشنه پهن شده بود. دستم رو آویزون ساعد اون گندهلات کردم و سعی کردم بکشمش پایین. بینیم میسوخت و گوشام بخاطر نگه داشتن نفسم زنگ میزد. فرصت کردم از بین پلکهای خیسم همون مدعی دوم رو ببینم که شمرده و کوتاه، همونطور که آستین های پیرهن سفیدش رو تامیکرد و بالا میداد گفت: - در حدی نیستی که بخوای منو تهدید کنی! اون مرد، سماجت عجیبی توی بیهوش کردن من داشت! دیگه آب از سرم گذشته بود، که حس کردم صورتم همراه با انگشتهاش کش اومد و جدا شد! یونس رو دیدم که نگهبان اون طلبکاره گرفته بودش زیر مشت و لگد، پس اون داشت من رو بیهوش میکرد! نه فقط اون دوتا بلکه همهی کسایی که اونجا بودن درگیر زد و خورد بودن! این انگار یه راه نجات بود که خود خدا برام فرستادش! اینبار سمت در اصلی نرفتم. رفتم سمت همون قسمت تاریک باغ که که طلبکارهای سروش ازش بیرون اومده بودن. سرم گیج میرفت و تار میدیدم. اون دارو هرچند چند کم، مزید بر علتش بود. گیج و منگ فقط میدویدم. بازم سنگ ریزهها و اینبار خیس از آبیاری درختا بودن! به محض اینکه وارد سایهی اون ظلمات شدم، فریاد کسی رو شنیدم که گفت: - بگیریدش ولد چموشو داره فرار میکنه! ویرایش شده 12 مرداد توسط هانابانو 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بمب اتم کوچک 381 ارسال شده در 12 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (ویرایش شده) #8 بین ماشین ها و نزدیک درختهای باغ رفتم. تصمیم داشتم توی تاریکی خودم رو گم و گور کنم، اما آبپاش های کنار درختا خیسم کرده بودن. روی بازو ها و پاهام که پوششی نداشتن قطرههای آب رو حس میکردم. نسیمی که قبلا راهنمای من برای گریختن بود حالا سرماش پوستم رو میسوزوند. سرگردون مابین ماشینا و درختا میدویدم. از شانس بدم همه متوجه فرارم شده بودن و صدای تکتک شون میومد. عربدههای سروش، چنگ میزد به پرده گوشم و استرسم رو چند برابر میکرد. صدای برخورد کفش هاشون با سنگریزهها رو به وضوح میشنیدم، و من واهمه داشتم از اسیر دست طلبکار دومی سروش شدن! حتی اگر تهدیدی برای عفت من نباشه؛ شریکش و نگهبانش برای من خطر محسوب میشدن. هیچ وقت همچین شرایطی رو تجربه نکرده بودم. همین باعث میشد آشوب توی ذهنم غوغا کنه. دوباره ضربان قلبم بالا رفته بود. دست و پاهام سِر و لَخت بودن، انگار توی خواب دارم فرار میکنم! از وسط دوتا از ماشین ها رد شدم تا بتونم برم سمت ساختمون و توی تاریکی کنار اون، پنهان بشم و زمان بخرم. ندیدم که شیلنگ آب افتاده دقیقا پشت ردیف ماشینها به محض اینکه از بین اونا رد شدم پام به اون گیر کرد. با صورت روی سنگها افتادم. نفس کم آورده بودم. قفسه سینم تند تند بالا و پایین میشد. چهار دست و پا شدم تا بلند بشم که دستی بازوم رو سفت چسبید و بالا کشید. انگشتهاش جوری دور دستم پیچیده بود که مطمئنم جاش کبود میشه. یکی داد زد: - گرفتیش عماد؟ اما عماد جوابی نداد! خبیثانه توی مردمک های لرزون من نگاه میکرد. از همون وقتی که پشت اربابش وایساده بود و مثلا نظارهگر بحث بود، با چشماش بهم دست درازی میکرد! اینقدر ترسیده بودم که متوجه نشدم خون دماغ شدم تا وقتی عماد چونم رو توی دستش فشرد و با متمسخر گفت: - آخی! جونت از دماغت نزنه بیرون یه وقت! نفس نفس میزدم و اگر صدام درمیومد تا جوابش رو بدم، لرزشش، قلب بیقرار و ذهن بیچارهام رو، لو میداد! سرم رو تکون دادم تا چونم رو ول کنه که دیدم دو نفر دیگه هم رسیدن! عماد من رو که به واسطهی بازوم نگهداشته بود، پرت کرد سمت کسی و از لای دندونهاش گفت: - بله آقا، ایناهاش گربهی خیره سر! پس زورشون به سروش چربید که اینطور مالکانه در موردم صحبت میکردن! اگر خودم رو نگهنداشته بودم مستقیم جلوی پاهاشون میافتادم. سرم رو با نفرت آوردم بالا دستهام رو مشتکردم تا شاید قوت قلب باشه برای صدای ترسیدم و گفتم: - شماها عرضه ندارید پولتون رو از کسی بگیرید. من هیچ با شما صنمی ندارم برید با سروش تسویه کنید من طلبی به کسی ندارم. درسته حرفامو جمع بستم اما جرات نکردم توی چشمای اون کسی که مستقیم اومد وسط بحث، و به جای طلبشون من رو خواست، نگاه کنم. نوری که از سمت راست توی چشمهام میتابید، مزاحم بود و نمیتونستم چهرههاشون رو تشخیص بدم. دکمههای کتشون باز بود. حس کردم اوناهم مثل من خیس شدن! دست به جیب کنار هم ایستاده بودن و خیلی آروم بهم نگاه میکردن! سرشون رو خم کرده بودن تا من رو ببینن. راه خودم رو گرفتم تا از کنارشون رد بشم! اتمام حجت کردم باهاشون، باید زود فرار میکردم. حق به جانب چند قدم برداشتم، اون طلبکار اولی گفت: - عماد بندازش تو ماشین تا بریم. این حرف رو که زد، به جای اینکه فرار کنم مثل احمقها برگشتم سمتش و با غیظ نگاهش کردم. پرسیدم: - چی؟ عماد هم که انگار منتظر فرصت بود، سریع اطاعت کرد؛ عرایض اون مرد تمومی نداشت! برگشت سمت شریکش و با عجله گفت: - میبرمش کارگاه. فردا بیا ببین باید چیکارش کنیم! بعدشم توی چشمام زل زد و همون طور که دستاش توی جیبش بود بالاتنهاش رو به سمتم خم کرد تا بهم نشون بده از اونا کوتاهتر و کوچیکترم، لبهاش رو خیس کرد و غرید: - حواستو جمع کن. طلبمون به کنار، ادب کردن تو از طلبم مهمتره! جفتک بندازی همین الان میبرمت توی مهمونی، میگم انقدر باهات ور برن که تو خون خودت غلط بزنی و جون بدی... ه*رزه کوچولو! انگار توفان من رو با تمام قوا به دیوار سرد و بتنی کوبید! وقاحت صحبتش در مورد من و خصوصیهام باعث شد عصبانیت و سرکشیام، به ترس و استرسم غلبه کنه. نفسم از ترس بریده بود اما پرخاش کردم: - حق این کار رو ندارید! الکی بازی در نیار مردک. تو اگه کاری بلد بودی پولتو میگرفتی! اما سمت ماشینی که پشت سرم بود رفت و ریلکس در ماشین رو باز کرد تا سوار بشه. بدون اینکه نگاهم کنه یا جوابم رو بده! برگشتم سمت عماد که چیزی بگم اما دیدم اونم دستمال دستشه! هدفش چی بود جز اینکه بی دردسر من رو از این باغ خارج کنن؟ به قیافه منحوساش نگاه کردم، ابروهاشو بالا انداخت و سمتم اومد. عقب عقب رفتم که خوردم به کسی… ویرایش شده 25 مرداد توسط خانوم سین 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بمب اتم کوچک 381 ارسال شده در 23 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 مرداد (ویرایش شده) #9 هولزده برگشتم عقب. طلبکار دومی، اونی که مرغش یه پا داشت! دیگه نمیتونستم ادای آدمای شجاع رو دربیارم. ته دلم آشوب به پا شد. نگرانی که داشتم از بابت خودم نبود، نهایتاً آخرش این بود که خودم رو خلاص میکردم! حسم میگفت خدایی که اون بالاست میدونه من از ترس بیآبرویی به همچین چیزی رو آوردم. ناراحت بودم که مامان و بابا منو میبینن و کاری از دست شون برنمیاد. بابابزرگم خبر نداشت که چشم امیدش، ناموسش اینطور بیپناه و محقر دست به دست میشه. توی دلم خدارو صدا میزدم، فریاد میکشیدم از درون فرو میریختم. اما نمیخواستم نشون بدم. تمام عزت و حریم پاکم وارد معامله های کثیف و کذایی شون شد. هرچی بیشتر میگذشت فرار موفق رو محالتر میدیدم. درسته که حرف نمیزد یا کمتر از بقیه موضع گیری میکرد اما بیتوجه و مسلط، شرایط رو طبق نظر خودش پیش میبرد. بی تفاوتترین مرد نسبت به هیکل و موقعیت بیمانعم بود، اما بیشتر از بقیه ازش میترسیدم. من حاضر جواب در برابر رفتارهاش بازخوری نداشتم! تا خواستم از بدنش فاصله بگیرم بازوی چپم رو قاپید! حتی نگهبان های سروش با اون همه قصاوت قلب اینطوری عذابم ندادن! نفسم برید. لعنت به من که مقابل اون احساس ضعف میکردم. از بین لبایی که روی هم چفت شون کرده بودم؛ ناخواسته صدایی در رفت: -آخ! درد بازوم به حدی زیاد بود که آخ کشیدهای از بین لبهام اومد بیرون. دیگه کشش نداشتم! امشب همه چیز از آستانهی تحملم خارج بود. نمیتونستم ذهنم رو برای فرار جمع کنم. چشمای نافذش، فکرم رو مختل میکرد. سرش رو بالا گرفت و رو به عماد تشر زد: - اون فایده نداره، سرنگو بیار! سکسهام گرفت. نمیدونم چیشد منی که مدعی بودم همین الان مرگ برام شرافتمندانهتر از زندگیه از دهنم پرید: - س... سرنگ! می... خوای چیکار کن... ی؟ مستأصل وایساده بودم، مثل اینکه یه اعدامی خودش تیغ گیوتین رو تیز کنه!برگشتم سمت بازوم تا انگشت هاشو جدا کنم. انگار پنجهاش رو به پوستم بخیه زدن. نتونستم حتی یدونه از انگشت هایی که دور دستم پیچیدن رو باز کنم. تقریبا انگشت هاش به هم رسیدن و دستش مشت شد، حتی صدای دستکش چرمش در اومد! گرمای بدنش با وجود اون دستکشها روی پوستم حس میکردم. دندون هامو روی هم فشار میدادم که صدایی ازم در نیاد. حتی اگر پلک هامو میبستم تا اشکام جاری نشه، فایده نداشت. یک صدایی کنار گوشم حرکت میکرد و بهم تلقین میکرد: آخر کاره! از گوشه چشمم دیدم عماد با سرنگ برگشت. توی این فاصله موفق نشدم خود رو از چنگ اون طلبکار آزاد کنم. وقتی عماد جلوتر اومد فهمیدم سرنگ رو پر کرده. قبل از این فکر میکردم آمپول هوا میزنن بهم اما اینجوری نبود. اون سرنگ که پوششی هم نداشت رو، گرفت جلوی صورتش و گفت: - آمادست آقا. چی توش بود؟ میخواستن منو معتاد کنن؟ توی فیلما دیده بودم اینکارو میکنن تا بتونن روی قربانیشون تسلط داشته باشن. یادم اومد، عماد میخواست با دستمال بیهوشم کنه که طلبکار سروش گفت: دستمال فایده نداره. بند دلم پاره شد! میخواست بیهوشم کنه! چشمهام، هیرون بین سرنگ و پنجهی پر قدرت طلبکار، میچرخید. انگار ساعت ها دویدم که اینجور نفس نفس میزدم. موهای مزاحمم دوباره توی صورتم ریخته بودن. نمیخواستم دست از تقلا بردارم. به ذهنم خطور کرد انگشت هاش رو گاز بگیرم. اما چطور؟ چرم اصلا اجازه نمیداد دندونهام به پوستش برسه. گذشته از اون جوری به من چسبیده بود که اجازه نمیداد گردنم رو خم کنم و کاری که میخوام رو انجام بدم. از لحظهای که بازوم رو گرفته بود، تا همین الان بیتفاوت براندازم میکرد. حس میکردم گرفتن یه دختر بیپناه و تهدید کردنش، دمدستیترین جرمش بود! حتی حالت ایستادنش رو تغییر نمیداد. موهای پخش و پلام رو کنار زدم و اینبار مچ دستش رو چنگ انداختم. اگر چشمام به اون نگاه مطمئن و خونسرد میوفتاد ته مونده امیدم هم دود میشد میرفت هوا. ساعدش نشست روی قفسه سینم و من رو از پشت به خودش چسبوند. بازومو که ول کرد تازه میفهمیدم چقدر دردناکه! حس میکردم جریان خون رو از بازوم تا نوک انگشت هام قطع کردن! فهمیدم من رو اینطوری قفل کرد تا عماد اون داروی بی هوشی رو تزریق کنه. اوضاع قلبم وخیم بود. چیزی نخورده بودم و سرگیجه داشتم وقتی دستش رو گذاشت روی بازوم و توی تاریکی دنبال رگ میگشت. تازه فهمیدم چرا اونطور بازوم رو نگه داشت، تا رگ برای تزریق کردن گیر بیاره! دیگه نتونستم تودار باشم. شاید تاثیری نداشت اما از ادامه کار منصرف میشدن. چند بار جیغ زدم، اما بخاطر خشکی گلوم به سرفه افتادم. دهنم رو باز کردم تا نفس عمیق بکشم که حس کردم چرم دستکشاش توی دهنم فرو رفت. پنجهاش رو روی دهنم نگه داشتهبود. فکم رو فشار میداد. حس میکردم دندونهام دارن بهم نزدیک میشن. چون دهنم باز بود، لبم توی دندونم فرو میرفت و میسوخت. اون لحظه دلم میخواست با صدای بلند گریه کنم. جوری که بعدش از حال برم و سالها بیدار نشم. تا وقتی یادم بره مثل یه آدم بیپناه و کمارزش باهام رفتار کردن . نمیخواستم توی ذهنشون یه موجود ضعیف و مغلوب به نظر بیام. سرفههامو با دستش مهار میکرد. دکمهی دستکش روی زخم لبم کشیده میشد و بیشتر میسوزوندش.از این رفتارش کفری شدم و سرم رو با شدت تکون دادم اما افاقه نکرد! میتونم با اطمینان بگم هیچوقت تا اون لحظه ضربان قلبم به این تعداد نرسیده بود. از سوزنی که قرار بود پوستم رو بشکافه، وحشت کردم. بیشتر تقلا کردم. حرکات بدنم طوری بود که انگار داشتم به هوا لگد میزدم. هیچ نتیجهای نداد. حتی جای دستش روهم عوض نکرد. عماد پوست دستم رو بین دو انگشتش گرفت. مغرضانه، میخواست به دردناکترین حالتی که بلده تزریق کنه. اما متوقف شد، چون صدای در ماشین اومد. همینطور که داشتم سرم رو تکون میدادم تا شاید اون طلبکار مشتش رو از روی دهنم برداره. دیدم شریکش پیاده شد و به سمتمون اومد، دلم هری ریخت! بیهوش در اختیار عماد و رئیسش بودن یعنی بدبختی محض... ویرایش شده 25 مرداد توسط خانوم سین 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بمب اتم کوچک 381 ارسال شده در 30 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 مرداد (ویرایش شده) #پارت10 خودش رو رسوند کنار ما: - پندار چیکار میکنی؟ ولی پندار جوابی نداد. یه جوری به عماد نگاه میکرد که اگر من رو بیهوش نمیکرد، سوزن رو به خودش میزد! سرنگ توی پوستم فرو رفت. قطره قطره خالی شدناش توی رگم رو حس کردم! بخاطر ترسم از سوزن، بیحال بودم؛ اما کم کم کرختی و بیحسی هم سراغم اومد. جوری که دیگه به این فکر نمیکردم من با وضع نامناسبی توی بغل یه غریبه افتادم! صدا هارو میشنیدم و نگاهم فقط اثر آدمارو گیر میانداخت. تصویر واضحی نداشتم اما آدمی نزدیکم شد و پاهام رو گرفت و روی دستای یک نفر دیگه گذاشت. صدای مبهم اما نزدیکی رو شنیدم: - به شما دوتا اعتباری نیس، میبرمش سوله. عماد برو در ماشینمو باز کن. کاش از پسشون بر میاومدم. اگر قادر بودم میکوبیدم توی دهن شریکش، دیگه چیزی از خدا نمیخواستم: - حرفای اون پ…وز رو باور کردی؟ امشب کلی حرص خوردم وقتشه به خودم یه استراحتی بدم! پلک هام چند ثانیه روی هم میوفتادن و دوباره باز میشد. اما هیچ کدوم از اعضای بدنم از مغزم پیروی نمیکرد. افت فشار و کند شدن قلبم به وضوح حس میکردم. روی دستای پندار افتادم. حتی انگشتم رو نمیتونستم تکون بدم. سر و گردنم روی ساعدش بود و نگاهم به ماه! وقتی راه میرفت تصویر ماه یک لحظه پشت شاخ و برگ درختا محو میشد و دوباره بیرون میومد. دست چپم از روی بدنم سر خورد و آویزون شد. همه چیز کشدار بود. رنگ ها توی هم فرو میرفتن. مغزم نمیدونست چطور اوضاع رو مدیریت کنه. بدن سردم به تن خیس و گرمی چسبیده بود. هم میشنیدم، هم لمس میکردم، هم میدیدم، اما از من پیروی نمیکردند. چقدر زجر آور بود! یه عروسک ازم ساختند؛ حتی صورتم رو حس نمیکردم! نمیفهمیدم چطور دارم نفس میکشم کنترلی روی دم و بازدمام نداشتم. نفس عمیقی کشید که با قفسه سینهاش، بدن من هم تکون خورد. - چرند نگو! یک درصد هم راست گفته باشه من واسه چند دقیقه خوشگذرونی تو زیر پولم فندک نمیگیرم. پلکام روی هم افتاد. چرا دارو روی من تاثیری نداشت. کاش بیهوش میشدم و حرفهاشون توی گوشم نمی پیچید. صدای باز شدن در ماشین اومد. کسی من رو روی صندلی عقب ماشین ول کرد. موهام که توی ساعت مچیش گیر کرده بود رو بیدقت کشید تا جدا بشن. انگار مثل بچگیهام خودم رو به خواب زدم! چشمام بسته بود. اما متوجه اتفاقای دورم، میشدم. سرم گیج میرفت، تار میدیدم. پرده گوشم، انگار کسی اونارو مثل طبل میکوبید! اما اون داروی بیحسی مثل اینکه روی شنوایی تاثیر نداشت: - عماد پاهاش خونی شده، یه تیکه پارچه پیدا کن بپیچ دور پاهاش تا ماشین رو به گند نکشیده! پست فطرت، نه این نه بقیهشون به چیزی جز منفعت مالیاشون فکر نمیکردند. پلکهام باز شدند، نور ماشین انگار چشمهام رو حدقه در میآورد! قدرت و ارادهی بستنشون رو نداشتم، کسی مچ پاهام رو گرفت و دورشون رو پارچه پیچید، حدس میزدم عماد باشه. نگران پوست لخت شکمم بودم که بخاطر بالا رفتن تاپ توی تنم، توی چشم میرفت. به محض اینکه دستاش دور پهلوهام نشست تا من رو بالا بکشه فهمیدم خود بیوجودشه. دستش زیر لباسم حرکت کرد. حالهی محوی از سرش که بالا گرفته بود و به صورتم نگاه میکرد رو میدیدم. چشمهی اشکم جوشید و چون سرم کج بود بلافاصله روی صندلی ماشین افتاد. پرهوس زمزمه کرد: - ناراحت نباش خوشگله، توهم کیف میکنی! دستش روی بینیم نشست و اونو فشرد! فکم سِرّ و دهنم باز بود، تونستم نفس بکشم. انگار این کارم به مذاقش خوش نیومد، حرصی گفت: - گربه مردنی! خدایا خودت نجاتم بده، هرلحظه دیدم کمتر میشد و چند لحظهای سیاهی میرفت. - اه، این سروش چی میخواد اینجا موسموس میکنه! چرا نمیزارن یکبار این حوری زمینی برامون بخونه؟! چرا مثل داعشیها صحبت میکرد؟ هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی به وضع دخترایی که توی فیلم دیدم، بیوفتم! متوجه منظورش نشدم. ولی این چیزی از نیت شومش کم نمیکرد. با کف دستش روی سینهام کوبید و بیرون رفت و در ماشین رو بست. تنها سودی که اون دارو برام داشت، برطرف کردن حالت تهوعام بود. دست چپام زیر بدنم گیر کرده بود و جای سوزن میسوخت. از این حال خرابم بدم میومد. کاش بیهوشم میکردن. تا ترس این نوچه که از پشت شیشه ماشین بهم نگاه میکرد؛ از بین میرفت. فکر کنم قصد پندار اصلا بیهوش کردنم نبود. فقط میخواست قدرت فرار کردن و سرکشی رو از من بگیره، وگرنه تا الان باید کامل ادراکم رو از دست میدادم. دری که بالای سرم بود باز شد. - فردا این قسط رو پرداخت میکنم. بدید ببرمش قول میدم فردا خروسخون پول تو حسابت باشه. در ماشین بسته شد و نور توی چشمم محو شد. کسی پشت فرمون نشست و شمرده شمرده گفت: - کل پول! نه فقط این قسط. کاری نکن سودشو هم بگیرم! نمیدونم این احساس اعتماد و خیال راحت از بابت وجود پندار نامی که یک روز هم نشده شناختناش، از کجا اومد! شاید چون دنبال کارای خودش و پولش بود نه بهرهوری از شرایط! حداقل تا فردا میتونستم از این فرصت استفاده کنم و فرار کنم. قبل از اینکه پیش سروش برگردم. دستم که زیر بدنم موند گزگز میکرد و سرم بخاطر تکون خوردن ماشین چپ و راست میشد. لحظه آخر از زیر چشم دیدم جز پندار آدم دیگهای هم سوار ماشین شد. حرفی نمیزدن که بهم کمک کنه، فقط چند بار اسم معراج رو شنیدم. حتی اشارهای به درنا نمیکردن. درنا دوست دوران دانشگاه من بود. ارتباط زیادی باهاش نداشتم. در حدی که توی کلاسها یا اردوها میدیدمش، احوالپرسی میکردم. از همون وقتایی که تازه شناختمش با معراج نامی میگشت. وقتی دنبال کارهای خیریه بودم که پول پیوند کلیه بابابزرگم رو جور کنم اتفاقی دیدمش. میتونم بگم نحسترین روز زندگی من همون روز بود. نمیدونم چطور منی که به راحتی گول این حرفا رو نمیخوردم و اهل ریسک کنترل شده بودم، رو خام کرد! اون روزا خیلی تحت فشار بودم. با کوچکترین کلمهی محبت آمیر بغض میکردم و گریهام میگرفت. وقتی جویای حال مامانم شد و به راحتی مطرح کرد میدونه بابام فوت کرده بهش اعتماد کردم! شروع کردم از بدبختیهام حرف زدن! از غربتی که بعد فوت مامانم کشیدم. عاشق درس خوندن بودم اما ولش کردم. از فروختن خونهی پدریم تا هرچیزی این چندسال تنهایی نتونستم باهاش کنار بیام. امید نداشتم بهم کمک کنه فقط میخواستم یکم خالی بشم. قیافه محزون و متاثری که به خودش گرفته بود باعث شد به دروغهای بچهگانهاش اعتماد کنم! میگفت کاش زودتر من رو میدید. خیلی صریح به روم آورد که از دوستای صمیمیات چه خبر؟ اوناهم ولت کردن؟ تظاهر میکرد زده توی کار خیر. زنها و دخترهای بدسرپرست و بیسرپرست رو وارد بازار کار میکنه. من اون برهه از زمان بخاطر تجربه کردن یکسری اتفاقای بد و پشت سرهم دنبال راه جادویی بودم، که زود اون کابوس رو تموم کنم. نميدونستم اوضاع بدتر میشه که بهتر نشه! ادعا میکرد تونسته توی یه هتل بینالمللی مدیر بخش کارکنان بشه! خانواده ثروتمندی داشت. برای همین دور از ذهنم نبود. البته میدونستم باباش توی سفارت کار میکرد. بهم گفت توی شعبهی ارمنستان کمبود نیرو داره. حرفاش من رو به عنوان یه آدم سرسخت مجاب کرد. توی اون شرایط یه دختر جوان بودم با یه قیم بیمار که نه پول درمانش رو داشتم و نه کسی که قبول میکرد هزینه درمانش رو بده، بهجاش براش کار کنم! بیشتر شبیه یه طعمه بدون دفاع بودم! حتی از اقوام و آشناهامون هم کسی خبر نمیگرفت که خودت و بابابزرگت زندهاید یا مرده! بهش گفتم که بابابزرگم کلیه میخواد اگر توی صف بیمارستان صبر کنیم خدایی نکرده دیر میشه. دلال هم پول زیادی میخواد. پول آسايشگاه هم بود. خرج و دخلم باهم همکاری نمیکردن! اون موقع چارهای جز قبول کردن پیشنهادش نداشتم. اما کاش بیشتر فکر میکردم... ویرایش شده 8 شهریور توسط خانوم سین لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری