رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر ارشد

پارت صد و بیست و سوم

اهرمن کاسه‌ی خالی را داخل سینی قرار داد. با نگرانی خیره هوزادش که بیمار بود، شد و با لحنی غم‌زده پرسید.

- سیر شدی بانو؟

هوزاد عسلی‌های بی‌فروغ و خمارش را، تصادفاً به لبان اهرمن دوخت و زمزمه‌وارانه پاسخ داد.

- آری، سپاس‌گذارم فقط...

ناگهانی کلامش را برید. سپس حینی که کف دستانش را روی زمین می‌گذاشت تا روی زانوان لرزانش بایستد، ادامه داد.

- می‌شه یاری کنی برخیزم و برم؟

اهرمن به یک‌باره، روی کاسه‌ی زانوانش ایستاد و در همان حالت، به سوی هوزاد خیز برداشت.

- خودم می‌برمت.

بلافاصله، دست راستش را دور شانه‌های هوزاد و دست چپش را دور زانوان او پیچاند و تن ظریف و بی‌حال او را به آغوش کشید.

عاقبت نیز، به تندی از جایش برخاست؛ طوری که هوزاد، ترسیده‌خاطر هینی کشید و دو دستش را دور گردن اهرمن حلقه ساخت. قلب‌هایشان نیز، یک‌دیگر را در آغوش گرفتند؛ چرا که سینه‌هایشان به یک‌دیگر چسبید.

اهرمن پله‌ها را طی کرد و هوزاد به آغوش، وارد زیرزمین شد. در طول مسیر، هر دو معذب به نظر می‌رسیدند؛ این از سکوت بینشان و صد البته، قورت دادن‌های مداوم آب دهنشان، آشکار بود.

اهرمن، هوزاد را به سمت تخت برد و به آرامی، او را رویش خواباند. حینی که گیسوان فر و کمند هوزاد را نوازش می‌کرد، لب از روی لب برداشت.

- سردته؟

هوزاد که سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد، اهرمن پتو را تا شانه‌هایش بالا کشید. لحظه‌ای بعد، روی صورتِ هوزاد خم شد و دو بوسه، روی گونه‌های گیلاس‌رنگ او کاشت. 

اهرمن پس از بوسه‌های عمیق و بی‌صدایش، کمرش را راست کرد و صاف ایستاد. سپس، تا خواست بچرخد و به سوی پله‌ها گام بردارد، دست هوزاد دور انگشتِ اشاره‌اش حلقه شد.

- اهرمن؛ کنارم بمون!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 128
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: هوزاد؛ معشوقه‌ی اهرمن نام نویسنده: ساناز بندی ژانر: عاشقانه، اساطیری، فلسفی خلاصه: هوزاد دخترِ نابینا و مزداپرستی که تمامِ عمرش را صرفِ نگهبانی از شعله‌ی جاویدانِ آتشکده

پارت صفر «از خلقتِ گیتی تا شکستنِ گوی» زُروان، ایزدِ یکتا، گیتی را تنها در ۱۲ ماه آفرید؛ در ماه اول از آفرینش، آسمان را بی‌کران و تهی آفرید تا ظرفی برای جای دادن جهان‌ها باشد. در م

پارت اول «ماه اول: فروردین؛ سوگند دوستی» به وقتِ سال ۱۴۷۰ از گاهشمار ایرانِ باستان، به هنگام سلسله‌ی ساسانیان، در روزگاران سلطنت خسرو انوشیروان، شاهنشاه دادگر ایرانشهر، شهری بود در مرزهای با

  • مدیر ارشد

پارت صد و بیست و چهارم

قلب اهرمن، از بابت لحن کودکانه و ملتمسانه‌ی هوزاد، از درون سینه‌اش به به درون شکمش فرو ریخت. اهرمن دست آزادش را روی دست نرم و ظریف هوزاد نهاد و عاشقانه زمزمه کرد.

- می‌رم برات شربت عسل درست کنم.

هوزاد غمگین لب برچید و با همان لحن ناز و کودکانه‌اش که برای اهرمن تازگی داشت، پافشاری کرد.

- شربت نمی‌خوام!

اهرمن گره دست هوزاد را محتاطانه از دور انگشتش گشود. دست هوزاد را تا صورتش بالا آورد و حینی که با دست او، مشغول نوازش پوست ته‌ریش‌دار خود می‌شد، با لحنی متقاعدکننده اما عاشقانه، لب از روی لب برداشت.

- جانا، باید از اون شربت بنوشی تا خشکی گلوت از بین بره.

حق با اهرمن بود؛ گلوی هوزاد خشک و متورم شده بود، از درون می‌خارید و او را آزار می‌داد. هوزاد دست آزادش را روی گردنش گذاشت و سرفه‌زنان مشغول مالیدن پوست گلویش شد.

اهرمن با دیدن آن صحنه، بوسه‌ی کوتاهی روی کف دست هوزاد کاشت و پس از با احتیاط نهادن دست هوزاد روی تخت، با عجله به سوی پله‌ها، گام‌هایی بلند برداشت.

- زود برمی‌گردم.

از پله‌ها بالا رفت. سینی غذا را نیز، از مقابل ستون، از روی زمین برداشت و دوان‌دوان راهی آشپزخانه‌ی زیرزمین شد.

دریچه‌ی در را گشود و پله‌ها را تا پایین طی کرد. سپس، سینی را گوشه‌ای روی سکوی سنگی رها ساخته و مشغول تهیه‌ی شربت عسل شد. 

در طول مدت، به قدری عجله داشت که دستپاچه بود؛ طوری‌که بارها بند انگشتان خود را با آتش اجاق و داغی کتری سوزاند، اما توانست شربت را درست کند.

در آخر نیز، لیوان شربت را روی سینی گذاشت و پس از نهادن قاشق، کاسه‌ی آب جوش و دستمالی نو روی سینی، از آشپزخانه بیرون رفت.

وارد آتشکده شد و پلی‌های منتهی به زیرزمین را طی کرد. هوزاد همچنان داشت گلویش را می‌مالید؛ اما این مرتبه خشن‌تر انجامش می‌داد، که نشان‌دهنده‌ی وخیم‌تر شدن بیماری‌اش بود.

اهرمن با قدم‌هایی بلند، خود را به تخت او رساند. روی زانوانش نشست و سینی را روی زمین نهاد. حینی که با دست چپ لیوان را از روی سینی برمی‌داشت و با دست دیگرش به یاری هوزاد می‌شتافت، هوزاد را مخاطب قرار داد.

- هوزاد، برخیز این رو بنوش تا خارش گلوت از بین بره.

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت صد و بیست و پنجم

بلافاصله، لیوان را به سوی دهان هوزادِ نیم‌خیز شده، برد و لبه‌اش را به لبان خشک او چسباند. هوزاد به پشتی تخت تکیه داد و لیوان را به دستان لرزان خود گرفت.

پلک روی پلک گذاشت و عسلی‌های بی‌فروغش را بست. جرعه‌ای از شربت را که نوشید، خشکی از گلویش پر کشید و تا حدودی نرم شد.

از آن‌جایی که شربت، کلافگی و خارش را از گلوی زخمی‌اش از بین برد، هوزاد با رغبت بیشتری مشغول جرعه‌جرعه نوشیدنش شد.

اهرمن که رضایت هوزاد را از روی لبخند محو او تشخیص داد، دمی از سر آسودگی بلعید. سپس دستمال را از روی سینی برداشت و درون کاسه‌‌ فرو برد.

دستمال خیس را از درون کاسه بیرون آورد و بعد از چلاندن و گرفتن آب اضافی، از جایش برخاست.

روی تخت، روی زانوی راستش نشست و پای چپش را از لبه‌ی تخت آویزان کرد. سپس، دستش را به آرامی به سوی هوزاد برد و دستمال مرطوب را روی گونه‌ی تب‌دار و گیلاس‌رنگ هوزاد گذاشت.

نوازش‌وارانه، دستمال را روی جای‌جای چهره‌ی هوزاد می‌کشید، تا دمای بدنش را پایین بیاورد؛ از گونه‌هایش گرفته تا پیشانی‌اش، چانه‌اش و حتی بینی‌اش.

هوزاد که از تحت نوازش گرفتن صورتش غرق در خواب‌آلودگی شده بود، لیوان نیمه‌پر را به سوی اهرمن گرفت و با لحن خش‌داری که به زور، به گوش اهرمن می‌رسید، لب از روی لب برداشت.

- سپاس، کافیه؛ می‌خوام بخوابم.

اهرمن حینی که از جایش برمی‌خاست، لیوان را از دست هوزاد گرفت. سپس خم شد و پس از قرار دادن لیوان درون سینی، دستمال را نیز، داخل کاسه انداخت.

بلافاصله، صاف ایستاد و به یاری هوزاد شتافت تا دراز بکشد. حینی که او را روی تخت می‌خواباند، با لحنی سرشار از پیشمانی زمزمه کرد.

- کاش آب بازی نمی‌کردیم... کاش شنا نمی‌کردیم... کاش زودتر برمی‌گشتیم.

هوزاد آب دهانش را به سختی قورت داد؛ طوری‌که گلویش به سوزش افتاد و صورتش جمع شد. در همان‌ حالت، با لحنی مهربان، به سختی اهرمن را مخاطب قرار داد.

- خودت رو سرزنش نکن...

با دستان بی‌جانش پتو را تا زیر چانه‌اش بالا کشید. از زیر پتو، دست اهرمن را گرفت و همان‌طور که دست او را با بی‌حالی می‌فشرد، با لحنی خردمندانه، به کلامش ادامه بخشید.

- آدمیزاد گاهی برای داشتن گنج، باید رنج بکشه. رنج من نیز، کوتاه‌مدت خواهد بود؛ پس نگران نباش.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت صد و بیست و ششم

لبخندی ناخواسته روی لبان اهرمن نقش بست؛ چرا که هوزاد، حتی در اوج بیماری نیز، دست از سپید و نورانی بودن، برنمی‌داشت. 

اهرمن در سکوت، بدون آن‌که دستش را از زیر دست هوزاد بیرون بکشد، روی زمین، روی زانوانش نشست. با دست آزاد، دستمال را از درون کاسه برداشت و پس از چلاندن آب اضافی دستمال، از جایش برخاست.

همان‌طور که روی لبه‌ی تخت قرار می‌گرفت، محتاطانه دستش را به همراه دست تب‌دار هوزاد، از زیر پتو بیرون کشید؛ طوری‌که هوزاد به خواب رفته، بیدار نشود.

دستمال را روی دست هوزاد گذاشت و حینی که نوازش‌وارانه به خنک‌کردن داغی دست او می‌پرداخت، زیر لب نیز با ایزد سخن می‌گفت.

- ایزد؛ خالق گیتی، تمام درد و رنج تن هوزاد را پس بگیر و همگی را به من ببخش.

دست هوزاد را روی قفسه‌ی سینه‌اش نهاد و در عوض، دست راست او را از زیر پتو بیرون کشید. دست ظریف و تب‌دار هوزاد را روی کف دست خود گذاشت و دوباره حین تکرار ذکرش، مشغول مرطوب کردن دست او شد.

- ایزد؛ خالق گیتی، تمام درد و رنج تن هوزاد را پس بگیر و همگی را به من ببخش.

دست راست هوزاد را نیز، روی قفسه‌ی سینه‌اش نهاد و دستمال را به سوی گردن او هدایت کرد. در همان‌حال که خیسی دستمال را روی گردن تب‌دار او می‌کشید، دوباره ذکر نیایش خود را، زمزمه‌وارانه به زبان آورد.

- ایزد؛ خالق گیتی، تمام درد و رنج تن هوزاد را پس بگیر و همگی را به من ببخش.

دستمال را تا روی چانه‌ی هوزاد کشید. سپس، مادامی که در تلاش بود تا با مرطوبیتش، تب را از گوش تا گوش فک هوزاد بزداید، دوباره ایزاد را زیر لب مخاطب قرار داد.

- ایزد؛ خالق گیتی، تمام درد و رنج تن هوزاد را پس بگیر و همگی را به من ببخش. 

دستمال را تا گونه‌ی چپ هوزاد بالا برد و پس از مرطوب کردنش، دستش را به سوی گونه‌ی راستش هدایت کرد. حینی که دستمال را روی گونه‌ی آتیشنش می‌کشید، دوباره زمزمه‌اش برای ایزد را تکرار کرد.

- ایزد؛ خالق گیتی، تمام درد و رنج تن هوزاد را پس بگیر و همگی را به من ببخش.

دم کوتاهی گرفت و بازدمش را با افسوس و کشیده بیرون داد. همان‌طور که روی تخت نشسته بود، کمر خم کرد و دستمال را داخل کاسه فرو برد. 

لحظه‌ای بعد، دستمال را از درون کاسه بیرون کشید و مشغول چلاندنش شد. در آخر نیز، صاف در جایش نشست و پس از تا کردن دستمال، آن را روی پیشانی هوزاد گذاشت.

نگاه غم‌زده‌اش را به چهره‌ی همیشه سپید هوزاد که حال به سرخی می‌زد، دوخت. دوباره بازدمش را با افسوس و کشیده بیرون داد و روی صورت هوزاد خم شد تا بوسه‌ای، روی گونه‌های به رنگ گیلاس و تب‌دار هوزادش بنشاند.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...