رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت نود و هشتم

طولی نکشید که شیطنت و شرارت در وجودش زنده شد. انگشت شستش را بالا آورد و مقابل لبان هوزاد، با فاصله‌ای اندک، در هوا ثابت نگه داشت. سرش را در نزدیکی انگشتش گرفت و با لودگی زمزمه کرد.

- اگه این انگشتم رو ببوسم؛ یعنی تو رو بوسیده‌م؟

چشمان هوزاد، دوباره در حدقه گشاد شدند. گرمی حضور بسیارِ نزدیک اهرمن و دم و بازدم‌های داغش روی صورتش، باعث شد ضربان قلبش شدت بگیرد و گونه‌هایش را به رنگ گیلاس دربیاورد. لرزان تشر زد.

- اهرمن!

اما اهرمن بی‌آنکه به واکنش هوزاد اهمیت دهد، ناخن شستش را به لبان هوزاد چسباند. سپس فاصله‌ی بین سر و شستش را از بین برد و پس از بستنِ چشمانِ خمارش، داغی لبانش را روی سرخی انگشتش قرار داد. 

بوسه‌ای عمیق روی انگشتش نشاند. بلافاصله چشم گشود و حینی که لبخندی روی لبانش می‌نشاند، در همان حالت لب از روی لب برداشت و خمار زمزمه کرد.

- کاش روزی برسه که خودشون رو ببوسم نه انگشتی که روی سرخی‌ لبانت کشیده شدن.

هوزاد به ناگه در جای پرید و با قدم‌هایی تند و سکندری‌خوران به سوی ورودی آتشکده گام برداشت.

- م.. م.. من رفتم اهرمن!

اهرمن سرمست از آن بوسه‌ی نمادین، به پشت روی زمین دراز کشید و با خنده‌ای نیمه‌جان به هوزاد که پشت به او، به ستون تکیه داده بود، خیره شد.

لحظاتی بعد، به سختی در جایش نشست و مشغول جمع کردن لوازم آرایش شد. به سرعت همگی را به دست گرفت و با قدم‌هایی بی‌صدا به سوی هوزاد گام برداشت. پشت سرش ایستاد. سرش را به نزدیکی گوشش برد و با شیطنت زمزمه کرد.

- کمتر فرار کن، دختر خوب!

هوزاد که غرق در اتفاق دقایق گذشته بود و داشت قلبش را با دستش می‌فشرد، با زمزمه‌ی اهرمن به خود آمد و از حضور ناگهانی‌اش جیغی کشید.

اهرمن سرمست و خندان، هوزاد را دور زد و از پله‌های زیرزمین پایین رفت. لوازم را روی تخت قرار داد و به سرعت پله‌ها را بالا رفت. هوزاد نبود؛ گویی از دست اهرمن به بیرون از آتشکده گریخته بود.

از آتشکده خارج شد و هوزاد را با قدم‌هایی تند، در حال گریز دید. لبانش را روی هم فشرد تا از واکنش بامزه و لذت‌بخش هوزاد نخندد. دوید و حینی که رسید، دستش را دور شانه‌های هوزاد حلقه ساخت و با لودگی زمزمه کرد.

- آهو گریخت؛ اما در نهایت، شکار شیر داستان شد. 

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • ذوق زده 4
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 124
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: هوزاد؛ معشوقه‌ی اهرمن نام نویسنده: ساناز بندی ژانر: عاشقانه، اساطیری، فلسفی خلاصه: هوزاد دخترِ نابینا و مزداپرستی که تمامِ عمرش را صرفِ نگهبانی از شعله‌ی جاویدانِ آتشکده

پارت صفر «از خلقتِ گیتی تا شکستنِ گوی» زُروان، ایزدِ یکتا، گیتی را تنها در ۱۲ ماه آفرید؛ در ماه اول از آفرینش، آسمان را بی‌کران و تهی آفرید تا ظرفی برای جای دادن جهان‌ها باشد. در م

پارت اول «ماه اول: فروردین؛ سوگند دوستی» به وقتِ سال ۱۴۷۰ از گاهشمار ایرانِ باستان، به هنگام سلسله‌ی ساسانیان، در روزگاران سلطنت خسرو انوشیروان، شاهنشاه دادگر ایرانشهر، شهری بود در مرزهای با

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت نود و نهم

هوزاد که همچنان دستپاچه بود، خود را از حصار دست اهرمن بیرون کشید. اهرمن که متوجه اندر احوالات هوزاد بود، لبخندی شیطنت‌آمیز روی لبانش نشاند و در سکوت از دست هوزاد گرفت.

مسیر دروازه‌ی شهر را به پیش گرفتند. اهرمن در طول راه، به زمین و گام‌های هوزاد خیره بود و سعی بر این داشت، هم‌زمان و یکسان با او قدم بردارد. 

طول بسیاری نکشید که از دروازه گذشتند و عاقبت به رودخانه رسیدند. هوزاد با شنیدن صدای خنده‌های اهالی شهر، بالاخره به خود آمد و لبخندی روی لبانش پهن شد. 

اهرمن دست هوزاد را کشید و تا تخته سنگی که نخستین روز هوزاد را ملاقات کرده بود، برد. ابتدا خودش نشست و سپس هوزاد را روی سطح صافِ سنگ نشاند.

- بانو همچنان می‌خوای سکوت کنی؟

هوزاد کف دستش را روی زمین قرار داد و نوازش‌وارانه مشغول لمس زمین شد. با یادآوری نخستین روز ملاقاتش با اهرمن و حوادث آن روز، تبسمی محو و ناخواسته روی چهره‌اش طرح خورد. تصمیم گرفت حالت دفاعی خود را کنار بزند؛ پس لب از روی لب برداشت.

- مردم در چه حالن، چشمانِ من؟

اهرمن از «چشمان من» خطاب شدنش، وجودش در ذوق غرق شد. سر چرخاند و حینی که اهالی شهر را می‌پایید، با هیجان هوزاد را مخاطب قرار داد.

- بزرگترها روی زیراندازها نشستن و مشغول گفت و گو و خنده و خوردن هستن.

هوزاد سری تکان داد و کنجکاو پرسید.

- کوچک‌ترها چه؟

اهرمن سر برگردادند و خیره‌ی رود شد.

- کوچک‌ترها تن به آب زدن و مشغول آب‌بازی و شنان.

هوزاد خم شد و دستش را درون رود فرو برد.

- من از آب می‌ترسم.

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صدم

اهرمن مشتش را به آرامی روی سطح آب کوبید. آب با فشار کمی روی هوزاد پاشیده شد. هوزاد ترسان خود را عقب کشید و هینی بلند گفت. اهرمن لبخندش را به نیمه‌ی راست لبانش افزود و با لحنی مهربان لب از روی لب برداشت.

- آب که ترس نداره بانو، امروز ترست به خاطرات می‌پیونده.

سپس کف دستانش را عقب برد و روی زمین نهاد. به دستانش تکیه زد و در همان حالت خیره‌ی هوزاد شد. هوزاد به سمت اهرمن چرخید و با لبخند اهرمن را نگریست.

- هر زمان که کنارم حاضر باشی، ترسی ندارم.

اهرمن ثانیه‌هایی طولانی، نگاهش را روی صورت هوزاد قفل کرد. عاقبت تاب نیاورد و دستش را روی گیسوان هوزاد گذاشت.

- نخستین روز از من می‌ترسیدی؟

هوزاد متنیانه و آرام خندید.

- خب کمی هراس داشتم.

اهرمن مشغول نوازش گیسوان هوزاد شد.

-  اکنون چه؟ همچنان می‌ترسی؟

هوزاد با قاطعیت تمام، سرش را به چپ و راست تکان داد.

- خیر، شناختمت، دوست شدیم و هراسم از بین رفت.

لبخندی محو روی لبان اهرمن جای گرفت.

- پس آب رو بشناس و با آب دوست شو.

ابروان هوزاد بالا پریدند و چشمانش گشوده شدند.

- چطوری؟

اهرمن دستش را داخل آب فرو برد و در همان حین توضیح داد.

- گوش بده و حسش کن.

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و یکم

هوزاد دوباره به سمت رودخانه خم شد و دستش را داخل آب فرو برد. در همان حال چشم بست و متمرکز به چیزی که می‌شنید و حس می‌کرد، پرداخت. 

- چه می‌شنوی؟

لبخندی ناخواسته روی لبان هوزاد نشست.

- صدای خروشیدن رود، خنده‌های مردم و صدای تو.

لبخند اهرمن به خود عمق بخشید. 

- چه حس می‌کنی؟

هوزاد حینی که مشغول بدرقه‌ی آب‌های جاری، رو به جلو بود، زمزمه کرد.

- خنکی آب و حضور گرم تو.

اهرمن از شدت فوران احساساتش، لب برچید. چشمان پر از عشقش را به هوزاد دوخت. 

- اهرمن، آب چه رنگیه؟

اهرمن خمار زمزمه کرد.

- حال به رنگ آرامش.

هوزاد لبخندش را عمق بخشید. سر به سمت اهرمن چرخاند. دستش را کاسه کرد، مقداری از آب را به سوی اهرمن پاشید و بلافاصله با شیطنتی کمرنگ، ریز خندید.

- اما اکنون به رنگ شادیه.

اهرمن با نگاهی شوک‌زده و چهره‌ای که آب از جای‌جایش می‌چکید، لحظه‌ای هوزاد را نگریست. در نهایت خندید و هیجان‌زده لب از روی لب برداشت.

- می‌خوای آرایشت رو به هم بزنی؟

هوزاد این مرتبه آب بیشتری را روانه‌ی چهره‌ی اهرمن کرد و خوشحال گفت:

- آری، بیا شادی کنیم.

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • ذوق زده 2
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و دوم

اهرمن همین را که شنید، مشتی از آب را روانه‌ی تن هوزاد کرد. هوزاد هیجان‌زده خندید، هر دو دستش را درون آب فرو برد و با سرعت، آب بیشتر از پیش‌تری را، به سوی اهرمن پاشید.

- بانو خودت خواستی!

اهرمن با لحنی تهدیدآمیز این را گفت و برخاست. تا زانو داخل آب رفت و با هر دو دست مشغول آب‌پاشی به سوی هوزاد شد. 

هوزاد خنده‌کنان و بی‌صدا جیغ‌کشان، دو دستش را مقابل صورتش گرفت تا از آرایشش حفاظت کند. سپس در جایش نیم‌خیز شد و محتاطانه قدم درون رود گذاشت.

اهرمن از بازوان هوزاد گرفت تا به حفظ تعادلش کمک کند. هوزاد نفس‌نفس می‌زد و مردمک چشمانش در حدقه می‌لرزیدند. اهرمن که ترس هوزاد را دید، کمی آب به سویش پاشید و مهربان گفت:

- نترس، من تموم حواسم به توئه!

هوزاد که این را شنید، لبخندی محو روی لبانش طرح خورد. چشمانش را به منبع صدای اهرمن، لبانش، دوخت.

گویی همان حرف اهرمن کافی بود تا ترسش را به جریان رود بسپارد و برای همیشه بدرقه‌اش کند. هوزاد خم شد و دوباره به سمت اهرمن آب پاشید. اهرمن نیز بازی را آغاز کرد.

زیر اشعه‌های گرم خورشید خردادماه، آن دو، بدون ترس و بی‌توجه به چشمان قضاوت‌گر اهالی، ریز خندیدند، آرام جیغ کشیدند و به آب‌بازی پرداختند.

در نهایت که خسته شدند، روی همان تخته سنگ نشستند تا نفس‌زدن‌هایشان از بین برود. هوزاد حینی که قفسه‌ی سینه‌اش را می‌فشرد، با دهانی باز لبخندی زد.

- وای.. اهرمن.. چقدر.. اهل.. رقابتی!

اهرمن که داشت آب صورتش را می‌زدود، بی‌جان خندید.

- این وجه از.. تو رو ندیده بودم، بانو.. مقابلت.. کم آوردم.

هوزاد لبخند ریزی زد. اهرمن دم عمیقی بلعید و به سوی هوزاد چرخید. با نوک انگشت اشاره‌اش و نوازش‌وارانه، قطرات روی صورت هوزاد را زدود؛ در طول بازی، تمام تلاشش را می‌کرد تا قطره‌ای به چهره‌ی آرایش کرده هوزاد نپاشد. 

- خوبه که آرایشت هنوز خراب نشده.

هوزاد آب دهانش را قورت داد و صورتش را عقب کشید. نمی‌خواست ضربان قلبش، از بابت لمس شدن توسط اهرمن، بیش از آن بالا برود و گونه‌هایش گر بگیرند.

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و سوم

اهرمن لبخندش را به نیمه‌ی راست لبانش چسباند و از هوزاد فاصله گرفت. داشت هوزاد را برانداز می‌کرد که نگاهش روی قفسه‌ی سینه‌ی هوزاد ثابت ماند. ابروانش بالا پریدند و طولی نکشید که آتش به جانش افتاد.

هوزاد پیراهن سپیدی که او خریده بود را به تن داشت؛ پیراهنی که از شدت خیسی به قفسه‌ی سینه‌اش چسبیده بود و لباس زیرین هوزاد را نشان می‌داد.

اهرمن سرش را تکان داد تا افکارش را کنار بزند و در همان حین در جایش پرید. از دست هوزاد گرفت و او را وادار به ایستادن کرد.

- ب.. ب.. بریم بانو!

هوزاد که از حرکت ناگهانی اهرمن مات و مبهوت بود، حیرت‌زده چشم گشود و عسلی‌های بی‌فروغش را به صورت اهرمن دوخت.

- چه شده؟ کجا بریم؟

اهرمن ابروانش را در هم کشید. سر به سمت رود چرخاند تا نگاهش را بدزد. سپس دستانش را با احتیاط به سمت هوزاد برد و بی‌آنکه تنش را لمس کند، از دکمه‌های پیراهن گرفت و به سوی خودش کشید تا چسبندگی‌اش با قفسه‌ی سینه‌ی هوزاد را از بین ببرد. 

- جایی که هیچکس نباشه و نبینه!

هوزاد که متوجه عمق ماجرا شد، آب دهانش را قورت داد و دستش را به صورت ضربدری جلوی قفسه‌ی سینه‌اش گرفت. اهرمن گره ابروانش را گشود، لبانش را روی هم فشرد و سرش را به نزدیکی گوش هوزاد برد. شرورانه و زمزمه‌وارانه نجوا کرد.

- به گمونم برای این کار دیر شده!

هوزاد از بابت شرایط موجود، نفس کشیدن را از یاد برده بود و جمله‌ی اهرمن نیز تیر آخر را زد. قلبش افسار گریزاند و مشغول لگد پراکنی به دستانش که روی سینه‌هایش قرار داشتند، شد.

شکم اهرمن از شدت خنده‌‌اش لرزید. دست هوزاد را دوباره گرفت و به سمت پل پا تند کرد. هوزاد نیز پا به پایش می‌دوید تا زودتر نجات یابد.

از روی پل گذشتند و در آن سویش، لبه‌ی رودخانه ایستادند. اهرمن که در طول مسیر، سخن‌های خجالت‌زده‌ی زیر لبیِ هوزاد با اهورامزدا را می‌شنید، با شیطنت لب از روی لب برداشت.

- بانو سوگند می‌خورم که شخصی ندید...

هوزاد گویی آسوده خاطر شد و تا خواست دم عمیقی ببلعد، اهرمن جمله‌اش را ادامه داد.

- البته جز من!

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • هاها 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و چهارم

هوزاد دوباره دستانش را به صورت ضربدری روی قفسه‌ی سینه‌اش گذاشت. سپس لب از روی لب برداشت و تهدیدآمیز تشر زد.

- اهرمن!

اهرمن دست راستش را بالا برد و روی سر هوزاد نهاد. حینی که داشت گیسوان خیس هوزاد را نوازش می‌کرد، لبخندی محو روی لبانش نشاند و با لحنی اطمینان‌آمیز و مهربان، هوزاد را مخاطب قرار داد.

- بانو به یک‌باره چشمم خورد و سریع نگاه دزدیدم؛ چرا که تو برای من مقدسی!

چشمان هوزاد گشوده شدند و نگاه بی‌فروغ و لرزانش، تصادفاً در نگاهِ پر از عشق و احترام اهرمن قفل و ثابت ماند.

لحظاتی نسبتاً طولانی، غرق در هم بودند تا این‌که شیطنت اهرمن دوباره جان گرفت. دو دستش را روی بازوان هوزاد قرار داد و به آرامی هر دو را فشرد. سپس با لودگی گفت: 

- تن من همیشه گرمه، من رو به آغوش بگیر تا پیراهنت خشک شه.

به یک‌باره چشمان هوزاد در حدقه گشاد شدند و ابروانش بالا پریدند. آب دهانش را قورت داد و اهرمن را به آرامی، به عقب هل داد.

اهرمن که دقیقاً روی لبه‌ی شیب‌دار رود ایستاده بود، نتوانست خود را کنترل کند و عربده‌کشان داخل رود افتاد.

هوزاد که صدای افتادن و برخورد اهرمن با سطح رود را شنید، فریاد زد.

- اهرمن!

اهرمن شناکنان خود را به خشکی آن سوی رود رساند و روی سبزه‌های لب رود نشست. دم عمیقی بلعید تا به نفس‌زدن‌هایش پایان ببخشد. سپس خنده‌کنان و با صدایی بلند، طوری که هوزاد بتواند بشنود، لب از روی لب برداشت.

- بانو، روز به روز و بیش‌تر از پیش‌تر داری خطرناک‌تر می‌شی.

هوزاد که در تمام مدت، از ترس نفسش بند آمده بود و قلبش نمی‌زد، پس از شنیدن صدای اهرمن، تنفسی عمیق سر داد.

بلافاصله حینی که قفسه‌ی سینه‌اش را می‌مالید، پایش را مدام روی زمین کشید تا به پل رسید و در انتهایش ایستاد. ضربان قلبش که به حالت عادی بازگشت، دستش را از روی قفسه‌ی سینه‌اش برداشت و به جلو دراز کرد.

- بیا، اهرمن!

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و پنجم

اهرمن از جایش برخاست و آن سوی پل ایستاد. لبخندش را به گونه‌ی راستش چسباند و با لودگی اما پر از احساس فریاد کشید.

- هوزاد، معشوقه‌م باش تا بیام.

قلب هوزاد دوباره افسار گریزاند و آرامش را از قفسه‌ی سینه‌اش ربود. اما لبخندی عمیق روی لبانش نشاند و چشمان بی‌فروغش را به آن سوی پل، جایی که اهرمن قرار داشت دوخت. دست دیگرش را نیز گشود؛ گویی که می‌خواست با آغوش باز از اهرمن استقبال کند.

- گفتم که اهرمن، بیا!

ابروان اهرمن از شدت حیرت بالا پریدند و قلبش از درون قفسه‌ی سینه‌اش به درون شکمش فرو ریخت. ناباور فریاد کشید.

- بانو از تصمیمت مطمئنی؟ اگه به آن سوی پل بیام دیگه رهات نمی‌کنم!

هوزاد پلک روی پلک نهاد تا تایید کند.

- آری، مطمئنم!

اهرمن نگذاشت تا جمله‌ی هوزاد تمام شود، با تمام سرعت به سوی هوزاد پر کشید و دوید. تا خواست او را به آغوش بکشد، هوزاد گرمی وجودش را حس کرد و دو دستش را بینشان قرار داد. اهرمن لب‌برچیده نالید.

- به این زودی جا زدی بانو؟

هوزاد پلک از روی پلک برداشت و عسلی‌های بی‌فروغش را تصادفاً به چشمان اهرمن دوخت.

- اهرمن، بذار این مرتبه من تو رو به آغوش بکشم.

سپس بی‌آنکه انتظار جمله‌ای از جانب اهرمن را بکشد، دو دستش را از لای دستان اهرمن عبور داد، دستان خود را دور اهرمن حلقه کرد و سرش را روی قفسه‌ی سینه اهرمن گذاشت.

قلب اهرمن دوباره به درون سینه‌اش فرو ریخت و خود اهرمن لحظاتی طولانی در شوک باقی بود. تا اینکه به خودش آمد، دستانش را به دور هوزاد گره زد و او را سفت به خود فشرد؛ طوری که انگار می‌خواست هوزاد را در خود حل ساخته و با خود یکی کند.

در همان حین، تمام احساسات وجودش را به حنجره‌اش برد و لرزان زمزمه کرد.

- بسیار دوست می‌دارمت هوزادم!

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و ششم 

هوزاد به سختی سرش را عقب برد. هر دو دستش را از دور تن اهرمن آزاد کرد و به سوی صورت اهرمن برد. کف دستانش را روی گونه‌های اهرمن نهاد.

با انگشتان اشاره‌اش به دنبال چشمان او گشت؛ گویی می‌خواست با میل خودش، نگاه به نگاه او بدوزد. بالاخره به هدفش رسید. لبخندی عمیق روی لبانش نشاند و نگاه بی‌فروغ اما پر از احساسش را به چشمان خمار اهرمن دوخت.

- من نیز تسلیم عشق شدم؛ تسلیم سبزی تو.

اهرمن که غرق در عسلی‌های بی‌فروغ هوزاد بود، با شنیدن اعتراف هوزاد، پیشانی‌اش را به پیشانی هوزاد چسباند. پلک روی پلک گذاشت و چشمان خمار و خیسش را بست. زیر لب زمزمه کرد.

- پس دوستم می‌داری؟

هوزاد پیشانی‌اش را به پیشانی اهرمن مالید و با لحنی شیرین، لب از روی لب برداشت.

- هوم، دوست می‌دارمت اهرمن!

قلب اهرمن دوباره از درون قفسه‌ی سینه‌اش به درون شکمش فرو ریخت، لبانش نیز کش آمدند و لبخندی از روی ذوق و هیجان رویشان نشست. آب دهانش را بلعید و زمزمه‌وارانه پرسید.

- اجازه می‌دی ببوسمت؟

هوزاد انگشت اشاره‌ی دست راستش را با سرعت، روی لبان اهرمن قرار داد و با مهربانی تمام درخواست او را رد کرد.

- خیر، خبری از بوسه نخواهد بود.

اهرمن لحظه‌ای لب برچید اما طولی نکشید که حسرت بوسه از خاطرش گریخت و با عشق او را صدا زد.

- بانو!

هوزاد با ناز ذاتی‌اش زمزمه کرد.

- هوم؟

اهرمن با ذوق لب از روی لب برداشت و به آرامی فریاد کشید.

- تا ابد و یک روز نوکرتم!

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و هفتم

بلافاصله کف دست چپش را روی دهان و بینی هوزاد قرار داد و هوزاد به آغوش، داخل آب شیرجه زد؛ طوری که هوزاد فرصت نکرد چیزی بگوید و به همراهش، شوکه، درون آب فرو رفت.

اهرمن خندان، از پهلوهای هوزاد گرفت و او را از زیر آب بیرون آورد. جثه‌ی ظریف هوزاد را بالا برد و روی شانه‌ی چپش نشاند.

بالاخره هوزاد توانست نفس بکشد و از شوک خارج شود. حینی که می‌لرزید، با خنده‌ای که هیجان درونش موج می‌زد، تشر زد.

- چه می‌کنی اهرمن؟

اهرمن سرخوش خندید و با لودگی پاسخ داد.

- اگه نمی‌پریدیم می‌بوسیدمت، تو هم گردنم رو می‌زدی.

هوزاد دست راستش را دور گردن اهرمن حلقه ساخت تا تعادلش را حفظ کند. در همان حین، گوش چپ اهرمن را گرفت و به آرامی کشید. با خنده او را مخاطب قرار داد.

- از دست تو اهرمن!

اهرمن خود را به لبه‌ی رود رساند و هوزاد را روی سبزه‌ها نشاند. دو دستش را اطراف هوزاد، روی زمین، قرار داد و با لودگی گفت:

- هوزاد، می‌خوام غرقت کنم تا از دهانم بهت نفس بدم.

هوزاد دوباره با خنده تشر زد.

- اهرمن!

اهرمن سرش را روی دامان هوزاد نهاد و حینی که با پاهایش درون آب کرال می‌زد، گونه‌ی راستش را پی در پی به زانوی هوزاد کشید و با شیطنت همیشگی‌اش لب از روی برداشت. 

- بانو باید سرگرم بشیم وگرنه می‌بوسمت. 

هوزاد دست چپش را روی سر اهرمن گذاشت و لبخندزنان مشغول نوازش گیسوان مشکین و خیس اهرمن شد.

- چه کنیم؟

اهرمن سرش را از روی دامان هوزاد بلند کرد. دست چپش را روی دست هوزاد که داشت گیسوانش را نوزاش می‌کرد، نهاد. چشمان پر از عشقش را به او دوخت و سرمست زمزمه کرد.

- شنا کنیم!

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و هشتم

گوشه‌ی لبان هوزاد به پایین مایل شدند و زمزمه‌ی زیرِ لبی‌اش آشکاراً غم را درون خود جای داد.

- اهرمن.. من نمی‌تونم.

اهرمن دستانش را به سوی تنِ هوزاد هدایت کرد و به دور کمر باریک و ظریف او حلقه ساخت. او را با احتیاط به آغوش گرفت و به او یاری رساند تا درون رود بایستد. 

دست چپش را سمتِ راست هوزاد، روی لبه‌ی رود نهاد تا جریان آب، هوزاد را با خود نبرد.

- من یادت می‌دم هوزادم!

سپس با دست چپ، تن هوزاد را چرخاند؛ در حالتی که پشت به او، اما رو به خشکی باشد. با همان دست چپ، دستان هوزاد را یکی پس از دیگری روی لبه‌ی رود نهاد؛ طوری که پوست هوزاد، سفتی خاک را لمس نکند و روی سبزه‌های نرم بنشیند.

سپس غنچه‌ی لبانش را روی شانه‌ی راست هوزاد چسباند و بوسه‌ای عمیق رویش کاشت. گیلاس‌بوی گیسوان نمناک هوزاد را عمیق بویید و در همان حین، با لحنی پر از عشق، دم گوش هوزاد زمزمه کرد.

- بانو، شنا رو یاد بگیر؛ دنیا فقط یک اهرمن داشت. شنا یاد بگیر که اگه اهرمن نبود، آموزه‌های اهرمن تو رو نجات بدن.

هوزاد دم عمیقی بلعید تا به ضربان‌های کوبنده‌ی قلبش آرامش ببخشد؛ او نمی‌توانست جز عشق چیزی را حس کند. حتی اضطراب نمی‌توانست در وجودش، اهرمن را بِبَرد و همیشه شکست می‌خورد.

- یاد می‌گیرم اما نمی‌خوام قوی باشم تا خیال تو راحت شه و بری.

هوزاد بود که این را با لحنی عاشقانه اما غم‌انگیز به زبان آورد. اهرمن بینی‌اش را پی در پی به پشت سر هوزاد، روی گیسوان او کشید. دوباره دم گوش هوزاد، خمار زمزمه کرد.

- قرار نیست چنین بشه، سوگند می‌خورم بانو. 

لبخندی عمیق روی لبان هوزاد پهن شد و دستانش را روی سبزه‌های لب رود فشرد تا اشتباهی از خود سر ندهد. با لحنی شیرین و ذوق‌زده، اهرمن را مخاطب قرار داد.

- خب آغاز کنیم آموزگارِ مهربان؟

اهرمن ابروانش را در هم گره زد و با جدیتی ساختگی و لحنی خشن، لب از روی لب برداشت.

- در حیطه‌ی آموزشی مهربان نیستم بانو!

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و نهم

هوزاد با وقار همیشگی‌اش خندید. سپس خنده‌اش را به تبسمی عمیق تبدیل کرد و با لحنی دلربا گفت:

- اما تا به حال خشونت و جدیتی از تو ندیدم. 

جدیت ساختگی اهرمن در لحظه جان باخت و در عوض، لبخندی پر احساس، روی نیمه‌ی راست لبانش افزوده شد.

- تو مثل شکوفه‌های گیلاس لطیفی، دل من طاقت آزردن تو رو نداره بانو..

سپس آب دهانش را بلعید و با لحنی ملتمسانه‌، ادامه‌ی جمله‌اش را به زبان آورد.

- خواهشمندم کمتر ناز باش وگرنه می‌بوسمت.

مردمک چشمان هوزاد از روی سرخوشی، در حدقه تغییر مکان دادند و همراه گوشه‌ی لبانش بالا رفتند. اهرمن تک سرفه‌ای زد تا گلویش را صاف کند.

- خب بانو، نخست به دستانت روی خشکی تکیه کن و داخل آب معلق شو.

هوزاد کاری که اهرمن می‌گفت را انجام داد و درون رود معلق شد. اهرمن که چشمانش را به داخل آبِ ذلال دوخته بود، با دیدن موفقیت مرحله‌ی اول آموزشی، لبخندی رضایت‌بخش روی چهره نشاند.

- حال، نوک انگشتان پاهات رو به سوی کف پات خم کن.

سپس چشم به درون آب دوخت. هوزاد کاری که اهرمن می‌گفت را انجام داد؛ هرچند نوک انگشتان پاهایش را به سمت جلو خم کرده بود. اهرمن لبانش را روی هم فشرد تا نخندد؛ اما شکمش می‌لرزید. با لحنی که پر از خنده‌ی کنترل شده‌اش بود، گفت:

- هوزاد! باید به سمت کف، خم کنی!

هوزاد ابروانش را در هم کشید و دوباره، به مثل قبل نوک انگشتانش را بر خلافِ آموزه‌های اهرمن، به جلو کشید؛ طوری که اهرمن دیگر نتوانست جلوی خود را از بابت ناز و بامزه بودن هوزاد بگیرد و قهقهه‌اش از حنجره‌اش به بیرون شلیک شد. خنده‌کنان، لب از روی لب برداشت.

- بانو، لبه‌ی رود رو سفت بچسب. گویا خودم باید به زیر آب برم.

هوزاد ناراضی از گیجی و شکست خود در مرحله‌ی دوم، لب برچید و ابروانش را در هم کشید. اهرمن، در همان حین که دست چپش سپر هوزاد در برابر جریان رود بود، به زیر آب فرو رفت.

با دست راست، از پای چپ هوزاد گرفت و پس از خم کردن انگشتانش به سمت کف، پای دیگرش را گرفت. پای راستش را به مثل پای چپ او درآورد. در آخر نیز بوسه‌ای روی هر دو پای هوزاد نهاد و نیم تنه‌اش را از داخل آب، بیرون آورد.

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و دهم

هوزاد که بوسه‌های اهرمن را روی پاهایش احساس کرده بود، چشمانش از حیرت در حدقه گشاد شدند و قلبش، دیوانه‌وارانه درون سینه‌اش می‌تپید.

اهرمن صورتش را در جهت‌های چپ و راست و پی در پی تکان داد تا آب را از روی چهره و گیسوانش بزداید. سپس دم عمیقی بلعید تا هیجانش را کنترل کند و در همان حین، با دهانی نیمه‌ باز لبخندی روی لبانش نشاند.

- خب بانو، حالا کرال بزن؛ عقب، جلو، آرام و توی جهات مخالف.

هوزاد پلک روی پلک گذاشت و پس از کشیدن نفسی عمیق و بی‌صدا، در سکوت گفته‌های اهرمن را انجام داد. اهرمن که چشمانش را به آب دوخته بود، با دیدن موفقیت مرحله‌ی دیگری از آموزشتات خود، لبخندی از روی رضایت، روی نیمه‌ی راست لبانش چسباند.

- آفرین، هوزاد! حالا بچرخ.

هوزاد دمی لرزان بلعید و دست چپش را از روی لبه‌ی رود برداشت؛ در همان حینی که می‌چرخید، چشم گشود.

اهرمن به عسلی‌های بی‌فروغ هوزاد که ترسی کمرنگ را در خود جای داده بودند، خیره شد. لبخندی محو روی لبانش طرح زد و با لحنی مهربان، لب از روی لب برداشت.

- نترس بانو، من همراهتم.

هوزاد در همان حال که با پاهایش کرال می‌زد، دست راستش را نیز از روی لبه‌ی رود برداشت. پیش از آن‌که آب هوزاد را ببلعد و پایین بکشد، اهرمن از دستانش گرفت.

- و مرحله‌ی آخر؛ با دستانت روی سطح آب، تصویر ماه کامل رو بکش.

هوزاد ابروانش را در هم کشید و چشم ریز کرد؛ چرا که در سر، در پی یافتن تصویر ماه کامل بود. با یادآوری طرحی که اهرمن در گذشته، از ماه کامل روی کف دستش کشیده بود، گره ابروانش گشوده شدند و لبخندی روی لبانش پهن شد.

- بانو، تصویرش رو به یاد آوردی؟

هوزاد، ذوق زده سرش را تکان داد و در همان حین که مچ دستانش توسط دستان ورزیده‌ی اهرمن احاطه شده بودند، با دو دست، روی سطح آب، دایره‌ای به تصویر درآورد.

- شگفتا بانوی زیرک! همزمان که در حال کرال زدنی، پی در پی ماه رو به تصویر بکش.

هوزاد در گفته‌های اهرمن غرق شده بود و آموزه‌های او را دقیق انجام می‌داد؛ طوری که متوجه نشده بود که اهرمن مچ دستانش را رها ساخته و او داشت به تنهایی شنا می‌کرد. لحظاتی بعد، اهرمن حینی که رو به هوزاد، به لبه‌ی رودخانه تکیه زده بود و با افتخار او را می‌نگریست، لب از روی لب برداشت.

- حال که از آب نمی‌ترسی و در حال شنا کردنی، آب رو بیشتر دوست می‌داری یا اهرمن رو؟

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و یازدهم 

هوزاد که با لبخندی محو روی لب، مشغول شنا بود، با شنیدن جمله‌ی پیشین اهرمن به خود آمد. حضور اهرمن را در نزدیکی‌اش حس نکرد و به یک‌باره از حرکت ایستاد.

آب هوزاد را بلعید، درون خود کشید و تنش را به جریان خروشان خود سپرد. اهرمن ترسان به سویش یورش برد و شناکنان به زیر آب رفت. هوزاد را به آغوش کشید و بالاتنه‌اش را از آب بیرون آورد.

هوزاد پی در پی دم‌هایی بی‌بازدم بلعید تا نفس‌های نکشیده‌اش را جبران کند. اهرمن، هوزاد را به سختی تا لبه‌ی رودخانه کشاند و او را روی لبه رود نشاند.

لحظات بسیاری نگذشته بود که اهرمن ابروانش را به هم گره زد، نفس‌زنان و ترسیده‌خاطر لب از روی لب برداشت و برای نخستین مرتبه، با صدایی نسبتاً بلند غرید.

- هوزاد، مگه شنا رو یاد نگرفتی؟ چرا دست و پا نزدی؟ چرا شنا نکردی؟ 

هوزاد از لحن تند و خشمناک اهرمن نرنجید و در عوض لبخندی عمیق روی لبانش نشاند.

- دست و پا نزدم تا سوالت رو پاسخ بدم.

سپس هر دو دستش را به سوی منبع صدای اهرمن، چهره‌اش، هدایت کرد. محتاطانه انگشتان اشاره‌اش را در پی چشمان اهرمن، روی صورت مبهوت و در هم رفته‌ی او چرخاند. 

به هدفش، چشمان اهرمن، رسید. چشم گشود و عسلی‌های بی‌فروغش را به نگاه  منتظر اهرمن دوخت. هوزاد حرکتی به گردنش داد، سرش را به نزدیکی صورت اهرمن برد و با لحنی پر از احساس زمزمه کرد.

- من تو رو دوست می‌دارم!

خشم و نگرانی از وجود اهرمن گریختند و عشق جایگزینشان شد. اهرمن چشمان خمار و پر احساسش را به عسلی‌های هوزاد دوخت.

هوزاد به یک‌باره فاصله‌ی سر خود و اهرمن را به هیچ رساند و لبان غنچه شده‌اش را روی پیشانی داغ و نمناک اهرمن نشاند.

با برخورد لبانش روی پیشانی اهرمن، قلب هر دو از درون سینه‌شان به درون شکم‌هایشان فرو ریخت و رعشه‌ای خفیف به جان اهرمن افتاد.

اهرمن از بابت این بوسه‌ی ناگهانی سرمست بود؛ چرا که گمان نمی‌برد هوزاد بخواهد چنین کند. لحظه‌ای بعد، گویی باورش شد که لبخندی محو روی لبان لرزانش طرح خورد و پلک‌هایش روی هم نشستند.

هوزاد، در همان حین که لبانش به پیشانی اهرمن چسبیده بودند، عاشقانه و پر احساس نجوا کرد.

- اهرمن، مدت‌هاست که دنیا رو هم به خاطر تو دوست می‌دارم؛ از آتش مقدس آتشکده گرفته تا آب ذلال رودخانه.

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت صد و دوازدهم

گویی تمام شیرینی‌های عالم، اندرون قلب اهرمن گرد هم درآمدند و هم‌راه و هم‌زمان با یکدیگر آب شدند.

قطره‌ای اشک از چشم چپ اهرمن روی گونه‌اش ریخت، جاری شد و خود را به صورت هوزاد آغشت. 

هوزاد که داغی قطره را روی پوستش حس کرد، نتوانست خود را نگه دارد و او نیز قطره‌ای گریست؛ قطره‌ای که از چشم هوزاد گریخت و روی مژه‌های اهرمن نشست.

اشک هوزاد، اشک اهرمن شد. اشک هوزاد از لابه‌لای مژه‌های اهرمن به چشم او راه یافت. اشک هوزاد، این‌بار از گوشه‌ی چشم اهرمن بیرون رفت و گریسته شد. 

اهرمن به یک‌باره دستان تنومندش را دور شانه‌های ظریف هوزاد حلقه ساخت و تن نحیف و خیسش را سفت به خود فشرد. شقیقه‌ی چپش را به شقیقه‌ی راست هوزاد چسباند و با صدایی بغض‌آلود و لرزان، کنار‌ گوشش زمزمه کرد.

- بانو، عاشقتم!

گویی این مرتبه نوبت هوزاد بود که تمام شیرینی‌های عالم اندرون قلبش گرد هم دربیایند و هم‌راه و هم‌زمان با یکدیگر آب شوند؛ لبخند زنان لب زیرینش را گزید و پلک روی هم نهاد.

لحظاتی طولانی در همان حالت گذشت تا اینکه نفس‌هایشان سنگین و عمیق شدند؛ به قدری به آرامش رسیدند که گویی در عالم بیداری، خفته بودند. 

اهرمن دمی کشیده گرفت، بازدمش را با عجله به بیرون پس فرستاد و نالان نالید.

- هوزاد، کاش توی آغوشت بمیرم؛ چرا که بیرون اومدن از آغوشت عذابه.

هوزاد عسلی‌های بی‌فروغ و خمارش را گشود و با لحنی وسوسه‌کننده زمزمه کرد.

- می‌‌خوای توی آغوش هم غرق بشیم؟

اهرمن مات از هوزاد فاصله گرفت و نگاه حیرت‌زده‌اش را به او دوخت.

- بانو، مطمئنی؟

هوزاد ابروانش را بالا پراند و با شیطنتی که برای اهرمن تازگی داشت، خندان لب از روی لب برداشت.

- خیر، قصد دارم دنیا رو تا ابد عمرم با تو زندگی کنم.

ویرایش شده توسط گیلاس

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و سیزدهم

بیرون آمدن این جمله‌ از زبان هوزاد همانا و وزش نسیم خردادماه هم همانا؛ تن خیس هوزاد به یک‌باره و خفیف لرزید. 

اهرمن که شاهد این صحنه بود، از رودخانه بیرون زد. از دو شانه‌ی هوزاد گرفت و حینی که او را بلند می‌کرد، نگران لب از روی لب برداشت.

- سردته؟

هوزاد دست راستش را به صورت ضرب‌دری روی قفسه‌ی سینه‌اش گرفت و حینی که به کمک اهرمن سر پا می‌شد، سرخوش لب از روی لب برداشت.

- برای شروع خیلی دوام آوردم؛ بسیار دیر سردم شده!

لبخندی محو، ناخواسته روی گوشه‌ی راست لبان اهرمن نقش بست. بلافاصله با لحنی عاشقانه و در جهت لودگی‌های همیشگی‌اش، لب از روی لب برداشت. 

- آغوش من به قدری گرم هست که با سرمای بدنت بجنگه!

هوزاد هم‌زمان با خنده‌ی متینانه‌اش، سرش را با تأسف تکان داد.

- بریم؛ گمون می‌کنم، لباسم مناسب نیست.

اهرمن شانه‌های هوزاد را رها ساخت. سپس سمت چپ هوزاد قرار گرفت، دست راستش را به سوی دست چپ هوزاد دراز کرد و دستش را در فاصله‌ای اندک از دست هوزاد نگه داشت.

- بانو، حس عجیبی به گرفتن دستت دارم.

هوزاد که عسلی‌های بی‌فروغش را به جلو دوخته بود، گرمای دست اهرمن را در نزدیکی دستش احساس کرد؛ همین موجب شد موهای تنش سیخ شوند.

هوزاد نفس عمیقی بلعید تا به مور مور شدن احساساتش غلبه کند که موفق نشد؛ چرا که حین مخاطب قرار دادن اهرمن، صدایش لرزید.

- چ.. چه حسی؟ 

اهرمن نگاهش را به دستان نزدیک به همِ خود و هوزاد دوخت و حینی که فاصله‌ی دستش را با دستِ هوزاد از بین می‌برد، خمار و عاشقانه زمزمه کرد.

- بعد از تسلیم سبز تو، این نخستین باره که دستت رو می‌گیرم و اولین گره عاشقانه‌ی دستان ما به حساب میاد.

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و چهاردهم

هوزاد به آرامی پلک روی پلک نهاد و فاصله‌ی دست خود و اهرمن را به هیچ رساند. کف دستش را به دست او چسباند، انگشتان ظریف خود را از لای انگشتان کلفت او عبور داد و دستانشان را به هم قفل ساخت.

از لمس و گره‌ خوردن دستانشان به هم، قلب هر دو از قفسه‌ی سینه‌شان به درون شکمشان فرو ریخت. اهرمن نفس عمیقی بلعید و اجازه داد، لب‌هایش لبخندی ملیح را به روی خود نقش بزنند. هوزاد که لپ‌هایش گل انداخته و به رنگ گیلاس درآمده بود، لب‌هایش را روی هم فشرد.

از رودخانه تا دروازه‌ی شهر و از دروازه‌ی شهر تا آتشکده، با سکوت بینشان که سرشار از رفتار و احساسات عاشقانه بود، سپری شد.

در طول راه، یا اهرمن دست هوزاد را می‌فشرد یا هوزاد دست اهرمن را. در طول راه، یا اهرمن دست هوزاد را تاب می‌داد یا هوزاد دست اهرمن را. 

هر دو غرق در حضور و شیطنت‌های بینشان بودند؛ طوری که هوزاد سردرد و تبش را حس نمی‌کرد و اهرمن صدای بالا کشیده شدنِ پی در پیِ بینیِ هوزاد.

عاقبت به آتشکده رسیدند. ورودشان به آتشکده، هم‌زمان شد با عطسه‌ی کم‌صدا و ناز هوزاد. اهرمن گردنش را به سوی هوزاد چرخاند و نگاه نگرانش را به او دوخت. 

- خوبی بانو؟

لبخندی روی لبان هوزاد شکوفه زد. بینی‌اش را بی‌صدا بالا کشید و با لحنی مهربان، لب از روی لب برداشت.

- چیزی نیست، با کمی دمنوش از بین می‌ره.

اهرمن از شانه‌های هوزاد گرفت و حینی که او را مخاطب قرار می‌داد، او را وادار به قدم برداشتن کرد. 

- بریم پایین استراحت کن. 

هوزاد به لبخندش عمق بخشید. 

- فقط برای عوض کردن لباس‌هام به پایین می‌رم؛ می‌خوام عبادت کنم.

اهرمن در سکوت، به یاری هوزاد شتافت و او را تا پایین پله‌ها یاری رساند. هوزاد را روی تخت نشاند.

سپس از داخل کمد، یک‌دست لباس‌‌ برداشت. مقابل هوزاد، کمر خم کرد و روی زانوانش نشست. نگاه شیطنت‌آمیزش را بین اجزای چهره‌ی  هوزاد چرخاند. لحظاتی بعد، با لحنی پر از شیطنت لب از روی لب برداشت.

- می‌خوای لباسات رو برات عوض کنم؟

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و پانزدهم

هوزاد حینی که سعی بر دزدیدن لبخندش داشت، تشر زد.

- اهرمن!

اهرمن ابروانش را بالا پراند و با لودگی زمزمه کرد.

- فهمیدم، از نظر تو زوده برای چنین کاری!

هوزاد نتوانست بیش از آن با لبخندش مقابله کند؛ لبخند صدادارش از حنجره‌اش، هم‌زمان با تشر دومش بیرون پرید.

- اهرمن!

شیطنت در چشمان اهرمن جان باخت و جای خود را به عشق بخشید. اهرمن از جایش برخاست و مقابل هوزاد ایستاد.

کمرش را خم کرد و از چانه‌ی هوزاد گرفت. سر هوزاد را به واسطه‌ی حرکت دستش بالا آورد و صورت او را در راستای صورت خود گرفت.

لب‌های غنچه شده‌اش را روی پیشانی هوزاد قرار داد و بوسه‌ای عمیق و طولانی رویش نشاند.

مژه‌های پلک‌ بالایی هوزاد، لابه‌لای مژه‌های پلک‌ زیرینش رفتند و چشمان خمارش بسته شدند؛ هوزاد در عشق خالصی که اهرمن به او داشت، غرق شد.

لحظاتی بعد، اهرمن بی‌آن‌که لبانش را بردارد، دم عمیقی بلعید و زمزمه‌ی عاشقانه‌اش را به گوش هوزاد رساند.

- بانو قصد من فقط نفس کشیدنِ نفس‌های توئه؛ هر چیزی که می‌گم مزاحه. این رو می‌دونی؟ 

لبخندی ملیح روی لبانِ هوزادِ سرمست از عشق شکوفه زد. با نجوای آهنگینش، پاسخ اهرمن را داد.

- آری، همه چیز رو می‌دونم.

اهرمن تا خواست چیزی بگوید، هوزاد عطسه کرد و رشته کلامش را برید. عطسه‌اش کم‌صدا و ریز بود؛ اما اهرمن، هرچیزی که به هوزاد ارتباط داشت را کوه می‌دید، حتی اگر آن چیز کاه بود!

- وای بانو، سریع‌تر لباست رو عوض کن. من هم به بازار می‌رم تا برات دمنوش بخرم.

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و شانزدهم

سپس دستپاچه به سوی پله‌ها قدم تند کرد. حینی که از پله‌ها بالا می‌رفت، لب گشود و هوزاد را مخاطب قرار داد.

- لباس‌هات کنارتن. خواهشمندم تا برگشتم استراحت کن!

تمام پله‌ها را طی کرد و از آتشکده خارج شد. دوان‌دوان و زیرِ خورشید سوزانِ خرداد ماه، مسیرِ بازار شهر را به پیش گرفت. اما نمی‌دانست که مردم شهر، همگی لب رود، اتراق کرده بودند؛ از این رو بازار هم بسته بود.

زیاد دور نشده بود که این قضیه به یادش آمد. با صورتی در هم رفته متوقف شد و نفس‌زنان دست به کمر شد.

- لعنتی! حالا چه کنم؟

مسیرش را تغییر داد و با نهایت سرعت، این‌بار در جهت آتشکده دوید. طول بسیاری نکشید تا این‌که بالاخره رسید. 

کف دستش را به ورودی سنگی چسباند و مشغول نفس‌نفس زدن شد. تا آن‌جا یک نفس دویده و اکنون به هوای بیشتری برای کشیدن نیاز داشت.

حینی که داشت پی در پی، دم عمیق می‌بلعید، وارد آتشکده شد و از پله‌ها پایین رفت. روی آخرین پله که قرار گرفت، لب گشود تا اسم هوزاد را صدا بزند.

- هو...

اما با صحنه‌ای که می‌دید، صدایش در گلویش خفه ماند و نفسش کامل برید. چشمانش گرد شدند و لب زیرینش را گزید.

هوزاد مقابل نگاه لرزانش، کاملاً عریان ایستاده و در حال پوشیدن پیراهنش بود. 

اهرمن کف دو دستش را روی گونه‌های گر گرفته و سوزان در آتش خود نشاند. ناخواسته چشم بست و به هوزاد پشت کرد.

سپس بی‌آن‌که صدایی از خود تولید سازد، از پله‌ها بالا رفت و از آتشکده خارج شد. دستپاچه بود و نمی‌دانست چه کند؛ فقط بی‌هدف به این سو و آن سو گام برمی‌داشت. 

در آخر، مسیر زیرزمین یخچالی را پیش گرفت. دریچه‌اش را گشود و از پله‌هایش پایین رفت. روی آخرین پله که قرار گرفت، آن صحنه‌ی اندکی پیش، در ذهنش و به صورت متحرک زنده شد.

حس کرد که گر گرفتگی تنش افزایش یافته و این مرتبه چشمانش نیز خمار شدند؛ شاید برای همین بود که به یک‌باره دست چپش را بالا آورد و سیلی‌ محکمی روی دو چشمش نشاند.

- اهرمن، خودت رو کنترل کن!

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • هاها 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت صد و هفدهم

از پله‌ی آخر نیز پایین رفت. کوزه‌ی آب را به دست چپش گرفت، دست راستش را کاسه ساخت و سپس مقداری از آب به درونش ریخت. 

حینی که آب را به صورتش می‌پاشید، زیر لب و زمزمه‌وارانه خود را مخاطب قرار داد.

- اهرمن، تو حیوان نیستی که نتونی روی غریزه‌ت کنترل نداشته باشی!

مقداری دیگر از آب را، دوباره درون کاسه‌‌ی دستش ریخت‌. بلافاصله، آن را روی صورتش پاشید و با لحنی ملتمسانه زیر لب نالید.

- اون دختر هوزاده؛ همون هوزادی که برات مقدسه!

گویی گوشزد کردن این جمله به خودش کافی بود تا همه چیز به پیش از دیدن آن صحنه برسد؛ ذهنِ پریشانش، آرام به نظر می‌رسید و دمای بدنش نیز پایین آمده بود.

کوزه را سر جایش قرار داد، پله‌ها را بالا رفت و پس از بستن دریچه‌ی زیرزمین یخچالی، مسیر آتشکده را به پیش گرفت و واردش شد.

بالای پله‌های زیرزمین ایستاد و آب دهانش را قورت داد؛ درس عبرت گرفته بود تا پیش از ورود و خروج به مکانی، صدایی از خود تولید کند.

- هوزاد؟

هوزاد که بالاخره لباس‌هایش را تن زده بود، با شنیدن صدای لرزان اهرمن، عصا به زمین کوبان و سرفه‌زنان به سوی پله‌ها رفت. 

- جانا؟ 

این نخستین مرتبه بود که هوزاد «جانا» را به زبان می‌آورد؛ و آن‌قدر زیبا بیانش کرد که باعث شد قلب اهرمن از قفسه‌ی سینه‌اش به درون شکمش فرو بریزد.

اهرمن از پله‌ها پایین رفت و عصا را از هوزاد گرفت. مانع از بالا رفتنش از پله‌ها شد و او را تا روی تخت هدایت کرد. با لطافت او را روی تخت نشاند و خود نیز کنارش نشست.

- گیاه نداریم، بازار هم بسته‌ست.

هوزاد سرفه‌اش را خورد و حینی که لبخندی ملیح، روی چهره‌ی تب‌دار و به رنگِ گیلاسش شکوفه می‌زد، لب از روی لب برداشت.

- اشکالی نداره؛ آب جوش هم درمان خوبیه‌.

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت صد و هجدهم

اهرمن سرش را پایین انداخت و نگاه غم‌زده‌اش را به زمین دوخت.

- هوزاد!

هوزاد سرش را به سمتِ منبع صدای اهرمن، چهره‌اش، چرخاند و عسلی‌های بی‌فروغ و خمارش را به نیم‌رخ او دوخت.

- جانا؟

اهرمن سرش را در جهتِ صورتِ هوزاد چرخاند‌. با دیدن صورت گیلاسی هوزاد، لبخندی محو روی نیمه‌ی راست لبانش نقش بست. با لحنی آرام، زمزمه کرد.

- هوزادم؛ معذرت می‌خوام.

چشمان هوزاد ریز شدند و نگاهش رنگ کنجکاوی به خود گرفت.

- مگه کار اشتباهی کردی که معذرت‌خواهی می‌کنی؟ 

اهرمن نفسش را با افسوس بیرون داد و شانه‌اش را بالا انداخت.

- شاید؛ هرچند قسم می‌خورم که غیرعمدی بود.

هوزاد به فکر فرو رفت. در همان حال، سرش را چرخاند و نگاه متفکرش را به دیوارِ سنگی روبرویش دوخت. نجوای آهنگین هوزاد، به گوش‌های اهرمن رسید.

- اهرمن، می‌دونم چه اتفاقی افتاده؛ من اون لحظه حضورت رو حس کردم و به یک‌باره خشکم زد.

 بیرون آمدن این اعتراف‌نامه از دهان هوزاد همانا و نشستن عرق شرم روی پیشانی اهرمن همانا؛ این نخستین مرتبه بود که اهرمن شرمگین شده بود.

هر دو از اتفاق رخ داده خجالت‌زده بودند؛ طوری‌که اهرمن کف دستانش را روی ران پاهای خود می‌کشید و هوزاد ران پاهای خود را می‌فشرد.

هر دو دستپاچه بودند و نمی‌دانستند که چگونه فضا را تغییر دهند؛ تا اینکه اهرمن، به صورت ناگهانی از جایش برخاست و حینی که به سوی پله‌ها خیر برمی‌داشت، با تته پته و صدایی لرزان هوزاد را مخاطب قرار داد.

- م...م... میرم کمی آب بجوشونم.

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت صد و نوزدهم

با قدم‌هایی بلند خود را به زیرزمین یخچالی که آشپزخانه هم به حساب می‌آمد، رساند. حینی که تلاش بر این داشت ذهنش را از حادثه و گفته‌ها دور سازد، کوزه را به دست گرفت و آبش را داخلِ کتری مسی ریخت‌. 

آتش اجاق را به پا کرد و کتری را روی شعله‌اش قرار داد؛ در تمام مدت نیز، درحالی‌که در افکارش گم بود، با چشمانی درشت شده، همه چیز را می‌نگریست.

سپس به دیوار سنگی زیرزمین تکیه زد و دست به سینه، به شعله‌ی آتش اجاق خیره ماند. بسیاری بعد، با صدای بالا و پایین شدن دربِ کتری که نشان از جوشیدن آب می‌داد، از دست افکار و تصورات پریشانش گریخت و به خود آمد.

یک لیوان مسی به دست گرفت و آن را روی سینی مسی قرار داد. تا خواست کتری را بردارد، فکری به ذهنش رسید.

ظرف عسل را برداشت و چند قاشق از شیره‌اش را داخل لیوان ریخت. سپس دستگیره‌ی پارچه‌ای به دست، از دسته‌ی کتری گرفت و لیوان را پر از آب جوش کرد.

قاشقی مسی را داخل لیوان گذاشت و انگشتانش را زیر لبه‌های سینی قرار داد. سپس سینی را بلند کرد و از پله‌ها بالا رفت. در دریچه را بست و وارد آتشکده شد. تا خواست از پله‌ها پایین برود، نگاهش به هوزاد که مقابل آتش مقدس نشسته و در حال نیایش بود، افتاد.

لبخندی محو روی لبانش جای گرفت. در سکوت و با گام‌هایی بلند، خود را به نزد هوزاد رساند. سپس کمر خم کرد و چهار زانو نشست. سینی را بین خود و هوزاد، روی زمین قرار داد و با قاشق مشغول هم‌زدن محتوای درون لیوان شد.

در آخر پس از حل شدن عسل درون آب‌جوش، لیوان را تا نزدیکی لبانش بالا برد و مشغول فوت کردن شد. می‌خواست داغی شربت را از بین ببرد که مبادا لب و دهان هوزادش بسوزد.

همان‌طور که فوت می‌کرد، با نگاهی عاشقانه محو نیم‌رخ هوزادی که شعله‌های زرد و نارنجی رنگ آتش روی چهره‌اش سایه انداخته بود، شد.

- اهرمن، چرا ساکتی؟

اهرمن نگاه خمار شده‌اش را از چهره‌ی نورانی هوزاد پایین کشید و در عوض به بخارهای کمرنگی که از روی لیوان برمی‌خاست دوخت. آب دهانش را بلعید و با صدایی که در تلاش بود نلرزد، زمزمه کرد.

- در حال خویشتن‌داریم بانو.

هوزاد خجل لب گزید و نگاهش را از آتش مقدس دزدید؛ گویی او نیز از درگاه آتش مقدس و اهورامزدا شرمگین بود.

- پناه بر اهورامزدا! 

لبخند کج و همیشگی اهرمن، ناخواسته به گوشه‌ی راست لبانش چسبید. سرش را به نزدیکی گوش هوزاد برد و نجواگرانه سوالی پرسید.

- چه افکار و تصوراتی توی ذهنت داری که شرمگین شدی و به اهورامزدا پناه می‌بری؟

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت صد و بیستم

هوزاد از روی شرم هینی کشید و سرش را کمی عقب برد. چشمان گرد شده‌اش را تصادفاً به نگاه پر شیطنت اهرمن دوخت. آب دهانش را بلعید و نالان تشر زد.

- اهرمن؛ خجالت بکش!

واکنش هوزاد به قدری بامزه بود که اهرمن نتوانست جلوی خودش را بگیرد؛ لیوان شربت را روی سینی گذاشت و سینی را روی زمین به سمتی هل داد.  سپس به‌یک‌باره به سوی هوزاد جهید و او را سفت در آغوش گرفت‌.

هوزاد شوکه از حرکت اهرمن، در جایش خشکید. اهرمن نیز دستان خود را از نیم‌رخ، دور شانه‌های هوزاد حلقه ساخته بود و او را سفت به خودش می‌فشرد.

- دیگه نمی‌خوام از چیزی خجالت بکشم؛ چون تو برای منی، من هم برای توئم. 

هوزاد هین دیگری کشید و حینی که با کف دستش، سیلی آرامی روی بازوی عضلانی و برنز اهرمن می‌کوبید، تشرزنان نالید.

- اهرمن، رهام کن؛ اگه شخصی سر برسه و ببینه چه؟

اما اهرمن گوش‌بدهکار نبود و همان‌طور که هوزاد را به خود می‌فشرد، تنشان را به چپ و راست تاب می‌داد و مدام روی سر و گیس هوزاد بوسه می‌نشاند.

هوزاد نیز سرفه‌زنان و خندان تلاش بر این داشت که خود را از دست اهرمن نجات دهد؛ اما زور و بازوی اهرمن کجا و زور و بازوی هوزاد کجا!

ثانیه‌هایی بعد، اهرمن دست از بوسیدن گیسوان هوزاد کشید و در عوض، با دست راستش مشغول نوازش گیسوان هوزاد شد.

هوزاد که از حرکات دست اهرمن بر روی سرش، غرق در آرامش بود دست از تقلا برداشت و حینی که لبخندی محو روی لبانش شکوفه می‌زد، پلک روی پلک نهاد.

هوزاد دو دستش را بالا آورد و روی ساق دستِ چپ اهرمن گذاشت. سپس تا خواست لب از روی لب بردارد، سرفه‌های خشک و ناگهانی‌اش جلویش را گرفتند.

اهرمن نگران از هوزاد فاصله گرفت، تندی لیوان را از روی سینی برداشت و آن را به دست هوزاد داد.

- بنوش هوزادم، گلوت رو نرم می‌کنه.

هوزاد که چهره‌اش از شدت سرفه‌هایش به سرخی می‌زد، جرعه‌ای از شربت را نوشید. گلویش که نرم شد، سرش را چرخاند و عسلی‌های بی‌فروغ و خیسش را به اهرمن دوخت.

- سپاس‌گذارم اهرم... اهرمنم!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت صد و بیست و یکم

اهرمن به قدری از آن میم مالکیت، غرق لذت شده بود که چون کودکی ذوق‌زده، لبانش را روی هم فشرد و سرش را پایین انداخت.

چندی بعد، بوسه‌ای ناگهانی روی گونه‌ی تب‌دار و گیلاس‌رنگ هوزاد چسباند و از جایش برخاست. 

- بانو می‌رم برات سوپ بپزم.

هوزاد انگشتانش را دورِ بدنه‌ی لیوان پیچاند و با لحنی معذب لب از روی لب برداشت.

- انقدر بخاطر من خودت رو آزار نده!

اهرمن پشت سر هوزاد ایستاد و کمرش را خم ساخت. سپس با دست راست از چانه‌ی هوزاد گرفت و سرش را بالا آورد‌.

صورت هوزاد را موازی با صورت خود تنظیم کرد و پس از به تقریباً هیچ رساندن فاصله‌ی لبانشان، زمزمه‌وارانه لب از روی لب برداشت.

- دیگه چنین چیزهایی رو نگو؛ می‌دونی که جونم رو هم برات می‌دم.

هوزاد شوکه از نزدیکی بیش از حدشان، آب دهانش را قورت داد و ناخواسته لبانش را درون دهانش کشید. اهرمن که از حرکت هوزاد خنده‌اش گرفته بود؛ کج خندید.

- بالاخره که روزی می‌بوسمت!

سپس لبانش را روی جایگاه لبان هوزاد گذاشت و با اینکه لبان او درون دهانش پنهان بود، تن هر دو از این حرکت اهرمن لرزید و نفس درون سینه‌هایشان محبوس ماند.

لحظاتی طولانی، در همان حالت گذشت؛ طوری‌که هوزاد با چشمانی گشاد شده و بی‌فروغ، اهرمن نیز با چشمانی خمار و پر از نیاز خیره‌ی چانه‌های یک‌دیگر بودند. 

اهرمن به‌ یک‌باره لبانش را کمی از صورت هوزاد فاصله داد و تا امتداد پیشانی‌ هوزاد کشید؛ در طول حرکتش نیز بوسه‌‌هایی روی تیغه‌ی بینی، وسط ابرو و پیشانی او نشاند. در آخر، سرش را به نزدیکی گوش چپش برد و عاشقانه زمزمه کرد.

- دوستت می‌دارم بانو.

سپس کمر راست کرد، ایستاد و همان‌طور که با کج‌لبخندی محو و چشمانی خمار هوزاد را می‌نگریست، عقب‌عقب گام برداشت. پیش از خروج از آتشکده نیز، هوزاد را مخاطب قرار داد.

- تا آماده شدن ظهرانه به اتاقت برگرد و استراحت کن.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت صد و بیست و دوم

ساعت‌ها گذشت. آسمان نارنجی شده و نشان از غروب خورشید می‌داد. طبق محاسابات اهرمن، سوپ قرار بود برای ظهرانه آماده شود؛ اما برای وعده‌ی شبانه آماده شد.

اهرمن، سینی به دست وارد آتشکده شد. در کمال تعجب، هوزاد را دید که همچنان مقابل آتش مقدس نشسته و همچنان مشغول نیایش بود. دم عمیقی بلعید و بازدمش را پرفشار و کشیده بیرون داد.

- امان از دلبرِ دین‌دار ما! 

لبخندی محو روی نیمه‌ی راست لبانش نشست. به سوی یکی از ستون‌های سنگی رفت. سینی را روی زمین گذاشت و سپس به سوی هوزاد گام برداشت. 

بی‌آن‌که بنشیند، خم شد و از شانه‌های هوزاد گرفت. حینی که او را وادار به برخاستن می‌کرد، نچ‌نچ گویان لب از روی لب برداشت.

- نچ نچ نچ؛ ببین با خودت چیکار کردی!

لبخندی لرزان روی لب‌های هوزاد شکوفه زد. هوزاد همان‌طور که در تلاش بود سرفه‌هایی بی‌صدا داشته باشد، روی زانوان بی‌جانش ایستاد. 

- چیزی نشده؛ خو...

سرفه امانش نداد تا جمله‌اش را کامل کند و کلامش را برید. اهرمن حینی که او را محتاطانه به سوی ستون هدایت می‌کرد، ابروانش را در هم کشید و با لحنی حق به جانب غر زد.

- آری، چیزی نشده و حالت بسیار هم عالیه؛ دخترک لجباز!

هوزاد در سکوت با اهرمن هم‌قدم شد. اهرمن عاقبت هوزاد را مقابل ستون، روی زمین نشاند. سپس مقابلش روی زمین نشست. بلافاصله، دو دستش را روی شانه‌های هوزاد نهاد و او را وادار کرد که به ستون تکیه بزند.

کاسه‌ی مسی حاوی سوپ و قاشق را به دست گرفت. قاشقی سوپ برداشت و پس از فوت کردنش، آن را به سوی دهان هوزاد برد.

- آآآآ...

هوزاد به سختی لبان ترک خرده‌اش را از هم فاصله داد و محتوای قاشق را به زور بلعید. حال جسمانی‌اش تعریف نداشت و گویی جانش داشت به صورت تدریجی بدنش را ترک می‌ساخت.

اهرمن حینی که با صورتی در هم و نگران خیره‌ی چهره‌ی تب‌دار و چشمان خمار هوزاد بود، سوپ را به هوزاد خوراند.

هرچند هوزاد بی‌میل بود و از روی تعارف و فقط در جهت سپاس‌گذاری از زحمات اهرمن برای پختنش، قاشق به قاشق از غذا را به زور قورت می‌داد.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...