رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت48

شهرزاد سرعقب کشید تا دست چاوش از چانه‌اش رها شود اما نشد و گفت: ول کن چونه‌م رو، با چه اجازه‌ای به من دست میزنی؟ یه وقت از شأن و منزلتت پیش خدا کم نشه آقا چاوش!

چاوش به فاصله‌ی پنج انگشت صورت جلو کشید، بدنش گُر گرفته بود از عصبانیت، پوست گردنش قرمز شده بود و اگر می‌توانست همین الان می‌رفت دم در خانه‌ی حاجی توکلی و می‌گفت که بهتر است خواهرزاده‌اش فکر شهرزاد را از سرش بیرون کند. جالبی‌اش اینجا بود که هنوز خود را مالک شهرزاد می‌دانست!

- به علی قسم شهرزاد، اگر حتی یک لحظه فکرت بره سمتش، گردنش و خرد میکنم!

چشمان شهرزاد گرد شد گفت: اصلا تو چیکاره‌ی حسنی که بخوای بری گردنش رو خرد کنی؟

چانه‌اش را رها کرد و عقب کشید، بدون جواب دادن از خانه بیرون زد که شهرزاد گفت: با تو هستم مثلاً آقا چاوش؟ تو کی هستی اصلا؟

چاوش دست به در گرفت نیم تنه داخل کشید با لبخندی خونسردانه که می‌دانست حرص شهرزاد را در می‌آورد گفت: اونی که قدرت عاشق شدن و ازت گرفته و تا همیشه توی بند و زندانشی!

و بعد از جلوی چشمان شهرزادِ مات شده محو شد و خدایا این مردک اعتماد به سقف را می‌بینی؟ چگونه این بنده‌ات را ساختی که حتی با این‌که خیلی چیزها تقصیرش است اما این حرف‌ها را می‌زند؟ شهرزاد به خودش آمد و از روی فشار و حرص حرفش جیغ خفیفی کشید دست مشت شده‌اش را جلوی دهانش گرفت و گفت: عه، عه، عه، مردکِ پررو. مرد حسابی تو سنت بالا رفت اون حیا و خجالتت هم رفت؟!

به سمت اتاق رفت و هنوز در تعجب کارها و حرف های چاوش بود:

- بی‌خوابی روش اثر گذاشته مخش تاب برداشته!

مانتو و شال خونی شده‌اش را با پانچوی طوسی‌اش و یک شال لیمویی عوض کرد و از اتاق بیرون رفت صورتش را درون روشویی شست و دوباره به خانه‌ی خاتون رفت. داخل که شد رها و تارا تندی به سمتش آمدند رها دستش را گرفت و تارا بازویش را، گفت: خوبی شهرزاد؟ چیشدی یکهو؟

چاوش از اتاقش لباس عوض کرده بیرون آمد، یک ست ورزشی آدیداس سرمه‌ای رنگ بود. با دیدن اینکه تارا و رها، شهرزاد را جلوی در نگهش داشتند گفت: ای بابا خوبه دو دقیقه پیش گفتم وقتی اومد سوال پیچش نکنید‌ها!

سرها به سمتش چرخید و رها گفت: خب دوستمه می‌خوام ببینم چش شد!

چاوش به سمت سهیل و شهریار که روی مبل سه نفره نشسته بودند رفت و گفت: من که گفتم دلش برای خانواده‌ش تنگ شده بود، نکنه حرفم و باور ندارید؟

رها سکوت کرد و سهیل هم هیچی نگفت، تارا گفت: نه اینجوری نیست داداش.

شهرزاد دست چپش را روی کتف تارا گذاشت و گفت: من خوبم. بریم ادامه‌ی غذا؟ البته اگر درستش نکردید!

رها:

- خاتون زنگ زد گفت امشب پیش اکرم خانم میمونه مواظبش باشه چون انگار یکم حالش بد شده بود. ماهم تازه شروع کردیم به سرخ کردن کتلت.

شهرزاد سر تکان داد و گفت: خوبه پس، بریم.

سه نفری جلوی نگاه چاوش و سهیل و شهریار به آشپزخانه رفتند.

ویرایش شده توسط خانوم سین
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 61
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: آرتِریا ژانر: عاشقانه‌، درام نویسنده: ستایش خطیبی | کاربر انجمن نودهشتیا  خلاصه:  سال‌ها پیش، وقتی مردی که تمام دنیایم را به او سپرده بودم، بی‌آنکه دستم را بگیرد، رفت… نم

مقدمه: آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین کس واقف ما نیست که از دیده چه ها رفت دور از رخ تو دم به دم از گوش

#پارت2 ماشین را کنار در پارک کرده و پیاده شدیم، ماهان گفت: میگم دایی، این مجتبی پسره حاج مطلبی خیلی داره سر و گوشش می‌جنبه ها. ابروهایم را درهم کشیدم: چطور؟ چیزی دیدی؟ گفت: ـ من از

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت49

به محض رفتنشان به داخل آشپزخانه؛ شیدا و اهورا و هورا به سمت‌شان رفتند شیدا گفت: عمو چاوش میشه برامون کارتون بزاری؟

هورا چشمانش را گرد و مظلوم کرد خواهشمندانه گفت: خواهش میشه داداش!

چاوش لبخندی زد و به جلو خم شد بینیِ هر دویشان را کشید و گفت: چی می‌خواید ببیند؟

اهورا:

- هتل ترانسیلوانیا فصل دو داداش چاوش!

چاوش به اتاقش اشاره زد و گفت: بدو پس برو تو اتاقم، از بغل کمد کیف لپ‌تاپ رو، با گوشیم که روی تختم هستش بیار براتون دانلود کنم بزارم.

شیدا و هورا، جیغ کشیدند و «آخ جون» گویان بالا پایین پریدند، هر سه تایی‌شان خندیدند و شیدا دست دور گردن چاوش انداخت خود را سمتش کشید و بوسه‌ای روی گونه‌اش گذاشت عقب کشید گفت: تو بهترین عمو چاوش دنیایی!

چشمانِ چاوش پر از باران شهاب‌سنگ شد، سهیل با حس سنگینی نگاهی سر چرخاند و شهرزاد را سینی به دست؛ از پسِ آویز های چوبیِ درگاهیِ آشپزخانه دید. چشمانِ شهرزاد پر شده بود و... نکند... نکند شیدا... شیدا فرزند آن دو است؟ نگاه به سمت شیدا برگرداند و… خدایا نیم رخ‌شان چقدر عجیب شبیه همدیگر بود!

گوشی تارا که به صدا درآمد سهیل فرصت را مناسب دید و گفت: تارا جان بیا گوشیت زنگ میزنه.

تارا به سرعت بیرون آمد گفت: کیه؟

سهیل شانه بالا انداخت و گفت: نمی‌دونم گوشیت بالاست.

تارا به طرف پله ها رفت سهیل بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت به محض وارد شدن گفت: شهرزاد؟

شهرزاد لیوان آخر را درون سینی گذاشت و به سمتش برگشت.

- بله؟

سهیل ولوم صدایش را پایین آورد.

- شیدا، دختر تو و چاوشه، درسته؟

دستان رها از کار افتاد و هردو خیره نگاهش کردند، سهیل نگاهش را بین آن دو چرخاند مصرانه گفت: آره شهرزاد؟

رها نفس عمیقی کشید، نه می‌شد انکار کرد نه می‌شد مهر تأیید زد، اما چاره چه بود؟ الان تأیید می‌کردند بهتر از چند وقت دیگر بود که می‌فهمیدند و از آنها که گفته بودند نه دلخور می‌شد!

- بله آقا سهیل، شیدا دختر شهرزاد و چاوش هستش. و الان این رو هیچ‌کسی بجز ما سه تا این رو نمی‌دونه. تا وقتی که شهرزاد نخواد بگه نه من، و نه تو حق حرف زدن نداریم.

سهیل هوری دلش پایین ریخت و هیجانی شد، دو قدم جلو رفت.

- خب چرا نمی‌خوای بگی شهرزاد؟ می‌دونی چاوش اینو بشنوه خوشحال میشه؟ از ذوق میمیره!

شهرزاد سر تکان داد.

- می‌دونم سهیل، قصد گفتنش رو داشتم اما اگر قرار نبود با سارا ازدواج کنه همون اول می‌گفتم.

بهانه‌ی خوبی بود، سهیل کلافه گفت: گور بابای سارا شهرزاد، گور باباش! من می‌فهمم نگرانی اما به قدر کافی هم چاوش رو می‌شناسم. شیدا بچه‌ی چاوش هستش و اینو می‌دونم که نمی‌تونه بخاطر یکی دیگه غید بچه‌ای که از خودشه رو بزنه!

شهرزاد ابرو درهم کشید.

- بهم وقت بده سهیل، باید به عنوان یک مادر برای شیدا، که پدرش قراره با یکی دیگه ازدواج کنه تمام شرایطش رو بسنجنم!

سهیل سر تکان داد.

- حق داری به عنوان یک مادر حواست باشه اما به چاوش هم فکر کن، باشه؟

شهرزاد سر تکان داد و سهیل از آشپزخانه بیرون رفت، شهرزاد چرخید و دو دستش را روی میز گذاشت نفش عمیقی کشید رها گفت: نگران نباش سهیل دهنش قرصه هیچی به چاوش نمیگه.

شهرزاد سر بالا گرفت نگاه سرگردانش را به او داد.

- می‌دونی چی سخته برام رها؟ این‌که خودم دارم این وسط زجر می‌کشم بیشتر از هرکسی اما... اما ممکنه تقصیر کار باشم، ممکنه آدمی که کاری که باید بکنه رو انجام نداده.

رها به سمت گاز چرخید دست چپش را به پهلویش زد و با صدای آرامی گفت: شهرزاد هیچکس قرار نیست تو رو مقصر بدونه، نه تو رو نه چاوش رو. چاوش چرا اشتباه کرد اما بقیه حق توبیخ کردن تون رو ندارند. تو یه مادری نمی‌تونی همین‌جوری الکی الکی بدون اعتماد و مطمئن بودن بچه‌ت و بسپری دست یکی دیگه. چاوش هم می‌دونم بفهمه بچه داره، اونم از تو مخصوصاً، دنیا رو براش بهشت می‌کنه جلوی همه هم ازش محافظت می‌کنه.

و بعد با خنده سر چرخاند به سمت شهرزاد.

- حتی اصلا دیدی غید همه رو دوباره زد دستتون و گرفت برد یه جا دیگه!

شهرزاد تک خندی کرد.

- اینکه عمراً همچین اتفاقی بیوفته خب؟ ولی می‌دونی حرف مشترک چاوش و سهیل چی بود؟

رها دست چپش را به پهلویش زد گردن دراز کرد و داخل ماهیتابه را نگاه کرد.

- چی بود؟

شهرزاد گفت: این‌که هردوشون توی حرفشون گفتن «گور بابای سارا»!

رها همزمان ابرو بالا انداخت و چرخید گفت: جدی؟ چاوش؟

سرتکان داد و گفت: رها… دارم از دست چاوش خل میشم. دلم می‌خواد از دستش فرار کنم. 

رها با خنده نگاهش کرد گفت: از اولش که خل بودی جانم، اما خب حق داری سردرگم باشی. با چیزی که تو شنیدی امروز و عکسی که تو دیدی منم بودم قطعا همین احساسات رو داشتم. 

تارا داخل شد و گفت: بابا کچلم کرد از بس زنگ زد. 

رها:

- دایی چی میگه مگه؟

تارا سفره را از داخل کشوی کابینت درآورد و گفت: میگه اگر بچه ها اذیت می‌کنند زنگ بزن بیام ببرمشون. میگم چه اذیتی؟ با شیدا بازی می‌کنند الآنم دارن انیمیشن می‌بینند با لپ تاپ چاوش.

ویرایش شده توسط خانوم سین
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت50 

#شهرزاد

***

 به ساعت نگاه می‌کنم، هنوز تا نیمه‌شبِ بلند ترین شب سال خیلی مانده. بلند می‌شوم و پنجره را باز می‌کنم؛ هوای سرد صورت سردم را نوازش می‌دهد به آسمانی که امشب عجیب پر ستاره‌است نگاه می‌کنم. در تاریکیِ خانه من تنهایی را به خوبی حس میکنم صدای خنده‌ها از داخل خانه‌ی خاتون می‌آید، بچه‌ها لباس های گرم پوشیده و با شوق هندوانه و آجیل بازی می‌کنند، اما اینجا سکوت مطلق است. 

یاد بچگی‌هایم افتادم، وقتی کنار مادربزرگ می‌نشستم و قصه‌هایش را گوش می‌دادیم. آن زمان ها که فامیل هایمان هنوز گرگ نشده بودند، شاید هم بودند و دنبال فرصت برای رخ نشان دادن می‌گشتند. یاد شب‌هایی می‌افتم که بابا برایمان فال حافظ می‌گرفت و ما با هیجان منتظر خواندن و تفسیر کردنش بودیم. و چهار سال چاوش شب یلدا را مهمان‌مان بود. سال‌هاست که چاوش، پدر و مادرم، خواهر و برادرم دیگر نیستند، اما من هنوز عادت نکرده‌ام که در شب یلدا حضور ندارند و من مانده‌ام با خاطرات‌شان و این سکوتی که سالهاست در تنهایی‌ام با من عجین شده‌است.

دلم برای شلوغی خانه‌ی مادربزرگ، برای صدای بچه‌های فامیل، برای گرمای حضور آن خانواده‌های گرگ نشده تنگ شده. با صدای خندان خاله ماهچهره نگاه از آسمان گرفتم و به سمت حوضچه نگاه کردم:

- شهرزاد خانوم نمیای؟ منتظریم تا هندوانه‌ی خریداری شده‌تون و بخوریم‌ها!

نیم.چه لبخندی زدم.

- الان میارم.

سر تکان داد.

- بدو پس‌!

عقب کشیدم و پنجره را بستم پس از روشن کردن چراغ از در خانه بیرون رفتم و به سمت حوض رفتم که صدایش از پشت سر آمد:

- صبر کنید من درمیارم.

و از آن شب به اینور توجه های زیر پوستی‌اش را به خودم می‌دیدم. نمی‌دانم چرا و به چه دلیل بود کارهایش اما گاهی عذابم می‌داد. با خاله ماهچهره کمی عقب کشیدیم جلو آمد و هندوانه‌ای را که موقع برگشت از سرکار خریده بودم را از داخل حوض درآورد و گفت: تا آشپزخونه میارم.

و بعد خودش راهش را گرفت و هندوانه را با خودش برد. دنبالش مانند جوجه اردک حرکت کردیم و داخل شدیم و به آشپزخانه رفتیم هنداونه را روی سطح صاف سینک گذاشت تشکر زیرلبی کردم و از داخل کشوی ابزارهای غذاخوری و آشپزی، چاقو را بیرون آوردم و آن را از وسط نصف می‌کنم. قرمزی‌اش و آن به اصطلاح «گُل» وسطش باعث می‌شود چشمانم برق بزند. صدای خاله ماهچهره آمد: شاید باورت نشه اما دلم میخواد همه‌ش رو تکی بخورم. 

خنده‌ای کردم.

- راستش منم همین نظر رو دارم.

مشغول قاچ کردن هردو هندوانه شدیم. همگی امشب اینجا بودند و حضور داشتند، بعد از مدت ها در یک جمع خانوادگی با اینکه نسبت نزدیکی نداشتم حاضر شده بودم در این یک ماه توجهات او به من و شیدا بیشتر شده بود و زمانی که او خانه بود شیدا با او وقت می‌گذراند، البته که اهورا و هورا را هم با خودشان همراه می‌کرد. بیرون و تفریح می‌رفتند. مدتی بود که دنبال خانه‌ای کوچک و نقلی برای خودم می‌گشتم؛ برای زمانی که وقتی شیدا و پدرش به همدیگر رسیدند و پدرش خواست همسر جدیدش را بیاورد از اینجا بروم. و خاتون نمیدانم این را از کجا فهمید و وقتی یک روز از دنبالِ خانه گشتن برمی‌گشتم که رها زنگ زد.

- شهرزاد بدو بیا که خاتون کارت داره، در ضمن عصبیه حواست باشه.

و خود را تند به خانه‌ی خاتون رساندم و او را شاکی دیدم وقتی از او پرسیدم: چی شده خاتون جان؟

گفت:

- اگر فکر کردی میزارم از اینجا بری که کاملاً اشتباه کردی عزیزجان، فکر کردی من الکی میگم تو و دخترت رو از خودم می‌دونم؟ یه مادر مگه می‌زاره دخترش، اونم همچین دختری تنها با یه بچه بره تو یه خونه‌ی دیگه زندگی کنه؟

گفتم: آخه خاتون شاید شما یا آقا چاوش بخواین خانومشون و بیارن اینجا نمیشه که! 

خاتون:

- اگر ساراست که این‌جا رو نمی‌پسنده، از این محله فراریه! آقا چاوش هم خودش خونه داره می‌تونه عروسش رو ببره اونجا. 

و چه جالب، چاوش خانه داشت؟!

گفتم: اما خاتون…

نذاشت ادامه‌ی حرفم را بزنم و با بغض گفت: قطعا داستان زندگی منو از دخترا شنیدی. وقتی تو پاتو گذاشتی تو این خونه یه آن با خودم گفتم گوهرشادم اومده! تو برای من مثل گوهرشادی شهرزاد. با اینکه بقیه بچه هام هم بودن اما حس کردم خدا بعد سالها یه دختری برام فرستاده که میتونه برام مثل گوهرشاد باشه. اصلا شاید تو و شیدا رو گوهرشاد و حاج علی برای من فرستادن که غم نبودشون کم بشه.

و من از این تفسیر قشنگ حیران ماندم و دیگر نتوانستم چیزی بگویم. 

بارها که توجهش را به خودمان دیدم به او گفتم که نیاز نیست اینها را خرج ما کند اما گوشش بدهکار نبود که نبود، یک بار جوابم را داد و گفت: شیدا هم بچه‌ی این خونه‌ست باید باهاش مثل بقیه ی بچه ها رفتار بشه.

اگر درگیری هایم با او را فاکتور بگیریم روزهای خوبی را اینجا سپری کرده‌ایم و از اینکه شیدا خوشحال است خوشحالم.

ویرایش شده توسط خانوم سین
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت51

و شاید باورتان نشود اما چاوش به خاتون گفت که پسر حاج توکلی آدم مناسبی برای من نیست و او را محترمانه رد کنند! و من وقتی این را از زبان خاتون شنیدم؛ حیرت زده و حیران شده، خنده‌ی عصبی‌ام گرفته بود و نمی‌دانستم چه کنم، فقط سکوت کردم تا یک جا با او برخورد کنم.

هندوانه‌های قاچ شده را درون ظرف دایره‌ای میوه‌خوری ریختم و ماهچهره جان گفت: خب دیگه چی نیازه؟

نگاهم را چرخاندم، پیش دستی ها و چنگال ها را برداشته بود، گفتم: یه همین مونده بود دیگه که الان بزاریم داخل یخچال خنک تر بشه بعد از شام بیاریم.

چشم ریز کرد بعد گفت: نه آها توی یخچال یه ظرف بزرگ انار دون شده‌ست اونم باید ببریم. 

به طرف یخچال رفتم درش را باز کردم، ظرف پر از انار به چشمم خورد و لبخندی زدم. به طرز عجیبی هوس کرده بودم! در یخچال را بستم و چرخیدم.

- ساعت چند باید سفره رو بندازیم؟

ماهچهره جان:

- ساعت تازه هفت و نیم هستش، نه بیایم وسایل و حاضر کنیم یه ربع به نه هم سفره رو پهن کنیم. 

من:

- خوبه.

با وارد شدن شخصی نگاهمان به طرف درگاه آشپزخانه برگشت، سارا بود. آه راستی یادم رفت بگویم که خانواده‌ی حاج صالح هم در مهمانیِ شب یلدایمان بودند!

نگاه‌مان را که روی خودش دید لبخندی زد و بعد رو به ماچهره جان کرد.

- کمک نیاز ندارید قربونتون برم؟

ماهچهره جان لبخند بزرگی روی صورتش نشاند.

- نه عزیزم کارامون تموم شده تا شام، بریم شهرزاد جان؟

بعد سر به طرفم برگرداند کمی گردن کج کرد و ابرو بالا برد، فهمیدم که علامت داده است.

- بریم. 

و سارا جلو تر از ما رفت، ماهچهره جان کمی ابرو درهم کرد و گفت: حیف که با چیزی که ازش دیدم نگاهم نسبت بهش عوض شده وگرنه دختر بدی به نظر نمیومد هیچوقت. 

من:

- مگه شما…؟

حرفم را خواند، از آشپزخانه بیرون زدیم سر تکان داد و تن صدایش را آرام کرد.

- رها چند روز پیش‌ها می‌بینتش ازش فیلم میگیره برا بچه ها می‌فرسته؛ ماهان بهم نشون داد.

در مقابل نگاه ها که یا مهربان بود یا جدی و تیز بود یا هم که بی تفاوت کنار همدیگر نشستیم.

- اولش نمی‌خواستم باور کنم زنگ زدم بهش گفتم اصلا چیز خوبی نیست این کار، بعد برگشت گفت خاله حقیقت والا همینه دیگه نمی‌خواید باور کنید دیگه به خودتون مربوط میشه.

«آهان»ی زمزمه کردم و سر برگرداندم که با نگاه موشکافانه‌ی مادر سارا رو به رو شدم، وقتی نگاهم را دید تند خودش را به کوچه‌ی علی چپ زد و سر برگرداند! 

خداوندا موجوداتت یک زره زیادی عجیب نشدند؟

گفتم: چرا دیگه ماهان و نمی‌فرستید اینجا؟

ماهچهره جان لبخندی زد گفت: من که از خدامه بیاد از خونه بیرون خودش میگه می‌خوام برا امتحانای ترم اولم بخونم. بجز حجره دیگه جایی نمیره.

من:

- از کی شروع میشه؟

ماهچهره جان:

- پس فردا شروع میشه 

سرتکان دادم، سر و صدای بچه ها از اتاق خاتون می‌آمد انگاری سردشان شده بود و به داخل آمده بودند. نگاهم را چرخاندم و روی او که زیر چشمی نگاهم میکرد ثابت شد، حواسش به همسر آینده اش نبود که با فاصله‌ای مشخص شده کنارش نشسته بود و داشت برایش بلبل زبانی می‌کرد. حرکتش مسخره و رومخ‌ام بود دوست داشتم هرچه زودتر همه چی تمام شود!  بی تفاوت و نرم نگاهم را از روی او برداشتم و روی رها دادم که داشت دم در با جدیت به حرف های شهریار گوش می‌کرد. سنگینی نگاهم را حس کرد سر چرخاند سمتم چشمکی زد نیمچه لبخندی زدم و بعد باز سر برگرداند. سرم را پایین انداختم، نمی‌دانم این حس بدِ درونِ سینه‌ام چیست که از صبح مرا چسبیده است و آنقدر شدید است که حالم را سنگین کرده است. احساس میکنم وزنه‌های سنگینی را روی قفسه‌ی سینه‌ام گذاشتند و اجازه‌ی نفس کشیدن را به من نداده‌اند. سر دلم از هنگام حاضر شدنم تا به الان حس خوبی ندارد و انگار یکی دارد به آن هی چنگ میزند.

ویرایش شده توسط خانوم سین
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت52

دم عمیقی گرفتم با حرفی که همسر حاج صالح زد نفسم در سینه حبس شد.

- خب خاتون جون نظرتون چیه ماه دیگه نیمه شعبان مراسم جشن نامزدی بچه ها رو بگیریم؟

نمیدانم چه شد اما او هم به سرفه افتاد نفسم را بیرون دادم و بی تفاوت سر بالا گرفتم و نگاهش کردم سهیل از دیدِ من، گونه‌ای که انگار از قصد است محکم پشتش زد و در مقابل سوال های بقیه که می‌پرسیدند چه شده گفت: هیچی نیست هُل کرده. هل نشو داداشن جان، هل نشو! 

و بعد با «خوبم، بسه»ای که چاوش گفت، عقب کشید چرخید و به سمت من و رها که همان موقع درمیان سرفه های چاوش کنارم نشسته بود آمد زیرلب کنار گوشمان پچ زد.

- به خدا خودشم نمیدونه داره چیکار می‌کنه با زندگیش. 

رها هم همراهی اش کرد.

- چرا دهنش و جلو خاتون باز نمی‌کنه؟

سهیل:

- نمی‌دونم خودمم نمی‌دونم. 

نگاهم را دو چرخاندم و مانند آن دو پیچ زدم.

- ساکت باشید چند تا از نگاه ها روی شما دوتاست. 

رها سرش را به طرف من برگرداند کمی سر نزدیک کرد.

- می‌خوای یه حرکتی بزنی؟

به طرفش سر برگرداندم، تیپ امروزش تلفیقی از رنگ صورتی و طوسی بود.

- نه عزیزم نمی‌خوام من کاره ای نیستم نقش مهمی هم ندارم.

با حرف خاتون هردو به سمتش سر برگرداندیم:

- مریم جان عجله که نداریم، این دوتا جوون هم قرار نیست فرار کنند که! 

رها زیرلب زمزمه کرد.

- هرجور شده میخواد دخترش و به طایفه ما قالب کنه.

مریم خانوم خنده‌ای کرد:

- عجله نداریم وقت هم بسیاره اما تو کار خیر که نباید وقفه انداخت!

شیدا را از گوشه‌ی چشم دیدم رد شد و به سمت او رفت و در آغوشش قرار گرفت لپش را کشید‌ و چیزی در گوشش گفت که هردو خندیدند خاتون نگاهی به مریم خانوم انداخت.

- بندازیمش برا بعد از فروردین؟ چون سر آقا چاوش تا آخر فروردین شلوغه.

مریم خانوم سر برگرداند و چاوش را نگاه کرد.

- آره آقا چاوش؟

این چه سوالی بود دیگر؟! چاوش سر برگرداند به طرفشان، ابروی راستش را بالا داد با پوزخندی گفت: خاتون مگه دروغ هم میگن حاج خانوم؟

مریم خانوم هُل زده چشمانش گرد شد.

- نه منظورم این نبود، منظورم این بود که... 

چاوش میان حرفش پرید.

- در هر صورت من تا آخر فروردین سرم شلوغه. انشالله اردیبهشت.

مریم خانوم خواست چیزی بگوید که سارا چادرش را که روی شانه هایش بود را روی سرش گذاشت و با لبخند موجهی روی صورتش نگاهش را بین خاتون و مادرش چرخاند.

- عیب نداره مامان جان اینجوری منو آقا چاوش بیشتر همدیگه رو میشناسیم. و وقتی زیادی برای کارامون داریم و سر فرصت بهشون رسیدگی می‌کنیم.

مریم خانوم نگاهی به حاج صالح کرد حاج صالح هیچی نگفت و در نهایت مریم خانم سر تکان داد.

- باشه پس اگر اینجوری بهتره بمونه برای اون طرف سال. 

و کسی چه می‌دانست آن طرف سال چه اتفاقی می‌افتد! 

با اشاره‌ی تارا سه نفری همراه رها بلند شدیم و در مقابل چشمانِ دنبال کننده‌ی سارا به آشپزخانه رفتیم. تا وارد شدیم تارا ابرو درهم کرد.

- من میگم چاوش چیز خور شده یا دعایی چیزی براش گرفتن که دهنش بسته‌ست. 

رها صندلی را بیرون کشید و نشست.

- هیچکدوم، چاوش نمی‌خواد حرمت و احترامی بشکنه و ناراحتی پیش بیاد.

تارا هم جلو آمد صندلی کج کرد و نشست.

- تا کی؟ تا زمانی که دست تو دست اون بره سر سفره عقد؟ تا کی چاوش می‌خواد هیچ کاری نکنه من نمی‌دونم. 

رها آرنج دست راستش را روی میز گذاشت و کلافه قسمت شقیقه اش را به کف دست راستش تکیه داد.

- نمی‌دونم تارا به خدا خودمم نمی‌دونم چرا داره این کار رو می‌کنه. پریروز که بیرون بودم رفته بودم میدون هفده شهریور با یه پسره دیدمش داشت می‌رفت تو پاساژ. دیدی که فیلمش رو! 

فیلم را هم به من نشان داده بود. امروز زودتر به اینجا آمده بود برای نشان دادن فیلم. سارا با یک مانتوی کوتاه صورتی، شلوار جذب مشکی، شال سفید و کتانی سفید مشکی آدیداس پوشیده بود و یک کیف مشکی با زنجیر طلایی روی شانه‌اش بود، آن سارا و آرایشی که کرده بود با این سارای ساده و بی آرایش و چادری زمین تا آسمان فرق می‌کرد. پسری که همراهش بود هم قد و قواره ی چاوش بود اما برعکس چاوش، بور و چشم سبز بود. یک ست کت و شلوار لی و تیشرت سفید و کتانیِ اسپرت سفید زده بود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت53

تارا دست به پهلو شد و نفسش را تند و کلافه بیرون داد نگاهش را دور آشپزخانه گرداند، مهرانه جان در میان درگاه قرار گرفت.

- دخترا میاید بیرون یه لحظه؟

رها:

- اتفاقی افتاده خاله؟

نگاهش را به تارا داد و گفت: میوفته. 

و بعد با زدن چشمکی بیرون رفت، ابروهایم ناخودآگاه بالا پرید و همزمان با رها به سمت تارا که رو به روی ما نشسته بود سر چرخاندیم تارا با چشمان گرد شده جایی که مهرانه جان ایستاده بود را نگاه می‌کرد رها نگاهم کرد که نگاهش کردم. 

- یعنی چی؟

من:

- فکر کنم وقتش رسیده! 

و بعد دوباره نگاهم را به تارا دادم که با همان چشمان گرد شده ما را نگاه می‌کرد؛ از داخل هال صدای خاتون بلند شد:

- تاراجان مادر میای؟

همراه رها ریز ریز به تارا که در شوک رفته بود خندیدیم رها روی میز با ریتم ضرب گرفت:

- آخ بادا بادا مبارک بادا، ایشالله مبارک بادا. 

تارا به خودش آمد. 

- دهنتو ببند رها... وای نه... الان؟ امشب؟ ای سهیل من از دست تو چیکار کنم! 

رها صدا بلند کرد.

- الان میایم خاتون.

از جایش بلند شد و به طرف تارا رفت.

- پاشو، پاشو بینم همه منتظرن تو نشستی اینجا. پاشو دیگه. 

تارا:

- نمیام دارم از همین الان میمیرم از خجالت. 

من:

- تا دو دقیقه دیگه پا نشی می‌دونی که سهیل میاد میبرتت جلو چشم بقیه! 

از سهیل واقعاً بعید نبود این کار را کند، مخصوصاً حالا که انگار قرار است امشب خواستگاری باشد و او بی تحمل تر از همه‌است، تارا هم انگار این را می‌دانست که تند بلند شد.

- هرچی میکشم از دست این سهیله.

بلند شدم و سه نفری از آشپزخانه بیرون زدیم نگاه ها به طرفمان چرخید و تارا صورتش گل انداخت خاتون کنار خودش جا باز کرد و گفت: بیا تاراجان، بیا مادر بشین اینجا پیشم.

تارا با قدم های آرام و مضطرب به سمت خاتون رفت و کنارش قرار گرفت. رها آرام به بازویم کوبید با چشم و ابرو به طرفی اشاره زد، سر برگرداندم که دیدم سهیل به همراه پدرش روی مبل دونفره‌ای که کنار مبلی که آن دو نشسته بودند، نشسته بود. نگاهش به زیر افتاده بود و مشخص بود که برای اولین بار در عمرش دارد خجالت می‌کشد. آرام خندیدم و و زیر گوشش پچ زدم:

- ببین کی داره خجالت میکشه. 

رها:

- ای خدا بلاخره یه دور خجالت کشیدن رو هم دیدیم. 

من:

- بریم بشینیم زشته وایستادیم. 

به طرف پشتی های کنار مبل‌ها رفتیم و نشستیم که خاله پریچهر گفت: بیاید بالا دیگه برا چی نشستید رو زمین؟

رها:

- پایین راحت تریم. 

خاتون نگاهش را بین آن دو چرخاند و با لبخند شروع کرد.

- راستش این دورهم جمع شدن امشب دوتا موضوع داره، یکیش اینکه هم شب یلداست و طبق سنت های قدیمی جمع شدن دورهم واجب ترین چیزه. بلاخره نسل در نسل داره این آیینِ زیبا می‌گرده و از یادگارِ باستانی‌مون هستش. موضوع دوم هم اینه که چند روز پیش آقا سهیل اومد پیشم گفت می‌خوام برام بزرگ‌تری کنید برام برید خواستگاریِ تاراخانوم، گفتم بچه جان تو خودت مادر پدر داری من چرا؟ گفت که باهاشون درمیون گذاشته و موافق هستن که من تاراجانم و برا سهیل جانم خواستگاری کنم. دیروز که با پدرام بیرون بودیم براش گفتم همه چی رو، گفت هرچی که خود تارا بخواد. اما بازم بلاخره اجازه ی پدر و مادر مهمه. 

سکوت کرد برای نفس گرفتن، بحث خواستگاری که آمده بود وسط جو جدی شده بود اما لبخندهای زیادی را می‌شد دید.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت54

مهرانه جان به تارا نگاه انداخت.

- بچه های این خونه همه شون مثل بچه‌ی خودم هستن. مخصوصا دختراش! خیلی نگران بودم که بلاخره کِی سهیل می‌خواد برای ازدواج اقدام کنه و چه کسی رو میخواد انتخاب کنه. وقتی سهیل بهمون گفت که تارا رو می‌خواد و ازمون میخواد که بریم جلویی هم من هم سینا خیلی خوشحال شدیم هم دختر نداشته ام بود هم برادرزاده‌ام، و حالا که میدونستیم سهیل هم دوستش داره دیگه کلی ذوق کردم که قراره بشه عروس و دختر واقعیم.

آقا سینا که از همان بیرون آمدنمان لبخند داشت دست رو زانویش گذاشت.

- راستش شرمنده که بدون گل و شیرینی اومدیم رسم اینه بریم خونه‌ی پدر عروس و عروس خانم و از پدرش خواستگاری کنیم. اما از اونجایی که آقا پسر من هُله دیگه فرصت نشد، شرمنده.

دایی پدرام لبخند مردانه ای زد.

- نزن این حرف و سیناجان، چه حرفیه؟ مهم اینه قصد و نیت‌تون خیره بقیه‌ش تجملات بازیه.

خاتون با ذوق تارا را نگاه کرد.

- حالا ببینم عروس خانم، وکیلم؟

رها تند دست راستم را گرفت و فشرد، من هم محکم فشردم. از استرس و ذوقی بود که درون‌مان شروع به ولوله کرده بود. تارا شرم‌زده نگاهش را به دایی پدرام و زندایی شبنم داد، زندایی شبنم را همچون مادر خودش می‌دانست و صمیمیتی که باهم داشتند مانند دو خواهر بود. دایی پدرام با نگاه پدرانه و مهربانش اجازه را داد و زندایی شبنم با لبخند و نگاهِ پر شده از ذوق به عنوان تأیید سر تکان داد.

- با اجازه‌ی مامانِ خدابیامرزم، پدرم، و شبنم جون و… خاتون… و بقیه بزرگ‌ترها… بله.

و آن سکوت تبدیل شد به صدای گوش کر کنِ دست و کِل و سوت. وقتی جمع ساکت شد خاتون گفت: خب به نظرم همین امشب یه محرمیت بین شون خونده بشه، ها؟

دایی پدرام و آقا سینا گفتند:

- هرچی شما صلاح بدونید خاتون.

- حرف، حرف شماست.

خاتون به سمت حاج صالح کرد.

- حاج آقا اگر زحمتی نیست زنگ بزنید برادرتون اگر وقت دارن و ما مزاحم شب یلداشون نیستیم بیان محرم شوند کنند‌.

خانواده‌ی حاج صالح گل از گل‌شان شکفته بود و در این خوشحالی شریک بودند. حاج صالح دست در جیب کت شکلاتی رنگش کرد.

- الان زنگ می‌زنم به احمدآقا.

مریم خانوم لبخندی زد ابرو بالا برد.

- برادر شوهرم خداخیرش بده برا همه‌ی امورات خیر وقت داره و حتی تو بدترین شرایط باشه هم می‌ره، میاد حتماً.

خلاصه چهار دقیقه هم هست حرف زدند و حاج صالح گفت که برادرش درحال رفتن به مهمانی بود اما قرار است همسر و فرزندانش را برساند و بیاید و نیم ساعت طول می‌کشد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت55

در آن نیم ساعت ما از دور برای تارا و سهیل چشم و ابرو می‌آمدیم و با لب‌خوانی باهمدیگر صحبت می‌کردیم. تارا التماس می‌کرد که هیچی نگوییم و بس کنیم اما رها ول کن نبود، سهیل از دور تهدیدمان می‌کرد اما خودش هم می‌دانست کارساز نیست. نگاه های سنگین او را یکی در میان حس میکردم اما اهمیتی نمی‌دادم چون تمام شده بود آن روز هایی که با اهمیت دادن هایش و سنگینیِ نگاهش تمامِ لذتِ زیبای توجهش حس شیرینی را در دلم سرازیر می‌کرد. من دیگر آن شهرزاد سابق نبودم عوض شده بودم و خودم را در آن موقعیت های اشتباه دیگر قرار نمی‌دادم من یک مادره مجردِ زخم خورده از روزگار بودم. یادم آمد آن شبی را که فهمیدم او چه مریضی داشت و برای چه مرا رها کرد، و هنوز هم بر این نظر پایبند بودم که او نباید با آن بی‌رحمی مرا در بی‌خبری رها می‌کرد!

حدود سی و پنج دقیقه گذشت که احمد آقا، برادر حاج صالح آمد بعد از خوش آمد گویی و تبریک شب یلدا و این مرسومات، گفت: خب بی زحمت اگر میشه آقا داماد بره پیش عروس خانوم بنشینه.

خاتون بلند شد و سهیل با معذرت خواهی از خاتون که مجبور شد بلند شود تا سهیل بیاید جلو رفت و کنار تارای تا بناگوش قرمز شده‌مان نشست احمدآقا شروع کرد به خواندن خطبه‌ی محرمیت. با شنیدن آن آیات لبخند تلخی روی لبانم آمد، روزی من نشسته بودم برای خواندن همین آیات محرمیتِ بین من و او اما حالا… محرمیت‌مان دقیقا در شش ماهگیِ شیدا تمام شد و من از آن به بعد تمام امیدم برای آمدنش فروپاشید. من آن سر کشور با فرزندمان سر و کله میزدم و مشغول بزرگ کردنش و زندگی‌مان بودم و او این سر کشور مشغول مبارزه با بیماری‌اش و بعد از خوب شدنش هم زندگی عادی اش.

باز هم می‌گویم که نامردی بود کارش، نمی‌توانم او را ببخشم تا حداقل خودم آرام بگیرم. حالا یِر به یِر بودیم، او مریضی‌اش را از من پنهان کرده بود و من اینکه شیدا دختر من و او است را!

با صدای دست زدن ها و صلوات گفتن ها، به خود آمدم و من هم همراه شدم. تا یک ربع تبریک ها و روبوسی ها انجام شد آخرین نفرات، من و شیدای درون آغوشم، رها و شهریار بودیم که به سمت آن دو رفتیم من و رها با تارا روبوسی کردیم و برایشان آرزوی خوشبختی کردیم تارا شیدا خواست در آغوش بگیرد و شیدا هم از خدا خواسته دست انداخت دور گردنش و در آغوشش رفت.

- تارا جون یعنی الان شما شدی زن عمو سهیل؟

سهیل جلو آمد و آرام زمزمه وار گفت: زن نه عموجون، بلا و آرومِ جون! 

تارا گوشه‌ی لبش را گزید من خندیدم و رها و شهریار قیافه‌شان را جمع کردند. 

- حالم و بهم زدی سهیل! 

سهیل دست در جیبش کرد.

- شهریارخان نوبت شما هم میرسه، می‌بینیم شما رو هم. 

و بعد رو به ما گفت: نوبت شهریار که رسید، باهاتون شرط می‌بندم که زن زلیل تر از همه همین آقاست! 

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت56

چاوش و سارا جلو آمدند که من کمی خودم را عقب کشیدم و پشت رها قرار گرفتم رها گویی انگار میخواست از من محافظت کند با دست چپش دست چپم را گرفت چاوش جلو رفت و دست هایش را روی جفت بازوی سهیل گذاشت گفت: میبینم که آقا سهیل بزرگ شده و درحال تشکیل زندگی دادنه!

سهیل با خنده گفت: از بزرگترامون یاد میگیریم.

نگاهم از روی آن دو به زمین و گل های قالی کشیده شد، سنگینی نگاهی باعث شد سر بالا کشم و نگاه، نگاهِ سهیل بود یک لبخند شل زدم و برای اینکه مطمئن شود که ناراحت نیستم پلک فشردم نگاهش را گرفت سارا جلو رفت دست راستش را روی بازوی تارا گذاشت گونه‌ی چپش را بوسید.

- مبارکت باشه تارا جان ایشالله سال های سال سایه تون بالا سر همدیگه باشه.

نگاه تارا دوستانه نبود لبخندش انگار زوری بود.

- ممنونم.

سارا خطاب به شیدا که او را نگاه میکرد گفت: کوچولو بغل من نمیای؟

شیدا ابرو بالا انداخت و «نوچ» کرد.

- بغل خاله تارا بهتره.

تارا گونه‌اش را بوسید.

- خاله تارا فدای تو بشه آخه.

چاوش خندان نگاهش کرد گفت: بغل من چی؟

پیشنهادی وسوسه انگیز به شمار میرفت برایش، نگاهش را بین تارا و چاوش چرخاند و در نهایت گفت: خب الان خاله تارا عروسه بعدش میام بغل شما.

خندیدیم گفتم: مامان جان برو با اهورا و هورا بازی کن خاله تارا خسته میشه.

«چشم»ی گفت و از بغل تارا پایین پرید خاتون که دید ما ایستادیم گفت: بشینید دیگه شماها هم.

نمیدانم چگونه اما نشستن‌مان اینگونه شد که من و رها روی مبل دو نفره‌ای که چاوش و سارا نشسته بودند نشستیم و سمت راست من روی زمین چاوش و شهریار نشستند. سارا هم پیش مادرش نشست اما نگاهش یکی در میان سمت چاوش بود. رها گفت: میوه میخوری بیارم؟

نگاهم را روی میز رنگارنگ گرداندم و گفتم: از اون نارنجکی‌ها بیار دوتا ته دلم و بگیره بعد بریم وسایل شام رو حاضر کنیم.

رها خنده کنان گفت: خوبه دیگه توهم لفظ ماها رو یاد گرفتی.

من:

- استاد ما شمایی خانم.

رفت و با یک پیش دستی که درونش چهارتا نان خامه ای به قول مشهدی ها نارنجکی آمد. وقتی نشست بشقاب را به دستم داد گفت: راستی کیک و گذاشتی یخچال؟

سر تکان دادم گفتم: آره، وای نمیدونی چه کیکی شد رها اصلا دلم نمیومد بخوام بیارمش دلم میخواست فقط باشه نگاهش کنم. 

رها:

- دیگه از هنرهای خودته دیگه خانوم، هم آشپزباشی هستی، هم قنادباشی هستی، هم داری هتل‌داری می‌خونی. داری کولاک می‌کنی ها! 

دوتایی همزمان خندیدیم، راست می‌گفت، من از همان اول حتی همان سال‌های پیش هم ترم های تابستان برنمیداشتم یا کلاس های متفاوت میرفتم یا سر کار یا هم وقتم را با شیدا می‌گذراندم. وقتی هم به مشهد آمدم رها و خانواده‌اش به آن اضافه شدند. 

دست به روسری‌ام کشیدم و سر و نگاهم را چرخاندم که نگاهم با سارا برخورد کرد نگاهش دوستانه نبود اما وقتی نگاهم را دید لبخندی زورکی زد و سرش را به سمت دیگر چرخاند. بی اهمیت نگاه برداشتم و تکه‌ای از شیرینی را خوردم و به محض اینکه از گلویم پایین رفت مریم خانوم همان سوالی که نباید می‌پرسید را پرسید:

- همسر شهرزاد جون نمیان ما زیارت‌شون کنیم؟

چادرش راحالت رو گرفتن در دستش گرفته بود اما دستش زیر چانه‌اش بود. 

و وقتی چاوش جوابش را داد که:

- همسر شهرزاد خانوم فوت شدند!

چشمان او و سارا درشت شده بود و انگار توقع نداشتند. چیزی را پرسیده بود که نباید! نکه نباید بپرسد، بلاخره برای هر آدمی پیش می‌آید این کنجکاوی ها اما امشب وقتش نبود! نگاه‌ها به سمتم کشیده شد رها زیر لب زمزمه کرد: لعنتی، فضولی مگه آخه تو؟

پای راستم را روی پای چپم نهادم گفتم: حاج خانم من قبل از تولد شیدا همسرم رو از دست دادم! 

این بار نگاه گُنگ او هم رویم نشست، این جمله‌ام با آن حرف‌هایی که زده بودم هم‌خوانی نداشت و متفاوت بود و می‌دانستم یک جایی از من میپرسد، اما مهم نبود چونکه تا یک حدی حقیقت بود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت57

مریم خانوم خود را کمی جلو کشید، نگاهش دقیقاً همان نگاهی بود که این سال‌ها زیاد دیده بودم و برعکس آن چندماه اول آزارم نمی‌داد و با کسی دعوا نمی‌کردم. نگاهی ترحم آمیز و دلسوز و ناراحت داشت دقیقاً همان چیزی که من اصلا در زندگی‌ام اصلا به آن نیاز نداشتم! گفت: الهی… حتماً که خیلی سخت بوده برات، چندسالش بود فوت کرد؟ خیلی جوون باید می‌بود. چون هنوز هم خودت سنت کمه هم دخترت هنوز کوچیکه.

باز هم این حرف ها برایم چیز جدیدی نبود، آنها نمی‌دانستند من در این سال‌ها چه حرف ها که نشنیده‌ام، تازه البته این خویش است!

رها زیر گوشم باز زمزمه کرد:

- وای که یکی نیست بگه فضولیش به تو نیومده زنیکه!

تا آمدم خودم جواب مریم خانوم را بدهم خاله پریچهر با خنده‌ی مصلحتی گفت: چه فرقی داره مگه مریم خانوم؟ مهم اینه خداروشکر سایه‌ی خودش بالا سر دخترشه و ماشاالله هزار ماشاالله از هر انگشت شهرزادجانم کلی هنر می‌باره، حالا امشب چند تا از هنرهاشو امشب می‌بینید.

و بعد سرش را به سمت من چرخاند و چشمک نامحسوسی به من زد و من از آن حس شیرینی که حرف هایش به من القا کرد لبخندی زدم خاتون گفت: آره خداروشکر بچم ماشاالله برا امروز خیلی خسته شد از صبح کمک من وایستاد برا امشب.

لبخند ملیحی زدم.

- نزنید این حرف رو چه خسته‌ای، مهم شما و مهمونی‌تون هستید دیگه چیزی غیر از این مهم نیست!

و نمیدانم نگاه سارا مرموز شده بود یا من اینگونه فکر می‌کردم که خنده‌ی زورکی کرد:

- ماشاالله خاتون جون انگار خیلی دوستتون داره شهرزاد جون، میزارتتون رو سرشون و حلوا حلوا می‌کنه!

تارا که درحال صحبت زیرزیرکی با سهیل بود با شنیدن این حرف ابرو بالا داد خود را جلو کشید و با لبخندی که می‌دانست حرص درآر است گفت: دقیقاً همینه سارا جون خاتون و ما همه مون شهرزاد و خیلی دوست داریم، ماشاالله انقدر که شهرزاد همه چی تموم و خانوم و ماهر هستش حد نداره. چشم دشمن‌هاش کور الهی!

و تیکه‌ی آخر حرفش را با آنچنان غیضی به زبان آورد که تعجب کردم، زیادی امشب برایم در نوشابه باز نمی‌شد؟ اما احساس خوبی دریافت نمی‌کردم و دلم می‌خواست هرچه زودتر این بحث تمام شد. به هیچ وجه از اینکه در چشم باشم و حرفم روی زبان‌ها باشد هیچ خوشم نمی‌آمد! نگاهم را به ماهچهره جان دادم برای رهایی یافتن از این مخمصه بلکه بهانه‌ی پهن کردن سفره را بیاورد اما به دلیل اینکه درحال صحبت با خاتون بود، نگاهم را ندید. نگاهم را به طرف تارا دادم که نگاهش را از روی سارا برداشت و مرا نگاه کرد، حالتی نگاهش کردم که از داخلش میشد حرفم را خواند، وقتی متوجه شد با همان لبخند حرص درار روی صورتش شانه بالا انداخت و سر کج کرد لب‌خوانی کردم: تقصیر خودشه می‌خواست فضولی نکنه!

رها برایش ابرو بالا داد کمی سر تکان داد یعنی اینکه کافی است و کشش نده. سر تکان داد و بعد پشت چشمی برای سارا که خیره به زمین در فکر فرو رفته، نازک کرد.

ویرایش شده توسط خانوم سین
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت58

با صدای خاتون سرم را به طرفش چرخاندم:

- شهرزاد مادر، یه لحظه میای؟

بین درگاهی آشپزخانه ایستاده بود، با لبخندی محو بلند شدم وقتی دید ایستاده‌ام و به طرفش می‌روم برگشت و داخل آشپزخانه شد. وارد شدم گفتم: جانم خاتون؟

 خاتون نگاهش که کمی غم مخلوط بود را درمیان صورتم چرخاند و گفت: ناراحت که نشدی از حرف مریم خانوم و سارا؟

لبخند خسته‌ای زدم گفتم: از خدا که پنهون نبود هیچ وقت اما از شما چه پنهون، من عادت کردم. روزهای زیادی رو اینجوری گذروندم و از دستشون ناراحت نشدم. تازه این دونه ریزه بوده من درشت‌تر از اینها رو هم کشیدم و شنیدم.

دستانِ تپلی‌اش را درون دستانم گرفتم، بعد نگاهم را میان دو چشمان نگرانش جا به جا کردم با نگرانی گفتم: اما شما انگاری ناراحتی هستید، چیزی شده خاتون جان؟ اتفاقی افتاده؟

خاتون لبخندی تلخ زد، انگار او هم یاد نداشته‌هایش افتاده بود. دست چپش را همراه دستم بالا آورد و روی دست راستم گذاشت.

- اتفاقی نیوفتاده. چندین ساله شب یلدا اینجوری‌ام. غم نبود گوهرشاد و عماد و حاج علی چندساله که منو از پا درآورده. هر شبی که بچه ها دورهم هستن یادم میان. امشب هم از همون شباست.

جلو کشیدم و گونه‌اش را بوسیدم.

- من قربون دل کوچیک‌تون برم آخه! اونا همیشه‌ی همیشه پیش شما هستن، حتی همین الان کنارتون هستند.

لبخندش عمیق شد دو بار آرام روی دستم زد و بعد از آشپزخانه بیرون رفت. آهی کشیدم. دردهایمان که یکی و دوتا نبود، غم نبود خیلی‌ها برایمان سنگین و جان‌کاه بود و فقط خود خدا می‌دانست که چه‌گونه، با چه جان کندنی خودمان را سرپا نگه داشتیم! دست هایم را در آغوشم جمع کردم و به طرف پنجره‌ی آشپزخانه رفتم. امشب پاییز به یغما می‌رفت و بویِ یلدا، مثلِ عطری کهنه و تلخ، در جانم پی‌چیده بود. سنگینیِ قفسه‌ی سینه‌ام عجیب بیشتر شده بود. نگاهم را به آسمان دادم، هوا ابری شده بود و ستاره‌ها پشت‌شان قایم شده بودند. خدا کند برف ببارد مراسم جشن عروسیِ زمستان شروع شود. یادش بخیر، وقتی از مادرم می‌پرسیدم:

- زمستون چیه؟

می‌گفت: زمستون عروس فصل هاست، اولین برفی که بیاد عروسیِ زمستون هم شروع میشه. همیشه هم اولین برف ها بین دو هفته‌ی اول دی میاد.

و فکر کنم خدا صدایم را شنید، چشمانم را درون شیشه دیدم که رنگِ خنده گرفتند و ذوق، درون خون‌هایم به جریان درآمد . برف‌های سفید رنگ آرام آرام و پراکنده پایین آمدند. آهی از اعماق وجودم کشیدم، این چندمین باری بودن که آه می‌کشیدم؟ نمی‌دانم!

امشب که پشتِ پنجره‌ی آشپزخانه‌ی خاتون ایستاده‌ام و حالا خیره به رقصِ دانه‌های برف هستم، تمامِ هستی‌ام را در صندوقچه‌ی خاطراتی می‌جویم که حالا تنها خاکسترِ گرمی از آن باقی مانده است.

من، شهرزاد، امشب در خانه‌ای مهمانم که دیوارهایش، برایم غریبه‌اند؛ اما تقدیر چه بازیِ بی‌رحمانه‌ای دارد! من و چاوش، که روزگاری تمامِ جهانمان در آغوشِ یکدیگر خلاصه می‌شد، حالا همسایه‌ی دیوار به دیوارِ سرنوشتی شده‌ایم که ما را از هم جدا کرد. چاوش، آن سویِ این خانه، درمیان خنده‌ها و حرف‌ها نشسته‌است، با همان نگاهِ نافذ و سنگین که از وقتی من آن حرف را زدم نگاهش تغییر کرده بود، و من... من با تمامِ وجودم، در میانِ همهمه‌ی مهمان‌ها، به دنبالِ جایِ خالیِ آن‌ها می‌گردم.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت59

امشب، انارها هم در ظرف‌هایِ بلور، بویِ دلتنگی می‌دهند. گویی بعد از آنها یلدا فقط می‌آمد تا زخم‌هایِ کهنه را با سرخیِ دانه‎هایش، تازه کند.

#فلش_بک

 من و ماه، در ایوانِ خانه‌یِ خودمان نشسته‌ایم و از پسِ شیشه‌هایِ مات، چشمک‌های ستاره ها، مثلِ دشنه‌ای در چشم‌هایم می‌نشیند.

امشب حتما خانه‌شان، غلغله است. مهمانیِ یلدایِ خانواده‌شان است و من، در کنجِ تاریکِ ایوان، به یلدایی فکر می‌کنم که دیگر خیلی وقت است که نیست. اشک های قل می‌زند و از گوشه‌ی چشمانم پایین می‌آید، جای دخترک سه ساله‌ام را در آغوشم جا به جا میکنم و پتویی که رویش انداختم را کمی بالاتر می‌کشم تا سرما نخورد. تمام شب را برای نیامدن پدرش گریه کرد و هق زد، طفلکِ من!

نگاهم دوباره به آسمان کشیده می‌شود، هنوز صدایِ خنده‌یِ مامان در گوشم می‌پیچد که با آن چادرِ گل‌گلی‌اش، انارها را دانه می‌کرد و بابا، با همان ابهتِ همیشگی، دیوانِ حافظ را رویِ زانویش باز می‌کرد و می‌گفت: یلدا یعنی همین؛ همین دورهمی‌هایِ ساده که دل‌مون رو به هم گره می‌زنه.

 شیدا، خواهر سرخوشم مثلِ همیشه شیطنت می‌کرد و امید، مدام با دست‌هایِ پُر از مهرش، انارِ شیرین دستِ شیدا می‌داد. و چاوش... چاوش هم بود؛ آن زمان که دست‌هایش را در دست داشتم و فکر می‌کردم دنیا، تمامِ آرزوهایم را در همین چهاردیواری خلاصه کرده است. که آغوش‌هایمان حتی در حین دعوا، دوای دردمان بود.

آن یلدا، آخرین یلدایِ کاملِ ما بود. شمعی که روشن کردیم، تا خودِ صبح سوخت، بی‌آنکه بدانم سال‌هایِ بعد، قرار است در سرمایِ بی‌کسی، یخ بزنم.

همیشه دلم می‌خواست بدانم که خودش با خانواده‌اش می‌دانند که من، پاره‌ای از وجودِ مردی را در آغوش دارم که امشب، بی‌خبر از حضورِ فرزندش، برایِ دیگران انارِ یلدا می‌برد؟

سرم را به نرده‌ی ایوان شش متری‌مان تکیه دادم گوش‌هایم انگار به صدایِ خنده‌هایی که از کیلومتر ها دور تر می‌آید، گوش سپرده است. انگار که صدای خنده‌اش را می‌شنوم… چقدر لحنِ خنده‌یِ چاوش، هنوز برایم آشناست! همان صدایِ بم و آرام که روزگاری تنها لالاییِ شب‌هایم بود.

دلم می‌خواهد به سمت آسمان فریاد بزنم: «نگاهش کن! این، همان یلدایی است که از ما گرفتند.» اما فقط لبانم را می‌گزم سر کج می‌کنم و گونه‌یِ دخترکم را می‌بوسم. امشب، بلندترین شبِ سال نیست؛ امشب، بلندترین شبِ عمرِ من است که میانِ دیواری از جنسِ حسرت و رازی که رویِ دوشم سنگینی می‌کند، گیر افتاده‌ام.

آرزو می‌کنم حافظ، امشب برایِ چاوش فالِ خوبی بگیرد، حتی اگر در آن فال، نشانی از من و ماه و شیدایم نباشد. من، در تاریکیِ ایوان، برایِ تمامِ آن‌هایی که دیگر کنارِ سفره‌یِ یلدایم نیستند، اشک می‌ریزم و برایِ چاوش، همان‌جایی که ایستاده، دعا می‌کنم. شاید سرنوشت، همین سکوتی‌ست که درگیرش شده‌ام؛ همین نزدیکیِ قلبم که دور از اوست.

#حال

چشم باز میکنم و بازویم را کمی می‌مالم‌. حالا، رها و سهیل، تنها کسانی که رازِ من و «ماه» را می‌دانند، در آن سویِ دیوار، میانِ جمعِ خانواده‌ی‌شان نشسته‌اند. میدانم که رها، با نگاه‌هایِ نگرانش، مدام به سمتِ آشپزخانه سرک می‌کشد و سهیل، که امشب خبری از شیطنتش نیست و آقا کنار تارا نشسته است، خوشحال است. آن‌ها می‌دانند که در رگ‌هایِ دخترکم، خونِ چاوش جریان دارد و رازهایی که فعلا از نوع «مگو» هستند را بازگویی نمی‌کنند.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...