رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

هانیه پروین
توسط پست بررسی شد!

"قلم پرطرفدار ماه🥇"

به زهره تقیزاده نشان " Great Content" و 300 امتیاز اعطا شد.

رمان: گندم زار رایان

ژانر: عاشقانه، طنز 

نویسنده: زهره تقیزاده | کاربر انجمن نودهشتیا

خلاصه: 

از یه صبح معمولی شروع شد… یه برخورد ساده‌ی کنار خیابون، کمی لجبازی، چند تا نگاه پر از غرور و یه دل که بی‌خود و بی‌جهت تند می‌زد. هیچ‌کدوم فکرش رو نمی‌کردن اون مشاجره‌ی کوتاه، تبدیل به رشته‌ای از تصادف‌های عجیب بشه؛ از راهروهای شلوغ مدرسه تا راه‌پله‌های دانشگاه. انگار هر جا می‌خواستن فرار کنن، سرنوشت دوباره روبه‌روشون می‌ذاشت. 

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
  • مدیر فنی

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

پارت 1

«رایان»

یه ربع بود تو ماشین منتظر نشسته بودم تا اون دوتا اعجوبه بیان، خیلی عصابم خراب بود فکر کن با این همه دک و پز شدم راننده سرویس دوتا بچه دبیرستانی. با صدای باز و بسته شدن در ماشین از فکر بیرون اومدم و بهشون خیره شدم.

دانیال دیانا رو می کشید تا بتونه صندلی جلو بشینه و دیانا هم دانیال رو می کشید تا خودش سوار صندلی جلو بشه و این وسط قشنگ از حرف های همدیگه مستفیظ می شدن.

- دیانا: برو اونور میخوام بشینم.

- دانیال: زرنگی… من می شینم.

- دیانا: سه کروموزومی!

- دانیال: دختره جیغ جیغو!

- دیانا: پسره پلشت… سگِ گاو

- دانیال: عمته

- دیانا: آخه الاغ اول به اون مغز بی صاحابت فرصت بده فک کنه بعد زر بزن عمه من عمه توهم می شه.

بی حوصله وسط بحثشون پریدم و گفتم:

- محض اطلاعتون عمه منم میشه… می شینین یا برم خودم؟!

چون می دونستن باهاشون شوخی ندارم بی هیچ حرفی هردو سوار صندلی پشت شدن، استارت زدم و راه رفتادم.

- رایان: ننه باباتون کی از سفر بر میگردن راحت شیم از دستتون؟ 

دانیال همونطور که چرت می زد بی حوصله جواب داد: 

- حالا حالا ها موندگارن سفر دونفره می سازه بهشون انگار.

به دنبال حرفش دیانا سریع گفت: 

- بابا گفت فردا شب برمیگردن.

دستام رو بلند کردم و رو به آسمون گفتم:

- اَی خِدا شکرت!

کاش هیچ وقت همچین غلطی نمی کردم، درست وقتی دستام رو از فرمون جدا کردم ماشین رو کوبیدم به یه پرشیای سفید.

راننده یه پیر مرد بود اما به جای اون در عقب باز شد و یه دختر با لباس فرم دبیرستان ازش اومد بیرون. برای این که یه وقت از یه بچه دبیرستانی کم نیارم با سیس مغروری پیاده شدم.

چی داشتم میدیدم جلوم خدایا یه دختر ریزه میزه کوتوله که قدش ته تهش تا شونم می رسید با یه صورت سفید و تپل و موهای عروسکی که رو پیشونیش ریخته بود… اما خب انگار زیاد عصاب مصاب درست حسابی نداشت.

- دختره: کوری مگه؟! دیوونه شدی وسط رانندگی هوس راز و نیاز به سرت زده؟!

بدجوری حرص خوردم از حرفاش و با پوزخند گفتم:

- ماشالا اونقدر کوچولو موچولویی که ندیدمت!

چشم هاش رو ریز کزد و با حرص بیشتری گفت: 

- عه… پس برو یه دکتر خوب خودتو نشون بده… الحمد الله کور شدی به سلامتی.

با پررویی تمام جواب دادم:

- کور اون راننده جنابعالیه که کوبید به ماشینم!

رومو برم توروخدا سنگ پا قزوین فرستاده مرخصی گفته تو برو من هستم.

با جیغ دختره یه متر از جام پریدم!

- دختره: تو کوبیدی به ماشین من مرتیکه. 

پارت 2

 

«گندم»

 

از دیشب تاحالا صد بار به بابام زنگ زده بودم اون همچنان گوشی رو بر نمی‌داشت و هیچ خبری ازش نداشتم و عصابم بدجوری خط خطی بود این مرتیکه هم کوبید به ماشین و تمام دق دلیم رو سرش خالی کردم. 

دعوای بدی سر گرفته بود یکی اون می گفت یکی من… تا اونجایی که هیچ کدوم به حرف کسایی که همراهمون بودن گوش نمی کردیم و فقط در حال تخریب همدیگه بودیم. 

بابا این یارو دیوونه ست به خدا وسط دعوا ول کرد رفت تازه داشت حال میداد بهم بابا اَح گندت بزنن. 

خوشحال از این که چزوندمش با قر و قمزه سوار ماشین شدم و به بقیه راهمون ادامه دادیم که تقریبا ده دقیقه بعد رسیدم مدرسه و از ماشین پیاده شدم و وارد مدرسه شدم. 

بزارین یه بیو از خودم بدم آشنا بشیم… بنده گندم آقاپور هستم تک دختر آقای آقاپور، پدرم امیر خان مهندسه و یه شرکت معماری داره و مامانمم که هعی عمرشو داده به شما یعنی بعد این که منو به دنیا آورده رفته… خودمم که هجده سالمه و سال آخر دبیرستان رشته تجربی هستم. 

بابام یه هفته ست بخاطر پروژه کاری رفته ترکیه و از دیروز هم گوشیش رو جواب نمیده سر همینم عصابم خراب بود و صبح با اون قوزمیت اونطوری دعوا کردم ولی طرف خیلی بچه پررو بود خوشم اومد خدایی قشنگ روشو کم کردم.

با سقلمه هستی از جا پریدم و با اعتراض گفتم:

- چیه؟!

- هستی: باز رفتی تو هپروت؟!.. زنگ خورد پناه بیرون منتظره پاشو بریم.

هستی رفیق چندین و چند سالمه و کلا خیلی با شیشیم، پناه هم، هم سن ماست و تازه رفیق شدیم باهم شخصیتش بیسته مثل خودم شر و شیطون و رشتش هم انسانی هست و می خواد حقوق بخونه

از کلاس زدیم بیرون و دیدیم پناه یکم اونطرف تر جلو نرده‌ها نشسته منتظرمونه.

- هستی: سلام. 

- گندم: صبح بخیر خل و چل. 

- پناه: سلام صبح تو هم بخیر مارمولک … اوی خره صب چرا هرچی صدات زدم جواب ندادی؟!

نفس حرصی کشیدم و با سابیدن دندونام به هم جوابش رو دادم. 

- صبح با یه یابو علفی دعوام شد عصابم خراب بود.

- هستی: برم بوفه میام پیشتون

سرمون رو تکون دادیم و پناه بعد رفتنش گفت:

- حالا طرف دختر بود یا پسر؟!

اتوماتیک وار نیشم باز شد، با شیطنت گفتم: 

- یه پسر جووون جیگر مامان

 

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده

پارت 3

پس گردنی بهم زد و گفت: 

- دیدی گفتم الاغی؟! تو این بی شوهری دعوا می‌کنی با پسر؟! یکم حواستو جمع می‌کردی مخشو می زدی بابا. 

- گندم: بیا برو تو کوچه بابا… اونایی که شوهر کردن چه غلطی کردن که منم بکنم؟!

با شیطنت ابروهاشو بالا انداخت و گفت: 

- غلطای خوب خوب! 

چشم‌غره‌ای بهش رفتم و گفتم: 

- زر اضافه موقوف عزیزم… بعدم یه بار دیگه منو بزنی من می‌دونم با تو از دار آویزونت می‌کنم. 

الاغ بی‌خاصیت خندید و بازم زد پس کله م، خندم گرفت و افتادم دنبالش… جلو پله‌ها بودیم که از دیدم محو شد و همونطور که می‌دویدم هی اون ور و نگاه می‌کردم تا پیداش کنم که خوردم به یه نفر و… طرف کلا وحشی تشریف داشت، دختره قوزمیت درپیت هی بهش می‌گم ببخشید حواسم نبود خوردم بهت، جیغ می‌زنه انگار سوار ماشینش کردم تا بی‌عفتش کنم، پوف. 

تحملم تموم شد، هرچی می‌گفت دوتا می‌ذاشتم روش جوابش رو می‌دادم، قشنگ به هم فحش خواهر و مادر می‌دادیم که صاحابش اومد! 

کاظمی (معاونمون) داشت می‌بردمون تو دفتر و ما هم پشت سرش بودیم و اونم هی با خودش غر می‌زد. 

طوری که فقط خودم و دختره بشنویم آروم گفتم:

- خیلی نفهمی بهت گفتم ببخشید، ول می‌کردی دیگه حالا باس این عجوزه رو تحمل کنیم. 

اونم همونطور مثل خودم با حرص گفت: 

- بابا من عصابم خراب بود کلا از صبح با همه دعوا می‌کنم… حالا اینم ول‌مون نمی‌کنه، چه غلطی بکنیم؟

کلافه گفتم: 

- نمی‌دونم والا… الان می‌گه زنگ می‌زنم به اولیاتون. 

هردو انگار یادمون رفته بود ده دقیقه قبل داشتیم همدیگه رو می‌کشتیم اما حالا مثل بدبخت بیچاره‌ها دنبال راه چاره می‌گشتیم. 

- دختره: مامان‌بابای من اینجا نیستن

با بیچارگی گفتم: 

- بابای منم اینجا نیست. 

- دختره: داداشمم خودش مدرسه‌ست، به عموم هم نمی‌تونم بگم. 

با فکری که به سرم زد گفتم:

- فهمیدم چیکار کنیم ببین آ… اسمت چیه؟!

- دختره: دیانا. 

- گندم: منم گندمم… ببین هرچی گفتن سرِ چی دعوا کردین و سوال کردن می‌ندازیم گردن هم… تو می‌گی کار منه، منم می‌گم کار توئه. 

با شیطنت خندید و گفت: 

- حله داداچ…

تو دفتر بودیم و با دیانا هردو جلوی میز کاظمی که الان ناصری هم بهش اضافه شده بود ایستاده بودیم. 

- کاظمی: خجالت نمی‌کشین شما دوتا؟ مثلاً بزرگ شدین! 

- ناصری: برای چی دعوا می‌کردین؟

هیچ حرفی نزدیم و همونطور ساکت بهشون خیره شدیم که یهو کاظمی داد زد: 

- مگه نشنیدین چی گفت؟! برای چی دعوا کردین تو سالن؟

یه سقلمه آروم به دیانا زدم و اونم سریع گرفت و نقشمون شروع شد، بابا این باس بره بازیگر شه ایول! 

 

پارت4

- دیانا: خانم تقصیر اینه دیگه، خودشو تو سالن کوبوند به من!

با حالت نمایشی چشمامو گشاد کردم و گفتم:

- عه خانم، دروغ می‌گه! این بود که دوید خورد به من.

دیانا با حرص رو به اونا سر من داد زد:

- به خدا من بهش نخوردم تقصیر خودش بود!

دیگه داشت خنده م می گرفت، به زور کنترلش می کردم. 

- گندم: عه چرا قسم دروغ می‌خوری؟! خانم به خدا دروغ می‌گه، من اصلاً کاری به کارش نداشتم.

بحث‌مون اونقد بی‌خود بالا گرفت که قشنگ نمایش طنز اجرا می‌کردیم! قیافه‌ی کاظمی و ناصری داد می‌زد از دستمون کفری شدن.

انتظار داشتم از سر کلافگی بگن «بسه نخواستیم، گمشین برین سر کلاس»، ولی یهو ناصری گفت:

- خستم کردین، همین الان زنگ می‌زنم به اولیاتون.

دیانا تکونی خورد و با تردید گفت:

- خانم، پدر و مادر من تهران نیستن. زنگ بزنم داداشم بیاد؟!

ناصری سرش رو تکون داد ولی مگه این نگفته بود داداشش مدرسه‌ست؟!

نگاه طلبکارانه‌شون چرخید سمت من.

شونه بالا انداختم و گفتم:

- بابام ایران نیست، یه پرستار دارم که اونم ولی محسوب نمی‌شه.

ناصری بدون لحظه‌ای مکث گفت:

- بزرگت که کرده دیگه؟

باز شونه بالا انداختم، ولی همون لحظه شماره‌ی پرستارم رو گرفت و زنگ زد. فقط تصور کن، ستی الان داره تو ذهنش منو با ماشین له می‌کنه!

نیم ساعت بعد، ناصری و کاظمی از دفتر بیرون رفتن و فقط من و دیانا موندیم روی صندلی‌های جلوی میز. سکوت مطلق.

دیانا پرسید:

- تو فکری؟!

برگشتم سمتش:

- تو که گفتی داداشت مدرسه‌ست، پس به کی زنگ زدی کلک؟!

خونسرد گفت:

- پسرعموم… آخه اگه به داداشم باشه، یکی باید گندکاریای اون رو جمع کنه.

-گندم: چند سالشه؟

- دیانا: هجده، امسال دیپلم می‌گیره.

سری تکون دادم و گفتم:

- عه، پس هم‌سنیم با دادا…

یهو یه صدای پرخشم از در اومد:

- دیانا!

سرم چرخید سمت در و قشنگ طرف رو اسکن کردم. کفش های ورنی مشکی، شلوار مردونه مشکی، تیشرت جذب هم‌رنگ با اندامی که داد می‌زد اهل ورزشه، صورت شیش‌تیغ، چشمای مشکی بزرگ، ابروهای گره‌خورده از عصبانیت… وای نه، این همون خرِ سر صبحیه!

اونم تا منو دید، اخمش تبدیل شد به تعجب.

پسره گفت:

- خدایا حکمتتو شکر، سر صبحی چرا باز باید قیافه‌ی نحس اینو ببینم آخه؟!

حس کردم صورتم از حرص قرمز شد.

- گندم: قیافه‌ی نحس خودت نحسه، یابو علفی!

 با پوزخند جواب داد:

- تو چشمات مشکل دارن، همه‌ی دخترا آرزوشونه من یه بار فقط نگاشون کنم.

با تمسخر خندیدم:

- عه، پس بگو چرا سر صبحی نمی‌تونستم از در بیام تو! نگو خاطرخواه‌های جنابعالی صف بسته بودن!

ابروهاشو انداخت بالا و با تندی گفت:

- مواظب حرف زدنت باش، شنل قرمزی!

من موندم از کجا این لقبو کشف کرده! به خاطر هودی قرمز من بود دیگه. عاشق رنگ قرمزم، ولی این خر هی داره مسخره‌م می‌کنه.

با جسارت زل زدم تو چشماش و گفتم:

- از تو که بهترم، بابا لنگ‌دراز!

بحث‌مون آتیش گرفته بود، دیانا نقش دیوار گرفته بود و فقط نظاره‌گر بود. ما هم درحال تخریب همدیگه، نفس‌نفس‌زنان وسط کل‌کل بودیم که یهو…

صدای همزمان دوتا نفر از پشت در اومد:

- گندم!

و ما درجا خفه خون گرفتیم.

پارت5

هردومون بدون این که حتی یه میلی‌متر از نگاهمون کوتاه بیایم، با همون خشم داد زدیم:

- هان؟!

ولی اون فاز «غرش شیر» که گرفته بودیم، به محض دیدن قیافه‌ی ناصری و کاظمی، دقیقاً مثل بادکنک سوراخ‌شده خالی شد.

ناصری فقط یه نگاه سرد انداخت و گفت:

- شما دوتا می‌تونین برین.

هیچی نگفتیم، فقط مثل دو شاگرد مظلوم از دفتر زدیم بیرون. رفتیم پشت درخت‌های گوشه‌ی حیاط، لم دادیم و نگاهمون به جایی خیره موند. از دعوا و کل‌کل رسیدیم به نشستن صلح‌آمیز زیر درخت، خنده‌م گرفت. 

- گندم: اون پسر، پسرعموته؟

دیانا سری تکون داد.

- آره، خودشه. مگه همدیگه رو از قبل می‌شناختین که اون‌جوری به هم پریدین؟

چینی به بینیم دادم.

- ببین، ناراحت نشیا، حالا اگه شدی هم به کتفم. پسرعموت همون یابوئه‌ست که صبح زد به ماشین‌مون و تازه با پررویی می‌گفت تقصیر راننده منه!

دیانا متعجب نگاهم کرد.

- یعنی تو همون دختره سر صبحیه ای؟!

- گندم: تو مگه اونجا بودی؟!

سری به معنای آره تکون داد. 

-دیانا: هوم، ولی زیاد دقت نکردم، نفهمیدم تویی.

یه چند ثانیه سکوت بین‌مون حکم‌فرما شد. بعد یهو با ذوق گفت:

- ولی می‌گما، از دعوا به کجا رسیدیم!

خندیدم:

- دقیقاً.

لبخند شیرینی زد و گفت:

- خب پس دوستیم دیگه؟!

با لبخند جواب دادم:

- از وقتی با هم نقشه کشیدیم گندکاری‌مون رو جمع کنیم، رفاقتمون شروع شد.

اونم با ژست لاتی گفت:

- چاکر داداش.

منم با خنده:

- ما مخلصیم!

***

ناصری آخرش از هر دومون یه تعهد تپل گرفت و ولمون کرد. اما بعدش تازه مصیبت شروع شد…

ستی!

اون نگاهش یه طوری بود که مغز استخونم یخ زد. همین‌طور که داشت از دور نگاهم می‌کرد، قشنگ از چشماش می‌خوندم:

«امشب بابات برمی‌گرده… اون‌وقت ببین چجوری دهنِتو سرویس می‌کنم!»

از وحشتِ اون نگاه، تو کلاس نرفتم. یه‌جورایی جیم زدم و تو سالن درحال ول‌چرخی بودم که یهو از پشت یه نفر چنان زد رو کمرم که نزدیک بود سکته کنم.

- آخ! کی بود؟!

برگشتم… پناه بود، الاغ درجه یک!

- پناه: احوالات مارمولک خانم؟! اینجا چه غلطی می‌کنی؟!

چشم‌غره رفتم سمتش:

- حیف که حال ندارم، وگرنه همین‌جا می زدم شتکت می‌کردم.

- پناه: باز چی شده تخمی شدی تو؟!

- گندم: اون یابو علفی صبح رو یادت هست؟!

پناه با کنجکاوی سرش رو تکون داد.

همه‌ی ماجرا رو براش تعریف کردم. وسطش این‌قدر می‌خندید که انگار دارم استندآپ کمدی اجرا می‌کنم!

سر آخر عصبانی گفتم:

- زهرمار هناق بیست‌و‌چهارساعته، به چی هرهر می‌خندی؟!

همونوطوری که هنوز می‌خندید گفت:

- خیلی دلم می‌خواد این بابالنگ‌درازه رو ببینم، وای فکر کن آخرش مثل فیلم‌ها عاشق هم بشین! اونم جلو همه زانو بزنه بگه: «ای گندمکم، من عاشقت شدم و می‌خوام بکن…»

قبل از اینکه جمله‌ی نچسبشو تموم کنه، یه پس‌گردنی درست و حسابی زدم تو سرش که ساکت شد!

با حرص پشت کله‌شو می‌مالید و زیر لب غر می‌زد:

- دیوونه ای به خدا..! 

چشمامو ریز کردم و با تهدید گفتم: 

- بیا برو تا جاروی علی لویی(مستخدممون) رو نکردم تو ک... چیز چشمت! 

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده

پارت6

چشماشو ریز کرد و گفت:

- بی‌ادب شدی‌ها…

زبونی براش درآوردم.

- از تو یاد گرفتم!

با چشم‌های گشاد شده گفت:

- غلط کردی!

مکثی کرد و بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت:

- ببین صبح یادم رفت بهت بگم فردا که پنج‌شنبه‌ست تعطیله، با بر و بچ می‌خوایم بریم کوه. تن لشتو جمع کن، تو هم بیا!

سری به نشونه تاسف تکون دادم. 

- گندم: آخه کودن! مردم جمعه‌ها می رن کوه، تو و با اون بر و بچ قوزمیت پنج‌شنبه؟!

پشت چشمی نازک کرد. 

- پناه: باید یه فرقی بین من و بقیه باشه یا نه؟!

دهن‌کجی بهش کردم و گفتم: 

- اگه خودت صبح بیای بیدارم کنی، میام…

- پناه: اوکی، فعلاً باید برم، خدافظ.

خداحافظی کردیم و منم برگشتم کلاس، وگرنه ناصری این دفعه اگه منو تو سالن می دید که دارم ول می چرخم، صددرصد یه هفته اخراجم می‌کرد!

***

مثل دزد ها هی دزدکی آشپزخونه رو می‌پاییدم که ستایش نبینتم، وگرنه حسابم با کرام‌الکاتبین بود. یهو یکی چشمامو گرفت که اشهدمو خوندم!

- گندم: عه ستی، ول کن دیگه! جون اون شوهر نداشتت ولمون کن بابا! یه تعهد کوچولو بود دیگه!

ولی با شنیدن صدای بابا، از ذوق جیغی کشیدم و پریدم بغلش.

- بابا: حالا دیگه من شدم ستیِ پدرسوخته؟!

با هیجان گفتم: 

- کی برگشتی امیر جونم؟!

یه تای ابروشو برد بالا و جوابمو داد: 

- دو ساعتی میشه گندم جونم. ببینم جریان این تعهد چیه؟!

تا خواستم قضیه رو ماست‌مالی کنم، ستی از آشپزخونه اومد بیرون و شروع کرد شاهکارامو تعریف کردن.

- ستی: دخترت آبرو برات نذاشته تو مدرسه امیرخان!

ابروهای بابا بالا رفت.

- بابا: چطور؟!

- ستی: امروز از مدرسه باهام تماس گرفتن، رفتم اونجا. با یکی دعوا کرده بود. از این مارهای مصنوعی انداخته بوده رو معلم عربی‌شون، بدبخت سکته کرده بود. چند بار گوشی برده بوده، گوشی شو گرفتن. کفششو پرت کرده بود، شیشه دفتر و شکسته بود. بچه یکی از معلمارو تو حیاط کتک زده بود. تو آزمایشگاه مثلاً رفته بود آزمایش انجام بده، اونجارو ترکونده بود…

دیگه طاقت نیاوردم بقیه شاهکارامو تعریف کنه و تند تند شروع کردم به حرف زدن

- عه ستی، تو چرا بابا؟ اون ناصری جو داده، توهم باور کردی ها! سکته نکرده که معلم عربی، فقط یه کوچولو -تأکید می‌کنم یه کوچولو- ترسید. همین کفشمم از پام در رفت، من پرتش نکردم! اون بچه هم خیلی بی‌ادب بود، فحش خوار مادر داد، منم زدمش. حالا بیخیال، برم بالا لباسامو عوض کنم بیام پیش بابای خوشگلم.

و این بهانه‌ای بود تا از دست غرغرها و نصیحت‌های بابا خلاص شم، وگرنه به من رو می‌دادی با شلوار لی می‌خوابیدم!

لباس هامو عوض کردم و برگشتم پایین و خداروشکر هیچ‌کس هیچ حرفی نزد، و من در آرامش تمام چمدون بابامو خالی کردم و با سوغاتی‌هام حال می‌کردم.

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...