رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: نقاب ششم 

نویسنده: راوی خاکستر | کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر: ترسناک، معمایی، جنایی با زیر ژانر فانتزی عاشقانه

خلاصه: مورکالیا، شهر فرصت‌های دوباره است؛

شهری که با زدن نقابِ خوب بودن،سعی می‌کند رازهای عجیب و تاریکش را پنهان کند.

آریا آذرخش، پسری با گذشته‌ای دردناک، ناچار برای ادامه‌ی تحصیل پا به این شهر می‌گذارد؛

بی‌آنکه بداند ورود به مورکالیا،یعنی قدم گذاشتن در مسیری که بازگشتی ندارد.

او به‌همراه رامتین دارا و راینو شاهینی، تلاش می‌کند زیر نقاب این شهر را ببیند؛

اما هرچه نزدیک‌تر می‌شود، بیشتر می‌فهمد که چقدر از حقیقت دور مانده است.

زیرا قانون مورکالیا ساده است:

هرچه دقیق‌تر نگاه کنی، کمتر می‌بینی.

حال سؤال اینجاست.

آیا آریا موفق می‌شود معمای این شهر را حل کند؟

یا او هم، مانند بسیاری دیگر، به یکی از قربانی‌هایی تبدیل می‌شود که مورکالیا بلعیده است؟ 

 

📝 مقدمه:

نقاب ششم داستان شهری نیست که آدم‌ها را می‌کُشد؛

داستان انتخاب‌هایی‌ست که آرام‌آرام، انسان بودن را می‌خورند.

این انتخاب است که ما را شکل می‌دهد،

هویت‌مان را می‌سازد،

و به ما نام می‌دهد.

ما همان چیزی می‌شویم

که جرأتِ انتخابش را داشته‌ایم.

و هیچ انتخابی نیست

که سایه‌ی خودش را نداشته باشد.

این داستانِ آریاست…

جایی که تصمیم می‌گیرد.

جایی که یاد می‌گیرد بایستد، بجنگد، امید داشته باشد.

و جایی که می‌فهمد

در دلِ تاریکی‌ها،

گاهی کافی‌ست فقط خودش باشد.

 

  • Nasim.M عنوان را به رمان نقاب ششم | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد
  • مدیر فنی

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

فصل اول: مورکالیا

پارت اول 

قطار شماره‌ی سیزده، کارنال ـ ورثال، هر لحظه آرام‌تر می‌شد؛ انگار خودش هم از نزدیک شدن به مورکالیا مردد بود.

آریا با چمدان بژرنگش در راهروی باریک قطار ایستاده بود و شانه‌اش را به درِ کوپه تکیه داده بود. راهرو خلوت بود و سکوت سنگین شب، مثل پتویی نمناک، روی همه‌چیز افتاده بود. چراغ نیمه‌سوخته‌ی بالای سرش هر چند ثانیه یک‌بار سوسو می‌زد و سایه‌های روی دیوار را به شکل موجوداتی کش‌آمده و بی‌قرار درمی‌آورد.

دستش را میان موهایش فرو برد. دوازده ساعت سفر، بدون حتی یک دقیقه خواب، بدنش را خسته و ذهنش را خاموش کرده بود. هیچ‌وقت نتوانسته بود در قطار بخوابد؛ مخصوصاً وقتی مجبور بود مسیر را تنها طی کند و هم‌کوپه‌ای‌اش مردی باشد با چشمان گربه‌ای که در تاریکی می‌درخشیدند.

رامتین هم قرار بود به همین دانشگاه بیاید، اما خانواده‌اش اصرار داشتند خودشان او را برسانند. از آریا هم دعوت کرده بودند، اما او نه دلش با محبت‌های خانوادگی بود و نه می‌خواست مزاحم کسی شود. بعد از مرگ خانواده‌اش، محبت در خانه‌ی عمویش بیشتر شبیه یک افسانه بود تا واقعیت.

صدای خش‌دار بلندگو ناگهان در قطار پیچید:

ـ مسافرین عزیز، به مورکالیا خوش آمدید. قطار نیم ساعت دیگر به مقصد ورثال حرکت می‌کند.

صدای جیرِ قطع شدن بلندگو مثل سوزنی تیز در گوش آریا فرو رفت. دستش را روی گوشش گذاشت و پلک‌هایش را به هم فشرد.

دست‌هایش را از روی گوشش برداشت؛ هنوز کمی زنگ می‌زد. نفس عمیقی کشید، موهایش را از جلوی چشم کنار زد و زیر لب گفت:

ـ قراره همه‌چی خوب پیش بره… فقط آروم باش…

پاهایش هنوز کمی می‌لرزیدند، اما خودش را مجبور کرد به سمت درِ خروجی حرکت کند. صدای کشیده شدن چمدان روی کف فلزی راهرو همراهش می‌آمد و با هر قدم، ضربان قلبش تندتر می‌شد.

وقتی درِ قطار باز شد، نور شدید سالن ایستگاه مثل سیلی به صورتش خورد. چشم‌هایش را ریز کرد و دستش را سپر نور کرد. هوای سرد و تمیز سالن با بوی دود قطار در هم آمیخته بود. لحظه‌ای مکث کرد، سپس قدم به دنیای جدید گذاشت.

ایستگاه مورکالیا با هر چیزی که تا آن روز دیده بود فرق داشت. چلچراغ‌های بزرگ، نوری بی‌رحمانه بر کاشی‌های سفید می‌پاشیدند؛ آن‌قدر روشن که انگار تاریکی در این شهر یک جرم محسوب می‌شد.

تنها لکه‌های تاریک سالن، ستون‌های سیاه با خال‌های سفید بودند که مثل نگهبان‌هایی خاموش ایستاده بودند.

تابلوهای راهنما و تبلیغاتی با نظمی وسواس‌گونه چیده شده بودند. بوی تند وایتکس محیط را پر کرده بود؛ انگار نظافت‌چی سعی می‌کرد سالن را برای فردا آماده کند. کمی آن‌طرف‌تر، نگهبانی با لباس قهوه‌ای، خشک و بی‌حرکت، دستش را محکم روی باتوم گذاشته بود و اطراف را با دقتی غیرعادی می‌پایید؛ انگار هر لحظه منتظر دردسری پنهان بود.

آریا با تردید به سمت اتاق راهنما رفت. مرد مسئول روی صندلی لم داده بود، پاهایش را روی صندلی مقابل انداخته و با تلفن حرف می‌زد. هر چند لحظه یک‌بار صدای خنده‌ی بلندش در اتاق می‌پیچید. بخاری کنار دستش روشن بود؛ عجیب، چون هوا هنوز آن‌قدر سرد نشده بود.

آریا چمدانش را کنار گذاشت و آرام به شیشه کوبید.

ـ آقا…

مرد بدون اینکه نگاه کند، دستش را بالا آورد؛ یعنی صبر کن.

چند دقیقه گذشت. پلک‌های آریا از خستگی سنگین شده بود و پاهایش تیر می‌کشیدند. دوباره به شیشه زد، این بار محکم‌تر.

ـ آقا، لطفاً… کارم راه می‌افته؟

مرد با عصبانیت نگاهش کرد، گوشی را کنار گذاشت و با قدم‌هایی سنگین جلو آمد. قدش کوتاه بود و برای نگاه کردن به آریا مجبور شد سرش را بالا بگیرد.

ـ چی می‌خواین؟

آریا سعی کرد لبخندش را با سرفه‌ای خشک بپوشاند.

ـ یه آژانس… برای خوابگاه دانشگاه.

مرد با بی‌میلی شماره گرفت؛ با تلفنی قدیمی که هر شماره‌اش صدای تق‌تق بلندی داشت. سرعتش آن‌قدر کم بود که آریا حس کرد زمان کش می‌آید. کمرش از درد می‌سوخت. دستش را پشتش گذاشت و کمی کش آمد، اما موجی از لرز از ستون فقراتش بالا رفت. دست‌هایش را دور خودش جمع کرد تا از سرمای سالن در امان بماند.

مدتی گذشت و محیط بیش از اندازه ساکت بود که ناگهان جیغی بلند و تیز در سالن پیچید. آن‌قدر ناگهانی و نزدیک بود که آریا از جا پرید و نفسش در سینه‌اش گیر کرد. دستش را روی قلبش گذاشت.

تندتند می‌کوبید.

اما… هیچ‌کس واکنشی نشان نداد. نه نظافت‌چی، نه مسافران، نه حتی آن نگهبان خشک و جدی.

مرد پشت شیشه گفت:

ـ آژانستون آماده‌ست. بیرون منتظرته.

آریا با تردید نگاهش کرد. انگار او هم چیزی نشنیده بود.

زیر لب تشکر کرد و به سمت در حرکت کرد. گوشش هنوز زنگ می‌زد.

پیش از خروج برگشت و برای آخرین بار نگاهی به سالن انداخت؛ اما چیزی نبود. همه‌چیز عادی به نظر می‌رسید.

نفسی کشید و به بیرون قدم گذاشت.

به نظر می‌رسید همه‌چیز فقط یک توهم بوده باشد.

فصل اول: مورکالیا

پارت دوم 

 

آژانس را سریع پیدا کرد؛ تویوتای زردرنگی که مردی میان‌سال پشت فرمانش نشسته بود. آریا آرام در را باز کرد، چمدانش را داخل گذاشت و خودش نشست.

ـ سلام.

راننده از آینه نگاهش کرد و جواب داد. بعد از مکثی کوتاه، ماشین را روشن کرد و به راه افتادند.

خانه‌های آجری که با فاصله کنار هم بنا شده بودند، با نماهای سفیدرنگ در دل تاریکی مثل مروارید می‌درخشیدند.

گرمای سوزان بخاری در این شب پاییزی بیش از حد داغ بود و او را کلافه کرده بود.

جاده مثل یک پیست اسکی صاف و هموار بود و اگر دست‌اندازی هم وجود داشت، راننده خیلی آرام از روی آن عبور می‌کرد.

آریا به لبه‌ی پنجره تکیه داده بود. بخار نفسش روی شیشه می‌نشست و سرش سنگین شده بود. پلک‌هایش هر لحظه بیشتر بسته می‌شدند.

راننده از آینه طوری او را می‌نگریست که انگار با یک معتاد طرف است.

هرچند با قیافه‌ای که از خستگی به خود گرفته بود، تفاوتی هم نداشت.

خمار خواب بود.

لبخندی شکسته زد.

طولی نکشید که به ساختمان خوابگاه رسیدند.

به سختی از شیشه‌ی سردی که شعله‌ی درونش را خنک می‌کرد دل کند. کیف پولش را بیرون آورد و رو به راننده گفت:

ـ چقدر می‌شه؟

راننده، بی‌آن‌که حتی نگاهش کند، مشغول دستکاری بخاری ماشین بود. بی‌حوصله گفت:

ـ چهل و پنج سورت.

آریا نگاهی به کیفش انداخت. پول خرد نداشت. یک اسکناس پنجاه‌سورتی بیرون کشید و به سمت راننده گرفت.

ـ ممنون… بقیه‌ش هم برای خودتون.

منتظر پاسخ نماند. در را باز کرد و با چمدانش از ماشین بیرون آمد.

نسیم سرد شب، خواب را از سرش پراند.

دستی میان موهایش کشید. هنوز نفسش جا نیفتاده بود که بوی خاک نم‌خورده و دود ماشین—که حالا دور می‌شد—ریه‌هایش را پر کرد. دستش را در هوا تکان داد و چند سرفه‌ی خشک کرد.

اخم‌هایش در هم رفت. زیر لب زمزمه کرد:

ـ احمق…

نگاهش را بالا آورد.

ساختمانی بزرگ و سه‌طبقه روبه‌رویش ایستاده بود؛ نمایی طوسی و سیاه که حتی در تاریکی هم برق سردی داشت. شش پنجره‌ی کوچک سفید، منظم و بی‌روح، و یک درِ شیشه‌ای اتوماتیک، تنها راه ورود به آن بودند.

چشم‌هایش کمی گرد شد.

برای لحظه‌ای، انگار عدد شش، کم‌رنگ و لجوج، پشت نمای ساختمان تکرار می‌شد. پلک زد. سرش را تکان داد.

احتمالاً بازی نور بود. همین.

دستش از گرفتن چمدان تیر کشید. نفس عمیقی کشید و اجازه داد هوای تازه، همراه با بوی سبزه‌های خیس، وارد شش‌هایش شود. مزه‌ای داشت… زنده.

در همان لحظه، صدای پرشور ناگهانی پسری او را از جا پراند.

ـ جای قشنگیه، نه؟

آریا با چشمانی بازتر از حد معمول به سمت صدا چرخید. قلبش یک‌ضربه‌ی تیز زد.

پسری تقریباً هم‌سن خودش کنارش ایستاده بود؛ موهای فرِ مشکی و چشمانی سبز، تیره و عمیق، مثل رگ‌های خیس جنگل. نگاهش به ساختمان بود، انگار چیز دیگری نمی‌دید.

بعد سرش را به سمت آریا چرخاند. لحظه‌ای مکث کرد، بعد خندید.

ـ اوه… ببخشید. ترسوندمت؟ اصلاً حواسم نبود.

آریا دستش را روی سینه‌اش گذاشت. صدایش هنوز کمی می‌لرزید.

ـ شاید بد نباشه… قبل از ظاهر شدن پشت سر یکی، خبرش کنی.

مکث کوتاهی کرد.

ـ نه؟

پسر دوباره به ساختمان نگاه کرد.

ـ چه خبر بدی، چه ندی…

بعد چشم در چشم آریا دوخت و ادامه داد:

ـ کسی که قراره بترسه، بالاخره می‌ترسه. نه؟

آریا ابروهایش را بالا انداخت. حق با او بود. فقط باید شکر می‌کرد که از جا نپریده و فرار نکرده بود.

پسر دستش را جلو آورد.

ـ به هر حال… من راینو هستم. راینو شاهینی.

آریا لحظه‌ای مردد ماند. اسم در ذهنش چرخید و بی‌اختیار لبخند محوی زد. راینو…

دستش را جلو برد، اما درست قبل از تماس، لرز خفیفی در انگشتانش نشست. چیزی درونش جمع شد، فشرده و هشداردهنده.

با این حال، دست راینو را فشرد.

ـ منم آریا هستم. آریا آذرخش.

خیسی عرق کف دست راینو آزاردهنده بود. آریا خیلی زود دستش را عقب کشید.

ـ خوشوقتم…

ـ همچنین.

راینو مکثی کرد و آریا را از سر تا پا برانداز کرد. بعد بی‌حرف، به سمت خوابگاه راه افتاد.

ـ بیا بریم.

آریا چند ثانیه سر جایش ایستاد. فقط یک ساک کوچک شانه‌ای روی دوش راینو بود. عجیب بود؛ تمام وسایل یک آدم، در همین؟

شاید اهل همین اطراف بود.

نفسش را با صدا بیرون داد و دنبالش راه افتاد.

تا این‌جای کار، راینو عجیب‌ترین آدمی بود که در مورکالیا دیده بود.

شاید حتی عجیب‌تر از آن جیغی که او شنیده بود…

و هیچ‌کس دیگر نشنیده بود.

فصل اول: مورکالیا 

پارت سوم 

 

مردی میانسال با عینکی ستبر، پشت میزی نزدیک درِ ساختمان نشسته بود و روزنامه می‌خواند.

احتمالاً مسئول کنترل ورود و خروج بود.

راینو جلوتر از آریا رفت و با احترام گفت:

ـ سلام… برای تحویل اتاق اومدیم. قبلاً ثبت‌نام کردیم.

مرد از بالای عینکش نگاهی کوتاه به آن‌ها انداخت. چین‌های صورتش عمیق‌تر شدند. آریا حدس زد باید بالای شصت سال داشته باشد.

مرد بینی‌اش را چین داد و برگه‌ای را همراه با خودکار به سمت راینو هل داد.

با صدایی نازک و خسته گفت:

ـ اسم، کد ملی و شماره‌ی اتاقی که ثبت کردین رو بنویسین.

راینو شروع کرد.

آریا بی‌حوصله اطراف را از نظر گذراند. فضا تاریک و خلوت بود؛ محوطه‌ای پر از درخت‌های میوه که زیر سرمای هوا خاموش به نظر می‌رسیدند.

انگشتان یخ‌کرده‌اش را به هم سایید تا کمی گرم شوند.

مورکالیا برخلاف کارنال، به‌طرز عجیبی سردتر بود. آریا طبق عادت همیشگی، لباسی متناسب با آب‌وهوای کارنال پوشیده بود؛ هرچند پیش از انتخاب این شهر، مطمئن شده بود که اقلیمشان شبیه هم است.

شاید تنها چیزی که از کارنال دوست داشت، همان آب‌وهوایش بود.

صدای برخورد خودکار با میز، افکارش را برید.

جای راینو را گرفت.

کاغذ سفید، فهرستی از سی‌وهشت اسم داشت. آریا نفر سی‌ونهم بود.

خودکار آبی بیک را برداشت و نام خودش را همراه شماره‌ی اتاق و طبقه نوشت.

نگاهش ناخواسته روی شماره‌ی اتاق راینو مکث کرد.

او هم اتاق شش، طبقه‌ی دوم را انتخاب کرده بود.

خودکار را گذاشت و گفت:

ـ می‌شه کلید اتاق رو بدین؟ 

مرد، بی‌آن‌که نگاهش کند، کوتاه جواب داد:

ـ کلیدتون قبلاً به هم‌خوابگاهی‌تون تحویل داده شده. برین در بزنین. 

آریا تشکر کوتاهی کرد و کنار راینو ایستاد.

راینو گفت:

ـ پس تو هم اتاق شش رو گرفتی؟ طبقه‌ی سوم؟

آریا ابروهایش را بالا انداخت.

ـ آره.

ـ اون یکی نفر چی؟ حس می‌کنم می‌شناسیش…

آریا نگاهی گذرا به او انداخت.

ـ آره. دوستمـه… رامتین.

راینو خندید:

ـ امیدوارم دوستت مثل خودت نباشه.

آریا طلبکارانه گفت:

ـ ببخشید؟

راینو دستپاچه دست‌هایش را در هوا تکان داد.

ـ نه، نه… منظور بدی نداشتم. فقط… یه‌کم خشکی انگار.

آریا با دهان، ادای او را درآورد و به سمت در رفت.

راینو پوزخندی زد و دنبالش راه افتاد.

درِ شیشه‌ای اتوماتیک، سنسوردار و تمیز به نظر می‌رسید.

راینو زیر لب، انگار ذهن آریا را خوانده باشد، گفت:

ـ اوه… چه باکلاس.

قدم روی پله گذاشت و منتظر ماند.

در باز نشد.

دستش را تکان داد، جلو و عقب رفت.

بی‌فایده بود.

با عصبانیت رو به آریا گفت:

ـ خیلی باکلاسه واقعاً… ما رو آدم حساب نمی‌کنه.

چشم‌های آریا به سنسور دوخته شد.

زیر لب گفت:

ـ باز نمی‌شه…

راینو با طعنه جواب داد:

ـ خیلی ممنون. اگه نمی‌گفتی خودم متوجه نمی‌شدم.

آریا با زور صدای خودش را شنید؛ عجیب بود که راینو شنیده بود.

چمدانش را کشید و دو پله را یکی بالا رفت. کنار راینو ایستاد، بعد چمدان را رها کرد و به سمت سنسور رفت.

تعجب‌آور بود؛ شهری به این تمیزی، با سنسوری به این کثیفی.

راینو با چشم‌های گرد گفت:

ـ چیکار می‌کنی؟

آریا جواب نداد. اطراف را گشت؛ چیزی نبود که کمکش کند.

انگار خود ساختمان هم آن‌ها را پس می‌زد.

لبه‌ی آستینش را روی دست سردش کشید و ناگهان به بالا پرید. نوک انگشتانش به سنسور خورد.

راینو با صدایی کنترل‌شده گفت:

ـ اسکلمون کردی آریا؟

آریا به او نگاه کرد.

ـ احتمالاً چون سنسورش خیلی کثیفه باز نمی‌شه.

راینو قدمی عقب رفت.

ـ اوه، بی‌خیال…

همان لحظه در باز شد.

آریا با نگاهی از سر رضایت به او خیره شد.

راینو خودش را جمع‌وجور کرد و گفت:

ـ حداقل فهمیدیم تو باید از اون خرخونای کلاس باشی.

خواست جواب بدهد که راینو از کنارش رد شد، با دست ضربه‌ای به پهلویش زد و گفت:

ـ بیا بریم تو.

آریا مکثی کرد، زیر لب ادای او را درآورد و برگشت تا چمدانش را بردارد.

ایستاد.

قرمزی‌ای روی پیراهن زردش پخش شده بود.

قلبش تندتر زد.

گرمایی ناگهانی از سرش به بدنش دوید.

با احتیاط دستش را بالا آورد و نگاه کرد.

شبیه خون بود.

انگشتانش را روی آن کشید؛ رنگ به دستش سرایت کرد.

لرزان، دستش را به نزدیکی بینی برد…

هیچ بویی نداشت.

ترس، آرام و خزنده، در وجودش نشست.

پیش از آن‌که بگذارد رشد کند، زیر لب گفت:

ـ خر نباش آریا… احتمالاً یه شوخی مسخره‌ست.

دستش را پایین انداخت.

با تردید چمدانش را برداشت و قدم به داخل خوابگاه گذاشت.

فصل اول: مورکالیا 

پارت چهارم 

 

نور شدید لامپ‌ها چشم آریا را می‌زد.

دستش را سپر نگاهش کرد تا جلوی هجوم مستقیم نور را بگیرد.

با زحمت اطراف را پایید.

سالن بزرگی بود؛ در میانه‌اش پله‌های چوبیِ دایره‌ای‌شکل به بالا پیچ می‌خوردند. پشت سالن آشپزخانه‌ای بزرگ قرار داشت و میزهای بلند غذاخوری فضا را پر کرده بودند. کنار میزها صندلی‌های آهنی با رویه‌ی چرمی چیده شده بود.

در امتداد دیوارها، قهوه‌خوری‌های آماده و دستگاه‌های اتوماتیک غذای فوری چشمک می‌زدند.

اما تا چشم آریا کار می‌کرد، کسی دیده نمی‌شد.

صدای قدم‌های راینو به خودش آوردش.

به سمت پله‌ها می‌رفت.

آریا هم دنبالش راه افتاد.

برخورد کفش‌ها با چوب، تنها صدایی بود که شنیده می‌شد.

با هر پله‌ای که بالا می‌رفتند، همهمه‌ای دور و مبهم جان می‌گرفت.

دودی رقیق اطراف را پر کرده بود و هرچه بالاتر می‌رفتند، هوا غلیظ‌تر می‌شد.

آریا دیگر کف پاهایش را حس نمی‌کرد.

نور کم‌کم رنگ می‌باخت و جایش را به تاریکی می‌داد.

طولی نکشید که به طبقه‌ی دوم رسیدند.

دری، راه ورودی را بسته بود.

راینو که جلوتر ایستاده بود، دستش را روی قفل گذاشت.

لحظه‌ای مکث کرد.

بعد برگشت، با لبخندی مضطرب گفت:

ـ آماده‌ای برای مرحله‌ی دوم؟

آریا چیزی نگفت. فقط سر تکان داد.

راینو دستگیره را پایین کشید.

دود ماری‌جوانا، سیگار و طعم پرتقال قلیان در هوا پیچید.

گلوی آریا خشک شد. بی‌اختیار چند سرفه‌ی خشک زد و دستش را در هوا تکان داد، شاید دود عقب برود.

راینو قدمی داخل گذاشت.

آریا نفس عمیقی کشید و پشت سرش وارد شد.

سالن تاریک بود. چند نور رنگی پراکنده فضا را روشن می‌کرد. دود سفید همه‌جا شناور بود. آهنگی ملایم پخش می‌شد و دانشجوها دسته‌دسته کنار هم نشسته بودند.

گروهی سیگار و قلیان می‌کشیدند، گروهی می‌رقصیدند.

چند نفر جلوی تلویزیون ولو شده بودند و عده‌ای روی مبل‌های وسط سالن لم داده بودند.

دور تا دور سالن، درهای طوسی اتاق‌ها ردیف شده بود.

آریا که اطراف را می‌کاوید، ناگهان در نگاه مشکیِ پسری گیر کرد.

پسر هم مستقیم در چشم‌های او زل زده بود.

قلب آریا ناگهان تند کوبید.

سریع نگاهش را دزدید.

راینو آهسته، طوری که فقط آریا بشنود، در گوشش زمزمه کرد:

ـ زودباش بریم… تو این‌جور جمعا یا باید سریع فِلکو ببندی، یا وایسی و باهاشون خوش بگذرونی.

بعد دست آریا را گرفت و به سمت طبقه‌ی سوم کشید.

بی‌اختیار دنبالش رفت. تنها کاری که می‌توانست بکند، این بود که چمدانش را محکم‌تر بگیرد.

در راه بالا رفتن، نگاهش به دو دختر افتاد که با لباس راحتی روی مبل تکیه داده بودند.

سنگینی نگاه یکی‌شان را حس کرد؛ چشمانی براق، شبیه گربه‌ای که در تاریکی می‌درخشید.

نفسش بند آمد.

دیگر پایین را نمی‌دید.

دستش را از دست راینو بیرون کشید و ایستاد.

نفس عمیقی کشید تا شش‌هایش را تازه کند.

وقتی به طبقه‌ی سوم رسیدند، راینو سریع در را باز کرد.

آریا در دلش خدا خدا می‌کرد که شبیه پایین نباشد.

با دیدن طبقه‌ی سوم، نفس راحتی کشید.

پرنده پر نمی‌زد.

همان دکور، همان شکل…

اما دو دنیا کاملاً متفاوت.

قدم به داخل گذاشت.

چند چراغ کم‌نور، سالن را روشن کرده بود.

مبلی نه‌نفره‌ی قهوه‌ای‌رنگ روبه‌روی تلویزیون قرار داشت. موکت‌های قهوه‌ای کف سالن را پوشانده بودند و رویشان گلیم‌های طوسی، تکه‌تکه اطراف را گرفته بود.

ته سالن، انباری بزرگِ سیمانی دهان باز کرده بود؛ تاریکیِ غلیظی که انگار همه‌چیز را می‌بلعید.

این بار آریا پیش‌دستی کرد و جلوتر از راینو راه افتاد.

تهِ دلش از فکر دیدن رامتین می‌سوخت.

شماره‌های طلایی روی درها را یکی‌یکی خواند تا به شماره‌ی شش رسید.

صدای قدم‌های راینو پشت سرش می‌آمد.

دستش را روی دستگیره گذاشت.

سرمای فلز، تا عمق پوستش فرو رفت.

دستگیره را پایین کشید و در را به عقب هل داد.

با باز شدن در، چهره‌ی خون‌گرم رامتین با چشم‌های عسلی و مهربانش به سمتش برگشت.

روی تخت یک‌نفره دراز کشیده بود و گوشی دستش بود.

بی‌اختیار لبخند روی صورت آریا نشست.

رامتین لبخند زد و از جا بلند شد.

ـ سلام علیکم آقا آریا… بالاخره رسیدی.

آریا جواب داد:

ـ سلام جناب…

خواست قدمی داخل بگذارد که رامتین ناگهان جا خورد و تند گفت:

ـ یکم نزاکت برادر! اول کفشت رو دربیار.

آریا به کفش‌هایش نگاه کرد.

خستگی حافظه‌اش را نابود کرده بود؛ حتی یادش نمی‌آمد کفش به پا دارد.

در حالی که کفش‌ها را درمی‌آورد، زیر لب گفت:

ـ نرسیدیم هنوز و تو ننه‌بازیت شروع شد…

رامتین با اخم، دست‌ها را به کمر زده بود و نچ‌نچ‌کنان به او زل زده بود.

همین که آریا خم شد کفش‌ها را کنار بگذارد، رامتین ناگهان با هیجانی مهارنشدنی گفت:

ـ تو باید هم‌اتاقیمون باشی! من رامتین دارام.

راینو از شدت انرژی رامتین ناخودآگاه قدمی عقب رفت.

آریا زیر لب خنده‌ی کوتاهی کرد و وارد اتاق شد.

راینو مکثی کرد، بعد با نگاهی محترمانه گفت:

ـ منم راینو شاهینی‌ام… خوشوقتم.

رامتین دست‌هایش را به هم کوبید.

ـ همچنین.

بعد به سمت تختش رفت و گفت:

ـ یادت نره درو پشت سرت ببندی.

آریا اطراف را برانداز کرد.

اتاق نسبتاً بزرگ بود. درست روبه‌روی در، میان دو تخت، پنجره‌ای قرار داشت که پرده‌ای خاکستری رویش افتاده بود.

سمت راست، یک تخت یک‌نفره و سمت چپ، تخت دوطبقه.

دری سفید که بسته بود، احتمالاً سرویس بهداشتی، و کنار جاکفشی آینه‌ای دیواری و یک کمد چوبی سه‌درب دیده می‌شد.

فرش طوسی روی زمین پهن بود و زیرش موکت قهوه‌ای.

پاهای آریا دیگر تاب ایستادن نداشت.

رامتین گفت:

ـ داری از خستگی می‌میری انگار آریا…

آریا ابرویی بالا انداخت.

ـ چیزی بگو که خودم ندونم.

رامتین ادامه داد:

ـ من زودتر اومدم، تخت یک‌نفره رو گرفتم. شما دوتا باید اون یکی رو شریک شین.

آریا به راینو نگاه کرد.

راینو مکثی کرد و گفت:

ـ برای من فرقی نداره.

همین که این جمله را شنید، آریا انگار جان تازه گرفت.

دو پای دیگر قرض کرد، تخت پایینِ دوطبقه را تصاحب کرد، چمدان را کنارش گذاشت و همان‌طور با لباس‌های بیرون روی تخت افتاد.

نرمی تخت کمرش را در آغوش گرفت و درد تیزش را آرام کرد.

کمی جا‌به‌جا شد و زیر لب گفت:

ـ آخیش…

صدای پوزخند راینو بلند شد.

ـ دروغ نگفت که خسته‌ست…

رامتین خندید.

ـ اوهوم… بچه تحمل یه کم راه رفتن هم نداره.

گرمای تخت بدن سرد آریا را گرفت. خواب‌آلود و خسته گفت:

ـ خفه شین… می‌خوام بخوابم.

صدای خنده‌ی رامتین در فضا پیچید.

بعد صدای خاموش شدن کلید آمد و تاریکی پشت پلک‌های آریا نشست.

رامتین گفت:

ـ شب بخیر.

آریا روی پهلو چرخید. پتو را دور خودش پیچید تا گرم‌تر شود.

لبخند رضایت‌بخشی روی لبش نشست.

بالاخره کارنال را ترک کرده بود.

و اینجا… قطعاً بهتر از آن‌جا بود.

چیزی نگذشت که پلک‌هایش سنگین شد

و به خواب رفت.

 

فصل دوم: پیش لرزه

پارت پنجم

 

تاریکی، مثل پرده‌ای سنگین، دور آریا را گرفته بود.

تا چشم کار می‌کرد چیزی دیده نمی‌شد.

بوی تخم‌مرغ گندیده فضا را پر کرده بود. آریا با تردید قدمی به جلو گذاشت. نمی‌دانست کجاست، یا چطور سر از آن‌جا درآورده است. ضربان کنجکاو قلبش و صدای قدم‌هایش روی سنگ‌فرش درهم می‌پیچید. هر قدم لرزان‌تر از قبلی بود.

مدتی ادامه داد.

نفس‌هایش در هوا گم می‌شد و پاهایش از خستگی می‌لرزیدند.

ایستاد.

دست‌هایش را روی زانوها گذاشت و هوا را تا عمق شش‌هایش کشید. سینه‌اش تیر می‌کشید. هنوز به بوی گندیده عادت نکرده بود؛ حالش را بهم می زد.

میان نفس‌های نامنظمش، صدای قدم‌هایی منظم پیدا شد.

آریا صاف ایستاد. با چشم‌هایی گشاد، تاریکی را کاوید. از حرکت ناگهانی، کمرش تیر کشید، اما اهمیتی نداشت. هیچ‌چیز مهم نبود جز آن صدای مبهم. قدمی عقب رفت؛ زبری دیوار زیر پوستش نشست. قلبش تند می‌کوبید.

ناگهان صدا قطع شد.

آریا بی‌قرار سر چرخاند، دنبال کورسویی از نور. خودش را بیشتر به دیوار چسباند. آرزو کرد ناپدید شود، در دیوار فرو برود.

با صدای تقِ کلیدی، چراغی نیمه‌جان روشن شد. نوری کم‌رنگ، مثل بازتاب ماه، بخشی از فضا را لمس کرد. روشنایی چندانی نداشت، اما در دل تاریکی می‌درخشید.

آریا دستش را بالا آورد تا از چشم‌هایش محافظت کند و نگاهش را تنگ کرد تا دنبال صاحب صدا بگردد.

چیزی نبود.

دستش افتاد. به دیوار تکیه داد و نفس عمیقی کشید. سرش را پایین انداخت و خشکش زد.

سایه‌اش فرق داشت.

چیزی در آن درست نبود؛ انگار به خودش تعلق نداشت.

با لرزی پنهان، دستش را بالا برد و تکان داد. سایه تکان نخورد. نفسش برید. گلویش سوزش گرفت. سرمایی از پاهایش بالا خزید و سنگینی‌اش را روی شانه‌ها گذاشت.

پلک نزد.

سایه آرام از زمین جدا شد؛ نه با جهش، نه با صدا، فقط قد کشید، کشیده‌تر از حد ممکن. پاهای آریا تاب نیاورد. بی‌اختیار زانو زد.

سایه جلو آمد

و همه‌چیزش را پوشاند.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چشمانش با شوک باز شد؛

انگار جریان برق از ستون فقراتش عبور کرده باشد.

قلبش دیوانه‌وار می‌کوبید و صدای برخورد باد با پنجره‌های اتاق، سکوت را می‌درید.

نفس عمیقی کشید، سعی کرد ضربانش را پایین بیاورد.

به پهلو چرخید و پلک‌هایش را روی هم فشرد.

خستگی در بندبند تنش لانه کرده بود.

پتو را دور خودش جمع کرد و روی سرش کشید.

سرما به جانش افتاده بود.

ناگهان تصویر خواب مثل خاری در ذهنش فرو رفت.

پتو را کنار زد.

نیم‌خیز شد و دستش را در هوا تکان داد.

سایه، زیر نور کم‌رنگ مهتاب، روی دیوار افتاده بود.

با حرکت دستش، سایه هم تکان خورد.

آهی کشید.

دستش را روی تخت رها کرد و خودش را روی بالش انداخت.

به سقف خیره شد.

تخت راینو، طبقه‌ی بالا، با تشکی سفید که به زردی می‌زد، بالای سرش بود.

با کوچک‌ترین حرکت راینو، تخت جیرجیر می‌کرد.

نمی‌فهمید چرا چنین خوابی دیده است.

خوابی که در آن از سایه‌ی خودش می‌ترسید.

پوزخندی زد.

مسخره بود.

ترس مدت‌ها پیش با او خداحافظی کرده بود.

خمیازه‌ای کشید و دست‌هایش را کش داد تا سنگینی خواب از تنش بیرون برود.

از پنجره به بیرون نگاه کرد.

هوا گرگ‌ومیش بود؛ لایه‌های نازک نور خورشید آرام روی شهر می‌نشستند.

نزدیک سحر.

دستش را بالای سرش برد و کورکورانه دنبال گوشی گشت.

سرانجام نوک انگشتش با صفحه‌ی سردش برخورد کرد.

گوشی را بالا آورد.

شش صبح.

از کلافگی آهی کشید.

هنوز یک ساعت دیگر وقت داشت بخوابد،

هرچند در این سه روز، بیشتر از هر کاری خوابیده بود.

چند دوری هم در شهر زده بودند؛

مورکالیا آرام بود، بیش از حد آرام،

کاملاً در تضاد با کارنال.

از تخت پایین آمد.

دیگر خواب به چشمش نمی‌آمد و امروز، روز اول دانشگاه بود.

احتمالاً تنها کسی بود که آزمون سنجار را نداده و فقط به‌خاطر پول پذیرفته شده بود.

وگرنه هیچ دانشگاهی فردی با چنین گذشته‌ای را نمی‌پذیرفت.

آلارم گوشی را خاموش کرد و آن را روی تخت انداخت.

به سمت کمد رفت و حوله و لباسش را برداشت.

 

فصل دوم: پیش لرزه 

پارت ششم

دوش سرد صبحگاهی مطمئناً خواب را از سرش می‌پراند.

از معدود کارهای خوبی که این سه روز انجام داده بودند—با تمام غرزدن‌های رامتین—

همین چیدن وسایل و مرتب کردن اتاق بود.

دستگیره را پایین کشید و وارد حمام سفید و براق شد.

حمام و دستشویی، کنار هم و مخصوص خودشان.

قبلاً هم تمیز بود، اما حالا با وسواس رامتین برق می‌زد.

دمپایی را پوشید و شیر آب را باز کرد.

منتظر شد تا ولرم شود و در آینه به خودش خیره ماند.

چشمانش قرمز بود و زیرشان گودی‌های تیره نشسته بود؛

طوری که هرکس می‌دید، فکر می‌کرد چند شب است نخوابیده.

پوستش رنگ‌پریده‌تر از همیشه بود.

سرش را کمی کج کرد.

با همه‌ی عیب‌هایش، چهره‌اش را دوست داشت.

موی مشکی، چشم‌هایی قهوه‌ایِ آن‌قدر تیره که بیشتر به سیاهی می‌زد،

ابروانی پرپشت.

هیچ‌وقت هم نتوانسته بود ته‌ریش یا سبیل درست‌وحسابی داشته باشد؛

نصف صورتش مو درمی‌آورد، نصف دیگر نه.

برای همین همیشه تیغ می‌زد.

آهی کشید و زیر آب گرم رفت.

کمی گرم‌تر از حد لازم بود،

اما برخوردش با پوست، آرامش عجیبی داشت.

چیزی نگذشت که استحمام تمام شد.

با حوله بدنش را خشک کرد و لباس پوشید.

بوی ارکیده، حس سرزندگی می‌داد؛

برای همین همیشه شامپویش همین بود.

حوله را دور موهای خیسش پیچید و از حمام بیرون آمد.

بیرون تقریباً روشن شده بود.

رامتین و راینو هنوز در خواب فرو رفته بودند.

گوشش وزوز می‌کرد.

با حوله سعی کرد آبی را که داخلش رفته بود خشک کند.

اتاق هنوز ساعت نداشت؛

باید اولین فرصت یکی می‌خریدند.

به سمت گوشی رفت و نگاهی به صفحه انداخت.

شش‌ونیم.

گوشی را در جیبش گذاشت و از پنجره بیرون را نگاه کرد.

نور کم‌کم فضا را پر می‌کرد و چند نفر در حیاط مشغول دوِ صبحگاهی بودند.

حوله را روی طناب آپارتمانی کنار پنجره آویزان کرد.

دلش از گرسنگی ضعف می‌رفت.

سریع مسواک زد و چند افشانه از عطر همیشگی‌اش با بوی چوب خیس بعد از باران روی تنش پاشید.

موهایش را شانه کرد و مثل همیشه اجازه داد تکه‌های بلندش روی صورتش بیفتند.

کیف پول را در جیب شلوار لی انداخت و آرام از اتاق بیرون رفت.

شلوار لی، پیراهن چهارخانه‌ی آبی‌ مشکی و کفش اسپرت مشکی؛

لباسی آشنا، مثل بیشتر روزها.

سالن طبقه‌ی بالا همیشه ساکت بود.

بی‌صدا و با جهشی نیمه‌آشکار به سمت پله‌ها رفت.

جز ته‌مانده‌ی بوی سیگار، اثری از دود نبود؛

انگار همه در حال آماده شدن بودند.

از راینو یاد گرفته بود که توقف طولانی در طبقه‌ی دوم حتی برای یک لحظه اشتباه مرگباری است.

برای همین پله‌ها را دوتا یکی پایین رفت تا به سالن همکف رسید.

بوی چای و نان سنگکِ گرم از آشپزخانه بلند بود.

بیشتر دخترها پشت میزها نشسته بودند و صبحانه می‌خوردند؛

چند پسر هم میانشان دیده می‌شد، اما به‌ندرت.

همهمه‌ی صداها در سالن می‌پیچید و فضا را پر می‌کرد.

بدون فکر به سمت دستگاه فروش خودکار رفت.

لحظه‌ای مکث کرد، بعد سکه‌ای داخل دستگاه انداخت و دکمه‌ی دونات را زد.

صدای خش‌خش مکانیکی بلند شد و یک دونات شکلاتی، همراه با لیوانی قهوه‌ی داغ، بیرون افتاد.

خم شد تا آن‌ها را بردارد.

بوی تلخ قهوه مشامش را پر کرد.

ـ اهل قهوه‌ای، نه؟

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...