درنا 177 ارسال شده در 30 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 تیر مردمک چشمهاش رو توی حدقه چرخوند و لبهاش رو به شکل مسخرهای بالا پایین برد، احتمالا سعی میکرد ادامو در بیاره. بعد موهاشو پشت گوشش انداخت و به سمت جعبهی کمکهای اولیه روی دیوار رفت. برش داشت و اومد کنار تختم زانو زد. بوی تند و گرم عطرش توی فضا پیچید. سرش رو کمی کج کرد و نگاهی به دستم انداخت. ــ میذاشتی یه روز دستت خوب باشه بعد میزدی داغونش میکردی. پلکی زدم و به سقف خیره شدم. سفید و بیلکه... آرادین بعد از مکثی، در جعبه رو باز کرد و موچین رو درآورد. با یه دستش، دستم رو به سمت خودش کشید. بدنم گوش به فرمانش تکون خورد، مثل عروسک خیمه شببازی. آروم مشغول برداشتن شیشه خوردههای توی دستم شد، سرمای دستش، گرمای ملتهب دستم رو آروم میکرد و انگشتهای لطیفش مثل مارپیچی روی دستم جابهجا میشدن. جز صدای هوهوی خستهی باد هیچچیز شنیده نمیشد. با برداشتن تیکهای از شیشه، ابروهام درهم رفت و بیاختیار زیرلب زمزمه کردم: آخ... آرادین محکمتر انگشتهام رو فشار داد. ــ تا تو باشی و یه دفعه فنرت از دستت در نره. سرم رو چرخوندم. آرامش عجیبی توی نگاهش بود، سرد و خاموش... مثل لالایی شبهای تاریک. موچین رو روی زمین گذاشت و پنبه رو آروم توی متادین چرخوند و بعد با دقت خاصی شروع به پاک کردن زخمم کرد، مثل شیشهای که هر لحظه ممکنه بشکنه. ابروهام از سوزش توی هم پیچید و با فشار دادن لبم، جلوی نالهم رو گرفتم. بعد بانداژ رو برداشت و مشغول باندپیچی کردن دستم شد، سریع و ماهر... انگار سالهاست که زخمها رو درمون میکنه. کارش که تموم شد، دستم رو زمین گذاشت و خیره بهش آهی کشید. زبونم رو توی دهنم چرخوندم و آروم، مثل زمزمهی شبانهی باد، گفتم: مرسی. مردمک چشمهاش رو توی حدقه چرخوند و نگاه عسلیش رو بهم دوخت. گوشهی لبش آروم بالا رفت. ــ دیگه خبری از اسم حیوونها نیست، نه؟ لبخند آروم جای خودش رو روی لبم باز کرد و باد مثل زبور طفیلی به پنجره کوبید. ــ میدونی که این اتفاقها تقصیر تو نیست، نه؟ لبخندم به پوزخند تبدیل شد. دست سست و خستهم رو بالای سرم گذاشتم و چشمهام رو ازش دزدیدم. ــ فکر کنم وقتش باشه بری. آرادین لبش رو گزید. دستش رو روی دستم گذاشت و همراهش موجی از آرامش به سمت قلبم رفت. ــ چقدر راجب اون جسد و گمشدنش میدونی؟ ــ به اندازهی کافی. آرادین آب دهنش رو قورت داد و اینبار محکمتر گفت: اگه به اندازهی کافی میدونستی، میدونستی که این اولین قتل نیست. چشمهام رو تنگ کردم و نگاهم رو بهش دوختم. بعد از مکثی ادامه داد: یکم تحقیق کردم و خوب... هر شش سال یه بار، توی یه شهر یه نفر گم میشه و دیگه پیدا نمیشه. ــ نمیفهمم. صداش رو بلند و بعد آروم کرد. ــ یعنی که این اولین قتل نیست، و هوراد اومد اینجا، چون این پرونده فرای چیزی هست که تو میدونی و من میدونم. سرش رو کج کرد. ــ فقط شانس نیاورد. سکوت مثل پشهای مزاحم برگشت. قلبم به سینهم میکوبید و چشمهام تا آخر گشاد شده بودن. شش قتل توی شش شهر متفاوت... یعنی چی؟ تا دهنم رو باز کردم چیزی بگم، صدای زنگ گوشی آرادین بلند شد. نفسش رو باصدا بیرون داد و گوشی رو کنار گوشش گذاشت. صدای جیغ اوا از پشت گوشی معلوم بود. ــ کجایی آرادین نمایش تا ده دقیقه دیگه شروع میشه. آرادین ابرویی بالا انداخت و کلافه نگاهی به ساعت مچی دستش انداخت. ــ کم جیغ بکش ایناها اومدم. و بدون تعلل، گوشی رو قطع کرد و توی جیبش گذاشت. موهاش رو پشت گوشش انداخت و از جاش بلند شد. ــ دیگه از این احمق بازیها در نیار آریا. و بعد از مکثی، که به چشمهای قهوهای خستهی من زل زد، به سمت در رفت. کفشش رو پوشید و قبل از اینکه خارج شه، گفت: قدیمها وقتی یه دختر میاومد تو اتاق پسری، اینطوری نمیذاشت، بره. و خارج شد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
درنا 177 ارسال شده در 1 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 مرداد خیره به در حرفهای آرادین توی ذهنم میچرخید. شش پرونده، توی شش شهر متفاوت... نفس در سینهم حبس شد. ضربان قلبم بالا رفت. دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و تا چانهم پایین کشیدم. یعنی قاتل هرسال یه جا بازی راه میانداخت؟ پس اگه هر شهر یه قتل رخ میداد، پس من این وسط چی کارهم؟ مگه قبلش یه نفر اینجا کشته نشده؟ لبم رو به دندون گرفتم و به سمت میزم رفتم. بیتوجه به شیشه خوردههای روی زمین لپتاپم رو از کولهم درآروم و روی میز گذاشتمش. دستم از زخم کم عمق شیشهها میسوخت. لپتاپ رو روشن کردم و نور سفید و سبزش، مثل حیوون درندهای نور کمسوی لامپ رو شکار کرد. بعد از روشن شدن سریع وارد موتور جستجوش شدم و اولین چیزی که به ذهنم اومد رو تایپ کردم. الگوی ششگانه صفحهها پشت سرهم پدیدار شد، اما همش مربوط به موضوعات دیگهای بود. پوفی کردم و دوباره انگشتم روی کیبورد حرکت کرد. قتلهای ششگانه با دیدن اولین صفحه ابروم بالا پرید. شش قتلی که تاریخ را تغییر دادند. لبم رو گزیدم و با میلم به بازکردن صفحه جنگیدم. الان وقتش نبود، نه... صفحه رو به سمت پایین اسکرول کردم، دوباره هیچی. کلافه دستی توی موهای شلختهم کشیدم و نگاهی به سقف انداختم. دوباره نگاهم رو به صفحهی لپتاپ دوختم و اینبار با احتیاط تایپ کردم. شش گمشدهی عجیب راذمر و اومد بالا. لبخند آروم روی لبم نقش کشید. اولین پنجره رو بازکردم. زبونم رو روی لبم کشیدم و به پایین اسکرول کردم، تا چشمم به اولین خبر مهم رسید. شش گمشده، در یک زمان، اما متفاوت خبرنگار امیلی لاگامی بعد از سفر و صحبت با کارآگاهان این پروندهها فقط یک سخن برای گفتن داشت، این عجییبترین و ترسناکترین حادثهی کرهی زمین است. او در میانهی صحبتهایش اذعان داشت: من چیزهای زیادی رو دیدم اما تا حالا به چنین چیزی برنخوردم، شش گمشده، در یک روز، یه ساعت اما با فاصلهی زمانی ششساله، گمشدههایی که هیچوقت پیدا نمیشن، همون بهتر اونها رو قتل بدونیم، این... این قاتل سریالی دست همه رو از پشت بسته. آب دهنم رو قورت دادم و روی اسم گمشدهها مکث کردم. نام: مهرداد عزیزی سن: ۳۶ سال زمان ربایش: ساعت ۱۸:۳۶ در تاریخ ۲۵۲۹/۶/۲۴ نام: عسل شاهینی سن: ۲۴ سال زمان ربایش: ساعت ۱۸:۳۶ در تاریخ ۲۵۲۳/۶/۲۴ دهنم باز شد و روی عکسش بیشتر زوم کردم. خطوط چهرهش، نگاهش، همهش شبیه راینو بود. ــ این غیرممکنه. احساس کردم قلبم برای ثانیهای ایستاد. چطور ممکنه؟ راینو هیچوقت راجبش چیزی نگفت، شاید اشتباه باشه، شاید... افکار مزاحمم رو پرت زدم و بقیه افراد رو نگاه کردم. سه دختر، سه پسر با فاصلهی ششساله. آرنج دستهام رو روی میز گذاشتم و سرم رو بینشون قرار دادم. خیره به قیافهی اون دختر... میتونستم راینو رو توش احساس کنم، چشمهاشون هردو لجنی... شباهتشون غیرقابل انکار بود. نفسم رو با صدا بیرون دادم و سرم رو به سمت پایین خم کردم و بعد به سمت در چرخوندمش. با دیدن کافشنم، ضربان قلبم بالا رفت. لبم رو گزیدم و مردد به سمتش رفتم. دستم رو توی جیب کافشنم بردم و با لمس صفحهی سرد گوشی خارجش کردم. عرق سردی روی پشتم نشست. لبم رو به دندون گرفتم و با هردو دستم گوشی رو بالا آوردم. سریع به سمت صندلی جهیدم و نشستم. صفحهی گوشی رو به سمت نور لپتاپ گرفتم. لکههای کمرنگ جای انگشت... زبونم رو لبم کشیدم و قفلش رو باز کردم. یه صفحهی عادی به رنگ آبی. وارد ایکون تماسها شدم. آخرین شماره رو گرفتم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم. بعد از سه بوق صدای آشنایی توی گوشم پیچید. ــ بله... نفس توی سینهم حبس شد. سریع تماس رو قطع کردم و گوشی رو روی میز انداختم. خندهی عصبی روی لبم نقش بست. صداش هر لحظه بلندتر میشد. امکان نداشت، نه... هردو دستم رو توی موهام گذاشتم و اونها رو کشیدم، خیره به سقف. چرا راینو باید به اون زنگ بزنه؟ با بلند شدن صدای زنگ گوشی، خندههام قطع شد. نگاهم رو به صفحهی آبی و سفیدش گرفتم. همون شمارهی قبلی... مال راینو. آب دهنم رو قورت دادم و گوشی رو خاموش کردم. بار دیگه به صفحهی لپتاپ خیره شدم. جز صدای تپش قلبم و نفسهای نامنظمم چیزی شنیده نمیشد. چه دلیلی داشت راینو به این شماره زنگ بزنه، اصلا چطور توی جیب هوراد بود، مگر اینکه... دستم رو روی ماوس گذاشتم و صفحه رو به سمت بالا اسکرول کردم، چشمهام رو تنگ کردم و به عکس عسل شاهینی زل زدم. ــ یعنی میتونه به خاطر خواهرش باشه؟ زبونم رو روی لبم کشیدم و خودم رو به میز نزدیکتر کردم، تنها یه راه پیش روم بود. نفسهام کند شد و انگشتهام روی کیبور حرکت میکردن. تیکتاک ساعت سکوت دیوار رو میشکست. نورهای سبز و آبی لپتاپ پشت سرهم ظاهر میشدن. عرق سرد از شقیقهم پایین میاومد و بعد از چند ثانیه کوتاه، اما طولانی وارد شدم. پایگاه اطلاعات پاسگاه مورکالیا. گوشهی لبم بالا رفت و با خشنودی، اسم راینو رو سرچ کردم، اما چیزی بالا نیاورد. لبم رو گزیدم و اینبار شاهینی رو سرچ کردم. دوباره چیزی معلوم نشد. کلافه به پشتی صندلی تکیه دادم و دستم رو توی موهام بردم. بعد از چند ثانیه، شاه رو سرچ کردم. سیزده نفر پیدا شد. ــ اینه. نوبتی افراد رو چک کردم، اما خبری از راینو نبود. انگار تمام گذشتهش آب شده بود رفته بود زیر زمین. نفسم رو با صدا بیرون دادم و پلکی زدم که چهرهی یک نفر توجهم رو به خودش جلب کرد. خیلی شبیه شانیا بود. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
درنا 177 ارسال شده در 2 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد روی عکسش کلیک کردم. نام: شانیا شاهرخی نام پدر: مسعود شاهرخی نام مادر: لیرو ماکان چشمهام از تعجب باز شد. ــ یعنی اون بچهی ماکانه؟ با اشتیاق مشغول خوندن شدم. برادر ناتنی: بهمن شاهرخی جرم: در سن دوازده سالگی هنگام ارتکاب دزدی دستگیر شد که بعد به وسیلهی وثیقه آزاد گشت. ــ جالب شد. صفحه رو به سمت پایین کشیدم، اما دیگه چیز خاصی نبود. ــ یه پدر، دو مادر... شک ندارم نه بهمن نه شانیا نه ماکان بخوان چنین چیزی آشکار شه. غرق افکار خودم بودم که با صدای در تقریبا از جا پریدم. قلبم از شدت تپش وارد حلقم شد. دستگیرهی در آروم به سمت پایین چرخید. نگاهم بیاختیار روی شیشههای خوردشدهی زمین رفت که باعث شد، به خودم بیام و قبل از اینکه در باز شه به سمتش تقریبا بجهم. یه دستم رو به دیوار تکیه دادم و با دست دیگهم در رو گرفتم و تمام ورودیش رو سد کردم. رامتین بود. ساندویچ دستش رو بالا گرفت و گفت: بیا برات شام آوردم. نگاهش کنجکاو بین در و من در چرخش بود. پوزخند مضطربی زدم و ساندویچ رو از دستش گرفتم: ممنون. رامتین چشمهای گشاد عسلیش رو بهم دوخت. ــ یه سروصداهایی از اتاقت اومد، گفتم بیام ببینم کیه. ریاکشنش رو نگاه. اون صداها مال یه ساعت پیش بود آقا تازه اومده چک کنه. ــ چیز خاصی نیست. خودش رو به در نزدیکتر کرد که باعث شد در رو نزدیکتر کنم. آب دهنم رو قورت دادم و خونسرد به چشمهاش خیره شدم. ابروهاش رو توی هم جمع کرد. ــ مطمئنی خوبی؟ چشمهاش روی دستم چرخید که باعث شد رنگ از رخسارش بپره. ــ دستت چی شده؟ مکثی کردم. بعد توی یه حرکت ناگهانی درحالی که ساندویچ رو از دستش میگرفتم، گفتم: چیز خاصی نیست، شب بخیر. و در رو محکم بستم و پشتکش رو انداختم. چند دقیقه طول کشید تا صدای قدمهای رامتین بلند شه و بعد در تاریکی شب محو بشه. نگاهی به ساندویچ انداختم. خوش رنگ و لعاب، بوی مرغ سرخشده ازش بلند شده بود. تلخندی گوشهی لبم نشست و ساندویچ رو یه طرف اتاق پرتاب کردم. تصویر هوراد خونین هنوز جلوی چشمهام بود و تا ته این قضیه رو درنمیآوردم، دلم آروم نمیگرفت. لپتاپ رو خاموش کردم و بعد خودم رو روی تخت رها کردم. چشمهام رو بستم و بعد از چند دقیقه، شاید ساعت، تاریکی همهجا رو گرفت. ــــــــــــــــ روی صندلی سفت و سخت مدرسه لم داده بودم و با خودکار توی دستم بازی میکردم. صحبتهای آقای ناظری معلم زمین شناسی، مثل قرص آرامشبخشی بود که هر لحظه من رو به خواب نزدیکتر میکرد. سرم رو کمی کج کردم تا گرفتگی گردنهم برطرف شه. ناظری سرپا جلوی تخته هوشمند رو گرفته بود و با خطکش توی دستش به سنگهای مختلف اشاره میکرد. هیچوقت این درس رو درک نمیکردم، اصلا مگه مهمه من از روی چی سر میخورم؟ صبح زود از خونه بیرون زدم، بدون دیدن کسی. موندن توی اون اتاق و خونه مثل قبل نبود برام... همهچیز تاریکتر شده بود. به خصوص بعد از اون تماس... ذهنم مثل همیشه حصارهاش رو بالا کشیده بود و بهم اخطار میداد... اما قلبم نمیخواست باور کنه، راینو چیزی رو میدونست، میدونم که چیزی رو میدونه، اما قاتل نیست... امکان نداره قاتل باشه و تنها یک نفر بود که میتونست گذشتهی راینو رو برام آشکار کنه. با بلند شدن صدای زنگ، سریع کتابهام رو توی کیفم گذاشتم و از جام بلند شدم. بدون معطلی به سمت در جهیدم و از کلاس خارج شدم. چالاک از لابهلای دانشآموزها عبور کردم. گرمای بدنشون و بوی گند عرقشون فضا رو پر کرده بود. با قدم گذاشتن در فضای آزاد حیاط ایستادم. دستهی کولهم رو محکمتر گرفتم. چشمهام در تکاپوی پیداکردن دو نفر فضای باز و پر از درخت حیاط رو میکاوید. گروه دخترها... بچههای خرخون مدرسه... سال اولیها... سرایدار... و اونجا بود. شانیا و بهمن. روی پلهها نشسته بودن، تنها... لبخندی زدم و به سمتشون رفتم. نگاه هردوشون به سمتم برگشت. گوشهی لب بهمن بالا رفت و پوزخند روی لبش نقش بست. چشمهاش برق شیطنتآمیزی زد و گفت: خیلی جرئت داری اومدی اینجا. لبهام رو محکم به هم فشردم. نگاهم رو از بهمن گرفتم و به چشمهای بیخیال شانیا دوختم. ــ یه لطفی ازت میخوام. بهمن تک خندهی کرد و گفت: عجبا... لطف میخوای؟ هنوز قسطهات رو صاف نکردی که پسر. زبونم رو توی لپم چرخوندم، به چشمهای طوسی بهمن خیره شدم و گفتم: همینکه چیزی راجب پدرتون نگفتم فکر کنم کافی باشه. خنده روی صورت بهمن خشک شد، چشمهاش رو تنگ کرد و گفت: منظورت چیه؟ درحالی که توی دلم برای خودم ذوق میکردم از حدس درستم، سعی کردم چهرهی خونسردم رو حفظ کنم. ــ یه پدر، دو مادر متفاوت... فکر نکنم خانم ماکان از اینکه دانشآموزها بفهمن شوهرش بهش خیانت کرده خوشحال بشه، نه؟ باد تندی وزید و مثل حصاری صدای همهمهی حیاط رو در برگرفت. تپش قلبم رو در گردنم حس میکردم. صدای خندهی شانیا سکوت رو شکست. ــ بیراه درمورد قابلیتهات حرف نمیزنن... نگاهش رو بین بهمن و من چرخوند و ادامه داد: شاید این اطلاعات بتونه قسطهات رو صاف کنه، اما چرا باید بهت لطف کنیم؟ لبم رو گزیدم. مردد گفتم: خوب اونوقت... من بهتون مدیون میشم. گوشهی لب شانیا بالا رفت. ادامه دادم: و فکر نکنم کسی بتونه کاری که من میکنم رو انجام بده. بهمن بادی توی غبغب انداخت. مردمک چشمهاش رو توی حدقه چرخوند و با غیض گفت: چرا داری با این بچه حرف میزنی شانیا... دستش رو روی جیب شلوارش کشید و نیمخیز ادامه داد: بزار خودم نشونش بدم حرف اضافهـ... شانیا دستش رو به نشانهی سکوت بالا آورد و دوباره چشمهای قهوهایش رو به من دوخت: بهم بگی چی میخوای؟ آب دهنم رو قورت دادم و نگاهی به بهمن انداختم. دندون روی دندون سایید و بدون هیچحرفی سرجاش نشست. نگاهم رو دوباره به شانیا دوختم: دنبال فایل اطلاعات یه نفرم، ماکان اطلاعاتش رو آنلاین نگه نمیداره و خوب... من بهت نیاز دارم. شانیا ابرویی بالا انداخت. ــ فایل کی؟ لبم رو گزیدم. ــ راینو شاهینی. شانیا: چرا رابطهتون شکر آب شده؟ ــ چراش مهم نیست... فقط میخوامش. نفسش رو با صدا بیرون داد و نگاهش رو به نقطهی دیگهای دوخت. ــ اگه پیداش کردم بهت میگم، الانم بهتره قبل از اینکه کسی تو رو اینجا ببینه. ــ چطوری میخوای به من خبر بدی؟ لبخندی روی لبش نشست و نگاه شیطنتآمیزش رو بهم دوخت. ــ منم روشهای خودم رو دارم آریا، الانم بهتره بری. به بهمن اشاره کرد و ادامه داد: قبل از اینکه بهمن کنترلش رو از دست بده. نگاهی به بهمن انداختم. از چشمهاش آتیش میبارید. لبخندی زدم و راهم رو ازشون جدا کردم. با امیدی در عین ناامیدی حرکت کردم که راینو رو دیدم. نزدیک در حیاط... کوله به دست در حال خروج... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
درنا 177 ارسال شده در 3 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 مرداد سریع و چالاک... انگار نمیخواست کسی اونو ببینه. و از مدرسه خارج شد. لبم رو به دندون گرفتم و برای چند ثانیه خیره به در موندم. یعنی کجا میرفت؟ این ساعت روز؟ قلبم بهم میگفت دنبالش کن، اما مغزم هشدار میداد. عقبگرد کردم و نگاهی به در سالن انداختم؛ رامتین و اوا به همراه آرادین مشغول حرف زدن، داشتن بیرون میاومدن، اما هنوز متوجه من نشده بودن. نگاهم رو برگردوندم و دوباره به در خیره شدم. سرم رو به سمت چپ و راست تکون دادم و روی پام بالا پایین جهیدم. زیر لب طوری که فقط خودم بشنوم زمزمه کردم: جهنم و ضرر... و به سمت در حرکت کردم. قلبم از شدت هیجان میکوبید، شاید هیجان هم نبود، نمیدونم، اما... میکوبید. به محض اینکه از مدرسه خارج شدم، چشمهام از فرمان مغزم پیشی گرفت و دنبال راینو گشت. اونجا نه... نه... و اونجا... کمی پایینتر خیابون اصلی داشت سوار تاکسی میشد. گوشهی لبم بالا رفت و وارد جاده شدم. همزمان که به سمت پایین جاده میرفتم، انگشت شستم رو بالا گرفتم، منتظر تاکسی... در کسری از ثانیه، بوی دود و صدای کشیدهشدن لاستیک کنار گوشم بلند شد، انگار خود کارما میخواست راینو رو گم نکنم. بدون معطلی سوار تاکسی شدم، کمی خودم رو جلو کشیدم و گفتم: آقا میشه اون تاکسی رو دنبال کنین؟ راننده ابروهاش رو درهم برد و زیرچشمی نگاهی بهم انداخت. نفسم رو با صدا بیرون دادم و دستی توی جیبم برد. یه اسکناس رق درآوردم و گفتم: ممنون میشم. شانهای بالا انداخت و اسکناس رو توی جیبش گذاشت و بعد دنبال تاکسی راینو راه افتاد. به پشتی صندلی تکیه دادم و از شیشه خیابونهای خاکی و خونههای قدیمی و نو رو تماشا کردم. زمان گذشت، کند و خسته... خانهها اومدن و رفتن تا اینکه تاکسی ایستاد. محکم. و صدای کسل مرد توی ماشین پیچید: اون فردی که دنبالش بودین خارج شد. آب دهنم رو قورت دادم، تشکری کردم و از تاکسی خارج شدم. بوی دود و گرد جاده توی بینیم پیچید. چند سرفهی خشک کردم و دستم رو توی هوا تکون دادم. خونههای ویلایی پر از درخت... خیابون باریک... همهچیز بیش از اندازه آشنا بود. قدم به جلو برداشتم. دلم شور میزد. به چپ پیچیدم، همون کوچهای که راینو واردش شد و تصویر اون خونهی متروکه جلوی چشمهام پدیدار شد. اکسیژن هوا ناپدید شد و آب سلولهام تبخیر شد... راینو آروم در خونه رو باز کرد و واردش شد. بدون ترس، بدون تردید... دستم رو باز و بسته کردم و سعی. کردم نفس بکشم. امکان نداشت، نه... امکان نداشت راینو اون قاتل باشه. اما ذهنم به حرف قلبم گوش نمیداد و تصویر همهچیز رو کنار هم میچید. تصاویر مثل فیلمی توی ذهنم مرور میشدن. راینو اون شب توی مدرسه بود... راجب قاتل میپرسید... از هوراد خبر داشت و با دیدنش نترسید... گذشتهش مثل اکسیژن توی هوا نامرئیه... چشمهام رو محکم به هم فشردم و تمام تصاویر رو پرت زدم. مهم نبود ذهنم چی میگه... راینو قاتل نبود... نمیتونست باشه. نفس عمیقی کشیدم و به سمت اون خونه رفتم. امروز برای برای یه بار... همهچیز معلوم میشد. صدای جیرجیر کفش اسپرتم با هوهوی باد در هم میپیچید. بخار نفسهام توی هوای سرد معلوم بود. یک... دو... سه... دستم رو روی دستگیرهی سرد در گذاشتم و در با نالهی خفهای باز شد. بوی فاضلاب و میوهی گندیده بلند شد. خون محکم به رگهام میکوبید، دنبال راه فرار... تاریکی بیحس و هشدار دهندهی راهرو درست روبهروم بود. آب دهنم رو قورت دادم و پام رو توی خونه گذاشتم. موجی از ترس و هیجان در دلم پیچید. سعی کردم صدای قدمهای پام رو با سکوت حاکم بر اتاق هماهنگ کنم. قطرههای آب به پایین میچکید و در راهرو اکو میانداخت. با پاشنهی پام در دوم رو به درون هل دادم که ناگاه، دو دست محکم و قوی بلند شد و من رو به داخل کشید و محکم به زمین کوبید. ابروهام از درد در هم پیچید. با دو دستم محکم دستهایی که من رو به زمین فشار میدادم گرفتم. صدای نفسهای تند و وحشیش با نفسهای بریده من در فضا میپیچید. مردمک چشمهای گشاد شدهم رو توی حدقه چرخوندم تا روی نگاه لجنی راینو ثابت موند، خشمگین و سرد... خون توی رگهام منجمد شد. نور بریدهی خورشید قسمتی از صورتش رو روشن میکرد. لبهاش بالا رفت و صدا آروم به بیرون خزید: اینجا چیکار میکنی؟ لبهام رو محکم به هم فشردم. با دستهام مچش رو گرفتم و سعی کردم از خودم جداش کنم، اما فایدهای نداشت. اینبار راینو بلندتر غرید: زودباش جواب بده. ضربان قلبم بالا رفت. اون کسی که باید عصبانی میبود من بودم، نه اون. ــ خودت اینجا چیکار میکنی؟ سرش رو نزدیکتر آورد. چشم در چشم... نفس در نفس... ــ گم شدی اومدی اینجا، هوراد رو اینجا پیدا کردی... پیام عجیب میگیری... فکر نکنم من کسی باشم که قراره جواب بدم. چشمهام گرد شد، یعنی چی؟ جرقهای گوشهی ذهنم زد. آروم لب زدم: فکر میکنی من قاتلم؟ ــ نیستی؟ ــ من کسی نیستم که خواهرش به دست قاتل مرد. مردمک چشمهاش لرزید. نفسش کند شد و دستهاش روی سینهام سست شد. از فرصت استفاده کردم. دستش رو محکم پس زدم که باعث شد به عقب تلو بخوره. نشستم. ثانیهها گذشت. راینو چشمهاش رو بههم فشرد و گفت: از کجا میدونستی؟ ــ نمیدونستم، الان میدونم. مکثی کردم و آب دهنم رو قورت دادم. پشت سر هم. مردد لب زدم: چرا تنها اومدی اینجا؟ راینو نفسی کشید. سرش رو به عقب داد و چندبار آب دهنش رو قورت داد. انگار میخواست درد قدیمی رو خفه کنه. بعد نگاه لجنیش رو بهم دوخت. ــ من قاتل نیستم اگه منظورت اینه. مردمک چشمهام رو دزدیم و پوزخندی زدم. ــ هیچ وقت باور نداشتم باشی... فقط... دوباره به چشمهاش خیره شدم. ــ فکر کنم به مدرک محکمتری نیاز داری. گوشهی لبش بالا رفت. نور چشمهاش از بین رفت و تلخندی روی لبش نقش بست. ــ مدرک محکمتری از اینکه خواهرم به جای من مرد؟ چشمهام گرد شد. راینو قدمی به جلو برداشت و ادامه داد: قربانی قبلی من بودم... باید من میمردم اما اون دو چشم طلایی لعنتی، خواهرم رو به جای من کشت. صداش میلرزید، نه از ترس، از درد، از عذاب وجدان... دهنم رو باز کردم که چیزی بگم اما قبل از اینکه کلمات ظاهر بشن در با صدای محکمی باز شد. قلبم توی دهنم پرید. چشمهام به سمت در چرخید و رامتین با اوا و آرادین در آستانهی در ظاهر شدن. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
درنا 177 ارسال شده در 4 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 مرداد رامتین چشمهاش رو تنگ کرد. ــ اینجا چیکار میکنین؟ نگاهی به راینو انداختم، چشم در چشم. بعد از جام بلند شدم، درحالی که خاک رو از لباسم میتکوندم، گفتم: هیچی... شما اینجا چیکار میکنین؟ رامتین قدمی جلو اومد. لحنش جدی شده بود. ــ سوال منو با سوال جواب نده. دستهام رو توی جیبم گذاشتم و لبخندی زدم. ــ تو سوال منو با سوال جواب نده. چشمهاش رو تنگتر کرد و مستقیم به من و راینو زل زد، انگار همهچیز توی نگاهمون نوشته شده بود. اوا که ابروهاش رو بالا داده بود، آستین رامتین رو گرفت و آروم کشید. با چشمهای گشاد اطراف رو نگاه میکرد. ــ بیا بریم رامتین... بیرون ازشون سوال بپرس. رامتین اما، جلوتر اومد. ــ اون روز هوراد هم اینجا پیدا کردین... برای چی اومدین اینجا؟ لحنش نه تهدیدآمیز بود، نه بلند... فقط صدای پسری بود که سعی میکرد در دل بینظمی، نظم رو پیدا کنه. لبم رو تر کردم. نفسی تازه کردم که قلب سنگینم رو به تپیدن واداره، که ناگاه بوی تندی توی فضا پیچید. سرد و سنگین... چیزی مثل چوب سوخته... درست مثل وقتیکه... چشمهام گشاد شد. رنگ از چهرهم پرید، صدای فریادم در افتادن لرزش آسمون و زمین گم شد: مراقب باشین... و بعد دیوارهای سیاه صیقلی دایرهوار دورم رو گرفت و من رو از بقیه جدا کرد. اونقدر شفاف که میتونستم در دل تاریکی چهرهی رنگ پریدهی خودم رو ببینم. سکوت مثل پردهای سنگین سایه افکند. آب دهنم رو با صدا قورت دادم و دستم رو روی دیوار سرد گذاشتهم. قفسهی سینهم بالا پایین میشد. تاریکی و سکوت بیشتر عصبیم میکرد، اگه بلایی سر رامتین یا آرادین میاومد... سرم رو تکون دادم، نباید میذاشتم افکار مزاحم تمرکزم رو به هم بزنه. با دو دستم محکم دیوار رو به عقب هل دادم. اما فایدهای نداشت... روی پاشنهی پام چرخیدم و سیاهی دورم رو از بر گذروندم. باید یه راهی میبود... یه راهی که بتونم خارج شم. دستم رو تکون دادم تا عضلات منقبض شدهم آروم شه. توی سکوت داشتم دنبال روزنهای میگشتم که نوری آتشین روی دیوار پدیدار شد و کلمات از دل آتیش بیرون اومدن. سه دقیقه تا قربانی بعدی... یا تو یا اون دختر... کدومتون تنها خواهید موند؟ خون توی رگهام منجمد شد. بیاختیار لب زدم: آرادین. درست توی همین لحظه دیوارهای صیقلی از بین رفت، مثل رویایی که انگار وجود نداشته، خارج از منطق... و به خاکستر تبدیل شد. دوباره وسط سالن اون خونهی لعنتی بودیم. چشمهام زودتر از فرمان مغزم دنبال آرادین گشت. با دیدنش، لبخند آسودهای روی لبم نشست. موهاش شلخته شده بود و رنگ از رخسارش پریده بود. سرم رو کج کردم. چشمهاش... چشمهاش متفاوت شده بود، انگار... با صدای جیغ بلندی که از بالا اومد، باعث شد از جام بپرم. بیاختیار نگاهی به بقیه انداختم. رامتین، راینو... اوا... اوا نبود. دهنم باز شد و نبضم محکم به جمجمهم کوبید. به چشمهای لجنی راینو خیره شدم. سرگردونتر از من. سه دقیقه... من یا اون. خون توی رگهام دوید. تمام توانم رو به پاهام دادم و سریع به سمت بالا دویدم. صدای قدمهای محکمم توی فضا اکو میشد. راینو بدون معطلی دنبالم اومد و بعد از مکثی، رامتین و آرادین. قلبم محکم به قفسهی سینهم میکوبید. بوی فاضلاب و تعفن با هر جهشم قویتر میشد. لبم رو گزیدم و به سرعتم افزودم. صدای تیکتاک ساعت مچیم روی مخم رژه میرفت. با رسیدن به طبقهی دوم بعد، از مکث کوتاهی، غریزی به سمت همون اتاقی رفتم که آخرین بار هوراد رو توش دیدم. دست خیس عرقم رو توی جیبم بردم و گوشیم رو درآوردم. چراغقوهش رو روشن کردم و در آستانهی در ایستادم. سه جسد دیگه توی اتاق بود، درست مثل بار قبل، بینقاب و سوخته... و کنارشون اوا، خونین... با پوستی به سفیدی گچ و موهایی افتاده بر صورت. پاهام سست شد، نفسهام سنگین. انگار دیوارها بهم نزدیک میشدن. قدمی به عقب برداشتم، بیاختیار... راینو و رامتین کنارم در آستانهی در ظاهر شدن. اتاق رو از نظر گذروندن و نگاهشون روی اوا ثابت موند. راینو بدون معطلی خودش رو به اوا رسوند. دستش رو کنار گردنش گذاشت و نبضش رو چک کرد. ــ زندهست. رامتین لرزون قدمی به جلو برداشت. لب زد: اوا... اما صداش توی محیط گم میشد. دوباره عقب رفتم. از در فاصله گرفتم که زمین لرزید و چند ثانیه بعد دیوار سیاهی فرود آمد. درست مثل قبلی... آب دهنم رو قورت دادم. ــ بچهها... صدای آرادین بلند شد، نه مثل گذشته... تاریکتر... بیحستر.... ــ اونها کسی نیستن که بخوای نگرانشون باشی... برگشتم. عضلاتم منقبض شد و گوشی از دستم افتاد. دو تیلهی طلایی... با نیمرخی از سایه و نیمرخی از آرادین... مثل کابوس شبهای تاریک... نور از کنارش رخت بست. گوشهی لبش بالا رفت و لبخند مریضی روش نقش بست. ــ سه دقیقه تموم شد و تو، تنها موندی. سرش رو کمی کج کرد و تیلههای طلاییش رو بهم دوخت. مثل شکارچی که شکارش رو پیدا کرده. ــ بهت گفتم، وقتی آخر این مارپیچ تنها خواهی موند. قلبم ایستاد. دنیا ایستاد و همهچیز در تاریکی فرو رفت. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
درنا 177 ارسال شده در 5 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 مرداد سی و شش سال قبل آرادین هوا ابری بود. قطرههای درشت بارون مثل سنگ به ماشین میکوبید و هر از چندگاهی، رعد و برق مثل غرش اژدهایی گرزه، آسمون رو روشن میکرد. اما سکوت درون ماشین رو گرفته بود. کسی حرفی نمیزد. حرفی هم برای گفتن نبود. چشمهام لبالب پر از اشک بود، اما قابل مقایسه با دردی که روی قلبم بود، هیچ بود. انگار قلبم زیر میلیونها تن وزن درحال له شدن بود. در حیاط باز و ماشین پارک شد. سریع دستگیرهی در رو به سمت داخل فشار دادم و از ماشین خارج شدم. نمیخواستم کسی رو ببینم، نمیخواستم چیزی رو بشنوم. دویدم، با چشمهایی تار... با هر قدم گلوم بیشتر سنگین میشد. در اتاقم رو محکم پشت سرم بستم و خودم رو روی تختم انداختم. اشکهام جاری شدن. چرا من؟ ورا بین این همه آدم این بلا باید سر من بیاد؟ این چه بیماری لعنتی بود که باید بگیرم؟ پاهام رو توی سینهم جمع کردم و سرم رو بین دو زانوم گذاشتم. موهام خیس عرق بود. نفسم تند و بریده. دو سال... من فقط دو سال وقت زندگی داشتم. بعدش قرار بود بشم یه تکه گوشت روی تخت. پس آرزوهام چی؟ مگه من آدم نیستم؟ فرق من با بقیهی دخترها چیه؟ سرم محکمتر بین دو پام فشردم. بدنم از گریه میلرزید. همهچیز تیره و تار بود. بعد صدایی اومد، مثل وزش یه طوفان. سرم رو بلند کردم. چشمهام تار میدید، اما میتونستم دو چشم طلایی ببینم، درخشان مثل خورشید... در میان تاریکی محض به شکل انسان. اگه یه ساعت پیش این رو میدیدم، حتما از ترس زهره ترک میشدم، اما الان، مگه امیدی به زندگی مونده؟ سرم رو کج کردم. تلخندی روی لبم نشست. ــ چی میخوای؟ سایه نزدیکتر شد و بعد صداش در گوشم پیچید. بدون منشا، بدون لرزش... ــ میخوای آیندهت رو پس بگیری؟ موم رو از روی چشمم برداشتم. آب دهنم رو قورت دادم و به اون دو تیله خیره شدم. ــ فقط باید بدونی، هر سایهای یه بهایی داره، و بهای من... انسانیته. ـــــــــــــــــــــــــــ راینو پوست اوا سرد بود، بیش از اندازه سرد... ترس وجودم رو فراگرفته بود، یعنی یه قربانی دیگه؟ دستم رو روی رگ گردنش گذاشتم، به امید اینکه بزنه. ثانیهها گذشت، سرد و خاموش... و بعد ضربهی آرومی زیر دستم شکل گرفت. طوری که اگه دقت نمیکردی، احتمالا احساسش نمیکردی. ــ زندهست. لبخند محوی روی صورت مضطرب و پریشان رامتین شکل گرفت و بعد جلو اومد. اما آریا، چشمهاش بیش از اندازه گشاد شده بود و رنگش پریدهتر از همیشه. گوشی توی دستش میلرزید. چند قدم عقب رفت. حرکات و حالات صورتش طوری نبود که مال قاتل باشه. پس اگه اون قاتل نیست، کی میتونه باشه؟ چشمهام جلوتر از من دنبال آرادین گشت، اما توی اتاق نبود. دو لبم رو محکم به هم فشردم و از جام بلند شدم. یکی از ما اینجا قاتل بود، رامتین که نمیتونست باشه، اگه آریا هم نبود، پس... دو چشمم تا آخر گشاد شد. خون توی رگهام برای ثانیهای ثابت موند و جهشم با صدای مهیب افتادن دیواری سیاه جای در همراه شد. تاریکی همهجا رو گرفت. دستم رو روی در گذاشتم، سرد بود، غیرعادی... درست مثل همونی که شش سال پیش منو از خواهرم جدا کرد. رامتین آب دهنش رو قورت داد و با وحشت گفت: چی شد؟ گوشهی لبم رو به دندون گرفتم. چشمهای عسلی رامتین مثل خورشیدی توی تاریکی میدرخشید. لب زدم: آتیش میخوام. رامتین: چی؟ نفس عمیقی کشیدم و دوباره گفتم: اگه بخوایم این درو باز کنیم، فکر کنم آتیش بتونه جواب بده. رامتین نگاهش رو بین در و من چرخوند. آب دهنش رو قورت داد و گفت: چطوری؟ کلافه دستی توی موهام کشیدم. اینم گیر بده گیر داده. ــ اون فندک جیبت رو به من بده رامتین اگه نمیخوای آریا بمیره. مردمک چشمهاش لرزید. ــ چرا باید بمیره؟ خون توی رگهام در مرز جوشیدن قرار گفت. اینبار داد زدم: اون فندک لعنتی رو به من میدی یا نه؟ سرش رو تکون داد. دستپاچه دستش رو توی جیبش برد و فندک سفیدی با طرحی از پروانه درآورد و به سمتم پرت کرد. سریع از توی هوا قاپیدمش و خودم رو به در نزدیکتر کردم. ــ خوب. فندک رو روشن کردم. شعلهی زیادی نداشت اما کافی بود، باید میبود. شعله رو روی یه نقطهی متمرکز روی در گذاشتم. ثانیهها گذاشت. دایرهی قرمز روی در هرلحظه پررنگتر میشد. قلبم توی سینهم میکوبید. ــ بدو... بدو... بدو... صدای قدم رامتین بلند شد. ــ باز شد؟ زیر چشمی نگاه کوتاهی بهش انداختم و گفتم: خوب اگه بشه میبینی، نه؟ توی همین لحظه در با صدای نالهای طاقت فرسا ناپدید شد. انگار اصلا وجود نداشت. فندک رو خاموش کردم و سریع بیرون رفتم. آریا مات و مبهوت به دیوار تکیه داده بود. رد نگاهش رو دنبال کردم و به اون رسیدم. همون دو تیلهی طلایی لعنتی. همون سایهی قاتل... نیمی ازش شعلهور بود و نیمهی دیگه رو چهرهی آرادین پوشونده بود، اما نه آرادین همیشگی... متفاوت، با خطی آشکار از شرارت در چهره... فکم منقبض شد. دو دستم رو محکم مشت کردم و دندونهام روی هم ساییده شد. اون دو تیلهی طلایی لعنتی برق زد و بعد پوزخند آروم روی لبش نقش بست. ــ ببین کی اینجاست، پسر طلایی... سرش رو کج کرد. ــ اومدی خواهرت رو نجات بدی؟ نفسهام تند و بریده شده بود. ــ میکشمت. به سمتش هجوم بردم، بیمحابا... دستم رو مشت کردم و محکم به سمت اون پوزخندش نشانه بردم، اما قبل از اینکه بهش برسه، قدمی به عقب برداشت و با نوک انگشت من رو به سمت دیوار پرتاب کرد، مثل یه بچه... درد تند و تیز توی بدنم پیچید. آرادین... نه اون سایه... به سمت آریا چرخید. گردنش رو کج کرد و گفت: آخر این راه، من و تو تنها خواهیم بود، همینجا... سریع بلند شدم، اما قبل از اینکه فرصت کاری پیدا کنم، مثل دود از بین رفت، انگار اصلا اونجا وجود نداشت. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
درنا 177 ارسال شده در 5 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 مرداد آریا همهچیز تیره و تار بود. انگار توی یه کابوس شبانه گیر کرده بودم. دهنم نیمه باز و خشک... هیچ کلمهای بیرون نمیاومد. هیچ کلمهای حتی شکل نمیگرفت. هیچ حسی توی دنیا برام نمونده بود. خلا کل وجودم رو در برگرفته بود. انگار یه مردهی متحرک شده بودم. نمیدونم چقدر گذشت که به جای خالی آرادین خیره شده بودم. دقیقه، شایدم ساعت... شایدم قرنها توی اقیانوس سکوت گمشده بودم. سکوتی که حتی قلبم هم دلیلی برای تپش نداشت. ــ آریا... آریا صدام رو میشنوی؟ اون کی بود؟ نگاهم رو بالا بردم. دو چشم لجنی و دستی که تکون میخورد. دستش رو روی شانهم گذاشت و من رو تکون داد. ــ هی با توام پسر... تاریکی از بین رفت و آروم ذهنم روشن شد، شروع به پردازش... راینو که سعی میکرد منو به این دنیا برگردونه. اونور تر رو نگاه کردم. رامتین، ترسیده و نگران... غم توی چهرهش موج میزد. دوباره تکون خوردم. ــ یه چیزی بگو دیگه. چشمهام رو بستم. خواستم یه نفس عمیق بکشم. همون روش همیشگی... اما چرا؟ تلخند روی لبم نقش بست. چشمهام رو باز کردم. با یه دستم، دست راینو رو پس زدم و بلند شدم. بدون توجه به فریادهاشون به سمت پلهها رفتم، بیهدف... و بعد در... دستگیرهی سرد در رو محکم به سمت بیرون فشار دادم و از اون خونه بیرون زدم. هوا روشن بود و ابرها کنار رفته بود... اما قلب من تاریکتر از همیشه بود. به سر کوچه که رسیدم، مکثی کردم. نگاهی به سمت چپ و راست انداختم و بعد راه چپ رو برگزیدم و شروع به حرکت کردم. صدای زمزمهی آدمها، خندههاشون، بوق ماشینها، باد، همه انگار از بالای امواج یه دریا به گوش میرسید و من، ته اون اقیانوس سرگردون بودم. ساعتها گذشت، مثل باد.. پاهام سست شده بود... اما مهم نبود، هیچچیز مهم نبود. که صدای چند بوق بلند پشت سر هم باعث شد به چپ بچرخم. شانیا، پشت فرمون، با پورخندی روی لب. ــ میخوای سوار شی؟ به ماشین نگاه کردم. کنارش بهمن نشسته بود، خسته و با ابروهایی پیچیده به هم و پشت... هیچکس نبود. لبم رو گزیدم و بعد بدون هیچ فکر، ترس یا هرچیزی وارد شدم. من روحمو از دست داده بودم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
درنا 177 ارسال شده در 5 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 مرداد رامتین روی نیمکت همیشگیمون توی مدرسه نشسته بودم. خیره به در. اتفاقات اون خونه، مثل یه کابوس هر شب توی ذهنم تکرار میشد. سه روز میگذشت و هنوز مثل ثانیهی اول فکر کردن بهش دردناک بود. هیچکس فکرش رو نمیکرد که آرادین قاتل باشه، یا اون چیزی که آریا تعریفش میکرد. سرم به پشت نیمکت تکیه دادم. آریا.. هه... سه روزه هیچ خبری ازش نیست. کسی نمیدونه زندهست یا مرده، حتی گوشیش رو توی اون خونه جا گذاشت. با حس کردن گرمای یه نفر، سرم به سمتش چرخوندم. راینو بود. شیرکاکائویی رو توی دستم گذاشت. درحالی که اطراف رو نگاه میکرد، گفت: اوا چطوره؟ ــ بهتره. ــ مرخص شده؟ ــ آره اما، خانوادهش میخوان یه مدت استراحت کنه. راینو نی شیرکاکائو رو توی دهنش گذاشت و جرئهای نوشید. نگاهم به سمت مال خودم چرخید. چه روزهایی گذشت که هممون اینجا جمع میشدیم و شیر کاکائو میخوردیم. روزهایی که انگار مال هزاران سال پیش بود. راینو لبش رو محکم به هم فشرد و گفت: به پلیسها چی گفتی؟ ــ همون چیزهایی که گفتی... با تو و اوا وارد اون خونه شدم و بعدش چیزی یادم نمیآمد. ــ قبول کردن؟ سرم رو به کنار چرخوندم. ــ نمیدونم. ثانیهای در سکوت گذر کرد. صدای باد برف و کبوترها توی فضا پیچید. شیرکاکائو رو توی دستم چرخوندم و پرسیدم: داستان تو و این سایه... چیه؟ به صورت راینو خیره شدم. ــ فقط راستشو بگو. راینو نی رو از دهنش درآورد و شیر کاکائو رو روی پاش گذاشت. نگاهش رو بهش دوخت. لب زد: هوراد بهت گفت که بچهتر بودم، دنبال روح و جن و اینا میگشتم. صداش میلرزید. انگار بعد از گذر سالها فکر کردن بهش همون درد قدیم رو روشن میکرد. ــ فقط همون نبود. جرئهی دیگهای از شیرکاکائوش نوشید و نگاهش رو به دور دست دوخت، غرق در خاطرات. ــ دنبال جسد بودم، هیجان... همهی چیزهایی که بچهها دنبالشن و بعد یه شب که اون جسد رو دیدم اون چشمها ظاهر شد. مردمک چشمهاش لرزید. بعد از مکثی ادامه داد: هوراد دنبال یه پرونده بود، پروندهی منحصر به فرد... شش گمشدگی بدون رد و رسید به اون جنازه... لبش رو گزید، سیبک گلوش بالا پایین میرفت. ــ یه اشتباه باعث شد اون... بره سراغ خواهرم به جای من... چشمهاش پر از اشک شده بود. ــ و خواهرم قربانی بعدی بشه، نه منی که مارک شده بودم. راینو دستش رو جلو آورد. یه مارپیچ خیلی کمرنگ، روی دستش حک شده بود، طوری که اگه دقت نمیکردی، نمیفهمیدی. آب دهنم رو قورت دادم و لب زدم: متاسفم. من... ــ مهم نیست. راینو چشمهاش رو محکم به هم فشرد و بعد نگاه سبزش رو بهم دوخت. تیره، مثل لجن... ــ فقط بدون من اون سایه رو ببینم زنده نمیذارمش. نفس عمیقی کشیدم و دوباره یه شیرکاکائوی توی دستم خیره شدم. کاش آریا اینجا بود. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
درنا 177 ارسال شده در 5 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 مرداد اوا صدای رامتین از پشت آیفون بلند شد: کیه؟ موی قرمزم رو کنار گوشم انداختم و گفتم: منم اوا. میشه یکم بیای دم در. ــ چرا دم در، بیا تو. ایناها درو برات باز کردم. صدای کلیک باز شدن در، با گذاشتن آیفون همراه شد. اینم از هر موقعیتی به نفع خودش استفاده میکنه. دستهای سفید و براقم رو توی جیب پالتوی چرم شیکم گذاشتم و آروم قدمی به داخل خونه گذاشتم. نمیدونم چرا قلبم اینقدر تند میزد؟ حیاط سادهای داشتن. پر از گل و درخت. یه خونهی دو طبقه آجری ته حیاط قرار داشت، با یه تاب فلزی ساده روی ترانس. موندم چطور قبول کردم با رامتین برم بیرون. البته خوب این فقط یه هوس ساده بود، فقط برای تابستون... نفس عمیقی کشیدم و کنار در حیاط منتظرش موندم. بعد از یه هفته استراحت بالاخره بابام اجازه داد از خونه بزنم بیرون، اما خوب... هیچچیز بدون آرادین رنگ گذشته رچ نداشت. در طبقهی بالا باز شد و چشمهای عسلی رامتین پدیدار شد. با عجله از پلهها اومد پایین و خودش رو به من رسوند. موهای فر سرش، بلندتر از همیشه شده بود، همون اندازهای که دوست داشتم. لبخند محوی روی لبش نقش بست، نه اون نیشخندهایی که وقتی منو میدید، میزد، نه... بیآلایش. ــ خوشحالم میبینمت، به نظر بهتر میآی. شال گردنم رو درست کردم و چشمهای بادومی خوشگلم رو بهش دوختم، درست مثل دریا. ــ رامتین میتونم یه چیزی ازت بخوام. لبخندش پررنگتر شد. چال گونهش توی نور خورشید درخشید. ــ تو جون بخواه. چقدر خوشم از این پسرهای احمق میآد که با یکم لوسبازی هرچی میخوای بهت میدن. خودم رو بهش نزدیکتر کردم و دست گرم و کلفتش رو گرفتم: امشب یه جشن برگذار میشه، میدونم خواستهی زیادیه بعد از اون اتفاقات اما... دوست دارم برم، باهام میآی؟ چشمهاش برق زد. ــ باشه فقط... مطمئنی میخوای بری؟ دندونهای سفیدم رو نشونش دادم و سرم رو به نشانهی رضایت تکون دادم. رامتین ابرویی بالا انداخت، نگاهی به ساعت مچیش انداخت و گفت: هنوز زوده... بیا تو یه پرتغال بخور. دستش رو محکمتر به سمت خودم کشیدم. ــ نه نه نه... از تعجب چشمهاش گشاد شد. یه تار موم رو دور انگشتم پیچوندم. ــ یعنی... ممکنه دیره بیا الان بریم. ابروهاش رو توی هم برد.چند دقیقه با تعجب بهم خیره شد و بعد گفت: باشه... همینجا منتظر بمون الان میآم. لبخند دندون نمام پررنگتر شد. ــ فقط به تون غول بیشاخ و دم هم بگو بیاد، ممکنه نیاز پیدا کنیم بهش. لبش رو تر کرد. ــ منظورت راینو؟ میدونی اگه اینو بشنوه تیکه بزرگت گوشته. ــ واسه همین بهش میگم غول بیشاخ و دم دیگه. سری تکون داد. دستش رو از دستم کشید و گفت: منتظر باش. و به سمت در خونشون رفت. ـــــــــ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
درنا 177 ارسال شده در 5 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 مرداد رامتین کافشنم رو از روی صندلی برداشتم و کیف پول و گوشیم رو توی جیبم گذاشتم. لنگ لنگان به سمت در رفتم که صدای بابام باعث شد سر جام بایستم. ــ کجا داری میری؟ برگشتم. روی مبل نشسته بود و درحال زیر و رو کردن کانالهای تلویزیون بود. ــ میرم بیرون. ــ آریام باهاتون میآد؟ آب دهنم رو قورت دادم. یه هفته بود که آریا خونه نمیاومد و بابا فکر میکرد به خاطر منیژه یا خودشه. چیزی از اتفاقهای اون خونه نمیدونست. لب زدم: فکر نکنم. بابا کانال رو جابهجا کرد. آهی کشید و گفت: سطح هوشیاری هوراد بالا رفته، دکترها میگن احتمالا تا دو سه روز دیگه بههوش میآد. ــ چه خوب. ــ آره. بابا روی مبل چرخید. نگاهش رو بهم دوخت و ادامه داد: اگه آریا رو دیدی بهش بگو برگرده... اون روز من فقط... بگو دلمون براش تنگ شده. لبم رو به هم فشردم. خودمم دوست داشتم آریا رو ببینم، اما هیچکس نمیدونست کجاست. سری تکون دادم و گفتم: باشه... روی پاشنهی پا چرخیدم و به سمت در رفتم. پلهها رو پشت سرهم طی کردم. اوا کنار در منتظرم بود. حتی تو این اوضاع هم چندش و خودبینی توی چشمهاش رو قایم نمیکرد. نمیدونم چرا واقعا خوشم از این دختر میآد. تک سرفهای کردم و توجهشو به سمت خودم جلب کردم. ــ بریم. ــ به اون... قبل از اینکه حرفش تموم شه گفتم: بهش زنگ میزنم الان. بیا هنوز بریم. و باهم از خونه خارج شدیم. ـــــــ خورشید آروم آروم خودش رو پشت کوهها پنهون میکرد و ماه و ستارهها بیرون میاومدن. نور غروب با موهای اوا بازی رنگ راه میانداخت و بیشتر از همیشه به قرمزی میزد. ــ الان کمبود جشن داشتین باید میاومدم اینجا؟ راینو بود. سرم رو بلند کردم. موهاش رو بالا داده بود و یه کافشن چرم سیاه پوشیده بود. اوا از جاش بلند شد. گوشیش رو توی کیفش انداخت و موهاش رو پشت گوشش برد. مردمک چشمهاش مضطرب اطراف رو میپایید. شک نداشتم که دنبال چیزیه. ــ بیاین بریم. بدون معطلی راه افتاد. بعد از مکثی نفسم رو با صدا بیرون دادم و از جام بلند شدم. راینو خودش رو بهم نزدیکتر کرد و گفت: این چشه؟ شونهای بالا انداختم. ــ نمیدونم. زبونش رو توی لپش کشید. ــ با آرادین دستش توی یه کاسه نباشه. چشمهام رو تنگ کردم و زیر چشمی نگاهی بهش انداختم. ــ فقط چون دوست بودن دلیلی نیست که اینم بد باشه. راینو ابرویی بالا انداخت. ــ احتیاط شرط عقله... راستی از آریا خبری نداری؟ سرم رو به نشونهی منفی تکون دادم و گفتم: نه... اوا سرش رو به عقب چرخوند. چشم غرهای رفت و گفت: نمیخواین بس کنین دیگه، بیاین. لبم رو گزیدم و قدمهام رو تند کردم. هوا کاملا تاریک شده بود، اما نور رنگارنگ لامپها مسیر رو مثل روز روشن کرده بود. صدای همهمه و خندههای بچهها همهجا رو پوشونده بود. بوی پرتغال و باقله فضا رو پوشونده بود. همینطور بیهدف پشت سر اوا حرکت میکردیم و راه خودمون رو بین جمعیت بچههایی که بوی ادکلن تندشون بلند شده بود، باز میکردیم. مدتی به همین منوال گذشت. اوا روی پاشنهی پاش بلند میشد و اطراف رو نگاه میکرد. معلوم بود دنبال یه نفره. لبم رو به هم فشردم و پرسیدم: اوا چیکار میکنی؟ ــ کار خاصی نمیکنم میخوا... وسط حرفش پریدم. با لحنی که برای خودمم تعجبآور بود گفتم: این مسخرهبازیها رو بذار کنار... جوابم رو بده. روی پاش چرخید. اشک توی چشمهاش حلقه زده بود. ــ آرادین... آب دهنم رو قورت دادم. قبل از اینکه چیزی بگم، ادامه داد: برام مهم نیست شما چی میگین... اون قاتل نیست... اشک از گوشهی چشمش پایین اومد. چشمهاش رو به پایین دوخت و با دستش به من اشاره کرد. ــ کی میدونه... شاید آریاست... میخوا... میخوام خودم ازش بپرسم. به هقهق افتاده بود. نفس عمیقی کشیدم و چند قدم جلو رفتم. بدنش میلرزید، درست مثل یه بچه که توی یه دنیا رها شده باشه. دستهام رو دور بدنش گره کردم و به خودم نردیک کردم. دستی روی موهای خیس عرقش گذاشتم. ــ اگه این... اینجا... نبینمش... نفسهاش تند و گرم روی پوست سردم بازی میکرد. لبم رو به گوشش نزدیک کردم و زمزمه کردم: هیس... من اینجام، کنارت... خودش رو بیشتر توی آغوشم کشید. چشمهاش رو بست. ــ اون دوستم بود رامتین... تنها دوستم، من... دوباره گریههاش شدت گرفت. ضربان تند قلبش رو میتونستم حس کنم. آروم موهاش رو نوازش کردم. از بالا به پایین. خواستم چیزی بگم که با صدای آرادین بدنم خشک شد. هردو بیاختیار به سمتش چرخیدیم. ــ فکر نمیکردم اینقدر احساسی باشی. لابهلای جمعیت خودش را قایم کرده بود. شنل سیاهی پوشیده بود و چشمهاش... طلایی بود. نه عسلی... طلایی، درخشان مثل خورشید. انگار دیگه دلیلی برای قایم شدن نداشت. راینو دندون روی هم سایید. ــ خیلی جرئت داری اومدی اینجا. گوشهی لب آرادین بالا رفت و پوزخند روی لبش نقش بست. بیاهمیت به راینو، نگاهش رو به سمت اوا چرخوند. ته نگاه بیحسش، انگار غم موج میزد. ــ میتونی بیای همونجایی که بار اول هم رو دیدیم، فردا چطوره؟ اوا خودش رو ازم جدا کرد. قدمی به سمت آرادین برداشت، اما آرادین مثل سایهای که توی تاریکی پناه گرفته، گم شد و چهرهی بیروح آریا، کمی دورتر ظاهر شد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
درنا 177 ارسال شده در 6 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد آریا ــ اون چطوره؟ شانیا سرش رو چرخوند. سرتاپای پسر رو براندازی کرد و بعد گفت: نه... زیادی مغروره. بعدا دردسر میشه. کلافه دستی توی موهام کشیدم. ــ هی بذار من برم بگیرمشون، اینقدر اذیت نمیشیم. شانیا ابرویی بالا انداخت و چشمهای قهوهایش رو بهم دوخت. ــ تو هم شدی بهمن... یکم صبر داشته باش دیگه. بهمن پوزخندی زد. ــ حالا میبینی من چی میکشم؟ دستم رو توی جیبم گذاشتم و گفتم: خدا بهت رحم کنه. توی همین لحظه یه پسر نحیف که حدودا شونزه ساله میزد، وارد کوچه شد. بدون اینکه چشمم رو ازش بگیرم، گفتم: اون خوبه دیگه؟ شانیا رد نگاهم رو دنبال کرد. ابرویی بالا انداخت و سرش رو به نشونهی تایید تکون داد: چه عجب، بالاخره یه آدم خوب رو گفتی. لبش رو تر کرد و با انگشت به اون سمت کوچه اشاره کرد. ــ بهمن برو اونور، جلوش بگیر، من و آریا هم از اینجا دنبالش میکنیم. بهمن ابروهاش رو در هم پیچید که باعث شد، جای زخم بین ابروهاش بین جنگل موهاش گم شه. ــ چرا من؟ شانیا: چون از من و آریا گندهتری سوال داره؟ بهمن پوفی کرد و بعد سریع خودش رو بین جمعیت گم کرد. شانیا کلاه کافشنش رو سرش گذاشت و مردمک چشمهاش رو توی حدقه چرخوند. نگاهش برای ثانیهای پشتم ثابت موند. همینکه خواستم برگردم دستم رو گرفت و به سمت کوچه به راه افتاد: بیا بریم. نفسم رو با صدا بیرون دادم و دستم رو از دستش کشیدم. درحالی که راه میرفتم، نگاهی به پشت سرم انداختم. کسی نبود، جز جمعیت پر ازدحام مردم. گوشهی لبم رو به دندون گرفتم و پشت سر شانیا راهم رو ادامه دادم. از لای جمعیت مثل ماری به بیرون خزیدیم و وارد کوچه شدیم. تاریک و خلوت... بهترین جا برای گیر آوردن طعمه. پسر با چشمهایی گشاد هرچند ثانیه یکبار نگاهش رو به پشت میچرخوند و بر سرعتش میافزود. دستم دور چاقوی سرد محکمتر چرخید. قدمهامون مثل نفسهامون هرلحظه تندتر میشد، اون طعمه بود و ما شکارچی. چیزی به پایان کوچه نمونده بود. قدمهای پسر تقریبا به دویدن رسیده بود. با چشمهای گشاد و وحشتزده پشت سرش رو نگاه میکرد. چاقو رو از جیبم کشیدم و اجازه دادم، تیغهی تیزش توی نور کم خیابونها بدرخشه. پسر دیگه عملا جلوش رو نگاه نمیکرد که ناگاه محکم به تنهی بهمن که از هیچجا جلوش ظاهر شده بود خورد و پخش زمین شد. پوزخند روی لبم پررنگ شد. پسر سریع خودش رو جمع کرد. بدنش از ترس میلرزید. نگاهش رو بین ما هرثانیه میچرخوند. بریده بریده گفت: چی... چی میخواین... صداهای اطرافم خاموش شده بود. قلبم نمیزد. چاقو رو توی دستم چرخوندم و نزدیکتر رفتم. نگاهش ثابت روی من مونده بود. آب دهنش رو پشتسر هم قورت میداد. زبونم رو روی لبم کشیدم و کنار بدن نقش بر زمینش زانو زدم. چاقوی سرد رو با پوست گرم صورتش تماس دادم. بخار نفسهاش روی چاقو سایه انداخت. خواست خودش رو عقب بکشه که محکم شانهش رو گرفتم و گفتم: هش...هش...هش... آروم باش... مکثی کردم. اشک توی چشمهاش جمع شده بود. ــ من یه چیزی میخوام و تو قراره برام بیاریش... سرم رو کج کردم و ادامه دادم: میتونی اینکارو کنی، یا نه؟ آب دهنش رو قورت داد. سرش رو سریع بالا پایین کرد و گفت: آر...ه... هر...چی ... بخو...ای. لبخند ملیحی زدم. ــ خوبه. سرم رو بلند کردم و نگاهی به شانیا و بهمن انداختم. هردوتاشون کنار هم، خیره به پشتم بودن. ابرویی بالا انداختم و همینکه برگشتم، مشت محکمی به صورتم خورد. صدای برخورد استخوان با استخوان توی فضا پیچید. گوشهام زنگ زد و جلوی چشمم تار رفت. هنوز ثانیهای نگذشته بود که مشت محکم دیگهای به صورتم خورد که اینبار باعث شد، پخش زمین شم. درد دایرهوار روی صورتم پیچید. مزه آهن توی دهنم شروع به بازی کرد. صدای فریادهای یه نفر مبهم توی ذهنم میپیچید، اما انگار مال کیلومترها دورتر بود. چشمهام رو بستم. چاقو رو از دستم انداختم. ثانیهها گذشت و بعد صدای خشمگین و بلند رامتین معلوم شد: بذار یکی دیگه بهش بزنم... پسرهی نفهم... یه هفتهست گم شده، نگو اومده سراغ مسخره بازی... چشمهام رو باز کردم. راینو محکم رامتین رو گرفته بود و سعی میکرد جلوش رو بگیره. پسر از این ثانیه استفادهی خودش رو کرد و آروم پنهان از چشم در رفت. شانیا کنار بهمن ایستاده بود. گوشهی دو لبش بالا رفت و نگاهش بین من و رامتین میچرخید. راینو: د یکم آروم بگیر، خو... سکوت برای ثانیهای بر فضا چیره شد. نگاهم چرخید. راینو محکم رامتین رو به عقب هل داد. اما نگاه پر از حرص و خشمش رو به من دوخته بود. قفسهی سینهش بالا پایین میپرید. صدای شانیا سکوت رو مثل شیشهای شکست: برادرت اومده دیگه... به سمتش چرخیدم. دست بهمن رو گرفته بود، آماده خروج از مهلکه... ــ بعدا میبینمت. و بدون هیچ تعللی از کوچه خارج شد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
درنا 177 ارسال شده در 6 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد دوباره نگاهم به سمت راینو و رامتین چرخید. کمی اونطرفتر اوا با چشمهایی باز نظارهگر مهلکه بود. بیاختیار گوشهی هردو لبم بالا رفت و خندههام تیکهتیکه بیرون اومدن... هر لحظه شدیدتر میشد، مثل آژیر یه ماشین که نزدیکتر میشه. صدای خندهم توی کوچهی باریک اکو میانداخت. گونههام از درد میسوخت. چشمهای اوا تا آخر گشاد شده بود، چند قدم عقب رفت. دستم رو روی صورتم گذاشتم و لبهام رو محکم به هم فشردم. سعی کردم خندههام رو خفه کنم. ثانیهها گذشت... نفسهای تندم، در حال آروم شدن بودن. اما قلبم نمیزد... انگار خیلی وقت بود از زدن ایستاده... جز یه تپش اجباری برای زنده موندن... آب دهنم رو قورت دادم و دستهام رو از صورتم برداشتم. آروم از جام بلند شدم و نشستم. به رامتین خیره شدم. به مردمک چشمهاش که در وسط عصبانیت هم میلرزید. ــ چی میخوای؟ رامتین چشمهاش رو بست. نفس عمیقی کشید و بعد بازشون کرد. قدمی جلو اومد. ــ بیا بریم یه چیزی بخوریم... دستم رو به زمین فشار دادم و با یه ضرب آروم بلند شدم. ــ گرسنهم نیست. روی پاشنهی پام چرخیدم. هنوز قدمی از قدم برنداشته بودم که رامتین گفت: میخوای چیکار کنی؟ بری پیش اونا مواد بکشی؟ یا بچهها رو اذیت کنی؟ پلکی زدم. اینبار لحنش آرومتر شده بود. ــ بیا آریا لجبازیتو بزار کنار... واقعا میخوای خواستهی داداشتو بذاری زمین؟ دوباره چشمهام رو بستم. دستهام توی جیبم لغزید. بعد از ثانیهای بازشون کردم و گفتم: فکر نکنم اینجا جای مناسبی برای حرف زدن باشه. و به سمت انتهای کوچه راه افتادم. بعد از مکثی، صدای قدمهای بقیه هم بلند شد. بعد از چند دقیقه، که راه خودمون رو از بین ازدحام جمعیت و دستههای مردم باز کردیم، روی یه صندلی چهارقسمتی توی پارک نشستیم. با نوک انگشتم کنار لبم که میسوخت رو لمس کردم. خون روش خشک شده بود. دستم رو روش کشیدم و بیخیال به گوشهی از پارک جنگلی خیره شدم. تاریک بود، تاریکتر از همیشه... باد شاخههای خشک بدون برگ درختها رو تکون میداد. برای ثانیهای احساس کردم سایهای اونجاست و بعد دو تیلهی طلایی نمایان شد و چهرهی آرادین که میخندید. آب دهنم رو قورت دادم و پلکی زدم. غیب شد. چیزی نبود... گوشهی لبم بالا رفت. توهم... مثل هر روز و هرثانیهی این هفته... صدای رامتین باعث شد به سمتش بچرخم. عنبیهی عسلی چشمهاش میلرزید. ــ محکم زدم؟ ــ نه چیزی نیست. راینو نفسش رو با صدا بیرون داد و از جاش بلند شد. ــ همینجا وایسین برم دو بستنی بیارم، برمیگردم. بعد از مکثی به سمت یکی از غرفههای کنار خیابون رفت. رامتین دستمالی از جیبش درآورد و به سمتم گرفت. ــ بیا بگیر... خون لبت رو باهاش پاک کن. دست بیجونم رو بلند کردم، خواستم دستمال رو ازش بگیرم که محکم دستم رو گرفت. ــ چرا اینقدر سردی؟ به چشمهاش خیره شدم. لب زدم: چون هوا سرده. چشمهاش رو تنگ کرد. دستم رو محکم از دستش کشیدم و با نوک دستمال خون گوشهی لبم رو پاک کردم. فکر نمیکردم ضربات دست رامتین اینقدر سنگین باشه. رامتین: میدونی هوراد سطح هوشیاریش بالا رفته. بدنم بیاختیار ایستاد. سعی در هضم جملهی رامتین... برای ثانیهای خیلی کوتاه، احساس کردم حسی بیگانه از توی قلبم عبور کرد. چیزی مثل امید، شایدم خوشحالی نمیدونم... پلکی زدم و دوباره مشغول پاک کردن لبم شدم. رامتین لبش رو به دندون گرفت، نگاهش رو به دور دست دوخت... دنبال جملهای که روی من تاثیر بذاره... هرچیزی، حتی کوچولو... اما پیدا نمیکرد. راینو: بیاین ببین چه آوردم. سینی رو روی میز گذاشت و چهار بستنی وانیلی لیوانی جلومون قرار داد، سرد و لذیذ... مثل رویای دست نیافتنی. مطمئنم هرکی میدیدمون با خودش فکر میکرد، این آدمها چه خراییان، توی این سرما بستنی میخورن. خیره به بستنی خودم شدم. در عین زیبایی هیچ روحی نداشت. منی که عاشق این بودم، این خوراکی... الان برام شبیهی یه میوهی فاسد کپکزده بود. اوا: من میخوام برم دنبال آرادین. گلوم گرفت. با چشمی گشاد به سمت اوا چرخیدم. با دستهاش محکم شلوارش رو گرفته بود. چشمهای بادومیش گرد شده بود و نگاه آبیش روی هرسهتامون میچرخید. ادامه داد، اینبار آرومتر: من فردا میخوام برم قبرستون و برام مهم نیست بیاین یا نه... من میرم. سکوت برای ثانیهای حاکم شد. باد تند میوزید و صدای موزیک و خندههای مردم رو توی خودش هضم میکرد. دستم رو روی میز گذاشتم و لبخند روی لبم نقش بست. قفسهی سینهم از خندههام میلرزید. سرم رو به سمت چپ و راست تکون دادم و بین خندههام گفتم: شما دیوونهاین. نگاه هرسه نفر به سمتم برگشت. لبم رو به دندون گرفتم و خندهم رو خوردم. با ضرب آرومی از جام بلند شدم. آب دهنم رو قورت دادم و بدون هیچ تعللی راه افتادم. به سوی مکانی نامشخص. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
درنا 177 ارسال شده در 7 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد اوا نگاهم رو از آریا که توی تاریکی گم شد گرفتم و به رامتین و راینو خیره شدم. آریا و آرادین بیش از هرکسی به هم نزدیک بودن، باورم نمیشه اینقدر راحت گذاشت، رفت. نفس عمیقی کشیدم و به رامتین و راینو که هنوز نگاهشون به مسیر گم شدن آریا بود، خیره شدم. شلوارم رو محکمتر توی دستم گرفتم. نمیدونم چرا قلبم میزد، یعنی استرس داشتم؟ اونم من؟ دلیلی نداشت اینها با من مخالفت کنن. اصلا کی باشن که بخوان مخالفت کنن. لبم رو تر کردم و سعی کردم کلمات رو ادا کنم، آروم و ساده. ــ از نظر من باید بریم قبرستون... من، من فقط میخوام با آرادین حرف بزنم، اصلا شاید اون... ــ چرا خودت تنها نمیری؟ چشمهام رو تنگ کردم. سیبک گلوی راینو بالا پایین رفت و بعد چشمهای لجنیش رو بهم دوخت. لعنت بهش... یه غول بیشاخ و دم با این چشمهای جذاب، اصلا مگه میشه؟ ــ اینقدر دوست داری بری پیشش، چرا تنها نمیری؟ لبهام رو محکم به هم فشردم. ــ خوب... چون... اصلا چرا باید به این توضیح میدادم من؟ التماسگونه به رامتین زل زدم. اگه منو دوست داشت پس باید جلوی این دوستش رو میگرفت. نگاهمون برای ثانیهای گره خورد. بعد چشمهاش رو گرفت و از جاش بلند شد. ــ فردا همو توی قبرستون میبینم... راینو دهنش رو باز کرد که اعتراض کنه که رامتین کف دستش رو توی هوا از راست به چپ کشید و گفت: بب..بببب... فکر کنم ساعت چهار خوب باشه... حرف دیگهای هم نزن. بعد نگاهش رو به من دوخت: بیا برسونمت خونه. لبخند دندوننمایی زدم و سریع از جام بلند شدم. با اینکه رامتین در سطحم نبود، ولی عاشق زمانهایی بودم که پشتم میایستاد. رامتین نفسش رو با صدا بیرون داد، دستم رو گرفت و باهم به سمت خونهم راه افتادیم. ـــــــــــ نور تند و سوزان خورشید از لای موهام به گردنم میتابید و گردنم خیس عرق شده بود. چنین آفتابی توی این هوای سرد زمستونی بعید بود، اما انگار وسط تابستون گیر کرده بودم. دکمههای جلوی پالتوم رو باز کردم. نیمساعتی میشد که اینجا منتظر آرادین بودم، اما خبری ازش نبود. نگاهم رو بین قبرهای سیاه و سفید اطرافم چرخوندم. کمی اونطرفتر خاک رو گشوده بودن و حفرهی عمیقی ایجاد شده بود، جای قبر... چشمهام رو ازش گرفتم. با دیدنش موی بدنم سیخ میشد. رامتین که کنار یکی از قبرها نشسته بود و با انگشتش روی زمین بازی میکرد، کلافه نگاهی بهم انداخت و گفت: کی میخواد بیاد؟ لبهام از هم فاصله گرفت که درست توی همین لحظه صدای آرادین بلند شد: من اینجام. با ترس به سمتش چرخیدم. موهای صاف سیاهش توی نور خورشید میدرخشیدن و چشمهاش... انگار خود خورشید بودن. پالتو سیاهی تا زانو پوشیده بود با بوت بلند تخت. تیپی که همیشه ازش میخواستم بپوشه. خندهای کردم و خواستم جلو برم که رامتین محافظهکار دستم رو گرفت. لبم رو گزیدم و با خشم نگاهش بهش انداختم. این کی بود که این کارها رو برای من انجام بده. محکم دستم رو کشیدم و با لبخند به سمت آرادین رفتم. ــ دلم برات تنگ شده بود. آرادین سرش رو کج کرد. گوشهی دو لبش بالا رفت و گفت: منم همینطور. دستم رو گشودم و خودم رو توی آغوشش رها کردم. برای چند ثانیه دنیا ایستاد و بوی عطر همیشگیش بلند شد، چوب سوخته... هنوز هم نفهمیدم با چه عقلی از این استفاده میکنه. بالاخره از آغوشش بیرون اومدم. روی پاشنهی پام چرخیدم و نگاهی به پشتم انداختم. رامتین و راینو... دندون روی هم با ماهیچههای برآمده و براق زیر نور خورشید داشتن مارو نگاه میکردن. با اینکه رامتین بیشتر نگران بود، اما نگاه راینو آتشین بود، طوری که اگه رامتین کنارش نبود تا الان به سمت آرادین هجوم میآورد. لبخندی زدم و دوباره به آرادین خیره شدم. ــ چشمهات چقدر خوشگل شده! گوشهی لبش بالا رفت. نگاهش رو به پایین دوخت و دستهاش رو توی جیبش گذاشت. آب دهنم رو قورت دادم. نمیدونستم باید چطور شروع کنم؟ بگم تو قاتلی؟ آخه مگه میشه. نفس عمیقی کشیدم و بریده شروع کردم: آرادین من... اینها... نمیدونم... نگاهش رو بهم دوخت. ثابت... نفسش رو باصدا بیرون داد و گفت: من اگه کاری رو انجام دادم مجبور بودم انجام بدم. مکثی کرد. به چشمهام خیره شد. چشمهایی که با هرکلمهای که میگفت، بیشتر میلرزید. ادامه داد: اومدم اینجا بهت بگم دیگه دنبال من نیا. گلوم گرفت. اشک توی چشمهام حدقه زد. با بغض گفتم: همین؟ دنبال من نیا؟ پس دوستیمون چی؟ سالهایی که با هم بودیم؟ اشکها بدون اجازه شروع به پایین اومدن کردن، از روی گونهام عبور کردن و به زمین افتادن. قلبم تند میزد، اما آرادین... انگار هیچ چیزی نمیشنید، یا نمیخواست بشنوه. لبش رو به دندون گرفت. روی پاشنهی پاش چرخید و گفت: خداحافظ اوا... به هقهق افتادم. آب دهنم رو چندبار پشت سر هم قورت دادم و محکم دستش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدم. در بین گریههای بیامونم گفتم: نرو... اگه میخوای... اگه چیزی هست... من میتونم کمکت کنم... من اینجام. بعد از مکثی برگشت. بوی تند چوب سوخته قویتر شد. لبم رو تر کردم و به چشمهاش خیره شدم. چشمهایی طلاییتر از همیشه... چشمهایی که هیچ حسی توش نبود، جز رضایت... پوزخند آروم و سرد روی لبش نقش بست. اونقدر سرد که سرماش رو تا ته استخوونهام میتونستم حس کنم. خون توی رگهام فلج شد. کلمات از زبونش بیرون اومد، با صدایی که مال خودش بود، اما غریبه. ــ فکر میکنی من به کمک کسی نیاز دارم؟ ــ نه... منظورم اینه... چشمهام خشک شد. دیگه هیچ اشکی بیرون نمیاومد. قدمی به عقب برداشتم که همزمان آرادین جلو اومد. پوزخند روی لبش رو کشوند، مثل یه فنر... ــ من کسیام که به بقیه کمک میکنم... اونها رو از زندگی فلاکت بارشون نجات میدم و روحشون رو با خودم گره میزنم. عقب رفتم. این آرادین نبود... این... بدنم میلرزید. وحشت کل وجودم رو گرفته بود. آرادین نزدیکتر شد. با دستهاش محکم دو شونهم رو گرفت. اونقدر محکم که از درد به خودم پیچیدم، اما نمیتونستم چشمهام رو ازش بگیرم. اینبار سرش رو نزدیکتر آورد، دقیق کنار گوشم... زمزمه کرد: من خود نقابم. و بعد دستهاش رو به سمت گردن نازکم برد. دهنم رو باز کردم که جیغ بکشم، که چیزی بگم... اما کلمات بیرون نمیاومدن. نزدیکترش کرد و آروم شروع به فشردن کرد. با دستهام سعی کردم جداشون کنم اما فایدهای نداشت، انگار فقط یه اسباببازی بودم تو دستش. صدای قدمهای رامتین و راینو با فریادهاشون در هم پیچید. اما دور بود، خیلی دور... ریههام میسوخت. قلبم محکم میتپید برای دریافت ذرهای از اکسیژن... دست دست زدم. تقلا کردم... اما انگار نه انگار... سیاهی داشت دورم رو میگرفت، که درست توی همین لحظه صدای یه نفر بلند شد، از دور دست... فشار دستها از بین رفت، اما خیلی دیر بود... من به سمت تاریکی رفته بودم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
درنا 177 ارسال شده در 7 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد آریا روی تاب توی حیاط نشسته بودم، خیره به درختهای پرتغال... شانیا و بهمن به عنوان دو برادرناتنی خوب باهم جور بودن... جالبتر اینکه هیچوقت اجازه نمیدادن کسی وارد خونهشون بشه... طوری که من اولین مهمون این دوبرادر بودم. سرم رو به پشت صندلی تکیه دادم و چشمهای خستهم رو بستم. منی که عاشق خواب بودم، این هفته شاید ده ساعت هم روی هم نخوابیده بودم. چهرهی آرادین... اون چشمها... مهم نبود چیکار میکنم، چی مصرف میکنم، اما آرادین از ذهنم خارج نمیشد. چشمهام رو باز کردم و نفس عمیقی کشیدم. ابرها بیخیال با هر وزش باد حرکت میکردن... هیچ مسیری نداشتن، جز اونی که باد بهشون نشون میداد. با بلند شدن صدای در به سمتش برگشتم. شانیا و بهمن مثل همیشه با تیپ سیاه بیرون اومدن. با این همه پولشون یه خونهی قدیم ساخت و پر از پله خریده بودن، موندم عقلشون رو به کی اجاره داده بودن. شانیا که جلوی بهمن پلهها رو طی میکرد، با صدایی بلند که بیشتر شبیه فریاد بود، گفت: من و بهمن میخوایم بریم مدرسه... تو نمیآی؟ پوفی کردم و از روی تاب بلند شدم. ــ نه هنوز حوصلهشو ندارم. شانیا: خوب کجا میخوای بری؟ نگاهی به در زنگزدهی حیاط انداختم. ــ احتمالا برم بیمارستان. شانیا ابرویی بالا داد و درحالی که کلید ماشین رو توی دستش میچرخوند، گفت: واسه چی؟ نگاهم رو به چشمهای قهوهایش دوختم. ــ برم سری بزنم به یه نفر. بهمن کنار شانیا ایستاد و دستهاش رو توی سینهش قفل کرد: همون کارآگاهه؟ سرم رو به نشونهی مثبت تکون دادم. بهمن زبونش رو توی لپش چرخوند، بعد کلید رو از شانیا کش رفت و به سمت در رفت. ــ بیا برسونیمت. شانیا پایی به زمین کوبید و گفت: نوبت منه رانندگی کنم. بهمن دستش رو توی هوا تکون داد، درحالی که در رو باز میکرد، گفت: اگه میتونی بیا کلید رو بگیر. شانیا چشمهاش رو تنگ کرد و لبهاش رو به هم فشرد. ــ خیلی احمقی. و به سمت در رفت. نفسم رو با صدا بیرون دادم و از خونه خارج شدم. به رسم همیشگی، پشت ماشین نشستم و نگاهم رو از شیشه به خونههای براق شهر و عابرها دوختم. شانیا از توی آینهی ماشین نگاهی بهم انداخت و کفت: راستی اون پروندهای که خواستی؟ راجب راینو بود، درسته؟ امروز گیرش میارم. گوشهی لبم بالا رفت، گلوم مثل همیشه سنگین شد و خلا وجودم عمیقتر... دیگه چه نیازی به اون بود؟ آب دهنم رو به سختی قورت دادم و گفتم: نیازی بهش ندارم مرسی. شانیا: واقعا؟ ــ آره. بهمن دندهی ماشین رو عوض کرد و گفت: یه لطف رو بهمون بدهکاری در هر صورت... سرم رو تکون دادم: باشه... البته اگه زنده بمونم انجامش بدم. فاصلهی بیمارستان تا خونه خیلی سریعتر از اون چیزی که انتظارش رو داشتم در سکوت طی شد. تشکری کردم و از ماشین پیاده شدم. دستهام رو توی جیب لباسم فرو بردم و به ساختمون بیمارستان خیره شدم، مردم باعجله وارد میشدن و خارج... اما برای چی؟ لبم رو گزیدم و به سمتش راه افتادم. با هر قدم بوی مواد ضدعفونیکننده قویتر میشد. مثل همیشه به سمت پیشخوان رفتم. همون دختر قبلی بود، پر افاده نگاهش رو برای ثانیهای ازم نمیگرفت. انگار روح دیده بود. لبخند کمرمقی زدم و گفتم: برای ملاقات هوراد قاسمی اومدم. سرتاپام رو برانداز کرد و زیرلب ایشی گفت. بعد نگاهش رو به برگهی روبهروش دوخت. ــ اتاق شمارهی هفت... بخش بیماران بستری. زبونم رو توی لپم کشیدم و از پلهها بالا رفتم. راه خودم رو از بین جمعیت بیشاز اندازهی مردم پیدا کردم. قبل از ورود نفس عمیقی کشیدم و بعد دستگیرهی در رو به سمت پایین کشیدم و وارد شدم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
درنا 177 ارسال شده در 7 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد با باز شدن در، چشمهای شیطنتآمیز هوراد به سمتش چرخید. با دیدنم لبخندی زد و با هیجان گفت: ببین کی رو اینجا میبینم؟ نیمخیز شد. لبش رو به شکل غنچه درآورد و دستهام رو با دقت بررسی کرد. ــ پس پیتزات کو؟ نگاهش به سمت چشمهام چرخید. ــ نمیدونی وقتی میآی عیادت مریض باید یه چیزی همراهت باشه؟ گوشهی لبم آروم بالا رفت. نگاهم رو به زمین براق دوختم و گفتم: فکر نمیکردم به هوش اومده باشی. هوراد خودش رو روی تخت رها کرد و گفت: از صبح به هوش اومدم فقط رخ منیژه رو دیدم، با زور فرستادمش رفت... مکثی کرد. نگاهش رو به من دوخت. ــ تو چرا رنگت اینقدر پریده؟ دستی توی موهام کشیدم و سعی کردم نقابی از بیخیالی به چهرهم بزنم. ــ چیز خاصی نیست... یکم کم خوابیدم. هوراد زبونش رو روی لبش کشید و بعد هوا رو بو کرد. بعد از چند ثانیه، گلدان کنار دستش رو بلند کرد و به سمتم پرتابش کرد. با چشمهایی گشاد سریع جاخالی دادم که باعث شد گلدان به دیوار بخوره و بشکنه. ــ مواد مصرف کردی، میگم بیام... آی آی آی... دستش رو شونهش گذاشت و نفس عمیقی کشید. ــ بیا جلو ببینم. لبم رو گزیدم. مردد قدمی به جلو برداشتم. ــ چیز خاصی مصرف نکردم... یعنی یه بار بود کلا... چشمهاش رو تنگ کرد. ــ آدمها با یه بار معتاد میشن دیگه. پوزخند روی لبم نقش بست و گفتم: خوبه خودت همیشه سیگار میکشی. هوراد دندون روی هم سایید. ــ اون سیگاره، شیشه که نیست. دو دستم رو به نشونهی تسلیم بالا آوردم و گفتم: باشه بابا... باشه. سکوت برای ثانیهای همهجا رو پوشوند. خورشید پشت ابر رفت و سایهای بزرگ روی بیمارستان افتاد. هوراد چشمهای مشکیش رو ازم گرفت. روی تخت دراز کشید و گفت: منیژه گفت تو توی اون خونه پیدام کردی. لبم رو تر کردم و روی صندلی کنار تخت نشستم. هوراد نفسش رو با صدا بیرون داد و ادامه داد: حدس میزنم فهمیدی اون سایه کیه... میشه قشنگ از روی صورتت خوندش. مکثی کرد. ــ میدونم چه حسی داری. پوزخندی زدم. دستهام رو توی هم گره کردم و بهش زل زدم. ــ ده سال پیش بابام توی یه تصادف مرد... نه مثل بقیه تصادفها نه... متفاوت. ماشینش آسیب ندیده بود، فقط خودش مرد. نگاهم به سمتش چرخید. چشمهای سیاهش رو به سقف دوخته بود و هرکلمه مثل بادی بود که ذغال داغ گذشته رو براش روشن میکرد. ــ از شهر رفتیم... رفتم تو این کار و هرچی جلوتر رفتم واقعیتها از بین رفتن... پروندههایی بود مثل بابام که جوابی براشون نبود... تلخندی گوشهی لبش نشست. ــ هیچوقت نفهمیدم واقعا چه اتفاقی برای بابام افتاد، اما... وقتی راینو رو دیدم و اون سایه... دست روی دست نذاشتم. سرش رو به سمتم چرخوند. اون برق شیطنتآمیز همیشگی چشمهاش خاموش شده بود. ــ سی و شش سال پیش دو نفر توی یه تاریخ گم میشن... یه دختر به اسم نیرا و یکی دیگه به اسم رها... بعد از اون هر شش سال یه بار یه نفر گم میشه تا میرسه به مهرداد عزیزی توی این شهر. آب دهنم رو قورت دادم و با تمام وجودم به حرفش گوش میدادم. ــ اون دختر... نیرا... یه بیماری میگیره... یه بیماری نادر که تا دوسال تمام اعضای بدنش فلج میشن، زنده میمونه اما دیگه بدنی نداره... میشه فقط یه تکه گوشت روی تخت. زبونش رو تر کرد و دوباره نگاهش رو به سقف دوخت. ــ به طور معجزه آسایی یه دفعه خوب میشه اما دو سال بعدش ناپدید میشه برای همیشه... ــ میخوای بگی که... ــ اون دختر آرادینه... من اینو فهمیدم واسه همین رفتم اون خونه... آرادین خوشش نیومد و خوب... بقیهشو خودت میدونی. دوباره نگاهش رو بهم دوخت، اما من... فقط تلاش میکردم از حرفهایی که میزد سر دربیارم. ــ اگه میخواست آرادین میتونست اون شب من رو بکشه... یا تو رو همون لحظهی اول بکشه... اما نکشت. چون زیر همهی نقابهایی که تو این سالها پوشیده... فقط یه دختره دنبال یه زندگی عادی. مکثی کرد، دوباره... میخواست از توی چشمهام بفهمه واقعا چقدر حرفهاش روم تاثیر گذاشته، اما کلمات بعدش مثل خنجری توی قلبم فرو رفت. ــ بابات تو رو یه ننگ میدونه... یه تاریکی... نذار چیزی که میگه واقعی بشه آریا. خون توی رگهام منجمد شد. پلکهام ایستاد. تصویر اون روز توی ذهنم گذر کرد و حرفش مثل پتکی به ذهنم خورد.″ تو چیزی نیستی جز یه اشتباه محض یک شبه، یه سایهی کثیف که روی زمین راه میره. وجودت پر از تاریکیه.″ لبهام از هم فاصله گرفت: من... پلکم لرزید: تو... هوراد زبونش رو روی لبش کشید و گفت: یه چیزی رو که منو و بابات روش اتفاق نظر داریم اینه که... تو باهوشی... پس از ذهنت استفاده کن آریا... تو وارد مارپیچ آرادین شدی... پس فقط تو میتونی راه خروج رو پیدا کنی، تنها... ذهنم خاموش شد. زمان ایستاد و تصاویر تمام روزهایی که با آرادین بودم در ذهنم گذر کرد. تمام بستنی خوردنها... چشمهاش وقتی صداش میکردم... اون پیغامها... همهچیز... من یه سایهی تاریک نبودم، اما دورم رو تاریکی گرفته بود. هرکسی بهم نزدیک میشد... همهی آدمها آسیب میدیدن. چشمهای عسلی رامتین جای آرادین رو گرفت. کسی که حتی توی تاریکترین لحظهها بهم ایمان داشت، اما اون شب... پلکهام رو محکمتر بهم فشردم. تو تنها خواهی بود... تو تنها خواهی بود... و بلندتر توی گوشم چرخید: تو تنها خواهی بود. چشمهام رو ناگهانی باز کردم. همهچیز تاریکتر از قبل بود. هوراد روی تخت دراز کشیده بود و به من خیره بود... منتظر اینکه حرفهاش چه تاثیری روم داره. آب دهنم رو قورت دادم و بدون اینکه چیزی بگم، یا به فریادهای هوراد که من رو صدا میکرد، گوش بدم... به بیرون قدم گذاشتم. پلههای بیمارستان رو پشت سرهم طی کردم و ازش خارج شدم. بدون هیچ تعللی راه قبرستون رو در پیش گرفتم. من نه نجاتدهنده بودم، نه قهرمان... من کسی بودم که بارها قلبش شکسته بود، قلبی که دیگه جونی برای تپیدن نداشت، فقط... این مارپیچ رامتین یا راینو نبود. مال من بود و آخرش... با من تموم میشد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
درنا 177 ارسال شده در 7 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد ــــــــــــ نور خورشید هرلحظه عمودیتر میشد و هوا گرمتر. عرق پشتم رو گرفته بود. برای اولینبار توی یه هفته قلبم میتپید، نه مثل همیشه... مثل کسی که داره نفسهای آخرش رو میکشه. به راست پیچیدم. دلم شور میزد و قلبم فقط دعا میکرد دیر نرسیده باشم. نمیخواستم کس دیگهای آسیب ببینه. از دروازهی مردگان عبور کردم و وارد قبرستون شدم. ایستادم و با نگاهم اطراف رو از نظر گذروندم. کمی دورتر سایهی چند نفر خودنمایی میکرد. دستم رو توی جیبم فرو بردم و به سمتشون رفتم. با هرقدم چهرهی رامتین و راینو بیشتر واضح میشد. خیره به به نقطهای دورتر... رد نگاهشون رو دنبال کردم. اونجا بود... آرادین و اوا... بوی تند چوب سوخته هر لحظه قویتر میشد، مثل هشداری خاموش... قدمهام رو تندتر کردم، تقریبا شبیه دو... صدای گریهی اوا هرلحظه نزدیکتر میشد. سریعتر رفتم و بعد... دیدمش... فریادهای رامتین و راینو بلند شد و صدای اوا هرلحظه خاموشتر. نمیتونستم برسم بهشون... دیر میشد، مطمئنم... ایستادم. تمام توانم رو به حنجرهم دادم و از ته دل فریاد کشیدم: آرادین. با فریادم همهی صداها خاموش شد. راینو و رامتین سرجاشون خشک شدن و اوا روی زمین افتاد. آرادین برگشت. چشمهای طلاییش رو بهم دوخت و پوزخند روی لبش پررنگتر شد. لبم رو تر کردم و گفتم: مگه نگفتی آخر این مارپیچ قراره تنها باشیم... خوب زود باش بیا تمومش کنیم. دندونهاش رو به نمایش گذاشت. زیر نور سفید خورشید میدرخشید. دستش رو به حالت موج توی هوا تکون داد و سایهم بلند شد و مثل موجی دورم رو گرفت، برای ثانیهای خیلی کوتاه... نگاهم رو به رامتین دوختم. مردمک چشمهاش میلرزید. لبخند ملیحی زدم و بعد همهچیز تاریک شد. چندثانیه گذشت... شایدم هم چند دقیقه نمیدونم... توی تاریکی و موجی از عصارهی چوب سوخته گم شده بودم که بعد... روشنایی برگشت. نه روشن... بلکه مثل نور ماهای که فقط جلوت رو روشن کنه و آروم همهچیز شکل گرفت. همون خونه... همون اتاق... جایی که همه چیز ازش شروع شد. آروم از جام بلند شدم. صدای برخورد آب با زمین تنها چیزی بود که شنیده میشد. نگاهی به زمین انداختم. مارپیچ قرمز کمرنگی روش رو گرفته بود. ــ میگن پنجهزار سال پیش دنیا این شکلی نبوده... برگشتم. آرادین بود، در آستانهی در. چشمهای طلاییش رو به من دوخته بود. ــ جادو همهجا رو گرفته بود... گوشهی لبش بالا رفت. قدمی به داخل برداشت. ــ حتی یه داستان راجبش نوشتن... وارثان خاکستر... خوندیش؟ دستم رو مشت کردم. نمیدونم قلبم برای چی میزد. ــ نه. خندید. تار موش رو پشت گوشش انداخت و نزدیکتر اومد. ــ البته همه میگن افسانهست، اما... از نظرم من واقعیه. آب دهنم رو قورت دادم، نگاهم رو از چشمهاش گرفتم و به زمین تیره و تاریک دوختم. ــ چرا اینکارو میکنی؟ ــ من کاری رو میکنم که مجبورم. چشمهام رو از زمین گرفتم. انگشتهام رو محکم به هم فشردم و دوباره به چشمهای طلاییش خیره شدم. ــ فقط چون یه بیماری بد گرفتی... دلیل نمیشه آدم بکشی. گوشهی لبش بالا رفت. ــ کی به کی میگه روت سیاه... خود تو وقتی فهمیدی من کیم، رفتی سراغ چیزی که بیشتر از همه بدت ازش میاومد، اونوقت منو نصیحت میکنی؟ ــ من کسی رو نصیحت نمیکنم. فقط... نمیفهمم، چرا؟ صداش اینبار بلندتر شد: کسی که منو بیمار کرد نگفت چرا، ککش هم نگزید. مکثی کرد، بعد ادامه داد: آره... این مسری بود... منم پیشنهاد اون سایه رو قبول کردم و آدمهایی رو کشتم که لایقش بودن. ــ خواهر راینو حقش بود؟ ــ اون یه اشتباه بود... من میخواستم برادر دوستت هوراد رو بکشم، اون جلوی راهم اومد... ــ چرا؟ آرادین سرش رو کج کرد. تقریبا به من رسیده بود. ــ شاید بهتر باشه از خودش بپرسی، نه؟ سکوت دوباره مثل پتویی نمناک همهجا رو پوشوند. آرادین جلوتر اومد. نفسهای گرمش رو میتونستم روی پوستم حس کنم. دستش رو روی گونهم کشید و آروم بالا آورد. انگار توی دنیای خودش گم شده بود. ــ اگه فقط اون روز نمیرفتی مدرسه... نگاهش توی نگاهم گره خورد. صدای ضربان قلبمون در هم گم میشد. سرش رو نزدیکتر کرد. گرمای بدنش روی پوستم میغلتید. اما قبل از اینکه نزدیکتر بشه خودم رو پس کشیدم. خشکش زد. انگار منتظر این حرکت نبود. بوی عطرش قویتر شد. لبم رو گزیدم. ملایم گفتم: پس چرا منو نکشتی؟ موهاش روی صورتش افتاد. پوزخند روی لبش پررنگتر شد و نگاهش رو بهم دوخت: مطمئن باش دوباره اون اشتباه رو تکرار نمیکنم. زمان برای لحظهای ایستاد و بعد چهرهی آرادین در دود سایه گم شد. عظیمتر و قویتر... تیلههای طلایی بیحس برگشت... نه دنبال لذت... نه... دنبال طعمه. و بعد ضربهی محکمی به بدنم خورد که باعث شد محکم به دیوار بخورم. نفس توی سینهم حبس شد. لبم رو از درد گزیدم. دوباره نزدیکتر شد. یه ضربهی محکم به قفسهی سینه... سرفههای خشک و خونین... دوباره... بیامان... دیگه بازی نبود، لحظهی پایانی بود. ماهیچههام از درد منقبض شد. پلکهام روی هم خوابید. خون گرم روی بدنم جاری شد. خودم رو رها کردم. نه مقابله... نه چیزی... گوشهی لبم بالا رفت. کف دستهام روی زمین خاک خورده بود. آمادهی پایان بودم، اما نمیدونم چرا بدنم هنوز مبارزه میکرد... چرا میجنگید؟ یه ضربهی محکم دیگه... اینبار به پام... درد مثل شوک الکتریکی تا قلبم دوید و بعد... بوی چوب سوخته بلند شد. دستم چرخید... مغزم جرقه زد و چشمهام بیاختیار باز شد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
درنا 177 ارسال شده در 7 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد چوب از روی زمین برداشته شد و محکم توی قلب سایه فرو رفت. صدای ناله و فریادش پیچید. زمین لرزید و سایه از بین رفت. دو تیله از بین رفت و چهرهی آرادین در تاریکی نمایان شد. با چشمهایی گشاد و دهنی باز و خونین... زمان یخ زد و بعد صدای برخورد آرادین با زمین بلند شد. نفسهام تند و بریده شده بود. چشمهام گشاد... بدون توجه به درد بدن خودم بلند شدم. دستم رو زیر گردن آرادین گذاشتم و دست دیگهم رو خونین روی قفسهی سینهش که خون مثل آتشفشان به بیرون فواره میزد. اشک توی چشمهام حدقه زد. ــ نه... نه... این درست نیست... نگام روی چشمهای آرادین چرخید. تیره و تار... عسلی با رگههای طلایی. قطره اشکی از چشمهاش به پایین سر خورد. لبهام رو محکم به هم فشردم. چرا ناراحت بودم، چرا؟ مگه تا حالا نمیخواست منو بکشه؟ چرا... پیشانیم رو بهش نزدیک کردم. صورتم خیس اشک بود. درد توی قلبم حلقه زده بود، نه بدن... از چیزی بدتر... از ناامیدی... آرادین دستم رو محکم گرفت. چشمهاش رو بهم دوخت و لب زد: متاسفم.. فینی کردم. خون توی دهنم رو پس زدم. ــ نه... اما دیر شده بود. رنگ زندگی از چشمهاش رخت بسته بود. بدنش سرد شده بود و همهچیز در سکوت فرو رفته بود. ــــــــ رامتین جز صدای غار غار کلاغها هیچچیز به گوش نمیرسید. همهچیز خیلی سریع اتفاق افتاد. خیره به جایی که همین چند ثانیه پیش آریا بود... توی چشمهایی که رنگ خداحافظی موج میزد و الان نبود. جز قبرستون خالی و سرد. لبهای خشکم روی هم نشست و سرم به سمت اوا چرخید. روی زمین افتاده بود، بیجون... آب دهنم رو قورت دادم. با صدای قدمهای راینو که به سمت اوا میرفت، به خودم اومدم... نیروی باقیموندهم رو توی پاهام دادم و به سختی به سمت اوا رفتم. رنگش پریده بود و موهای جگریش پخش زمین شده بودن. کنارش زانو زدم. دستم رو زیر گردنش بردم و با دست دیگهم نبضش رو گرفتم. زمان میگذشت، اما هیچ نبضی نبود. آب دهنم رو به سختی قورت دادم و به چشمهای لجنی راینو خیره شدم. خون توی رگهام خشک شده بودن. بالاخره نبض اوا به دستم کوبید... آروم... خیلی آروم... اما هنوز به زندگی چسبیده بود. لبخندی زدم. اشک از چشمم سرازیر شد. با خوشحالی گفتم: میزنه... نبضش.... زندهست. سرم رو بلند کردم. راینو نفس آسودهای کشید و دستی توی موهاش برد. بعد چشمهاش رو بهم دوخت. ــ ببرش بیمارستان... من برم ببینم آریا کجا رفت. ــ نه! لبهام تکون خوردن و صدا بیرون اومد، نه لرزون، محکم... لبهام رو به هم فشردم و گفتم: منم میآم. کلافه نگاهی بهم انداخت. ــ الان وقت پافشاری نیست رامتین... نمیتونیم اوا رو تنها بذاریم باید بریم... لبم رو به دندون گرفتم و با تحکمی در صدا که برای خودمم غیرقابل باور بود، گفتم: پس زنگ بزنیم آمبولانس و بعد باهم بریم... برای ثانیهای راینو بهم خیره موند، دست به کمر... اما میدونست که من پام رو روی زمین گذاشتم. پوفی کرد و گوشی رو از جیبش درآورد. بعد از چندثانیه گفت: ما یه مصدوم داریم توی قبرستون... لطفا عجله کنید. و بعد توی جیبش گذاشت و دوباره به من خیره شد. لب زدم: به نظرت آریا رو کجا برد؟ ابرویی بالا انداخت. با دستش شقیقهش رو ماساژ داد. ــ نمیدونم... شاید جنگل... مدرسه... دستش رو برداشت. چشمهاش برقی زد و گفت: خونهی متروکه... باید اونجا رفته باشن... اونجا همهچیز شروع شد، نه؟ آب دهنم رو قورت دادم و سرم رو به نشونهی مثبت تکون دادم. راینو دستش رو توی جیبش فرو برد و با پاش روی زمین ضرب رفت. ــ فقط کافیه آمبولانس بیاد و بریم... خیلی زود آمبولانس رسید. اوا رو روی بلانکارد گذاشتن و بعد بردنش، اما قبل از اینکه بتونن با سوال وقتمون رو بگیرن، راینو دستم رو محکم کشید و به سمت خونه متروکه راه افتادیم. سوار یه تاکسی شدیم و در چشم به هم زدنی، خودم رو دوباره جلوی اون خونهی تاریک پیدا کردم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
درنا 177 ارسال شده در 7 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد قلبم محکم میکوبید و عرق از شقیقهم پایین میدوید. پشت سر راینو راه افتادم. با عجله و بدون معطلی درها رو باز میکرد و پلهها رو پشت سر هم طی میکرد. فقط صدای افتادن قطرههای آب به زمین میاومد، بدون توقف... پلهها تموم شد و بعد سالن بالا ظاهر شد. یه مه نازک توی سالن بود و نور خورشید سعی میکرد از وسطش رد بشه... و صدای گریههای آرومی که از دور میاومد. ــــــــ آریا خیره به جسد بیجون آرادین بودم، کسی که چند ثانیه پیش در سایهای غوطهور شده بود. به خون کنار لبش... به چشمهای عسلی که دیگه قرار نبود جایی رو ببینه. قلبم میلرزید. بعد از مدتها شروع به تپش کرده بود و الان میلرزید. خون و عرق بدنم رو پوشونده بود و درد مثل یه سرما هرثانیه بیشتر بدنم رو در بر میگرفت، اما مهم نبود. هیچ چیزی مهم نبود... سرش رو آروم روی زمین گذاشتم. دستی روی صورت سردش کشیدم و پلکهاش رو بستم. اشک راه خودش رو از کنار چشمم پیدا کرد و روی صورتم غلتید. آب دهنم رو قورت دادم و لب زدم: آروم بخواب... همه چیز تموم شد. اما چی؟ کابوسی رو که خودش ایجاد کرده بود؟ مگه آرادین آدم بده نبود؟ مگه قاتل نبود، پس چرا... چرا همهچیز اینقدر درد میکرد. چرا نمیتونستم یه نفس آسوده بکشم و بگم تموم شد. این گرفتگی ته گلوم چی بود؟ بلند شدم. دستهام رو مشت کردم و بدن کوفتهم رو مجبور به حرکت... با هر قدم درد بیشتر توی وجودم میچرخید. صدای قدمهایی بلند شد، از دور دست... و هر لحظه نزدیکتر میشد. دستم رو به چارچوپ در تکیه دادم. نفس عمیقی کشیدم. چند بار مثل هم... مثل گذشته... یک... دو... سه... اما هیچچیز مثل قبل نبود. چشمهام رو باز کردم و دنیا به جای روشن شدن تاریکتر از قبل بود. پوزخند روی لبم نقش بست و بعد قدمی به بیرون برداشتم. نگاهم توی چشمهای رامتین و راینو چرخید. نگران، ترسیده... اما لبخند روی لبم نقش بست، خسته... اما واقعی... رامتین جلو اومد و بعد دو دستش رو گشود و من رو در آغوش گرفت. راینو لبخند رضایت بخشی زد و نفس آسودهای کشید. دستهاش رو محکمتر دورم پیچید که باعث شد نالهای کنم، خفه... دستپاچه خودش رو ازم جدا کرد و گفت: ببخشید... اصلا حواسم نبود. رامتین مردمک چشمهای لرزونش رو بهم دوخت. ــ دیگه هیچوقت اینجور نذار برو... هیچوقت. گوشهی لبم بالا رفت. راینو سرش رو به سمت چپ کج کرد و گفت: آرادین چی شد؟ اشک توی چشمهام دوباره حلقه زد. آب دهنم رو چندبار پشت سر هم قورت دادم و با انگشتم به اتاق اشاره کردم. رامتین و راینو بعد از مکثی، به سمت اتاق رفتن و سکوت دوباره اطرافم رو گرفت. نور خورشید از شیشههای شکسته به درون خزید و اطرافم رو روشن کرد. به زمین خیره شدم. به حفرهای که توی قلبم ایجاد شده بود و به سایهای که دیگه وجود نداشت. من سایهم رو از دست داده بودم. ـــــــــــــــــــ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
درنا 177 ارسال شده در 7 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد (ویرایش شده) یک ماه بعد به تنهی درخت توی حیاط تکیه داده بودم. زمستون نفسهای آخرش رو میکشید و درختها آمادهی غنچه زدن. جیر جیر گنجشکها و کبوترهایی که به خونهشون برگشته بودن فضا رو پر کرده بود. صدای زنگ در بلند شد و رامتین با عجله پلهها رو پشت سر هم طی کرد. زبونش رو توی لپش کشید و گفت: خوب به نظر میرسم؟ لبخند شیطنتآمیزی زدم: مگه دختری اینقدر استرس داری، بچه... یه خداحافظیه دیگه. رامتین چشمهاش رو تنگ کرد و لبهاش رو به هم فشرد. ــ این فقط یه خداحافظی نیست... باید روش تاثیر کافی بذارم، وگرنه دیگه هیچوقت برنمیگرده. ــ هنوز بهتره پشت در نگهش نداری... چشمهاش گشاد شد. ــ وای خدا... و با عجله به سمت در رفت. در با نالهی خفیفی باز شد و چشمهای آبی اوا پشت در نمایان شدن. یه پیراهن آبی با کت چرم سیاه پوشیده بود و موهاش رو دم اسبی پشت سرش بسته بود. انگار اونم میخواست تاثیر خودش رو روی رامتین بذاره. رامتین با دستش به درون خونه اشاره کرد و گفت: بیا تو. اوا لبخندی زد. دستهاش رو پشتش قفل کرد و وارد حیاط شد. اوا: امیدوارم مزاحم نشده باشم. رامتین در رو پشت سرش بست و گفت: مزاحم چیه مراحمی... بشین برم یه چای برات بیارم. اوا دستش رو توی هوا تکون داد و گفت: نه نیازی نیست... پروازم دیر میشه. اوا نگاه آبیش رو بهم دوخت و گفت: بهتر شدی. لبخندی زدم. سرم رو تکون دادم و گفتم: تو بهتر شدی. اوا دستش روی گردنش رفت. لبش رو تر کرد و نگاهی به رامتین انداخت. ــ مرسی که پیشم بودی این همه مدت... هیچوقت فراموشت نمیکنم. روی پاشنهی پاش بلند شد و بوسهای روی پیشونی رامتین نشوند. گونههای رامتین گل انداخت و دستهاش رو مشت کرد. اوا نگاهش رو به سمت من چرخوند. چشمکی زد و گفت: تا بعد. و بعد دستش رو از دست رامتین کشید و به سمت در رفت. قبل از اینکه خارج شه، رامتین با صدایی بلند گفت: رسیدی بهم زنگ بزن. اوا برای بار آخر نگاهی به رامتین انداخت و خارج شد. سکوت همهجا رو گرفت، تا اینکه صدای هوراد مثل شیشه اونو شکست: وای چه خداحافظی عاطفی... میخوام گریه کنم. گوشهی لبم بالا رفت. رامتین لبش رو گزید و به سمت هوراد چرخید. ــ نمک نپاش، نمکدون. هوراد سرفهی خشکی زد. از دیوار فاصله گرفت و دستش رو توی موهاش برد. کلافه اطراف رو نگریست. ــ راینو نمیآد؟ به سمتش حرکت کردم و گفتم: عمهش اومده... آخرشب گفت با یه پیتزا میآد چند روز مهمون ما میشه. هوراد دستهاش رو بهم کوبید و با حالت ذوقزدهای گفت: اوه... چه عالی... من عاشق پیتزام. رامتین سرش به بالا پایین تکون داد. ــ هنوز بیا بریم بالا تا مامانت کلهی بابام رو نخورده. هوراد روی پاشنهی پاش چرخید و به سمت پلهها راه افتاد. ــ یادت باشه هممون با هم وارد میشیم، یادتون نره... خوب؟ دستهام رو توی جیبم فرو بردم. ــ سعی خودم رو میکنم. رامتین پشت سر هوراد از پلهها بالا رفت. مکثی کردم. نگاهم به زمین چرخید. به غمی که روی قلبم سنگینی میکرد. به خاطرهای که قرار نبود تموم شه و بدنی که هیچ سایهای نداشت. پایان ویرایش شده 7 مرداد توسط درنا لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده