رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

پارت چهل و هشتم

 

ابرویی بالا انداخت. 

ــ خودت ضرر می‌کنی.

 

رامتین پوکی به سیگارش زد و گفت: می‌دونی الان اگه منیژه بیاد و مارو این‌طور ببینه میگه رامتین پسر چهارشونه‌ام رو سیگاری کرد، نمیگه کرم از خود آقازاده است. 

 

هوراد بیخیال شانه‌ای بالا انداخت.

ــ منیژه نمی‌آد پایین، اون چشم دیدنمو نداره فقط جلوی شما خویشتن‌داری می‌کنه. 

 

رامتین ته‌مانده‌ی سیگارش رو از پنجره بیرون پرت کرد و با اشتیاق به سمت هوراد برگشت.

ــ دقیقا چه اتفاقی بین تو و هومن و مامانت افتاده، هوراد؟

 

گوشام رو‌ تیز کردم. 

 

هوراد پس از مکثی نگاهی بهم انداخت. بعد بیخیال به حرف رامتین به من گفت: اون جسده که دیدی چطور بود آریا؟ 

 

ابروهام بالا پرید. این از کجا فهمیده بود. 

 

قبل از این‌که چیزی بگم، رامتین دلسرد شونه‌ای بالا انداخت و گفت: خودتو به نشنیدن بزن.

 

هوراد که سیگارش تموم شده بود، به رسم رامتین اونو به بیرون پرت کرد و گفت: تو هششش... خوب آریا نگفتی. 

 

نفسم رو با صدا بیرون دادم.

ــ مثل بقیه جسد‌ها، چی می‌خوای باشه؟ 

 

کلافه سری تکون داد: هیچی... به طور معمول یکی تو سن تو جسد می‌بینه یکم به داستان آب و لعاب می‌ده. 

 

به قسمتی خیره شد و بعد نیشش باز شد.

ــ البته با توجه فرار کردنت احتمالا ترسیدی و از حال رفتی. 

 

خنده‌ی ناگهانی رامتین باعث شد آب دهنش توی حلقش گیر کنه و به سرفه بی‌افته. 

 

سر تا پاش رو از نظر گذروندم و گفتم: به پا یه وقت خفه نشی از خنده. 

 

مابین سرفه‌هاش گفت: یاد قیافه‌ات افتادم وقتی توی مدرسه دیدمت خیلی خز بود.

 

و دوباره شروع به خندیدن کرد. 

 

لبخند کوچکی زدم و از جام بلند شدم. لامپ اتاق رو خاموش کردم و گفتم: بگیر بتمرگ تا بیشتر خفه نشدی... و هوراد امیدوارم خوب بخوابی. 

 

هوراد پوزخندی زد و گفت: نیازی نیست این‌قدرها با من خشک باشی، من منیژه نیستم. 

 

بعد از مکثی به سمتم تختم رفتم و خودم رو روی تشک نرم و گرمم ولو کردم‌. صدای پچ‌پچ رامتین و هوراد توی ذهنم راه می‌رفت، اما قبل از این‌که بدونم چی شد، بدنم تسلیم تاریکی ذهنم شد.

 

ــــــــــــــ

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 118
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

پارت اول در شیشه‌ای راهرو با ناله‌ای خفه، باز شد.  لبم رو به دندون گرفتم و آروم از لابه‌لای در به درون خزیدم.    جیر‌جیر خفیف کفش اسپرتم روی زمین، با هوهوی نسیم‌ پاییزی سرد شبانگاه

پارت دوم    صندلی چرخدار قهوه‌ای مدرس، پشت میز فلزیش کنار تخته‌ی شیشه‌ای که میرزایی همیشه مثل جغد شب، روش به همه زل می‌زد، جا خوش کرده بود. با دیدن لب‌تاپ بی‌دفاع میرزایی روی میز لبخندم پررن

📚نقاب ششم ژانر: معمایی، تخیلی، هیجان‌انگیز، ترسناک نویسنده: نادیا درساره| کاربر انجمن نودهشتیا  خلاصه: وقتی یک شوخی ساده از کنترل خارج می‌شود، قهرمان ناخواسته با حقیقتی روبه‌رو می‌

پارت چهل و نهم

 

روی نیمکت سرد فلزی منتظر بچه‌ها نشسته بودم، خیره به پیام دیروز.

 

خبر دیدن جسد و عکس‌العمل من همه‌جا پیچیده بود، بنابراین خیلی راحت می‌تونست کار یه نفر برای ترسوندن من باشه، اما نمی‌دونم چرا دلم قبول نمی‌کرد. 

 

حتی اگر اون پیام الکی باشه، اون سوزش روی پوست و دو تیله‌ی طلایی دیشب امکان نداشت.

 

نفسم رو با صدا بیرون دادم و گوشی رو توی جیبم گذاشتم. صبح زود قبل از رویارویی دوباره با منیژه از خونه زدم بیرون. حتی منتظر رامتین هم نبودم. جالب اینجاست هوراد وقتی بیدار شدم نبودش، احتمالا بیشتر از من از دیدن مادرش نفرت داشت.

 

با دیدن آرادین لبخندی روی لبم نشست. مثل همیشه موهاش رو دم اسبی بسته بود و چتری‌هاش رو روی صورتش انداخته بود. برعکس بقیه دختر‌ها هیکل بزرگ‌تر و قوی‌تری داشت.

 

با دیدنم شیر کاکائوی اضافه‌ی دستش رو به نشونه‌ی سلام تکون داد و به سمتم اومد. 

 

خودم رو جمع‌وجور کردم و گفتم: صبح بخیر. 

 

شیر کاکائو و دونات اضافی رو توی بغلم انداخت و کنارم نشست. نگاهش رو به برگ‌های درختی که توی باد می‌رقصید دوخت. 

ــ شک ندارم دوباره بدون صبحونه زدی بیرون. 

 

چشمکی زدم و گفتم: خوب منو می‌شناسی گوریل خانم. 

 

آهی کشید و چشم‌هاش رو به شیرکاکائوش دوخت. 

ــ می‌دونی چیه آریا، دیگه حرفات اثر خودش رو از دست داده... 

 

شونه‌ای بالا انداخت و ادامه داد: نمی‌تونم از یه نر بی‌دم توقع بیشتری داشته باشم. 

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه‌ام

 

ابروم رو بالا دادم.

ــ نر بی‌دم، ها؟

 

لب‌هاش رو توی هم جمع کرد و چشم‌های عسلیش رو توی حدقه چرخوند. 

ــ شاید من یه کلمه‌شو حذف کردم. 

 

بیخیال به پشتی نیمکت تکیه دادم: چه خبر از اوا، نیومده؟ 

 

ــ منتظر رامتینه باهم بیان. 

 

نیشم بی‌اختیار باز شد و به سمت آرادین چرخیدم.

ــ واقعا؟ 

 

ــ من می‌دونم اوا از رامتین خوشش می‌آد و رامتین هم از اوا، نمی‌دونم کی این دو نفر می‌خوان این مسخره بازی‌شونو تموم کنن. 

 

ــ شاید بالاخره زمانش رسیده...

چشمام رو جمع‌تر کردم و گفتم: پنگوئن. 

 

خنده‌اش رو پشت لبش پنهان کرد و مشتی به بازوم زد. 

 

با دستم بازوم رو ماساژ دادم و گفتم: دیدی هنوز دارمش؟

 

لب‌هاش رو روی هم فشار داد و غرولندکنان به در خیره شد که راینو با پیرهن سبز و شلوار لی همیشگی‌اش وارد شد. این بشر هم انگار به جز این لباس‌ها چیز دیگه‌ای رو نمی‌شناسه.

 

بدون هیچ سلامی خودش رو کنارم روی نیمکت ولو کرد. دونات رو برداشت و درحالی که به ولع و اشتیاق اونو باز می‌کرد، گفت: واو خدای من داشتم از گرسنگی می‌مردم. 

 

لبم رو تر کردم و چشم به دونات شکلاتی دوردونه‌ام دوختم.

ــ یه وقت خودتو با اون شکلات‌ها خفه نکنی خرس. 

 

از زیر چشم نگاهی بهم انداخت و با لحن سردی گفت: می‌دونی آریا، آخرش می‌بینی یه روز کنترلم رو از دست می‌دم و می‌زنم له و لوردت می‌کنم به خاطر زبونت. 

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و یکم

 

ــ دونات منو نبر. 

 

بیخیال گازی به دونات زد و پا روی پا، به پشتی نیمکت تکیه داد. 

ــ من که می‌دونم آرادین اینو برات خریده، برای چی زور می‌زنی؟ 

 

ــ مگه تو دیروز مریض نبودی اصلا؟ واسه چی اومدی اوقات منو زهر‌مار کنی؟

 

ــ من ناخوش احوال بودم، که اونم به خاطر شب گذشته‌اش بود که اومدم جنازه‌ی جنابعالی رو از جلوی جنازه‌ی بقیه برداشتم. 

 

لبم رو به دندون گرفتم که آرادین دستش رو بالا برد و با لحن تندی گفت: می‌شه دوتایی اول صبحی کم جر و بحث کنین؟

 

دونات دیگه‌ای از کوله‌ی قرمزش درآورد و گفت: بیا بگیر اینو کوفت کن. 

 

با ذوق جلد شکلاتی‌شو باز کردم و گفتم: زودتر می‌دادی بهمون خوب. 

 

گازی به دونات زدم و اجازه دادم مزه شیرین و تلخ شکلاتش زیر زبونم بازی کنه. آخ که چقدر گرسنه‌ام بود.

 

کسی چیزی نگفت و سکوت صبحگاهی فضای بینمون رو پر کرد. مدتی گذشت که با صدای تکه‌ی آب گوشیم، لرزی به تنم افتاد. 

 

آب دهنم رو قورت دادم و با ترس، دستم رو به سمتم گوشیم بردم. 

 

یه پیام ناشناس دیگه... 

انگشت لرزونم رو تکون دادم و وارد اپ شدم. 

ــ هیچ نوری نمی‌تونه تاریکی رو از بین ببره و من سایه‌ای‌ام که در تاریکی شعله‌ور می‌شه...

 

دقیقا همون شماره‌ی ناشناس دیروز...

 

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و دوم

 

چندبار پشت سرهم پلک زدم‌.

ترس مثل ویروس توی بدنم پیچید. 

 

بوی تند و سنگینی ناگهانی در هوا پیچید، بدون منشا... 

و همراهش حس سنگینی نگاه چند نفر رو روی خودم حس کردم، انگار هزار چشم فقط به من خیره شده بود. 

 

برخورد خون با رگ‌های سرم رو حس می‌کردم، بی‌رحم... مثل تازیانه... 

 

بی‌اختیار سرم رو بلند کردم و با چشمایی گشاد مثل شترمرغ اطراف رو از نظر گذروندم، اما چیزی نبود... 

هیچی... 

 

با صدای نگران و متعجب راینو، همه چیز از بین رفت، انگار اصلا وجود نداشت. 

ــ کجا رو نگاه می‌کنی آریا؟ 

 

ابروش رو در هم برده بود و با چشم‌های سبز لجنی‌اش بهم خیره بود.

 

آب دهنم رو قورت دادم و چشم‌های قهوه‌ایم رو بهش دوختم. 

 

دستم رو محکم‌تر دور گوشیم فشار دادم و دهنم رو باز کردم که صدای شاد و سرزنده‌ی اوا همه‌چیز رو شکست. 

ــ صبح همگی بخیر. 

 

چشم راینو بی‌توجه روی گوشیم چرخید که ناخودآگاه، سریع خاموشش کردم و توی جیبم قرار دادم. چشم‌هاش ریزش رو با اخم بهم دوخت که دوباره اوا با صدای بلند‌تری گفت: گفتم صبح‌تون بخیر. 

 

به سمتش برگشتم. 

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و سوم 

 

اوا با بلوز و دامن همیشگی‌ش که باعث می‌شد چشم‌های گربه‌ایش بیشتر به چشم بیاد کنار رامتین ایستاده بود. 

 

آرادین نی شیرکاکائو‌اش رو در اورد و بیخیال گفت: صبح بخیر. 

 

اوا دست‌هاش رو توی سینه‌اش جمع کرد و با ذوق گفت: وای باورتون نمی‌شه امروز از خواب بیدار شدم چه خبری رو شنیدم. 

 

راینو پایی رو هم انداخت. 

ــ راهکاری برای تغییر صدا؟ 

 

خنده‌ام رو توی دهنم جمع کردم و گفتم: شایدم برای تغییر شخصیت؟ 

 

و به رامتین نگاه کردم. لب‌هاش رو محکم روی هم فشار می‌داد و لب‌هاش کاملا باد کرده بود. ابروهاش به نشونه‌ی اخم درهم فرو رفته بود و مثل لبو قرمز شده بود. 

وضعی داشت. 

 

اوا چشماش رو گشاد کرد و با صدایی جیغ‌مانند گفت: رامتین... 

 

رامتین دستش رو روی دهنش گذاشت. 

ــ دارم براتون بعدا... 

 

کلا از وقتی رامتین شیفته‌ی اوا شده مارو توی دست‌انداختن اون همراهی نمی‌کرد. البته ما هم کم‌لطفی نمی‌کردیم و همیشه رامتین رو اذیت می‌کردیم.

 

اوا قدمی برداشت و صدای کفش‌های میخی‌اش توی حیاط پیچید. کنار آرادین نشست و گفت: قراره نقش اصلی رو توی نمایش رومئو و ژولیت بازی کنم، باورت می‌شه؟ 

 

آرادین بدون این‌که بهش نگاهی بندازه، گفت: اوهوم. به غیر از تو کی می‌تونست این نقش مهم رو بر عهده بگیره؟ 

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و چهارم

 

اوا محکم روی پای آرادین زد، طوری که ابروهاش در هم پیچید. 

ــ همینو بهم بگو. 

 

نفسم رو با صدا بیرون دادم و نگاهی به ساعت مچی‌ام انداختم. تقریبا هشت بود و کلاس فیزیک من با بقیه فرق داشت، خارج از اون حوصله‌ی صدای جیغ‌جیغی اوا رو هم نداشتم. 

 

با جهشی از روی نیمکت بلند شدم و کش و قوسی به کمرم دادم.

ــ من برم دیگه الاناست کلاسم شروع شه. 

 

رامتین سریع خودش رو جای من روی نیمکت انداخت و گفت: ما تازه رسیدیم که. 

 

کوله‌ام رو روی پشتم انداختم. 

ــ واسه همین می‌خوام برم.

 

رامتین چشم‌هاش رو ریز کرد.

ــ برو شاید خدا کرد جسد دیگه‌ای روبه‌روت سبز شد. 

 

با شنیدن اسم جسد و یادآوری اون پیام، لرز خفه‌ای توی جونم افتاد، اما با یه خنده‌ی ریز پنهونش کردم. 

ــ خداحافظ هنوز. 

 

چشمام رو روی هم فشردم و به سمت ساختمون مدرسه راه افتادم. 

 

باد سرد پاییزی که بوی باران رو با خودش می‌آورد، با موهای لختم در هوا بازی می‌کرد. با هر قدم، همهمه‌ی پرانرژی بچه‌های سال اولی بلند می‌شد. پله‌ها رو یکی‌دوتا می‌کردم.

 

لبم رو به دندون گرفتم و گوشیم رو درآوردم. اپ رو باز کردم و دوباره به اون پیام خیره شدم. 

دو پیام متفاوت... 

از یه نفر... 

 

ــ یعنی کی می‌تونه باشه؟ 

 

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و پنجم

 

آهی کشیدم و گوشیم رو توی جیبم انداختم. من هرکسی نبودم که کسی باهام این بازی‌ها رو انجام بده‌. امشب که برگردم خونه پیش لب‌تاپ عزیزم، ته این مسخره بازی‌ها رو درمی‌آوردم‌. 

 

فقط دوتا کد ساده نیاز بود که بفهمم کی پشت این بازی‌هاست.

 

همین‌طور که از بین سایه‌‌ها حرکت می‌کردم، محکم به کسی خوردم. 

 

درد تیز شونه‌ام با صدای بلند برخورد طرف با زمین در راهرو‍ همراه شد. 

 

چند قدم عقب رفتم و بی‌حرکت ایستادم. با دست راستم شانه‌ی چپم رو مالیدم؛ از ضربه کمی می‌سوخت.

 

پسر لاغر اندامی نقش زمین شده بود. تقریبا پوست و استخوون. دو دستش رو به عنوان تکیه‌گاه روی زمین گذاشته بود و با چشمایی باز و ترسیده به زمین خیره شده بود.

 

نفس عمیقی کشیدم و کنارش زانو زدم. دستم رو روی شونه‌ی استخوونی‌اش گذاشتم.

 

سرش رو بلند کرد و با ابروهایی که بالا پریده بود، چشمای سیاهش رو بهم دوخت. به راحتی می‌تونستم ترس و استرس رو در اون ببینم. 

 

لبخند ملایمی زدم.

ــ حالت خوبه؟ ببخشید... اصلاً حواسم نبود.

 

پسر بدون هیچ اهمیتی به من، هول‌هولکی دنبال کیفش گشت. بندش رو سریع گرفت و از جاش بلند شد. طوری عجله داشت که انگار چیزی دنبالشه.

 

به محض بلند شدن پسر، چند نفر بهمون نزدیک شدن.لبم رو تر کردم و پام رو روی زمین فشار دادم تا بلند شدم.

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و ششم

 

سه نفر بودن. نفر وسط که جلوتر از دو نفر دیگه حرکت می‌کرد، بلندتر و عضلانی‌تر بود. تیشرت تنگی با شلوار شیش جیب گشاد پوشیده بود. معلوم نبود که می‌خواست توی کدوم دنیا خوشتیپ به نظر برسه.

 

خط عمیق روی ابروش که مثل جای چاقو بود، با چشمای سرد طوسی‌اش تضاد عجیبی ساخته بودن... 

تضادی که بوی خون و دعوا می‌داد...

 

لبم رو به هم فشردم و چند قدم عقب رفتم که صدای کلفت پسر مثل بوق ماشین سنگین در راهرو پیچید: کجا با این عجله؟

 

روده‌ام خودش رو دور معده‌ام پیچوند و دلهره تا مغزم دوید. ترجیح دادم چیزی نگم. روی پاشنه‌ی پام چرخیدم تا دور شم که دو نفر دیگه جلوی راهم رو بستن. محکم و استوار... 

با پوزخندی سرد بر لب...

 

نفسم توی سینه‌ام حبس شد. جایی برای فرار نبود. نگاهی به بچه‌های دیگه‌ی توی سالن انداختم. با چشمایی باز و ابروهایی برافراشته در لاک خودشون فرو رفته بودن.

 

ــ هی، با توام! کری؟

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و هفتم 

 

لبم رو به دندون گرفتم. استرس مثل موجی سرد از سر تا پام گذشت. شش نفر اطرافم رو گرفته بودن و من مثل بچه‌ای بینشون اسیر بودم.

 

ناگاه، دستی روی شونه‌ام نشست و محکم فشار داد و درد مثل گرفتگی ویروسی توی بدنم چرخید.

 

صدای ملایم‌تر اما تهدید‌آمیزتری کنار گوشم زمزمه کرد: نمی‌خوای جواب آقا بهمن رو بدی؟

 

و فشار دستش همزمان بیشتر شد. 

 

دستم رو مشت کردم و آروم روی پاشنه‌ی پام چرخیدم. 

 

پسری هم قد خودم با چشمای قهوه‌ای تیره و پوزخندی مرموز شونه‌ام رو گرفته بود. مردمک چشمام رو توی حدقه چرخوندم و خونسرد بهش خیره شدم. 

 

پوزخند روی لب پسر پررنگ‌تر شد و چشماش مثل ماری تیز... 

 

ثانیه‌ها گذشت و بعد دستش رو برداشت و چند قدم عقب رفت.

 

بعد از مکثی نفسم رو با صدا بیرون دادم و به پسر ابرو زخمی نگاه کردم. همون‌که احتمالا بهمن بود. کنارش، پسر لاغر‌اندام سرش رو پایین انداخته بود و از ترس می‌لرزید.

 

بهمن بدون این‌که چشم ازم برداره، سرد و با صدایی که نه بلند بود، نه آروم، گفت: وسایلم رو آوردی نه؟ 

 

پسر دستش رو محکم‌تر دور کوله پیچید و سر تکون داد. 

 

ــ در کیفت رو بازکن ببین این یابو خرابش نکرده. 

 

مشتم بی‌اختیار محکم‌تر شد و پسر تکون نخورد. 

 

بهمن، تهدید‌‌آمیز سرش رو کمی عقب برد و از بالا غرید: بهت چی گفتم؟ 

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و هشتم

 

 

پسر با دستای لرزونش کیفش رو باز کرد. نایلونی که درونش ماده‌ای سفید بود، بیرون آورد و با دقت بررسیش کرد. بعد آب دهنش رو قورت و با لکنت گفت: سا... سال... مه. 

 

ــ نشنیدم.

 

پسر چشماش رو بست، سینه به عقب داد و این‌بار محکم‌تر گفت: سالمه!

 

بهمن نایلون رو از زیر دستش کشید، نگاه کوتاهی بهش انداخت و زیرلب، ناموزون گفت: بهتره گم شی قبل از اینکه نفله‌ات کنم.

 

پسر مکثی کرد، چشمای گشاد سیاهش رو برای لحظه‌ای به بهمن دوخت و بعد مثل تندباد به بیرون دوید. 

 

بهمن کیسه‌ رو به یکی از همراهاش داخت. دختری با بلوز و دامنی مشکی و آرایشی سیاه و وقیح بر صورت...

 

دختر زبونش رو روی لبش کشوند و با ادا و اطوار، کیسه رو توی کیفش گذاشت.

 

با نگاه سنگین بهمن دوباره به چشمای طوسی‌اش خیره شدم. دو قدم جلو اومد و همزمان صدای قدم‌هایی آروم از پشتم بلند شد.

 

قلبم، خیانت‌کار تند می‌کوبید.

 

پوزخندی روی لبش کشیده شد، مثل شکارچی که شکارش رو گیر آورده. خودش رو خم کرد تا هم‌سطحم بشه. اون‌قدر نزدیک که نفس گرمش رو روی پوست سردم حس می‌کردم.  

 

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و نهم

 

ــ خوب بگو ببینم... باید با تو چیکار کنم؟ 

چشماش سرد و خالی بود، مثل لیوانی بی‌رنگ... 

 

آب دهنم رو قورت دادم و تمام نیروم رو به صدام دادم. نباید می‌لرزید، نباید... 

ــ منظورتون رو نمی‌فهمم.

 

دستش رو بلند کرد و آروم کنار گردنم گذاشت. گرم بود و آتشین... 

ــ فکر کنم یه کتک درست‌و‌حسابی نیاز داری. دست عبرت می‌شه برای بقیه، اینجوری پست منو زمین نزنن.

 

مکث کرد. 

ــ می‌دونی، ممکن بود وسایلم خراب شه!

فشار دستش بیشتر شد. 

 

ابروهام از درد در هم رفت‌. دهنم رو باز کردم که چیزی بگم، هرچیزی...

اما کلمات کنار هم نمی‌نشستن. 

دهنم خشک بود و بدنم بی‌اختیار شروع به لرزش کرد.

 

دو دست زبر دیگه از پشت روی شونه‌ام نشست و محکم منو نگه داشت. 

 

انرژی بدنم کامل تخلیه شده بود، حتی نمی‌تونستم تکون بخورم.

 

بهمن دستش رو برداشت. عقب رفت و مشت محکمی‌ کرد. طوری که عضله‌های دستش رو بیش‌از پیش برجسته کرد. 

 

خون محکم به رگ‌هام می‌کوبید، شاید که بتونه فرار کنه... 

 

که ناگاه صدای تند و جدی ماکان بلند شد. صدایی که برخلاف همیشه مثل فرشته‌ی نجات می‌موند. 

ــ اینجا چه خبره؟

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شصتم 

 

دست‌هاش رو دو طرف کمرش روی کت و دامن طوسی‌اش گذاشته بود و با ابروهایی درهم و لب‌های که برهم می‌فشرد به ما نگاه می‌کرد.

 

بهمن سر خمیده‌اش رو بلند کرد و با چشمش به دو نفر پشت اشاره کرد که عقب برن. روی پاشنه‌ی پاش چرخید، اما قبل از این‌که حرفی بزنه، یه نفر دیگه گفت: مشکل خاصی پیش نیومده خانم ماکان. 

 

همون پسری بود که اول دستش رو روی شونه‌ام گذاشت. همون چشم‌ قهوه‌ای... 

 

ماکان چشم‌هاش رو ریز کرد و برای مدتی به اون دو نفر خیره موند. پس از چند ثانیه، به من رو کرد و گفت: بیاین دفترم آقای آذرخش یه نفر منتظرتونه. 

و به سمت اتاقش رفت. 

 

نگاه کوتاهی به بهمن انداختم. ابروهاش در هم رفته بود و آتش از چشم‌هاش می‌بارید. لبم رو به دندون گرفتم و سر به زیر به سمت دفتر ماکان رفتم. می‌تونستم نگاه سنگینش رو حس کنم که داد می‌زد هنوز کارم باهات تموم نشده.

 

قبل از ورود به دفتر ایستادم. نفس عمیقی کشیدم و دستم رو باز و بسته کردم. امیدوارم از چاله در نیومده باشم افتاده باشم تو چاه. 

 

دو ضربه‌ی کوتاه به در زدم و با صدای بفرمایید ماکان، آروم در رو باز کردم. 

 

ماکان روی صندلی چرمی خودش، پشت میز چوبی حکاکی شده‌ی وسط اتاق نشسته بود. نور خورشید از پنجره‌ی بزرگ اتاق به درون می‌خزید و با سایه‌ی گل‌های توی دفتر بازی می‌کرد. 

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شصت و یکم

 

مرد موسیاهی روی یکی از صندلی‌ها نشسته بود. پشتش به من بود، به همین دلیل نمی‌تونستم بفهمم کیه.

 

قدمی به داخل گذاشتم و گوشه‌ی لبم رو بالا بردم.

همون لبخند تصنعی همیشگی...

ــ خسته نباشید خانم ماکان.

 

ماکان نیم‌نگاهی بهم انداخت و گفت: ایشون کارآگاه قاسمی هستن، آقای آذرخش. چند سوال راجب شبی که جسد رو پیدا کردین دارن و می‌خوان جایی رو که جسد رو پیدا کردید، نشونشون بدین. 

 

لبم رو تر کردم و با تردید پاسخ دادم: اما... من کلاس فیزیک دارم الان. 

 

ماکان ابرویی بالا انداخت و به پشت صندلیش تکیه داد. 

ــ نگران اون نباشید شما. 

 

روبه قاسمی کرد و ادامه داد: در اختیار شماست. 

 

قاسمی سرفه‌ای کرد و گفت: ممنونم. 

 

چشم‌هام بی‌اختیار به سمتش چرخید. صداش بیش‌ از اندازه آشنا بود، یه جورایی مثل... 

 

قاسمی روی پاشنه‌ی پاش چرخید. دست در کت چرمش با اون چشم‌های شیطنت‌آمیز سیاهش.

 

چشم‌هام از تعجب گرد شد و انگشت‌هام به سمت کف دستم خم شدن. یعنی هوراد کاراگاه بود؟

 

بی‌اختیار لب زدم: تو..

 

هوراد لبخندش رو پشت لبش قایم کرد. 

 

ماکان نگاه کنجکاوش رو بین من و هوراد چرخوند و گفت: همدیگه رو می‌شناسین؟ 

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شصت و دوم 

 

زبونم رو توی دهنم چرخوندم تا جواب بدم که هوراد پیش‌دستی کرد. 

 

ــ نه. 

قاطع و بدون تردید... 

 

ابرویی بالا انداخته بود و نقابی از جدیت بر صورتش زده بود، اما نمی‌تونست شیطنت کم‌رنگ چشم‌هاش رو پنهون کنه. 

 

ماکان سر بلند کرد.

ــ این چه نحوه‌ی صحبت کردنه آقای آذرخش؟ 

 

سرم رو چرخوندم. چین‌های روی صورت ماکان عمیق‌تر از همیشه به نظر می‌اومد. دهنم رو باز کردم که چیزی بگم، اما کلمات ته گلوم گیر کرده بودن. 

 

هوراد قدمی به جلو برداشت.

ــ خودتون رو اذیت نکنید خانم ماکان. توقع بیشتری نمی‌شه از دانش‌آموزهای این دوره داشت. 

 

سرش رو کمی کج کرد و پوزخندی روی لب‌هاش نشست. بعد از مکثی ادامه داد: بالاخره اگه اون شب برای شوخی با دبیرها وارد مدرسه نمی‌شد، هیچ‌وقت اون جسد رو نمی‌دید، نه؟ 

 

مردمک‌های چشمم بی‌اختیار روی ماکان چرخید. دستش رو مشت کرده بود، طوری که بندهای انگشتش به سفیدی می‌زد. 

 

آخه این چه حرف نحسی بود زدی، هوراد. می‌خوای به چی برسی باهاش. 

 

لبم رو تر کردم و گرفته، قبل از این‌که هوراد خرف اضافه‌ای بزنه گفتم: بهتره که بریم اون کلاس رو نشونتون بدم، آقای قاسمی. 

 

از زیر ابروهام بهش نگاه کردم. 

ــ نمی‌خواید که وقتتون الکی هدر بره، نه؟ 

 

هوراد نزدیک‌تر شد. صدای قدم‌هاش در سکوت دفتر می‌چرخید. 

ــ البته. 

 

روی پاشنه‌ی پاش چرخید و روبه‌ ماکان گفت: من دیگه رفع زحمت می‌کنم.

 

و از اتاق خارج شد. 

 

دستم رو باز و بسته کردم و برای بار آخر نگاهی به ماکان انداختم. چشم‌هاش رو ریز کرده بود و با خودکار توی دستش بازی می‌کرد.خاموش و تهدیدآمیز... 

 

بدون این‌که چیزی بگم فقط از اتاق خارج شدم.

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شصت و سوم

 

با دیدن پس گردن براق هوراد که توی نور کم‌سوی خورشید می‌درخشید، نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و یه پس گردنی دبش نثارش نکنم.

 

هوراد در حالی که پشت گردنش رو ماساژ می‌داد، غرید: چته گاو؟

 

زبونم رو به دندون نیشم کشیدم و طلبکارانه گفتم: این حرف‌ها که پیش ماکان زدی چی بود؟

 

لب‌هاش آروم آروم بالا رفت.

ــ برات دردسر درست کردم؟ 

 

نفسم رو با عصبانیت بیرون دادم و چشم‌هام رو ریز کردم. 

ــ به جای اون همه چرت‌و‌پرت گفتن می‌تونستی بگی آره می‌شناسمش، نمی‌تونستی؟ 

 

شونه‌ای بالا انداخت و نگاه سیاهش رو بهم گره زد.

ــ آره اما... لذتش چیه؟ 

 

پوزخندی زدم. دست مشت شده‌ام رو آروم بالا آوردم و کنار گوشم گذاشتم. سرم رو طوری تکون دادم که انگار داره باهام حرف می‌زنه. 

ــ چیه دستم؟... اممم... باعث افتخارمه. 

 

و محکم به شونه‌ی خوش فرم هوراد ضربه‌ای زدم. طوری که صدای برخورد استخوون با استخوون شنیده شد. 

 

هوراد دستش رو روی شونه‌اش گذاشت و ابروهاش از درد در هم پیچید. 

 

لبم رو به هم فشردم و مردمک چشم‌هام رو توی حدقه چرخوندم. 

ــ الان که راجبش فکر می‌کنم می‌فهمم منظورت از لذت چیه؟

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شصت و چهارم

 

بدون هیچ تعللی به سمت کلاس نگون بختی که دردسرها از اون شروع شد، رفتم. هوراد هم بعد از مکثی دنبالم راه افتاد.

 

با هر قدمی که به جلو برمی‌داشتم، قلبم تندتر می‌کوبید. هیچ علاقه‌ای به ورود دوباره به اون‌جا نداشتم. اونم نه بعد از اون پیام... 

نه وقتی هنوز نمی‌دونم یه شوخی ساده‌ست یا...

 

پلک‌هام رو‌ محکم به هم فشردم. الان وقتش نبود، نه. 

نباید کنار هوراد ضعفی نشون می‌دادم، وگرنه مثل یه روح تا ابد منو دنبال می‌کرد.

 

با گذشتن از پیچ راهرو، توانایی تحمل سکوت هوراد در هم شکست. 

ــ نمی‌خوای ازم بپرسی چطور شد که کارآگاه شدم؟ 

 

آروم لب زدم: علاقه‌ای ندارم.

 

ــ حتی با این‌که توی خونواده تقرییا ابا اجدادی از کاراگاه‌ها متنفرن. 

 

دستم رو زیر چونه‌ام گذاشتم و با چشمم به سقف خیره شدم.

ــ اممم، بذار فکر کنم... نه، ولی خوب می‌شه به همه بگم که کارآگاهی، می‌دونی مثل خودت. 

 

زبونش رو روی دندونش کشید و با غیض از زیر چشم بهم نگاهی انداخت. 

 

پوزخند سردی تحویلش دادم و قدم‌هام رو تند‌تر کردم. 

 

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شصت و پنجم

 

بعد از چند ثانیه‌ی کوتاه، در اون اتاق نفرین شده پدیدار شد. نفس‌هام تند و نامنظم شده بودن. مثل یه هشدار... 

 

تمام انرژیم پا به فرار گذاشت و چشمام سیاهی رفت. 

 

پلک زدم.

چند بار... 

پشت سرهم...

 

دستم رو مشت کردم و بعد باز. 

و بعد پاهای سستم رو مجبور به حرکت کردم‌. به جلو.

 

ــ این اتاقه‌ست؟ 

 

لب‌هام رو به فشار دادم و سری تکون دادم. دستم رو دستگیره‌ی سرد در گذاشتم و بازش کردم. 

 

بوی تخم‌مرغ گندیده و میوه‌ی فاسد مثل پرنده‌ای در قفس که آزاد شده باشه، به بیرون خزید. 

 

هوراد از نیم‌فاصله‌ی بین من و در استفاده کرد و وارد شد. نور کم چراغ‌قوه‌ی گوشیش رو به درون اتاق انداخت. 

 

بعد از مکثی، به داخل رفتم. 

 

همون‌طور تاریک، درست مثل بار قبل...

 

هوراد وسط اتاق ایستاده بود و با نور گوشیش اطراف رو بررسی می‌کرد. مثل یه معادله‌ی ریاضی که نیاز به حل کردن داشته باشه. 

 

انگشت‌های سردم رو توی جیبم گذاشتم. حتی دمای این اتاق با بیرون فرق می‌کرد. 

 

با ثابت موندن نور گوشی هوراد روی یه نقطه، توجه‌ام بهش جلب شد. سرش رو کمی کج کرده بود و به زمین زل زده بود. 

 

رد چشم‌هاش رو دنبال کردم. خراش عمیقی مثل جای پنجه زمین رو گرفته بود، با لخته‌ی قرمزی که فقط بوی یه چیز رو می‌داد، خون...

 

هوراد چشماش رو ریز کرد و روی زانو‌هاش خم شد. انگشتی رو قرمزی کشید و گفت: این خونه... 

 

آب دهنم رو قورت دادم. 

ــ خوب اینجا جسد بوده نه؟ معلومه که خونه. 

 

هوراد بدون توجه به من نورش رو به دیوار انداخت. همون‌جایی که جسد رو دیدم... 

همون جسد بی‌نقاب... 

 

برای ثانیه‌ای تصویرش از ذهنم گذشت و بدنم سردتر شد. 

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شصت و ششم

 

هوراد خودش رو به دیوار نزدیک‌تر کرد که درست توی همین لحظه، صدای گوشیم بلند شد. 

همون تکه‌ی آب... 

 

قلبم محکم به قفسه‌ی سینه‌م کوبید. دنبال یه راه فرار... 

هرچی...

 

نفس عمیقی کشیدم و دست لرزونم رو روی صفحه‌ی سرد گوشیم کشیدم و از جیبم بیرونش آوردم. 

 

دوباره یه پیام ناشناس دیگه...

 

دندون‌هام رو روی هم فشردم و آروم پیام رو باز کردم.

 

ـ می‌بینم با مهمون برگشتی به آغاز... اما بدون پایان اونجا رقم نمی‌خوره و وقتی زمانش برسه، تو «تنها» خواهی بود.

 

موج الکتریکی از مغزم به بدنم دوید. 

 

این کی بود؟ یعنی حتی منو تحت نظر هم داشت؟ 

 

دستم دور گوشیم محکم پیچید، طوری که رگ‌هام برآمده شدن. 

 

پلکی زدم. 

 

نمی‌تونستم تا شب وایسم. اگه یکم دیگه می‌گذشت و من نمی‌دونستم کیه، مطمئنا سر به بیابان می‌ذاشتم.

 

لبم رو تر کردم و روی پاشنه‌ی پام چرخیدم. بدون توجه به تعجب ناگهانی هوراد از اتاق خارج شدم. 

 

راهرو رو پشت سر گذاشتم. 

 

ذهنم خالی شده بود.

هیچ چیزی توش نمی‌گذشت جز یه چیز... 

 

باید می‌فهمیدم پشت این پیام‌ها کی نشسته و می‌خنده.

 

 

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام به همه دنبال کننده‌های نقاب ششم. 

امیدوارم حالتون خوب باشه. 

 

بازنویسی رمان بالاخره تموم شد. 

بالاخره اون حس رضایتی و خرسندی که باید از رمانم داشته باشم رو دارم. 

و به نسخه‌ی پایانی‌اش رسیدیم. 

 

از صبر همه شما سپاسگزارم.

 

توصیه‌ام اینه که رمان رو دوباره از اول بخونید و با من پیش بیاید. مطمئنم سفری رو براتون رقم خواهم زد که تا حالا ندیدید... 

هیجانی رو که تا حالا نچشیدید. 

و سوپرایزی رو که تا آخر عمرتون به همراه خواهید داشت.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شصت و هفتم 

 

کوله رو با عصبانیت انداختم روی زمین و پشت میز نشستم. لپ‌تاپ رو روشن کردم و گوشی لعنتی رو گذاشتم کنارش. 

 

دیگه نمی‌تونستم فقط اون پیام‌ها رو بخونم و ضربان قلبم بره بالا. نه... باید می‌فهمیدم کیه و کجاست. چطور این‌قدر مطمئن بود که نمی‌تونم پیداش کنم.

 

با روشن شدن لپ‌تاپ زبونم رو روی لب خشکم کشیدم و خودم رو به میز نزدیک‌تر کردم. برنامه‌ی تحلیل سیگنال رو باز کردم‌. چیز تخصصی نیست، اما برای من کافی بود. 

فقط باید صبر می‌کردم، تا به شبکه وصل شه. 

یه اتصال کوچولو و بم... توی دستم می‌افتاد. 

 

تیک‌تاک ساعت می‌گذشت و صدای فن لپ‌تاپ تنها چیزی بود که سکوت اتاقم رو می‌شکست. گردنم از نشستن طولانی مدت تیر می‌کشید و کمرم گرفته بود. اما مهم نبود... باید پیداش می‌کردم. 

باید... 

 

پوف کلافه‌ای کشیدم و دستم رو به سمت گوشیم بردم‌. که درست توی همین لحظه یه پینک کوتاه روی نمودار ظاهر شد. همینه... 

همونی که منتظرش بودم. 

 

نقشه باز شد . یه نقطه‌ی قرمز خارج شهر چشمک زد. نه دقیق اما کافی بود. 

 

ــ بالاخره مچت رو گرفتم. 

 

چشم‌هام رو ریز کردم و به صفحه‌ی لپ‌تاپ نزدیک‌تر شدم. نزدیک ویلا‌های خارج شهر.

زیاد از اینجا دور نبود.

 

لبخندی ناموزون روی لبم کشیده شد و قلبم از هیجان به قفسه‌ی سینه‌ام کوبید.

 

برنامه‌ی شناسه‌ی مخفی دستگاه رو باز کردم. چیزی که هرکسی نمی‌تونه اونو به دست بیاره. شناسه‌ رو توی پایگاه‌های خودم انداختم. چند لحظه صفحه خالی موند و بعد یه اسم بالا اومد.

مهرداد عزیزی 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شصت و هشتم


خون توی رگ‌هام منجمد شد. این... 

 

بی‌اختیار از برنامه خارج شدم و اسمش رو توی گوگل سرچ کردم. عکس‌های پسری چشم‌آبی با مهر بزرگ مفقودی جلوی چشمم درخشید. 

 

آب دهنم رو قورت دادم و اولین صفحه رو باز کردم. 

 

موس رو چرخوندم و نوشته‌ها نامنظم جلوی چشم‌هام پدیدار می‌شدن. انگار تنها چیزی بود که در دنیا وجود داشت. 

 

محکوم به حبس ابد... 

هکر بی‌بند و بار...

نابود کننده‌ی سیستم امنیتی... 

رای نهایی دادگاه بعد از یک محاکمه سخت به مهرداد عزیزی رسید.   

مایه‌ی ننگ مورکالیا... 

از آخرین باری که رخسار مهرداد عزیزی در عموم ظاهر شده، شش سال می‌گذرد. برخی باور دارند او مفقود شده، اما کسی این قضیه‌ را دنبال نمی‌کند. 

جسد مهرداد عزیزی در مدرسه‌ی لیا پیدا شد. 

 

نفسم توی سینه‌ام حبس شد. احساس کردم دیوار‌ها دارن بهم نزدیک می‌شن. 

 

امکان نداشت... 

نه...

 

چشم‌هام با شنیدن صدای تکه‌ی آب گوشیم آروم به سمتش چرخید. ترس مثل ویروسی هر لحظه شدیدتر می‌شد. 

 

آب دهنم رو قورت دادم و دست لرزونم رو با تردید به سمتش بردم.

 

زمان انگار یخ کرده بود.

 

پیام بولد روی صفحه‌ی گوشیم خودنمایی کرد. 

از همون فرد ناشناس...

ــ فکر کردی از من زرنگ‌تری نه آریا؟ 

خوب بچرخ... 

من پشتت ایستادم.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شصت و نهم

 

و بویی سنگین مثل تندبادی ریه‌هام رو پر کرد. 

بوی خاکستر و خون... 

چیزی مثل چوب سوخته یا فسفر...

 

سرم رو چرخوندم و اونجا دیدمش. 

تاریکی بی‌انتها دقیق جلوی تختم. 

با دو تیله‌ی لعنتی طلایی که می‌خندید و پوزخندی که تا ته وجودم رو می‌سوزوند.

 

بدنم لرزید. نه از سرما، از ترس.

ترسی که بند بند وجودم رو فرا گرفته بود و اختیار بدنم رو در دست گرفته بود.

 

اون چشم‌ها جلو اومدن. 

چشم‌هایی که هیچ‌چیز تهشون نبود.

نه تنفر، نه شرارت... 

فقط چیزی بین نیاز و لذت.

 

موهای تنم سیخ شد. بدنم به فرمان خودش از روی صندلی بلند شد و به سمت در رفت. 

دستگیره رو کشید. 

محکم...

اما در باز نشد. حتی تکون هم نخورد. 

 

گلوم از ترس خشک شده بود و قلبم مثل یه حیوون وحشی در قفس به سینه‌م می‌کوبید.

 

برگشتم و به در سرد تکیه دادم. 

کلمه‌ها توی گلوم خشک شده بودن. 

 

آروم جلو می‌اومد. انگار کل زمان دنیا رو در دست داشت. 

 

دودی اسیر در جسم انسان... 

یا سایه‌ای در نقاب انسان... 

شاید هم هردو.

 

بوی گند عرق مشامم رو پر کرد. 

چشم‌هام روی لب‌هاش خزید. 

 

لب‌هایی از سایه، که در هوا می‌چرخید. انگار می‌خواست بخنده...

 

و چند ثانیه بعد، درد شدیدی رو در شکمم حس کردم. مثل موج دریا در بدنم چرخید و قبل از این‌که بتونم حرکتی کنم، ضربه‌ی شدید دیگه‌ای دقیق روی محل قبلی خورد. 

 

هیچ صدایی نداشت.

 

دست‌هام بی‌اختیار روش قرار گرفتن و پاهای سستم شکستن. 

 

درد مثل پخش شدن قطره‌ی آب روی زمین در بدنم چرخ می‌شد. مزه‌ی آهنی خون زیر لبم چرخید. 

 

این‌بار ضربه‌ای به پشتم زد. 

محکم‌تر. 

صدای شکستن دنده‌هام توی اتاق پیچید، اما ناله‌ای از دهنم خارج نشد. انگار صدام از ترس پا به فرار گذاشته بود.

 

چشمام رو محکم به‌هم فشردم.

 

دوباره ضربه محکمی زد. 

به دستم...

درد مثل بندی تا مغزم کشیده شد، اما حتی مغزم هم نمی‌تونست اونو درک کنه‌. انگار حتی نفس کشیدن هم فراموش کرده بود.

 

فشار چیزی رو روی دست‌هام حس کردم. 

اما هیچ حسی نداشت. 

نه زبر، نه نرم... 

فقط فشار...

 

محکم دستم رو فشار داد و استخوونم رو شکست. 

 

آخرین قطره‌های انرژیم به فریادی محکم تبدیل شد و از ته گلوم بلند شد، مثل یه ببر زخمی... 

 

گرمی خون مثل آتشی سرمای بدنم رو گرم کرد، اما... 

دیگه چیزی نمونده بود. 

 

نه حسی... 

نه دردی... 

فقط تاریکی بی‌انتهایی که مشتاقانه به سمتش دویدم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتاد

 

ـــــ 

هفت سال قبل: 

 

چهار صندلی و یک میز فلزی که روش پارچ آب و دو لیوان بود، تنها چیزهایی بودن که تو اون اتاق خاکستری قرار داشتن.

 

همیشه دوست داشتم یک اتاق بازجویی ببینم، اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم به عنوان یک مجرم توی اون بشینم.

 

پام پشت سر هم روی زمین ضرب می‌رفت و ناخن انگشت کوچکم اسباب‌بازی دندون‌‌هام شده بود. پژواک نامفهوم پام تنها چیزی بود که اون سکوت عذاب‌آور رو می‌شکست.

 

به پنجره‌ی شیشه‌ای روبه‌روم خیره شده بودم. صاف و صیقل خورده بود، طوری که قیافه‌ی رنگ پریده‌ام رو می‌تونستم توش ببینم.

 

نمی‌دونستم که کاری که قراره انجام بدم درسته یا نه، اما این تنها راه پیش روم بود، باید می‌فهمیدم...

باید...

 

 

با صدای باز شدن در، مضطرب بهش خیره شدم. قلبم تند‌تر از همیشه می‌کوبید.

 

مردی چهارشونه، با کت و شلوار قهوه‌ای رسمیش وارد شد.

با کیفی سامسونگ در دست و ماگی که بهترین وکیل دنیا بر آن حک شده بود در دست دیگه‌ش. 

 

در پشت سرش توسط افسر بسته شد و مرد بدون این‌که نگاهی بهم بندازه به سمت میز اومد. کیف سامسونگش رو یه طرف میز انداخت و ماگش رو کنارش قرار داد. 

 

صدای ساییده شدن صندلی سکوت رو شکست و بعد آروم خودش رو روش، جا داد. چین عمیق روی پیشونیش، گواهی سال‌های طولانی و سختی بود که پشت سر گذاشته بود.

 

پرونده‌ای که اسم من به رنگ درشت سیاه روش حکاکی شده بود، رو درآورد. بازش کرد و بعد از نگاه کوتاهی بستش. دست‌هاش رو زیر چانه‌ش قفل کرد و با چشم‌های تاریکش به من خیره شد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتاد و یک

 

آب دهنم رو قورت دادم و دستام رو محکم در هم قفل کردم. 

 

ثانیه‌ها گذشت و سکوت سنگین‌تر از لحافی اتاق رو احاطه کرده بود. 

 

بالاخر با ضربه‌ای آروم بر شیشه‌ای شکننده، سکوت رو شکست: خوب آقای آذرخش، درخواست ملاقات با من رو دادید، درسته؟

 

مردمک‌ چشم‌هام رو دزدیم و به میز خیره شدم. 

ــ بله. 

 

ــ می‌دونید من وکیل شاکی شما هستم، درسته؟

 

لبم رو گزیدم و دست‌هام رو بیشتر به هم فشردم. 

ــ آره.

 

ــ با این وجود می‌خواید بدون حضور وکیل‌تون با من صحبت کنید. 

 

سرم رو به نشونه‌ی تایید تکون دادم. خون بدون توقف خودشو به ر‌گ‌هام می‌کوبید. 

 

مرد ابرویی بالا انداخت و در حالی که خودکارش رو از کیفش درمی‌آورد، لب زد: هرطور میل‌تونه.

 

سرم رو بلند کردم و به چهره‌ی خسته‌اش نگاهی کردم. قفل دست‌هام رو باز کردم و عرق گرم‌شون رو با شلوارم پاک کردم. مردد گفتم: اما نمی‌خوام راجب پرونده باهاتون صحبت کنم.

 

بدنش از تعجب خشک شد و ابروهاش به بالا پرید. 

 

نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: یه موضوع دیگه هست که تمایل دارم باهاتون در میان بذارم.

 

خودکارش رو توی دستش چرخوند.

ــ خارج از پرونده؟

 

ــ بله در واقع... شخصیه.

 

به چشم‌هام زل زد. انگار می‌خواست ته وجودم رو بخونه. 

اما مردمک چشم‌هام رو ازش دزدیدم و به میز خیره شدم، دوباره.

 

بعد از چند ثانیه، نفسش رو با صدا بیرون داد و به پشتی صندلی‌ش تکیه زد.

ــ بفرمایید می‌شنوم. 

 

دستم رو از زیر میز مشت کردم. لب‌هام رو محکم به هم فشردم تا از لرزش صدام جلوگیری کنم و گفتم: دوازده سال پیش مردی، بچه‌شو به خانواده‌ای می‌ده که بزرگش کنن، اما ازشون می‌خواد که هیچ‌وقت هویت واقعی‌شو پیشش نگن. اما مرگشون توی یه تصادف معادله رو به هم می‌زنه.

 

لبم رو تر کردم و به چشم‌های بی‌خیالش خیره شدم.

ــ اون مرد خوب تونسته بود تمام رد‌هایی که به اون پسر ختم می‌شدن رو بپوشونه، اما یه چیز بود که علی‌رغم تمام تلاش‌هاش نمی‌تونست خاموش بشه.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...