رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

پارت بیست و سوم 

 

ــ دیروز خوب بود که. 

 

گام‌هام رو قدم‌هام هم‌سو کرد و گفت: مثل این‌که صبح مریض شده من چه بدونم. 

 

سکوت مثل پرده‌ای سنگین بینمون افتاد. 

نور خورشید از پنجره‌ها به درون می‌خزید و سایه‌های دانش‌آموزها روی دیوار بازی می‌کرد. شانه‌ها به می‌ساییدن و صدای خنده‌ی بچه‌ها در فضا طنین می‌انداخت.

 

سکوت رو مثل شیشه‌ای شکستم و به رامتین گفتم: راستی چه خبر از اوا؟

 

چشم‌هاش رو ریز کرد و با دقت بهم نگاهی انداخت. 

ــ سلامتی، با آرادین تو حیاط منتظرن.

 

نیشخندی زدم. 

ــ آخرش ازش خواستی باهات بیاد بیرون؟ 

 

ـ آها، اون... 

چشم‌هاش گرد شد و خیره به جلو نگاه کرد. برای ثانیه‌ای نقابی از جدیت صورتش رو گرفت. 

بعد خیلی سریع نیشش رو باز کرد و گفت: یه برنامه‌هایی ریختم، به زودی می‌رم سراغش.

 

با صدای خنده‌ام ایستادم. 

کوله‌رو محکم‌تر گرفتم و گفتم: یه وقت به خودت سخت نگیری دلاور.

 

نفسش رو با صدا بیرون داد و چشم‌های قهوه‌ایش رو بهم دوخت. 

ــ تو نگران من نباش.

 

سرش رو به کنار خم کرد و گفت: میرزایی اونجا منتظرته؟ 

 

با تاسف سری تکون دادم.

ــ و به خونم تشنه.

 

دندون‌های سفیدش رو به نمایش گذاشت و دستی به شونه‌ام زد. 

ــ خوش بگذره. 

با خنده‌ای آروم پاسخش رو دادم. 

 

دو قدم به سمت در رفت که بعد خیلی سریع برگشت و انگشتش رو بالا آورد: راستی آریا بابا گفت امشب حتما بیای خونه مهمون داریم.

 

کلافه دستی به موهام کشیدم. اینم از خبر خوش امروز.

ــ حالا چرا باید من بیام؟ 

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 118
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

پارت اول در شیشه‌ای راهرو با ناله‌ای خفه، باز شد.  لبم رو به دندون گرفتم و آروم از لابه‌لای در به درون خزیدم.    جیر‌جیر خفیف کفش اسپرتم روی زمین، با هوهوی نسیم‌ پاییزی سرد شبانگاه

پارت دوم    صندلی چرخدار قهوه‌ای مدرس، پشت میز فلزیش کنار تخته‌ی شیشه‌ای که میرزایی همیشه مثل جغد شب، روش به همه زل می‌زد، جا خوش کرده بود. با دیدن لب‌تاپ بی‌دفاع میرزایی روی میز لبخندم پررن

📚نقاب ششم ژانر: معمایی، تخیلی، هیجان‌انگیز، ترسناک نویسنده: نادیا درساره| کاربر انجمن نودهشتیا  خلاصه: وقتی یک شوخی ساده از کنترل خارج می‌شود، قهرمان ناخواسته با حقیقتی روبه‌رو می‌

پارت بیست و چهارم

 

مکثی کرد. دهنش رو لول کرد و گفت: چون مهمون‌ها قراره ازت بپرسن.

 

ــ ببین من واقعا از بابات به خاطر کمک‌هاش بهم ممنونم اما اصلا از فامیلاتون خوشم نمی‌آد. 

 

قدمی به جلو برداشت، دستی روی شونه‌ام گذاشت و با حالت تاسف‌باری گفت: اوناهم از ریختت خوششون نمی‌آد، ولی چاره‌ی دیگه‌ای نیست. باید تحمل کرد.

 

بعد از مکث کوتاهی ادامه داد: تازه امشب عمه منیژه پسر کوچیکش رو می‌آره، احتمالا ازش خوشت بیاد. 

 

چشمم رو ریز کردم. 

ــ فکر نکنم.

 

ابروهاش رو در هم برد. 

ــ ببین مهم نیست خوشت می‌آد یا نه، باید بیای! 

 

پوفی کردم. چشمام رو توی حدقه چرخوندم و گفتم: باشه ولی یکی بهم مدیونی.

 

دستش رو برداشت، پوزخندی زد و گفت: همین‌که دیشب گذاشتم راینو فقط یه سیلی بهت بزنه کافیه، بیشتر از این رودار نشو. 

 

و بدون این‌که منتظر بمونه به سمت در به راه افتاد.

 

با دور شدنش، تصویر روز اولی که قدم در مورکالیا گذاشتم و دیدمش به ذهنم برگشت. 

یه دوستی اجباری... 

و شش سال بعد اون دوست تبدیل به برادر خونده‌ام شد.

کی فکرش رو می‌کرد زمان بتونه این‌قدر همه چیز رو تغییر بده؟

 

نفسم رو با صدا بیرون دادم و روی پاشنه‌ی پام چرخیدم. بعد از چند پله‌ی کوتاه، خودم رو جلوی در شیشه‌ای آزمایشگاه پیدا کردم. 

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و‌ پنجم 

 

مردد در رو به داخل فشار دادم و پا به درون اتاق گذاشتم. بوی فرمالید و چوب سوخته، عطر همیشگی آزمایشگاه مشامم رو پر کرد.

 

قفسه‌های شیشه‌ای دو طرف دیوار رو گرفته بودن و میز پلاستیکی مثل همیشه آزمایشگاه رو به دو نیم تقسیم کرده بود. 

 

پشت آزمایشگاه اسکلت بخت‌برگشته‌ی انسان با ماکت‌های گوناگونی از بدن خودنمایی می‌کرد. 

 

جلوی آزمایشگاه هم بخش فیزیک بود، درون قفسه‌ها مرتب مثل همیشه، اما میز نزدیکش پر از سیم‌های پیچ‌درپیچ، ولت‌سنج، ترانزیستور و براده‌های آهن بود.

احتمالا می‌خواستن میدان مغناطیسی متغیر به‌وسیله‌ی میدان الکتریکی متغیر بسازن، یه آزمایش ساده و کاربردی...

 

کفش‌های واکس‌خورده و مرتب میرزایی از پشت میز معلوم بود. نفس عمیقی کشیدم و در رو آروم روی هم گذاشتم و به سمتش رفتم.

 

پیرهن چهارخونه‌ی آبیش با عینک محدبش که روی چشم‌های ریزش نشسته بود، به چشم خورد. میله‌های سفید و گلوله‌های همسان قرمز با نخ‌های پلاستیکی نسبتا بلندی میز جلوش رو پر کرده بود. 

 

با سرفه‌ای کوتاه، توجه‌شو به خودم جلب کردم: خسته نباشید آقای میرزایی.

 

بدون توجه به من، یکی از گلوله‌های قرمز رو بلند کرد و خیلی آروم از طریق میله‌ای به گلوله‌ی قرمز دیگه‌ای وصلش کرد. 

 

بعد از مکثی گفت: می‌دونید دارم چی درست می‌کنم آقای آذرخش؟

 

ابرویی بالا انداختم و اولین جمله‌ای که به ذهنم اومد رو گفتم: مثل اینکه دارید تلاش می‌کنید مدل گلوله میله‌ی گرافیت رو بسازید. 

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و ششم 

 

لبخندی زد و گلوله‌ها رو روی زمین گذاشت. روی پاشنه‌ی پاش آروم به سمتم چرخید. 

ــ می‌دونید تفاوت الماس و گرافیت توی چیه؟

 

زبونم رو توی دهنم چرخوندم و جواب دادم: الماس برعکس گرافیت ساختار سه بعدی داره و هر اتم کربن با چهار اتم کربن پیوند داره.

 

ابرویی بالا انداخت و چشم‌های سیاهش رو بهم دوخت.

ــ همین؟

 

نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: هم‌پوشانی پیوندها توی گرافیت باعث میشه نرم‌تر باشه و پیوندهای کووالانسی قوی الماس باعث میشه سخت‌تر باشه اما...

 

سرم رو‌ کمی کج کردم و چشم‌هام رو ازش دزدیم.

ــ به دلیل تفاوت پیوند‌هاشون آنتالپی پیوند...

 

وسط حرفم پرید و گفت: گرافیت از الماس بیشتره.

 

با مکثش، نگاهی بهش انداختم. انگار ته وجودم در جست‌وجوی چیزی بود، اما ناامید، چشم‌هاش رو ازم گرفت و به سمت میزش راه افتاد.

ــ می‌دونید آقای آذرخش، من خیلی ازتون خوشم می‌آد، برعکس همه میشه بهتون گفت آدم باهوشی هستید. 

 

با خنده به سمتش برگشتم. 

ــ نظر لطفتونه آقای میرزایی.

 

پشت به من ایستاد. دستی روی عینکش گذاشت و گفت: با این‌حال همیشه مثل گرافیت رفتار می‌کنین، یه ماده‌ی مستعد کم‌ارزش.

 

پوزخند سرد آروم جای خودش رو روی لبم باز کرد. دوباره شروع شد.

 

صندلی فلزیش رو عقب کشید و روش نشست‌. دو دستش رو روی میز قفل کرد و از پس عینکش به من خیره شد. 

ــ فکر می‌کنید چون باهوشین، می‌تونین قانون‌ها رو زیرپا بذارین.

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و هفتم 

 

پوزخند روی لبم ناخودآگاه عمیق‌تر شد. ابروم رو بالا انداختم و گفتم: من تا حالا همچین چیزی نگفتم... حداقل نه بلند...

 

خنده‌ی ملایمی پشت لب‌های میرزایی نمایان شد. چشم‌هاش رو به میز دوخت و با دستش شروع به ضرب گرفتن روی میز شد. 

ــ می‌دونین گاهی اوقات باعث تاسفه که آدم‌هایی مثل شما قدر خودشون رو نمی‌دونن. 

 

مکثی کرد. بعد مردمک‌های مشکی‌اش رو توی صلبیه‌ی پر از خون سفیدش چرخوند. 

ــ شوخی دیشبتون یه کلاس رو خندوند. 

 

با مچاله‌ کردن لب‌هام سعی کردم از خنده‌ی ناموقع‌ام جلوگیری کنم. 

 

بعداز مکثی، به گلوله‌های روی میز اشاره کرد و گفت: ازتون می‌خوام با اون وسیله‌ها نمونه‌ی گلوله میله‌ی گرافیت رو درست کنید، امروز.

 

چشمام رو کامل بازکردم و با تعجب گفتم: امروز؟

 

ابرویی بالا انداخت. پوزخند رضایت‌بخشی روی لبش شکل گرفت و چین روی پیشونیش عمیق‌تر شد.

ــ فکر نمی‌کنم براتون چندان سخت باشه، بالاخره شما با قانون بازی نمی‌کنید. 

 

دهن خشکم نیمه باز شد، اما قبل از این‌که کلمه‌ای ازش بیرون بیاد، میرزایی گفت: بهتره وقتت رو هدر ندی...

 

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم اخم‌ درهم رفته‌‌ام رو باز کنم. روی پاشنه‌ی پام چرخیدم که صدای کوتاهی از گوشیم بلند شد. 

مثل چکه‌ی آب...

 

دستم رو توی جیبم بردم و گوشی رو بیرون آوردم. 

پیام ناشناس... 

 

خواستم بازش کنم که صدای خروس بی‌محل باز شد: بهتره گوشیتون رو بردارید آقای آذرخش، وگرنه ممکنه منم یه شوخی ساده کنم و یک نمونه رو به دوتا تغییر بدم.

 

لبم رو به دندون گرفتم. بدنم کمی گر گرفته بود. 

با نفس عمیقی قلب ناآرومم رو نوازش دادم و گوشی رو توی جیبم انداختم.

 

کوله‌ام رو‌ گوشه‌ای از میز انداختم و با آهی عمیق از ته دل شروع به کار کردم.

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و هشتم

 

سه ساعت تمام بدون هیچ‌استراحتی، مشغول ساختن مدل گلوله‌ میله‌ی گرافیت نگون بخت بودم. 

 

گردنم به شدت تیر می‌کشید و پاهام از ایستادن طولانی مدت، بی‌حس شده بودن. 

 

با صدای تیک ساعت که روی عدد شش ثابت موند، لبخندی روی لبم نشست. 

 

بدون هیچ تعللی، چنگی به کیفم انداختم و با خداحافظی ساده‌ای از آزمایشگاه خارج شدم.

 

پله‌ها رو دوتا یکی کردم و خیلی سریع از ساختمون مدرسه خارج شدم.

 

بوی نم سبزه‌های بارون خورده با نسیم سرد عصرگاهی در هم می‌پیچید و به صورتم می‌خورد. 

نفس عمیقی کشیدم و آزادی رو مزه‌مزه کرم.

پس این حسیه که زندانی‌ها با پا گذاشتن توی دنیا دارن.

 

آسمون، قرمزی بی‌ستاره‌ای بود که با ابرهای سفید و پرتوی کم‌رنگ خورشید پر شده بود.

 

سرمای آخرای پاییز در هوا موج می‌زد.

 

کوله‌ام رو به دو شونه‌ام آویزون کردم و کلاه سبز هودیم رو روی گوش‌هام کشیدم. 

سرما، قدیمی‌ترین دشمن من...

 

انگشت‌های خسته‌ی سردم رو در پناه دو جیبم گذاشتم و راه خونه رو در پیش گرفتم.

 

خونه‌ای کوچیک... 

اما پناهگاه تمام لحظات خوش و ناخوش زندگیم.

 

راه خونه چندان طولانی نبود، برای همین با قدم‌هایی آروم سعی کردم از سکوت عصرگاهی لذت ببرم. 

 

ثانیه‌ها گذشت و خورشید آروم پشت کوه‌ها پنهون شد و جای خودش رو به چراغ‌های کم‌سوی خیابون داد.

 

آهی کشیدم و خودم رو جمع‌تر کردم‌. 

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و نهم

 

تصویر سوخته‌ی اون جسد، مثل آتشی آرامش کاغذین ذهنم رو سوزوند.

 

قلب خواب‌آلودم، آروم بیدار شد و قطرات آب دهنم پابه فرار گذاشتن. 

 

چشم‌هام رو محکم به‌هم فشردم. صورت سوخته‌ای که برق استخوون‌هاش توی تاریکی معلوم بود. 

و بوی تعفنی که هنوز ته ذهنم بازی می‌کرد.

و اون سردرد وحشتناک ناگهانی...

 

پلکی زدم و به جلو نگاه کردم. به رهگذر‌های بیخیالی که از پشت نقاب این شهر بی‌خبر بودن.

 

چطور... چطور یه نفر ممکنه چنین کاری کنه؟

یعنی می‌تونست همش فقط یه بازی ساده باشه؟

 

سرم رو تکون دادم و از کوچه‌ی باریک، به سمت چپ چرخیدم. 

 

با سوسوی چراغ‌های نیمه‌سوز، سایه‌ها روی زمین بازی می‌کردن.

 

قدیم‌ها یکی بهم می‌گفت که قرار نیست پشت هراتفاق بدی توی زندگی یه دلیل باشه. 

اما مگه پشت هر هرج و مرجی، یه نظم پنهون نیست؟

 

با بلند شدن زنگ گوشیم، افکار نیمه‌ناقصم رو پرت زدم و گوشی رو از جیبم درآوردم. 

 

بدون توجه به اسم طرف، جواب دادم: بله...

 

صدای زمزمه‌وار رامتین توی گوشم پیچید: آریا خبر مرگت کجایی این دو ساعته؟

 

ــ تو راه خونم... 

 

با شنیدن صدای شرشر آب، ابروهام رو توی هم جمع کردم و گفتم: رامتین کجایی؟

 

ــ به تو ربطی نداره... 

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی ام

 

مکثی کرد و ادامه داد: ببین عمه‌هام دارن بدجور اعصاب بابا رو خط‌خطی می‌کنن بهم گفت بهت زنگ بزنم زودتر خودت رو برسونی وگرنه ممکنه یه دفعه تصمیم بگیره به حرفشون گوش بده... 

 

سرجام خشک شدم. از کلافگی دستی روی صورتم کشیدم و گفتم: یه ده دقیقه دیگه رسیدم. 

و بدون اینکه منتظر جوابش بمونم، گوشی رو قطع کردم.

 

شک نداشتم خواهرهای آقای دارا راجب اتفاق دیشب شنیدن و شروع کردن غر زدن بهش راجب این‌که منو چرا به بچه خوندگی گرفته.

 

لب‌هام رو بهم فشردم و خواستم گوشی رو خاموش کنم که پیام ناشناس روی صفحه‌ی اصلی برام چشمک زد. 

چی می‌تونست باشه؟ 

 

انگشت شصتم رو روی صفحه کشیدم و پیام بولد، با دست‌خط عجیبی که نه شکسته بود، نه عادی، بلکه شبیه یه تهدید خاموش بود برام آشکار شد.

 

ــ وارد مارپیچ شدن ساده‌ست، خارج شدن اما یه امر غیرممکنه، خوش اومدی به مارپیچ من آریا... 

 

پوزخندی آروم روی لبم شکل گرفت. ابروم بالا رفت و بی‌اهمیت گوشی رو توی جیبم گذاشتم. 

 

زیرلب زمزمه کردم: مسخره... یه لحظه فکر کردم که چیه. 

 

پوف کلافه‌ای کشیدم و خواستم به حرکتم ادامه بدم که حرکت آرومی در آخر کوچه توجه‌مو به خودش جلب کرد.

 

برای ثانیه‌ای، احساس کردم سایه‌ها به سمت گوشه‌ای تاریک حرکت می‌کنن.

 

پلکی زدم، شاید من اشتباه کنم. 

شاید فقط بازی نور باشه. 

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و یکم

 

قدمی به جلو گذاشتم و با دقت بیشتری به اون قسمت نگاه کردم. 

 

زیر تیر‌برقی بلند که بالاش، چراغی نیمه‌سوخته قرار داشت. دقیقا در جایی که نور رنگ می‌باخت و جای خودش رو به تاریکی می‌داد، حرکت پیوسته و آروم چیزی در هوا مشهود بود، چیزی مثل دود...

یا شایدم فقط حرارت...

 

آب‌ دهنم رو قورت دادم و خواستم بی‌اهمیت بهش به راهم ادامه بدم، که اون تاریکی آروم قد کشید. 

نه با جهش... 

نه با صدا...

خیلی آروم، مثل موسیقی آروم برخورد موج با ساحل..

 

طوری که اگه دقت نمی‌کردی، متوجه‌اش نمی‌شدی. 

 

چشمام کامل گرد شد و بدنم یخ زد. 

برای لحظه‌ای احساس کردم قبلم زنده موندن رو فراموش کرده.

 

اون سایه بدون حرکت ایستاد و بعد خیلی آروم دو تیله‌ی طلایی به جای چشم‌هاش پدیدار شد. 

با نگاهی نافذ و سرد‌...

 

بدنم بی‌حس شده بود و انگار تنها چیزی که در دنیا بود، فقط اون دو تیله‌ی طلایی بود. 

 

دو تیله‌ای که پشت نگاه سردش، غم موج می‌زد و دردی از نیاز... 

نیاز به چیزی که اسمی نداشت... 

 

آب دهنم رو قورت دادم، آروم... 

ناگاه سوزش آرومی در مچم شروع شد. 

نه مثل سوختن، مثل گرم شدن...

و مثل مار دور خودش پیچید. 

 

با شروع سوزش، مغز خاموشم روشن شد و بدون تعلل، به بدنم دستور فرار داد. 

ویرایش شده توسط درنا
نسخه بازنویسی شده و نهایی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و دوم

 

نفس‌نفس می‌زدم. 

 

پاهام از شدت درد می‌سوخت و سرمای گزنده‌ای که همراه هوا وارد ریه‌هام می‌شد، مثل نفت، دردش رو شعله‌ور تر می‌کرد. 

 

دو تیله‌ی طلایی... 

تنها تصویری که ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود. 

 

ثانیه‌ها مثل تندبادی گذشت و قبل از این‌که بدونم، خودم رو جلوی در خونه‌ام یافتم. 

 

به ساختمون دو‌طبقه‌ی سفیدرنگ خیره شدم. 

 

و بعد مثل طوری که انگار از جهنم آزاد شده بودم، نفس آسوده‌ای کشیدم. 

 

عرق پشت‌ بدنم رو خیس کرده بود و بوی تند و تیزش بینی‌م رو پر کرده بود. 

 

دستم رو روی دو زانوم گذاشتم و چشمام رو بستم. 

قلبم مثل یه نوزاد می‌کوبید. 

 

بعد از چند ثانیه بلند شدم. نگاهی به مچ دستم انداختم و در کمال تعجب، مارپیچ قرمز کم‌رنگی رو دیدم. 

 

مثل جای فشار آرومی روی بدن... 

یا شایدم گرم شدن... 

 

چشمام چهارطاق باز شد. لرزشی نحیف بدنم رو در برگرفت. 

 

یه جسد... 

یه پیغام... 

یه سایه.... 

و الان این. 

 

نمی‌تونستن فقط یه حادثه باشن، نه! 

 

گرمی دستی که ناگهانی روی شونه‌ام نشست، افکارم رو برید. بدنم گر گرفت و ضربان قلبم بلند شد. 

 

بی‌اختیار دستم رو مشت کردم و سریع به سمت عقب چرخیدم. 

با دیدن صورت طرف مقابل، مشتم رو به سمت جایی که حدس می‌زدم بینی‌ش باشه هدایت کردم که با یه دستش مچ دستم رو گرفت. 

 

توی یه حرکت ناگهانی خودش رو پشتم انداخت و دستم رو پشتم قفل کرد. 

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و سوم

 

تقلا کردم که خودم رو رها کنم، اما خیلی سریع دست دیگه‌ام رو پشتم گرفت. 

 

با هر تقلای‌ من، فشار دست‌هاش بیشتر می‌شد. 

 

با چشمایی گشاد و ترسیده اطراف رو دنبال کمکی گشتم.

 

قلبم می‌کوبید. تند... سریع...

 

نفس‌های گرم و آروم فرد به گوشم نزدیک شد. 

 

چشم‌هام از ترس لبالب از آب شد. قبل از این‌که چیزی بگه با صدایی لرزون گفتم: ولم کن... چیکار می‌کنی... 

 

اشک آروم آروم می‌خواست جاری شه، اما با بستن چشمام جلوش رو گرفتم. 

نه... 

نباید ضغیف می‌بودم. 

 

باید راهی می‌بود برای فرار هرچیزی... 

 

ثانیه‌ها گذشت و بالاخره صدای مطمئن فرد بلند شد: آروم شدی؟ 

 

چشمام از تعجب گرد شد.

 

ــ ببین من الان ولت می‌کنم فقط فرار نکنی یه دفعه باشه؟

 

با ترس سرم رو تکون دادم. تو این فکر بودم که به محض ول کردن دستم فرار کنم، اما دست‌هاش شل نمی شدن. 

 

صدای خنده‌ش بلند شد و گفت: د من می‌دونم که تو الان می‌خوای فرار کنی؟ 

 

آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: نمی‌خواستم... 

 

ــ آره تو گفتی و منم باور شد. 

 

بعد از مکثی ادامه داد: ببین فردا روز اول کاریمه و منم مهمون این خونه‌ی مقابلتم، پس بی‌زحمت منو تو دردسر ننداز باشه؟ 

 

ابروهام تو هم رفت. مهمون خونه‌ی مقابل؟ 

مگه رامتین نگفت همه اومدن؟ 

 

بالاخره آروم احساس کردم فشار از روی دست‌‌هام بلند می‌شن. 

 

بعد از چند ثانیه که تماس دست‌هاش برداشته شد سریع برگشتم و چند قدم به سمت خونه حرکت کردم. 

 

خنده‌ی مسخره‌ای روی لبش شکل گرفته بود و دو دستش رو به حالت تسلیم بالا آورده بود. 

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و چهارم 

 

چند قدم عقب رفت و آروم گفت: دیدی؟ چیزی نشده که؟ 

 

اخم‌هام تو هم رفت و چینی روی پیشونیم افتاد. 

نه چیزی نشده، فقط داشتی می‌کشتیم. 

 

شاکی ازش پرسیدم: اینجا چی می‌خوای؟ 

 

دستش رو توی جیب‌ کت مشکی چرمش انداخت. 

ــ خوبه تو اول به من حمله کردی اینطوری شاکی‌ای. 

 

بیشتر اخم کردم. 

ــ گفتم اینجا چی می‌خوای؟ 

 

شونه‌هاش رو تو هم جمع کرد و با چشمای مشکیش به خونه اشاره کرد. 

ــ گفتم که مهمون اون خونه‌ام. 

 

لبم رو تر کردم. 

ــ دروغ نگو، من اونجا زندگی می‌کنم. 

 

ابروهاش رو بالا انداخت و بعد از مکثی نیشش کامل باز شد. 

ــ جان من، یعنی من آخرین نفر نیستم که رسیدم؟ 

 

چقدر خر ذوق شده بود. 

 

قدمی جلو اومد و دستش رو به سمتم دراز کرد. 

ــ من هورادم، هوراد قاسمی... پسر کوچیکه‌ی منیژه. 

 

با یادآوری حرف‌های رامتین، پلک‌هام رو روی هم فشردم‌. پس منظورش از فردی که ممکنه خوشم ازش بیاد این یابو بود. 

 

لبخند تصنعی زدم و دستش رو گرفتم. گرمای خوبی توی این شب پاییزی داشت. 

 

ــ منم آریام، پسر خونده‌ی خانواده‌ی دارا. 

 

سری تکون داد و دستش رو کشید و دوباره توی جیبش گذاشت. 

ــ پس تو اون پسری هستی که مامانم گفت دایی به پسر‌خوندگی گرفته. 

 

چشم‌هاش رو ریز کرد و آروم ادامه داد: اصلا بهت نمی‌آد آدم علافی باشی.

 

علاف؟ 

هه، پس این اسمی بود که بهم می‌دادن. پاسخی بهش ندادم و بی‌اهمیت روم رو ازش گرفتم و به سمت زنگ در خونه رفتم. 

 

خودش رو بهم رسوند و گفت: به‌ هر‌حال، آدم ترسویی به نظر می‌آی. 

 

زنگ در رو فشار دادم و گفتم: تو دست گذاشتی روی شونه‌ام توی تاریکی اون‌ وقت من‌ ترسوام؟ 

 

صدای خنده‌ی اعصاب خوردکنش بلند شد. 

ــ به هر حال، اونی که باید بترسه، می‌ترسه. 

 

ابرویی بالا انداختم. فاز ارسطو هم داره برای خودش. 

 

توی همین لحظه، صدای عجول رامتین از پشت آیفون بلند شد: وایسا اومدم در رو باز کنم. 

و سریع آیفون رو گذاشت. 

 

دست یخ‌زده‌ام رو توی جیبم گذاشتم و در سکوت به در خیره شدم. حدس می‌زدم از دیر رسیدنم صداشون در اومده باشه.

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و پنجم

 

بعد از مدتی، در حیاط باز شد و رامتین، پریشان و خسته پشتش نمایان شد.

 

دستم رو گرفت و محکم به درون کشیدم‌. 

انگار اصلا متوجه هوراد نشده بود. 

 

آروم دستی توی موهاش کشید و بدون هیچ سلامی، کلافه گفت: مگه جریمه‌ات ساعت شش تموم نمی‌شد، این چهل دقیقه کجایی خیر سرت؟ 

 

ــ تو راه بودم. 

 

اخم‌هاش توی هم رفت. 

ــ اینقدر طول می‌کشه یعنی؟ وای منیژه نیومده رفت رو مخم. 

 

لب‌هام رو روی هم فشردم. فکر کنم واقعا متوجه هوراد نشده بود. 

 

ــ چه خبرا پسر دایی، خیلی وقته ندیده‌مت. 

 

با شنیدن صداش، رامتین سرجاش خشک شد. بعد خیلی آروم به سمتش چرخید. 

 

قبل از این‌که خنده‌ام پدیدار شه، قورتش دادم. 

 

رامتین خنده‌ی مضطربی کرد و گفت: هوراد... اه ... ندیدمت.

 

هوراد با لبخند موذیانه‌ای به لب، شمرده قدم به داخل گذاشت. 

ــ آره دیگه داداش جدید پیدا کردی، مارو فراموش می‌کنی. 

 

بعد از مکثی، رامتین دو دستش رو گشود و همزمان که هوراد رو در بغل می‌گرفت، گفت: آره دیگه، مامانت دیوونه‌مون کرده‌.

 

هوراد از آغوش رامتین جدا شد و گفت: واسه همین یکی جدید گیر آوردین؟ 

 

رامتین ابرویی بالا انداخت.

ــ چیکار میشه کرد. 

 

مکثی کرد و ادامه داد: هنوزم عادت قدیمی‌ت رو ترک نکردی که نفر آخر نباشی؟ 

 

ــ خودت

می‌دونی، من به این زنده‌ام آقا. 

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و ششم

 

رامتین به سمتم چرخید و گفت: این پسر عمه‌امه آریا، همون که گفتم خوشت ازش می‌آد.

 

پوزخندی زدم: آره مشرف دیدارشون شدم‌. 

 

هوراد چشم‌هاش رو باز کرد و بعد خنده‌ای کرد و گفت: نکنه هنوز از این‌که از پشت گرفتمت عصبانی هستی؟ بیخیال اون مال گذشته‌اس. 

 

دست‌هام رو توی سینه‌ام جمع کردم: فکر کنم همین چند ثانیه پیش بود... 

 

ــ دقیقا گذشته. 

 

رامتین که گیج و واج نگاهش رو بین من و هوراد می‌چرخوند، گفت: چی شده؟ 

 

همین‌که هوراد خواست دهنش رو باز کنه، صدای خانم دارا بلند شد. 

ــ رامتین پسرم چی شد، آریا اومد؟ 

 

با لبخند سرم رو بلند کردم‌. چشم‌های سبزش توی تاریکی مثل گربه می‌درخشید.

ــ سلام خانم دارا، بله من اینجام.

 

لبخند مهربونی روی لبش نشست.

ــ زودی بیاین بالا مهمون‌ها منتظرن. 

 

و بعد داخل رفت. 

 

نفسم رو با صدا بیرون دادم و کوله‌ام رو آروم از روی شونه‌ام پایین آوردم. 

ــ من برم حاضر شم الان می‌آم، شما برین. 

 

هوراد لبخندی زد: نه دیگه نمیشه... باهم می‌ریم. 

 

چشم‌هام رو ریز کردم و بهش خیره شدم. این چه مرگشه؟ 

 

که رامتین انگار ذهنم رو خوند: هوراد تو خونواده شخصیت محبوبی نداره، واسه همین گفتم که باهم زود جور می‌شین. 

 

ابروهای هوراد در هم رفت. 

ــ یعنی چیزی راجب من تا حالا بهش نگفتین؟ 

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و هفتم 

 

رامتین دستش رو لبه‌ی گوشش برد و شروع به خاروندن کرد.

ــ آریا لنگه‌ی خودته، زیاد راجب کسی نمی‌پرسه، منم نگفتم. 

 

پلکی زدم و گفتم: باشه حالا، اینجا وایسین من برم حاضر شم الان می‌آم. 

 

و بدون معطلی به سمت اتاقم رفتم. 

 

از لای درخت‌های بی‌برگ گذر کردم و با بازکردن در اتاقم قدمی داخلش گذاشتم. 

 

بوی عطر مورد علاقه‌ام، چوب نمناک توی بینی‌ام پیچید. 

بی‌اختیار لبخندی زدم. 

 

یه اتاق شونزده متری... 

با یه سرویس شخصی کوچیک... 

و تختی کنار پنجره همراه میز کامپیوتری بین دو کتابخونه‌ی عظیم شلخته... 

و کمد لباس و یک آینه قدی...

ساده، اما امن. 

 

کوله‌ام رو گوشه‌ی اتاق انداختم. با دیدن چهره‌ی رنگ پریده‌ی خسته‌ام، لبخند کم‌جونی گوشه‌ی لبم نشست، اما خیلی سریع، اون سایه و جسد به ذهنم هجوم آورد. 

 

چشم‌هام رو به هم فشردم و سری تکون دادم. 

خیلی سریع آبی به دست و صورتم زدم. 

 

شلوار قهوه‌ای با تیشرت قهوه‌ای پوشیدم که با موهام و چشم‌هام ست بود. 

عطر همیشگی‌ام رو به معنای واقعی کلمه روی خودم خالی کردم. 

بوی چوب نمناک... 

 

با دیدن قرص کافئین کنار میز کامپیوترم، دودل شدم‌. لب‌هام رو به هم فشردم و با تردید یکی ازش رو بیرون کشیدم و بالا انداختم. 

 

گوشیم رو برداشتم و بدون نگاه به عقب، از اتاقم خارج شدم.

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و هشتم 

 

رامتین جلوتر از من و هوراد پله‌های سنگی رو پشت سر می‌گذاشت. 

 

هوراد دو پله رو یکی کرد، خودش رو بهم رسوند و آهسته گفت: هی آریا... دقت کنی باهم بریم تو، اشتباه نکنی، ها؟ 

 

پوزخندی زدم: اینا همشون دایی، خاله جنابعالی‌ان، چرا این‌قدر استرس داری؟ 

 

نفسش رو با صدا بیرون داد: به خاطر فضولی... تو که ده سال پیش نبودی ببینی چی بودن و چقدر ازم متنفر بودن.

 

خنده‌ای کردم و سرم رو به دو طرف تکون دادم. 

 

خیلی دوست داشتم داستان هوراد رو بدونم، اما از یه طرفم دوست نداشتم بیشتر از این دیر برسم. همینطوریشم، مامان بابای رامتین خیلی بهم لطف داشتن.

 

با رسیدن به در، لبم رو به دندون گرفتم و نفس عمیقی کشیدم. توی دلم انگار جایخی می‌شستن و پاهام از شدت خستگی سست شده بودن.

 

رامتین در رو با ناله‌ی خفیفی باز کرد و صدای جیغ بچه‌ها با بوی ملس قرمه‌سبزی مخلوت شد. 

بی‌اختیار لبخندی روی لبم نشست. اصلا یادم رفته بود که چقدر گرسنمه. 

 

با پا گذاشتن روی سرامیک سرد،لبخند روی دهنم ماسید.

 

فقط کم‌مونده بود همسایه‌ها رو هم دعوت کنن. سهراب به همراه آقای دارا، اشکان، و برادر کوچیکشون مسعود روی مبل سه نفره‌ی جلوی تلویزیون نشسته بودن. 

 

تنها داماد زنده‌شون هم روی مبل یک‌نفره‌ی کنار تلویزیون نشسته بود.

 

مبل دو نفره‌ی کنارش هم که ویژه‌ی دو خواهر آقای دارا یعنی فهیمه و منیژه بود. 

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و نهم

 

 

خانم دارا، مهتاب، هم روی مبل تک نفره جا خوش کرده بود. 

 

زمزمه هوراد کنار گوشم بلند شد: هیچ‌چیز تغییر نکرده.

 

که یک دفعه عمه منیژه از دیدن پسرش ذوق زده جلو اومد و گفت: آه هوراد پسرم رسیدی... خوش اومدی مامان. 

 

منم که یه گاو بودم این وسط. 

 

هوراد لبخندی زد و با آغوشی باز به استقبال مادرش رفت و بعد با بقیه خوش‌و‌بش کرد.

 

رامتین از زیر چشم، یک‌سره بهم اشاره می‌کرد، تو هم برو. 

آب دهنم رو قورت دادم و خیلی سریع یه نوک دست، با جماعت کرکس‌زده دادم. 

 

بعد بدون هیچ معطلی، رفتم کنار رامتین که گوشه‌ی دیوار دور از جمع بود نشستم.

 

هوراد هم مثل لک‌لک، تعارف‌های تیکه‌ پاره‌ی همه رو رد کرد و اومد کنار من و رامتین نشست. 

 

با نشستنش سکوت معذب‌کننده‌ای محیط رو پر کرد. فکر نمی‌کردم این جمعیت‌هم حرف نزدن بلد باشه.

 

صدای سیب جویدن عمه‌ فهمیه، تنها چیزی بود که سکوت رو می‌شکست. 

 

معذب درحالی که به گل کوچیک فرش نگاه می‌کردم، زیر چشمی به هوراد و رامتین رو از نظر گذروندم. 

 

هوراد یه پاش رو کامل دراز کرده بود و سرش رو به پشتی تکیه داده بود و در هپروت سیر می‌کرد. رامتین هم لب‌هاش رو به هم می‌فشرد که جلوی خنده‌اش رو بگیره. 

 

نمی‌تونستم بفهمم دقیقا کجای اینجا خنده داره.

 

بالاخره عمو، پدر رامتین سکوت رو مثل شیشه شکست: خوب هوراد جون دایی به سلامتی موندگاری دیگه توی مورکالیا؟ 

 

هوراد مردمک چشمش رو توی حدقه چرخوند و به اشکان خیره شد: اگه خدا بخواد یه مدت آره. 

 

اشکان: به سلامتی.

 

قبل از این‌که سکوت دوباره بر فضا چیره شه، سهراب شروع به صحبت کرد: خوب دایی گفتی این ده سال کجا بودی؟ 

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهلم

 

لبخند آرومی روی لبش نشست: مشغول بودم دایی جان. 

 

سهراب به منیژه اشاره مرد و گفت: بعد از مرگ بابات گذاشتی و رفتی، منیژه‌ هم که چیزی به ما نمی‌گفت کجایی.

 

پوزخند روی لب هوراد پررنگ‌تر شد. 

ــ مادر اگه صلاح بدونن می‌گه.

 

منیژه خنده‌ی مضطربی کرد و گفت: مشغول درس و دانشگاه بوده دیگه داداش. 

 

سهراب ابرویی بالا انداخت: خوب چی می‌خوندی؟ اینو که می‌تونی بگی دیگه.

 

هوراد سرش رو کج کرد و مستقیم به چشم‌های آبی سهراب خیره شد. قبل از اینکه منیژه حرفی بزنه، گفت: دوست دارم سوپرایز باشه.

 

مسعود برادر کوچیکشون، دستی روی پای سهراب زد و گفت: بسه دیگه داداش، بعد قرنی هوراد اومده قرار نیست با سوال از خودمون برونیمش که. 

 

سهراب پورخندی زد و دیگه چیزی نگفت. 

 

این‌بار فهمیه سر صحبت رو به دست گرفت: چه خبر از تو آریا؟ داداش گفت تنبیه شدی دیر اومدی خونه.

 

البته، حالا نوبت منه. 

عجیب بود که از هوراد شروع کرده بودن.

 

لبخند کمرنگی زدم و با لحن مودبی گفتم: سلامت باشید عمه جان، بله یکم جدیدا توی مدرسه مشکل پیش اومده.

 

سهراب ابرویی بالا انداخت و دوباره وسط بحث پرید: مگه باهوش نبودی تو؟ 

 

دهنم رو باز کردم چیزی بگم که رامتین پیش‌دستی کرد.

ــ مشکل آریا اینه گاهی یه ذره بیش از اندازه باهوشه.

 

درست توی همین لحظه فرشته‌ی نجات، پدر رامتین گفت: شما سه تاهم پاشین برین تو آشپزخونه کمک بچه‌ها.

 

نیشم باز شد و از خداخواسته به سمت آشپزخونه راه افتادم. 

 

امروز به اندازه کافی جواب میرزایی رو دادم و نایی برای این اوباش توی وجودم نمونده بود.

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و یکم

 

آشپزخونه، محیطی امن و جدا، ته هال قرار داشت که یه راهرو کوچیک، کنارش، مثل دکمه‌ای هال و اتاق‌خواب‌ها رو به هم وصل می‌کرد. 

 

وسط اون راهرو هم سرویس بهداشتی قرار داشت. 

 

صدای خنده‌ها و حرف‌های توی آشپزخونه تا اینجا بلند شده بود. 

 

قبل از این‌که وارد شم مکثی کردم و نفس تازه‌ای گرفتم. هنوز مچ دستم کمی می‌سوخت و افکارم مشوش و بهم ریخته بود.بالاخره جان به جان‌نثار تقدیم کردم و وارد آشپزخونه شدم.  

 

هشت جفت چشم با شنیدن صدام به سمتم برگشتن. بدون توجه به غذا، روی سرامیک‌های سیاه نشسته بودن و مشغول بازی جرئت حقیقت بودن. 

 

ایلیا پسر بزرگ سهراب، با حالت ذوق زده‌ای دست‌هاش رو به هم کوبید و گفت: به بالاخره آریا رسید. 

 

که درست توی همین لحظه رامتین و هوراد کنارم پدیدار شدن.

 

قبل از این‌که مجبور شم با تک‌تک این هشت نفر ماچ‌موچی کنم، یه سلام دست جمعی دادم و به سمت میز سیاه چهارنفره رفتم و خودم رو روی یکی از صندلی‌هاش ولو کردم‌. 

 

آی خدا، اصلا یادم رفته بود چقدر خسته‌ام. 

 

یکی از ابروهای هوراد بالا رفت و لبخندی کج‌ و معوجی روی لبش شکل گرفت. لبخندی که انگار برند انحصاری خودش بود. 

 

قدمی به سمت بقیه برداشت و گفت: می‌بینم جمع‌تون مثل گذشته داغه... 

 

سرش رو جلوتر برد و گفت: بگین ببینم این‌بار کی رو سوسک‌خور کردین؟ 

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و دوم 

 

آرنیک که از همه کوتاه‌تر بود و موهاش از روشنی بیشتر به سفیدی می‌زد، یه سکه به هوا انداخت و گفت: نمی‌دونم با دیدنت کنار رامتین و آریا حس می‌کنم باید این افتخار رو به رزیتا داد. 

 

مشت محکم رزیتا با سکه‌‌ش با هم به سمت آرنیک فرو آمدن. 

ــ اه خیلی حال بهم زن می‌شی وقتی هورادو می‌بینی آرنیک. 

 

آرنیک بادی به غبغب انداخت و گفت: من که چیزی نگفتم.

 

رزیتا مردمک‌های چشمش رو توی حدقه چرخوند و لب‌هاش رو به هم فشرد که رامتین قبل از این‌که بحث اوج بگیره گفت: تو نگران نباش رزیتا، اگه کسی کاری بهت داشت آریا رو‌ می‌ندازم جونش. 

 

و به سمت یخچال رفت.

 

برق رضایتی توی چشم‌های رزیتا از دفاع برادرش درخشید و دیگه چیزی نگفت. 

 

هوراد هم کنارشون روی سرامیک‌های سرد زمین نشست و مشغول خوش‌و‌بش کردن با فامیل‌هاش شد. 

 

همین‌طور که مشغول دید زدن اون‌ها بودم رامتین بطری آبی به سمتم پرت کرد و گفت: بگیر بخور تا هلاک نشدی. 

 

و روی صندلی جلوم نشست. 

 

آهی کشیدم و با دست‌های عرق کرده‌ام بطری رو گرفتم. 

سرماش مثل کولری وجود داغم رو گرم می‌کرد.

 

آروم درش رو باز کردم و با نوشیدن قلبی تصویر اون سایه توی ذهنم تکرار شد و ترس مثل سرمایی ناگهانی توی وجودم نشست. 

 

بطری رو روی میز گذاشتم و بهش خیره شدم. برای ثانیه‌ای همه چیز در سکوت رفت. 

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و سوم

 

و اون پیغام توی ذهنم چرخید...

ــ وارد مارپیچ شدن ساده‌است، خارج شدن اما یه امر غیرممکنه، خوش اومدی به مارپیچ من آریا... 

 

پلکی زدم. 

 

اگه اون جسد و اون سوزش روی دستم نبود، می‌تونستم بگم همش یه شوخی ساده‌ست اما... 

 

صدای رامتین مثل چکشی، شیشه‌ی افکارم رو شکست: خوبی آریا؟ 

 

چشم‌های خسته‌ام رو به نگاه نگران عسلی‌اش دوختم. 

 

ــ آره فقط... کمی خسته‌ام همین. 

 

ابرویی بالا انداخت. 

ــ حالا میرزایی خواست براش چیکار کنی؟ 

 

ــ دنبال یه حمال می‌گشت که نمونه‌ی گرافیت براش درست کنه. 

 

جرعه‌ای از آبش نوشید و گفت: یعنی می‌خوای بگی که پندهای اخلاقی بهت نداده؟ 

 

نگاه عاقل اندر سفیه‌ای بهش انداختم و گفتم: یعنی به نظر تو معلم‌ها به چیزی جز نصیحت زنده‌ان؟

 

خنده‌اش رو قورت داد.

ــ آرادین امروز احوالت رو می‌پرسید یه سره. 

 

ــ چرا؟

 

ــ مثل اینکه توقع داشته با دیدن اون جسد کابوس ببینی، یا از حال بری یا همچین چیزی، نمی‌دونم. 

 

مکثی کرد و ادامه داد: البته حالا از حال رفتی...

 

چشمام رو ریز کردم و گفتم: خفه شو. 

 

سرم رو کمی نزدیک‌تر بردم و آهسته طوری که بقیه نشنون، ادامه دادم: می‌گم این جماعت چیزی راجب جسد و اینا نمی‌دونن که می‌دونن؟

 

لبش بالا رفت و برق عجیبی توی چشماش درخشید: اتفاقا تا حالا مشغول پاسخ‌گویی بهشون بودم، چنان آب و تابی بهش دادم که نگو. 

 

ــ چی گفتی بهشون؟  

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و چهارم 

 

به پشتی صندلی تکیه داد و تا خواست چیزی بگه، صدای نوچ نوچ خانم دارا که توی چارچوب در ایستاده بود بلند شد. 

 

با وجود پیراهن زرد بلند و موهایی که گوجه‌ای بسته بود، جدی گرفتنش سخت بود.

 

ابرویی بالا داد که چین‌های صورتش رو عمیق‌تر می‌کرد. 

ــ ما داریم تو هال از گرسنگی می‌میرم و اون‌وقت شما بچه‌ها اینجا نشستین مشغول بازی؟

 

باراد پسر مسعود که پونزده سال بیشتر نداشت انگشت اشاره‌اش رو به سمت رامتین دراز کرد و گفت: رامتین گفت هنوز زوده بذار سماق بمکن. 

 

قبل از این‌که خنده‌ام بروز کنه قورتش دادم. فکر کنم این عبارت رو تازه یاد گرفته بود. 

 

رامتین با چشم‌های گشاد و دهن نیمه‌باز سرش رو بین خانم دارا و باراد می‌چرخوند. 

 

قبل از اینکه چیزی بگه با خنده به خانم دارا گفتم: الان غذا رو می‌آریم خاله‌جون شما برین استراحت کنین. 

 

بعد از چند ثانیه که با چشم‌های ریز هممون رو از بر گذروند، زیرلب غرولندی کرد و رفت. 

 

درست توی همین ثانیه صدای لوس آترینا دختر فهیمه بلند شد: پاچه‌خوار. 

 

لب‌هام رو روی هم فشردم و بدون این‌که جوابش رو بدم به رامتین گفتم: زودباش اینارو سرصف کن تا سفره رو ببریم قبل از اینکه جنازه شی. 

 

اهل حرف زدن با آترینا نبودم، دختری به شدت لوس و خودشیفته بود. طوری که حتی شنیدن صداش حالم رو بهم می‌زد.

 

رامتین دهنش رو بست و صندلیش رو به عقب فشار داد و بلند شد. منم پشت سرش بلند شدم. 

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و پنجم

 

ــــــــــــ 

 

توی حیاط به تنه‌ی زبر درختی تکیه داده بودم. هوا سرد بود و باد بوی پرتغال و انار رو با خودش پخش می‌کرد. 

 

بالاخره بعد از گذر نیمه‌شب این جماعت هم تصمیم گرفتن که رفع زحمت کنن. هرچند اگه می‌ذاشتیشون تا فردا هم به حرف‌ زدن‌های مسخره‌شون ادامه می‌دادن. 

 

هرچندهوراد و منیژه قراره امشب رو خونه‌ی اشکان سر کنن. یه جورایی حدس می‌زدم به این دلیل باشه که اشکان تنها داداش منیژه‌اس که کمتر راجب گذشته‌ی هوراد یا کارش توی شهر می‌پرسه، هرچند خودم از شدت فضولی به مرز جنون رسیده بودم. 

 

با شنیدن صدای بسته شدن در، آهی کشیدم و کمر گرفته‌ام رو از درخت گرفتم. پلک‌هام سنگینی می‌کردن و پاهام هرلحظه نزدیک بود وا برن. با این‌که توی چهل و هشت ساعت اخیر فقط سه ساعت چشم رو هم گذاشته بودم، اما اصلا خوابم نمی‌اومد، شاید خوردن اون قرص کافئین چندان ایده‌ی خوبی نبود.

 

اشکان جلو اومد و روبه‌ منیژه گفت: خوب خواهر اتاق رامتین برای تو و هوراد، رامتین هم می‌آد اینجا پیش آریا می‌خوابه. 

 

بهم نگاهی انداخت و ادامه داد: مشکلی که نداره آریا؟ 

 

منیژه ابرویی بالا انداخت و پوزخند زد. شاید واقعا فکر می‌کرد که تاریکی می‌تونه پنهانش کنه، یا شایدم واقعا می‌خواست من ببینم. 

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و ششم 

 

بدون‌توجه بهش لبخند کم‌جونی زدم و به اشکان گفتم: نه عمو جان، مشکلی نیست.

 

هوراد از تاریکی بیرون اومد. نور کم‌جون لامپ‌های خونه نیمی از صورتش رو روشن کرد: منم اگه اشکالی نداره پیش رامتین و آریا می‌مونم دایی. 

 

اشکان سرش رو چرخوند و نگاهش رو در چشمای مشکی هوراد دوخت: اذیت نمی‌شین سه‌تایی؟ 

 

رامتین جلو اومد، دست هوراد رو گرفت و به سمت اتاق کشوندش. درحالی که به سمت اتاق می‌رفتن گفت: نه اذیت نمی‌شیم بابا... 

 

سرم رو پایین انداختم و لبخندی زدم. یکی از پاهام رو روی سنگ‌فرش زمین تکون دادم. واضح بود که رامتین و هوراد بچگی خیلی بهم نزدیک بودن، حتی شنیدم تنها کسی که تو این ده سال از هوراد خبر داشته رامتینه، اما چیزی راجبش به کسی نگفته، حتی من.

 

صدای اشکان باعث شد سرم رو بلند کنم. لبخندش چال گونه‌اش رو‌ که زیر ریشش پنهان شده بود، آشکار می‌کرد.

ــ مایه‌ی مزاحمتت شدن آریا. 

 

گوشه‌ی لبم رو بالا بردم و دستم رو توی هوا تکون دادم. 

ــ چه مزاحمتی عمو جان، شب بخیر. 

 

سرش رو تکون داد و به سمت منیژه و مهتاب گفت: بریم بالا. 

 

منیژه بادی به غبغب انداخت و سرش رو بالا گرفت. بدون این‌که چیزی بگه رفت بالا. مهتاب شب بخیری کرد و پشت سرش حرکت کرد. 

 

رزیتا خواهر رامتین لب‌هاش رو بهم فشرد و گفت: به رامتین بگو امیدوارم بهش خوش‌نگذره.

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و هفتم

 

روبه‌ پدرش کرد و پا بر زمین کوبید. 

ــ چرا دوست رامتین می‌تونه پیشش می‌مونه اما من نه؟ 

 

اشکان دستش رو روی شونه‌ی رزیتا گذاشت و بهش گفت: بیا هنوز بریم بالا بابا. نیلا هم یه روز دیگه می‌آد. 

 

رزیتا دست‌هاش رو توی سینه‌اش جمع کرد و با ابروهایی در هم به سمت پله‌ها رفت. صدای قدم‌هایی که محکم به زمین می‌زد توی سکوت شب طنین می‌انداخت.

 

اشکان بعد از مکثی گفت: خوب دیگه تو هم برو تو آریا سرده. شب بخیر. 

 

سری تکون دادم و دور شدنش رو نگاه کردم‌.

 

بعد از چند دقیقه، به سمت اتاقم راه افتادم. کمی لای پنجره رو باز کرده بودن. 

 

ابرویی بالا انداختم و در رو باز کردم.کفش‌هام رو توی جا کفشی گذاشتم و با اولین قدمی که به درون اتاق برداشتم، بوی تلخ و گند سیگار مشامم رو پر کرد. 

 

رامتین و هوراد، کنار پنجره نشسته بودن و سیگار دود می‌کردن. سه نوشابه هم جلوی دست هر کدومشون بود. تازه اگه فقط یه نقاب برای پنهون کردن مواد داخلش نبوده باشه. 

 

پوزخندی زدم و روی صندلی گیمینگ قشنگم نشستم. برآمدگی پشتی صندلی فرورفتگی کمرم رو پوشوند و مثل پادزهری برای زهرش عمل کرد. 

 

هوراد از زیر چشم نگاهی بهم انداخت و جعبه‌ی سیگارش رو به سمتم گرفت و گفت: می‌کشی؟ 

 

دستم رو پشت گردنم گذاشتم و گفتم: نه ممنون. 

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...