نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 4 خرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 4 خرداد (ویرایش شده) پارت صدم زهرا گفت: ـ آخه کجا میخوای بری؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ـ بالاخره یکاریش میکنم. باید دنبال محمد بگردم! نمیتونم بذارم فکر کنه من بهش سم دادم، اون کار من نبود! زهرا گفت: ـ منم میدونم زهره، ولی کل محل پخش شده بود که تو با دستای خودت به یه آملی زهر دادی! ـ اون حالت محمد اصلا از جلوی چشمام نمیره، کاش یه خبری ازش بهم برسه! زهرا کمی فکر کرد و گفت: ـ اگه به خانوادش گفته باشه چی؟! قبل از اینکه من بخوام جواب بدم، سبزعلی از پشت سرم گفت: ـ اون روزی که طالب داشت میرفت، منم اونجا بودم. به اونام چیزی نگفته که کجا میره اما خیلی دلش شکسته بود. به بغضم اجازه دادم تا بذاره اشکام سرازیر بشه! سبزعلی با یه سینی چایی اومد کنارمون نشست و گفت: ـ با این حرفایی که پشت طالب پخش شد، نمیتونستم هم اینجا بمونه زهره خانوم! میدونی که اگه میموند، چی میشد! با ناراحتی سری تکون دادم و گفتم: ـ جنگ بین قبیلهها دوباره از نو شروع میشد! زهرا هم پشت بند من گفت: ـ برای همینم طالب ترجیح داد بهجای جنگ دوباره، خودشو از اینجا دور کنه. ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 4 خرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 4 خرداد (ویرایش شده) پارت صد و یک با ناچاری رو به سبزعلی گفتم: ـ شما هیچ ایدهایی ندارین از اینکه کجا میتونه رفته باشه؟! سبزعلی همونجور که با لیوان چاییش بازی میکرد گفت: ـ نه، من هیچ حدسی ندارم از اینکه کجا میتونست رفته باشه... شاید... شاید به روزی برامون نامه بنویسه! پشت بندش زهرا هم با امیدواری گفت: ـ یا اصلا شاید دوباره بخواد برگرده! از کجا معلوم؟! اما هممون میدونستیم که این رفتن طالب، برگشتی توش نبود اما طبق معمول، بچهها میخواستن که نااُمید نشم و خودمم قصد نداشتم تا به همین راحتی بیخیال محمد بشم. بالاخره یه روزی پیداش میکردم و حرفامو بهش میزدم. با همین افکار از جام بلند شدم و زهرا سریعا پرسید: ـ کجا میخوای بری زهره؟ با خوش.رویی رو بهشون گفتم: ـ نمیدونم چجوری میتونم زحمتتون و جبران کنم! شما برای من عین یه خواهر و برادر واقعی هستید! هیچوقت فراموشتون نمیکنم. سبزعلی گفت: ـ آخه، الان کجا میخوای بری؟ یه مدت پیش ما بمون! گفتم: ـ نه مرسی، نمیخوام برای شما هم دردسر درست کنم. عذاب وجدانی که بابت طالب دارم، یه عمر رو دوشم هست، دیگه نمیخوام چیزه دیگهایی اضافه بشه! ممنونم از اینکه تو این مدت تنهام نداشتین و مراقبم بودین. ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 5 خرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 5 خرداد (ویرایش شده) پارت صد و دوم زهرا بغلم کرد و گفت: ـ این چه حرفیه عزیزم! وظیفمونه، قصد داری کجا بری؟ گفتم: ـ امامزاده ابراهیم دنبال خادم شبانه روزی بود. حداقلش اینه که منو پس نمیزنه...اونجا میمونم. از همونجا هم برای این.که دوباره محمد و ببینم دعا می.کنم. بلکه خدا دلش به رحم بیاد. زهرا نگام کرد و گفت: ـ بهت سر می.زنم عزیزم. سبزعلی هم نفس راحتی کشید و گفت: ـ حداقل خیالمون راحته که اونجا در پناه امامزادهایی. لبخند تلخی زدم و ساک کوچیکم و گرفتم و رو بهشون گفتم: ـ امیدوارم یه روزی براتون جبران کنم، تو سختترین شرایط کنارم بودین، خدا ازتون راضی باشه. زهرا گفت: ـ زهره یه لحظه وایستا یه روبند برات بیارم که کسی نشناستت. بعدش رو به سبزعلی گفت: ـ داداش تو هم تا سر کوچه حواست بهش باشه. ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 5 خرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 5 خرداد (ویرایش شده) پارت صد و سوم سبزعلی ساک و از دستم گرفت و گفت: ـ بفرمایید زهره خانوم! تشکری کردم و روبند و کشیدم روی صورتم و راه افتادم. نگاهم به خونه طالب افتاد، دلم براش تنگ شده بود. یعنی الان کجا بود؟! مچ دستم واقعا درد میکرد و سعی کردم زیاد حرکتش ندم، وقتی سر خیابون رسیدم، روبه سبزعلی گفتم: ـ دست شما درد نکنه! خیلی زحمت کشیدین! سبزعلی با روی خوش گفت: ـ خواهش میکنم، مراقب خودتون باشید. میخواستم قبل رفتن به امامزاده ابراهیم، برم کنار رود هراز و به یاد قدیم و دوران خوشمون با محمد، اونجا رو ببینم. راه پیاده رو رفتم و وقتی رود و دیدم، یاد اون روزی افتادم که بهم ماهی داده بود و وقتی نگاهم به درخت بلوط خورد، یاد قرارمون افتادم که گردنبند مادرشو بهم داد. اشک آروم آروم گونههامو خیس کرد. هوا واقعا باد سردی میوزید و فضا رو غم انگیزتر کرده بود، با ناراحتیه زیاد راهمو کج کردم و به سمت امام.زاده ابراهیم راه افتادم و امید داشتم که بالاخره یه روزی یه خبری از محمد به دستم میرسه... ( پانزده سال بعد ) ماهها و سالها گذشت اما هیچ خبری از محمد نشد... من عین زلیخا در انتظار یوسف، همش در انتظار بودم که محمد و پیدا میکنم. از اون روزی که از خونه سبزعلی اینا اومدم بیرون، مکان زندگیم امامزاده ابراهیم بود و شبا توی تکیه میخوابیدم. متولی مسجد هم پیرمرد پیری بود که همه جوره حواسش بهم بود و جای محبت پدرم و برام پر میکرد... ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 5 خرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 5 خرداد (ویرایش شده) پارت صد و چهارم از همون روزی که اومدم اینجا، ازم مراقبت کرد و تو تک تک کارها و نظافت کاری امامزاده بهم کمک میکرد. کم کم سفره دلم رو براش باز کردم و بهش گفتم که چرا آخر شبا اینقدر گریه میکنم! چون منتظرم... هنوزم منتظرم که محمد یه روزی برگرده! شاید اون الان زندگی برای خودش تشکیل داده باشه اما من هنوزم منتظرم برگرده تا خودم و تو چشماش تبرئه کنم و بگم که چقدر دوسش دارم و بعد از گذشت اینهمه سال از علاقم بهش کم نشده... هر وقت که اشک میریختم، آقا حسنعلی( متولی امامزاده ) بهم میگفت که دوباره یاد طالب افتادی؟ و در جوابش فقط میتونستم اشک بریزم. دیگه بعدش به خونمون برنگشتم و هیچ خبری ازشون نداشتم تا اینکه چندباری زهرا اومده بود و بهم گفت که پدرم تو بستر بیماری افتاده و عذرا خانوم هم خونه رو ترک کرده و غلام هم بدهی زیادی بالا آورد و افتاده بود زندان و کسی نیست تا از پدرم مواظبت کنه! بهنظرم داشت سزای کاراشو پس میده و اصلا دلم نمیخواست حتی آخرین لحظه از عمرش هم ببینمش! ازش متنفر بودم، بهخاطر کاری که با من کرد... بهخاطر کاری که با طالب کرد و عشقمون و برای همیشه از بین برد! یادمه از تنهایی خیلی میترسید و حالا خدا داره اینجوری تنبیهش میکنه. امامزاده برای من هم پناهگاهم و هم خونم شده بود. گهگداری واسه ضریحی که توی دستام میگرفتم در و دل میکردم و تو این مدت قرآن و کامل تونستم حفظ کنم، تو لحظات بیکاریم، فقط یاد خاطراتم با محمد بود که لبخند به لبم میآورد و خوشحالم میکرد. وقتی بهش فکر میکردم شعرهای زیادی در وصفش تو ذهنم نقش میبست و موقع تمیز کردن امامزاده، زیر لب میخوندمش... آقا حسنعلی عاشق این شعرها بود و بهش گفته بودم که تمام اینارو از محمد یاد گرفتم و اونقدر راجبش حرف زده بودم که مرده یکی از دغدغه های اصلیش این بود که محمد وقتی برگشت، اولین نفری باشه که اونو میبینه... از بس ازش تعریف کرده بودم، راجبش کنجکاو شده بود. اما آخرای زمستون، یه روز که طبق معمول مشغول جارو کشیدن فرشهای امامزاده بعد رفتن زائرا بودم، اتفاقی افتاد که واسه همیشه امیدم و از بین برد. ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 5 خرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 5 خرداد (ویرایش شده) پارت صد و پنجم اون روز سبزعلی و زهرا با هم اومدن امامزاده ابراهیم و من یادمه اونقدری قلبم تند تند زده بود که با خودم خیال کردم نکنه محمد برگشته و اینا اومدن تا این خبرو بهم بدن! وقتی از داخل حیاط دیدمشون، با شادی و پا برهنه رفتم تو حیاط اما وقتی قیافه جفتشون و دیدم که غم از چهرشون میباره، لبخندم خشک شد! مطمئن شدم که اتفاق بدی افتاده بود...با تته پته گفتم: ـ با...بابام طوریش شده؟ زهرا با چشمایی پر شده بهم نگاه کرد و دماغشو کشید بالا و گفت: ـ نه زهره جون، پدرت خوبه اما... با ترس گفتم: ـ اما چی؟! نگاه زهرا به سبزعلی گره خورد و مشخص بود که نمیتونه خبر و بهم بده. سبزعلی یهو با صدای بلند زد زیر گریه و دستش و گذاشت جلوی صورتش و گفت: ـ متاسفم! طالب... طالب و از دست دادیم! با گفتن این جملش، آقا حسنعلی که داشت حیاط رو آب میزد، شلنگ از دستش افتاد! خون تو رگام منجمد شد! انگار دیگه زانوهام برای خودم نبودم و اصلا صدای بچهها رو نمیشنیدم. *** با پاشیدن قطرههای آب سرد روی صورتم چشمام و باز کردم. زهرا گفت: ـ زهره صدام و میشنوی؟ همینطور که بهش نگاه میکردم، با بغضی که گلوم و فشرده بود، دستای زهرا رو فشردم و گفتم: ـ بگو که دروغه! خواهش میکنم...بگو همش خیال من بوده! زود باش بگو... ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 6 خرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 خرداد (ویرایش شده) پارت صد و ششم اما زهرا در جوابم، فقط گریه کرد... من! من حتی اشکم نمیومد... نمیدونم چرا گریهام نمیگرفت؟! چرا ناله نمیکردم؟! محمد من مرده بود و من فقط به اشکهای زهرا و سبزعلی خیره شده بودم... سبزعلی گفت: ـ نامهایی از پادشاه هندوستان به شورای روستا رسیده و گفته که طالب، امروز صبح از دنیا رفت! مدتها بود که تو بستر بیماری بوده و امروز پر کشید. بدون هیچ حرفی و کوچیکترین عکسالعملی رفتم سر میز کنار صحن و پارچههای سبز رنگی که اونجا ریخته بود و جمع کردم. هم آقا حسنعلی و هم سبزعلی و زهرا با تعجب نگام میکردن. انتظار داشتن شیون و زاری کنم... اما من همون لحظه که این خبر و شنیدم، قلبم مُرد و نمیخواستم این موضوع و هضم کنم... زهرا اومد کنارم وایستاد و با همون لحن پر از تعجب پرسید: ـ زه.. زهره جان، حالت خوبه عزیزم؟ عادی نگاش کردم، تو چشماش نگرانی موج میزد اما من لبخندی با آرامش بهش زدم و گفتم: ـ خوبم! بهترم میشم... اونا انتظار هر برخوردی رو ازم داشتن جز این حالتم! آقا حسنعلی بهم گفت: ـ دخترم، دردتو تو خودت نریز! باید غم و تجربه کنی وگرنه درد توی دلت، دِقِت میده. داد بزن... فریاد بزن... اما تو خودت نریز! من هیچ حرفی نمیزدم و مشغول کارم بودم، پارچهها رو ریختم توی سبد و راه افتادم... آقا حسنعلی گفت: ـ دخترم! صدای ما رو میشنوی؟ داری کجا میری؟ ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 6 خرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 خرداد (ویرایش شده) پارت صد و هفتم بدون اینکه سمتشون برگردم، گفتم: ـ برم کنار رود هراز این ضریحها رو بشورم! خیلی وقته که اینجا موندن و خاک گرفتن. صدای زهرا رو از پشت سرم شنیدم که میگفت: ـ صبر کن! تنها نرو... بذار منم باهات بیام. وقتی داشتم دمپاییم و میپوشیدم، گفتم: ـ نه زهرا، میخوام تنها باشم. زهرا گفت: ـ اما... آقا حسنعلی حرفش و قطع کرد و گفت: ـ بذار تنها بره دخترم! شاید بخواد تو تنهایی اشک بریزه و خودشو خالی کنه... بعد اینهمه سال، بدترین خبر رو گرفته و الان تو شوکه این خبره... وقتی در امامزاده رو بستم، حرفاشونو میشنیدم! سبزعلی میگفت: ـ توروخدا مراقبش باشین! نذارید تنها بمونه... آقا حسنعلی گفت: ـ نگران نباش! اون مثل دختر نداشته خودم میمونه. .... به هوا نگاه کردم...هوا کاملا ابری بود و میدونستم تا رسیدنم کنار رود هراز، بارون شدت میگیره اما اصلا برام مهم نبود! نمیدونم دیوونه شده بودم یا نه اما همش احساس میکردم که محمد کنارم داره راه میره و بهم لبخند میزنه... بیشتر از هر زمان دیگهایی بهش احساس نزدیکی میکردم. ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 6 خرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 خرداد (ویرایش شده) پارت صد و هشتم تمام زندگیم و برای محمد منتظر مونده بودم و امروز برای همیشه امیدم مرد... محمد دیگه قرار نبود برگرده! اگه اون قرار نبود برگرده، پس من میرم پیشش تا حسرت و دلتنگیه این پونزده سال، برطرف بشه... اون موقع میتونم یه نفس راحت بکشم... بالاخره رسیدم به رود هراز.... همونطور که حدس زده بودم، بارون شدت گرفته بود و کاملا خیس شده بودم و آب رودخونه هم سطحش بالا اومده بود اما من عین خیالمم نبود... سرمو گرفتم بالا، دونههای بارون به شدت به صورتم میخورد، سبد ضریح و گذاشتم کنار و آروم آروم رفتم سمت رود.... شروع کردم به خواندن اون شعری که برای طالب گفته بودم : نَتومه لَلِه رِ گِلی هاکِنِم/ قَلِمِ تَش بَزِنِم دی ها کنم ( نمیتوانم نی را بنوازند و اسپند دود کنم) نَتومه تِ مَلِ رِ دست بَیرِم/ نَتومه تَرکِ عاشقی هاکنم ( نمیتوانم محلهات را پیدا کنم و حالت عاشقیم را ترک کنم) نو بونه بِهارُ تِتی زَنه دارُ و بِلبِل شورنه دارُ و نینه قِرار ( اما بهار دوباره میاد و درختها شکوفه میزنه و بلبلها هم با بیقراری آواز میخونن) بَسوته دِل سونه تیکا دارِمه/ غَمِ و غِصه کوهِ اِندا دارِمه ( دلم مثل پرندهی تیکا سوخته و اندازه یه کوه در دلم غم و غصه هست) نَشو بِرو بدونِ تِ میرمه/ اَتا تِرِ در این دنیا دارِمه ( لطفا دیگه نرو و بیا پیشم که بدون تو میمیرم و فقط تو رو تو این دنیا دارم) نو بونه بِهارُ تِتی زَنه دارُ و بِلبِل شورنه دارُ و نینه قِرار ( اما بهار دوباره میاد و درختها شکوفه میزنه و بلبل ها هم با بیقراری آواز میخونن) ( آهنگ نوبهار از میلاد قهاری- برگرفته از داستان طالب و زهره ) ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 6 خرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 خرداد (ویرایش شده) پارت صد و نهم و آروم آروم به سمت قسمت عمیق رودخونه میرفتم و کم کم آب کل وجودم و در بر گرفت، سنگریزههای زیر پام خالی میشد ولی تسلیم نمیشدم و ادامه میدادم... انگار که طالب اون سمت رودخونه منتظرم بود و برام دست تکون میداد... دقیقا عین روزای گذشته... *** ( زهرا ) ـ مامان؟ به صورت دختر قشنگم نگاه کردم و گفتم: ـ جون دلم؟ ـ چقدر اتفاقی که برای دوستت زهره افتاد، غمانگیز بود! با ناراحتی حرفشو تایید کردم و گفتم: ـ همینطوره! چی بگم والا! شاید قسمتش این بوده. ـ بعد این.که اومد اینجا کنار رود هراز، دیگه نیومد؟ آهی کشیدم و به رود هراز خیره شدم و گفتم: ـ نه بعد اون روز، دیگه هیچکس زهره رو ندید، منو داییت خیلی دنبالش گشتیم اما پیداش نشد.. یکم مکث کردم و به آسمون نگاه کردم و گفتم: ـ اما میدونم هر جا که هست، الان دلش آروم شده! خیلی عذاب کشید... منم هر وقت دلتنگ میشم میام کنار این رود و باهاش درد و دل میکنم. ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 6 خرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 خرداد (ویرایش شده) پارت صد و دهم شیما گفت: ـ صداتو میشنوه؟ گفتم: ـ آره عزیزم! یهو نگاهی به پشت سرش کرد و گفت: ـ اون درختی که خشک شده، همون درخت بلوط معروفه که کنارش همدیگه رو میدیدن؟ نگاهی به درخت خشک شده کردم و گفتم: ـ آره عزیزم، همونه! انگار که بعد جدا شدن زهره و طالب، این درخت هم عمرش تموم شد. ـ مامان الان دیگه اون جنگ طایفهایی تموم شده؟ گفتم: ـ بعد از مرگ محمود چلاوی و عوض شدن شورای روستا و رسم ورسوم جدیدی که برای این محل آورد، اون جنگ و تموم کرد و دیواری که همیشه بین سر در اصلی آملی و چلاوی ها بود و از بین برد و برای همیشه این جنگ طایفهایی تموم شد. شیما گفت: ـ فقط حیف که زهره و طالب قربانی این جنگ شدن! لبخند تلخی زدم و گفتم: ـ همینطوره! اما من باور دارم الان هر جا که هستن باهمن و حالشون کنار هم خوشه! شیما هم لبخندی زد و گفت: ـ منم باور دارم مامان.، عاشقا بالاخره یهجایی حتی اگه تو این دنیا هم نباشه، بهم میرسن! ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 6 خرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 خرداد (ویرایش شده) پارت صد و یازدهم با سر حرفش و تایید کردم... آسمون آفتابی بود و رود آروم آروم بود، طبق معمول فاتحهایی رو به رود برای شادی روح جفتشون خوندم و به سمت آب فوت کردم، برای جفتشون آرزو کردم که روحشون کنار هم و در آرامش باشه. ( در تمامی سایت ها روایت طالب و زهره یک روایت کلی و تحریف شده است و من با پرس و جو از اقوام مازندرانی سعی کردم بطن این روایت رو دربیارم در قالب رمان و به صورت جزیی جا بدمش. امیدوارم از خوندنش لذت ببرید.) پایان پانزدهم اسفند ماه 14:30 ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده