رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاهم

حکیم باشی که کلا آدمی بود پاشو تو یه کفش کنه و حرف خودشو بزنه گفت:

ـ بهرحال من حرفم و زدم!

پدر که تا اون زمان ساکت بود و حرفی از دهنش بیرون نمیومد و خیلیم عصبانی بود، نزدیکم شد و گفت:

ـ طالب بگو کی باهات اینکارو کرده؟؟! تقاصشو پس میده...بگو ببینم چلاوی ها باهات اینکارو کردن؟؟ امروز وقتی داشتم میومدم خونه یسری پچ پچ ها می‌شنیدم!

بدون اینکه خودمو ببازم، سریع گفتم:

ـ نه پدر! گفتم که...رفته بودم برای شکار که گراز بهم حمله کرد.

پدر تحت هیچ شرایطی نباید میفهمید وگرنه مطمئنا کار از این که بود خرابتر می‌شد و ازشون بیشتر از این کینه به دل می‌گرفت! 

پدر دوباره سرشو بهم نزدیک کرد و گفت:

ـ می‌خوای باور کنم تو با این قد و هیبت، گراز زخمیت کرده؟!

هیچوقت نمی‌تونستم به بابا دروغ بگم!! اما اون روز مجبور بودم! بخاطر زهره...بخاطر عشقمون...تو چشماش برای یه لحظه نگاه کردم و بعدش سرمو انداختم پایین و گفتم:

ـ منم آدمم دیگه بابا؛ از دستم در رفت و بهم حمله کرد!

از قیافه بابا مشخص بود که باور نکرده اما دیگه چیزی هم نگفت. از چشماش خشم می‌بارید...

بعد رفتن حکیم باشی، سعدالله و یدالله هم برام آرزوی سلامتی کردن و رفتن...حکیم باشی یه چندتا داروی گیاهی نوشت که خانوم جان داوطلبانه گفت که برام مهیا می‌کنه! خداروشکر از روزی که تهدیدش کرده بودم، کمتر به پر و پام می‌پیچید!

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 111
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

بسم الله الرحمن الرحیم  نام رمان: طالب و زهره نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر: عاشقانه ویراستار: هانیه پروین و سارا حسن‌پور خلاصه: در روزگاران قدیم در شهر آ

پارت اول ـ بابا من دارم میرم. بابا که داشت کفش‌هاش رو تمیز می‌کرد، گفت: ـ به سلامت پسرم. مثل همیشه، به طرف مکتب‌خونه به راه افتادم. تو مسیر بعضی از دوست‌ها و همسایه‌ها رو می‌دیدم؛

پارت دوم بعدش، من هم کفشم رو درآوردم و به ملا میرزا سلام کردم و طبق معمول، رفتم و سرجام نشستم. همون‌جوری که کتاب‌هام رو مقابلم قرار می‌دادم، تمام حرکاتش رو زیرنظر داشتم. همیشه روبروی من می‌نشست.

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و یکم

( زهره )

از وقتی که محمد و اولین بار تو مکتب خونه دیدم یک دل نه صد دل عاشق شدم! هر روز و شب سر نماز دعا می‌کردم که اونم همین حس و نسبت بهم داشته باشه و بتونیم برای هم باشیم اما این وسط یه اشکال خیلی بزرگ وجود داشت! اونم اینکه اون از طایفه آملی و من از طایفه چلاوی ها بودم و بخاطر خصومت و جنگی که بین این دو طایفه بود، بهم رسیدنمون مشکل بود! جنگ و کینه بین دو طایفه اینقدر زیاد بود که برادر و از برادر جدا کرده بود اما من ناامید نبودم و عشق به طالب نور امید و تو من روشن کرده بود...تو یکی از این روزها سر کلاس متوجه نگاهای زیرزیرکی محمد به خودم شدم و از اون روز فهمیدم عشقی که بهش دارم، یک عشق دو طرفست و نامه نگاری هامون شروع شد...برای من شعرهای قشنگ می‌نوشت و از طریق زهرا خواهر سبزعلی به دستم می‌رسوند! منم به عشقش رو تراس مینشستم و براش بافتنی می‌بافتم. هر روز منتظر رسیدن نامه‌هاش بودم و با خوندشنشون، قلبم از جاش کنده می‌شد! همدیگه رو بیشتر اوقات پیش درخت بلوط رود هراز می‌دیدیم و اولین بار اونجا باهم عهد بستیم که تحت هیچ شرایطی از همدیگه دست نکشیم و به هر قیمتی شده، پای عشقمون وایستیم! 

مسئله جایی جدی شد که محمد گردنبندی که از مادرش مونده بود و به من داد و رسماً بهم گفت که من عروس آینده خانوادشونم!

خیلی خوشحال بودم و انگار پاهام از روی زمین جدا شده بود. وقتی برگشتم خونه از شادی لباسم و روی جا لباسی آویزون کردم و رفتم خونه زهرا تا بهش بگم که محمد گردنبند مادرش و که خیلی هم براش با ارزش بود، به من داده...اما این خوشحالی دوام زیادی نیورد و وقتی برگشتم خونه دیدم که عذرا خانوم( مادرخوندم) روی تراس وایستاده و با حالت اینکه الان پوست سرم کندست، داره نگام می‌کنه! 

با ترس و لرز رفتم بالا و دیدم که بردارم غلام وقتی درو باز کردم، مهلت نداد و یجوری خوابوند تو گوشم پخش زمین شدم! پدر هم پیش پشتی نشسته بود و این صحنه ها رو فقط نگاه می‌کرد و حرفی نمی‌زد! 

ویرایش شده توسط QAZAL
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و دوم

اصلا نمی‌فهمیدم که چرا داره اینجور کتکم میزنه و پدرم هیچ دخالتی نمیکنه تا اینکه گردنبندی که محمد بهم داده بود و تو دستاش دیدم!! با خشم گفت:

ـ پس میری با طالب آملی یواشکی دیدار میکنی؟؟ میخوای ما رو بی‌آبرو کنی هان؟؟! میخوای کاری کنی که تمام محل پشت سرمون حرف بزنن؟؟

حتی نذاشت از خودم دفاع کنم و دوباره شروع کرد به کتک زدنم و گریه کردن هیچ فایده‌ایی نداشت. به پاش افتادم تا ولم کنه اما هیچی به هیچی! هزاران بار اسم پدر و صدا زدم ولی فقط به این صحنه نگاه می‌کرد و اونم باور کرده بود که می‌خوام آبروشونو ببرم اما من فقط عاشق شده بودم همین! 

اینقدر کتکم زد تا اینکه خودش خسته شد و من با تنی پر از درد خودمو به سمت اتاقم کشوندم تا جون داشتم به حال خودم گریه کردم. تو آینه اتاق به خودم نگاه کردم. اصلا خودمو نمی‌شناختم...نصف صورتم کبود شده بود و بینیم زخم شده بود. قرار بود محمد و ببینم اما با این وضع صورتم حتی از اونم خجالت می‌کشیدم. وقتی که زهرا اومده بود تا بافتنی رو با هم کامل کنیم به عذرا خانوم گفتم تا بهش بگه بیمارم و فعلا نمیتونم از اتاقم بیرون بیام! اون روز بعدازظهر که داشتم استراحت می‌کردم عذرا خانوم اومد داخل اتاقم و با عصبانیت گفت:

ـ بجای اینقدر ناز کردن پاشو و یکم بهم کمک کن!

رو سرم پتو کشیدم و به حرفش بی‌توجهی کردم. خودش زیرلب یه چیزایی گفت و شروع کرد به مرتب کردن اتاقم و وقتی دید پتو رو از روی سرم کنار نمی‌دم گفت:

ـ برادرت حق داره زهره! آخه ملاقات کردند با یه آملی چه معنی داره؟!

اینو که شنیدم طاقت نیوردم و نشستم و گفتم:

ـ مگه آملی ها آدم نیستن؟! چه هیزم تری به ما فروختن؟! 

عذرا خانوم بهم نگاه کرد و گفت:

ـ تو مگه نمیدونی سالیان ساله که دو طایفه با هم جنگ دارن؟!

ویرایش شده توسط QAZAL
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و سوم

با گریه گفتم:

ـ خب دعوای بین دو طایفه به من چه؟! به محمد چه ربطی داره؟ اگه فقط بشناسینش و ببینین چقدر قلب...

عذرا خانوم دیگه نذاشت حرفم و ادامه بدم و با تحکمی که توی صداش موج میزد گفت:

ـ از خیابان واهی بیا بیرون زهره!

از فردای اون روز، از دست محمد مدام قرار می‌کردم. دلم نمی‌خواست صورت و چهرم و تو این وضعیت ناجور ببینه اما اونم ولکن ماجرا نبود! براش سوال شده بود منی که مدام می‌رفتم پیشش و همدیگه رو می‌دیدیم چرا دیروز نرفتم؟! تا اینکه جلوی در مکتب خونه، جلوی راهم و گرفت و مجبور شدم روبندم و بدم کنار تا صورتم و ببینه! از چشماش می‌تونستم بفهمم که چقدر ناراحت شده و بخاطر اینکه بیشتر از این خجالت نکش تو صورتم نگاه نمی‌کنه! خودشو مقصر میدید و اینو من از حرفاش می‌فهمیدم. اما بهش گفتم که منم بنا به سوگندی که با هم بستیم به هیچ عنوان ازش دست نمی‌کشم و به پای عشقمون می‌مونم. حتی اگه به قیمت جونم تموم بشه و محمد هم که دید عشقمون ورد زبون همه مردم شده و برادرم همچین بلایی سرم آورده، گفت که حتما با پدرش صحبت می‌کنه تا برای خواستگاری اقدام کنند. از اینکه اینقدر پیگیر بود و از چیزایی که قرار بود جلوی را همون سنگ بندازنن، نمی‌ترسیدم دلمو قرص می‌کرد. 

بعد از اون روز خیلی کمتر همو می‌دیدیم چون محمد بهم نامه داده بود که پدرش به انتخابش احترام گذاشته و باید برای اینکه پیش خانواده من سربلند باشه، بره و کار کنه تا جلوی اونا دست خالی نباشه! دست خطش و بوسیدم و نماز شکر خوندم از اینکه حداقل خانواده اون موافق ازدواج ما هستن یا حتی اگه هم موافق نیستن، سنگی جلوی پای محمد ننداختن. اما خانواده من خصوصا برادرم غلام بعید بود که به راحتی نرم بشه اما من بازم امیدم به خدام بود و باور داشتم که عشق بی‌ریای ما رو بی‌جواب نمی‌ذاره.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و چهارم

همه چیز آروم پیش می‌رفت اما مشخص بود که این آرامش قبل از طوفانه! بخاطر حرف منو محمد که پخش شده بود، زیاد جلوی خانواده ظاهر نمی‌شدم و بیشتر وقتم رو تو اتاقم می‌گذروندم...بعد مدتها بالاخره تونستم بافت طالب و آماده کنم و امروز رفتم پیشش تا بهش بدم. خیلی خوشش اومد و همون لبخندش برام کافی بود برای اینکه خستگی از تنم بیرون بره! حتی ازم خواهش کرد که یه کلاه هم براش ببافم و این موضوع باعث ذوق و خرسندیه من شده بود. با خیالی خوش برگشتم خونه که دیدم چندتا زن غریبه از خونمون خارج شدن!! اونا رو تابحال ندیده بودم اما بوی خوشی هم به مشامم نمی‌رسید. با عجله رفتم بالا و رو به عذرا خانوم که مشغول شستن سیب و خیار تو حوض خونه بود گفتم:

ـ اینا کی بودن؟!

بدون اینکه بهم نگاه کنه، خیلی عادی گفت:

ـ قوم و خویش‌های قادر بودن! اومده بودن برای خواستگاریت. بزرگترا باهم صحبت کردن و به توافق رسیدند. امروز بعد از بازار باید ببریمت خونشون!

انگار دنیا روی سرم خراب شده بود. آرزو داشتم که غلام بهم بد و بیراه می‌گفت یا پدرم کتکم میزد اما اینکار و باهام نمی‌کردن. پس دلیل اینهمه آرامششون تو این مدت این بود! 

عذرا خانوم بهم نگاهی کرد و گفت:

ـ پس چرا وایستادی بر و بر منو نگاه می‌کنی؟! برو آماده شو که باید هر چی زودتر برسیم به بازار.

با بغض نگاش کردم و گفتم:

ـ میفهمی چی داری میگی؟! من فقط طالب و دوست دارم. بجز اون نمی‌تونم مال کس دیگه‌ایی باشم، چرا نمی‌فهمین؟!

عذرا بهم نگاه کرد و گفت:

ـ بنظرم تو باید بفهمی که ته اون کوچه بن‌بسته! از آملی‌ها به تو خیری نمی‌رسه دختر! برو خداتو شکر کن بعد اون همه حرفی که پشتت زده شده، برادرت خونت و نریخت و قادر با اون همه ملل و منالش راضی شد که بیاد خواستگاریت..

 

ویرایش شده توسط QAZAL
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و پنجم

اشکم ریخت و با دلی پر از درد از خوشحالی‌هایی که مدت زمانش خیلی کم بود، گفتم:

ـ من عشقم متعلق به طالب! بدون اون نمی‌تونم زندگی کنم، حتی اگه به قیمت زندگیم تموم بشه بازم از دوست داشتنش دست نمی‌کشم.

عذرا خانوم خیلی عادی برگشت گفت:

ـ همه‌چی تموم شدست زهره! بهتره آماده باشی.

با حرص گفتم:

ـ تو این داستان و انداختی تو دامن من مگه نه؟! 

بهم چشم‌غره‌ایی داد و گفت:

ـ زهره مگه خودت نمیدونی که قادر رفیق صمیمیه غلامه؟!

یکم مکث کرد و میوه‌ها رو توی سینی چید و گفت:

ـ نمی‌خوام بهت دروغ بگم ولی وقتی بهم گفت منم استقبال کردم، هم مرد خوبیه و هم دستش به دهنش می‌رسه! 

چیزی نگفتم ولی می‌خواستم این موضوع رو سریعاً به طالب بگم اما عذرا خانوم نباید می‌فهمید! بنابراین اولش آماده شدن که با یکسری از همسایه‌ها و عذرا خانوم بریم بازار؛ تو بازار هیچ نظری بابت چیزی ندادم و تمام لباسا و بقچه‌ها رو خانوم جان برام انتخاب کرده بود. من تو کل مسیر تمام فکر و ذکرم پیش طالب بود که چطور بهش این موضوع رو بگم و ازش بخوام که منو از این مخمصه نجات بده؟!

موقع برگشت از بازار تو میدون اصلی، غلام و دو سه نفر از دوستاش هم بهمون اضافه شدن و داشتیم برمی‌گشتیم که یهو طالب و دیدم که سراسیمه خودشو به ما رسونده.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و ششم

فقط تونستم بهش نگاه کنم اما نمی‌تونستم، نمی‌شد که حرفی بزنم! همه داشتن ما رو می‌پاییدن، فقط خواستم محمد از چشمام بفهمه که چقدر ناراحتم و اصلا از این موضوع خبر نداشتم، می‌تونستم حس کنم که حال اونم اصلا خوب نبود! از نفس‌های بریده بریده‌اش حدس می‌زدم، طاقت اینکه اونو توی این حال ببینم و نداشتم و واقعا وجدانم درد می‌کرد، همین لحظه عذرا خانوم تو گوشم گفت:

ـ برای چی داری نگاه می‌کنی زهره؟! راه بیفت!

مجبور شدم با ناراحتی تمام از کنارش رد بشم و عشقم و پشت سرم بذارم اما تو دلم عهد بستم که حتی شده به‌زور میرم و همه چیزو براش توضیح میدم، مطمئناً هم محمد منو می‌فهمه! وقتی رسیدیم خونه تا خانواده لباس تمیز و مرتب بپوشن و راه بیفتیم سمت خونه قادر، تصمیمم و گرفتم. بیشتر از این نمی‌تونستم این بار روی قلبم و تحمل کنم، همشون خوشحال بودن اما من توی دلم عزا گرفته بودم. به لباسایی که عذرا خانوم خرید نگاه می‌کردم، کاش اینا برای مراسم من با محمد بود اون موقع با دل و دماغ و ذوق لباسمو می‌پوشیدم اما حالا این لباسا برام حکم کفن داشت! 

مخفیانه از خونه زدم بیرون و خودمو با سرعت به خونه محمد رسوندم. نامادریش درو باز کرد و با تعجب نگام کرد، روبندم و کنار دادم و با ناراحتی گفتم:

ـ سلام.

گفت:

ـ تو اینجا چیکار می‌کنی زهره؟! اگه پدر و برادرت بفهمن...

سریع حرفشو قطع کردم و گفتم:

ـ محمد... محمد حالش چطوره؟! خیلی نگرانشم.

نامادریش به سرتاپام نگاه کرد و گفت:

ـ الان خیالت راحت شد زخمی شده؟! به همه گفته حیوون بهش حمله کرده اما من خودم از خانومای همسایه شنیدم که برادرت تیزی به شونه‌اش فرو کرده.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و هفتم

قلبم تیر کشید! چی شنیدم؟ با تته پته گفتم:

ـ حال... حالش خوبه؟!

نامادریش دست به سینه وایستاد و گفت:

ـ بدک نیست! داره استراحت می‌کنه.

زیرلب یه خداروشکری گفتم و بدون خداحافظی از کنارش رد شدم، پاهام سست شد، باید می‌رفتم و براش دعا می‌کردم. به سمت امام‌زاده ابراهیم راه افتادم. باید براش نذر می‌کردم، اگه زندگیش به خطر می‌افتاد اصلا نمی‌تونستم خودمو ببخشم! تو دلم فقط دعا می‌خوندم و بعد یه زمان طولانی رسیدم به امام‌زاده ابراهیم، اصلا برام مهم نیست که بعدش غلام یا پدر قرار بود چه بلایی سرم بیارن؟! من فقط محمد و می‌خواستم،اگه منو بکشه هم زن اون قادر نمی‌شم. 

بعد یک‌ساعت طولانی با پای پیاده رسیدم، امام‌زاده ابراهیم خیلی خلوت بود. با گریه وارد صحن شدم و تا جون داشتم برای خودمون و عشقمون گریه کردم. از خدا خواستم بهمون کمک کنه و به محمد کمک کنه تا سرپا وایسته، براش نذر کردم که اگه خوب بشه به پنج تا فقیر کمک کنم، این‌قدر گریه کردم که تو همون صحن خوابم برد، تو خواب دیدم که محمد عمر نوح گرفته و سوار بر اسب با سرعت زیاد میتازونه، صبح از خواب بیدار شدم و بدون رمق و با دلی پر به سمت خونه راه افتادم، جالب این بود که اصلا برام مهم نیست غلام می‌خواست بابت این‌که دیشب باهاشون نرفتم کتکم بزنه یا کار دیگه‌ایی بکنه، من فقط عقل و قلبم پیش محمد بود. 

نزدیکای ظهر بود که رسیدیم خونه! می‌دونستم که الان غلام به خودم تشنست، از داخل انباری تبر و برداشتم و با حالت خیلی عادی رفتم بالا، غلام داخل سالن پذیرایی قدم رو می‌رفت و با دیدن من گفت:

ـ تو تا حالا کدوم گوری بودی؟! 

تبر و گرفتم سمتش و گفتم:

ـ منو بکش! من بدون طالب نمی‌تونم زندگی کنم.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و هشتم

خواست با کف دست بزنه توی صورتم که عذرا خانوم جلوش و گرفت و گفت:

ـ نکن غلام! مردم چی میگن؟! بده جلوی خانواده قادر صورتش کبود باشه!

غلام همون‌طور که با حرص دندوناش و روی هم می‌سابید گفت:

ـ مگه نمی‌بینی چقدر روش زیاد شده؟! اومده جلوی من و داره از عشقش به اون آملی برام میگه!

بدون هیچ‌گونه احساسی فقط بهش نگاه می‌کردم و به مکالمش با عذرا خانوم گوش می‌دادم. غلام همش می‌خواست بهم حمله کنه اما عذرا خانوم مجابش می‌کرد تا بهش گوش بده و عجولانه رفتار نکنه! غلام با عصبانیت رو به عذرا خانوم گفت:

ـ اصلا این از دیشب تا حالا کجا بوده که ما اونجا سنگ رو یخ شدیم!

عذرا خانوم دو تا دستای غلام و گرفت تو دستاش و روبه من با چشم و ابروش اشاره کرد که برم تو اتاقم. منم بدون هیچ حرفی وارد اتاقم شدم و درو روشون محکم بستم و با خستگی تمام و با فکر به محمد زیر لحافم دراز کشیدم.

( عذرا )

بعد رفتن زهره به اتاقش، سعی کردم غلام و آروم کنم و اونو با خودم بردم سمت ایوون، همین لحظه محمود هم با توپ پر رسید، با سرعت چوب و گرفت دستش و گفت:

ـ اون بی‌آبرو کجاست؟!

سینه سپر کردم جلوش و گفتم:

ـ توروخدا آروم باشین!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و نهم

محمودخان با تندی گفت:

ـ تو می‌فهمی چی میگی زن؟! آبروی ما رو جلوی خانواده قادر برده! می‌خوام زنده- زنده دفنش کنم.

صدامو یکم بردم بالا و گفتم:

ـ جفتتون لطفا آروم باشین! به من گوش بدین. کشتن زهره به درد کدوم یکی از شما نمی‌خوره جز این‌که اَنگش تا ابد رو خانوادمون بمونه؟! 

هر جفتشون ساکت شدن و یکم فکر کردن و ادامه دادم و گفتم:

ـ می‌دونین که مرغ زهره یپا داره و حتی اگه شما بخواین خونشو هم بریزین، باز فایده‌ایی نداره و اون از طالب دست نمی‌کشه!

محمود با اخم گفت:

ـ می‌گی چیکار کنیم؟! وصلت آملی و چلاوی امکان نداره. از گذشته تا الان همین بوده و از این به بعدش تغییر نمی‌کنه.

گفتم:

ـ می‌دونم محمودخان! من می‌گم باید یه استراتژی دیگه بکار ببریم که طالب از زهره قطع امید کنه و ولش کنه، این‌جوری زهره هم ازش ناامید میشه و به قادر جواب مثبت میده. 

بعدش با لبخند گفتم:

ـ با یه تیر دو نشون می‌زنیم.

غلام پوزخندی زد و گفت:

ـ اگه تا الان، قادر از ازدواج با این بی‌آبرو پشیمون نشده باشه!

نگاش کردم و گفتم:

ـ خب تو مگه رفیقش نیستی؟! شک و شبه‌های ذهنش و با دروغ از بین ببر.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصتم

ادامه دادم و گفتم:

ـ این‌جوری آبروی خانواده هم نجات میدی و دیگه حرف عالم و آدم هم نمی‌شیم!

محمود خان نگاهی به غلام انداخت و گفت:

ـ بد هم نمیگه! مسلما نه خانواده ما راضی به ازدواج طالب با زهره است و نه خانواده اونا، اگه یک درصد این وصلت صورت بگیره، جنگ بین طایفه‌ها دوباره شروع میشه.

غلام تأیید کرد و در ادامه گفت:

ـ این دوتا کله‌شق تر از این‌ حرفان! طالب و سر جاش می‌شونیم، خواهر احمق من راه نیفته دنبالش! بهترین کار، همون چیزیه که عذرا خانوم میگه، باید از ریشه ارتباطشون قطع بشه که کاملا از هم ناامید بشن و جفتشون برگردن به زندگیه خودشون.

بهشون لبخند زدم از اینکه عصبانیتشون و تو خودشون حل کردن و به حرفام گوش دادن، اگه با استراتژی جلو می‌رفتیم، قطعا می‌تونستیم جلوی عشق سوم طالب و زهره رو بگیریم. 

( زهره )

بعد از چند ساعت خوابیدن، یکم سرم بهتر شد. با صدای عذرا خانوم از جام بلند شدم و در و باز کردم و گفتم:

ـ چه خبر شده؟!

عذرا خانوم از آشپزخونه داد زد و گفت:

ـ زهره برو بیرون، زهرا اومده و منتظرته!

یه خمیازه کشیدم و رفتم بیرون و دیدم زهرا اومده دنبالم و با نگرانی میگه:

ـ زهره حالت خوبه؟!  دیشب تا حالا از نگرانی مردم و زنده شدم. 

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصت و یکم

نشستم لبه ایوون و گفتم:

ـ یکم استراحت کردم بهترم، اما زمانی حالم خوب میشه که پاهام مستجاب بشه و محمد از رخت بیماری بلند بشه!

زهرا یه نگاهی به دور و برش انداخت و اومد جلوتر و با صدایی آروم گفت:

ـ ببینم زهره، دیشب که نرفتی خونه قادر، پدر و برادرت، کاری نکردن؟؟ 

گفتم:

ـ من دیگه قید همه چیو زدم. حتی شده مرگ، بهتر از اینه که به‌زور زن اون قادر بشم! تبر و بردم و می‌خواستم بدمش به غلام اما یه چیزی باعث شد خیلی تعجب کنم.

زهرا با کنجکاوی نگام کرد و گفت:

ـ چی؟!

گفتم:

ـ عذرا خانوم جلوش و گرفت که بلایی سرم نیاره!

زهرا هم مثل من با تعجب نگام کرد و گفت:

ـ جدی میگی؟؟! حالا عادی اون باید پیاز داغ ماجرا رو زیاد می‌کرد و بیشتر به پدر و برادرت خط میداد.

تایید کردم و گفتم:

ـ منم به‌خاطر همین تعجب کردم، نمی‌دونم والله باز تو فکرش چی می‌گذره اما دیگه کوتاه نمیام. من فقط محمد و می‌خوام و بس!

زهرا گفت:

ـ پس خیلی هم اوضاع وخیم نیست، به‌خدا خیلی دیروز ترسیدم زهره! حالا کجا رفتی؟

با بغض گفتم:

ـ رفتم امام‌زاده ابراهیم و برای محمد نذر کردم، مادرخوندش می‌گفت غلام بعد رفتن ما از بازار به شونه‌اش خنجر زده!

اینو که گفتم؛ اشکام ریخت و ادامه دادم:

ـ نگاه‌های آخرش اصلا از دلم کنار نمیره!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصت و دوم

زهرا جلوی دهنش و گرفت که صدای جیغ خفیفی که کشید و کسی نشنوه و بعدش گفت:

ـ چی میگی زهره؟! باورم نمیشه!

با ناراحتی گفتم:

ـ ولی واقعیته! دیشب کلی براش اشک ریختم و دعا کردم، امیدوارم خدا دلش به حالمون بسوزه!

زهرا بغلم کرد و گفت:

ـ نگران نباش عزیزم! شاید مادرخونده‌ات هم سرش به سنگ خورده باشه و بخواد جلوی پدر و برادرت ازت دفاع کنه! انشالا که این‌دفعه بخت باهات یار میشه!

شونه‌ایی بالا انداختم و گفتم:

ـ من که چشمم آب نمی‌خوره ولی امیدوارم همون‌جوری که میگی باشه واقعا!

زهرا گفت:

ـ راستی زهره من می‌خوام با مریم برم کنار رود هراز رخت چرکامون و بشوریم، تو میای؟!

نگاهی به خونه انداختم و تو دلم گفتم:

برم حداقلش اینه با دیدن اون درخت بلوط، یاد محمد میفتم و با خاطراتی که باهم ساختیم، دلم خوشحال میشه.

بنابراین گفتم:

ـ آره منم میام! بذار برم رخت چرکای خودمم بیارم.

زهرا منتظر شد و من رفتم رخت چرکای خودمو انداختم تو سبد و با زهرا و مریم (دختر همسایه بغلی) راه افتادیم سمت رود هراز. 

بعد این‌که رسیدیم اونجا در کمال تعجب، حس کردم محمد و دیدم که داره ماهیگیری می‌کنه! چند دور چشمم و باز و بسته کردم تا ببینم درست میبینم یا نه! تا اینکه زهرا گفت:

ـ فکر می‌کنم خودش باشه زهره! خدا دعاهاتو مستجاب کرده.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصت و سوم

با ذوق دوییدم سمتش! محمد تو حال خودش بود و با دیدن من یهو یکه خورد ولی لبخند زد و وقتی بهش سلام کردم، انگار که چیزی یادش اومده باشه، لبخند از صورتش محو شد و به ماهیگیری ادامه داد و گفت:

ـ حالت چطوره؟ 

کنارش روی تخته سنگی نشستم و گفتم:

ـ وقتی فهمیدم که کار برادرم بوده، مردم و زنده شدم. نذر کردم که اگه بود خوب شدی به پنج تا فقیر کمک کنم، الان حالت بهتره؟!

محمد همون‌طور که به رود خیره بود گفت:

ـ من شونه‌ام نه، قلبم درد می‌کنه. چرا بهم نگفتی که تو رو برای قادر خواستگاری کردن؟ 

نگاش کردم و گفتم:

ـ باور کن محمد به تمام مقدسات قسم می‌خورم که منم نمی‌دونستم، بعدازظهرش فهمیدم و بهشون هم گفتم که حتی خون من هم بریزین من زن اون قادر نمی‌شم، قلی من فقط برای محمده.

محمد نگاهی بهم کرد و یکم تو چشمام خیره شد و گفت:

ـ باور می‌کنم، قلب منم به‌جز تو برای کسب دیگه‌ایی نمی‌تپه!

با ناراحتی گفتم:

ـ ولی مال و منال قادر چشم‌های پدرم و کور کرده و واقعا نمی‌دونم دیگه باید چیکار کنم؟ 

همین لحظه محمد قلاب ماهیگیری رو بالا آورد و یه ماهی گنده تنش بود و با دستاش اونو گرفت و رو به من با اطمینان خاطر گفت:

ـ نمی‌خواد نگران باشی! شنبه همین هفته با خانواده میایم خواستگاریت، پدرم با پیک خبرش و می‌فرسته.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

با ذوق گفتم:

ـ جدی میگی محمد؟

محمد ماهی و انداخت تو سبدم و گفت:

ـ جدیه جدیم! می‌دونی که عاشق ماهیم؟!

با خنده گفتم:

ـ برات ماهی درست می‌کنم.

تا غروب کنار رود نشستیم و از آرزوهامون باهم صحبت کردیم، از این‌که محمد بهم قول داده بود شعر و حفظ کردن قرآن و بهم یاد میده واقعا خوشحال شده بودم، سرآخر محمد خندید و گفت:

ـ این‌قدر غرق حرف زدن شدیم که یادت رفت رخت چرکارو بشوری؟!

یهو یاد لباسا افتادم و زدم به صورتم و گفتم:

ـ ای وای! حواسم نبود واقعا!

محمد خندید و گفت:

ـ ایرادی نداره، به‌جاش کلی حرف زدیم و خیلی خوشحال شدم که امروزم دیدمت، انشالا به زودیه زود هر روز می‌بینمت!

لپام گل انداخت و گفتم:

ـ ایشالا!

بعدش بلند شدم و رخت چرکا رو دوباره گذاشتم تو سبد و گفتم:

ـ داره دیر وقت میشه! من میرم خونه فردا دوباره میام که بشورمشون!

ـ به سلامت زهره خانوم، مراقب خودتون باشین!

با لبخندی بهش گفتم:

ـ شما هم همین‌طور! خداحافظ.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصت و پنجم

قلبم داشت از جاش کنده می‌شد! محمد قرار بود با وجود این‌که برادرم بهش آسیب رسونده بود، بیاد خواستگاریم! خدا خواهش می‌کنم بذار این‌بار بشه و نفرت و کینه از رو دل خانواده هامون برداشته بشه، به ماهی توی سبد نگاه کردم، نمی‌دونستم غذای مورد علاقه‌اش ماهیه! برای شنبه شب اینو با جون و دل درست می‌کنم، الان فقط یه مشکل باقی میمونه، اونم اینکه چجوری به خانوادم بگم که محمد قراره بیاد خواستگاریم اونم زمانی که هنوز موضوع خواستگاری منو قادر هست و باز مونده. به همین چیزا فکر می‌کردم که بالاخره رسیدم خونه. باید باهاشون رو در رو می‌شدم و باید استقامت من تو عشق و می‌دیدن، می‌دیدند که هیچ‌جوره تسلیم نمی‌شم. 

رفتم داخل و به عذرا خانوم سلام کردم و کنارش نشستم، داشت بافتنی میبافت و با دقت مشغول کارش بود، وقتی دید ساکتم، خودش گفت:

ـ باز چی‌شده؟!

آب دهنم و قورت دادم و سبد و گذاشتم جلوش که گفت:

ـ ماهی خریدی؟!

سکوت و کنار گذاشتم و گفتم:

ـ نه! رفته بودم کنار رود هراز رخت چرکا رو بشورم... بعد... محمد هم اونجا داشت ماهیگیری می‌کرد. اون اینو بهم داد...

انتظار داشتم تا اینجای حرفم عصبانی بشه و بتوپه بهم اما چیزی نگفت... خیلی تعجب کردم! نگاش کردم و پرسیدم:

ـ نمی‌خوای چیزی بگی؟

دست از کار کشید و رو بهم گفت:

ـ ببین زهره، من دیگه زبونم مو درآورد از بس بهت گفتم چی درسته و چی غلط، تو هم که دست از این عشق بر نمی‌داری. با پدر و برادرت صحبت کردم، گفتم که دیگه تو این خونه دعوا نمی‌خوام و به حرفت گوش بدن. چون نه تو دست برمی‌داری و نه طالب!

خدایا!! گوشام درست می‌شنیدن؟؟ بالاخره با خواسته‌ام موافقت شد؟؟

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصت و ششم

اونم از سمت عذرا خانوم؟! بدون پلک زدن بهش نگاه می‌کردم که خندید و گفت:

ـ چی شد؟؟ زبونت بند اومد؟

با لکنت گفتم:

ـ لا..لال شدم!! بند اومدن.. زبون ... که چیزی نیست.

بهم نگاه کرد و گفت:

ـ در مقابلت تسلیم شدیم دیگه، این آقا طالب هم بیاد و ببینیم حرف حسابش چیه؟!

این‌قدر خوشحال شدم که بعد چندین سال واسه اولین‌بار از صمیم قلبم بغلش کردم و گفتم:

ـ خیلی ازت ممنونم... واقعا مرسی!

داشت خفه می‌شد و با خنده گفت:

ـ خیلی خب دختر! خفم کردی، برو اونور تا نظرم عوض نشد!

با اشک شوقی که تو چشمام جمع شده بود گفتم:

ـ امروز یکاری کردی که واسه اولین‌بار احساس کردم که واقعا یه مادر دارم.

اونم انگار یهو احساساتی شد و بعدش خیلی سریع خودشو جمع کرد و گفت:

ـ آخرش تا اشک منو درنیاری، فکر کنم ولکن این ماجرا نیستی!

منم اشکامو پاک کردم و خندیدم، بعدش گفتم:

ـ محمد عاشق ماهیه! شنبه شب می‌خواد بیاد خواستگاریم که البته گفت خانوادش خبر می‌فرستن. ازم خواست که...

عذرا خانوم ادامه حرفم و خوند و گفت:

ـ باشه، ماهی و بذار تو یخچال که خراب نشه!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصت و هفتم

با ذوق رفتم سمت یخچال و ماهی و گذاشتم داخل و دوباره برگشتم سمت سالن و گفتم:

ـ غلام هم...

عذرا خانوم ادامه حرفم و خوند و گفت:

ـ برای غلام هنوز هضم کردن این موضوع سخته زهره! اون نمیاد ولی انشالا در آینده که همه‌چیز به خوبی و خوشی پیش رفت، اونم قبول می‌کنه.

پرسیدم:

ـ قضیه قادر چی؟

عذرا خانوم بهم گفت:

ـ انتظار نداری، عروسی که از مراسم خواستگاریش فرار کرده رو به‌عنوان زنش قبول کنه که؟!

حق با اون بود. اما باز خوشحال بودم که دفتر قادر برای همیشه بسته شد‌.

در تو دلم نبود! باید خبر و هر چی سریع‌تر به محمد خبر می‌دادم. سریع چادر نمازم و گذاشتم رو سرم و رفتم سمت خونه زهرا و چند دور در زدم و بعد دو سه دقیقه زهرا درو باز کرد و با دیدن من پرسید:

ـ چی شده عزیزم؟

طاقت نیوردم و محکم بغلش کردم و گفتم:

ـ زهرا بالاخره آرزوم مستجاب شد! عذرا خانوم ازم حمایت کرد و بابامم قبول کرد که محمد بیاد خواستگاریم.

زهرا با تعجب پرسید:

ـ جدی میگی زهره؟ اونم پدر تو که مخالف سرسخت آملی‌هاست؟

گفتم:

ـ مطمئنم که معجزه شده، اصلا باورم نمیشه!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصت و هشتم

زهرا مشخص بود که هنوزم شک داره اما بازم لبخند زد و گفت:

ـ انشالا خیره عزیزم! انشالا که خبر عروسیتون و بشنوم. فقط یه چیزی زهره!

نگاش کردم که گفت:

ـ قضیه خواستگاری تو و قادر چی میشه؟

گفتم:

ـ عذرا خانوم گفت بعد از اینکه از مراسم فرار کردم، از ازدواج با من منصرف شد.

زهرا به حالت دعا دستش و به سمت آسمون برد و گفت:

ـ خب خداروشکر؛ این قضیه هم ختم به خیر شد!

گفتم:

ـ فقط میمونه غلام که امیدوارم مشکل درست نکنه!

زهرا گفت:

ـ وقتی عذرا خانوم و محمود خان موافقن، اون دیگه کاری از دستش برنمیاد زهره! مجبوره که ساکت باشه.

با سرم حرفاش و تایید کردم و بعدش با لحن پر از خواهش گفتم:

ـ میشه این قضیه که بابام موافقت کرده رو به برادرت بگی که به محمد برسونه!

زهرا با لبخند دستی به شونه ام کشید و گفت:

ـ آره عزیزم؛ چه خبری از این خوش‌تر؟! من مطمئنم که آقا محمد هم خیلی خوشحال میشه.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصت و نهم

از زهرا تشکر کردم و برگشتم خونه. یه مقدار لباس و یکسری غذا و مقداری سکه رو تو چندتا نایلون گذاشتم که فردا بعد از تموم شدن مکتب به پنج نفری که نذر کرده بودم، کمک کنم. بهرحال خدا آرزوم و برآورده کرده بود و بعد این همه تلاش طاقت فرسا، خانواده‌هامون نه این‌که خیلی راضی باشن اما موافقت کردند دو تا آدم از طایفه‌های مختلفی که جنگ دارند با هم ازدواج کنند.

این وسط رفتار کسی که بیش از اندازه متعجبم کرده بود، رفتار عذرا خانوم بود. از وقتی وارد خانواده ما شد، تا به امروز هیچ‌وقت ندیده بودم که ازم حمایت کنه و پشت تصمیم من بایسته و شوهر خودش و یجورایی مقابل خودش قرار بده تا بتونه راضیش کنه، داشتم به این فکر می‌کردم که چجوری این همه تغییر و تحول ممکنه و امکانش هست بعد از رسیدن من به محمد، چی ازم می‌خواست؟! چون از اونجایی که خوب می.شناختمش، می‌دونستم که این خوبی و در راه رضای خدا در حق من انجام نمی‌ده و مسلما از اینکار یه چیزی در میاد که به نفع خودش باشه، اون یکی از کسایی بود بیش از اندازه دلش می‌خواست به‌خاطر ثروت قادر، من زنش بشم. چون خودش هم به‌خاطر همین موضوع زن محمود چلاوی شده بود و تا مدت‌ها تو جلسه‌های قرآنی که شرکت می‌کرد و بین خانوم‌های همسایه پزش و می‌داد و راستش حالا من این‌قدر راحت نمی‌تونستم قبول کنم که به همین راحتی از ازدواج منو قادر صرف نظر کرده و حتی بابا رو راضی کرده تا محمد بیاد خواستگاریم. باید منتظر می‌موندم تا ببینم چی پیش میاد و رفتار بعدیش چیه! تو همین فکرا بودم که کم کم خوابم برد.

( عذرا )

سینی چایی و بردم پیش محمود خان گذاشتم و زیر سیگاری هم کنار نلبکیش قرار دادم. بعدش پاورچین پاورچین رفتم سمت اتاق زهره و وقتی مطمئن شدم که خوابه، برگشتم پیش محمود خان، محمود خان حسابی از حرکاتش تعجب کرده بود و پرسید:

ـ چیکار می‌کنی زن؟!

انگشت اشارمو گذاشتم رو بینیم و آروم گفتم:

ـ یواشتر! نمی‌خوام زهره از خواب بیدار بشه و حرفامون و بشنوه.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتاد

محمود خان که متوجه اوضاع شد، صداش و آورد پایین روبه من گفت:

ـ شک نکرد؟!

گفتم:

ـ نه فکر نکنم، این‌قدر خوشحال شد که به این چیزا اصلا فکر نمی‌کنه... فقط...

محمود خان با ابهت نگاهم کرد و گفت:

ـ فقط چی؟!

همین‌جور که نگاهم به گل قالی بود گفتم:

ـ خیلی چشماش برق زد و واسه اولین بار بهم گفت منو مثل مادرش می‌دونه و راستش من یکم...

محمود خان که میدونست ادامه جملم چیه، حرفم و قطع کرد و گفت:

ـ زن الان وقت احساساتی شدن نیست! ببینم مگه خودت این پیشنهاد و ندادی؟ حالا میخوای بزنی زیرش؟

سریع گفتم:

ـ نه اصلا ولی...

دوباره حرفم و قطع کرد و گفت:

ـ دیگه ولی و اما و اگر نداره، الان که طالب قراره بیاد خواستگاری قبل از این‌که پاش به خونه من برسه باید شرش کنده‌ شه!

سریع گفتم:

ـ نه این‌جوری خیلی تابلوئه!! من یه فکر بهتری دارم.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتاد و یکم

محمود خان نگاهی بهم کرد و گفت:

ـ چه فکری داری؟

گفتم:

ـ زهره برای شستن لباس‌ها رفته بود کنار رود هراز مثل این‌که طالب و دیده‌. اونم بهش گفته که شنبه میان خواستگاری و بهش یه ماهی داده. 

محمودخان جوش آورد و حرفام و قطع کرد و گفت:

ـ پسره‌ی پررو! کاش غلام بجای شونه‌اش به قلبش خنجر میزد.

به در اتاق زهره نگاه کردم و سریع گفتم:

ـ محمودخان توروخدا آروم باشین! زهره یه موقع می‌شنوه.، می‌دونین که اصل برنده شدن ما اینه که صبور باشیم.

محمود خان دشتی به پیشونیش کشید و چشاشو بست و یه نفس عمیق کشید. بعدش سیگارش و با کبریتی که توی جیب پیراهنش بود روشن کرد و رو به من گفت:

ـ خب اون آملیه حروم*ده... بعدش چیکار کرد؟

گفتم:

ـ بعدش ماهی رو داد به زهره و گفتش که برای شام واسش درستش کنه!

محمود خان ته مونده سیگار و توی جاسیگاری گذاشت و با حرص زیرلب گفت:

ـ یه شامی بهش نشون بدم که اون سرش ناپیدا باشه!

لبخندی زدم و گفتم:

ـ من فکر اونجاشم کردم.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتاد و دوم 

محمود خان با دقت بهم خیره شد تا ببینه من چه برنامه‌ایی دارم و گفتم:

ـ من میگم که غذای طالب و یکم زهرآلود کنیم و بدیم به زهره تا براش ببره... نظرتون چیه؟

محمودخان یکم فکر کرد و بعد لبخندی زد و گفت:

ـ فکر خوبیه اتفاقا! اون سم کشنده نیست اما بدنش و یکم میپاشونه. طالب هم مثل طایفش آدم کینه‌ایی هست و اگه بفهمه زهره اینکار و کرده، مطمئناً دلش از اون ناامید میشه و میره دنبال زندگیش.

با سر حرفش و تایید کردم و گفتم:

ـ دقیقا همینه! 

هدفمون این نبود که خدایی نکرده طالب بمیره و خونش بیفته گردنمون و دوباره جنگ بین طایفه‌ها شروع بشه، فقط هدفمون این بود که این پسر و دختر از هم‌دیگه دور بشن تا این عشق احمقانشون دوباره زخم‌های قدیمی رو باز نکنه.

( زهره )

با یه چشم بر هم زدن، شنبه رسید. این روزا خونمون زیادی آروم بود و غلام هم این روزا خونه نمیومد، یکم جو خونه برام سنگین و عجیب بود اما همین که عذرا خانوم پشتم بود، دلم قُرص بود. قرآن و باز کردم و چند صفحه ازش و خوندم تا یکم دلشوره‌امو آروم کنه چون هم دیشب و پریشب خواب بد دیدم و هم از واکنش بابا نسبت به محمد خیلی می‌ترسیدم. 

یه چند صفحه قرآن خوندم که یهو عذرا خانوم در و باز کرد و رو بهم گفت:

ـ دختر تو هنوز حاضر نشدی؟

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتاد و سوم

قرآن و بستم و چند دور بوسیدمش و گفتم:

ـ الان حاضر میشم.

عذرا خانوم گفت:

ـ لباسایی که برای مراسم خواستگاری قادر.

حرفش و قطع کردم و گفتم:

ـ اونارو نمی‌پوشم... برای امشب یه لباس خاص درنظر دارم.

عذرا خانوم با تعجب نگام کرد که رفتم سر صندوقچه داخل کمد و لباس آبی فیروزه‌ایی که مال مادرم بود و مراسم خواستگاری خودش پوشیده بود و بیرون آوردم. قرار بود اونو با یه شال سفید که رگه‌هایی از رنگ آبی فیروزه‌ایی و سبز داشت بذارم. عذرا خانوم مشخص بود که از این لباس دمده خوشش نیومده اما چون برای من مفهموم خاصی داشت، مخالفت نکرد.

بعد این‌که لباسم و گذاشتم بیرون، گردنبندی که محمد بهم داده بود هم درآوردم تا بذارمش... دیگه قرار بود زن خودش بشم... همین‌جور با لبخند به گردنبند نگاه می‌کردم که عذرا خانوم پرسید:

ـ زهره تا شب زمان زیادی نمونده! ماهی رو من درست کنم یا...

نگاش کردم و سریع گفتم:

ـ نه، من خودم درستش می‌کنم. فقط این.که بی‌زحمت بذارش بیرون.

عذرا خانوم باشه‌ایی گفت و داشت می‌رفت بیرون که گفتم:

ـ راستی...

عذرا خانوم نگام کرد که ادامه حرفم و گفتم:

ـ غلام... غلام امشب دردسر درست نمی‌کنه که نه؟

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتاد و چهارم

عذرا خانوم با خیال راحت گفت:

ـ نه نگران نباش! اون اصلا امشب نمیاد.

نفس راحتی کشیدم و تو دلم با شادی خدارو شکر کردم و آماده شدن تا برم غذای امشب و درست کنم.

( طالب )

بعد از اون زخمی که غلام بهم زد، با چند روز استراحت بالاخره سر پا شدم و از سبزعلی شنیدم که زهره به‌خاطر این‌که نره خونه قادر اینا، اون شب از خونشون فرار کرده. بی‌نهایت نگرانش بودم چون نمی‌دونستم قراره چیکار کنه و چه بلایی سرش میاد. برای همین اون روز که این خبر و شنیدم تا شبش یکسره براش دعا می‌کردم که حال دلش خوب باشه. 

تا این‌که از طرف زهرا خواهر سبزعلی بهم خبر رسید که خانوادشون از ازدواج قادر و زهره انگار منصرف شدن و منتظرن تا من برم جلو و خودی نشون بدم. راستش این خبر مثل بمب بین آملی‌ها ترکید و منم تو شوک فرو برد. منو سبزعلی اون روز کنار هم بودیم که این خبر به گوشم رسید و سبزعلی روبه خواهرش با قیافه متعجب گفت:

ـ تو مطمئنی که همینو شنیدی؟ محمود چلاوی یه موقع قصد سر به نیست کردن طالب و نداشته باشه؟!

زهرا گفت:

ـ چی میگی داداش؟ میگم زهره خودش بهم گفت! گفته قضیه ازدواجش با قادر بعد فرار کردنش بهم خورده.

سبزعلی نگاهی به من کرد و پرسید:

ـ طالب تو چی میگی؟ به‌نظرم که این قضیه خیلی بو دار میاد!

تا من رفتم حرفی بزنم، صدای بابا رو از پشت سر شنیدم که گفت:

ـ به‌نظر منم همین‌طور.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...