نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 25 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت هفتاد و پنجم برگشتم سمتش که دیدم با یه سینی و چهارتا چایی اومده تا کنارمون بشینه! زهرا و سبزعلی به ادای احترام از جفتشون بلند شدن که بابا گفت: ـ بشینین بچهها ! راحت باشین لطفاً! یکم سکوت بینمون حاکم شد که بابا پرسید: ـ پس که محمود چلاوی قادر بالاخره راضی شده تا طالب بره خواستگاری دخترش! ها؟؟ زهرا با سر حرفش و تایید کرد و منم که تا اون زمان ساکت بودم؛ گفتم: ـ بابا برای منم خیلی عجیب بود بعد فرار کردن زهره، تنبیهش نکردن و تازه سپردن تا من برم خواستگاریش! اما بهنظر من دیگه این شرایط و قبول کردن و در مقابل خواسته ما تسلیم شدن. بابا پوزخندی زد و گفت: ـ تو هنوز اون محمود چلاوی در تعصب و مغرور و نشناختی! اون اگه تا آخر عمر هم دخترش و شوهر نده و بذاره دخترش بترشه، بههیچعنوان به دشمنش دختر نمیده! سبزعلی گفت: ـ اما عمو مثل اینکه قضیه خیلی جدیه! زهرا خودش این موضوع رو از زهره شنیده! بابا به سبزعلی نگاه کرد و با حالت درماندگی گفت: ـ من که هر چی بگم، شما جوونا به من گوش نمیدین! اما بدونین این خانواده کاسهایی زیر نیمکاسشونه! من اصلا بهشون اعتماد ندارم. خیلی میترسیدم که بابا دوباره پشیمون بشه! یکم ساکت شد و دوباره ادامه داد و روبه من گفت: ـ اما میدونم که طالب هم مرغش یه پا داره و باز باید خودش بره و تجربه کنه تا ببینه حق با من بوده و این چلاوی ها اصلا آدم بشو نیستن. اصلا حرف بابا رو نمیشنیدم! برای من مهم این حرف بود که بالاخره خانوادش رضایت دادن و من قراره برم خواستگاریش، نمیخواستم به چیزه دیگهایی فکر کنم. ویرایش شده 6 خرداد توسط sarahp لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 25 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت هفتاد و ششم و روبه بالا گفتم: ـ شما با من میاین مگه نه؟! بابا با اون تحکمی که توی صداش موج میزد، گفت: ـ من فقط پشت تصمیمت وایستادم طالب! بهت گفتم مسئولیت همهچیز با خودته و از من انتظار دیگهایی نداشته باش. نتونستم حرفی بزنم، راست میگفت چون این حرفو قبلاً و چندین بار بهم گفت، بهنظرم که میدونست اون روزی که زخمی شدم، پای یه چلاوی در میان بوده اما بهخاطر اینکه من سرسخت بودم و قبول نمیکردم، حرفی نمیزد، به بابا ثابت میکنم که اشتباه میکنه و بالاخره خانواده زهره هم از گاردی که داشتن، پایین اومدن، بنابراین منم دیگه اصراری نکردم و منتظر روزی شدم که خودم تنها برم خواستگاری. فردای اون روز رفتم تا کنار رود هراز ماهی بگیرم که حدود نیم ساعت بعد، زهره همراه با دوتا از دوستاش اومد پیشم، خیلی خوشحال شد که حالم خوبه اما من شادی توی دلم پنهون کردم و بهش گفتم چرا بهم اطلاع نداده بود که براش میرن خواستگاری و اونم گفت که خودش هم نمیدونسته و از جانب خودش هم گفت که قرار ازدواجش بهخاطر فرارش با قادر بهم خورد، از خوشحالیه چشمانش منم خیلی خوشحال شدم و بهش گفتم که شنبه میان خواستگاریش و یه ماهی انداختم تو سبدش و ازش خواستم تا اون شب برام ماهی درست کنه، باورم نمیشد که بالاخره قراره جفتمون بهم برسیم و بالاخره قفل و زنجیر این دشمنی و کینه قراره با ازدواج ما شکونده بشه، فقط امیدوار بودم که پدر و برادرش کلکی سوار نکرده باشند و از صمیم قلبشون به این ازدواج راضی شده باشند، راستش وقتی منطقی فکر میکردم، از نظر منم اینکه محمود چلاوی مالپرست منو به اون قادر ترجیح داد، شوکهام کرده بود اما من نمیخواستم منطقی فکر کنم و خودمو قانع میکردم که قراره با هم فامیل بشیم و اونا هم اتفاقا کنجکاون و میخوان که منو بشناسند ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 25 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت هفتاد و هفتم روز شنبه لباس تمیزم و اون بافتی که زهره برام درست کرد و پوشیدم و کلاه مخصوصم و روی سرم گذاشتم، خانوم جان وارد اتاق شد و رو بهم گفت: ـ از همین حالا بهت تبریک میگم محمد، امیدوارم که پشیمون نشی. دسته گلت هم درست کردم ورو ایوونه! لبخندی زدم و گفتم: ـ ممنونم. رفت و درو بست. بعد دعوای آخرین بارمون یجورایی دیگه حد خودش و فهمید و پاپیچم نمیشد و از این جهت یکم خیالم راحت شده بود اما ته دلم بابت رفتارم باهاش کمی عذاب وجدان داشتم. امشب، شب مهمی بود و من مثل همیشه تنها بودم و تنها باید مقابل خانواده زهره حاضر میشدم اما مطمئن بودم که اگه مادر بود، با وجود این دشمنی امکان نداشت بذاره تنها برم اونجا و پشتم وایمیستاد. در نظرم بود که بعد از اینکه به زهره رسیدم، باهاش برم سر قبر مادر و اونو باهاش آشنا کنم. مطمئنا از جایی که ما رو میدید، خیلی خوشحال میشد، تو همین فکرا بودم که بارون شروع به باریدن کرد و کم کم وقت این رسیده بود راه بیفتم، از استرس قلبم داشت میومدم تو دهنم اما نفس عمیقی کشیدم و از خدا خواستم تا مراقبم باشه. چند تا نفس عمیق کشیدم و سوره یاسین و توی دلم خوندم. در اتاق و باز کردم و دسته گل و برداشتم و راه افتادم. پدر برای اینکه باهام رو در رو نشه تا دوباره بهش اصرار نکنم، اون روز اصلا خونه نیومده بود. از زیر سقف خونهها رد میشدم تا زیاد خیس نشم و لباسم کثیف نشه اما توی کفشم بینهایت آب رفته بود و یجورایی بدشانسی آورده بودم. اما چون از پشت خونه تا خونه زهره راه زیادی نبود، با سرعت زیاد رسیدم و از فاجعه بیشتر جلوگیری کردم. زنگ زدم، بعد تقریباً یک دقیقه در باز شد و برق حیاطشون و روشن کردن. با یه بسم الله وارد خونه شدم و راستش از بدو ورودم جو سنگینی رو احساس کردم. اما بازم نخواستم به روی خودم بیارم! کسی به استقبالم نیومد و خودم کفشم و درآوردم و با صدای بلند گفتم: ـ یا الله... همین لحظه مادر خونده زهره با یه چادر سفیدی که گلهای آبی داشت اومد در هال و باز کرد و بدون اینکه نگام کنه و با یه لبخند مصنوعی گفت: ـ بفرمایید داخل. منم متقابلا لبخند زدم و زیر لب تشکر کردم، خونشون دقیقا همون مدلی بود که در خور یه چلاویه، وسایل تقریبا گرون قیمت تو خونشون چیده شده بود. ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 26 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 26 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت هفتاد و هشتم زهره با یه چادر سفید کنار پشتی نشسته بود و با دیدن من گل از گلش شگفت ولی محمود چلاوی از چشماش مشخص بود که دلش میخواست منو تو همون قسمت وسط هال از نصف کنه. با ترس و لرز رفتم سمتش و دستم و دراز کردم و با تته پته گفتم: ـ س...سلام...عرض شد! نگاهی به سر تا پام کرد و محکم بهم دست داد طوری که استخونام داشت از جاش نصف میشد. گفت: ـ حالا که اینقدر خاطر دختر منو میخوای که همهچیز و زیرپا گذاشتی و اومدی خواستگاری، پس چرا اینقدر با ترس و لرز سلام میکنی؟ جسور باش یکم! حرفش یکم بهم برخورد اما چیزی نگفتم، با سر حرفش و تایید کردم و گفتم: ـ حق با شماست... شرمنده. به کنار خودش اشاره کرد و همونطور که سیبیلاش و تاب میداد گفت: ـ بیا بشین! وقتی که من نشستم، روبه زهره گفت: ـ پاشو چایی بیار دختر! مادر خوندشو و زهره با هم رفتن سمت آشپزخونه و محمود خان ازم پرسید: ـ کار و بار چطور پیش میره طالب؟؟ شنیدم علاوه بر مکتب خونه چوپونی و کشاورزی هم میکنی! سرفهایی کردم و سعی کردم به چشماش نگاه نکنم. واقعا حس میکردم که بدتر از غلام داره خودشو کنترل میکنه که بهم حمله نکنه. ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 26 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 26 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت هفتاد و نهم به سمتش چرخیدم و گفتم: ـ بله، باید زندگی رو یجوری چرخوند دیگه! گفت: ـ ولی میدونی برای زندگیه دو نفره، باید بیشتر کار کنید دیگه! دختر من تو زندگی هیچوقت کم و کسر نداشته! همش غرور و غمپز در کردن! اما مجبور بودم ساکت باشم و چیزی نگم، لبخندی زدم و گفتم: ـ تمام تلاشمو میکنم. همین لحظه زهره چایی رو آورد و به پدرش و بعدش به من تعارف کرد. همین لحظه محمود خان ازم پرسید: ـ خانوادت تو یه روز به این مهمی تنهات گذاشتن طالب؟ از حرفش تعجب کردم و یکه خوردم، زهره هم حال خوبتری از من نداشت، ساکت شده بودم و زهره هم با سینی چایی همینجوری مات و مبهوت به پدرش نگاه میکرد، که مادر خوندش با یه سینی شیرینی اومد و گفت: ـ عه وا! این چه حرفیه محمود خان؟! محمود خان هم سریع خندید گفت: ـ خیلی خب بابا! شوخی کردم... اما واقعا بهنظرم هدفش شوخی نبود و هدفش این بود که تو جمع خوردم کنه و تحقیرم کنه که تنهام و کسی پشتم نیست. ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 26 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 26 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت هشتادم خیلی بهم برخورد! انگار دعوتم کرده بودن تا فقط لهم کنن! منم سریعا گفتم: ـ اگه اجازه بدین من زهره خانوم و برای خودم. محمود خان سریع حرفمو قطع کرد و گفت: ـ وایستا جوون! خیلی عجله داریا، بذار شام بخوریم بعد مفصل راجب این موضوعات باهم صحبت میکنیم. زهره با چشماش بهم فهمند که آرامش خودمو حفظ کنم و قراره شرایط همونجوری پیش بره که ما میخوایم، بعد محمود خان رو به زهره گفت: ـ دختر پاشو سفره رو بنداز. زهره بلند شد و به کمک مادر خونده سفره رو پهن کردن و دیدم که ماهی بار گذاشتن و از این جهت خیلی خوشحال شدم که زهره به حرفم گوش داده و چون ماهی دوست داشتم با ولع تمام بهخاطر اینکه دستپخت خوده زهره بود، خوردم! اما از این تعجب کردم که نه مادر خوندش چیزی خورد و نه محمودخان و نه حتی خوده زهره، بعد از صرف شام از محمود خان پرسیدم: ـ شما چرا از ماهی نخوردین؟! محمود خان لبخند مصنوعی زدم و گفتم: ـ چون این ماهی سهم تو بود طالب! زهره گفته بود مثل اینکه خیلی ماهی دوست داری! لبخندی زدم و زیر چشمی به زهره نگاه کردم و گفتم: ـ بله؛ درسته، خیلیم خوشمزه بود! مادرخوندش گفت: نوش جان! ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 27 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 27 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت هشتادم و یکم خواستم برم سر اصل مطلب که یهویی سرم گیج رفت و دل پیچه شدیدی گرفتم، همینطور که داشتم بلند میشدم، سریع با یه دستم به دیوار تکیه دادم، زهره پارچ آب از دستش افتاد و گفت: ـ خوبی طالب؟! همینجور که نفسهام به شماره افتاده بود گفتم: ـ نه...نه...حالم خیلی خوب نیست... پدرش میگفت: ـ احتمالا از هیجان فشارت افتاده! باید هر چی سریعتر خودمو میرسوندم خونه و طبیب خبر میکردم. اگه من جلوی چشم محمود چلاوی میمردم هم عین خیالش نبود، کم کم چشمام شروع به تار دیدن کرد، آروم آروم همینجور که دستم به دیوار بود گفتم: ـ شرمنده؛ من خیلی حالم بده... باید برم! زهره سریع گفت: ـ اما محمد... پدرش سریع دستشو گرفت جلوش و خطاب به من گفت: ـ ایرادی نداره جوون! وقت برای خواستگاری زیاده! میتونی تا خونتون بری؟! انگار که اگه میگفتم نه کسی رو همراهم میفرستاد، گفتم: ـ بله مشکلی نیست... همینجور آروم آروم از پلهها رفتم و با یه دستم شکمم و داشتم و با یه دستم دیگه سرمو... اینقدر سرگیجه داشتم که حتی یادم رفت، کفشامو بپوشم. فقط میخواستم هرجور شده خودمو به خونه برسونم، نمیدونم واقعا چم شده بود؟! ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 27 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 27 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت هشتاد و دوم وقتی رسیدم سر کوچه دیگه طاقت نیوردم و همونجا افتادم و چشمام کاملا بسته شد. *** با شنیدن صدای خانوم جان و بابا چشمام و کم کم باز کردم، خانوم جان با نگرانی میگفت: ـ معلوم نیست باهاش چیکار کردن که به این حال و روز افتاده؟! بابا گفت: ـ بذار طالب چشماشو باز کنه، خودم میدونم با اون محمودخان چجوری تسویه حساب کنم. همین لحظه دوباره خانوم جان گفت: ـ پلکشو تموم داد، داره چشماشو باز میکنه! وقتی چشمام و باز کردم، اول از همه منگ بودم، اصلا یادم نمیومد چه اتفاقی برام افتاده بود! خانوم جان با شادی گفت: ـ الحمدلله.... خدایا شکرت... بالاخره بعد سه روز چشماتو وا کردی محمد! با تعجب بهش نگاه کردم! چی داشت میگفت؟! چرا سه روز توی رختخواب بودم؟؟ همین لحظه حکیم که داشت با یه داروی گیاهی برام شربت درست میکرد، گفت: ـ شانس آوردی اینبار طالب! از بیخ گوشت رد شد که زنده موندی! بعد لیوان و گرفت سمتم و گفت: ـ بیا اینو کامل بخور! وقتی لیوان و از دستش گرفتم، گفتم: ـ چه اتفاقی برام افتاده بود؟! ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 27 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 27 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت هشتاد و سوم بابا گفت: ـ یادت نمیاد؟ چطور با خودخواهی حرف ما رو زیر پات گذاشتی و رفتی خونهی اون چلاوی و حالا اونجا چیکارت کردن که همسایهها با دهن کف کرده، سر کوچه پیدات کردن. تازه پازلهای ذهنم سر جاش نشسته بود. اینکه چقدر محمود چلاوی بهم بیاحترامی کرد و بعد از شام به طرز خیلی عجیبی حالم بد شد و حتی به خودش زحمت نداد کسی رو بفرسته تا دم خونه مراقبم باشه! بعد چند دقیقه فکر کردن رو به حکیم پرسیدم: ـ چرا؟ ؟ چرا من حالم اونقدر بد شد؟ من که حالم خیلی خوب بود اما بعد خوردن شام... حکیم حرفم و قطع کرد و گفت: ـ تو غذایی که بهت دادن، سم بوده طالب! گوشام تیر کشیدن، چی داشت میگفت؟! حکیم ادامه داد و گفت: ـ خوشبختانه که پدرت زود منو خبر کرد و تونستم به موقع سم و از بدنت خارج کنم وگرنه طی بیست و چهار ساعت اون سم تو رو میکشت! بابا با عصبانیت گفت: ـ حالا فهمیدی چرا گفتم اون دختر مناسب نیست؟ مطمئن باش که خودش هم این موضوع رو میدونست! زیرلب با بغض گفتم: ـ امکان نداره! خانوم جان سریع گفت: ـ چرا محمد دقیقا همینه! زهره پیش همه گفت که چون تو ماهی دوست داری، شام اون شب و با دستای خودش برات آماده کرده و سم هم تو همون غذا بوده. حالا برام مشخص شد که اونا چرا برنج خالی خوردن و لب به ماهی نزدن! مثل اینکه درست بود و دلیل این.که رضایت دادن تا برم خواستگاری زهره این بود که به کل منو نابود کنن. ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 28 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 28 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت هشتاد و چهارم زهره خودش اون ماهی رو برام آورد و گفت که با دستای خودش درست کرده! چطور تونست؟! چطوری تونست باهام اینکارو کنه؟؟ من که همهچیز و بهجون خریده بودم و تمام بیاحترامیهای خانوادش هم تحمل کردم فقط بخاطر اون... اما زهره الان کاری کرده بود که تمام حرفهای بابا و خانوم جان درست از آب در بیاد و من پیششون شرمنده باشم. تازه اگه منو زودتر نیورده بودن خونه، به احتمال زیاد میمردم! فکر میکنم که حق با خانوادم بود و اونا حتی تو ذهن زهره هم نفوذ کرده بودن و دیگه نمیشد باهاشون مقابله کرد! پدر اومد کنارم نشست و ازم پرسید: ـ پسرم، من نمیخوام تو این راه تو رو از دست بدم! بیا و از این عشق دست بکش. اشکم شروع به ریختن کرد و فقط تونستم با سر حرفش و تایید کنم. پدر با خوشحالی سرم و بوسید و گفت: ـ اینجوری بیشتر به نفعته، باور کن خیلی زود فراموشش میکنی. نگاش کردم و گفتم: ـ پدر من.. من دیگه نمیتونم اینجا بمونم. پدر نگاهم کرد و گفت : ـ منظورت چیه؟ ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 28 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 28 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت هشتاد و پنجم گفتم: ـ دلم خیلی شکسته و راستش دیگه روم نمیشه تو صورت شما هم نگاه کنم! خانوم جان چیزی نگفت اما از چهرش نشون میداد که از این حرفم اونقدر خوشحال نشده و راستش متعجبم کرد چون همیشه فکر میکردم منتظر اینه تا یه روز از دستم خلاص بشه! پدر گفت: ـ طالب، خونه تو اینجاست... این قضیه هم بعد یه مدت از دهن همه میفته و من مطمئنم که فراموشش میکنی. سریع گفتم: ـ نه پدر! به همین راحتیها نیست! نمیتونم اینجا بمونم و بهتون قول اینو بدم که فراموشش میکنم. عشق برای من که خوش یمن نبود، بلکه شاید رفتنم از این شهر خوش یمن باشه! حکیم همینطور که وسایلش و جمع میکرد گفت: ـ حالا قصد داری کجا بری طالب؟ لبخندی زدم و لیوانی که دستم داد و سر کشیدم و گفتم: ـ نه خودم بهش فکر کردم و نه میخوام کسی بدونه! تنها چیزی که الان بهش احتیاج دارم اینه که یه مدت طولانی از این شهر و استان دور باشم، فقط همین. خانوم جان که تا اون زمان ساکت بود، پرسید: ـ برمیگردی مگه نه؟! نگاش کردم و گفتم: ـ نمیدونم! بعدش روبه پدر و خانوم جان گفتم: ـ تو نبود من سعی کنین پی غیبت مردم و نگیرن و به حرفهاشون بها ندین که زندگی براتون بهتر بگذره. ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 1 خرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 خرداد (ویرایش شده) پارت هشتاد و ششم بابا گفت: ـ ولی پسرم... حرف بابا رو قطع کردم و گفتم: ـ اگه قرار باشه فراموش کنم، این بهترین کاره بابا! لطفا مخالفت نکنید. بابا هم ناراحت بود از اینکه قراره از آمل برم و هم یجورایی خوشحال بود که بالاخره قرار شد از این عشق ناممکن دست بکشم. بسم اللهایی گفتم و از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاقم... وسایل زیادی نداشتم و فقط یه مقدار غذا، قرآن و کتابام و دو دست لباسم و توی ساک گذاشتم. داشتم از در اتاق میرفتم بیرون که از گوشه کمد که درش باز بود، لباسی که زهره برام بافته بود و دیدم. یه لحظه متوقف شدن و تمام چهرش و لحظاتی که باهم گذروندیم، اومد جلوی چشمام... بغض داشت خفن میکرد، رفتم نزدیکیه کمد و درو کامل باز کردم و دستمو به صورت لرزون به لباس کشیدم و نتونستم خودمو کنترل کنم و اشکام دوباره شروع شد و با هق هق گفتم: ـ نباید باهام اینکارو میکردی زهره! چطور دلت اومد بخشی از نقشه پدرت بشی و با دستای خودت بهم زهر بدی! من مگه جز دوست داشتن تو چیکار کردم!؟ خیلی دلمو شکوندی زهره... خیلی زیاد! امیدوارم که بتونم یه روزی فراموشت کنم. اینبار مصمم تر بلند شدم و اشکام و پاک کردم و در کمد و کامل بستم و بدون اینکه به عقب نگاه کنم، از اتاق اومدم بیرون. بابا و خانوم جان دم در اتاق منتظرم بودن و انگار فکر میکردن که هر لحظه امکان داره از تصمیمم منصرف بشم اما من وقتی تصمیم به کاری میگیرم تا آخرش پاش وایمیستم. رفتم سمت بالا و محکم بغلش کردم و با دلی پر از غم و خجالت گفتم: ـ از همون اولش حق داشتی! معذرت میخوام که به حرفت گوش نکردم، لطفا منو ببخش بابا اگه سرافکندت کردم. بابا پیشونیم و بوسید و گفت: ـ این حرفو نزن پسرم! من میخواستم که خودت تجربه کنی و به حرف من برسی وگرنه منم بلد بودم کاری کنم که به هیچ عنوان پات به اون خونه باز نشه! اما خواستم خودت ببینی که حسرت به دلت نمونه! ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 1 خرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 خرداد (ویرایش شده) پارت هشتاد و هفتم با غمی که توی صدام موج میزد گفتم: ـ توی دلم نموند اما زخمی به دلم خورد که فک کنم تا آخرین روز عمرم قلبم درد میکنه بابا با غم نگام کرد و گفت: ـ طالب، بهم قول بده که روزی برمیگردی دوباره! گفتم: ـ بهت قول نمیدم اما سعیم و میکنم بابا! همین لحظه خانوم جان با یه کاسه آب اومد سمتم و رو بهش گفتم: ـ امیدوارم که منو ببخشی! بهم نگاه نمیکرد اما گفت: ـ سرت سلامت باشه محمدجان! میدونستم آدم کینهایه و به همین راحتی اون رفتارم از ذهنش پاک نمیشه و برای همین چیزه دیگهایی نگفتم. بهخاطر شرمساری که خودمم داشتم، حالم خیلی خوب نبود. ساکم و برداشتم و از پلهها داشتم میرفتم پایین که سبزعلی با عجله رسید و با تعجب گفت: ـ طالب! خیر باشه! داری جایی میری؟! لبخند تلخی زدم و رفتم سمتش و بغلش کردم و گفتم: ـ ممنونم بابت همه چیز سبزعلی! رفیق خیلی خوبی بودی برام و مرسی که تو تمام این وقت کنارم بودی! اشک تو چشمای سبزعلی جمع شد و گفت: ـ طالب، این قدر قضیه رو احساسی نکن! اومدم عیادتت و الان میبینم ساک دستته و عجیب و غریب داری حرف میزنی! گفتم: ـ دارم میرم سبزعلی! ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 1 خرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 خرداد (ویرایش شده) پارت هشتاد و هشتم سبزعلی گفت: ـ داداش دیوونه شدی؟! تو شهرت اینجاست! جای دیگه نمیتونی طاقت بیاری. با ناراحتی گفتم: ـ نه سبزعلی! در واقع اینجا نمیتونم طاقت بیارم! این شهر یجوری دلمو خون کرده که اگه اینجا بمونم، زنده زنده میمیرم. سبزعلی اشکاشو پاک کرد و گفت: ـ دیگه برنمیگردی؟! بابا از پشت سرم گفت: ـ مگه دست خودشه؟! باید برگرده. ما اینجا بهش احتیاج داریم. فعلا بهش اجازه دادیم بره و خودشو جمع و جور کنه و بعد برگرده. نمیخواستم فعلا بهشون حرفی بزنم اما خودمم میدونستم که این رفتن، تهش برگشتی نیست، فقط قبلش باید میرفتم سر خاک مادرم و باهاش خداحافظی میکردم. حسرت دیدن سنگ قبرش احتمالا تا آخر عمرم روی دلم میموند. روبه سبزعلی گفتم: ـ مراقب خودت و خانوادت باش! اونم دستی زد به شونه ام و گفت: ـ تو هم همینطور! امیدوارم به زودیه زود ببینمت. چشمکی بهش زدم و بدون اینکه برگردم و نگاشون کنم، یه خداحافظی زیرلب گفتم و رفتم. صدای پاشیده شدن آب روی زمین و شنیدم. دلم براشون تنگ میشد اما میدونستم که یه مسافر موقع رفتن نباید گریه کنه چون میگن شگون نداره و امکانش هست اتفاقات بدی براش بیفته، خانوم جان با صدای بلند گفت: ـ به سلامت بری محمد! ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 2 خرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 2 خرداد (ویرایش شده) پارت هشتاد و نهم انگار زمین نمیذاشت قدم به سمت جلو بردارم اما من با اجبار به سمت جلو میرفتم و در صدد این بودم که این گذشتمو اگه تونستم فراموش کنم. رفتم سمت تپه تا برم سر خاک مادر. دلم برای همین سنگ قبر اونقدر تنگ میشد که اصلا نمیتونم توصیف کنم. قبل اینکه برسم پیشش، گریهام شروع شد، ساکم و گذاشتم کنار و سرم و خوابوندم رو تن سنگ قبر و گفتم: ـ من نتونستم مادر! نتونستم اون زندگی که میخواستم و برای خودم تشکیل بدم! نذاشتن، قدرتم نرسید تا بتونم همهچیزو درست کنم.... یکم مکث کردم و ادامه دادم و گفتم: ـ الآنم همه محل دارن راجب اینکه زهره به معشوقش زهر داده، صحبت میکنن! در حالی که من جز دوست داشتنش هیچ کار دیگهایی نکرده بودم! دلمو خیلی شکوند و الان بهجز رفتن، هیچچیزی حالم و خوب و روبهراه نمیکنه. برام دعا کن مادر... دعا کن قلبم دوباره ترمیم بشه و بتونم سرپا وایستم، زخمی که عشق بهم زد، هیچکس بهم نزد! الان فقط یه چیز باقی میمونه... بعدش سنگ قبر سردش و آروم بوسیدم و اشکم چکید روی اسم حک شدش و ادامه دادم و گفتم: ـ اونم اینه که چقدر قراره دلم برات تنگ بشه مادر! اما میدونم که همیشه تو قلب منی و هر جا برم، بازم میتونم باهات صحبت کنم. بلند شدم و با اینکه دلم اصرار به موندن میکرد، این بار زیر پام گذاشتم و رفتم... ( پانزده سال بعد ) ـ خب بابا، بعدش...بعدش چیشد؟ همینجور که چشمام از تب میسوخت، سرفهایی کردم و گفتم: ـ بعد از مازندران از خیلی جاها گذر کردم... یه وقتایی با بعضی از صاحب خونه های استان دیگه دوست شدم و مدتی تو خونه اونا اتراق کردم و با قرآن درس دادن به بچههاشون، درآمد کسب میکردم... ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 2 خرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 2 خرداد (ویرایش شده) پارت نودم آخرین بار تو کرمانشاه بودم و تو مزرعه پیرمردی به نام حسنعلی کار میکردم و به نوهاش درس میدادم. یه روز پادشاه هند برای دیدن این شهر و آثار باستانیش اومده بود و چون مزرعه حسنعلی هم ابتدای جاده بود، موقع گذر کردن و استراحت به خونه اون اومد، خیلی خوشش اومد که من اون زمان سوادم خوب بود و زبان مختلف هم بلد بودم، به من گفت که آیا حاضرم همراه باهاش به هند برم و بهعنوان وزیر پیشش باشم؟ چون اون زمان سمیر که وزیر سابقش بود، طی یه حادثه هوایی با بالگرد، مرده بود، منم راستش از پیشنهادی که داد، بدم نیومده بود چون راجب کشور هند هم خیلی مطالعه داشتم و راجب خلق و خوی مردم و ویژگیهاشون میدونستم، حس میکردم هرچی دورتر از ایران باشم حالم بهتر از قبل میشه... دخترم پرسید: ـ تونستی زهره رو فراموش کنی؟! یکم مکث کردم و با بغض که باعث میشد گلوم بیشتر بسوزه گفتم: ـ فکر کردم میتونم اما اون زخم همیشه تو قلبم باقی موند. نتونستم هیچوقت برگردم یعنی یجورایی جرئتشو نداشتم برگردم. هر از گاهی هم با نامه با پدرم و نامادریم در ارتباط بودم تا اینکه پدرم سه سال پیش سکته کرد و مرد. خیلی دلم براش تنگ شده، از اینکه نتونستم لحظات آخر عمرش پیشش باشم و حس میکنم حسرت دوری از خانواده و شهرم بالاخره منو زمین گیر کرد. دخترم حوله رو سرم و گذاشت تو ظرف آب و حسابی چلوندش و دوباره اونو روی پیشونیم قرار داد و گفت: ـ بابا؟ ـ جانم؟ ـ یعنی تو هیچوقت مامان و دوست نداشتی؟ ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 3 خرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 3 خرداد (ویرایش شده) پارت نود و یکم به حلقه توی دستم نگاه کردم و آروم بوسیدمش و گفتم: ـ تنها کسی که منو به این دنیا وصل میکرد، مادرت بود دخترم! تنها زنی که تحت هر شرایطی پشتم وایمیستاد و کنارم موند، اون جایگاه جدایی تو قلب من داشت ولی زهره عشق اولم بود که هنوز نتونستم بعد پونزده سال، زخمی که بهم زده رو هضم کنم. دخترم یکم فکر کرد و پرسید: ـ بهنظرت الان کجاست؟ ازدواج کرده؟ پوزخندی زدم و گفتم: ـ پدری که اون داشت، تا الان صد بار با یه آدم ثروتمند شوهرش داده! نمیدونم که کجاست و چیکار میکنه و راستش دیگه هم دلم نمیخواد بدونم. لبخندی زد و گفت: ـ وقتی اومدی هند مادر و دیدی، تو همون نگاه اول عاشقش شدی؟ گفتم: ـ مادرت تو زیبایی همتا نداشت، خیلی هم علاقه به درس و زبان فارسی داشت. وقتی من اومدم اینجا از پدرش خواست تا توی کلاسهای من شرکت کنه، بعد از کلاس هم من تو وقتای آزادم به صورت خصوصی باهاش کار میکردم و باهم خیلی حرف میزدیم، کم کم اون علاقه بینمون شکل گرفت و با رضایت پادشاه باهم ازدواج کردیم، پادشاه واقعا برای من تو کشور غریب، حکم پدر و داشت و هیچوقت کاری نکرد که باعث بشه من اذیت بشم یا حسرت بکشم. واقعا مدیونشم. بعدش یکم مکث کردم و به صورتش نگاه کردم و گفتم: ـ سه سال بعد ازدواجم، خدا این فرشته قشنگ و به ما داد. دستم و بوسید و گفت: ـ خیلی دوستت دارم بابا، امیدوارم که هر چه زودتر خوب بشی، دلم برای اون زمان که باهم مسابقه تیراندازی میدادیم تنگ شده. ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 3 خرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 3 خرداد (ویرایش شده) پارت نود و دوم همزمان با بغضم سعی کردم لبخند بزنم، خودمم میدونستم اینبار مریضی به من غالب شده و به همین راحتی نمیتونم از روی تخت بلند بشم اما نمیخواستم نور امید تو چشمای دخترم و خاموش کنم و گفتم: ـ ایشالا عزیزم، منم دلم برای وقت گذروندن باهات خیلی تنگ شده... لبخندی زد و داشت میرفت بیرون که دم در یهو وایستاد و گفت: ـ بابا... ـ جانم؟! برگشت سمتم و گفت: ـ تابهحال به این فکر کردی شاید زهره اصلا از اون زهر خبر نداشته باشه؟! دوباره سرفهایی کردم و گفتم: ـ اون زمان فکر من چندان مهم نبود، همهجا در حال حرف زدن بودن که طالب از دست معشوقش، سم خورده. این قضیه هم باعث خجالت من و هم باعث خجالت خانوادم میشد ، بعلاوه اینکه اون غذا رو زهره برام درست کرد و من از دست اون خورده بودم. یهو بیمقدمه پرسید: ـ دلت براش تنگ میشه! ترجیح دادم سکوت کنم و حرفی نزنم... نمیدونستم باید چی بگم و بعد گذشت این همه سال چه حسی داشته باشم؟! فقط اینو میدونستم که اون دلخوری که باهاش آمل و ترک کردم، هنوز با من بود و یجوری عین یه غده تو تمام وجودم پخش شده بود و من و تو سن چهل سالگی به این حال و روز انداخت. ( زهره ) بعد از اون شبی که فکر میکردم قراره برای همیشه به عشقم برسم، زندگیم تموم شد. شده بودم عین یه مرده متحرک! نگو که تو اون ماهی که برای محمد درست کرده بودم، سم بوده و بهخاطر همین اون شب حالش اون.قدر بد شد، بعد رفتن محمد از خونمون، پدرم با لگد منو تو اتاقم انداخت و زندانیم کرد تا نتونم بیرون بیام! ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 3 خرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 3 خرداد (ویرایش شده) پارت نود و سوم آب و غذا خوردن هم برام ممنوع شده بود، فهمیدم که از همون اول نقشه داشتن تا محمد از دست من اون زهر و بخوره تا برای همیشه از چشمش بیفتم و منو اینجا زندانی کردن تا نتونم برم پیشش و براش توضیح بدم. بعد اون روز سر و کله غلام بالاخره پیداش شد و گفت که هر طوری که بود قادر و دوباره راضی کرده تا بیاد خواستگاریم، دنیا روز به روز برام بیشتر به جهنم تبدیل میشد اما بازم قصد نداشتم زن اون قادر بشم. من به اون سوگندی که با محمد خوردیم، پایبند بودم. نفسم دیگه بالا نمیومد، از حال محمد خبری نداشتم و این دلمو آزار میداد و بیشتر از اون اینکه نمیتونستم خودمو از چشم محمد تبرئه کنم و بگم که من تقصیری نداشتم و از این ماجرا هیچ خبری نداشتم. خانواده من حتی منم قربانی کردن. نقشهایی چیدن که تا همیشه پای منو محمد و از کنار هم دور کنند و موفق شدند اما من همش امید داشتم که بالاخره خدا منو از این جهنم دره نجات میده... اما نشد...سه روز تو اتاقم زندانی بودم تا اینکه صبح غلام با لگد در اتاقم و باز کرد. از ترس چسبیدم به دیوار اتاقم... خندهایی کرد و گفت: ـ میبینم که جسارتت از بین رفته خانوم کوچولو! دیگه طالبی هم نیست که نجاتت بده! با ترس پرسیدم: ـ منظورت چیه؟! چی میخوای بگی؟! اومد نزدیکم و گفت: ـ منظورم طالبه! جون سالم به در برد اما از آمل رفته، هیچکسم نمیدونه کجا رفته! اشکم ناگهان سرازیر شد، غلام گیس موهام و محکم تو دستش گرفت و گفت: ـ دیگه کسی نیست نجاتت بده پس مثل بچه آدم امشب لباس درست میپوشی و با روی خوش میای و تو اون مراسم میشینی و زن قادر میشی. ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 3 خرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 3 خرداد (ویرایش شده) پارت نود و چهارم وقتی که دید نگاش نمیکنم، چونمو محکم گرفت توی دستم و گفت: ـ حالیت شد چی گفتم؟! دلم میخواست توی اون صورت پر از کینه و نفرتش، تا بندازم اما واقعا هم میترسیدم و هم حالم ازش بهم میخورد... فقط سری تکون دادم و اونم تصمیم گرفت بلند شه و روبه من گفت: ـ خوبه! الان به عذرا خانوم میسپرم، برات غذا بیاره... رنگ و روت شبیه گچ شده، خانواده شوهرت نباید فکر کنن که ما بهت نمیرسیم، باید در حد قادر باشی. واقعا با داشتن همچین برادر و پدری، دیگه احتیاج به دشمن نداشتم. بهنظرم آدم با دشمن خودش هم اینکارو نمیکرد، اون روز، برق چشمام برای همیشه خاموش شد. محمد من از رو دلخوری و دلشکستگی آمل و ترک کرد و رفت و من حتی نتونستم برای آخرین بار ببینمش و از دلش دربیارم، خدایا چرا همچین سرنوشتی رو برای من چیدی؟ مگه من باهات چیکار کردم؟ عاشق یه آدم شده بودم، همین! اینقدر ناله کردم که دیگه نایی برام نمونده بود ولی تصمیم خودم هم گرفته بودم. از این ساعت به بعد من دیگه نمیتونستم زن آدم دیگهایی بشم، دیگه نفسی برام باقی نمونده بود و این دنیا برام حکم جهنم داشت. دلم پیش محمد بود و اونم الان فرسنگها باهام فاصله داشت، دلم میخواست فقط از حالش بدونم و بفهمم که خوبه یا نه! اما ممکن نبود، از همهچیز بریده بودم و الان فقط مرگ و یه خواب عمیق میتونست آرومم کنه. با این فکر، جرقهایی به جسمم زده شد و انگار جون دوباره گرفتم، چرا که نه؟! میتونستم واسه همیشه از این عذاب الهی و از شر این خانواده پر از خشم و کینه راحت بشم. ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 3 خرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 3 خرداد (ویرایش شده) پارت نود و پنجم بنابراین از جام بلند شدم و رفتم سراغ کشو. درشو باز کردم و از داخل اون تیغ و آروم درآوردم که یهو در باز شد. سریع تیغ و توی دستم قایم کردم که عذرا خانوم پرسید: ـ زهره!! چرا اونجا وایستادی؟! نباید میفهمید! آدم مارمولک! تمام نقشهها رو مطمئنا اون به همراه پدرم کشیده، مادرمم بهخاطر همین رفتاراش و کتک زدناش دق داد، الآنم نوبت من شده، با لبخند مصنوعی گفتم: ـ هیچی، غلام گفته، صورتم رو یکم برای شب درست کنم و با روی خوش جلو خانواده قادر حاضر شم! عذرا خانوم که با حالت شنگول من، شاخ درآورده بود برای چند ثانیه بهم خیره شد و سینی غذا رو گذاشت پیش پشتی و بعدش نگاهی بهم کرد و پرسید: ـ ببینم تو حالت خوبه؟ ـ آره... خوبم... باید خوب باشم! ناسلامتی قراره برم خونه بخت... همونجور بهت زده بهم نگاه کرد! انگار برای اون هم قابل باور نبود که به همین راحتی گریهام تموم شده و از طالب دست کشیدم! پس دوباره پرسید: ـ ببینم فهمیدی که طالب برای همیشه... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ آره شنیدم... پس مشخص بود که اونم دوستم نداشت، چون باید باورش میشد که این کار من نبود و کار مادر خونده هفت خطم بوده که سم بهخورد پسر مردم داده. یهو آب دهنش و قورت داد و صورتش و ناراحت کرد و گفت: ـ زهره... من... راستش من... تمام نفرتی که ازش داشتم و ریختم توی صدام و گفتم: ـ تنهام بذار! ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 4 خرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 4 خرداد (ویرایش شده) پارت نود و ششم فهمید که خیلی جدیم و دیگه حرفی نزد و از اتاقم رفتم بیرون و درو بست، واقعا واسه اولینبار تو زندگیم بهش اعتماد کردم اما بهم ضربه بدی زد. خدا ازش نگذره... هیچوقت نمیبخشمت! چنین نقشهایی حتی به فکر شیطان هم خطور نمیکنه. تیغ و از توی جیب لباسم درآوردم و گذاشتمش روی شاهرگم و قبل از اینکه خونریزی عمیق بشه، بلند شدم و به زور در اتاق و قفل کردم. دلم نمیخواست نجات پیدا کنم. اگه محمد و از من گرفتن، منم خودمو ازشون میگیرم و به هیچعنوان تو اون مراسم خواستگاری حاضر نمیشم... کاش میشد برای بار آخر حداقل میدیدمش... دلم خیلی برای صداش و حرف زدنمون تنگ شده! یعنی خدایا فقط رسیدن ما بهم رو زیادی دیدی؟؟ مگه ازت چیخواسته بودیم؟ به حال سرنوشت خودم گریه کردم، بعدش آروم آروم ته دلم خالی شد و سرم سبک شد، خون کل فرش اتاق و گرفته بود و چشمام بعدش بسته شد! *** نمیدونم کجام؟! خیلی تشنهام بود و بهزور آب دهنم و قورت میدادم، جون نداشتم از جام بلند بشم. چشمام و آروم باز و بسته کردم اما اطرافم تاریک بود. یکهو صدایی شنیدم که برام آشنا بود: ـ زهره جون عزیزم؟؟! وای خداروشکر... بالاخره چشماتو وا کردی! باورم نمیشه... محکم به صورتم میزد و میگفت: ـ زهره... زهره... صدای منو میشنوی؟ آروم لبامو باز کردم و گفتم: ـ خیلی تشنمه! از کنارم بلند شد و گفت: ـ الان برات آب میارم عزیزم. هنوزم چشمام تار میدید و نمیدونستم کجام و این آدم کیه؟! ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 4 خرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 4 خرداد (ویرایش شده) پارت نود و هفتم وقتی برام آورد و لبم به آب خورد انگار که یکم جون گرفتم. چشمام سویی دوباره گرفت و فهمیدم که اون دختر، زهرا خواهر سبزعلیه، با نگرانی بهم نگاه میکرد و دستشو پشتم گذاشت و گفت: ـ خیلی منو ترسوندی زهره! آب دهنم و قورت دادم و به اطرافم نگاه کردم و گفتم: ـ ما... ما کجاییم؟ با شرمساری سرشو انداخت پایین و گفت: ـ تو زیرزمین خونه ما... نگاش کردم و پرسیدم: ـ چه اتفاقی افتاده؟؟ تا رفتم دستم و بذارم زمین تا بلند شم، جیغم رفت هوا، یهو نگاهم به مچ دستم گره خورد که تماما باندپیچی شده بود، تازه یادم افتاد که چی شده! ولی آخه من خونه زهرا اینا چیکار میکردم؟؟ زهرا کنارم نشست و گفت: ـ زهره تازه یکم حالت بهتر شده، نخواه که بلند بشی! پرسیدم: ـ من چجوری اومدم اینجا زهرا؟ انگار سختش بود که بخواد تعریف کنه! اینو میتونستم از چشماش حس کنم. ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 4 خرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 4 خرداد (ویرایش شده) پارت نود و هشتم نگاش کردم و مجابش کردم که بگه، گفت: ـ زهره متاسفم که اینو بهت میگم اما خانوادت، اونا از خونه انداختنت بیرون! اینو که گفت سریع بهم نگاه کرد تا عکسالعملی منو ببینه اما من خدا شاهده که حتی ذرهایی برام مهم نبود! همین که از اون جهنم دره خلاص شدم، برام یه دنیا ارزش داشت، خیلی عادی گفتم: ـ چجوری این اتفاق افتاد؟! زهرا گفت: ـ الان نزدیک به یک هفتست که اینجایی زهره! اون روزی که قرار بود برات خواستگار بیاد، سبزعلی داشت از سمت خونتون رد میشد و میرفت سمت نونوایی که صدای جیغ و داد و بیداد مادرخوندت و شنید، نمیتونستم در اتاقت و باز کنه اما خونی که از زیر در به سمت هال سرایت کرده بود، خبر از این میداد که با خودت کاری کردی! کم کم مردم جلوی در خونتون جمع شدن و سبزعلی هم رفت داخل و ازش پرسید چه اتفاقی افتاده و اونم فقط مسیر خون و نشون میداد و از ترس حرفی نمیزد! سبزعلی با یه لگد در اتاقت و باز کرد و قسم خورد که وقتی تو رو توی اون وضع دید، چهارستون بدنش لرزید! با یکسری از زنای همسایه آوردنت سمت تراس خونه و خواستن حکیم خبر کنن و تا حکیم خواست بیاد، برادرت و پدرت هم سر رسیدن، سبزعلی قسم میخورد که تو اون حالت بیهوشی اگه مردم جلوشونو نمیگرفتن، کشته بودنت، بعدش پدرت گفت که آهای اهالی بدونین که من دیگه دختری به این اسم ندارم و از فرزندی ردش میکنم و بدون هیچ حرفی رفتن داخل خونه و درو بستن. سبزعلی میگفت که به پدر چطور میتونه دخترش و تو این حال ببینه و رهاش کنه؟! همه از ترسشون نتونستن کاری کنن اما سبزعلی به من خبر داد و یواشکی آوردیمت خونه خودمون! نمیتونستم تو خونه نگهت داریم که خانوادت یه موقع بفهمن و برای پدر و مادرم دردسر درست کنند. مجبور شدیم بیارین تو زیرزمین و سبزعلی هم حکیم و آورد اینجا... نفس راحتی کشیدم و گفتم: ـ یعنی بالاخره از دستشون، از دست تصمیماتشون راحت شدم؟؟! با غم نگام کرد و گفت: ـ زهره من هنوزم در عجبم چجوری یه خانواده اینقدر راحت میتونه دختر خودشو آق کنه! گفتم: ـ اینا آدم نیستن زهرا! چه برسه به اینکه خانواده باشن! با من عین مال توی خونشون رفتار میکردن و هرچی داشتن از بچگی تو دهن غلام میریختن. ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 4 خرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 4 خرداد (ویرایش شده) پارت نود و نهم از طریق منم میخواستن که به ثروت و اموال قادر دسترسی پیدا کنند، همین! زهرا از تعجب دهنش وا مونده بود و چیزی نمیگفت... پرسیدم: ـ راستی قضیه خواستگاریم چی شد؟ زهرا گفت: ـ همون روز خبرش تو کل محل پخش شد! سبزعلی میگفت پسرعموی قادر تو مکتب خونه بهش گفته، دیگه روی اسم زهره و خانوادش و خط کشیده و هیچی با زور نباید انجام بشه و رضایت خوده دختر هم لازمه! پوزخندی زدم و گفتم: ـ خوبه حداقل این، در این حد میفهمه! بازم جای شکرش باقیه! بعدش به اطرافم نگاه کردم و گفتم: ـ مرسی که بهم پناه دادین! اگه شما نبودین، احتمالا تا الان مرده بودم. زهرا بغلم کرد و گفت: ـ این چه حرفیه عزیزم! تو عین یه خواهر بزرگتر برای من و سبزعلی میمونی! من شرمندم که نمیتونم تو خونه ببرمت! اونم بهخاطر اینکه یه موقع به گوش... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ اصلا نیازی به توضیح نیست عزیزم! کاملا درکت میکنم. باید هر چی سریعتر از اینجا برم و یه کاری برای خودم پیدا کنم. ـ اما زهره... ـ مجبورم زهرا! لطفا درکم کن. ویرایش شده 7 خرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده