رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

e18652_F9573BFA-9F52-4208-9CAF-55DD054D1

بسم الله الرحمن الرحیم 

نام رمان: طالب و زهره

نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر: عاشقانه

ویراستار: هانیه پروین و سارا حسن‌پور

خلاصه: در روزگاران قدیم در شهر آمل، طالب و زهره در یک نگاه عاشق هم شدند و تلاش کردند تا برای هم باشند؛ اما دست روزگار برای آنها، داستان‌هایی رقم زد...

مقدمه:

نمی‌توان از تو گذشت، به خدا نمی‌توان چشم بر روی چشم‌هایت بست، بگذار تو را ببینم، تا آخرین لحظه، تا آخرین حد نفس‌هایم.

نمی‌گویم که مرا تنها نگذار، تو در قلبمی و هیچ‌گاه تنها نمی‌مانم. نمی‌گویم همیشه بمان! تا زمانی که هستی؛ من نیز می‌مانم. اگر روزی بروی، دنیا را زیر پا می‌گذارم.

نمی‌گویم تنها تو در قلبمی، نیازی به گفتنش نیست آن گاه که تو همان قلبمی… قلبی که تنها تپش‌هایش برای تو است. زنده ماندن من، به شرط تپش‌های این قلب نیست، به عشق بودن تو است.

 چشم‌هایم از این انتظار خسته نمی‌شود. می‌مانم و می‌مانم از این خزان تا پایان بهار... تا تو بیایی. تا چشم‌هایت را ببینم و دنیای زیبایم را در آغوش بگیرم.

  • لایک 7
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 111
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

بسم الله الرحمن الرحیم  نام رمان: طالب و زهره نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر: عاشقانه ویراستار: هانیه پروین و سارا حسن‌پور خلاصه: در روزگاران قدیم در شهر آ

پارت اول ـ بابا من دارم میرم. بابا که داشت کفش‌هاش رو تمیز می‌کرد، گفت: ـ به سلامت پسرم. مثل همیشه، به طرف مکتب‌خونه به راه افتادم. تو مسیر بعضی از دوست‌ها و همسایه‌ها رو می‌دیدم؛

پارت دوم بعدش، من هم کفشم رو درآوردم و به ملا میرزا سلام کردم و طبق معمول، رفتم و سرجام نشستم. همون‌جوری که کتاب‌هام رو مقابلم قرار می‌دادم، تمام حرکاتش رو زیرنظر داشتم. همیشه روبروی من می‌نشست.

  • نویسنده اختصاصی

پارت اول

ـ بابا من دارم میرم.

بابا که داشت کفش‌هاش رو تمیز می‌کرد، گفت:

ـ به سلامت پسرم.

مثل همیشه، به طرف مکتب‌خونه به راه افتادم. تو مسیر بعضی از دوست‌ها و همسایه‌ها رو می‌دیدم؛ از روی ادب، با همشون سلام و علیک می‌کردم.

گوشه ذهنم، حرف سمیرا خانوم( نامادریم) بود که همش بهم می‌گفت موقع برگشتن از مکتب‌خونه، نون بگیرم؛ چون شب دوست‌های بابام خونه بودن و می‌خواست برای شام، آبگوشت بار بذاره. زن بدی نبود اما یکم زیادی توی هر چیزی وسواس داشت. تا الان که بدی ازش ندیده بودم، اما به هیچ عنوان نمی‌تونست جای مادر خودم رو توی قلبم بگیره.

مادری که به جز عکسش، هیچ‌وقت ندیده بودمش اما همیشه گوشه قلبم، مهرش رو احساس می‌کردم. یه عکس سه در چهار کوچیک ازش داشتم که هر وقت ناراحت می‌شدم، به اون عکس نگاه می‌کردم و تمام غصه هام یادم می‌رفت.

پنج شنبه‌ها حتی اگه سرم هم شلوغ بود، باز هم باید یه وقتی برای خودم جدا می‌کردم تا برم سرخاکش رو بشورم و باهاش از روزهام حرف بزنم. بعد از حرف زدن باهاش، واقعا احساس سبکی می‌کردم. 

بعضی اوقات هم پدر همراهیم می‌کرد، اما مدام بهم گوشزد می‌کرد که پیش سمیرا خانوم حرفی نزنم، تا یه موقع دلخوری توی خونه پیش نیاد و بینشون اوقات تلخی نشه. من هم از اونجایی که دنبال دردسر نبودم، چیزی نمی‌گفتم.

تقریبا رسیده بودم دم در مکتب خونه که باز هم دیدمش. دختری که تقریبا یک هفته پیش، به کلاس ما اومده بود. همیشه وقتی که داشت کفش‌هاش رو درمی‌آورد، من می‌رسیدم دم در مکتب‌خونه.

مثل همیشه نقابش رو داد بالای سرش و با لبخند رو بهم گفت:

ـ سلام.

من هم مثل همیشه، هول کردم! سه ساعت طول می‌کشید تا عقلم سرجاش بیاد که بخوام جواب سلامش رو بدم. نمی‌تونستم نگاه ازش بردارم؛ چشم‌های سرمه کشیده و لبخند زیباش، واقعا ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود.

  • لایک 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت دوم

بعدش، من هم کفشم رو درآوردم و به ملا میرزا سلام کردم و طبق معمول، رفتم و سرجام نشستم. همون‌جوری که کتاب‌هام رو مقابلم قرار می‌دادم، تمام حرکاتش رو زیرنظر داشتم. همیشه روبروی من می‌نشست.

تکلیفی که ملا بهمون داده بود، یه شعر در وصف دورهمی توی شب یلدا بود و بچه‌ها یک به یک جلو می‌رفتن و مطالبی که نوشته بودن رو می‌خوندن، اما من تمام حواسم به اون بود. حتی اسمش رو هم نمی‌دونستم. خیلی دلم می‌خواست بدونم دختر کدوم طایفه‌ست و یکم هم که شده، به چشمش بیام.

تا اینکه استاد اسمم رو صدا زد و من از توی فکر در اومدم. ملا میرزا گفت:

ـ محمد طالب، بیا جلو و متنی که نوشتی رو بخون!

ورقه‌ام رو از لای دفترم بیرون آوردم و گفتم:

ـ چشم.

ملا میرزا کُرد بی‌بدیل و متواضعی بود و دانش خیلی زیادی توی همه زمینه‌ها داشت. تا الان هر چی که یاد گرفتم، زیر سایه اون بوده. قاری قرآن بود و توی یاد دادن درس به بچه‌ها، بی‌نهایت صبور بود. همین صبر و متانتش هم اون رو نزد شاگردهاش، متمایز کرده بود.

جلو رفتم. چندتا سرفه کردم تا گلویی صاف کنم و بعد، شروع به خواندن کردم:

«من از میان واژه‌های زلال «دوستی » را برگزیده‌ام،

آن‌ جا که برف‌ های تنهایی آب می‌ شوند در صدای تابستانی یک دوست. خوشبختی همین در کنار هم بودن‌هاست. همین دوست داشتن‌هاست، خوشبختی همین لحظه‌های ماست.

همین ثانیه‌هاییست که در شتاب زندگی، گمشان کرده‌ایم. زندگی زیباست، وقتی باهم باشیم.»

بعد تموم شدن متن، نیم نگاهی به اون دختر و بعد به ملا کردم. وقتی لبخند ملا میرزا رو دیدم، خیالم راحت شد. عرق پیشونیم رو پاک کردم و نفس عمیقی کشیدم. ملامیرزا گفت:

ـ عالی بود طالب... مثل همیشه! 

  • لایک 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت سوم

وقتی سرجام نشستم، ملا گفت:

ـ بقیه بحث‌ها راجع به متن بچه‌ها رو می‌ذاریم شنبه، فعلا خسته نباشید.

این رو گفت، کلاهش رو روی میز گذاشت و از کلاس بیرون رفت. بعد از بیرون رفتنش هم بچه‌ها تک‌ تک، کلاس رو ترک کردن؛ اما من لفتش می‌دادم که تمامی حرکات اون دختر رو زیرنظر داشته باشم و بتوانم توی ذهنم حکش کنم تا شب‌ها راحت‌تر بهش فکر کنم. 

در حین جمع کردن وسایلم، دیدم که از جاش بلند شد و اومد و توی یک قدمی من نشست. از حرکتش، یکم جا خوردم؛ اما از ته دلم ذوق زده بودم! با لبخندی که از چشم‌هام بیرون می‌زد، جوابش رو دادم. اون هم با لبخند گفت:

ـ چه جوری اینقدر متن‌هایی که می‌نویسین، قشنگه؟ از چی الهام می‌گیرین؟

با عشق، چند ثانیه به چشم‌هاش خیره شدم و گفتم:

ـ می‌تونم اسمتونو بپرسم؟

گونه‌هاش سرخ شد و گفت:

ـ زهره!

گفتم:

ـ چه اسم قشنگی! راستشو بخواین، من وقتی به زیبایی‌ها و قشنگی‌های اطرافم نگاه می‌کنم و بهشون فکر می‌کنم، جملات به صورت بداهه توی ذهنم جاری میشه. بعد سعی می‌کنم اون جملات رو بدون هیچ تفسیری، روی کاغذ بیارم.

هنگام حرف زدن من، سرش رو به حالت تایید تکون می‌داد. ادامه دادم و گفتم:

ـ و خب می‌دونین دیگه... هر چیزی هم که از دل آدم بیرون بیاد، به دل همه هم می‌شینه!

گفت:

ـ چقدر جالب! تا به حال اینجوری بهش نگاه نکردم.

  • لایک 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت چهارم

گفتم:

ـ مثلا من وقتی اسمت رو شنیدم، شعر خیلی قشنگی به ذهنم اومد.

دستش رو زیر گونه‌اش گذاشت و گفت:

ـ خیلی مایلم تا بشنوم!

تا خواستم حرفی بزنم، سبزعلی از پنجره کلاس، سرش رو آورد داخل و گفت:

ـ طالب بیا دیگه! زیر پام علف سبز شد.

من و زهره که جفتمون توی فکر فرو رفته بودیم، با شنیدن صدای سبزعلی، یکه خوردیم. دفترهام رو توی دستم گرفتم و گفتم:

ـ فرصت نشد، ولی حتما به دستتون می‌رسونم که بخونیدش.

با لبخند سرش رو تکون داد و گفت:

ـ خوشحال میشم! ممنونم ازتون.

و سری به نشانه ادب تکون دادم. کفش‌هام رو پوشیدم و پیش سبزعلی رفتم. سبزعلی، زنجیری رو دور دست خودش می‌چرخوند و به دیوار مکتب‌خونه تکیه داده بود. با دیدن من، به حالت شاکی گفت:

ـ بابا طالب، دو ساعت داری چی کار می‌کنی تو کلاس؟ ملا میرزا هم که سر کلاس نبود.

اما فقط فکر و ذکر من، پیش لبخند و چشم‌های زهره بود. حالت صورتم از نگاه سبزعلی دور نموند. با بازوش به کمرم ضربه زد که از فکر در اومدم و گفتم:

ـ چته؟

سبزعلی پوزخندی زد و گفت:

ـ تو چته؟  چرا تو عالم هپروتی؟ ببینم طالب، نکنه موضوع اون دخترست؟!

  • لایک 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجم

رو به سبزعلی پرسیدم:

ـ تو می‌دونی خونش کجاست؟

سبزعلی آهی کشید و گفت:

ـ بیخیال شو طالب! اون دخترو به تو نمیدن.

میانه راه ایستادم، با ناراحتی نگاهش کردم و گفتم:

ـ آخه چرا؟

سبزعلی گفت:

ـ اون دختر محمود چلاویه، خونه‌شون دقیقاَ پشت کوچه شماست.

ناراحت شدم، اما ناامید نشدم. گفتم:

ـ من شانس خودمو امتحان می‌کنم... چشماش از ذهنم بیرون نمیره.

سبزعلی بهم نگاهی طولانی انداخت. وقتی به دو راهی که مسیر خونه‌هامون رو از هم جدا می‌کرد رسیدیم، بهم گفت:

ـ من که هر چی بگم، تو حرف خودتو می‌زنی طالب. به هرحال، وظیفه من بود که بهت هشدار بدم.

چیزی نگفتم و باهاش خداحافظی کردم. عشق به زهره، چشم‌هام رو کور و گوش‌هام رو کر کرده بود؛ وگرنه سبزعلی داشت حرف درستی می‌زد.

از مدت‌ها قبل، یعنی از زمان بچگی من تا الان، یه گارد خیلی بزرگ و محکمی بین دو طایفه آملی‌ها و چلاوی‌ها بود و توی این مدت که یه جورایی بین دو طایفه جنگ بود، خیلی‌ها از هم گذشتن... برادر از برادر، زن از شوهر و عاشق از معشوقش.

هیچ وقت نشده بود که یک چلاوی و آملی، توی یک مجلس بشینن و اون مجلس، تا آخر به خوبی و خوشی پیش بره. حتماً آخرش یک دعوایی پیش می‌اومد. واقعا نمی‌خواستم به این چیزها فکر کنم؛ برای من، مهم زهره بود و نه هیچ چیز دیگه! شاید عشق من و زهره، به این دعوا پیروز می‌شد و همه چیز در نهایت، به خیر و خوشی تموم می‌شد. از کجا معلوم؟

  • لایک 4
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت ششم

قبل از رفتن به خونه، به نونوایی رفتم. از شانس خوبم، امروز خلوت بود؛ پس من هم پنج تا نون بربری گرفتم و به سمت خونه رفتم.

قبل از اینکه وارد خونه بشم، پشیمون شدم و در رو بستم. رفتم سمت سر کوچمون، تا بتونم خونه زهره رو ببینم و از دور حسش کنم. رسیدم سر کوچه، اما واقعیتش این بود که نمی‌دونستم کدوم خونست.

دستم رو روی قلبم گذاشتم و چشم‌هام رو برای لحظه‌ای بستم تا بتونم از حس شهودم کمک بگیرم. حسم می‌گفت بین اون خونه‌ها، خونه‌ای که سقف و دیوارش آجری رنگ بود و تراسش به سمت خیابون بود، خونشونه.

در همین حین، دیدم با یه روسری گل‌گلی و دامنی از همون طرح، با بافتنی توی دستش اومد و روی تراس نشست. خواستم براش دست تکون بدم و صداش بزنم، اما آدم‌هایی که توی کوچه در حال رفت و آمد بودن، مانعم شدن.

شاید هنوز اونقدری که باید،  جسور نشده بودم و به علاوه اینکه، می‌ترسیدم خبر به گوش برادر یا پدرش برسه و برای زهره، گرون تموم بشه. اصلا دلم نمی‌خواست حتی به ناراحتی چشم‌هاش حتی فکر کنم. بنابراین از همون فاصله دستم رو روی قلبم گذاشتم و زیر لب، با ذوق گفتم:

ـ همین که از همین جا می‌تونم نگات کنم، برام کافیه.

دوباره برگشتم سمت خونه و در رو باز کردم و رفتم بالا. سمیرا خانوم در حال آشپزی توی آشپزخونه بود و با سروصدای در، بلند پرسید:

ـ تو اومدی محمد؟

بلند گفتم:

ـ آره، منم.

روسریش رو دور گردنش بست و گفت:

ـ نون خریدی؟

نون‌ها رو به دستش دادم و بدون حرف دیگه‌ای، به سمت اتاقم. راه افتادم. به پشتی اتاقم تکیه دادم تا شعری که با شنیدن اسم زهره، به یادم اومده بود رو براش بنویسم.

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتم

قلم رو برداشتم و با لبخند شروع به نوشتن کردم:

تا زهره و مه در آسمان گـشت پدید

بـهتر ز مِی ناب کـسی هـیچ ندید

...

همینجور صورت زیباش جلوی چشم‌هام می‌اومد و بیشتر راجع بهش می‌نوشتم. تا اینکه شعر تمام شد و آخرش هم، اسمم رو نوشتم. باید این نامه رو می‌رسوندم به دست سبزعلی، تا براش ببره.

دلم می‌خواست سریع‌تر این نامه رو بخونه، نمی‌تونستم تا شنبه صبر کنم. اما باید می‌ذاشتم زمانی که مهمان‌ها می‌رسیدن و خانوم جان( نامادریم ) مشغول کار می‌شد، تا بتونم از خونه بیرون برم؛ وگرنه هزارتا کار سرم می‌ریزه که نتونم از خونه خارج بشم.

ساعت تقریبا هفت بود که دوست‌های کشاورز بابام اومدن و خانوم جان هم خیلی سخت مشغول پذیرایی و چای و میوه بردن شد. این لابلا از من هم کمک می‌خواست و من هم بدون کوچیک‌ترین حرفی، کمکش می‌کردم. موقع سفره گذاشتن، سر شام، رفتم توی آشپزخونه و رو به خانوم جان گفتم:

ـ خانوم جان، من میرم پایین کفش‌های مهمونا رو مرتب کنم.

خانوم جان که مشغول آب کشیدن ظرف‌ها بود، گفت:

ـ باشه، فقط محمد داری میای بالا، قبلش از توی انباری، ذغال برای قلیون بیار!

گفتم:

ـ باشه، حتما.

بعدش با سرعت از خونه خارج شدم و به سمت خونه سبزعلی رفتم و با پرتاب کردن چند سنگ به شیشه اتاقش، بهش فهموندم که پایین ایستادم.

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هشتم 

سبزعلی بعد از چند دقیقه، اومد پایین و با لحن تندی گفت:

ـ چه خبرته طالب؟ مگه من معشوقتم که اینجوری صدام می‌زنی؟!

سریع از توی جیب لباسم، نامه رو درآوردم. کاغذ رو به دستش دادم و گفتم:

ـ خیلی سریع باید اینو به دست زهره برسونی سبزعلی!

سبزعلی به نامه توی دستش نگاه کرد و گفت:

ـ طالب بیخیال شو تو رو خدا! اگه آوازه‌اش توی محل بپیچه...

حرفش رو قطع کردم و گفتم:

ـ کاری که بهت میگم رو بکن سبزعلی! نمی‌تونی بهم کمک کنی؟

سبزعلی کمی فکر کرد و گفت:

ـ چی بهت بگم که عاقل نمیشی!

لبخندی زدم و گفتم:

ـ دلمو بدجور بهش باختم!

سبزعلی سرش رو به دو طرف تکون داد و گفت:

ـ چی بگم والا... خدا به خیر بگذرونه.

نامه رو از دستم گرفت و داشت می‌رفت داخل خونه که گفتم:

ـ وایستا!

ـ باز چیه؟

گفتم:

ـ چه جوری می‌خوای به دستش برسونی؟ یه موقع برات دردسر درست نشه!

گفت:

ـ نگران نباش! خواهرم زهرا، بعدازظهرها می‌ره پیشش تا با همدیگه خیاطی بکنن و زهره بهش بافتنی یاد بده. میدم بهش که به دست زهره برسونه.

با ذوق گفتم:

ـ حرف نداری!

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت نهم

بعدش گفتم:

ـ من برم که الان خانوم جان، صداش درمیاد! خداحافظ.

با حالت دو به خونه برگشتم. تا به سمت انباری رفتم، خانوم جان در رو باز کرد و گفت:

ـ طالب هیچ معلوم هست تو کجایی؟ بجنب! پدرت اینا می‌خوان بساط قلیون آماده باشه.

سریع جعبه‌ها رو کنار دادم و گفتم:

ـ دارم میام خانوم جان.

بعدش ذغال‌ها رو روی قلیون، مشغول چاق کردن شدم. در حین کار هم مدام به زهره فکر می‌کردم و احساسش. به اینکه وقتی نامه به دستش رسید، چه حالتی پیدا می‌کنه! دست خودم نبود، مدام دلم می‌خواست پیشم باشه و با همدیگه حرف بزنیم. دلم برای چشم‌ها و مدل نگاه کردنش، واقعا تنگ می‌شد. 

بعد از اینکه بساط قلیون رو برای بابا و دوست‌هاش بردم، بالا رفتم و توی اتاقم، مشغول قرآن خواندن شدم. دلم می‌خواست من هم مثل ملا میرزا بتونم یه روزی قاری قرآن بشم و هم اینکه دعا کنم که زهره، بالاخره مال من بشه و مانع‌ها یکی یکی از سر راهمون برداشته بشه؛ مهم تر از هر چیزی، جنگ بین چلاوی‌ها و آملی‌ها با رسیدن من و زهره به هم، تموم بشه.

نمی‌دونم تا ساعت چند، مشغول قرآن خواندن بودم اما وقتی سرم رو بلند کردم، سپیده‌دم شده بود. اصلا خواب به چشمم نیومد و گفتم قبل از اینکه خانوم جان برای خریدن نون بیدارم کنه، خودم بلند بشم و برم نون بخرم.

موقع صبحانه خوردن، بابا بهم گفت:

ـ طالب، امروز برای چرای گوسفندها باید بهم کمک کنی! من دیشب نتونستم بخوابم، کمرم گرفته.

همین‌طور که قند می‌ذاشتم توی دهنم، گفتم:

ـ چشم پدر.

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت دهم

بعد از اینکه خانوم جان برای پر کردن لیوان چای پدر به آشپزخونه رفت، سرم رو بردم جلو و خواستم همون حرف همیشگی رو بزنم که پدر با چشم‌هاش، جوری که خانوم جان متوجه نشه، تایید رو بهم داد.

خانوم جان موقع برگشت از آشپزخونه، با پوزخند رو بهم گفت:

ـ باز چه شکم‌دردی داری محمد؟

تا من خواستم حرفی بزنم، پدر پیش‌دستی کرد و گفت:

ـ هیچی بابا... یک‌بار بهش کار سپردم، میگه درس‌هام زیاده و زود باید برگردم.

خانوم جان چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

ـ حالا یکی ندونه، فکر می‌کنه می‌خوای ملا بشی محمد!

یه لب از استکان چاییش رو خورد، بعد زد روی پام و گفت:

ـ کار بکن پسرجون! درس و شعر نوشتن، برات نون و آب نمی‌شه.

باز هم بدون اینکه بهش حرفی بزنم، از جام بلند شدم و بعد از گفتن "خدا برکت بده" از خونه اومدم بیرون و به سمت طویله رفتم. چیزی که به بابا می‌خواستم بگم و اون نذاشت تا خانوم جان بفهمه، این بود که قبل از چرا بردن گوسفندها، مثل همیشه برم سر خاک مادرم.

احتیاج داشتم این روزها بیشتر باهاش حرف بزنم و از درد دلم بگم. حس می‌کنم تنها کسی که درکم می‌کرد، اون بود. چوب رو گرفتم دستم و گوسفندها رو راهی کردم. قبرستون دقیقاً پشت تپه بود و می‌تونستم زمانی که گوسفندها در حال چرا هستن، برم سر خاک. از در خونه که اومدم بیرون، چشمم به سر کوچه و خونه زهره افتاد.

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت یازدهم 

توی ذهنم از خودم پرسیدم: یعنی نامه رو خونده؟ خیلی کنجکاو جوابش بودم اما بازم به راه خودم ادامه دادم و گوسفندا رو به سمت تپه هدایت کردم. بعد اینکه رسیدم، وقتی حیوونا مشغول چرا کردن بودن، رفتم سمت قبرستون و پیش خاک مادرم. باد سردی می‌وزید.

بیشتر از هر زمانی، دلم می‌خواست بغلم کنه و بگه که اینم مثل خیلی چیزای دیگه می‌گذره و آخرش تو و زهره برای هم می‌شین. آبی روی قبرش ریختم و با سنگ، چند تقه به قبر زدم و بعد از خوندن فاتحه، گفتم:

ـ برام دعا کن مامان! کاش این روزا کنارم بودی و میدیدی که چقدر بیشتر از همیشه بهت احتیاج دارم، اما می‌دونم که یه جایی از اون بالا خواست بهم هست... می‌دونی من عاشق شدم! عاشق یه دختر چشم قشنگ... می‌دونم اگه تو هم بودی، خیلی دوسش داشتی. اینقدر چشماش قشنگ و مهربونه که نمی‌تونم توصیفش کنم، اما مامان یه مشکلی هست...جزو خانواده چلاویه! نمی‌دونم چه جوری میتونم خانواده خودم و خانواده اونو راضی کنم. اصلا ته مسیرمو نمی‌دونم اما امیدوارم بهم قدرت بدی! برای زهره هر چقدر که لازم باشه، صبر می‌کنم. چون لایقه عشقه و می‌دونم که اونم نسبت به من همین حس رو داره. شاید بپرسی از کجا میدونم؟ از اونجایی که چشمای آدما هیچ وقت دروغ نمیگه مامان...

بعد از کلی درد و دل کردن با مامان، یه مقدار سر خاکش قرآن خوندم و باهاش خداحافظی کردم و رفتم پیش گله. کمی رو به نور خورشید به یاد زهره، نِی زدم و بعدش با گوسفندها دوباره سمت محله حرکت کردیم. داشتم می‌رفتم سمت خونه که سبزعلی رو دیدم، داشت از بقالی بیرون می‌اومد. سریع یه سوت براش زدم که من رو دید و اومد سمتم.

ازش پرسیدم:

ـ چی شد سبزعلی؟! نامه رو دادی به خواهرت؟

سبزعلی نی رو داخل ساندیس فرو کرد و با خنده گفت:

ـ آره طالب، چقدر هولی! آروم باش. با این وضعیت اگه زهره بهت بله بگه، یه موقع خدایی نکرده، پس می‌افتی ها!

گفتم:

ـ نمی‌دونم سبزعلی، دل تو دلم نیست!

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت دوازدهم

سبزعلی بعد خوردن ساندیس، پاکتش رو توی جوب پشت سرش انداخت و گفت:

ـ من که همون اولش بهت گفتم راه درازی در پیش داری! امیدوارم آخرش واقعا عاشقا بهم برسن!

یه آهی کشیدم و گفتم:

ـ منم امیدوارم!

بعدش باهاش خداحافظی کردم و رفتم سمت خونه. گله رو با صبوری داخل طویله ردیف کردم و دستام و با آب حوض شستم و وضو گرفتم و رفتم بالا...خانوم جان داشت با تلفن حرف میزد و با دیدن من انگار یهو رنگ از رخسارش پرید و سریع قطع کرد و گفت:

ـ محمد، زود برگشتی؟

دستام رو با حوله خشک کردن و گفتم:

ـ کارم زود تموم شد.

ـ باشه پس نمازتو بخون، تا من وسایل ناهار و آماده کنم.

ـ ممنونم.

رفتم داخل اتاق و سجاده‌امو که پدرم از حج آورده بود و پهن کردم رو زمین. بوی بهشت میداد. اولش یکم تسبیح زدم و بازم مشغول دعا کردن شدم و بعدش شروع به نماز خواندن کردم. نمازم که تمام شد، خانوم جان در اتاق و باز کرد و گفت:

ـ محمد، سبزعلی اومده. میگه کار فوری باهات داره.

یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟ بدون اینکه سجاده رو جمع کنم، رفتم از خونه بیرون و دیدم که سبزعلی توی حیاط، منتظرم وایستاده.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت سیزدهم

با دیدن من سریع گفت:

ـ بدو طالب!

دمپاییم رو پوشیدم و آب دهنم رو قورت دادم و آروم گفتم:

ـ چی شده سبزعلی؟! آدمو جون به لب نکن!

لبخندی زد و گفت:

ـ اول از همه مشتلق می‌خوام چون زهره خانوم، جواب نامتونو داده.

انگار تمام دنیا رو بهم داده بودن! اصلا اون لحظه ذهن و قلبم کنده شد و رفتم تو فضای دیگه! دلم می‌خواست کل حیاطمون و بدوئم و فقط از شادی فریاد بزنم. قلبم داشت از جاش کنده می‌شد اما حیف که فعلا صلاح نبود کسی چیزی بفهمه! سبزعلی زد به شونه ام و گفت:

ـ طالب؟ شنیدی چی گفتم؟؟

بدون اینکه منتظر باشم و جواب سوالش و بدم، خودم دست کردم تو جیب پیراهنش و نامه رو برداشتم و شروع به خوندن کردم! نوشته بود:

ـ سلام آقا محمد، شعری که نوشتین، اینقدر قشنگ بود و خوشحالم که کرد که اصلا خنده از رو لبم کنار نمیره. 

سریع رو به سبزعلی گفتم:

ـ قلم همراته؟

ـ می‌خوای چی کار؟

گفتم:

ـ می‌خوام جوابشو بدم که بفرستی براش.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت چهاردهم

سبزعلی با شکایت رو بهم گفت:

ـ طالب، خب تا شنبه صبر کن خودت بهش بده! به خدا هم من و هم زهرا رو توی دردسر می‌ندازی.

برای اینکه راضیش کنم، کله‌اش ماچ کردم و گفتم:

ـ لطفاً سبزعلی! عروسی تو و زهرا خانوم جدا جدا براتون جبران می‌کنم.

سبزعلی با نارضایتی قلم و بهم داد و گفت:

ـ خیلی خب بسه، نمی‌خواد منو خر کنی!

با شادی گفتم:

ـ عالی هستی!

بعد کنار حوض نشستم و یه تیکه از اون ورقه رو کندم و پایینش نوشتم:

ـ خواهش می‌کنم زهره خانوم. خوشحالم که به دلتون نشست.. فقط می‌خوام فردا کنار رودخونه هزار پیش درخت بلوط اگه امکانش هست ببینمتون! اگه راضی هستین فردا بعدازظهر بیاین اونجا...

ورقه رو تا زدم و دادم به سبزعلی و گفتم:

ـ زحمت زهرا خانوم زیاد میشه اما بگو اینو امروز به دستش برسونه!

و داشتم نامه‌ایی که برای من نوشته بود میذاشتم تو جیبم که خانوم جان یهو سر رسید و حس می‌کنم متوجه این شد که سریع تو جیبم قایمش کردم! اما اصلا به روی خودش نیورد و رو به سبزعلی گفت:

ـ سبزعلی جان؛ مادرت حالش چطوره؟

سبزعلی گفت:

ـ خوبه سلام می‌رسونه!

ـ بفرما بالا ناهار و باهم بخوریم!

ـ دست شما درد نکنه، صرف شده.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پانزدهم

چشمکی به سبزعلی زدم و سبزعلی سرشو تکون داد و رو به خانوم جان گفت:

ـ با اجازه!

بعدش من رفتم بالا و از کنار خانوم جان رد شدم...خانوم جان مثل اینکه متوجه چیزی شده باشه، فقط مشکوک وارد نگام می‌کرد. بعد اینکه رفتم داخل اتاق، درو بستم. از صندوقچه داخل کمد، گردنبند مادرمو درآوردم. زمانی که بچه بودم، پدرم قبل از عروسیش با خانوم جان بهم گفت:

ـ محمد جان این گردنبند مادرته که قبل از مرگش بهم گفته بود برای عروس آیندش بذارم کنار!

بنظرم زهره تنها دختری بود که اینجور تو دلم جا باز کرده بود و قرار بود عروس این خانواده بشه! اگه فردا کنار رود هراز میومد، من این گردنبند و بهش میدادم... تو همین فکرا بودم که تقه‌ایی به در اتاق خورد و سریع گذاشتمش تو جیبم و گفتم:

ـ بفرمایید!

خانوم جان با دوتا استکان چایی وارد اتاقم شد. اصولا از اینکارا نمی‌کرد، فقط زمانی یه چنین حرکتی انجام می‌داد که دنبال یه داستان بوده باشه! ته قلبم گفتم که خدا بخیر بگذرونه...خانوم جان با لبخند گفت:

ـ اومدم با همدیگه یکم صحبت کنیم و چایی بخوریم.

خندیدم و گفتم:

ـ خیر باشه خانوم جان ؟!

استکان چایی رو گذاشت تو نعلبکی و گفت:

ـ بیا اینجا پیشم، می‌خوام راجب یه مسئله مهم باهم حرف بزنیم. 

با تعجب نگاش کردم که گفت: 

ـ فریبا رو که میشناسی؟!

چشمام و ریز کردم که سریع گفت:

ـ خواهرزادم و میگم!

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شانزدهم

گفتم:

ـ همون که داره برای پزشکی میخونه!

با به یاد آوردن من چهرش شاد شد و گفت:

ـ آفرین، همون میگم!

ـ خب چی شده؟ پدرش نمی‌ذاره درس بخونه؟

ـ نه، نه محمد؛ اصلا موضوع این نیست...

با کنجکاوی خیره به دهنش شدم تا ببینم چی میخواد بگه! گره روسریش رو محکم کرد و گفت:

ـ من با پدرت هم صحبت کردم و به نظرم شما دو تا خیلی برای هم‌...

قبل اینکه جملش و تموم کنه، از جام بلند شدم و قاطع گفتم:

ـ نه!

بعدش رفتم سمت پنجره اتاقم و پنجره رو باز کردم و چندتا نفس عمیق کشیدم. خانوم جان پشت سرم وایستاد و گفت:

ـ آخه چرا محمد؟ تو که هنوز نذاشتی حرفم کامل بشه.

نگاش کردم و گفتم:

ـ چون می‌دونم آخر حرفاتون قراره به کجا ختم شه.

دوباره با اصرار گفت:

ـ آخه چه اشکالی داره که...

حرفش رو با تُن صدای بلندی قطع کردم و گفتم:

ـ اشکالش اینجاست که من دلم نمی‌خواد کس دیگه‌ای برای زندگیم تصمیم بگیره و دوم اینکه، اون دختر هنوز بچست و تا جایی که من یادمه، دلش می‌خواست درس بخونه و پیشرفت کنه و دکتر بشه، نه اینکه بخواد تو پونزده سالگی شوهر کنه!

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفدهم

خانوم جان چپ چپ نگاهم کرد و دیگه چیزی نگفت. سینی چایی رو گرفت توی دستش و داشت از اتاق می‌رفت بیرون که گفت:

ـ ببینم محمد، نکنه پای کس دیگه‌ای درمیونه؟

جوابش رو ندادم و ترجیح دادم که سکوت کنم. زیاد از حد توی همه چیز کنجکاوی می‌کرد و باعث می‌شد اعصابم و بهم بریزه. آخه چجوری با خودش فکر کرد که می‌تونه منو فریبا رو کنار هم بیاره؟! اون دختر خیلی خوبی بود و درگیر درس و مکتب خونه بود و تا اون جایی که من می‌شناختمش، اصلا درگیر ازدواج نبود منتهی اطرافیان فقط دنبال این بودن برای آدمایی که سرشون تو زندگی خودشونه و بهم ربطی ندارن، کار بتراشونن!

دوباره دست گذاشتم توی جیبم و گردنبند مادرم رو لمس کردن. این گردنبند به جز زهره، به هیچ کس دیگه‌ای نمی‌اومد، این رو مطمئن بودم.

وقتی پدر اومد خونه، متوجه بودم که خانوم جان مدام در حال پچ پچ کردن باهاشه؛ اما اصلا اهمیت ندادم چون من حرفم رو باهاش زده بودم و مطمئن بودم که پدرم هم به حرف من و زندگیم اهمیت میده، اون شخصیتی نداشت که توی زندگیم، تصمیمی رو بهم اجبار کنه.

ساعت که منتظرش بودم فرا رسیده بود، موهام رو قشنگ شونه زدم و ریش‌هامم مرتب کردم و راه افتادم سمت رود هراز. امیدوار بودم که زهره بتونه موقعیت جور کنه و بیاد و من از عشقم بهش بگم. بگم که توی قلب من، فقط جای اونه و تا زمانی که من توی این دنیا باشم، هیچ کس جای اونو تو قلبم نمی‌گیره.

در اتاق رو آروم باز کردم. پدر جوری عمیق خوابیده بود که صدای خروپفش تا اون سر محل می‌رفت. در هال و آروم باز کردم و داشتم کفشم رو می‌پوشیدم که دیدم خانوم جان با یک‌سری از خانومای محل، سفره انداختن تو حیاط و دارن سبزی پاک می‌کنند. با اومدن من، نگاه همشون بهم جلب شد. عالی شد‍! بساط غیبت امروزشون رو فراهم کرده بودم!

یکیشون گفت:

ـ طالب شنیدم داری قرآنو حفظ می‌کنی.

لبخندی بهش زدم و گفتم:

ـ همینطوره!

کناریش گفت:

ـ نکنه می‌خوای جای کلا میرزا رو بگیری؟

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هجدهم

بند کفشم و محکم بستم و گفتم:

ـ تا خدا چی بخواد!

خانوم جان پرسید:

ـ شال و کلاه کردی کجا بریم محمد؟!

همینجور که داشتم از کنارش رد می‌شدم گفتم:

ـ باید برم پیش سبزعلی!

بعدش بدون اینکه منتظر جمله بعدیش باشم، از خونه زدم بیرون...تو دلم همش خدا خدا می‌کردم که زهره بیاد...اگه بیاد اونم بهم ثابت می‌کنه که پای من وایمیسته! قلبم از هیجان داشت از کار می‌افتاد و نفسام به شماره افتاده بود...

بعد یه ربع پیاده روی بالاخره رسیدم...طبق معمول یکسری از خانومای اونجا در حال شستن، رخت و لباسا بودن و دو سه تا مرد هم در حال ماهی گرفتن بودن! آروم از پشت تخته سنگا جوری که کسی متو نبینه، رفتم پیش درخت بلوط نشستم. هوا تقریبا ظهر شده بود و همش با استرس از خودم می‌پرسیدم: اگه نتونه بیاد چی؟؟ اگه موقع اومدن گیر پدر یا برادرش بیفته چی؟؟اگه بخاطر تو به دردسر بیفته چی طالب؟؟ آخ بهت چی بگم؟؟اگه بخاطر تو بلایی سرش بیاد، خودتو تو همین رود غرق کن...

تو همین فکرا بودم که یکی از پشت سر بهم گفت:

ـ سلام آقا محمد!

از جام بلند شدم و سریع برگشتم سمتش! خودش بود‌‌‌...روبندش و داد کنار و با همون لبخند همیشگیش گفت:

ـ حالتون خوبه؟!

با لکنت گفتم:

ـ من...من...خیلی..خیلی خوبم! شما خوبین؟! اذیت نشدین که؟؟

گفت:

ـ نه منم به بهونه بازار اومدم اینجا!

بعد به تخته سنگا اشاره کرد و گفت:

ـ از اون پشتم اومدم که کسی منو نبینه!

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت نوزدهم

سریعا و با ذوق گردنبند و از تو جیبم درآوردم و گفتم:

ـ این برای شماست زهره خانوم! مال مادرمه و خیلی برام با ارزشه!

زهره با شادی گردنبند و از دستم گرفت و گفت:

ـ خیلی قشنگه!

ادامه دادم و گفتم:

ـ پدرم گفته بود مادرم قبل از مرگش گفته این گردنبند باید تو گردن عروس طالب باشه و من خواستم این...

یکم مکث کردم و سرمو انداختم پایین و ادامه دادم و گفتم:

ـ خواستم نماد عشق من به شما باشه! اگه شما هم بخواین با هم همینجا سوگند یاد کنیم که تا آخر عمرمون برای همدیگه باشیم و پای هم وایستیم!

زهره گردنبند و گرفت سمتم و گفت:

ـ قبول می‌کنم! راستش منم خیلی وقته دارم به شما فکر می‌کنم و نمیتونم هیچکس دیگه ایی رو بجز شما کنار خودم تصور کنم.

گردنبند و از دستش گرفتم و با خوشحالی گفتم:

ـ پس اجازه میدین که براتون بندازمش؟!

گفت:

ـ حتما!

و براش گذاشتم و کنار رود هراز باهم سوگند یاد کردیم که عشقمون همیشه پایدار باشه و هر اتفاقی هم بیفته ، ما پشت این عشق بزرگ وایستیم. 

از اون روز دنیا برام یجور دیگه قشنگ شد! 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیستم

منو زهره تو مکتب خونه با چشمامون با همدیگه حرف میزدیم، کلی نامه با متن های عاشقانه و زندگی آیندمون برای همدیگه می‌نوشتیم! کنار درخت بلوط همدیگه رو می‌دیدیم اما بعد دو هفته اتفاق غیرمنتظره‌ایی رخ داد...

اون روز قرار بود طبق معمول شعری که براش نوشته بودم و بهش بدم که هر چی پیش درخت بلوط منتظرش موندم، نیومد!! تا شب اونجا به نیت اومدنش نشستم!! دیگه نگرانش شده بودم و اگه چاره داشتم، می‌رفتم دم در خونش تا ببینم چه خبر شده که زهره نتونست بیاد! کاری از دستم بر نمیومد جز اینکه از زهرا خواهر سبزعلی بپرسم که حالش خوبه یا نه! با حالت دمق برگشتم به محل و رفتم سمت در خونشون و چند تقه به در زدم! از شانسمم زهرا خانوم خودش درو باز کرد و چادرشو درست کرد و گفت:

ـ ا، آقا طالب شمایین؟؟ بذارین برم سبزعلی...

سریع پریدم وسط حرفش و گفتم:

ـ راستش من با خودتون کار داشتم زهرا خانوم!

زهرا خانوم بهم نگاهی انداخت و گفت:

ـ بفرمایید لطفاً!

ـ یه سوال داشتم...منتها نمی‌دونم چجوری باید بگم؟؟!

بهم نگاهی کرد و گفتم:

ـ امروز قرار بود زهره رو ببینم اما نیومد! میخواستم بپرسم شما ازش خبری دارین؟

گفت:

ـ والا من امروز رفتم پیشش که با همدیگه بلوز بافتی که شروع کردیم و تمومش کنیم، نامادریش ( عذرا خانوم ) گفت که حالش خوب نیست و داره استراحت می‌کنه و منم دیگه پیگیرش نشدم!

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و یکم

انگار خون تو رگام بعد از شنیدن این جمله منجمد شده بود! یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟! زهره مریض شده بود یا موضوع چیزه دیگه‌ایی بود...زهرا خانوم که دید من زیادی تو فکر فرو رفتم، دستی جلوی چشمام تکون داد و گفت:

ـ آقا طالب؟؟ خوبین؟!

تا رفتم جوابشو بدم، سبزعلی از پشتش اومد و گفت:

ـ تویی طالب؟! چرا نمیای بالا؟!

با حالت بی رمقی فقط از زهرا خانوم تشکر کردم و رو به سبزعلی گفتم:

ـ فردا تو مکتب خونه میبینمت!

خیلی حالم گرفته شد!! دلم می‌خواست اگه هزاران بلا و درد و مریضی هست، سر من بیاد اما برای زهره من اتفاقی نمی‌افتاد! اینکه نمی‌دونستم الان تو چه حالیه، بیشتر اعصابم خورد می‌شد!! 

اون شب تا صبح خوابم نبرد! دم دمای صبح، دل و زدم به دریا و بعد خوندن نماز صبح، آروم از خونه خارج شدم. رفتم و دقیقا روبروی خونشون پشت صندوق صدقات منتظرش وایستادم تا بلکه از خونه خارج بشه و ببینمش! فکر کنم یه نیم ساعتی اونجا منتظر موندم که دیدم پدرش با یه ابهت مردونه که باعث می‌شد کل آدمای چلاوی ازش بترسن و حساب ببرن، با اسبش از خونه خارج شد. بازم منتظر موندم تا زهره بیاد و بلکه ببینمش! تو دلم هزار بار اسم خدا رو صدا زدم که امروز بیاد سمت مکتب خونه و بفهمم چه خبر شده! تو همین فکرا بودم که زهره از خونه خارج شد...دیگه برام مهم نبود اهالی محل مارو ببینن یا نه! برام مهم این بود ببینم زهره حالش خوبه!فقط همین.

از پشت سر دنبالش راه افتادم و صداش می‌زدم:

ـ زهره...زهره خانوم...

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و دوم

اما زهره قدم‌هاش و تندتر کرد و از یجایی به بعد اینقدر سریع دوییدم تا رسیدن بهش! بدون اینکه روبندش و کنار بزنه، ایستاد و گفت:

ـ آقا محمد الان وسط بازاریم!

سریع گفتم:

ـ برام مهم نیست!! چطور شد که دیروز نیومدی تا ببینمت؟؟! خواهر سبزعلی می‌گفت حالت خیلی خوب نیست! چی شده زهره خانوم؟!

دوباره یکم مکث کرد و به راه خودش ادامه داد. نگاه های خیره مردم به خودمون و می‌دیدم اما واقعا به درجه‌ایی رسیده بودم که اصلا برام مهم نبود! زهره با سرعت حرکت می‌کرد تا اینکه همزمان رسیدیم دم در مکتب خونه! داشت کفششو درمی‌آورد که یهو با عصبانیت رفتم جلوی چهارچوب در وایستادم و گفتم:

ـ تا نگی چیشده، نمی‌ذارم از این در بری داخل!

زهره بدون هیچ حرفی آروم روبندش و داد کنار و چیزی که دیدم، دلمو بی‌نهایت به درد آورد! با چشمای پُر از اشک بهم نگاه کرد و گفت:

ـ اینو اصرار داشتی ببینی؟!

باورم نمی‌شد اما کل صورت سمت چپش کبود بود و گوشه لبش هم انگار زخم شده بود!! با تته پته پرسیدم:

ـ کی باهات اینکار و کرده؟!

آروم شروع کرد به گریه کردن و به اطرافش نگاه کرد و گفت:

ـ آقا محمد، بخدا الان زمان خوبی نیست! یکم بهم گوش بده...شرایط و از اینی که هست، بدتر نکن!

نمی‌خواستم ناراحت تر از این بشه و گفتم:

ـ پس بعد مکتب خونه بیا همون جای همیشگی! باشه!؟

سرشو به حالت تایید تکون داد و بعدش از کنارم رد شد و وارد کلاس شد.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و سوم

تمام طول درسایی که ملا داشت میداد، نگاهم به زهره و فکر کردن به حالش بود! مطمئناً کار پدر یا برادرشه که ایشالا دستشون بشکنه! اما آخه چرا؟! شاید موضوع رو فهمیدم اما چجوری؟! ما که خیلی مراقب بودیم!! نکنه نامه‌هایی که برای زهره می‌فرستادم، و دیده باشن؟؟! اما اگه هم اینطور باشه، منو زهره با همدیگه سوگند یاد کردیم که به هیچ عنوان از هم دیگه نگذریم و تحت هر شرایطی پشت هم وایستیم! امروز هم هرجور شده بالاخره با بابا صحبت می‌کنم تا در اسرع وقت بریم خواستگاریش! اون دختر تمام اون چیزی بود که من از دنیا میخواستم.

بعد از تمام شدن مکتب، زهره به من اشاره کرد که به همون جای همیشگی می‌رود و بعد تموم شدن کلاس اومد پیشم و بهم گفت:

ـ آقا محمد خواهش می‌کنم، یکم با فاصله با من حرکت کنین! نذارین بیشتر از این پشت سرمون حرف دربیارن!

حق با زهره بود، نگاه های خیره بچه‌ای کلاس، نگاه کردم تو محل همشون حاکی از این بود که یه چیزایی فهمیدن. اما بازم بخاطر زهره، به حرفش احترام گذاشتم و با فاصله ازش حرکت کردم تا رسیدیم نزدیک رود هراز و پیش درخت بلوط...تا رفتم بپرسم، زهره خودش پیش قدم شد و با بغض گفت:

ـ اول از همه معذرت می‌خوام که دیروز شما رو اینجا کاشتم آقا محمد! نمی‌تونستم بیام چون که...

به اینجا که رسید مکث کرد و اشکاشو پاک کرد، رفتم کنارش و ازش پرسیدم:

ـ چرا زهره ؟ باهات چیکار کردن؟!

گفت:

ـ مادرخونده‌ام گردنبندی که بهم دادین و پیدا کرد و گذاشت کف دست پدرم! از اونور هم یکی از اقوام ما رو با همدیگه وقتی داشتیم از اینجا برمیگشتیم، دیده و گذاشت کف دست برادرم غلامعلی! بعدش...بعدش دیگه حتی بهم اجازه ندادن براشون توضیح بدم و اینه حال و روزم!

خواستم به کبودیه صورتش دست بزنم اما دلم نیومد! زهره گفت:

ـ آقا محمد میدونین که من با شما سوگند یاد کردم و به هیچ عنوان از شما دست نمی‌کشم اما حرف ما الان همه جا پیچیده!

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و چهارم

گفتم:

ـ نگران نباش! من همین امشب با پدرم صحبت می‌کنم زهره خانوم! 

زهره نگاهش برق زد و با لبخند گفت:

ـ واقعیت اینه که نمی‌خوام بیشتر از این حرف تو دهن این مردم باشیم آقا محمد!

حرفشو تایید کردم و گفتم:

ـ کاملا حق با توئه! می‌فهممت...من به هیچ عنوان ازت دست نمی‌کشم! مثل اینکه قولی که اینجا بهم دادیم و یادت رفته!

چهره زهره پر از غم شد و گفت:

ـ نه آقا محمد؛ یادم نرفته اما میدونین که بین چلاوی و آملی سالیان ساله که جنگ بزرگی هست و الان نمی‌دونم با این وضعیت...

مصمم نگاهش کردم و گفتم:

ـ من به هیچ عنوان از عشق شما دست نمی‌کشم! تمام تلاشم و می‌کنم تا بله رو از خانوادتون بگیرم زهره خانوم! بهم اعتماد کن!

با شادی نگام کرد و گفت:

ـ بهت اعتماد دارم! 

گفتم:

ـ روغن گل میخک و رزماری رو براتون میارم! با هم مخلوطش کنین و شبا به این قسمت صورتتون که کبود شده بزنین! انشالا که زودتر خوب میشه!

گونه‌هاش سرخ شد و گفت:

ـ ممنونم که به فکرمی!

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...