رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: به وقت لبخندِ ناخوانده 

نویسنده: مهدیه طاهری 

ژانر: عاشقانه، اجتماعی

خلاصه: زنی که زندگیش را باخته به هوای فراموشی گذشته راهیه شهری می‌شود که تقدیرش با لبخند و اشک ناخوانده نوشته می شود 

مقدمه: « در سالی که زمان به جای حرکت، انباشته می‌شد، خانه خاطرات چهار غایب را در خود داشت. برای فرار از این سکوتِ سنگین، راهی شهری ناآشنا شد؛ شهری پرهیاهو که تنها پناهگاهِ زن بود. تصمیم گرفته بود تمام روزهایش را در کتاب‌ها غرق شود و گذشته را فراموش کند. اما درست زمانی که فکر می‌کردم توانسته‌ بر اندوهش غلبه کند، صدایی ناگهانی، حرکتی غیرمنتظره، تمام دیوارهای سکوتش را فرو ریخت. گویی پاییزِ این شهر، بی‌خبر، اولین بذرِ لبخندِ ناخوانده را در باغِ دلِ انجماد یافته‌‌اش کاشت.»

  • مدیر فنی

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

#پارت یک... 

ریما بی هدف زیر بارون بهاری در خیابان قدم میزد آنقدر از خانه‌ی پنجاه متری که با ریحان اجاره کرده بودند دور شده بود که برای برگشت باید با مسیر یاب می‌رفت دلش تنگ شده بود برای خانه‌ی خودش، برای خانواده‌ی خودش، برای شوهر و دختر یک ساله‌‌اش و شهر خودش.

گوشی داخل جیبش زنگ می‌خورد با دیدن اسم و عکس ریحان روی گوشی بی‌حوصله جواب داد:

- یک ساعت دیگه میام.

بدون اینکه اجازه بدهد ریحان حرف بزند گوشی رو قطع کرد یک دقیقه بیشتر طول نکشید که ریحان پیام داد:

- فکر کردی دلم برات تنگ شده؟ نخیر خانم زنگ زدم بگم اومدنه نون و بادمجان بگیر برای غذا، بی‌شعور.

بیشعور؟ فحش نبود تکه کلامش بود بیشتر مواقع از چیزی یا کسی خوشش نمی‌آمد یا ناراحت بود می‌گفت بی‌شعور.

مسیریاب را روشن کرد و با دیدن مسیری که آمده بود تعجب کرد بیشتر از چیزی که فکر می‌کرد از خانه دور شده بود، تاکسی گرفت و آدرس داد؛ در مسیر یادش افتاد در محله‌یشان نه نانوایی هست و نه میوه فروشی، پس مجبور شد با دیدن اولین نانوایی پیاده شود نان گرفت و از میوه فروشی نزدیکش هم بادمجان گرفت و با دیدن موز یادش افتاد خیلی وقت است که نخورده طوری که مزه‌اش رو یادش رفته بود، چهارتا دانه برداشت که خداتومن قیمتش شد. 

پیاده به سمت خانه می‌رفت باران بند آمده بود و شهر بوب تمیزی می‌داد، در مسیر صدای گریه‌ای شنید کنجکاویش گل کرد و وارد کوچه شد. یک دختر بچه‌ی سه یا چهار ساله که موش آب کشیده شده بود نشسته بود و گریه می‌کرد نزدیک رفت و گفت:

- ببینمت خانومی.

دخترک سرش رو از روی زانوهاش برداشت و با چشمای اشکی به ریما نگاه کرد ریما گفت:

- چرا گریه می‌کنی؟

دخترک تو خودش جمع شد و هقهق زد ریما روبه‌روش نشست و گفت:

- مامان و بابات کجان؟.

دخترک چشماش رو چرخاند و اطراف را دید زد و با عجله بلند شد و خواست فرار کند ریما وسیله‌ها را ول کرد و دستش رو گرفت که جیغ کشید و گفت:

- ولم کن، من باهات جایی نمیام تو می‌خوای منو بدزدی.

ریما سریع جواب داد:

- نه من نمی‌دزدمت فقط می‌خوام کمکت کنم.

دخترک همینجور که هق میزد گفت:

- ولم کن توروخدا... بذار برم.. خانم زرند... منو... منو می‌کشه.

ریما به آغوش کشیدش و گفت:

- باشه دختر، آروم باش، بگو خانم زرند کیه چرا می‌کشتت؟ اصلا مامان و بابات کجان؟

دخترک:

- خانم بذار برم.

ریما:

- باشه قربونت برم باشه آروم باش، مگه نمی‌خوای بری خونه‌تون! من کمکت می‌کنم فقط بگو کجا ببرمت.

دخترک:

- یعنی شما نمی‌خوای منو بدزدی و ببری خونه‌تون تا بچه‌هاتون اذیتم کنن.

ریما دستی روی سرش کشید و گفت:

- نه عزیزم من دزد نیستم؛ کی این حرف رو بهت زده؟

دخترک آرام تر شد و گفت:

- عمو صادق گفت اگه هرکی از اتوبوس جا بمونه دزدا می‌دزدنش. 

ریما لبخند زد و گفت:

- امان از دست عمو صادقت، ببینم شما مگه کجا می‌رفتین که از اتوبوس جا موندی.

دخترک:

- رفتیم سینما، موقع برگشت سیما کلاهش رو جا گذاشت رو پله‌ها، منم رفتم بردارم تا برگشتم رفته بودن هر چی دنبالشون فرار کردم و صداشون زدم نشنیدن، خاله توروخدا من ندزد و اذیتم نکن.

 

#پارت دو... 

ریما طاقت نیاورد و یک بوس آبدار برای شیرین زبونیش از لپش گرفت و گفت:

- نترس قربونت برم، من با دخترای خوشگل کاری ندارم، بگو ببینم سیما کیه؟

دخترک:

- دوستمه.

ریما:

- کجا قرار بود برین؟

دختر:

- خونه.

ریما:

- خونه‌تون کجاست؟.

دختر:

- نمی‌دونم. 

ریما:

- خب اینجوری که نمیشه یک آدرسی یا یک نشونه‌ای چیزی بده تا ببرمت خونه‌تون.

دختر:

- خونه‌مون دو طبقه است، یک حیاط بزرگ داره درخت داره.

ریما خندید و گفت:

- نه منظورم نشونی کوچه و خیابونتون رو بده.

دخترک:

- سر کوچه‌مون یک مغازه‌ی لباس فروشی هست، خانم زرند همیشه لباسای ما رو از اونجا می‌گیره. 

ریما:

- خانم زرند کیه؟

دختر:

- مدیرمون.

ریما:

- مدیر؟ مگه تو کجا زندگی می‌کنی؟ 

دختر:

- پرورشگاه.

از شنیدن این حرف ریما خشک شد و به نظرش پدر و مادرانی که فرزاندان‌شان را رها می‌کردند بی مسئولیت و بی لیاقت بودند. 

گفت:

- اسم پرورشگاه چیه؟

دخترک کمی فکر کرد و گفت:

-نمی‌دونم. 

ریما مطمئن بود که در شهر به این درندشتی کلی پرورشگاه وجود داشت گفت:

- می‌تونی منو ببری سینمایی که رفتین؟

دخترک:

- خیلی دوره از اینجا، کلی راه رفتم و خسته شدم اینجا نشستم.

ریما:

- اسم من ریماست، اسم تو چیه؟

دخترک:

- فاطمه زهرا.

ریما:

- میای بریم خونه‌ی ما تا پرورشگاه رو پیدا کنم.

دخترک ترسیده سریع بلند شد و گفت:

- نه نمیام.

ریما:

- من نمی‌خوام بدزدمت، بچه هم ندارم که اذیتت کنه فقط تا زمانی که خونه تو پیدا کنیم.

دخترک:

- نمیام؛ خانم زرند گفته ما حق نداریم بریم خونه‌ی غریبه‌ها.

تو مسیریاب گوشی نزدیک ترین سینما را که یک چهارراه‌ با آن‌ها فاصله داشت را پیدا کرد و گفت:

- فاطمه زهرا، می‌خوای بریم سینما! شاید عمو صادق و خانم زرند اومده باشن اونجا دنبالت.

فقط نگاه می‌کرد ریما گفت:

- قول میدم ندزدمت.

دخترک ساده لوح گفت:

- قول دادیااا

#پارت سه... 

ریما خندید و گفت:

- قول دادم.

بعد وسیله‌ها را برداشت و دست دخترک رو گرفت و سمت سینما رفتند، دور بود مجبور شد تاکسی بگیرد فاطمه زهرا چشمش به پلاستیک‌ها افتاد و گفت:

- آخ‌جون موز، من خیلی وقته موز نخوردم.

ریما دل‌ سوخت یک موز پوست کند و دستش داد و گفت:

- بخور عزیزم الان می‌رسیم و امیدوارم عمو صادق یا خانم زرند اومده باشن دنبالت.

جلو سینما پیاده شدند ریما گفت:

- خوب نگاه کن ببین آشنایی رو نمی‌بینی.

وای انگار دخترک از اینکه گم شده بود زیاد ناراحت نبود گفت:

- خاله میشه بازم موز بخورم؟

ریما:

- آره دختر خوشگله.

یکی دیگر پوست کرد و دستش داد. فارغ از غم دنیا رو پله‌ها نشست و شروع کرد به موز خوردن. 
ریما یاد دخترک خودش افتاد و دلش شکست، اسمش باران بود بعد از تولد یک سالگیش که کلی هم خوش گذشته بود زندگیش زیر و رو شد. 
گفت:

- فاطمه زهرا، عمو صادق یا خانم زرند رو نمی‌بینی؟.

فاطمه زهرا:

- نه نمی‌بینم. 

طولی نکشید که یکی گفت:

- فاطمه زهرا.

دخترک طفلی با ترس بلند شد و گفت:

- خانم! 

خانمه که صداش زده بود جلو آمد و گفت:

- معلوم هست جنابعالی کجاها سیر می‌کنی؟ چرا سوار اتوبوس نشدی؟.

فاطمه زهرا گفت:

- خانم من فقط خواستم کلاه سیما رو بیارم.

خانم:

- خب می‌تونستی به عمو صادق یا خانم گیلانی بگی.

یک خانم قد بلند و چهارشانه با لباس رسمی و مرتب که وسط پیاده رو جلوی سینما یک دختر چهار ساله رو بازخواست می‌کرد کمی مسخره بود ریما:

- اتفاقی نیفتاده که خواسته به دوستش کمک کنه.

خانم به ریما گفت:

- تو مسائلی که بهتون ربطی نداره دخالت نکنین خانم.

فاطمه زهرا گفت:

- خاله ریما بهم کمک کرد و مواظبم بود.

خانمی که تا آن موقع نگاه می‌کرد جلو رفت و بچه رو بغل کرد و گفت:

- مامان‌جان همه رو نگران کردی، چرا به کسی حرف نزدی؟.

فاطمه زهرا گفت:

- مامان مرضیه من نمی‌خواستم نگرانتون کنم، من فقط می‌خواستم کلاه سیما رو بردارم گذاشته بود رو پله‌ها.

مرضیه:

- باشه عزیزم ولی دیگه این کار و نکن، اگه کاری داشتی به مربیت بگو.

فاطمه زهرا:

- باشه مامان.

همان خانم عصبانیه گفت:

- بسه خانم رستمی بریم؛ بعدا به خدمت شما هم میرسم خانم کوچولو.

ریما با ناراحتی گفت:

- به جای اینکه بچه رو بازخواست کنی و دعوا کنی بهتره پرسنل خودت رو توجیه کنی که چجوری با بچه‌ها صحبت کنن.

زن نزدیک ریما شد و گفت:

- منظورتون چیه خانم؟

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

#پارت چهار... 

ریما:

- عمو صادق کیه؟ چطور به خودش اجازه میده که بچه‌ها رو بترسونه! شما مسؤل این بچه‌هایی نه اینکه طوری رفتار کنین بچه‌ها جرات نکنن از کسی کمک بگیرن، این دختره‌ی طفل معصوم معلوم نیست از کیه داره گریه می‌کنه، ترس گم شدن یک طرف، ترس اینکه یکی بدزدتش و ببرتش خونه و بچه‌هاش اذیتش کنن یک طرف، شما همینجوری مواظب این بچه‌هایی؟ شما باید بهشون یاد بدین که اگه گم شدن کمک بگیرن نه اینکه بترسونیدشون.

زن‌:

- يعني الان شما دارین به من درس تربیتی میدین؟ ما شب و روزمون رو برای این بچه‌ها گذاشتیم، هر کاری هم ازمون برمیاد رو انجام میدیم، مطمئن باشید کسی که بچه رو ترسونده هم مجازات میشه، دیگه تو کار بقیه دخالت کن.

بعد راه افتاد و گفت:

- بریم.

یک آقایی نزدیکش شد و گفت:

- الان منو خرد کردین خیالتون راحت شد؟ من اونجور گفتم که از بازیگوشی‌شون کم کنن و سوار بشن، شما اصلا می‌دونین مدیریت کردن چهل تا بچه‌ی کوچیک زبون نفهم چقدر سخته؟

خانم دوباره گفت:

- گفتم بریم.

مرد گفت:

- اوه اوه ما بریم که الان دیو سپید کله‌مون رو می‌کنه.


بعد گ سوار ون آبی رنگ شد مرضیه نزدیک ریما شد و گفت:

- خیلی ازتون ممنونم که مواظب دخترم بودین.

ریما:

- خواهش می‌کنم کاری نکردم فقط شما گفتین دخترتون! فاطمه زهرا که می‌گفت بچه پرورشگاهیه.

مرضیه:

- درسته، ولی این دختر رو من بزرگ کردم و مثل بچه‌ام می مونه بخاطر همین بهش میگم دخترم.

ریما:

- لطفا مواظبش باشین اون خیلی ملوسه.

مرضیه:

- بازم ازتون ممنونم خدانگهدار.

فاطمه زهرا گفت:

- مرسی خاله ریما که کمکم کردی.

ریما:

- قربونت دختر، فاطمه زهرا جون از این به بعد اگه خدای نکرده خدای نکرده گم شدی حتما از یکی کمک بگیر و اینکه شماره و آدرس خونه تو هم تو جیبت داشته باش یا حفظ کن.

فاطمه زهرا:

- باشه خاله خداحافظ.

ریما:

- خداحافظ دختر خوشگل.

دو قدم رفت و برگشت و گفت:

- خاله بازم بهم موز میدی؟

ریما یک موز دیگر جدا کرد و دستش داد و گفتم:

- بیا خوشگلم نوش جونت.
 
فاطمه زهرا تشکر کرد و رفت، از شیشه‌ی پشت ون نگاه می‌کرد و دست تکام می‌داد ریما هم براش دست تکان داد و وقتی دور شدن به سمت خانه رفت...... 
ریحان گفت:

- به‌به خانم خانما، می‌ذاشتی فردا می‌اومدی.

ریما وسیله‌ها رو روی اپن گذاشت و گفت:

- کار پیش اومد مجبور شدم بمونم.

ریحان نگاهی به پلاستیکا انداخت و گفت:

- فقط یکی؟ تو چقد خسیسی خب برای منم یک دونه موز می‌خریدی. 

#پارت پنج... 

 

ریما موز را گرفت و با دست نصفش کرد و گفت:

- نفری دوتا خریده بودم ولی تو راه کسی رو دیدم که بیشتر از ما موز دوست داشت دادم به اون.

نصف موز رو گرفت و پوست کند و گفت:

- کی؟

ریما سهمش را خورد و به سمت اتاق رفت و گفتم:

- لباسام رو عوض کنم بهت میگم.

یک خانه‌ی پنحاه متری که یک آشپزخانه‌ی کوچک، یک اتاق، دستشویی و حمام مشترک داشت، ریما لباس‌هاش رو عوض کرد و بعد از شستن دست و صورتش داخل هال رفت و وسط خانه دراز کشید و گفت:

- ریحان چای بیار خسته‌ام.

ریحانِ بی اعصاب گفت:

- نوکرتم مگه؟ خودت بیا بریز.

ریما:

- بزرگتری گفتن کوچکتری گفتن، بریز دیگه خسته‌ام.

ریحان چای ریخت و روبه‌روی ریما گذاشت و گفت:

- اول تکلیف موزها رو روشن کن چرا باید از چهارتا موز یک نصفه بهم برسه؟

ریما نشست و گفت:

- داشتم می‌اومدم یک دختر بچه نشسته بود و گریه می‌کرد یکم باهاش حرف زدم فهمیدم بچه پرورشگاهیه و گم شده بردمش سمت سینما که اونجا گم شده بود موز‌ها رو دید و گفت خیلی وقته نخورده منم دلم سوخت و بهش دادم، وقتی تموم کرد انگار از مزه‌اش بدش نیومد و بازم خواست نتونستم بهش نه بگم موقع رفتنش هم یکی دیگه بهش دادم برای خودمون یکی موند.

ریحان:

- چقدر دل رحم، داستان قشنگی بود.

ریما:

- باور نکردی؟ دارم حقیقت رو میگم.

ریحان:

- حتما یاد دختر خودت افتادی و دلت تنگ شد آره؟

ریما:

- آره، من خانواده‌ی بی رحمی داشتم پدر و مادرم هم منو نخواستن چطور می‌تونم از شوهر و دخترم انتظار داشته باشم که دوستم داشته باشن.

ریحان:

- دختر بس کن، اصلا من غلط کردم که گفتم، ریما گریه نکن دیگه ببخشید.

ریما:

- اشکالي نداره مهم اینه که بدونم جاش خوبه.

ریحان:

- مطمئنم جاش خوبه، تو داری خودت رو خیلی اذیت می‌کنی، مطمئنم باران هم راضی نیست.

ریما:

- دلم خیلی تنگ شده براشون، کاش می‌تونستم یکبار دیگه ببینمشون.

ریحان:

- بیخیال دختر، می‌خوام گوجه بادمجون درست کنم می‌خوری دیگه آره؟

ریما:

- آره مرسی، ریحان من می‌خوابم هرموقع آماده شد بیدارم کن یکم حالم ناجوره.

دراز کشید ولی خوابش نمی‌برد زیاد طول نکشید که زنگ خونه رو زدن و رکسانا که آبجی بزرگ تر ریحان بود وارد شد بلند گفت:

- سلام.

ریحان آرام گفت:

- صداتو بیار پایین، ریما خوابیده.

رکسانا آرام معذرت‌خواهی کرد و گفت:

- مزاحم که نشدم.

ریحان:

- نه خوش اومدی بیا داخل

 

#پارت شش... 

ریحان مشغول چای ریختن بود و رکسانا نشسته بود آن‌ها اطراف تهران زندگی می‌کردند و هر دو ماه یکبار یا بیشتر می‌آمد و به ریحان سر میزد، ریحان گفت:

- چه عجب از خونه و شوهر جونت دل کندی و اومدی.

رکسانا:

- خب نمی‌تونم که ولشون کنم الان وقت دکتر داشتم گفتم بیام به تو هم سر بزنم.

ریحان:

- خوبه به بهانه دکتر رفتن می‌بینیمت.

رکسانا:

- ببینم شدی حمالِ خانم؟ ایشون دراز به دراز افتاده و جنابعالی براش غذا می‌ذاری؟

ریحان:

- این چه حرفیه! ریما خسته بود خوابید، امشب رو من غذا می‌ذارم فردا رو ریما؛ نوبتی کردیم.

رکسانا:

- آهان من فکر کردم همه کارا برا توِ.

ریحان:

- نه قربونت، درضمن ریما خیلی دختر خوبیه.

رکسانا:

- نمی‌خوای قصه‌ی این دختر رو برام بگی؟ به قیافه‌اش نمی‌خوره دانشجو باشه، اومده اینجا چیکار؟

ریحان:

- بذار برای بعد، می‌ترسم بیدار شه و فکر کنه تو زندگیش فضولی می‌کنیم. 

رکسانا:

- این کسی که من می‌بینم حالا حالاها بیدار نمیشه، بگو دیگه.

ریحان بی خبر از ریمایی که خودش رو به خواب زده بود گفت:

- خیلی خب چای تو بخور برات تعریف کنم؛ ریما سال آخر دبیرستان با بهرام پسر خالش ازدواج کرد و دیپلم که گرفت کلا درس و دانشگاه رو بیخیال شد بعدش هم که باران کوچولو بدنیا اومد، یک سال گذشت بهرام و باران و ریما به همراه مامان و باباش رفتن مسافرت تو راه برگشت راننده کامیونی که از روبرو می‌اومده خوابش برده بود و از مسیر خودش منحرف میشه و میزنه به ماشين ریما اینا و می‌افتن ته دره، مردمی که اونجا بودن میان کمک، هرکاری می‌کنن نمی‌تونن نجاتشون بدن شیشه‌ها رو می‌شکنن و به جز باباش که بین فرمون و در گیر کرده بود و تموم کرده بود همه رو نجات میدن ولی مادرش و باران تا اومدن اورژانش طاقت نیاوردن؛ وقتی اورژانس اومد ریما و بهرام که زنده بودن و بردن، بهرام بیست و چهار ساعت بعدش تموم کرد و ریما رفت کما، حدودا یک ماه طول کشید تا بهوش اومد و مرخص شد چند ماهی و افسردگی گرفته بود و بعدش با مراجعه به تراپیست و روانکاوی رفت سمت درس و کنکور با اینکه هیچ ربطی به رشته‌اش نداشت ولی پزشکی تهران آورد و اومد اینجا الان سال دومه که داره درس می‌خونه. 

رکسانا:

- عجب زندگی سخت و طاقت فرسایی، چند سالشه؟.

ریحان:

- بیست و هفت.

رکسانا:

- خیلی ناراحته برای خانواده‌اش، آره؟.

ریحان:

- معلومه با اینکه حدودا چهار سال گذشته ولی هنوز که حرف میزنه بغض داره و اشک می‌ریزه. 

رکسانا:

- عزیزم! خیلی دختر خوبیه، واقعا دوستش دارم.

ریحان:

- از اون موقع که بسته بودیش زیر بار گلوله.

#پارت هفت... 

رکسانا:

- ای بابا، فقط گفتم تو کار می‌کنی و اون خوابه.

ریحان:

- گناه داره اذیتش نکن. 

دو تا خواهر غذا گذاشتند و کلی غیبت کردند ریحان کنار ریما نشست و گفت:

- ریما بلند شو غذا بخوریم. 

ریما چشمانش را باز کرد رکسانا سفره رو روی زمین گذاشت و گفت:

- سلام خانم، مهمون اومده خونه‌تون شما خوابیدین!

ریما:

- خوش اومدی، متاسفم خیلی خسته بودم. 

ریحان ماهیتابه و یک پیاز قاچ شده رو روی سفره گذاشت و گفت:

- بیاین غذا بخورین. 

ریما کنار سفره جا خوش کرد و شروع کرد به غذا خوردن رکسانا دائم از شوهر و زندگیش تعریف می‌کرد و ریما با یاد بهرام با بغض غذا رو قورت می‌داد . ریحان گفت؛ 

- بسه دیگه چقد تعریف می‌کنی غذا کوفتمون شد. 

رکسانا:

- وا! دارم صحبت می‌کنم به شما چیکار دارم.

ریما بی اهمیت به آن دو نفر به اتاق رفت و دراز کشید اتاق آنقدر کوچک بود که کسی با قد صد و هفتاد دراز می‌کشید پاهاش رو نمی‌تونست راحت دراز کند فقط دو نفر جا میشدن ولی از هیچی که بهتر بود.....

 

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...