رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: به وقت لبخندِ ناخوانده 

نویسنده: مهدیه طاهری 

ژانر: عاشقانه، اجتماعی

خلاصه: زنی که زندگیش را باخته به هوای فراموشی گذشته راهیه شهری می‌شود که تقدیرش با لبخند و اشک ناخوانده نوشته می شود 

مقدمه: « در سالی که زمان به جای حرکت، انباشته می‌شد، خانه خاطرات چهار غایب را در خود داشت. برای فرار از این سکوتِ سنگین، راهی شهری ناآشنا شد؛ شهری پرهیاهو که تنها پناهگاهِ زن بود. تصمیم گرفته بود تمام روزهایش را در کتاب‌ها غرق شود و گذشته را فراموش کند. اما درست زمانی که فکر می‌کردم توانسته‌ بر اندوهش غلبه کند، صدایی ناگهانی، حرکتی غیرمنتظره، تمام دیوارهای سکوتش را فرو ریخت. گویی پاییزِ این شهر، بی‌خبر، اولین بذرِ لبخندِ ناخوانده را در باغِ دلِ انجماد یافته‌‌اش کاشت.»

  • مدیر فنی

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

#پارت یک... 

ریما بی هدف زیر بارون بهاری در خیابان قدم میزد آنقدر از خانه‌ی پنجاه متری که با ریحان اجاره کرده بودند دور شده بود که برای برگشت باید با مسیر یاب می‌رفت دلش تنگ شده بود برای خانه‌ی خودش، برای خانواده‌ی خودش، برای شوهر و دختر یک ساله‌‌اش و شهر خودش.

گوشی داخل جیبش زنگ می‌خورد با دیدن اسم و عکس ریحان روی گوشی بی‌حوصله جواب داد:

- یک ساعت دیگه میام.

بدون اینکه اجازه بدهد ریحان حرف بزند گوشی رو قطع کرد یک دقیقه بیشتر طول نکشید که ریحان پیام داد:

- فکر کردی دلم برات تنگ شده؟ نخیر خانم زنگ زدم بگم اومدنه نون و بادمجان بگیر برای غذا، بی‌شعور.

بیشعور؟ فحش نبود تکه کلامش بود بیشتر مواقع از چیزی یا کسی خوشش نمی‌آمد یا ناراحت بود می‌گفت بی‌شعور.

مسیریاب را روشن کرد و با دیدن مسیری که آمده بود تعجب کرد بیشتر از چیزی که فکر می‌کرد از خانه دور شده بود، تاکسی گرفت و آدرس داد؛ در مسیر یادش افتاد در محله‌یشان نه نانوایی هست و نه میوه فروشی، پس مجبور شد با دیدن اولین نانوایی پیاده شود نان گرفت و از میوه فروشی نزدیکش هم بادمجان گرفت و با دیدن موز یادش افتاد خیلی وقت است که نخورده طوری که مزه‌اش رو یادش رفته بود، چهارتا دانه برداشت که خداتومن قیمتش شد. 

پیاده به سمت خانه می‌رفت باران بند آمده بود و شهر بوب تمیزی می‌داد، در مسیر صدای گریه‌ای شنید کنجکاویش گل کرد و وارد کوچه شد. یک دختر بچه‌ی سه یا چهار ساله که موش آب کشیده شده بود نشسته بود و گریه می‌کرد نزدیک رفت و گفت:

- ببینمت خانومی.

دخترک سرش رو از روی زانوهاش برداشت و با چشمای اشکی به ریما نگاه کرد ریما گفت:

- چرا گریه می‌کنی؟

دخترک تو خودش جمع شد و هقهق زد ریما روبه‌روش نشست و گفت:

- مامان و بابات کجان؟.

دخترک چشماش رو چرخاند و اطراف را دید زد و با عجله بلند شد و خواست فرار کند ریما وسیله‌ها را ول کرد و دستش رو گرفت که جیغ کشید و گفت:

- ولم کن، من باهات جایی نمیام تو می‌خوای منو بدزدی.

ریما سریع جواب داد:

- نه من نمی‌دزدمت فقط می‌خوام کمکت کنم.

دخترک همینجور که هق میزد گفت:

- ولم کن توروخدا... بذار برم.. خانم زرند... منو... منو می‌کشه.

ریما به آغوش کشیدش و گفت:

- باشه دختر، آروم باش، بگو خانم زرند کیه چرا می‌کشتت؟ اصلا مامان و بابات کجان؟

دخترک:

- خانم بذار برم.

ریما:

- باشه قربونت برم باشه آروم باش، مگه نمی‌خوای بری خونه‌تون! من کمکت می‌کنم فقط بگو کجا ببرمت.

دخترک:

- یعنی شما نمی‌خوای منو بدزدی و ببری خونه‌تون تا بچه‌هاتون اذیتم کنن.

ریما دستی روی سرش کشید و گفت:

- نه عزیزم من دزد نیستم؛ کی این حرف رو بهت زده؟

دخترک آرام تر شد و گفت:

- عمو صادق گفت اگه هرکی از اتوبوس جا بمونه دزدا می‌دزدنش. 

ریما لبخند زد و گفت:

- امان از دست عمو صادقت، ببینم شما مگه کجا می‌رفتین که از اتوبوس جا موندی.

دخترک:

- رفتیم سینما، موقع برگشت سیما کلاهش رو جا گذاشت رو پله‌ها، منم رفتم بردارم تا برگشتم رفته بودن هر چی دنبالشون فرار کردم و صداشون زدم نشنیدن، خاله توروخدا من ندزد و اذیتم نکن.

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...