رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: کافه یاس

نویسنده: مبینا کامرانی (آسوآدینه) | کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر: عاشقانه

خلاصه: مرسانا دختر صورتی‌مون مدیر یه کافه صورتیه که از مردها متنفرِ و عشق براش معنی نداره. تا اینکه یه مشتری مرموز با برگزاری یه کنفرانس‌کاری توی کافه اون، اولین جرقه بین‌شون زده میشه اما در این بین، پسر کافه‌چی که از قضا همکلاسی و شریک مرسانا خانوم قصه‌مون هست، از مرسانا خواستگاری می‌کنه. حالا باید دید کی نفرت رو از قلب مرسانا پاک می‌کنه؟ پسر کافه‌چی مون یا مشتری مرموز کافه یاس؟

مقدمــــه: دنیای زندگی من به ظاهر صورتیست ولی قلبم؟ نه قلبم را اگر بخواهم توصیف کنم استیکر قلب مشکی و سفید برازنده تر است.

مشکی به نشانه ی دردها و غم هایی که مرا عزادار کرده اند.

ولی سفید نه به معنای پاکی و صلح به نشانه ی یخ زدگی قلبم در برابر این حجم از ناعدالتی در دنیای صورتی رنگم!

پس فقط ظاهر زندگی ام رنگین است ولی از درون همچون خانه ای قدمی و داغون ویرانم.

ولی یک چیز را خوب یاد گرفتم ؛ آن هم قوی بودن در هر شرایطی ست.

من اینجا میان آشیانه ی صورتی رنگم که پر از گل های یاس خوشبو ست محکم ایستاده ام و زندگی را جور دیگری قلم می زنم ؛ درست برخلاف جهت آب!

پایان خوش🩷

ویرایش شده توسط مبینا کامرانی
  • هانیه پروین عنوان را به رمان کافه یاس | مبینا‌ کامرانی کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد
  • مدیر فنی

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸
🌸🌸
🌸

"به نام او که همیشه مهربان است"

#𝑷𝒂𝒓𝒕_1🩷              

𝒚𝒂𝒔 𝒄𝒂𝒇𝒆❁

#پارت_۱💖

کافه یاس🌸

به قلم:مبینا کامرانی✍🏻

روان نویس صورتی رنگم رو تو دستم تاب دادم و خیره به رفت و آمده آدم هایی شدم که هر کدوم برای خودشون داستانی داشتن. بعضی ها برای جشن و سوپرایز وارد کافه می شدن بعضی ها هم برای اتمام یه رابطه و یه سری هم تنهایی برای گذروندن اوقات فراغتشون و خوندن کتاب تو قسمت کتابخانه ی کافه.

یه سری ها هم مرفه بی درد برای عکس گرفتن تو کافه ای که همه تعریفش رو می کردن ، با گذاشتن عکاسای رنگا رنگ تو پیج شون از کافه های مختلف و لاکچری شهر یه جوری بی درد بودنشون رو فریاد می زدن ولی به نظرم این جور آدما پر درد تر از اونایی هستن که شاید سالی یه بار می یان کافه، بگذریم..
یه سری ها هم تنها بودن ولی خندون تر از میزهایی بودن که پر بود از آدم هایی که دور هم جمع شدن. یه سری ها هم ته کافه که تاریک تره مشغول بازی مافیان و سر و صداشون سکوت کافه رو می شکست و شاید بخاطر همین اعتراض ها برای شکستن‌ سکوت کافه بود که تصمیم گرفتم با یه شیشه ی سر تا سر ضده صدا، قسمت تاریک و روشن کافه رو از هم جدا کنم.

با تقه ای که به در خورد تکه ام رو از صندلی چرم صورتی کم رنگم گرفتم.
با صدای بشاشی که از پیاده روی صبح تو کوچه پس کوچه های شیراز و استشمام بوی گل های بهارنارنج سرچشمه می گرفت گفتم:

- جانم؟

کمی طول کشید تا در باز شد ولی کسی پشت در نبود! با تعلل از جام بلند شدم و با پاشنه های هفت سانتیم که حس قدرت رو به وجودم تزریق می کرد؛ تق تق به سمت دره اتاق قدم برداشتم. متوجه نشدم چه اتفاقی افتاده، همه چیز تو یه آن رخ داد.

مایع چسبناک سفید رنگ کل صورتم رو در بر گرفت و از بین سفیدی های حاکی در فضای اتاق می تونستم لب های خندون دوستام و کیک صورتی رنگ و فشفشه های رنگی روش رو ببینم.

- سوپرایز هانی، تولدت هپی مپی باشه دختر صورتی من.

ویرایش شده توسط مبینا کامرانی

🌸🌸🌸🌸🌸

🌸🌸🌸

🌸🌸

🌸

 

#𝑷𝒂𝒓𝒕_2🩷               

 

𝒚𝒂𝒔 𝒄𝒂𝒇𝒆❁

 

#پارت_۲💖

 

کافه یاس🌸

به قلم: مبینا کامرانی✍🏻

لبخنده ملیحی رو لب های رژ خورده ی کرم رنگم نشست.شاید تعجب کنید که چرا رژ لبم صورتی نیست! خب باید بگم که من آرایش های ملیح که خلاصه می شد تو بالم لب یا رژ کرمی و ریمل و کرم دور چشم و ژل ابرو رو به هر چی ترجیح میدم. به نظرم سادگی شیک تره.

- ممنون بچه ها قشنگ یه هفته ام رو ساختید با این سوپرایزه یهویی که یه هفته پیشواز رفتید برای جشن تولدم.

سلماز که کیک دستش بود به سمتم اومد و گفت:

- به جای این حرفا شمع هات رو فوت کن که آب شد.

نگاه متعجبم بین بچه ها که منتظر بودن و کیکی که جز فشفشه های خاموش چیزی روش نبود ، انداختم و گفتم:

- معذرت می خوام که می پرسم احیانا که توقع ندارید شمع های خیالی رو فوت کنم؟

با این حرفم جمع چهار نفره اشون به سمت کیک هجوم آوردن و سام ضربه ی نسبتا محکمی نثاره کله ی بیچاره ی آران کرد و گفت:

- احمق جان صد دفعه بهت گفتم اون شمع ها رو تو دستت نگه ندار ، بذار رو کیک.حالا قراره همه جا کودک درونت رو نشون بدی!

آران دستش رو سرش گذاشت و با ناراحتی نگاهش رو از سام گرفت‌بعد با لبخنده مهربونی که سعی می کرد طبیعی باشه رو به من گفت:

- تولدت مبارک مرسانا جان بهترین ها سهم قلب مهربونت‌.

با تموم شدن حرفش بدون اینکه منتظره جواب من باشه ببخشیدی گفت‌ و از جمع فاصله گرفت که اعتراض همه بلند شد:

- سام تو آدم نمی شی خب وقتی می دونی بدش میاد باهاش اینطوری رفتار نکن.همیشه باید گند بزنی به شادی مون.

سلماز هم کیک رو تو دستش تاب داد که موهای فرش از زیر دستمال سر صورتی رنگش که جزء لباس فرم کافه بود ؛ خودنمایی کرد و گفت:

- اصلا نخواستیم فوت کنی‌.کیک آب شد برید کنار برم چاقو بیارم لااقل برش بزنه که دلم رفت براش.

سحر که کنارم ایستاده بود؛ دستش رو دور گردنم آویزون کرد و تیکه انداخت:

- برای کیک یا مرسانا؟

اخمی کردم و دستش پس زدم و گفتم:

- بی تربیت!پاشید برید که کافه رو بهم ریختید یه تنه.الان کافه رو هواست،اصلا محض رضای خدا کسی حواسش هست؟!

ویرایش شده توسط مبینا کامرانی

🌸🌸🌸🌸🌸

🌸🌸🌸

🌸🌸

🌸

 

#𝑷𝒂𝒓𝒕_3🩷               

 

𝒚𝒂𝒔 𝒄𝒂𝒇𝒆❁

 

#پارت_۳💖

 

کافه یاس🌸

 

به قلم: مبینا کامرانی✍🏻

 

سحر دستش رو بالا گرفت و گفت:

 

- خانوم اجازه؟ سلین و گذاشتیم پشت صندوق حواسش هست. فعلا هم گفتیم از پذیرفتن مشتری جدید معذوریم.

 

پشت بنده حرفش لبخنده دندون نمایی زد که با نگاه کفری من لب هاش به حالت اولیه اش برگشت.قدم هام رژه وار تو سکوت اتاق خط انداخت.دست به کمر با ژست مدیر منشانه ای گفتم:

 

- بخاطر یه تولده دو دقیقه ای از کی کافه رو تعطیل کردید؟

 

سام دستی پس کله اش که خالی از مو بود و از چند فرسخی داد می زد تو مرخصی سربازیه،کشید و گفت:

 

- به جان سلماز نباشه به جان تو خیلی نیست.شاید نیم ساعت، البته با احتساب تایمی که تو اتاق تو بودیم و همچنان هستیم چهل دقیقه که خب خیلی به نظر نمیاد.هوم؟

 

نفس عمیقی کشیدم تا به اعصابم به قول آران، مثلث باشم. 

 

- آب می خوری بیارم آبجی؟

 

انگشتم تو هوا رفت که با چشم غره ی بچه ها که سرش به زیر افتاد پشیمون شدم و دستم رو بند روسری ساتنم کردم‌.نفسم رو فوت کردم و گفتم:

 

- خیل خب دست همه اتون دردنکنه. حالا برید سر کارتون بقیه تولد بازی باشه برای فردا که خونه ی ما دعوتید.

 

سلماز با چاقو از راه رسید و گفت:

 

- خب بریم که داشته باشیم رقص چاقو. کی داوطلب...

 

با دیدن اخمای من حرف تو دهنش ماسید و گفت:

 

- خب مثل اینکه برنامه عوض شد. بریم سرکارمون تا صدای رئیس در نیومده. خلاصه خدا سایه ات رو بالا سر ما حفظ کنه تا بیشتر از قبل برامون رئیس بازی در بیاری دخترک صورتیمون.

 

حرفش باعث شد همه پقی بزنن زیر خنده.لبخنده ریزی هم رو لب های من نقش بست ولی این خنده با تقه ای که به در خورد زیاد دووم نیاورد.

ویرایش شده توسط مبینا کامرانی

🌸🌸🌸🌸🌸

🌸🌸🌸

🌸🌸

🌸

#پارت_۴💖

کافه یاس🌸

به قلم: مبینا کامرانی✍🏻

نگاه همه کشیده شده به سمت در اتاق که یه دختره ریزه میزه وایستاده بود. اولین نفر سلماز واکنش نشون داد.

- بفرمایید عزیزم کاری دارید؟

دختر سرش رو به زیر انداخت و من من کنان گفت:

- اوم ببخشید بی اجازه اومدم داخل راستش من هر چقدر منتظر شدم خبری ازتون نشد؛ هیچ کسم نبود پشت صندوق..درم باز بود!

با حرف دختر نگاه تیزم به سمت بچه ها برگشت که هر کدوم خودشون رو زدن به اون راه. سام برای جلوگیری از هر بحثی سریع گفت:

- مشکلی نیست خانوم کارتون چیه؟ما که زده بودیم تا یه ساعت کافه تعطیله.

با ناز دستی به موهای فرش که رنگ مورد علاقه ی من بود کشید و گفت:

- من دیروز باهاتون هماهنگ کرده بودم برای امروز! می خواستم تولدم رو اینجا جشن بگیرم. الانم اومدم کیک رو تحویل بدم‌. یه ذره دیگه مهمون هام می رسن‌.

صدام رو صاف کردم و گفتم:

- حق با شماست. بابت کوتاهی تیم از شما عذرخواهی می کنم شما بفرمایید الان بچه ها میان خدمتتون.

با رفتن دختر نگاهم رو تک تکشون چرخید که با سری زیر افتاده که نه با نگاهی قاطع و پرو بهم خیره شده بودن.

- فعلا برید سرکارتون ولی بعدا بابت این بی نظمی حرف دارم. آران و سلین کجان؟

سحر شونه ای بالا انداخت و گفت:

- چه می دونم،حتما طبق معمول تو هپروت سیر می کنن.

با تموم شدن حرفش نگاه همون قفل هم شد و با داد گفتیم:

- وای شیرینی ها؟

بچه ها به سمت آشپزخونه کافه سرازیر شدن.انقدر سابقه ی آران تو خوردن شیرینی ها خراب بود که نمی شد یه لحظه هم با فره پر از کیک و شیرینی تنهاش گذاشت.با برداشتن کلیده اتاق درو قفل کردم و به سمت محوطه رفتم که دختره بیچاره منتظر دیدم.

 

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...