mmmahdis 174 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل (ویرایش شده) پارت صدو چهل ونهم در که باز شد اتاق برهم ریخته از هدیههای بنیامین به چشمش خورد، اخم به چهرهاش رسوخ کرد، قدم به داخل گذاشت، نگاهش بر روی سوگل که به صورت نشسته به خواب رفته بود ماندگار شد. چشمان پف کرده و صورت غمناکش چیزی جز اشک ریختن را به ذهن پدر نمیرساند، قفس را گوشهای قرار داد، جلو رفت و از میان پارچههای پهن شده روی فرش گذشت، کنار سوگل زانو زد، سرخی روی گونش که اثر زنجیر کیف بود توی ذوق میزد. دست راستش را بالا برد و با انگشت اشاره موهای توی صورت دخترش را که از تل بیرون جسته بود زدود، پلک سوگل لرزید و دست سروش پایین خزید. ـ چرا اینجا خوابیدی بابا؟! نگاهی به اتاق انداخت و ادامه داد: ـ از سوگل بعیده اتاقش اینطوری باشهها! کمی صاف نشست، خود او نیز نگاهی به اتاقش انداخت. ـ اوضاع زندگیم از اینی که میبینین بدتره! سروش متوجه شد اگر بخواهد در سخن همراه دخترش شود باز هم بحث نخواستن بنیامین و معرفتهای فرد مورد علاقه او به میان میآید. از جا برخاست، گوشه چادر را در دست گرفت و بلند کرد. حینی که تایش میزد پرسید: ـ صورتت چی شده؟ نمیدانست؛ حتی دیگر سوزش خراشیدگیِ سطحیِ صورتش را نیز احساس نمیکرد، دستش را بر زمین گذاشت و تکیه گاه بدنش کرد، برخاست دو قدم به سوی راست برداشت و جلوی آینه ایستاد دستش آهسته آهسته بالا رفت و زخم ایجاد شده دقیقا کنار شقیقهاش را لمس نمود؛ کمی سوخت اما همین که نگاهش به گوشه آیینه افتاد درد را از یاد برد. دسته کلید آکواریومی که میلاد برایش خریده بود را آنجا .گذاشته بود که هر لحظه و هر ثانیه به یاد او باشد «نمیدونم» انقدر آهسته گفته بود که پدر زمزمهای بیش از او نشنید، چادر تا شده را گوشهای قرار داد و جعبه سرویس طلای هدیه را برداشت، درش را بسته و روی چادر قرارش داد، هنگامی که تصمیم به تا زدن پارچه پیراهنی گرفت گفت: ـ نگاه چه پرندههای خوشگلی برات خریدم! سوگل که رو برگرداند سروش ادامه داد: ـ گفتم روحیت باز بشه، یادته بچه بودی یه جوجه رنگی داشتی هر جا میرفتی دنبالت میدویید؟!ذهنش پر کشید به هشت سالگیش، سالهایی که تنها دردش دلتنگی برای پدر سفر رفتهاش بود، روزی که پدر به خانه آمده و علاوه بر سوغاتی جوجه صورتی رنگی نیز برای او آورده بود. گام به گام به قفس نزدیک شد و در کنارش نشست دو پرنده سبز رنگ روی میله پلاستیکیِ قرار گرفته میان میلههای فلزی قفس نشسته بودند. ـ مرغ عشقن؟! سروش با لبخند در کمد را باز نمود و وسایل را درون آن جا داد. ـ آره. روزت مبارک! دیدش توی پدر برگشت کنار قفس روی زمین نشست و به دیوار تکیه زد. ـ ممنون بابا، ولی لطفا اون وسایل رو از اتاقم ببر. سروش ابرویش را بالا فرستاد سوگل ادامه داد. ـ نمیخوام جلو چشمم باشن، دیدن خودش و شنیدن صداش کافیه. وسایلش رو ببر! سروش بدون آن که گفته فرزندش را عملی سازد در کمد را بست، برگشت و به لبخندش نور بخشید، همانطور که سوی موبایل سوگل میرفت گفت: ـ میشه بری دو تا فنجون قهوه درست کنی بیام باهم بخوریم؟! میدانست سر و کله زدن با پدر نتیجهای ندارد؛ دقیقا مانند خودش! سروش موبایل سوگل را از روی طاقچهٔ پنجره برداشت و قسمت توقف موسیقی را لمس نمود. ـ خسته نشدی این آهنگ همش تکرار میشه؟ برخاست و از اتاق بیرون رفت، سروش نمیدانست این آهنگ تا چه حد برای سوگل ارزش داشت؛ حرفهای دل میلاد بود قبل از فهم حقیقت! *** محمد رسول خود را به میلادی که تازه از حمام برگشته بود رساند، دست کلید جدیدی که ساخته بود را رو در روی او گرفته و پرسید: ـ میلاد این قشنگ شده به نظرت؟! دست از خشک کردن موهای بلند شدهاش با حوله مشکی رنگ برداشت و به شی درون دست او خیره شد، کم کم لبخند بر لبش نشست، دست بالا برده و دست کلیدی که منجق کاری بود و ریشههایی از نخ مشکی از آن آویزان بود را گرفت. ـ آره خیلیخوب شده، نگو که خودت درستش کردی؟! محمد رسول دسته کلید را از دست او قاپید و روی تخت میلاد نشست. ـ برعکس، خودم درستش کردم، من رو دست کم گرفتی؟! میلاد هوله را روی تاج تخت فلزیش انداخت و دستی بر روی ابروهایش کشید در کنار محمد رسول نشست و با مهربانی که در وجود داشت گفت: ـ حالا برای کی ساختیش؟! ویرایش شده 14 ساعت قبل توسط mmmahdis لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mmmahdis 174 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل پارت صدو پنجاه محمد رسول سکوت کرد، لبخند از لبانش پر کشید و جای شادمانی چشمانش را غم گرفت، به رشتههای دسته کلید دست کشید، دلتنگ دخترکش بود، میلاد نیز همدرد او بود. ـ برای دخترم محیا! M منجق کاری شدهٔ دست کلید را نوازش کرد. ـ امروز روز دختره، میخوام بدم مامانم براش ببره. ابروهای میلاد از سرِ فهم بالا رفت. ـ جدی امروز روز دختره؟ محمد رسول سر تکان داد، میلاد آه کشید.«حیف این رابطه، حیف عشق معلق شده داخلش؛ حیفِ امروز که نمیتونم برای محبوب دلم هدیه...» ـ میخوای بهت یاد بدم؟! شانه بالا انداخت و پاسخ داد: ـ منجوق ندارم. محمد رسول از جا برخاست و سوی تخت خودش که روبروی میلاد بود رفت. ـ من که دارم! تو هم میخوای مثل من حرف درست کنی با منجوق؟ دسته کلید درست کند؟ برای چهکسی؟! اولین فردی که درون ذهنش آمده بود کسی جز سوگل قلبش بود؟! مگر میشد؟! نمیخواست قبول کند اما دلش بدجور برای سوگل تنگ بود! امروز که با امین تماس گرفته بود به سختی خود را کنترل نمود تا سراغی از او نگیرد، اما امین مانند تمام این مدتِ زندان بودنش هر بار که تماس گرفته بود دم از عاشقی سوگل و وفاداری او زده بود. از سوگلی دم زده بود که آن سوی داستان در خانه بنیامین حضور داشت، اما اصلا از آن مهمانی و دعوت شدنشان راضی نبود که اگر اصرار پدر کارساز نمی شد هیچ قدمی در آن خانه نمی گذاشت. در بحث روزمره پدر، بنیامین و خانوادهاش شرکتی نمی کرد، اصلا حوصلهاش را نداشت، دلش اتاقش را پنجره آن و آهنگ ارسالی از میلاد را میخواست. دلش ریختن اضافه دلتنگیش را خواستار بود، قلبش از همه بیشتر خواستار دیدن میلادی بود که میخواست خواسته دلش مبنی بر دیدار سوگل را بیجواب بگذارد. ساعت گوشیش را چک نمود، چند دقیقه بیشتر به اذان نمانده و سوگل از شدت بیحالی توان نماز خواندن را نیز نداشت؛ همیشه همینگونه بود اواخر روز را در ایامی که روزه بود چنان بیحال و رنگ پریده میشد که توان ایستاده نماز خواندن را نداشته باشد. بهر همین ژیلا یا سروش اول از او میخواستند افطار کند بعد سراغ به انجام رساندن واجباتش برود. از جا برخواست، توجهی به قطع شدن سخن اطرافیانش نکرد، ببخشیدی به پدر گفته و از جلویش گذر کرد. زهرا که متوجه قصد سوگل گشته بود نیز بلند شد و او را مخاطب برگزید. ـ سوگل جان تا تو نمازت رو بخونی منم سفره افطارت رو حاضر میکنم. سپس رو کرده به دخترش و ادامه داد: ـ برو برای سوگلجان چادر و جانماز بیار. سوگل تشکر کرد و به سرویس رفت، پاهایش قدرت ایستادن و نگه داشتنش را نداشت، چشمانش را بسته و دستش را بند دستگیره کرد که مبادا بیفتد. پس از خواندن نماز چادر را تا زده به همراه سجاده روی میز کامپیوتر رژین قرار داد. زهرا بر روی میز نهارخوری شش نفره شام را چیده و بنیامین نیز مابین در آشپزخانه به انتظار سوگل ایستاده بود، از اتاق روژین و زهرا خانم که کنار سرویسها بود خارج شد و سوی سالن کوچک گام نهاد. ـ قبول باشه سوگل بانو! بنیامین بود که با خوشرویی آرزوی قبول بودن نمازش را کرده بود، به آشپزخانه اشاره کرد و با لبخند ادامه داد: ـ بفرما افطار! سرپایین انداخت، اصلا تاب نگاه کردن به بنیامین و شنیدن صدای او را نداشت؛ چه رسد صدای پر از لبخندش را! به آشپزخانه رفت، زهرا خانم برای همه سفره شام را حاضر نموده و در کنار آن چای و خرما و زولبیا بامیه نیز گذاشته بود، روی صندلی در کنار پدر نشست، بنیامین هم به همراهش روی صندلي در صدر میز جای گرفت. ـ سوگل جان به اصرار داداش مامان خورشت بامیه .برات درست کرده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری