زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 7 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 شهریور (ویرایش شده) پارت چهل و نهم اولین لقمه که پایین رفت، تازه فهمیدم چقدر گرسنه بودم. گرمای غذا مثل موجی آرام در بدنم پخش شد؛ از گلویم پایین رفت و به معدهای رسید که انگار روزها بود چیزی جز اضطراب نخورده بود. برای چند دقیقه هیچکداممان حرفی نزدیم. فقط صدای قاشقها، نفسهای آرامتر شده و گاهی نفس رضایتی که بیاختیار از سینه بیرون میآمد. بوژان تکهای نان برداشت و در خورش فرو برد. زیر لب گفت: _فکر کنم اگه الان بمیرم هم راضیم. آدورینا خندید. _نه! صبر کن اول دسرش رو هم بخوریم، بعد بمیر. آبدوس چیزی نگفت، اما گوشه لبش کمی بالا رفت. سرش پایین بود و آرام غذا میخورد؛ با همان تمرکز همیشگیاش، انگار حتی غذا خوردن را هم با نوعی نظم انجام میداد. مدتی گذشت. آنقدر خوردیم و از غذاهای رنگارنگی که تا آن روز حتی نامشان را هم نشنیده بودیم چشیدیم که بالاخره نفسهایمان آرامتر شد. آخرین تکه دسر را خوردم، دستمالی برداشتم و خیلی عادی دور دهانم را پاک کردم. همانطور که به پشتی صندلی تکیه میدادم، در سالن آهسته باز شد. اتریاد وارد شد. همگی ناخودآگاه از جا بلند شدیم. او با لبخندی آرام دستش را بالا آورد و به صندلیها اشاره کرد. _ بنشینید فرزندانم، امیدوارم از غذا لذت برده باشین. تشکر کردیم و دوباره نشستیم. اتریاد چند قدم جلو آمد، دستی به ریشهای سفیدش کشید و نگاه عمیقی به هر چهار نفرمان انداخت. نگاهش روی لباسهایمان مکث کرد. بعد آرام گفت: _ میبینم که با روح اتاقها ارتباط گرفتین. نگاهش کوتاه روی لباسهایمان لغزید. _این هم تأییدی دیگه برای حرفهام. اون اتاقها تنها با رهروان نور اصلی ارتباط برقرار میکنن. ناگهان سکوتی سنگین سالن را در بر گرفت. حتی شعلههای شمع هم انگار بیحرکت مانده بودند. صدای نفسهایمان واضحتر از همیشه به گوش میرسید. چند ثانیه گذشت. کنجکاوی، یا شاید همان نقشهای که در ذهنم میچرخید، بالاخره مرا وادار به حرف زدن کرد. گفتم: _ جناب اتریاد، زَرنُهاب کجاست؟ اتریاد همانجا مکث کرد. انگار زمان برای لحظهای ایستاد. ابروهایش کمی در هم رفت و چهرهاش رنگی از تفکر گرفت. _ چرا این رو میپرسی، فرزندم؟ نامش رو کجا شنیدی؟ قلبم یک ضربه محکم به سینهام کوبید. چند لحظه سکوت کردم تا در ذهنم دروغی بسازم. بعد گفتم: _از مادربزرگم شنیده بودم. در همان لحظه حس کردم بوژان کنارم تکان خورد؛ انگار میخواست چیزی بگوید. بدون اینکه نگاهم را از اتریاد بردارم، پایم را زیر میز جلو بردم و محکم به ساق پایش زدم. بوژان نفسش را با درد بیرون داد و صورتش در هم رفت، اما خوشبختانه چیزی نگفت. اتریاد هنوز نگاهم میکرد. آنقدر عمیق، که برای لحظهای ترسیدم شاید فهمیده باشد. ویرایش شده 9 مهر توسط زینب چرمگر لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 9 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 شهریور (ویرایش شده) پارت پنجاه اتریاد لحظهای در فکر فرو رفت. بعد آرام از کنار میز گذشت و پشت یکی از صندلیهای خالی نشست. دستهایش را روی دستههای صندلی گذاشت و گفت: _ صدها سال پیش، اوروس اونجا متولد شد. چهار نفری با تعجب به او خیره شدیم. تقریباً همزمان گفتیم: _ اوروس؟ اتریاد ابروهایش را بالا برد و با ناباوری نگاهمان کرد. _ شما اوروس، یا همون *کیهانسوز* رو نمیشناسید؟ من و بوژان به هم نگاه کردیم و هر دو سرمان را به نشانه نفی تکان دادیم. آبدوس کمی جلو آمد و گفت: _ اوروس نام دیگه کیهانسوزه؟ من اسمش رو شنیدم؛ فرمانده ارتش تاریکی. میگن اون باعث این زمستون بیپایان و قحطی شده. اتریاد لبخند کوتاهی زد و سر تکان داد. _ درسته. من و بوژان با تعجب به هم نگاه کردیم. نامش برای ما غریبه بود؛ انگار تکهای از تاریخ دنیا را هرگز نشنیده بودیم. احتمالاً باید داستانهای آبا و اجدادمان را میخواندیم تا بفهمیم این نامها چه معنایی دارند. بوژان با سردرگمی گفت: _ میشه برای ما هم توضیح بدین؟ اتریاد چند لحظه سکوت کرد؛ انگار خاطرهای دور را از میان سالها بیرون میکشید. بعد آهی کشید و گفت: _ کیهانسوز فرمانده گارد تاریکیه؛ موجودی که روزی انسان بود. صدایش پایینتر آمد. _ اون با نیرنگ و نامردی آذرمیرا رو شکست داد و همون شکست بود که این تاریکی و این زمستون رو به جهان تحمیل کرد. شعلههای شمع روی میز لرزیدند. اتریاد ادامه داد: _ اون کسیه که انسانیتش رو فروخت و روحش رو به تاریکی سپرد. سکوت سنگینی دوباره روی میز نشست. هرچه بیشتر جلو میرفتیم، بیشتر مطمئن میشدم ما تقریباً هیچچیز از این دنیا نمیدانیم؛ انگار درست وسط داستانی افتاده بودیم که فصلهای قبلش را هرگز نخوانده بودیم. ویرایش شده 9 مهر توسط زینب چرمگر لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 10 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 شهریور (ویرایش شده) پارت پنجاه و یک با کنجکاوی پرسیدم: _ گفتین اوروس روحش رو به تاریکی فروخت؛ چرا؟ اتریاد نگاهش را به سطح میز دوخت؛ چنان ساکت شد که انگار ذهنش در طول قرنها عقب میرفت. بعد آرام گفت: _ اوروس هم مثل همه ما روزی انسان بود. در زَرنُهاب به دنیا اومد. مکث کوتاهی کرد. _اما خانوادهاش، برخلاف بیشتر مردم زَرنُهاب که ثروتمند بودن، فقیر بودن. آنها نسلها در معادن کار میکردن؛ همون معادنی که خاکش آغشته به طلا بود. صدایش آرام اما سنگین بود. _ در روایتها اومده که در زَرنُهاب، طلا مثل علف از دل زمین میرویه. هرچه زمین رو بشکافی، باز هم طلا پیدا میشه؛ گویی زمین اون سرزمین هرگز خالی نمیشه. علاوه بر طلا، سنگهای قیمتی بیشماری هم در دل کوههاش پنهان شده. ما سه نفر بیحرکت به او گوش میدادیم. اتریاد ادامه داد: _ سالها گذشت و اوروس بزرگ شد. میگن پسران صاحب معدنها همیشه بهش فخر میفروختن. لبخند تلخی زد. _ رسمی زشت که متأسفانه میان آدمیزاد کم هم نیست. سکوتی کوتاه بینمان افتاد. در دل با خودم فکر کردم: انسانها در تاریکی به دنیا نمیآیند. این ما هستیم که گاهی یکدیگر را به سوی تاریکی میرانیم. اتریاد جرعهای آب نوشید و دوباره گفت: _ اوروس از همون کودکی سرکش و تندخو بود. تحقیرها در دلش کینه کاشت. کمکم به این فکر افتاد که به هر قیمتی خودش و خانوادهاش رو ثروتمند کنه. نگاهش برای لحظهای تیره شد. _ و درست در همون زمان بود که تاریکی فرصت رو مناسب دید. صدایش آهستهتر شد. _ میگن شیطان، به شکل جادوگری پیر بر سر راهش ظاهر شد. شعله شمعها لرزید. _ و پیشنهادی به اوروس داد؛ معاملهای که سرنوشت اون و شاید سرنوشت تمام این جهان رو تغییر داد. ویرایش شده 20 شهریور توسط زینب چرمگر لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 12 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 شهریور (ویرایش شده) پارت پنجاه و دوم جناب اتریاد شمع کنار دستش را کمی جلو کشید. نور لرزان روی چهرهاش افتاد و سایهها پشت سرش بلندتر شدند. _ میگن اون شب، ماه تو آسمون نبود. صدایش آرام شد؛ آرام اما عمیق. _اوروس بعد از پایان کار، تنها تو معدن مونده بود. بقیه کارگرها رفته بودن. تونلها خاموش بودن؛ فقط صدای چکه آب از سقف سنگی میاومد و بوی خاک خیس تو هوا پیچیده بود. چشمهایم را بستم و صحنه را تصور کردم. اتریاد ادامه داد: _در دل یکی از تونلهای قدیمی، جایی که دیوارهها سیاهتر از همیشه بود، نوری ضعیف درخشید. نه مثل طلا، نه گرم؛ نوری سرد به رنگ آبی تیره بود. اوروس جلو رفت. کلنگش رو بالا برد، اما قبل از اینکه ضربه بزنه، صدایی پشت سرش پیچید؛ صدایی خشک، پیر، اما نرم. — دنبال چی میگردی، پسر معدنکار؟ اوروس برگشت. مردی خمیده با ردایی خاکستری تو تاریکی ایستاده بود. چهرهاش زیر سایه پنهون بود، اما چشمهاش مثل دو زغال خاموش، سرخ میدرخشید. — من میتونم چیزی به تو نشون بدم؛ چیزی کمیابتر از طلا. اتریاد مکث کرد. _جادوگر پیر دستش رو روی دیواره سنگی کشید. سنگها لرزیدن و رگهای باریک از سنگی نایاب پدیدار شد؛ سنگی که در زَرنُهاب افسانه بود: نایلب. صدایش پایینتر رفت. _نایلب؛ سنگی که گفته میشه روح زمین در اون میتپه. کمیابتر از هر گوهر، قدرتمندتر از هر فلز. اوروس نفسش بند آمده بود. — این، مال منه؟ پیرمرد لبخند زد. — اگر بخوای. سکوت معدن سنگین شد. — در عوض چی میخوای؟ ویرایش شده 9 مهر توسط زینب چرمگر لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 12 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 شهریور (ویرایش شده) پارت پنجاه و سوم اتریاد نگاهش را از ما گرفت. _و اینجا بود که فریب آغاز شد! صدایش دیگر فقط روایت نبود؛ هشدار بود. — من چیزی از تو نمیگیرم، پسرک. فقط بذر کوچکی بکار. فقط به مردم بگو که نایلب وجود داره. بذار بدونن که ثروتی فراتر از طلا تو دل این کوهها خوابیده. بذار آرزو کنن؛ بیشتر بخوان، بیشتر بکنن، بیشتر بگیرن. اوروس اخم کرد. — این که کار بدی نیست. پیرمرد خندید. خندهاش تو تونل پیچید و دیوارهها آن را پس زدند. — نه. مردم ثروتمند میشن، شهر بزرگتر میشه. تو قهرمانشون میشی. فقط کمی طمع لازمه. و طمع چیز بدی نیست، اگه آدم بخواد بهتر زندگی کنه. مگه نه؟ شمع کنار اتریاد ناگهان لرزید. اتریاد ادامه داد: _اوروس پذیرفت. او رگه نایلب رو استخراج کرد. خبرش رو پخش کرد و همونطور که جادوگر گفته بود، مردم زَرنُهاب ثروتمندتر شدن. معادن بیشتر شکافته شد. سنگهای بیشتری بیرون آمد؛ اما. اتریاد آرام گفت: _نایلب، برخلاف طلا، بیپایان نبود. سالها گذشت. سنگ کمیابتر شد. قیمتش بالاتر رفت. همسایهها به هم شک کردن. کارگران به صاحبان معدن خیانت کردن. خانوادهها بر سر سهم بیشتر از هم پاشیدن؛ و در تمام اون سالها، اوروس ثروتمندترین مرد زَرنُهاب شد؛ اما قلبش تهیتر از تونلهای متروک شد. چشمان اتریاد تار شد. _میگن آخرین رگه نایلب در شبی سرد پیدا شد. مردم به جون هم افتاده بودن. خون در معدنها ریخت. و همون شب، جادوگر بازگشت. — دیدی؟ من شهر تو رو بزرگ کردم. اوروس، که دیگر اون پسر تحقیرشده نبود، با چشمانی سرد به اون نگاه کرد. — این کافی نیست. پیرمرد نزدیکتر اومد. — پس چی میخوای؟ اوروس زمزمه کرد: — قدرتی که هیچکس نتونه من رو تحقیر کنه. قدرتی که همه رو وادار کنه سر خم کنن. اتریاد لحظهای سکوت کرد. _و اینبار جادوگر لبخند نزد. چهرهاش در تاریکی کش اومد. چشمهاش مثل دو شعله سرخ شعلهور شد. — این، بهایی داره. اتریاد آهسته گفت: _و اینبار، اوروس فقط طمع رو در دل مردم نکاشت؛ روح خودش رو پیشکش کرد. چند ثانیه سکوت. _میگن در همون معدن، در دل همون تونل، سایهای از دل زمین برخاست و وقتی سپیده دمید، اوروس دیگه انسان نبود. صدایش به زمزمه تبدیل شد. _اون نخستین جرقه تاریکی شد. و زَرنُهاب، نخستین شهری که از درون سوخت. شعله شمع آرام گرفت؛ و اتریاد دیگر چیزی نگفت. ویرایش شده 9 مهر توسط زینب چرمگر لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 16 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 شهریور (ویرایش شده) پارت پنجاه و چهارم چند ثانیه هیچکس حرف نزد. داستان زَرنُهاب مثل غباری سنگین در هوا معلق مانده بود. صدای تیکتاک نامرئی زمان را میشنیدم؛ یا شاید فقط صدای تپش قلب خودم بود. نفس عمیقی کشیدم. بازدمم که بیرون آمد، شعله شمع مقابلم لرزید و سایهها روی دیوار تکان خوردند. لبم را با زبان تر کردم و سکوت را شکستم. _ببخشید جناب اتریاد، من چند تا سؤال دارم. او نگاهش را از شمع گرفت و به من دوخت. _اول اینکه، مردم زَرنُهاب بعد از اون فاجعه کجا رفتن؟ دوم، نایلب هنوز هم وجود داره؟ و سوم، میشه زَرنُهاب رو از روی نقشهها پیدا کرد؟ چشمانش کمی ریز شد. نه از خشم، بلکه از فکر. چند لحظه سکوت کرد. بعد آهسته گفت: _مردمی که از اون فاجعه جون سالم به در بردن، سالم نموندن. گلوی آدورینا خشک صدا داد. اتریاد ادامه داد: _وقتی اوروس روحش رو فروخت، تاریکی فقط اون رو تغییر نداد. گناه و طمعی که تو دل مردم ریشه دوانده بود، اونها رو هم آماده کرد. صدایش پایین آمد. _اوروس روحهای آلوده رو به اسارت گرفت. اونها به نخستین نگهبانان تاریکی تبدیل شدن؛ ارتشی که با بند گناه به اوروس وصل بود. باد خفیفی از پنجرههای بلند گذشت. شعلهها خم شدند. _زَرنُهاب دیگه شهر نبود؛ به نفرین بدل شد. میگن خداوند، اوروس و ارتشش رو از اون سرزمین بیرون راند؛ و در آخر زَرنُهاب رو از نقشه جهان پاک کرد. قلبم فرو ریخت. _یعنی، دیگه وجود نداره؟ اتریاد نگاهش را به جایی دور دوخت. _وجود داره، اما نه برای هر چشمی. زَرنُهاب به افسانه پیوست و هیچ نقشهای اون رو نشون نمیده. سکوت دوباره در جمع افتاد. نفس عمیقی کشید و دستی به ریش سفیدش کشید. _اما درباره نایلب! برای اولین بار، تردید را در صدایش شنیدم. _بیشتر اون سنگ همراه با زَرنُهاب به افسانه رفت. اما یک تکه، تنها یک تکه باقی موند. همه ناخودآگاه جلوتر آمدیم. _سالها بعد، آذرمیرا اون تکه رو یافت و با اون شمشیری ساخت؛ شمشیری که میتونست تاریکی رو بشکافه. چشمهایش برای لحظهای درخشید. _شمشیر *تیغِ مهرِ ترکخورده*. ضربان قلبم تند شد. _قرار بود با اون اوروس رو نابود کنه. مکث کرد. شعله شمع لرزید. _اما موفق نشد. سکوتی سنگینتر از قبل بر اتاق نشست. در ذهنم فقط یک فکر میچرخید: اگر شمشیر *تیغِ مهرِ ترکخورده* هم نتوانست کیهانسوز را شکست دهد، پس چه چیزی میتوانست؟ و مهمتر از همه، آن شمشیر حالا کجاست؟ ویرایش شده 9 مهر توسط زینب چرمگر لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 18 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 شهریور (ویرایش شده) پارت پنجاه و پنجم با کنجکاویِ ذاتیام پرسیدم: _الان اون شمشیر کجاست؟ اتریاد متفکرانه به شعلهی لرزان شمع خیره شد و با صدایی آرام گفت: _نمیدونم، طبق پیشگویی، شما کسانی هستین که جاش رو پیدا میکنید. شوکه به پشتی صندلی تکیه دادم. نگاهم را بین بچهها چرخاندم؛ حال آنها هم بهتر از من نبود و گیجی در چهرههایشان موج میزد. اتریاد نگاهی گذرا به تکتکمان انداخت و گفت: _بهتره امروز رو استراحت کنید. از فردا کارها و چیزهای زیادی هست که باید یاد بگیرین؛ قبل از اینکه دیر بشه! آبدوس با پیشانیِ گرهخورده پرسید: _ببخشید، چه چیزی رو باید یاد بگیریم؟ اتریاد لبخند مهربانی زد و لحنش رنگ اطمینان گرفت: _نگران نباشید. مهارتهایی هست که در این راه به اونها نیاز پیدا میکنین. فعلاً فقط استراحت کنید. اگه هم دوست داشتین معبد و اطرافش رو ببینید، کافیه به سیروس اطلاع بدید. بعد بدون هیچ حرف اضافهای از جا بلند شد و سالن را ترک کرد. با رفتن او، خدمه سریع دور میز حلقه زدند و با بلند شدنِ ما، شروع به جمعکردن ظروف کردند. مسیر سالن تا اتاقها را در سکوت طی کردیم. روزهای گذشته خواب درست و حسابی نداشتیم و مغزمان زیر بار اینهمه اطلاعات جدید له شده بود. قرار شد بعد از دو الی سه ساعت خواب، در اتاق آبدوس جمع شویم و حرف بزنیم. به اتاقم برگشتم. فضای جادویی اتاق آرامم میکرد، اما ذهنم هنوز درگیر بود. کتاب اجدادی را دوباره از کمد بیرون آوردم و با خودم به تخت بردم. تصمیمم را گرفته بودم؛ باید با بچهها دربارهی اتفاق عجیبی که برایم افتاده بود و نقشهی زندهی کتاب حرف میزدم. همانطور که به خطوط نقشه خیره شده بودم، پلکهایم سنگین شد و کمکم به خواب عمیقی فرو رفتم. *** خواب دیدم در جنگلی مهآلود ایستادهام. همهچیز غرق در سکوتی وهمانگیز بود. درختان، خشکیده و سیاه بودند؛ بیهیچ برگی، مثل اسکلتهایی که به سمت آسمانی خاکستری چنگ میزدند. روی زمین پر از ریشههای ضخیم و درهمتنیدهای بود که از لابهلای مه غلیظ به سختی دیده میشدند. سرمای عجیبی زیر پوستم خزید. ترسی گنگ به جانم افتاد و بیاختیار شروع به دویدن کردم. اما هرچه میدویدم به جایی نمیرسیدم؛ انگار در حلقهای بیپایان دور خودم میچرخیدم. ناگهان ریشههای روی زمین مثل مارهایی زنده از هم باز شدند و دور مچ پاهایم پیچیدند. عرق سردی روی تیرهی پشتم نشست. با تمام توان تقلا کردم تا خودم را از چنگال ریشهها بیرون بکشم، اما محکمتر میشدند. دهانم را باز کردم تا جیغ بکشم، ولی هیچ صدایی از حنجرهام خارج نشد. هوایی برای نفس کشیدن نبود. در همان حال، سایهای تاریک را دیدم که از دل مه به سمتم میآمد. شکل ظاهری مشخصی نداشت؛ شبیه به ردایی عظیم و متحرک بود که در بادی نامرئی شناور مانده بود. هرچه نزدیکتر میشد، بیشتر شبیه به یک حفرهی سیاه و عمیق به نظر میرسید که نور و امید را میبلعید. تمام عضلات بدنم از وحشت قفل کرده بود. وقتی جلوتر آمد، دو گوی سفید و درخشان به جای چشم، از زیر تاریکیِ ردا بیرون زد. نفس در سینهام حبس شد. نگاهم در نگاه موجود گره خورده بود که ناگهان، صدایی در سرم پیچید: *«به چشمهاش نگاه نکن!»* همان صدای زنانه بود! همان صدایی که از کتاب شنیده بودم. حالا در جمجمهام اکو میشد. با این هشدار به خودم آمدم. دیوانهوار تقلا کردم و سرم را چرخاندم تا نگاهم به آن دو گوی سفید نیفتد. موجود تاریک قدمی دیگر برداشت. هاله سرمایش بدنم را کاملاً فلج کرد. درست بالای سرم ایستاد و با لحنی غیرطبیعی، دورگه و بم که در فضا پژواک میشد، گفت: «به زودی میبینمت آمیتیس!» صدای خندهاش بلند شد؛ قهقههای کرکننده و شیطانی که در جنگل مرده پیچید. دیگر نتوانستم تحمل کنم. با تمام توانی که در ریههایم مانده بود جیغ کشیدم و بالاخره چشمهایم در اتاق معبد باز شد! ویرایش شده 20 شهریور توسط زینب چرمگر 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 19 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 شهریور (ویرایش شده) پارت پنجاه و ششم نفسنفس میزدم؛ انگار هنوز ریههایم از هوای مسموم آن جنگل مرده پر بود. با وحشت روی تخت نیمخیز شدم. قطرات سرد عرق از پیشانیام میچکید و ضربان قلبم آنقدر کوبنده بود که قفسه سینهام درد میکرد. این دیگر چه کابوس شومی بود؟ باید هرچه زودتر درباره این خواب و اتفاقات عجیب اخیر با بچهها حرف میزدم، وگرنه از این حجم فشار روانی دیوانه میشدم. هنوز کاملاً به واقعیت برنگشته بودم که صدای مشتهای پیاپی روی در و به دنبال آن، هقهق خفه آدورینا رشته افکارم را پاره کرد. سراسیمه از تخت پایین پریدم و به سمت در دویدم. تا در را باز کردم، آدو خودش را در آغوشم انداخت و دستهای لرزانش را محکم دور کمرم حلقه کرد. شوکه شده بودم، اما سعی کردم لرزش دستهای خودم را پنهان کنم. درحالیکه او را به داخل اتاق هدایت میکردم، شانههایش را در آغوش گرفتم. در را بستم و همانجا کنار هم روی زمین نشستیم. بیصدا موهایش را نوازش میکردم تا اجازه دهم در امنیت آغوشم آرام بگیرد و خودش به حرف بیاید. چند دقیقه بیشتر نگذشته بود و صدای گریههای آدو تازه به هقهقهای آرام تبدیل شده بود که دوباره ضربههایی به در خورد. آدورینا با چشمهای سرخ و نگران از من فاصله گرفت. بلند شدم و دستگیره را چرخاندم. بوژان و آبدوس پشت در ایستاده بودند. چهرههایشان بهشدت آشفته و رنگپریده بود؛ اثری از آن آرامش همیشگی در صورت هیچکدامشان دیده نمیشد. بیهیچ حرفی از جلوی در کنار رفتم تا داخل شوند. وقتی قدم به درون اتاق گذاشتند و نگاهشان به آدورینا افتاد که با چشمهای پفکرده روی زمین مچاله شده بود، تعجب در صورت هر دویشان نقش بست. انگار پازل وحشتی که تجربه کرده بودیم، داشت کامل میشد. ویرایش شده 20 شهریور توسط زینب چرمگر 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 22 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 شهریور (ویرایش شده) پارت پنجاه و هفتم چند ثانیه سکوت سنگینی بین ما رد و بدل شد. لرزش دستهای آدورینا و رنگپریدگی پسرها گویای همهچیز بود. بالاخره سکوت را شکستم و با صدایی که سعی میکردم نلرزد، گفتم: _نگید که همهتون اون کابوس لعنتی رو دیدید! چشمهای هر سه نفر از تعجب گرد شد. آدورینا با صدایی ضعیف و لرزان زمزمه کرد: _یعنی شما هم اون موجود ترسناک رو دیدید؟ همزمان با من، آبدوس و بوژان هم سر تکان دادند. آبدوس که حالا جدیتر و متفکرتر به نظر میرسید، دستش را زیر چانهاش گذاشت و گفت: _اینکه همهمون دقیقاً یک خواب رو دیدیم، اصلاً تصادفی نیست. فکر کنم اون موجود، خود اوروس بود. این اصلاً نشونه خوبی نیست. بوژان که هنوز به نقطهای نامعلوم روی زمین خیره بود، حرف آبدوس را کامل کرد: _این یعنی اون از حضور ما در اینجا باخبره. اون ما رو پیدا کرده؛ حتی تو خوابهامون. اتاق در سکوتی وهمآلود فرو رفت. نفس عمیقی کشیدم تا بر ترسم غلبه کنم. باید کاری میکردیم. به سمت کمد رفتم، کتاب اجدادی را همراه قلم و کاغذی آوردم و روی زمین، وسط جمع گذاشتم. نگاهها با کنجکاوی به سمت من چرخید. با آرامش گفتم: _نگرانی و ترس دردی از ما دوا نمیکنه. باید چارهای پیدا کنیم. قبل از ناهار اتفاق عجیبی برای من افتاد که میخواستم براتون تعریف کنم. سپس ماجرای بیدار شدن کتاب، آن صدای زنانه و نقشه جادویی را برایشان تعریف کردم. وقتی به چهرههایشان نگاه کردم، دیگر خبری از آن وحشت فلجکننده نبود؛ انگار کمکم داشتیم به این زندگی لب تیغ عادت میکردیم. رو به بوژان کردم و گفتم: _بوژان، تو طراحیت بهتره. بیا این نقشهای که تو کتاب هست رو برای آدو و آبدوس بکش تا اونها هم مسیر رو بدونن. بوژان قلم را برداشت و شروع کرد، اما بعد از چند دقیقه با کلافگی قلم را روی زمین گذاشت: _این قلم مشکلی داره! هر کاری میکنم نمیتونم نقشه رو بکشم. انگار اصلاً جوهر نداره. با حرص قلم را از دستش قاپیدم و چند بار محکم روی کاغذ کشیدم. جوهر سیاه و روان، خطوط پررنگی روی کاغذ انداخت. چپچپ به بوژان نگاه کردم و گفتم: _خب اگه حوصله نداری بکشی، بگو خودم میکشم! ببین، سالمه. بوژان اخم کرد و با دلخوری گفت: _مگه دروغ دارم بگم؟ برای من نمیکشید! ادامه بحث را بیفایده دیدم. نوک قلم را روی کاغذ گذاشتم تا اولین خط نقشه را رسم کنم، اما در کمال ناباوری، هیچ اثری روی کاغذ باقی نماند! هرچه فشار دستم را بیشتر کردم، کاغذ سفیدِ سفید ماند؛ انگار قلم روی سنگ میلغزید. با بهت به کاغذ خیره ماندم. آبدوس که متوجه تغییر حالم شده بود، نزدیکتر آمد و با لحنی نگران پرسید: _چی شده آمی؟ چرا مبهوت موندی؟ ویرایش شده 22 شهریور توسط زینب چرمگر 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 22 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 شهریور (ویرایش شده) پارت پنجاه و هشتم آب دهانم را با سختی قورت دادم. به کاغذ سفیدی که هیچ خطی رویش نیفتاده بود خیره ماندم و گفتم: _وقتی میخوام نقشه رو بکشم، انگار قلم خشک میشه. در واقع، اجازه نمیده این نقشه رو کپی کنم. بوژان با اخمهای گرهخورده و لحنی که کمی پیروزی در آن بود، گفت: _حالا دیدی؟ حق با من بود. قلم مشکلی نداره، مشکل از نقشه توئه! سرم را به نشانه تأیید تکان دادم و آرام زمزمه کردم: _آره، حق با تو بود. اما این یک معنی مهم داره؛ این کتاب نقشهاش رو فقط به ما دو نفر نشون میده و اجازه نمیده هیچجای دیگهای ثبت بشه. آدورینا که انگار برای لحظهای کابوسش را فراموش کرده بود، با کنجکاوی و ذوقی کودکانه به گوشهوکنار اتاق و جزئیات جادوییاش نگاه کرد و پرسید: _چه تاق قشنگی داری، حالا تو اون نقشه مخفی چی بود؟ چه مسیری رو نشون میداد؟ نفس عمیقی کشیدم و لبخندی بهش زدم. سنگینی رازی که در سینه داشتم، گلویم را میفشرد. تا آمدم دهان باز کنم، بوژان با همان صراحت همیشگیاش پرید وسط حرفم و گفت: _راه رسیدن به زَرنُهاب! آبدوس و آدورینا، انگار که آب سردی رویشان ریخته باشند، همزمان فریاد زدند: چی؟! سرم را بهآرامی تکان دادم و درحالیکه نگاهم را بین چشمان بهتزدهشان میچرخاندم، گفتم: _درست شنیدین. نقشه مسیر کامل رو نشون میده؛ از مهداران به اینجا، و از اینجا به سمت زَرنُهاب. اما از اونجا به بعد، انگار نقشه پاره شده یا شاید هم فعلاً صلاح نمیدونه بقیه راه رو به ما نشون بده. آبدوس که نام زَرنُهاب لرزه به اندامش انداخته بود، چند قدم عقب رفت و روی لبه تخت نشست. زیر لب گفت: _زَرنُهاب؟ همون جایی که اتریاد میگفت قلب تاریکی شده؟ جایی که اوروس—» صدایش در گلو خفه شد. سکوت سنگینی دوباره بر اتاق حاکم شد؛ سؤالی در چشمان همهمان میچرخید که هیچکس جرئت پرسیدنش را نداشت: آیا ما واقعاً برای رفتن به قلب نفرین آماده بودیم؟ ویرایش شده 9 مهر توسط زینب چرمگر 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 27 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 شهریور پارت پنجاه و نهم فکری که توی ذهنم میچرخید، بالاخره از دهان بوژان بیرون آمد. گفت: _به نظرتون اینو باید به اتریاد بگیم؟ راستش، به نظر آدم قابل اعتمادی میاد. آبدوس کمی مکث کرد. نگاهش را بین ما چرخاند و محتاطانه گفت: _وقتی حتی نمیتونین نقشه رو به ما نشون بدین، یعنی قرار نیست هر کسی از جای زرنهاب باخبر بشه. ما هم تازه امروز با اتریاد آشنا شدیم. هنوز زوده بگیم میشه کامل بهش اعتماد کرد. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: _به نظرم بهتره اول داستانهای داخل این کتابها رو بخونیم. واضحه که نشانههایی توش پنهان شده. شاید همین نشونهها بتونه کمکمون کنه. همه با فکر سر تکان دادند. چند لحظه بعد، چهار نفری دایرهوار روی چمنهای نرم اتاق من نشستیم. آدورینا از همه هیجانزدهتر بود؛ برق کنجکاوی در چشمانش موج میزد و بیقرار به کتاب خیره شده بود. کتاب را آرام گشودم. نسیمی ملایم میان صفحات پیچید. ورقها با خشخشی کوتاه از زیر انگشتانم لغزیدند و روی صفحهای خاص ایستادند. دیگر از این رخدادهای پیشبینیناپذیر شگفتزده نمیشدم؛ گویی کتاب، خود، ارادهای مستقل داشت. چشم بر سطرها دوختم و با صدایی رسا آغاز به خواندن کردم: _چون تاریکی بر اوروس چیره گشت و زرنهاب به افسانهای نفرینشده بدل شد و مردمان نومید دست به دعا برداشتند، خداوند بر انسانها رحمت آورد. از نخستین شعلهای که خورشید بر زمین تاباند، نوزادی پدید آمد؛ نوزادی که دختر بود. کالبدش از خاک، نفسش از آتش و روحش از فروغ جاودان بود. او را به الهه نور، بانو هورتا، سپردند تا زیر نگاه او و دیگر ایزدان، تا زمان مقرر پرورش یابد؛ و آن نوزاد را آذرمیرا نامیدند. لحظهای درنگ کردم و ادامه دادم: _بانو هورتا کودک را به الهه باد، بانو مهپر، سپرد و از او خواست تا پانزدهسالگی از آذرمیرا نگهداری کند و تعالیم لازم را به او بیاموزد؛ زیرا آن کودک توانایی مهار باد، خاک، آب و آتش را در وجود خویش داشت و افزون بر آن، از نیروی جادو نیز برخوردار بود. سرم را از روی کتاب بلند کردم. بوژان با دقتی غیرعادی به من خیره شده بود؛ اما چهره آبدوس و آدورینا سرشار از حیرت و سردرگمی بود، گویی رشتهای نادیدنی میان ما گسسته شده باشد. با تعجب پرسیدم: _چی شده؟ آبدوس و آدورینا همزمان، با ترس و ناباوری گفتند: _صدات! چرا لبت تکون میخوره، ولی هیچ صدایی ازت درنمیاد؟ نگاهم با بوژان گره خورد. این بار ما دو نفر بودیم که در سکوتی سنگین، با بهتی عمیق به آنها خیره مانده بودیم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 27 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 شهریور (ویرایش شده) پارت شصت عرق سردی روی پیشانیام نشست. ضربان قلبم آنقدر تند شده بود که انگار صدایش را داخل دهانم میشنیدم. با تردید گفتم: _یعنی حتی نمیشه این کتاب رو برای آدمهای دیگه خوند؟ پس من چطور باید داستانش رو برای شما تعریف کنم؟ بوژان و آدو و ابدوس جوری شکه بودند که حتی نمیتوانستند حرف بزنند. در همان لحظه، نسیمی که گلبرگها را در اتاق میچرخاند ناگهان دور من پیچید. گلبرگها بالا رفتند، چرخیدند و آرامآرام شکل گرفتند. چند ثانیه بعد، درست روبهرویم دختربچهای از جنس باد و گلبرگ ایستاده بود. همه مات و مبهوت نگاهش میکردیم. آدورینا که هیجانش را نمیتوانست پنهان کند، دستهایش را به هم زد و گفت: _وای! چقدر جذاب و جادوییه! آب دهانم را قورت دادم و به دختر نگاه کردم. او تعظیم کوتاهی کرد و با صدایی نرم گفت: _سلام. من میتوانم به شما کمک کنم، بانو آمیتیس. با اینکه تا آن لحظه چیزهای شگفتانگیز زیادی دیده بودیم، اما هنوز برایم تازه بود. با شنیدن صدای دخترک موهای تنم سیخ شد. صدای نفسهای تند و هیجانزده بقیه را هم میشنیدم. هیچکس حرف نمیزد. ابدوس گارد گرفته و آدورینا دست روی دهانش گذاشته بود و بوژان خشکش زده بود و به گل برگ ها نگاه می کرد؛ هیچکس حرف نمیزد. چند ثانیه طول کشید تا خودم را جمعوجور کنم. بعد پرسیدم: _تو میتونی حرف بزنی؟ اسمت چیه؟ اصلاً کی هستی؟ دخترک لبخند زد. گلبرگهای موهایش آرام در هوا میجنبیدند. گفت: «من وِهرا هستم، راهنمای شما برای شناخت قدرت درونیتون.». بعد نگاهش را به بقیه دوستانم انداخت و ادامه داد: _و البته همه شما یک راهنما دارید. ابدوس هنوز گارد گرفته بود. با تردید گفت: _از کجا معلوم واقعاً راهنمای ما باشی؟ شاید این هم یکی از جادوهای این معبده. دخترک جدی و ناراحت گفت: اولا من فقط راهنمای بانو آمیتیس هستم و شما راهنمای خودتون رو دارید؛ دوما معبد از خود جادویی نداره این جادوی بانو هست که من رو بیدار کرده ! بعد به آدورینا نگاه کرد و گفت: _به خاطر همین بانو آدورینا اتاق معمولی داره و هنوز جادوش فعال نشده . همه با تعجب به آدو نگاه کردیم که با ناراحتی سر به زیر انداخت و تایید کرد و گفت: _اره اتاق من مثل اتاق تو ابدوس قشنگ نیست! آرام سر تکان دادم و گفتم: «پس قدرتها داخل وجود ماست، درسته؟ اگه اینطوره چرا بقیه خانوادههامون چنین قدرتی ندارن؟» لبخند دختر محو شد و کمی جدیتر گفت: _همه نسل باد و آتش این توانایی رو در وجودشون دارن، اما در بیشترشون این نیرو پنهان میمونه. تنها کسانی که برگزیده میشن میتونن اونها رو بیدار کنن.» بعد به من و بوژان اشاره کرد. _و در میان نسل شما، فقط شما دو نفر برای آغاز راه نور برگزیده شدید. متعجب نگاهش کردم. بوژان که همیشه سریعتر فکر میکرد، پرسید: _من و خواهرم هر دو قدرت باد داریم، درسته؟ پس چرا اتاق او پر از نسیم و بهاره ولی اتاق من پر از طوفان و بارونه؟ با شنیدن این حرف جا خوردم. پس اتاق او کاملاً با اتاق من فرق داشت. دخترک با حوصله توضیح داد: _درسته. هر دو شما میتونید باد رو کنترل کنید، اما شکل قدرت بازتاب روح شماست.» به من نگاه کرد. _بانو آمیتیس، شما سفیر آرامش و تعادل هستین. باد شما نرم است، هدایت میکنه و زندگی میبخشه. بعد نگاهش به بوژان چرخید. _و تو، نیروی عظیمی در درونت داری. باد تو میتونه طوفان بسازه، بشکنه و مسیرها رو باز کنه.» آبدوس و آدورینا خشکشان زده بود و با ناباوری به ما نگاه میکردند. نفس عمیقی کشیدم، زبانم را روی لبهایم کشیدم و گفتم: _گفتی میتونی کمک کنی داستان کتاب رو برای دوستام بخونم. چطور؟ دخترک دوباره لبخند زد. گلبرگهای اطرافش آرام در هوا چرخیدند. گفت: _کتاب صداش رو فقط به وارثانش میده، اما باد میتونه صدا رو با خود ببره. دست کوچکش را به سمت کتاب دراز کرد. نسیمی میان صفحات پیچید و ناگهان کلمات از روی صفحه جدا شدند؛ مثل گَردی از نور در هوا شناور شدند. بوی سبزه و نم باران در اتاق بلند شد. بعد صدا در اتاق پیچید. این بار نه فقط در گوش من و بوژان، بلکه برای همه شنیده میشد. و داستان آذرمیرا دوباره آغاز شد. ویرایش شده 2 مهر توسط زینب چرمگر 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 30 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 شهریور (ویرایش شده) پارت شصت و یکم طنین صدای وِهرا هنوز در فضای اتاق معلق بود که ضربان عجیبی زیر سینهام بیدار شد. چیزی شبیه به تپش یک قلب دوم، گرم و بیقرار، که آرامآرام از قفسهی سینهام جوشید، به شانههایم دوید و در نوک انگشتانم جمع شد. در کمال ناباوری، بدون اینکه اراده کنم، دستانم مثل هدایتگرِ یک ارکستر نامرئی بالا آمد. هوا شکافت و جریان لطیفی از باد، از میان انگشتانم به بیرون خزید. ادورینا نفسش را حبس کرد. بوژان خشکش زد و ابدوس با چشمانی گشادشده و دستانی که مشت شده بودند، نگاهم میکرد. اما من دیگر ارادهای از خود نداشتم؛ حسی غریب و باستانی درونم بیدار شده بود که مسیر را میدانست. دستهایم را چرخاندم. باد، مثل حریری نامرئی به دور من، بچهها و وِهرا پیچید. گردبادی کوچک اما پرقدرت شکل گرفت. صفحات کتاب اجدادی با صدایی شبیه به بال زدن هزاران پرنده به شدت ورق خوردند. حروف و کلمات از روی کاغذ کنده شدند، در هوا به رقص درآمدند و دیوارهای سنگی اتاق در هالهای از نور و باد حل شد. سپس، سکوت مطلق و ناگهان، بوی تند خاک نمدار و خزههای خیس به ریههایم هجوم آورد. وقتی پلک زدم، دیگر در معبد نبودیم. زیر پاهایمان فرشی از چمنهای شبنمزده کشیده شده بود و بالای سرمان، درختانی با تنههای ستبر و شاخههایی درهمتنیده قد برافراشته بودند. پرتوهای طلایی خورشید از لابهلای برگهای سبز و شفاف میشکست و ستونهایی از نور را روی زمین میساخت. وِهرا با ذوقی کودکانه میان ستونهای نور چرخید و گفت: _همینه بانوی من! موفق شدی! باد حافظه داره؛ تو از حافظهی باد استفاده کردی تا ما داستان رو به صورت زنده ببینیم! ادورینا که مسحور شده بود، قدمی به جلو برداشت. دستش را با احتیاط روی تنهی زبر یکی از درختان کشید و با شگفتی زمزمه کرد: _این، این شگفتانگیزه! بوژان اما دستانش را روی سینهاش گره زد. با چشمانی که با احتیاط سایههای جنگل را میکاوید، گفت: _شگفتانگیزه، ولی یه کم هم ترسناکه. ابدوس، منطقی و محتاطتر از همیشه، برگ خشکی را از روی زمین برداشت. نگاهش را بین برگ و وِهرا چرخاند و پرسید: _گفتی باد حافظه داره، یعنی ما الان به گذشته سفر کردیم؟ اگه من این برگ رو پاره کنم، تو گذشته تغییری ایجاد میشه؟ وِهرا روی شاخهی پایینی یک درخت نشست، پاهای شفافش را تکان داد و پاسخ داد: _نه دقیقاً. شماها فقط طنینِ گذشته هستین. بانو از قدرتشون استفاده کردن تا ما اتفاقات رو مثل یه نمایشِ سهبعدی تماشا کنیم. کسی اینجا شما رو نمیبینه. نگاهم را پایین آوردم و به کف دستانم خیره شدم؛ جایی که هنوز گزگزِ ضعیفی از عبور جادو در آن حس میشد. در ذهن گذراندم: «این قدرتها، انگار خیلی هم بد نیستن. حتی زیبان.» اما درست همان لحظه، سرمایی استخوانسوز از پشت گردنم بالا خزید. صدای خِشدار و تاریکی، مثل زمزمهی ماری در تاریکترین گوشهی ذهنم طنین انداخت: «به این قدرتها نناز! که بعدها مثل اوروس، در تاریکی گم نشوی!» نفس در سینهام حبس شد. موهای تنم سیخ شد و قلبم با شدت به قفسهی سینهام کوبید. وحشت مثل زهر در رگهایم دوید. نگاهم را وحشتزده به اطراف چرخاندم؛ هیچکس متوجه این صدا نشده بود. نکند واقعاً این قدرتها لبهی پرتگاه باشند؟ نکند سرنوشت ما هم به بیراهه و جنون ختم شود؟ ترس داشت تمام وجودم را میبلعید که ناگهان، صدای خندهی بیریای یک کودک در فضای جنگل پیچید. سرم را بالا آوردم. از میان مهِ رقیقی که در عمق جنگل خوابیده بود، دختربچهای سهساله با پیراهنی ساده و پاهای برهنه بیرون دوید. موهای تیرهاش در هوا میرقصید و با شادمانی خرگوشی خیالی را دنبال میکرد. وِهرا از روی شاخه پایین پرید، با لبخندی عریض به دخترک اشاره کرد و گفت: _اوناهاش! اون بانو آذرمیراست. بهتره از این به بعد خوب ببینین و بشنوین! ویرایش شده 30 شهریور توسط زینب چرمگر 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 30 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 شهریور پارت شصت و دوم با اینکه هنوز از تغییر ناگهانی محیط در شوک بودیم و قلبهایمان به شدت میتپید، اما چشمانمان روی دختربچه قفل شد. گویی تمام جزئیات اطراف را میبلعیدیم. او، عاری از هرگونه آشوب و غم، با خندههای ریز کودکانه خرگوش سفیدی را دنبال میکرد و در دنیای کوچک خودش غرق بود. ناگهان صدای فریادهای مضطربی سکوت سبز جنگل را شکست: «آذرمیرا!» «بانو!» «کجایید؟» چند ثانیه بعد، گروهی از ندیمهها و ملازمان، نفسنفسزنان از میان درختان تنومند سر برآوردند. پیشاپیش آنها، زنی گام برمیداشت که تماشایش نفسم را در سینه حبس کرد. موهای سپید و بلندش مانند آبشاری از نقره تا پایین کمرش ریخته بود. پیراهنی شبیه به لباس من به تن داشت، با این تفاوت که بخشهایی از سینه و شانههایش با زرهی ظریف و فولادی پوشانده شده بود که در نور خورشید برق میزد. یکی از دختران همراهِ او، ناگهان ایستاد، به جلو اشاره کرد و رو به زن گفت: «اوناهاش بانو مهپر! اونجاست!» بانویی که حالا میدانستیم الهه باد، یعنی بانو مهپر است، با شتاب از کنار ما رد شد؛ گویی از میان بدنهای نامرئی ما عبور کرد. او به سمت آذرمیرا دوید، روی زانو نشست و دخترک را در آغوش کشید. نفس راحتی زد و با لحنی که میان نگرانی و محبت نوسان میکرد، گفت: «دخترم، مگه نگفتم نباید از ما دور بشی؟» آذرمیرا با همان سادگیِ شیرین کودکانهاش، به خرگوش پشمالویی که در بغلش دست و پا میزد اشاره کرد و گفت: «دنبال این خرگوش بودم مادر.» لبخندی درخشان روی چهرهی بانو مهپر پاشیده شد. در حالی که دخترک را در آغوشش بلند میکرد و از روی زمین برمیداشت، گفت: «خب، حالا که خرگوش رو گرفتی باید بریم بهش غذا بدیم، نه؟ ولی قول بده دیگه از دست ندیمهها فرار نکنی!» آذرمیرا با چشمانی درشت و لبخندی بامزه، سر تکان داد: «باشه مادر، قول میدم. بریم به گوشدراز غذا بدیم!» آن دو چنان فارغ از جهان اطراف در آغوش هم شاد بودند که متوجه تهدید بالای سرشان نشدند. صدای وحشتناک خِشخِش و شکستن چوب از بالا طنینانداز شد. شاخهای عظیم، خشک و بسیار سنگین، درست بالای سر آنها از درخت جدا شد و با سرعتی مرگبار به سمت پایین سقوط کرد. بیاختیار فریادی کشیدم و تمام بدنم برای دویدن به سمت آنها منقبض شد. میخواستم نجاتشان دهم، اما دست ظریف و خنکِ وِهرا روی بازویم نشست و مانعم شد. صدای آرامشبخشش در گوشم پیچید: «تو نمیتونی جلوش رو بگیری. این فقط یه خاطرهست، نگران نباش و تماشا کن.» نگاهی سریع به دوروبرم انداختم. آدورینا به شدت تحت تأثیر قرار گرفته بود؛ دستش را روی دهانش گذاشته بود و اشک در چشمانش حلقه زده بود. ابدوس و بوژان هم با اخمهای درهم و نفسهای حبسشده، با نگرانی به صحنه خیره شده بودند. درست در لحظهای که شاخه داشت روی سر بانو مهپر و کودک فرود میآمد، آذرمیرا سرش را بالا گرفت. چشمانش ناگهان درخشید. او دست کوچک و ظریفش را به سمت شاخه بالا برد. ناگهان گردبادی از هوای فشرده و برگهای خشک از روی زمین برخاست. بادِ تند و متمرکزی زیر شاخهی در حال سقوط پیچید، سرعتش را گرفت و آن را در فاصلهی چند سانتیمتری سر آنها، معلق و بیحرکت در هوا نگه داشت. شاخهی سنگین روی بالشتکی نامرئی از هوا شناور مانده بود. بانو مهپر که با تغییر ناگهانی جریان باد و سایهی بالای سرش به بالا نگاه کرده بود، نگاهش از شاخه به دستان کوچک آذرمیرا سر خورد. لبخندی عمیق و پر از غرور روی لبانش نقش بست. او آذرمیرا را محکمتر در آغوش فشرد و با صدایی سرشار از شوق گفت: «پس بالاخره قدرت باد در تو نمایان شد دخترم. از حالا به بعد باید تحت تعلیم قرار بگیری.» آذرمیرا از این توجه و تعریف مادرش، ذوقزده شد، بازوان کوچکش را دور گردن بانو مهپر حلقه کرد و خودش را در آغوش او رها ساخت. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 2 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مهر (ویرایش شده) پارت شصت و سوم مه غلیظ و چسبندهای از روی زمین جوشید و همه درختها و سبزهزار را در خود فرو برد. در یک لحظه در سیاهی مطلق و سردی فرود رفتیم. وحشت چنگ انداخت به گلویمان؛ بیاختیار دستهای یکدیگر را در تاریکی پیدا کردیم و محکم فشردیم. تپش قلبهایمان تنها صدای واضح آن لحظه بود. چند ثانیه بعد، سرمای تاریکی جایش را به گرمای ملایم خورشید و بوی خاک خشک و چرم کهنه داد. مه کنار رفت و خود را وسط یک زمین تمرین وسیع یافتیم. زمین با دیوارههای چوبی محصور بود و انواع سلاح روی پایهها چیده شده بود. آدورینا نگاهی به اطراف انداخت، دستش را از دست من بیرون کشید و گفت: _فکر کنم رفتیم تو یه بخش دیگه از خاطرات. انگار کتاب داره فقط خاطرههای مهم رو نشونمون میده. آبدوس در تأیید حرف او سر تکان داد. انگار نیرویی نامرئی او را به سمت خود میکشید؛ جلو رفت و شمشیر فولادی و سنگینی را برداشت. وزنش را روی دست سنجید، تیغه تیز را با انگشت لمس کرد و با دقتی کارشناسانه به آن خیره شد. بوژان اما بیتوجه به شمشیرها، متفکرانه به گوشههای خلوت زمین آموزش نگاه میکرد. اخمهایش در هم رفت و با صدایی که رگهای از دلهره در آن بود، گفت: _بچهها، شما تو خاطره قبلی اون مرد سیاهپوش رو دیدین؟ لای درختها پنهان شده بود و داشت نگاه میکرد. حتی حس میکنم همون باعث شد اون شاخه سنگین سقوط کنه. با ناباوری به او نگاه کردم. احساس کردم خون در رگهایم یخ زد. آبدوس و آدورینا سرشان را با تعجب تکان دادند؛ هیچکدام حضورش را ندیده بودند. وِهرا که تا آن لحظه سکوت کرده بود، روی لبه یکی از سلاحهای چوبی نشست و با لحنی تحسینآمیز گفت: _آفرین سرورم. خاطرهها رو باید با دقت خیلی زیاد نگاه کنین. میدونم دنبال نشونههایی تو این کتاب میگردین. این نشونهها تو لایههای پنهان خاطرات پنهان شدن و اصلاً راحت دیده نمیشن. حرف وِهرا مثل یک هشدار بود. از آن لحظه به بعد، همگی با دقتی دوچندان تمام زوایای زمین را زیر نظر گرفتیم. صدای سم اسبی روی خاک خشک طنین انداخت. آذرمیرا ظاهر شد. حالا بزرگتر شده بود؛ شاید نزدیک به هفت سال داشت. با مهارتی بینقص سوار بر اسب کهر و چابکی به سمت ما میتاخت. موهایش را پشت سر بافته بود. اسب را هدایت کرد تا با چالاکی از روی موانع چوبی بپرد. همزمان کمان کوچکش را کشید و سیبلهای چوبی مسیر را یکی پس از دیگری هدف گرفت. تیرها با صفیر باد میچرخیدند و درست وسط نشانگاه مینشستند. کمی آنطرفتر، بانو مهپر کنار دو مرد زرهپوش ایستاده بود و با چشمانی نگران و جدی تمرین او را تماشا میکرد. وقتی مسیر تمام شد و اسب ایستاد، یکی از آن مردها که ساعت شنی کوچکی در دست داشت، به دانههای ماسه نگاه کرد و گفت: _بازم دو دقیقه بیشتر طول کشید. باید فرزتر باشی بانو. باید بیشتر تلاش کنی. آذرمیرا با چشمانی پر از خستگی و غم به بانو مهپر نگاه کرد؛ نگاهش پر از خواهشی کودکانه بود. بانو مهپر قدمی جلو آمد و با لحنی محکم اما مهربان گفت: _اونجوری نگاهم نکن دخترم. باید تمریناتت رو درست انجام بدی. خودت خوب میدونی چه جنگ بزرگی در پیش داریم. باید تا اون موقع کامل آماده باشی. ناامیدی لحظهای در چهره آذرمیرا نشست، اما بهسرعت جای خود را به مصمم بودن داد. سرش را تکان داد، اسب را چرخاند و دوباره در نقطه شروع قرار گرفت. چشمانش را بست و نفسی عمیق کشید؛ انگار داشت با جریان باد اطرافش یکی میشد. وقتی چشمانش را باز کرد، جرقهای از اراده در نگاهش میدرخشید. این بار با سرعتی باورنکردنی تاخت. اسب و سوار مانند روحی واحد در مسیر حرکت میکردند. تیرها را با سرعت رعدآسا رها میکرد و هر تیر با ضربهای محکم سینه چوب را میشکافت. مربی لبخند زد، برایش دست زد و گفت: «آفرین! موفق شدی!» آذرمیرا با ذوق کودکانه از اسب پایین پرید و خودش را در آغوش گرم بانو مهپر انداخت. در حالی که همه مشغول تماشای آن صحنه بودند، چشمم به گوشه پایین دیواره سنگی زمین آموزش افتاد. چیزی روی سنگ خاکستری حک شده بود. جلوتر رفتم. یک فلش بزرگ با نوک تیز رو به زمین. کنار فلش، با خطی باستانی و ناآشنا اما کاملاً خوانا، نامی حک شده بود: **زرنهاب**. با هیجان و صدایی لرزان از اشتیاق بچهها را صدا زدم: «بچهها، اینجا رو ببینین!» همه دور سنگ جمع شدند. آبدوس روی زانو نشست و انگشتانش را روی شیارهای حکاکی کشید. آدورینا گفت: _یه فلش رو به پایین. یعنی زیر زمین آموزش؟ بوژان دستی به چانهاش کشید: _یا شاید منظورش اینه که زیر قلمرو باد، ویرانههای زرنهاب قرار داره؟ آبدوس سرش را بالا آورد و گفت: _هرچی که هست، این نشونه بیدلیل اینجاست. احتمالاً تکمیلکننده بخشی از اون نقشه مبهم کتابه که برامون تعریف کردین. ویرایش شده 2 مهر توسط زینب چرمگر لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 4 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 مهر پارت شصت و چهارم تصاویر بار دیگر در هم شکستند؛ اما این بار نه در دل تاریکی، بلکه در هجوم ذراتی درخشان از نور. بانو مهپر و همراهانش مثل غباری طلایی در باد حل شدند و لحظهای بعد، ما دوباره در همان میدان آموزش ایستاده بودیم؛ با این تفاوت که زمان، بیصدا، جهشی رو به جلو برداشته بود. صدای تند و آهنگین برخورد دو فلز، سکوت فضا را درید. جنگ، جِنگ، خِش. آذرمیرا را دیدیم. حالا قامتش کشیدهتر شده بود و به دختری حدوداً نهساله میمانست. حرکاتش دیگر رنگوبوی کودکی نداشت. مثل جرقهای از نور در میانه میدان میچرخید؛ تند، سبک و مهارنشدنی. روبهرویش زنی تنومند، با کلاهخودی فلزی بر سر، ایستاده بود و با تمام توان ضربههای او را دفع میکرد. آذرمیرا با چرخشی نرم از زیر ضربه سنگین استادش لغزید، شمشیرش را با مهارتی خیرهکننده در هوا گرداند و تیغه سلاح حریف را به بازی گرفت. سپس در حرکتی رعدآسا، مچ دست زن را هدف گرفت و با ضربهای دقیق، شمشیر او را به هوا پرتاب کرد. سلاح با صدایی زنگدار روی خاک افتاد. زن، کلاهخودش را از سر برداشت، در حالی که نفسنفس میزد خندید و با نگاهی آکنده از ستایش به آذرمیرا گفت: «دیگه چیزی نمونده که بهت یاد بدم، بانو. تو خودِ شمشیری.» آذرمیرا با چشمانی درخشان و لبخندی که تمام صورتش را روشن کرده بود، دواندوان به سمت بالکنی رفت که بانو مهپر از آنجا نظارهگرش بود. سرش را بالا گرفت و فریاد زد: «شنیدی، مادر؟ من کامل موفق شدم!» اما بانو مهپر نگاهش به افقهای دور گره خورده بود؛ به جایی که انگار ابرهایی تیره را میدید که از چشم ما پنهان بودند. لبخندی تلخ و گذرا بر لبانش نشست و با لحنی که بوی خستگی و نگرانی میداد، گفت: «آره، دخترم. اما این اصلاً معنیش این نیست که تمریناتت تموم شده.» شادی در چهره آذرمیرا یخ زد. شانههایش افتاد و با نگاهی غمگین به مادرش خیره ماند؛ انگار میان خواستههای کودکانه او و انتظارات سنگین بانو مهپر، دیواری بلند و خاموش قد کشیده بود. در همان لحظه سنگین، صدای بهتزده آبدوس ما را به خود آورد: «بچهها، اون شمشیر رو ببینین. با بقیه فرق داره. جنسش! خدای من، این چیه؟» همه بیاختیار نفسمان را حبس کردیم و به سلاحی که در دستان آذرمیرا بود خیره شدیم. آن دیگر فقط یک شمشیر نبود؛ شاهکاری هولناک و زیبا بود. تیغهای بلند و کشیده از جنس کریستال گداخته، انگار که شعلههایی زنده درونش زندانی شده باشند. لبههایش صیقلی و آرام نبودند؛ بیشتر به شیشهای میمانست که بارها شکسته و هر بار با جادویی خاموش، دوباره به هم دوخته شده باشد. هر بار که نور آفتاب به تیغه میخورد، درخشش آن شبیه اشکهایی بود که از قلبی آتشین فرو میچکد. اما شگفتانگیزترین بخشش، دسته شمشیر بود. سنگی درشت، به رنگ سبز و آبی اقیانوسی، در میانه قبضه میدرخشید و نوری آرام و زنده از خود میپراکند؛ نوری که تضادی اسرارآمیز با شعلههای محبوس در تیغه داشت. بوژان، که انگار ناگهان همه تکههای پازل در ذهنش کنار هم نشسته بودند، با صدایی لرزان گفت: «این خودشه. این همون تیغ مهر ترکخوردهست.» با ناباوری به هم نگاه کردیم. آبدوس زیر لب زمزمه کرد: «و اون سنگ روی دسته، اون نایلب واقعیه. تکه گمشده افسانهها.» در همان لحظه، شمشیر در دستان آذرمیرا شروع به لرزیدن کرد؛ لرزشی خفیف اما زنده، انگار حضور ما را حس کرده باشد. انگار میان این تیغه و نایلب دیگری که در زمان ما وجود داشت، پیوندی خاموش و ناگسستنی بیدار شده بود. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 6 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مهر (ویرایش شده) پارت شصت و پنج پیش از آنکه بتوانیم حرکتی کنیم، گویی سدِ زمان شکست. آتشِ خفته در میانِ کریستالِ شمشیرِ آذرمیرا، ناگهان مثل گدازهای مذاب به روی سنگفرشِ میدانِ آموزش شره کرد. شعلههای سرخ و نارنجی با سرعتی سرسامآور بالا کشیدند و اتمسفر اطرافمان را در کام خود کشیدند. تصاویر به سرعت چرخیدند، محو شدند و دوباره جان گرفتند. وقتی چشم باز کردیم، سوزشِ دود در گلویمان و حرارتِ نفسگیرِ هوا، اولین چیزهایی بود که حس کردیم. دور تا دور ما درختان کهنسالی بودند که در میانِ شعلههای وحشی میسوختند و خاکسترِ داغ مثل برفِ سیاه بر زمین میبارید. اتمسفرِ خفه و سنگینِ جنگل، حسِ آشناییِ تلخی داشت. نگاهم را دور تا دور گرداندم و ناگهان دستم را جلوی دهانم گذاشتم. همزمان با بوژان، بهتزده زمزمه کردم: «اینجا، اینجا مهدارانه!» ابدوس و آدورینا با شنیدن این نام، با وحشت به درختانِ در حال سوختن و غبارِ خاکستریِ میان آنها خیره شدند. حدسمان درست بود؛ این جنگلِ افسانهای در آتش میسوخت. کمی جلوتر، در میانهی میدانگاهیِ جنگل، بانو مهپر ایستاده بود. او زرهی فلزیِ درخشانی به تن داشت که وقار و ابهتِ بینظیری به قامتش میبخشید، هرچند که چهرهاش از دوده سیاه شده و خستگی مفرط در چشمانش موج میزد. او فرماندهی سربازان را برای خاموش کردن حریق بر عهده داشت. در اطراف او، پیکرهای بیجانِ سربازان و مهاجمان روی زمینِ سوخته افتاده بود؛در هر گوشه زمین زرههای شکسته دیده میشد، بوی تند خاکستر آمیخته با خون در فضا پخش بود، و صدای نالههای ضعیف سربازان زخمی از هر طرف به گوش میرسید؛ و گواهی تلخ بر نبردی سهمگین و ویرانگر که تازه به پایان رسیده بود. ناگهان، از میانِ غبار و دود، همهمهای برخاست. سربازان و خدمه سعی داشتند مانعِ ورودِ کسی به این منطقهی خطرناک شوند، اما او گوشش بدهکار نبود. با تپش قلب بالا و دردی در سینه ام به روستای درحال سوختنمان نگاه میکردم، قلبم از دیدن آن صحنه فشرده میشد؛ اشکی سمج از گوشه چشمم پایین چکید. آذرمیرا بود. حالا بزرگتر شده بود، شاید دوازده ساله. پیراهنی فیروزهای به تن داشت که بخشهایی از سینه و بازوهایش با صفحاتِ ظریفِ زره پوشانده شده بود. شمشیرِ معروفش، تیغ مهرِ ترکخورده، در غلافی چرمی به کمرش بسته شده بود. تمیزی لباسش نشان میداد که در جنگ تنبهتن حضور نداشته، اما چشمانش شعلهور از اراده بود. بانو مهپر با شنیدن صدای داد و فریادِ سربازان، به عقب برگشت. با دیدن چهرهی مصممِ آذرمیرا، رنگ از رخش پرید و نگرانی در چشمانش دوچندان شد. فریاد زد: «آذرمیرا! تو اینجا چه کار میکنی؟ بهت دستور داده بودم توی قصر بمونی!» آذرمیرا با همان لجاجتِ همیشگیاش، یک قدم به جلو برداشت و با صدایی محکم گفت: «من میتونم کمک کنم! این دفعه جلوی من رو نمیگیری مادر!» پیش از آنکه کسی بتواند مانعش شود، آذرمیرا در میانِ زبانه کشیدنِ آتش، روی خاکستر و زمینِ گداخته زانو زد. او دستِ راستش را مستقیماً به سمتِ دیوارهی آتشینِ پیشرویش دراز کرد. فریادِ بانو مهپر و سربازان در هم آمیخت: «نه! عقب بایست!» اما دیگر دیر شده بود. از میانِ انگشتانِ آذرمیرا، هالهای ضعیف و درخشان از نورِ سبز و آبیِ نایلب ساطع شد. در کمالِ حیرتِ ما، شعلههای سرکش آتش شروع به لرزیدن کردند. گویی جاذبهای قدرتمند آنها را به سمت دستِ او میکشید. جریانهای آتش مثل مارهای سرخ از روی درختان جدا شدند، در هوا تاب خوردند و مستقیماً به درون کفِ دستِ آذرمیرا سرازیر شدند. هرچه آتش بیشتر جذبِ دستِ او میشد، نورِ نایلب درخشانتر و شعلههای جنگل کمجانتر میشدند، تا اینکه آخرین زبانهی آتش نیز در میانِ سرانگشتانِ او ناپدید شد و تنها خاکسترِ سرد و دود از آن باقی ماند. سکوتِ مرگباری جنگل را فرا گرفت. همه با دهانِ باز و حیرتزده به دخترک دوازده ساله زل زده بودند. بانو مهپر نفسش را حبس کرد. او بار دیگر شاهدِ تجلیِ قدرتی غیرعادی و فراتر از درک در وجود دخترش بود؛ قدرتی که هم میتوانست تطهیر کند و هم مهار. اما به جای خوشحالی، موجی از آشوب و ترسِ عمیق از آیندهی مبهم و خطرناکی که در انتظارِ آذرمیرا بود، دلش را به لرزه درآورد. ویرایش شده 6 مهر توسط زینب چرمگر 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 8 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مهر (ویرایش شده) پارت شصت و ششم با قلبی که گویی میخواست قفسهی سینهام را بشکافد، به منظرهی پیشرو خیره مانده بودم. بوی سوختگی هنوز در مشامم میپیچید که صدای لرزان آدورینا، همچون تیغی بران، سکوت را برید: «شما هم اون موجودی که بین درختهاست رو میبینین؟ همونیه که تو کابوسم بود!» او چند قدم عقب رفت؛ چنان به ابدوس پناه برد که انگار میخواست در سایهی او ناپدید شود. بازوی او را با چنان قدرتی چنگ زد که سرانگشتانش سفید شد. ابدوس، که همیشه همچون کوهی استوار مینمود، اخمی غلیظ بر چهره نشاند؛ اما وقتی نگاهش به نقطهی موردنظر افتاد، رنگ از رخش پرید و عضلات بازویش زیر دست آدورینا منقبض شد. بوژان هم سر جایش خشکش زده بود. من؟ من جرئت نداشتم؛ اما نیرویی مرموز سرم را چرخاند. دوباره همان دو گوی سفید و درخشان را دیدم که در میان تودهای از تاریکیِ غلیظ به ما خیره شده بودند؛ تاریکیِ عجیبی که انگار نور را در کام خود میبلعید: **اوروس**. تنم از سرما یخ زده بود؛ اما مدام حرف «وِهرا» را همچون ذکری در ذهن تکرار میکردم: «این فقط یه نمایشه. اونا ما رو نمیبینن. ما اینجا حضور فیزیکی نداریم.» هنوز این موجِ آرامشِ کاذب تمام بدنم را در بر نگرفته بود که سرمایی گزنده را درست پشت لاله گوشم حس کردم. انگار کسی با نفسی از جنس یخ، نامم را به دندان کشید. زمزمهای آشنا، تیره و چسبناک، درست کنار گوشم پیچید: «خیلی مطمئن نباش، آمیتیس!» و بعد، آن قهقههی جنونآمیز طنینانداز شد؛ صدایی که انگار نه در فضا، بلکه مستقیماً درون جمجمهام میپیچید. با وحشت به بقیه نگاه کردم. آنها همچنان با چشمانی گشاد شده به جنگل زل زده بودند. انگار زمان برای آنها منجمد شده بود؛ فقط من آن صدا را شنیده بودم! دستهای گرم بوژان روی شانههایم نشست و تکانم داد: «آمی! خوبی؟ چرا مثل گچ سفید شدی؟ نترس، اون ما رو نمیبینه. وِهرا گفت که...» میان حرفش پریدم؛ در حالی که لرزش صدایم از کنترل خارج شده بود، گفتم: «ولی من، من صداش رو شنیدم! همینجا بود!» بوژان یکه خورد. وِهرا، که انگار کوچکترین ارتعاشاتِ ترس را هم حس میکرد، با لحنی که دیگر آن آرامشِ همیشگی را نداشت، فریاد زد: «باید برگردیم! خاطره دیگه امن نیست. تاریکی نفوذ کرده! دست هم رو بگیرید، زود!» از من خواست اتاقم را تصور کنم. چشمانم را بستم. تصاویر جنگل و مهداران، همچون پارچهای که در طوفان پاره شود، دور سرمان چرخیدند. گردبادی از رنگ و صدا ما را بلعید و ناگهان، سنگینیِ فرش چمن مانند اتاق را زیر پایم حس کردم. چشمانم را باز کردم. ما در اتاق بودیم؛ اما چیزی درست نبود. درِ اتاق که مطمئن بودم آن را بستهایم، حالا تا نیمه باز بود و نسیمی غیرعادی و سرد، همچون حضورِ کسی که تازه از آنجا عبور کرده باشد، در فضای اتاق میچرخید. ویرایش شده 8 مهر توسط زینب چرمگر 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 8 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مهر (ویرایش شده) پارت شصت و هفتم انگار بقیه هم سنگینی فضا را حس کرده بودند. اتاق دیگر شبیه یک فضای معمولی نبود؛ بیشتر به آستانهی چیزی ناشناس و خطرناک میمانست. ابدوس بیاختیار خودش را نیمقدم جلوتر از آدورینا نگه داشته بود؛ بازویش را محافظوار جلوی او گرفته بود، انگار اگر خطری از دل تاریکی بیرون بجهد، ابتدا باید از او عبور کند. بوژان هم با بدنی منقبض و آماده ایستاده بود؛ شانههایش سفت، فکاش قفل شده و نگاهش مدام گوشهوکنار اتاق را میکاوید. من هم نگاه از هیچچیز برنمیداشتم. هوا چنان سنگین شده بود که حتی نفس کشیدن هم زور میبرد. بعد صدایی آمد. نه ناگهانی، نه بلند؛ اما همان چند ضربهی سنگینِ پا روی زمینِ راهرو کافی بود تا قلبم یک لحظه از تپش بایستد. تق، تق، تق... صدا آرام اما مطمئن نزدیک میشد؛ مثل کسی که میدانست دقیقاً به کجا میرود. همان لحظه، وِهرا با شنیدن آن صدا، میان گلبرگها و نسیمی که دورش میچرخید، ناگهان به حالت پراکنده درآمد. انگار خودش را در باد جمع کرد و محو شد. گلبرگها برای چند ثانیه در هوا چرخیدند و بعد، نرم و بیصدا، روی زمین و لبهی تخت نشستند. همان یک حرکت، شک را در دلم چند برابر کرد. بقیه نباید از وجود راهنماها خبر داشته باشند! عرق سردی روی پیشانیام نشست. دستهایم میلرزیدند، اما با همان لرزش، خم شدم و خنجر پدر را از کیف بیرون کشیدم. انگشتهایم دور دستهاش درست جا نمیگرفت؛ انگار این فلز سرد، از من مطمئنتر بود. تیغه در نورِ کمِ اتاق برق ضعیفی زد و لرزش دستم را بیشتر به رخ کشید. صدای قدمها نزدیکتر شد. نزدیکتر... و در نهایت، سیروس در چهارچوب در ظاهر شد. برای یک لحظه، آدورینا جیغ کوتاهی کشید؛ صدایی از جنس ترسِ خالص و ناگهانی. بعد ما سه نفر، مثل کسانی که ناگهان از زیر آب بیرون کشیده شده باشند، نفسمان را از سر آسودگی بیرون دادیم. سیروس با چهرهای گیج و نگاهی که بیشتر از تعجب پر بود تا خطر، به ما خیره شد و گفت: _چیزی شده سرورانم؟ انگار ترسیدید! ابدوس زودتر از همه خودش را جمع کرد. به زحمت حالت صورتش را عادی نگه داشت و با صدایی که تلاش میکرد بیلرزش باشد، گفت: _نه، مشکلی نیست. فقط قصد داشتیم اطراف رو بگردیم. سیروس نگاهش را آرام، اما دقیق، روی تکتک ما چرخاند. انگار میخواست مطمئن شود که این جواب کافی است. بعد، چشمش روی کتابی افتاد که روی زمین افتاده بود. نمیدانم چرا، اما همان لحظه حس کردم چیزی در نگاهش تغییر کرد. نه آشکار، نه قابلاثبات بود؛ فقط یک برق کوتاه، یک مکث بسیار ریز به همراهش و همان کافی بود تا دلم فرو بریزد. بوژان خیلی سریع جلو رفت، کتاب را برداشت و با لبخندی ساختگی، اما ماهرانه، رو به من گفت: _اوه امی! مرسی که کتاب مورد علاقهام رو با خودت آوردی. همهاش توی فکرش بودم. من هم با لبخندی که امیدوار بودم طبیعی به نظر برسد، سر تکان دادم: _خواهش میکنم. میدونستم دوستش داری، برات آوردمش. سیروس بار دیگر ما را از زیر نظر گذراند. چشمهایش کمی ریزتر شد؛ انگار داشت چیزی را سبکسنگین میکرد؛ چیزی که هنوز اسمش را نمیدانست. بعد، ناگهان لبخندی آرام روی لبش نشست: _سرورانم، اگه قصد بازدید از وندیار رو دارید، باعث افتخارمه که اطراف رو نشونتون بدم. من، ابدوس، بوژان و آدورینا، همزمان لبخندی کوتاه زدیم و سر تکان دادیم. بوژان سریع گفت: _پنج دقیقهی دیگه جلوی در معبد میبینیمت. سیروس با همان آرامشِ عجیبش از در گذشت و دور شد. اما تا صدای قدمهایش در راهرو محو شد، ما چهار نفر تقریباً همزمان روی زمین وا رفتیم؛ انگار تازه اجازه یافته بودیم وزنِ ترس را رها کنیم. آدورینا، هنوز با صدایی که تهماندهی لرزش در آن بود، گفت: _به نظرتون باور کرد؟ ابدوس که نگاهش هنوز به در دوخته شده بود، آهسته سر تکان داد: _بهتره باور کرده باشه. چند لحظه هیچکس حرف نزد. فقط سکوت بود و نفسهایی که هنوز کامل منظم نشده بودند. بعد من وِهرا را صدا کردم. لحظهای بعد، نسیمی لطیف در گوشهی اتاق پیچید و او دوباره ظاهر شد؛ میان چرخشِ نرمِ گلبرگها، سبک و روشن، اما اینبار نگاهش جدیتر از قبل بود. با شتاب و صدایی پایین گفتم: _سوال زیاد دارم ازت، ولی وقت تنگه. فعلاً این کتاب رو یه جایی مخفی کن. وِهرا سری تکان داد. نگاه کوچکش بین ما چرخید و با لحنی آرام اما هشداردهنده گفت: _چشم سرورم. فقط کسی نباید از وجود راهنماها باخبر بشه. فعلاً که فقط من ظاهر شدم، کسی از من خبر نداره. سری تکان دادم. وِهرا لبخند کوتاهی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه اطمینان بود؛ بعد آرام، مثل بخارِ صبح، در هوا محو شد. ویرایش شده 8 مهر توسط زینب چرمگر 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 9 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مهر پارت شصت و هشتم چند دقیقه بعد، همهمان، در حالی که هرکدام غرق در فکر خودمان بودیم، جلوی درِ معبد به انتظار سیروس ایستاده بودیم. سکوت عجیبی میانمان افتاده بود؛ نه از آن سکوتهای آرام و دلنشین، بلکه از آنهایی که سنگینیشان روی شانه مینشیند و نفس کشیدن را دشوار میکند. آنقدر اتفاقها در این چند روز، پشت سر هم، بر سرمان آوار شده بود که دیگر نمیتوانستم مرز میان جادو و واقعیت را تشخیص بدهم. همهچیز در ذهنم به هم گره خورده بود؛ خاطره، کابوس، مرگ، هشدار، صداها. انگار در جهانی راه میرفتم که هر لحظه ممکن بود چهره عوض کند. تنها چیزی که با اطمینان میدانستم، دردِ تنم بود. بدنم بعد از آن سفر به خاطرات آذرمیرا، به طرز عجیبی کوفته و سنگین شده بود؛ چنان درد میکرد که انگار نه فقط شاهد یک نبرد، بلکه خودم در دل آن جنگیده بودم. ماهیچههایم تیر میکشیدند و خستگی، مثل مهی غلیظ، روی استخوانهایم نشسته بود. اما درد جسمانی، در برابر آشفتگی ذهنم، هیچ بود. از لحظهای که از آن خاطره بیرون آمده بودیم، تصویرهایی پراکنده و هولناک از حضور اوروس در ذهنم جان میگرفت؛ صحنههایی که قبلاً متوجهشان نشده بودم، اما حالا با وضوحی ترسناک، یکییکی به یادم میآمدند و مثل سایهای سمج رهایم نمیکردند. هر بار که پلک میزدم، آن دو گوی سفید در تاریکی پیش چشمم روشن میشدند. میدانستم هیچکدام از ما دیگر شبیه چند روز قبل نیستیم. آن شور و سرزندگیای که حتی در میان قحطی، سرما و تهدید هم در وجودمان زنده مانده بود، حالا خاموش شده بود؛ مثل شعلهای که بیصدا، زیر فشار باد، خفه شده باشد. ما حتی فرصت نکرده بودیم درست و واقعی عزاداری کنیم. غم، ترس، خشم، سردرگمی و خستگی، همه در هم تنیده بودند و حالا در سکوت و چهرههای درهم ما خودشان را نشان میدادند. هیچکس چیزی نمیگفت، اما هر نگاه، هر آه، هر انقباضِ فک، از جنگی حرف میزد که درون همهمان جریان داشت. با صدای شاد و سرزندهی سیروس، سرهایمان همزمان به سمتش چرخید. او با همان انرژی همیشگی، یا شاید حتی بیشتر از قبل، به طرفمان آمد و بعد از بردن نام چند مکان دیدنی، بیدرنگ جلو افتاد تا راه را نشانمان بدهد. لحنش روشن و پرنشاط بود؛ چنانکه انگار نه در این چند روز مرگی رخ داده بود، نه رازی فاش شده بود، نه سایهای تاریک در کمینمان ایستاده بود. ما هم بیآنکه حرفی بزنیم، پشت سرش راه افتادیم. وندیار زیبا بود؛ آنقدر زیبا که اگر در زمان دیگری به آن قدم میگذاشتم، شاید محو شکوهش میشدم. آبشارها با صدایی زلال از دل صخرهها فرو میریختند، نسیم خنک شاخهها را آرام تکان میداد و نور، نرم و طلایی، روی سنگفرشها و دیوارهای کهن میلغزید. اما بعد از اتفاقات اتاق و آن کابوس، هیچکدام از این زیباییها به چشمم نمیآمد. هر منظرهی دلفریب، بیشتر از آنکه تحسینم را برانگیزد، چیزی را درونم میشکست. هر گوشهی تماشاییِ وندیار، بیاختیار یاد مامان و مادرجون را در ذهنم زنده میکرد؛ انگار زیبایی، حالا فقط راه دیگری برای رسیدن به دلتنگی بود. گلویم میسوخت و اشک، بیاجازه، پشت پلکهایم جمع میشد. شکوه آبشارهای وندیار، در برابر غمی که در دلم موج میزد، ناچیز و بیرنگ بود. هیچ صدای آبی نمیتوانست جای خالی آنها را پر کند. با صدای "آه"بوژان سمتش برگشتم. از گوشهی چشمم، بوژان را میدیدم. او هم ساکتتر از همیشه بود؛ سکوتی که به او نمیآمد. دیگر از آن شوخیهای همیشگی یا برق شیطنتآمیز نگاهش خبری نبود. شانههایش کمی افتاده بود و نگاهش، بیشتر از آنکه اطراف را ببیند، انگار در جایی دور و درون خودش سرگردان بود. آبدوس و آدورینا هم بهتر از ما نبودند. هر دو کنارمان بودند، اما ذهنشان انگار در جای دیگری سیر میکرد. آدورینا خاموش و جمعشده قدم برمیداشت و ابدوس، با آنکه هنوز سعی میکرد ظاهرش را محکم نگه دارد، سنگینی این چند روز را نمیتوانست از حالت چهرهاش پنهان کند. حالا تازه فشارِ همهی این اتفاقات داشت خودش را روی شانههایمان میانداخت؛ سنگین، فرساینده و بیرحم. و در میان ما، تنها کسی که شاد به نظر میرسید، سیروس بود. او بیتوجه به حالوهوای ما، با انرژیای مضاعف نسبت به دفعهی اولی که دیده بودمش، از اینسو به آنسو میبردمان و با شور و حرارت از شکوه وندیار حرف میزد؛ از آبشارها، از بناهای کهن، از باغهای معلق و از تاریخ پرغرورش. صدایش پر از زندگی بود، اما برای من، همین زندگیِ بیش از اندازهاش از هر چیز دیگری غریبتر و سنگینتر به نظر میرسید. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در یکشنبه در 09:40 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در یکشنبه در 09:40 (ویرایش شده) پارت شصت و نهم سیروس تقریباً تا تاریکیِ هوا ما را دورِ وندیار چرخاند. تمام آن ساعتها، انگار در خواب راه میرفتم. سایهای سنگین و نامرئی گامبهگام با ما میآمد؛ انگار از لای صخرهها و پشت درختان، چشمهایی سرد مسیرِ حرکتمان را میپاییدند. هر بار که سرم را برمیگرداندم، جز نسیم که شاخهها را تکان میداد و تاریکی که آرام روی وندیار پهن میشد، چیزی نمیدیدم؛ اما حسِ خفگی رهایم نمیکرد. وقتی به معبد برگشتیم، شب کاملاً چیره شده و زمانِ شام فرا رسیده بود. تالارِ غذاخوریِ معبد مثل همیشه مجلل بود؛ میزهایی آراسته به غذاهای رنگارنگ با عطرهایی که باید اشتها را برمیانگیختند، اما برای ما، آن میز بزرگ شبیه به یک تکه سنگ بیروح بود. دیگر هیچکداممان نایی برای به وجد آمدن نداشتیم. صدای برخورد قاشق و چنگالها به ظرفها، تکصداهایی خفه در سکوت سنگین تالار بود. همگی سر به زیر انداخته بودیم و در سکوت، با غذاهایمان بازی میکردیم. من فقط با چنگال، گوشهی بشقابم را خط میانداختم، بیآنکه حتی طعم چیزی را حس کنم. ناخودآگاه سرم را بالا آوردم و نگاهم به جناب اِتریاد افتاد. در انتهای میز، عمیق و متفکر نشسته بود. چشمانش، برعکس سیروس که با لبخندی بیخیال مشغول خوردن بود، روی تکتک ما میچرخید. او متوجه بود؛ متوجهِ پنهانکاریها، لرزش دستهایمان و این سکوتِ غیرعادیمان شده بود. لحظهای بعد، نگاهش روی من قفل شد. در نبرد خاموش چشمانمان، به هم خیره ماندیم. من در عمق چشمهای تیره و پررمزوراز او به دنبال یک جواب میگشتم؛ میخواستم بدانم آیا اِتریاد همان پناهگاهی است که میتوانم به او تکیه کنم، یا او هم بخشی از بازی اوروس است؟ اما چشمان او خواندنی نبودند. نمیدانستم در این سکوتِ محض، او میان خطوطِ چهرهی درهمکشیده و خستهام به دنبال چه میگردد. تاب نیاوردم. نفس عمیقی کشیدم تا بغض خفهکنندهام را فرو بدهم، صندلی را با صدایی کوتاه عقب کشیدم و ایستادم: _ممنون بابت غذا. با اجازهتون من میرم استراحت کنم. بچهها که انگار منتظر همین یک جرقه بودند، بیدرنگ صندلیهایشان را عقب کشیدند و پشت سرم بلند شدند. در حالی که از تالار خارج میشدیم، سنگینی دو نگاه را تا آخرین لحظه روی پشتمان حس کردیم. یکی از آن نگاهها، همچون سایهای نگران تعقیبمان میکرد؛ اما دیگری، نگاهی بود که گزشِ تیزِ سرمایش از لباسهایم عبور کرد و لرزهای موذی را درست وسط ستون فقراتم نشاند؛ لرزی که بوی خطر میداد. وقتی به راهروی اتاقها رسیدیم، ایستادیم. هر کدام از ما به خلوت و دیوارهای اتاقش نیاز داشت تا دردهای این چند روز را پشت آنها پنهان کند. با لحنی خسته، شببهخیرِ کوتاهی گفتیم، از هم جدا شدیم و من پا به داخل اتاقم گذاشتم. در را که بستم، صدای کلیک قفل، تنها صدایی بود که شنیده شد. بالاخره تنها شده بودم. ویرایش شده یکشنبه در 09:41 توسط زینب چرمگر 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در یکشنبه در 11:16 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در یکشنبه در 11:16 (ویرایش شده) پارت هفتاد روی تختِ نرم و ابرمانند نشستم، اما انگار روی تختهسنگی سرد فرود آمده بودم. زانوهایم را در آغوش گرفتم و میان تاریکیِ اتاق، بالاخره آن حصارِ خستهکنندهی خشم و مسئولیت فرو ریخت. تمام این مدت، حتی لحظهی خداحافظی با مامان و مادرجون را هم در بیهوشی از دست داده بودم. فرصتی برای سوگواری نبود؛ فقط دویدن بود و فرار، و جنگیدن. حالا سنگینیِ غمی که در گلویم انباشته شده بود، مثل سربی گداخته راه نفسم را بست. یادِ چهرهی مهربانشان و صدای خندهی بابا، که سالها بود در غبار فراموشیِ ذهنم محو شده بود، یکباره با هجومی بیرحمانه به جانم افتاد. بغضم با صدایی شکسته در فضای اتاق ترکید. ساعتها، بیآنکه گذر زمان را بفهمم، در میان هقهقهایم غرق شدم، تا اینکه خستگی، مثل دارویی تلخ، پلکهایم را بست و به سیاهیِ خواب پناه بردم. اما حتی در خواب هم خبری از آرامش نبود. در جنگلی با مه خاکستری میدویدم. درختان خشکیده، همچون پنجههای استخوانیِ غولهایی خفته، به سمتم کشیده میشدند. وحشتِ آن فضا برایم آشنا بود؛ انگار بارها این مسیرِ نفرینشده را پیموده بودم. صدای نفسهای بریدهام در مه گم میشد. با اضطراب به پشت سرم نگاه کردم، اما جز دود و تاریکی چیزی ندیدم. چشمهایم روی قلعهای قدیمی در دوردست قفل شد؛ بنایی که از درون، با شعلههایی سرخ و لرزان، مثل قلبی سوزان میتپید. سوزِ سرما با هر قدم بیشتر در پوستم رخنه میکرد. ناگهان حس کردم چیزی در مشتم دارم. دستم را بالا آوردم و انگشتانم را باز کردم: چهار گردنبند، درخشان و خیرهکننده، در مشتم میدرخشیدند. گردنبند اجدادیِ خودمان، در کنار گردنبندهایی دیگر؛ یکی به رنگ سرخ که متعلق به اجداد آبدوس و آدورینا بود؛ یکی به رنگ نیلگونِ اقیانوس و دیگری به سبزِ زنده و فریبندهی چمنزارهای وندیار میماند. قلبم به تپش افتاد. اینها نمادِ چه بودند؟ هنوز به خودم نیامده بودم که قهقههای کرکننده سکوتِ جنگل را درید؛ صدایی که استخوانهایم را لرزاند. برگشتم. در میان دود و سایههای سیال، همان دو گوی سفیدِ درخشانِ اوروس، مثل دو چشمِ درنده در تاریکی میسوختند. وحشت، همچون خنجری در قلبم فرو نشست. با تمام توان به سمت قلعه دویدم؛ تنها پناهگاهِ باقیمانده. اما درست همان لحظه که فکر کردم به امنیت نزدیک شدهام، پایم به ریشهی بیرونزدهی درختی گیر کرد. تعادلم به هم خورد و پیش از آنکه بتوانم فریادی بزنم، زمین زیر پایم دهان گشود. سقوط، سقوطی بیانتها در دلِ تاریکیِ مطلق. با جیغی خفه و قفسهی سینهای که انگار میخواست از جا کنده شود، از خواب پریدم. اتاق در تاریکی فرو رفته بود و صدای تپش قلبم، مثل طبل، در سکوت میپیچید. دستم را روی سینهام فشردم؛ ضرباهنگِ وحشت هنوز در رگهایم میدوید. این خواب! همان رویایی بود که درست پیش از ملاقات با آبدوس و آغاز این جهنم دیده بودم. پازل داشت کامل میشد؛ اما آیا من نقشهی این بازی را در دست داشتم، یا فقط مهرهای بودم که به سمت سقوط رانده میشد؟ ویرایش شده یکشنبه در 11:16 توسط زینب چرمگر لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در یکشنبه در 11:44 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در یکشنبه در 11:44 (ویرایش شده) پارت هفتاد و یک یک هفته از زمانی که به وندیار آمده بودیم میگذشت؛ یک هفتهی بهشدت شلوغ، فشرده و فرساینده. با خستگی مفرط روی خاکِ نمناک زمین تمرین نشستم، کمانم را روی پاهایم گذاشتم و برای چند لحظه آرامش، چشمهایم را بستم. اما صدای برخورد خشن و مکرر شمشیرهای ابدوس و بوژان که با جدیت تمرین میکردند، مثل چکش روی مغزم میکوبید و تمرکزم را تارومار میکرد. کلافه چشم باز کردم و درست در همان لحظه، آدورینا را دیدم که برای پنجمینبار تعادلش را روی زین از دست داد و با تکانی شدید، از روی اسب سقوط کرد. بیدرنگ کمان را رها کردم، روی پا ایستادم و به سمتش دویدم: _خوبی آدو؟ روی زمین کز کرده بود. با چشمهایی لبریز از اشک به من نگاه کرد و با بغض گفت: _چرا من حتی یک اسبسواری ساده رو هم بلد نیستم؟ همهتون قدرت دارین، راهنما دارین؛ توی جنگیدن و سوارکاری عالی هستین، ولی من نه! نه قدرتی دارم، نه سوارکار خوبیام، نه شمشیرزن خوبی هستم. لبخند گرمی به رویش زدم. زانو زدم و در حالی که مچ پای خراشیدهاش را وارسی میکردم، گفتم: _این چیزایی که در مورد سوارکاری و جنگیدن گفتی با تمرین به دست میاد. تازه، یادت رفته؟ توی تیراندازی از همهمون بهتری. در مورد قدرتت هم. مکثی کردم، نگاهش را خریدم و با لحنی محکم گفتم: _مطمئنم تو هم قدرت داری. فقط هنوز زمانش نرسیده که خودش رو نشون بده. حتی اگر هم نداشته باشی. به چشمهای آبیرنگش خیره شدم: _این چیزی ازت کم نمیکنه، چون بازم تو مهمترین فردِ این گروهی. با تعجب به خودش اشاره کرد: _من؟ چرا آخه؟ من که هیچی بلد نیستم! لبخندی زدم و دستی به موهای طلایی و آشفتهاش کشیدم: _قدرت ماورایی و جنگیدن رو خیلیا میتونن داشته باشن آدورینا. دستم را ملایم روی سینهاش، درست روی قلبش گذاشتم: _ولی قلب مهربون، پاک و زلال رو هر کسی نداره. تو آینهی محبت این گروهی؛ خودت رو دستکم نگیر. بهت قول میدم همهچیز درست میشه. آدورینا فینی کرد، اشکش را با پشت دست پاک کرد و با لبخندی که بالاخره روی لبش نشسته بود، بلند شد: _ممنونم؛ مرسی بابت انرژیای که بهم دادی. میتونی کمک کنی دوباره سوار بشم؟ میخوام یکبار دیگه امتحان کنم. چشمکی بهش زدم و گفتم: _همینه! ادامه بده. کمکش کردم تا دوباره روی زین جاگیر شود و افسار را به دست بگیرد. وقتی برگشتم، انگار آن حرفها به خودم هم جانِ دوبارهای داده بودند. به سمت میدان تیر رفتم. تیرِ پردار را با دقت روی چلهی کمان گذاشتم. نفسم را حبس کردم، تمام تمرکزم را روی نقطهی کوچک و سرخرنگِ مرکز نشانه قفل کردم و زه را رها کردم. تیر با صدای کوتاهی هوا را شکافت و در کمال ناباوری، درست وسطِ خال سیاه نشست! چند ثانیه با دهان نیمهباز به نشانه خیره ماندم و بعد، با ذوق دستهایم را به هم کوبیدم: _موفق شدم! بالاخره، بالاخره تیرم خورد وسط هدف! آبدوس و بوژان با صدای فریادِ شادی من، ضربات شمشیرشان را قطع کردند. هر دو با تعجب به نشانهی تیراندازی نگاه کردند و بعد، با لبخند و تکان دادن سر تبریک گفتند. این یک هفته، همهمان درگیر چنین تمرینات رزمی فشردهای بودیم. شبها هم که به اتاقهایمان برمیگشتیم، راهنماهایمان — یعنی «وِهرا»، «آتشین» (راهنمای ابدوس) و «طوفان» (راهنمای سرکشِ بوژان) — به ما آموزش میدادند که چطور کنترلِ بهتری روی جادوی درونمان داشته باشیم. در این میان، فقط آدورینا بود که به خاطر نداشتنِ راهنما و قدرت، مدام اخمو و غرغرو میشد و دلش میخواست زودتر سهمش را از این جهان جادویی پیدا کند. ویرایش شده یکشنبه در 11:45 توسط زینب چرمگر لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در یکشنبه در 12:56 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در یکشنبه در 12:56 پارت هفتاد و دوم بعد از چند ساعت تمرینِ طاقتفرسا و نفسگیر، سیروس با همان خوشروییِ همیشگیاش از معبد بیرون آمد و ما را برای صرف ناهار صدا کرد. با تنهایی کوفته، لباسهایی خاکآلود و چهرههایی آشفته به سمت معبد راه افتادیم. در این یک هفته، اعتمادمان به جناب اتریاد ریشه دوانده بود، اما همگی در یک مورد اتفاقنظرِ نانوشتهای داشتیم: او چیزی را از ما پنهان میکرد. حسی به ما میگفت این پنهانکاری از سرِ بدخواهی نیست؛ شاید هنوز به ما اطمینان کامل نداشت، یا شاید فکر میکرد دانستنِ آن حقیقت برای شانههای خستهی ما زود است. وقتی وارد سالن غذاخوری شدیم، اتریاد را دیدیم که با وقار همیشگیاش در رأس میز نشسته بود. با دیدن ما لبخند مهربانی زد و با اشارهی دست، دعوتمان کرد بنشینیم. هنوز چند لقمه بیشتر نخورده بودیم که این بار اتریاد با صدایی که طنینِ جدیتری نسبت به همیشه داشت گفت: _از مربیهاتون شنیدم که پیشرفت چشمگیری داشتید. این خیلی خوبه، چون زمان زیادی برامون باقی نمونده. قاشقی که در راهِ دهانم بود، میان زمین و آسمان خشک شد. صدای حبس شدنِ نفسِ آدورینا را بهوضوح شنیدم. ابدوس زودتر از همه سکوت را شکست و پرسید: _ببخشید، زمان زیادی برای چه چیزی باقی نمونده؟ اتریاد نفس عمیقی کشید؛ انگار میخواست بار سنگینی را از روی سینهاش بردارد: _وقتی بوژان با قدرتش اون طوفان جادویی رو به راه انداخت تا از پل رد بشه، طلسمِ باستانیِ پل برای همیشه شکست. حالا دیگه اونجا فقط یک معبر عادیه؛ هر کسی میتونه ازش رد بشه و من نمیدونم این خبر کی به گوش کیهانسوز میرسه. شوکِ عجیبی سالن را دربرگرفت. همهمان بهتزده به هم نگاه کردیم. آدورینا با صدایی لرزان پرسید: _نمیشه جادوش رو برگردونیم؟ دوباره طلسمش کنیم؟ اتریاد سرش را به نشانهی نفی تکان داد: _متأسفانه نه. اون جادو میراثِ الهه هورتا و بانو مهپر بود. برگردوندنش از توان ما خارجه. اشتهایم یکباره کور شد. انگار لقمه در گلویم به سنگ تبدیل شده بود. یعنی دوباره آوارگی؟ دوباره فرار و ترس و کابوسهای قدیمی؟ بوژان، در حالی که اخمهایش در هم گره خورده بود، سؤالی را پرسید که در ذهن همهمان میچرخید: _ولی، ما کجا باید بریم؟ اینجا که امن نیست، بیرون هم که...» اتریاد متفکرانه نگاهش را به نقطهای دور دوخت: _بانو هورتا گفته که خودتون راه رو بلدین و پیداش میکنین. در همان لحظه، تصویرِ آن سنگِ باستانی و کلمهی حکشده روی آن، مثل برق از ذهنم گذشت: زرنهاب. سریع به بقیه نگاه کردم. از برقی که در چشمهای ابدوس و بوژان درخشید، فهمیدم آنها هم دقیقاً به همان نقشه و همان مسیر فکر میکنند. در میان این افکارِ مشوش و سنگین، حرکتِ آرامی توجهم را جلب کرد. سیروس، بیآنکه حرفی بزند یا جلب توجه کند، با قدمهایی شمرده و آرام در حال خارج شدن از سالن بود. احتمال دادم شاید کاری فوری برایش پیش آمده، اما زمانِ رفتنش، درست وسطِ این بحثِ حیاتی، عجیب بود. باقی ناهار در سکوتی سنگین گذشت؛ سکوتی که بوی سفر میداد، بوی خطر، و بوی شهری گمشده که حالا تنها امید ما بود. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در دیروز در 16:42 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 16:42 (ویرایش شده) پارت هفتاد و سوم بعد از صرف ناهار، همگی در اتاق بوژان جمع شدیم. اتاق او درست در نقطهی مقابلِ اتاق من بود؛ جایی که ابرهای سنگین زیر سقف شناور بودند، رگههای نقرهایِ رعد گاهبهگاه میانشان میدوید و بادی خنک، آرام اما مداوم، در فضا جریان داشت. زمین اتاق را برگهای نارنجی پوشانده بود و با هر قدم، صدای خشخشِ آرامی زیر پاهایمان میپیچید. همین که وارد شدیم، طوفان، وِهرا و آتشین را صدا کردیم. طوفان، گوله ابریِ قویهیکلی بود با خلقوخویی سرکش؛ انگار هر لحظه ممکن بود از دلش صاعقهای بیرون بجهد. آتشین هم درست همانطور که از اسمش پیدا بود، از شعلههای زنده ساخته شده بود و نور سرخ و گرمش در میان تیرگی اتاق میرقصید. وقتی همگی روی زمین نشستیم، رو به وِهرا کردم و گفتم: _میشه کتاب رو برام بیاری؟ وِهرا در همان ثانیه کتاب را مقابلم روی زمین گذاشت. دستم را روی جلدش کشیدم، بعد رو به بقیه گفتم: _الان که نمیدونیم وندیار تا کی امن میمونه و اتریاد هم میگه خودمون باید راه رو پیدا کنیم، بهترین کار اینه که به کتاب اعتماد کنیم. کتاب را میان خودم و بوژان گذاشتم، نقشه را باز کردم و ادامه دادم: _مطمئنم کتاب بیدلیل "زرنهاب" رو به من و بوژان نشون نداده. شاید مقصدِ بعدیمون همونجاست. آبدوس اخمی کرد و گفت: _ولی فکر نمیکنم ما آمادهی رفتن به منشأ این اتفاقات، یعنی زادگاه اوروس، باشیم. کمی مکث کرد و با لحنی سنگینتر اضافه کرد: _ضمن اینکه من و آدو اصلاً نمیتونیم اون نقشه رو ببینیم. بوژان فوری سر بلند کرد. فکش منقبض شد و با لحنی عصبی گفت: _یعنی به من و آمیتیس اعتماد نداری؟ آبدوس چیزی نگفت، اما سکوتش از هر جوابی بلندتر بود. سکوتی که هزار معنا در خودش داشت. اخمهای بوژان در هم گره خورد و خواست چیزی بگوید که سریع مچش را گرفتم. قبل از آنکه بحث تندتر شود، رو به آبدوس و آدورینا گفتم: _اگه شما نقشهی بهتری دارید، پیشنهاد بدید. آدورینا که از بحثِ پیشآمده غمگین شده بود، با ناراحتی به آبدوس خیره شد. آبدوس هم با همان اخم جواب داد: _ما هنوز داستانِ این کتاب رو تموم نکردیم. تازه، داستان اجدادیِ خودمون رو هم از توی کتاب نخوندیم. شاید کتاب ما راهحل بهتری نشون بده. چند لحظه به چهرهاش نگاه کردم. حق داشت. شاید ما بیش از حد به اولین سرنخ چسبیده بودیم، فقط چون از بقیه ملموستر بود. با لحنی آرام گفتم: _قبول، کتابتون رو بیارید، ببینیم توشون چی نوشته شده. در آن لحظه، میان صدای دورِ رعد و خشخش برگهای نارنجی، حس کردم قرار است چیزی بیش از یک جواب پیدا کنیم؛ انگار هر کتاب، تکهای از راهی را پنهان کرده بود که فقط وقتی کنار هم قرار میگرفتند، معنای واقعیاش آشکار میشد. ویرایش شده دیروز در 17:15 توسط زینب چرمگر لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری