رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

پارت بیست و چهارم 

کتاب را که باز کردم، هنوز فرصت نکرده بودم چیزی بگویم که آدورینا با شیطنت همیشگی‌اش، ناگهان آن را از دستم قاپید.

برگه‌ها زیر انگشتانش خش‌خش کوتاهی کردند. چند لحظه با دقت به صفحه‌ها خیره شد. نور نارنجی آتش روی صورتش می‌رقصید و سایه‌ی مژه‌های بلندش روی گونه‌هایش می‌افتاد. بعد لپ‌هایش را باد کرد و لب‌هایش را با دلخوری به پایین خم کرد.

ـ این که هیچی توش نوشته نشده! فکر کنم سرِ کاریم!

با تعجب کتاب را از دستش گرفتم. قلبم کمی تندتر می‌زد.کاملا مطمئن بودم چیزی روی آن نوشته شده بود، دوباره به صفحه‌ها نگاه کردم. ردیف‌های منظم کلمات درست جلوی چشمم بودند؛ جمله‌هایی که با نظمی عجیب روی کاغذهای کهنه نشسته بودند.

سرم را بلند کردم و با ناباوری گفتم:

ـ دختر، تو این کلمات و جمله‌ها رو نمی‌بینی؟

آدورینا ابروهایش را بالا برد و با گیجی نگاهم کرد.

ـ سرِ کارم گذاشتی؟! نه، چیزی نمی‌بینم.

آبدوس و بوژان که کنجکاوی در چهره‌شان موج می‌زد، جلو آمدند. هر دو خم شدند تا بهتر ببینند. نور لرزان آتش روی صورت‌هایشان می‌افتاد و در چشم‌هایشان برق نارنجی کوچکی می‌درخشید.

باد سردی از میان درختان گذشت و برگ‌های خشک زیر پایمان آرام صدا دادند. شعله‌های آتش لحظه‌ای خم شدند و سایه‌های کشیده‌ی ما روی زمین تکان خوردند. چند لحظه سکوت سنگینی بین‌مان افتاد.

بعد آبدوس آهسته گفت:

ـ حق با آدوریناست؛ چیزی نوشته نشده. همه‌ی صفحه‌ها سفیدن.

بوژان با اخم به او نگاه کرد؛ انگار حرفش را باور نکرده باشد.

ـ چشم‌هات ضعیفه؟! مگه می‌شه این همه کلمه و جمله رو نبینی؟

دستش را روی صفحه گرفت؛ انگار می‌خواست خط‌ها را دنبال کند. بعد با تعجب بیشتری گفت:

ـ آمی، من می‌بینم‌شون درست مثل قبل.

نگاه‌ها بین ما چهار نفر جابه‌جا می‌شد. حیرت در چهره‌ی همه موج می‌زد. آدورینا با ناباوری گفت:

ـ یعنی چی؟! شوخی می‌کنید دیگه؟

در همان لحظه، بادی سرد از میان درختان گذشت. شاخه‌ها با صدای خش‌خشی آرام به هم ساییده شدند و شعله‌های آتش لرزیدند. سایه‌ها روی زمین کش آمدند و جنگل برای لحظه‌ای عجیب و وهم‌آلود به نظر رسید.

بوی دود و چوب سوخته در هوا پیچیده بود و صدای دوردست جغدی از دل تاریکی جنگل بلند شد. نگاهم دوباره روی صفحه‌های کتاب افتاد.

کلمات هنوز آنجا بودند؛ واضح، روشن و زنده، اما حالا دیگر مطمئن بودم‌‌‌؛‌‌ ظاهراً فقط من و بوژان می‌توانستیم آن‌ها را ببینیم.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 74
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

پارت اول   شنلم را از روی شانه‌هایم پایین کشیدم و به رخت‌آویز چوبی آویختم. چوبِ خشکیده زیرِ وزنش ناله‌ای خفیف کرد؛ صدایی کوتاه و پیر، شبیه خودِ خانه، که انگار سال‌ها بود در برابر سرما و تاری

به نام خدای جهان افرین نام رمان: آخرین نگهبان شعله (فصل اول) نویسنده: bano.z | زینب چرم گر کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر : فانتزی، اسطوره ای خلاصه رمان: در جهانی که تنها امیدش در افسا

پارت دوم  شنل را کنار گذاشت؛ لبه‌ی پشمیِ شنل از برفِ نیمه‌آب‌شده سنگین شده بود. او آمد و با آهی طولانی، زیر کرسی کنار مادرجون نشست؛ جایی که انگار آخرین سنگرِ گرمِ دنیا بود. هنوز دهانم باز نشده بو

پارت بیست و پنجم

رو به آبدوس کردم و آرام پرسیدم:

ـ کتاب شما هم همراه‌تونه؟ اگه هست، می‌شه بیارینش؟

آبدوس هنوز چیزی نگفته بود که آدورینا با عجله کیف چرمی‌اش را باز کرد. چند لحظه درونش گشت و بعد کتابی بیرون آورد؛ تقریباً هم‌اندازه‌ی کتاب ما، اما جلدش سرخ بود؛ سرخی‌ای شبیه اخگرهای نیمه‌جان.

آن را با کنجکاوی به طرفم گرفت:

ـ اینه.

کتاب را گرفتم. وقتی آن را گرفتم، حس کردم جلدش کمی گرم است؛ انگار زیر پوستش جرقه‌ای زنده حرکت می‌کند. حس سوختن انگشتانم باعث شد دستم را ناخودآگاه کمی محکم‌تر دور جلد حلقه کنم تا کتاب را نیاندازم. کتاب را باز کردم.

چیزی که دیدم، نفسم را برید. صفحه‌ها کاملاً سفید بودند. سفیدی نه مثل کاغذ، بلکه مثل مه. انگار نوشته‌ها در عمق مه پنهان شده بودند. دهانم بی‌اختیار باز ماند. نگاه کوتاهی به بوژان کردم. او از روی شانه‌ام داخل کتاب را دید. صورتش آرام‌آرام از تعجب خشک شد.

بعد زیر لب گفت:

ـ حالا حرف‌تون رو باور کردم! چون این کتاب از نظر من هم خالیه!

باد آرامی از میان درخت‌ها گذشت. شاخه‌ها لرزیدند و چند جرقه از کنار آتش بالا پرید. آبدوس دستی روی صورتش کشید؛ انگار سعی می‌کرد چیزی را در ذهنش کنار هم بگذارد.

ـ این چه معنی‌ای می‌ده؟!

نگاهم را دوباره روی صفحه‌های سفید دوختم. انگار کتاب با لجاجت تصمیم گرفته بود چیزی را از من پنهان کند. چند لحظه سکوت کردم؛ سکوتی که فقط صدای فش‌فش آتش آن را قطع می‌کرد.

بعد آهسته گفتم:

ـ شاید با جادو کاری کردن که فقط نوادگان هر نسل بتونن کتاب مخصوص خودشون رو بخونن.

حروف آخرین جمله مثل بخار در هوا پخش شد. بوژان نفسش را محکم بیرون داد. آدورینا با حیرت دهانش را کوچک باز کرده بود و آبدوس چشمانش به شکلی بی‌سابقه جدی شده بود. انگار تازه فهمیده بودیم در چه دنیایی قدم گذاشته‌ایم.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و ششم

بوژان نگاهی بین ما چرخاند؛ چشمانش نیمه‌نگران و نیمه‌عصبانی بود و گفت:

ـ خب، چرا یکی باید همچین کاری بکنه اصلاً؟ چرا باید این همه راز بسازه؟

باد سردی از لابه‌لای شاخه‌های خشک گذشت و صدای خش‌خش کوتاهی در تاریکی جنگل پیچید. آبدوس آرام‌تر از او بود؛ نگاهش را به کتابی دوخته بود که مثل یک موجود زنده در آغوشش آرام می‌تپید.

زمزمه کرد:

ـ شاید برای محافظت. شاید نمی‌خواسته قدرت این‌ها دست هر کسی بیفته.

لحظه‌ای مکث کرد؛ مثل کسی که دارد جمله‌ی ناتمامی را در ذهنش مزه‌مزه می‌کند:

ـ گاهی بهترین راه برای جلوگیری از سوءاستفاده، اینه که فقط وارث واقعی بتونه بخونه‌تشون.

نفسی که نمی‌دانستم از کی حبس کرده بودم، آرام رها شد. نگاهم را از شعله‌های آتش گرفتم و به بقیه دوختم. گفتم:

ـ اگه این‌طور باشه، پس یعنی دقیقاً تو مسیر درستی هستیم و این کتاب‌ها واقعاً می‌تونن کمکمون کنن.

از ذهنم نور امید حرکت کرد؛ این یعنی هنوز شاید بشود مادر و مادرجون را نجات داد، به بقیه نگاه کردم:

ـ حاضرید شروع کنم؟

سرها یکی‌یکی و محکم تکان خوردند. بوژان جدی و بی‌حرف، آبدوس آرام اما مصمم، و آدورینا با چشمانی که از کنجکاوی برق می‌زد، منتظر ماندند.

کتاب خودمان را باز کردم. حس چرمِ کهنه و سردِ جلدش انگار یک‌باره با پوست انگشتانم قفل شد. بی‌اختیار دستم سمت گردنبند‌ رفت‌؛ فقط خواستم آرام شوم؛ اما همین که نوک انگشتانم سنگ سرد گردنبند را لمس کرد، باد، باد ناگهانی، از هیچ‌جا هجوم آورد. انگار چیزی در هوا بیدار شد.

شاخه‌های درختان به هم خوردند و آتش یک‌باره خم شد. جرقه‌های نارنجی در هوا پخش شدند. صفحه‌های کتاب با خش‌خش تند و زنده‌ای شروع به ورق خوردن کردند؛ نه آرام، نه بی‌هدف؛ انگار دستی نامرئی، با عجله و دقت، در میانشان می‌گشت.

همه خشک‌مان زده بود. آدورینا یک قدم عقب پرید، اما برق هیجان در چشم‌هایش شعله کشید:

ـ این‌‌، این یعنی یه نشونه‌ست، درسته؟ آمی! بخون ببین چی داره می‌گه!

از بهت بیرون آمدم؛ انگشتانم هنوز کمی می‌لرزیدند. صفحه‌ای که باد انتخاب کرده بود جلوی رویم ثابت ماند. نوشته‌ها آرام، مثل مه نقره‌ای روی برف می‌درخشیدند، و من شروع کردم به خواندن:

«روزی که باد دوباره بیدار شود،

آخرین نواده بر لبه‌ی سایه می‌ایستد.

اگر راه را بیابد، نور می‌ماند

و اگر بلغزد،

دنیا خاموش می‌شود.»

آخرین کلمه هنوز روی زبانم بود، اما سکوت مثل یک پرده‌ی سنگین روی جمع افتاد. انگار حتی هوا هم منتظر ادامه بود.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و هفتم 

سنگینی آن چند جمله هنوز در هوا معلق بود؛ آن‌قدر سنگین که حتی جنگل هم جرئت نفس کشیدن نداشت. برگ‌های درختان بی‌حرکت مانده بودند و سکوتی عجیب میان ما گسترده شده بود، گویی خود طبیعت هم در انتظار معنای آن پیشگویی ایستاده است.

بوژان آهسته سرش را بالا آورد. نور نارنجی شعله‌ها نیم‌رخش را روشن کرده بود؛ در نگاهش ترسی خاموش موج می‌زد. با صدایی که کمی می‌لرزید گفت:

ـ یعنی آخرین نواده یکی از ماست؟

دستش را مردد میان خودش و من حرکت داد؛ انگار حتی از بیان کامل این فکر هم می‌ترسید.

لحظه‌ای به کلمات کتاب خیره ماندم. هنوز حس می‌کردم بادِ عجیبی میان صفحاتش می‌پیچد و گردنبندم زیر انگشتانم گرمایی آرام داشت.

آهسته سر تکان دادم:

ـ راستش، من هنوز چیزی ازش سر در نمی‌آرم. ولی اگه این پیشگویی حقیقت داشته باشه، یعنی بار خیلی سنگینی روی دوش یکی از ما افتاده. و این یعنی قدرتی که دارم یا داریم تاوان بزرگی برامون داره!

نگاهم را از کتاب گرفتم و به بوژان، آبدوس و آدورینا دوختم. هر سه هنوز مبهوت بودند؛ انگار کلمات پیشگویی در ذهنشان گیر کرده بود.

پرسیدم:

ـ تو کتاب شما همچین چیزی نوشته نشده؟

آبدوس بالاخره پلک زد و از فکر بیرون آمد. نگاهش برای لحظه‌ای روی جلد کتاب خودش لغزید، بعد گفت:

ـ ما فقط داستانش رو از پدر و مادرمون شنیدیم، هیچ‌وقت خود کتاب رو نخوندیم. حداقل من که نخوندم.

آدورینا نگاه کوتاهی به کتابش انداخت؛ انگار چیزی درونش او را صدا می‌زد، اما جرئت پاسخ دادن نداشت. بعد آرام گفت:

ـ منم نخوندمش، یعنی می‌خواستم بخونمش، ولی قبلش گارد تاریکی حمله کرد.

آخرین کلماتش در سکوت جنگل گم شد؛ سکوتی که حالا دیگر فقط سکوت نبود، بلکه سایه‌ای از آینده‌ای نامعلوم روی سر همه‌مان انداخته بود.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و هشتم 

چند لحظه هیچ‌کس جرئت حرف زدن نداشت. سکوتی سنگین میان ما افتاده بود؛ انگار خود جنگل هم نفسش را در سینه حبس کرده بود. هرکدام در فکر خودمان فرو رفته بودیم که ناگهان متوجه شدیم مه غلیظی آرام‌آرام از میان درختان بالا می‌خزد و اطرافمان را می‌بلعد. در چند نفس کوتاه، همه‌جا در سپیدی سردی فرو رفت. هوا به شکل عجیبی سرد شد؛ آن‌قدر ناگهانی که نفس‌هایمان در هوا بخار می‌شد. شاخه‌های خشکیده‌ی درختان یکی‌یکی زیر لایه‌ای از یخ نازک می‌درخشیدند، گویی زمستان در یک چشم به هم زدن بر جنگل فرود آمده باشد.

آبدوس اولین کسی بود که از شوک بیرون آمد. نگاه تندی به اطراف انداخت و با صدایی پایین اما قاطع گفت:

ـ بلند شید، خودتون رو جمع‌وجور کنید. باید بریم. گارد تاریکی نزدیکه.

حرفش مثل جرقه‌ای در سکوت افتاد. همه به جنب‌وجوش افتادیم. بوژان بی‌اختیار به سمت گاری دوید، اما آبدوس سریع دستش را گرفت و مانعش شد:

ـ نه! گاری سرعتمون رو می‌گیره. فقط وسایل مهم رو بردار. سریع تو یه بقچه بریز. باید هرچه زودتر از این جنگل بزنیم بیرون.

بوژان با جدیت سر تکان داد و به طرف گاری دوید. من و آدورینا هم بی‌معطلی خم شدیم و کتاب‌ها و خرت‌وپرت‌های باقی‌مانده را با عجله داخل کیف‌هایمان چپاندیم. انگار زمان ناگهان تندتر می‌گذشت؛ قلبم چنان می‌کوبید که صدایش را در گوشم می‌شنیدم. چند نفس بعد، کارمان تمام شد.

بدون این‌که حتی به پشت سر نگاه کنیم، چهارنفره در دل مه یخ‌زده‌ی جنگل، به سوی جایی نامعلوم دویدیم؛ در حالی که حس می‌کردم تاریکی درست پشت سرمان نفس می‌کشد. و چیزی ذهنم رو آزار می‌داد آیا تاریکی ما را بو می‌کشید و هر لحظه ما را پیدا می‌کرد؟

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و نهم 

همان‌طور که در دل مه می‌دویدیم، حس سنگینی روی شانه‌هایم افتاده بود؛ حسی که می‌گفت تنها نیستیم. گارد تاریکی نزدیک می‌شد؛ نه از یک سمت، از همه‌طرف محاصره مان میکرد. حس می‌کردم در دل جنگل پخش شده بودند و حلقه‌ای نامرئی دور ما می‌بستند.

زمین زیر پایمان با لایه‌های نازک یخ پوشیده شده بود. هر قدم با صدای تیزِ شکستن یخ همراه می‌شد و هر لحظه ممکن بود یکی‌مان لیز بخورد و زمین بیفتد. سرمای گزنده تا استخوانم نفوذ کرده بود و نفس‌هایمان در مه سرد گم می‌شد.

در همان حال که می‌دویدیم، ناگهان صدای بلند آبدوس سکوت سنگین جنگل را شکست:

ـ این‌جوری نمی‌شه! اگه همین‌طور ادامه بدیم همه‌مون گیر می‌افتیم.

چند قدم جلوتر ایستاد و رو به ما برگشت. نگاهش جدی و مصمم بود:

ـ آدورینا رو می‌سپارم به شما، من سرگرمشون می‌کنم.

بوژان بلافاصله ایستاد. نگرانی در چهره‌اش موج می‌زد. رو به آبدوس گفت:

ـ نه! این کار اشتباهه. یه راهی پیدا می‌کنیم. با هم فرار می‌کنیم.

اما قبل از این‌که کسی چیزی بگوید، آدورینا با چشمانی اشک‌آلود به سمت آبدوس دوید:

ـ نه! آبدوس.

صدایش میان هق‌هق می‌لرزید:

ـ من غیر از تو کسی رو ندارم، نمی‌تونم تو رو هم از دست بدم.

او خودش را به سینه‌ی آبدوس رساند و دستانش را محکم گرفت؛ گویی که اگر رهایش می‌کرد، برای همیشه از دست می‌رفت. آبدوس لحظه‌ای درمانده به من نگاه کرد. در آن چند ثانیه‌ی کوتاه، حرف‌های زیادی میان نگاه‌هایمان ردوبدل شد؛ چیزهایی که هیچ‌وقت با کلمه نمی‌شد گفت. نم اشکی روی صورتم نشست.

با تمام توان جلو رفتم، آدورینا را از او جدا کردم و به‌زور به عقب کشیدم. مقاومت می‌کرد، اما چاره‌ای نبود. اگر همان‌جا می‌ماندیم، همه‌چیز تمام می‌شد.

در حالی که او را با خود می‌کشیدم، بلند فریاد زدم:

ـ اگه تونستی نجات پیدا کنی، نزدیک وَندیار می‌بینمت!

باد سرد میان درختان پیچید و مه غلیظ‌تر شد؛ و ما، با قلب‌هایی سنگین، آبدوس را پشت سر گذاشتیم.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی ام

آدورینا در حالی که دستش در دستم بود، با من می‌دوید و بی‌وقفه گریه می‌کرد. هق‌هق‌هایش میان نفس‌های بریده‌اش گم می‌شد. آن‌قدر دلم سنگین بود که حتی جرئت نمی‌کردم یک لحظه سرم را برگردانم و پشت سرم را نگاه کنم. می‌ترسیدم اگر نگاه کنم، دیگر نتوانم قدمی جلو بگذارم.

اما بوژان خودش را جمع کرده بود؛جوری که در همین چند دقیقه ناگهان چند سال بزرگ‌تر شده باشد. نگاهش مدام میان درختان می‌چرخید و اطراف را زیر نظر داشت؛ مثل کسی که می‌داند حالا مسئولیت بقیه روی شانه‌های او افتاده است. ناگهان صدایش بلند شد:

ـ یا خدا، عجب آتشی!

بی‌اختیار ایستادم. نفسم در سینه‌ام گیر کرد و بالاخره سرم را برگرداندم. در همان لحظه، نوری خیره‌کننده از میان مه و درختان به چشمم خورد. آن‌قدر شدید بود که چند ثانیه مجبور شدم چشم‌هایم را نیمه‌باز نگه دارم.

پشت سرمان، در دل جنگل یخ‌زده، شعله‌ای عظیم سر به آسمان کشیده بود. آتش از لابه‌لای تنه‌های خشکیده‌ی درختان زبانه می‌کشید و مه اطرافش را سرخ و نارنجی کرده بود؛ درست همان‌جا، همان‌جایی که آبدوس ما را رها کرده بود.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و یکم 

با تمام توان آدورینا را نگه داشته بودم تا خودش را به آن سمت نکشاند. او میان گریه و تقلا، بی‌وقفه نام آبدوس را زجه می‌زد و سعی می‌کرد از دستم رها شود. گویا که اگر فقط چند قدم دیگر به عقب برگردد، هنوز می‌تواند او را از دل آن آتش بیرون بکشد.

چند دقیقه گذشت؛ چند دقیقه‌ای که برای من به‌اندازه‌ی چند ساعت طول کشید. بعد، ناگهان چیزی در جنگل تغییر کرد.

مه غلیظی که دور ما چنبره زده بود، آرام‌آرام عقب نشست؛جوری که نیرویی نامرئی آن را پس می‌زد. یخ‌هایی که لحظه‌به‌لحظه روی زمین می‌دویدند و زیر پا شکل می‌گرفتند، یک‌باره با صدایی خشک و تیز شکافتند و خرد شدند. ترک‌ها مثل رگ‌هایی سفید روی زمین دویدند و بعد، همه‌چیز در لرزشی کوتاه فرو ریخت.

شعله‌هایی که تا لحظه‌ای پیش از میان درخت‌ها سر می‌کشیدند، کم‌کم کوتاه‌تر شدند. نور سرخ و طلایی‌شان لرزید، ضعیف شد و سرانجام خاموشی، مثل دستی سرد، روی جنگل افتاد.

آدورینا از شدت تقلا ناگهان از دستم سُر خورد و روی زمین افتاد. زانوهایش به برف و یخ خورد، اما انگار دردی حس نمی‌کرد. فقط خیره مانده بود به جایی که آخرین زبانه‌های آتش در آن مرده بودند.

هیچ‌کداممان نمی‌دانستیم چه اتفاقی افتاده بود.

برای چند لحظه، فکر کردم آبدوس را از دست داده‌ایم.

با خودم گفتم هیچ‌کس نمی‌تواند از میان آن آتش زنده بیرون بیاید، هیچ‌کس.

اما هنوز فکرهایم کامل شکل نگرفته بودند که حرکتی در دوردست نگاهم را دزدید.

میان تنه‌های تیره‌ی درختان، سایه‌ای با شتاب به سمت ما می‌دوید.

نفس در سینه‌ام حبس شد. نمی‌توانستم چهره‌اش را تشخیص بدهم. فقط می‌دیدم که کسی با تمام توان از دل مه و تاریکی بیرون می‌زند و نزدیک‌تر می‌شود.

در همان لحظه، صدای لرزان آدورینا در کنارم پیچید:

ـ آبدوس!

و تازه همان وقت بود که توانستم صورتش را بشناسم.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی دوم

از همان فاصله، برق گردنبند آبدوس را دیدم. در تاریکی، روی سینه‌اش می‌درخشید؛ نه مثل نوری آرام، بلکه مثل زغالی گداخته که از درون می‌سوزد و هر لحظه ممکن است خاکستر شود. آن سرخی سوزان، میان مه و سایه، اولین چیزی بود که شناختم.

بعد صدای آبدوس به ما رسید؛ خشن، بریده و آمیخته به نفس‌نفس:

ـ بدویید! باید سریع‌تر از این‌جا دور بشیم!

همین یک جمله کافی بود تا همه‌مان از شوک و تردید بیرون بیاییم. آدورینا با دست‌هایی لرزان از جا بلند شد، من نفس حبس‌شده‌ام را رها کردم و بوژان بی‌آن‌که چیزی بگوید، راه افتاد. لحظه‌ای بعد، هر چهار نفرمان دوباره در دل جنگل یخ‌زده می‌دویدیم.

شاخه‌های خشک به لباس‌هایمان می‌خوردند و مه میان درخت‌ها مثل موجودی خاموش و بی‌شکل پشت سرمان می‌خزید. صدای خرد شدن یخ زیر پاهایمان با نفس‌های بریده درهم می‌آمیخت. قلبم آن‌قدر محکم می‌کوبید که انگار در گوش‌هایم طنین می‌انداخت.

آن‌قدر دویدیم که دیگر چیزی جز صدای نفس‌های بریده، کوبش قلبمان و خرد شدن یخ زیر پاها نمی‌شنیدم. درخت‌ها یکی پس از دیگری از کنارمان می‌گذشتند و تاریکی، مثل جانوری خاموش، سایه‌به‌سایه تعقیبمان می‌کرد. پاهایم دیگر از من فرمان نمی‌بردند، اما ترس نیرویی می‌شد که به جلو هلمان می‌داد.

سرانجام کوه روبه‌رویمان قد برافراشت؛ عظیم، خاموش و سرد بود.

بدنه‌ی سیاه و یخ‌زده‌اش مثل دیواری بلند در برابر آسمان خاکستری ایستاده بود. قله‌اش در مه پنهان شده بود؛ انگار آن بالا دیگر به این دنیا تعلق نداشت.

همان کوهی که باید از آن بالا می‌رفتیم تا به وَندیار برسیم.

با زحمت بسیار، میان سنگ‌ها و شکاف‌های یخ‌زده، راه مخفی را پیدا کردیم؛ گذرگاهی باریک و پنهان که به بالادست می‌رسید، به روستایی که می‌گفتند بر فراز ابرها آرمیده است.  

وَندیار. نامش حتی در آن لحظه هم برایم شبیه افسانه‌ای دور بود.

بالا رفتن از کوه آسان نبود. شیب تند و سنگ‌های لغزنده بارها نزدیک بود ما را به پایین پرتاب کند. دست‌هایمان از سرما کرخت شده بود و نفس‌هایمان به‌سختی از سینه بیرون می‌آمد. هرچه بالاتر می‌رفتیم، هوا نازک‌تر و سردتر می‌شد؛ انگار داشتیم از جهان آدم‌ها جدا می‌شدیم و قدم به سرزمینی دیگر می‌گذاشتیم.

چند ساعت بعد، وقتی فقط نیمی از راه را پشت سر گذاشته بودیم، دیگر هیچ‌کدام نایی برای ادامه نداشتیم.

هرکس گوشه‌ای از کوه فرو افتاد؛ یکی تکیه‌داده به سنگ، یکی خمیده روی زانوها، یکی خیره به تاریکی پیشِ رو. من هم همان‌جا روی زمین سرد نشستم و برای اولین‌بار گذاشتم سنگینی همه‌چیز روی شانه‌هایم فرود بیاید.

آن‌وقت بود که تازه فهمیدم از چه چیزی گذشته‌ایم.  

چه بار عظیمی را پشت سر گذاشته بودیم؛ و چه چیزهای بیشتری هنوز در انتظارمان بود.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و سه

چند ثانیه‌ای فقط به صدای نفس‌های بریده‌مان گوش دادیم. سینه‌هایمان بالا و پایین می‌رفت و هوا سردتر از آن بود که ریه‌هایمان را آرام کند.

اولین کسی که از جا بلند شد، آدورینا بود. بی‌هیچ حرفی خودش را در آغوش آبدوس پرت کرد؛ آن‌طور که انگار اگر رهایش کند، دوباره از دستش می‌رود. بازوهایش دور گردن او حلقه شد و سرش را در فرورفتگی شانه‌اش پنهان کرد.

لبخند کم‌رنگی روی لب‌های آبدوس نشست. دست‌های خسته‌اش را آرام دور آدورینا حلقه کرد و او را محکم در آغوش گرفت. من و بوژان، کنار هم روی سنگ نشسته بودیم و با لبخندی خسته اما واقعی، آن‌ها را نگاه می‌کردیم؛ صحنه‌ای کوچک و گرم، وسط این‌همه سرما و تاریکی که امید را به جانمان تزریق می‌کرد.

چند لحظه بعد، وقتی لرزش شانه‌های آدورینا کم‌کم آرام گرفت، خودش را از بغل آبدوس جدا کرد، هرچند هنوز انگار دلش نمی‌خواست فاصله بگیرد.

آبدوس دستی بر گلویش کشید و گفت:

_یکم آب به من بدین!

آدورینا سریع بطری آب را از کیفش بیرون آورد و سمت او گرفت، آبدوس بطری را از دستش گرفت و یک نفس سر کشید، مانند کسی که روزهاست تشنه مانده!

همه ساکت به او خیره بودند.

من اما، به‌محض این‌که او سیرآب شد، دوباره تصویر آتش در ذهنم زنده شد؛ آن شعله‌ی عظیم، آن فروکش ناگهانی، و بعد گردنبند آبدوس که مثل زغال گداخته روی سینه‌اش می‌سوخت.

با کنجکاوی و شاید کمی ترس پرسیدم:

ـ می‌شه بپرسم وقتی با گارد تاریکی درگیر شدی، دقیقاً چی شد؟ چون چند ثانیه بعد از این‌که رفتی، ما از دور یه آتیش خیلی بزرگ دیدیم، بعدش هم به‌طرز غیرقابل باوری تو چند دقیقه خاموش شد. من فکر کردم اون آتیش کل جنگل رو با اون درخت‌های خشک می‌کشه تو خودش و همه‌جا رو می‌سوزونه.

آبدوس لحظه‌ای سکوت کرد؛ انگار خودش هم هنوز درست نفهمیده بود چه بر سرش آمده. دستش ناخودآگاه روی گردنبند رفت؛ انگشتانش سطح داغ آن را لمس کردند. نگاهش را به نقطه‌ای نامعلوم دوخت و آرام شروع کرد به حرف زدن:

ـ شما که رفتید، اول چندتا چوب رو آتیش زدم، فقط برای دفاع. چندتاشون رو تونستم عقب بزنم، فراری‌شون بدم. ولی تعدادشون خیلی بیشتر از اونی بود که فکر می‌کردم. یک‌دفعه دورم رو گرفتن؛ محاصره‌ام کردن.

لحظه‌ای پلک زد؛ انگار تصویر آن لحظه هنوز توی چشمانش مانده بود.

ـ وقتی خیلی نزدیک شدن، یه چیزی تو دلم جوشید. درست از همون‌جایی که این گردنبند پوستم رو لمس می‌کنه. یه‌جور سوزش، یه‌جور فشار حس کردم. بعد، یه‌دفعه احساس کردم یه جریان داغ زیر پوستم راه افتاد. از قفسه‌ی سینه‌ام شروع شد، رفت بالا، رفت توی شونه‌هام، دست‌هام، تا به سر انگشتام رسید.

نفسش را آهسته بیرون داد.

ـ وقتی به نوک انگشتام رسید، دیگه نتونستم نگه‌ش دارم. مثل یه آتیش خروشان از تو انگشتام زد بیرون. اولش از ترس دستم رو تکون می‌دادم که خاموش بشه، ولی فایده نداشت؛ شعله‌ها می‌چسبیدن به هوا، انگار خودشون راه خودشون رو پیدا کرده بودن.

بوژان با دقت گوش می‌داد و من تصویر را در ذهنم می‌دیدم: آبدوسی تنها، در محاصره‌ی گارد، و آتشی که از بدنش می‌جوشد.

آبدوس ادامه داد:

ـ یکی از اون اشباح خیلی نزدیکم شد. ناخودآگاه دستم رو بالا به طرفش بردم، فقط می‌خواستم دورش کنم. ولی همین‌که نزدیک شد، آتیش گرفت. مثل یه تکه پارچه‌ی خشک، فقط با یه تماس سوخت. همون موقع فهمیدم این تنها راه فراره.

در چشمانش هنوز ردی از آن ترس بود، در کنار چیزی شبیه شگفتی.

ـ بعد، نمی‌دونم چطور، اما حس کردم می‌تونم این جریان رو هدایت کنم. یه‌جور حسی بود، مثل وقتی باد رو حس می‌کنید یا موج رو. من فقط دست‌هام رو جلو بردم و آتیش ، آتیش بزرگ شد. از هردو دست‌هام زد بیرون. جلوی خودم رو نمی‌دیدم. فقط شعله بود و گرما و فریاد.

لب‌هایش دوباره خشک شده بود؛ زبانش را روی آن‌ها کشید.

ـ اون‌قدر زیاد شد که خودشون ترسیدن. شروع کردن به عقب رفتن، دور شدن. وقتی یکم فاصله گرفتن، اون جریان زیر پوستم کم‌کم آروم شد؛ انگار تپش‌های یه قلب که داره کُند می‌شه. شعله‌ها هم یکی‌یکی خاموش شدن. بعد فقط دود و بوی سوختگی مونده بود.

نگاهش را از گردنبند به ما برگرداند:

ـ همون‌جا بود که سمت شما دویدم. راستش خودم هم هنوز دقیق نمی‌دونم چی بود. فقط می‌دونم از این‌جا شروع شد.

این را گفت و دوباره گردنبندش را در دست فشرد؛ نوری سرخ‌گون، برای لحظه‌ای کوتاه، در اعماق سنگش لرزید.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و چهارم

ناخودآگاه دستم را بالا آوردم و گردنبندم را لمس کردم. سنگ سردش زیر انگشتانم بود، اما انگار در عمقش گرمایی پنهان می‌تپید؛ همان گرمایی که پیش از بیهوش شدن حس کرده بودم.

با اینکه از آن لحظه چیزی به خاطر نمی‌آوردم، اما یک چیز را خوب یادم بود؛ آن جریان و حس بعدش رو کامل به خاطر داشتم.

درست قبل از این‌که تاریکی همه‌چیز را ببلعد، من هم چیزی شبیه همان موجی را که آبدوس توصیف می‌کرد حس کرده بودم؛ جریانی گرم که زیر پوستم حرکت می‌کرد. فکری سرد از میان ذهنم گذشت و دلشوره‌ای سنگین در سینه‌ام نشست.

من آتشی را که آبدوس ساخته بود با چشم‌های خودم دیده بودم؛ شعله‌هایی که می‌توانستند یک جنگل کامل را ببلعند.

اگر قدرت من هم چیزی شبیه آن باشد چه؟

اگر نتوانیم کنترلش کنیم چه می‌شود؟

اصلاً چطور باید آن را کنترل کرد؟

نگاهم دوباره روی گردنبند لغزید.

قدرت درون ماست؟ یا این گردنبندها هستند که آن را به ما می‌دهند؟

سرم را بلند کردم و به جمع کوچک چهارنفره‌مان نگاه انداختم. سکوت عجیبی میانمان افتاده بود؛ سکوتی سنگین، پر از فکرهایی که هیچ‌کدام جرئت نداشتیم بلند بگوییم.

نگاهم میان آدورینا و بوژان رفت‌وآمد کرد.

آیا آن‌ها هم چنین چیزی را حس کرده بودند؟  

آیا قدرتی در وجود آن‌ها هم بیدار می‌شد؟

ذهنم پر از سؤال بود؛ سؤال‌هایی که هیچ پاسخی برایشان نداشتم. اما یک چیز را می‌دانستم: ما نمی‌توانستیم اینجا بمانیم.

اشباح شاید عقب‌نشینی کرده بودند، اما معلوم نبود تا کی.

با زحمت از جا بلند شدم. پاهایم هنوز از خستگی می‌لرزید، اما مجبور بودیم حرکت کنیم.

با لحنی که نگرانی در آن پنهان نبود، گفتم:

ـ بلند شید؛ باید راه بیفتیم. معلوم نیست اشباح واقعاً دور شده باشن.

سکوت کوهستان پاسخی نداد؛ فقط باد سردی از میان صخره‌ها گذشت.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و پنجم

همه سر تکان دادند و دوباره راه افتادیم؛ با بدن‌هایی خسته و ذهن‌هایی آشفته مسیر سخت کوهستان رو طی می‌کردیم. هرچه بالاتر می‌رفتیم، مسیر دشوارتر می‌شد. سنگ‌ها لغزنده‌تر بودند و شیب کوه نفس را از سینه می‌کشید. حالا می‌فهمیدم چرا تاریکی هیچ‌وقت نتوانسته بود به وندیار نفوذ کند؛ همین راه رسیدن، خودش نگهبانی بی‌رحم بود.

مه هر لحظه سنگین‌تر می‌شد؛ آن‌قدر که گاهی فقط سایه‌ی مبهم یکدیگر را می‌دیدیم. اگر دست‌های هم را نمی‌گرفتیم یا شانه‌به‌شانه حرکت نمی‌کردیم، شاید یک قدم اشتباه کافی بود تا دره‌ی عمیق زیر پایمان ما را ببلعد.

آدورینا به‌سختی نفس می‌کشید و زیر لب غر می‌زد، اما آبدوس با صدایی آرام و مهربان مدام دلداری‌اش می‌داد؛ انگار می‌خواست با هر کلمه، اندکی از خستگی او را از دوشش بردارد.

سرانجام وقتی به نزدیکی قله رسیدیم، مه برای لحظه‌ای کنار رفت و منظره‌ای پیش رویمان آشکار شد.

رشته‌کوه در آنجا دو نیم شده بود؛ شکافی عمیق میان دو صخره که انتهایش در تاریکی و مه گم می‌شد. تنها چیزی که این دو لبه را به هم وصل می‌کرد، پلی چوبی و باریک بود؛ پلی معلق که طناب‌هایش در باد آرام تاب می‌خوردند و انتهایش در دل مه محو می‌شد. پل قدیمی به نظر می‌رسید.

مدتی در سکوت به آن خیره ماندیم. نگاه‌هایمان پر از تردید بود؛ انگار هیچ‌کدام مطمئن نبودیم این سازه‌ی فرسوده بتواند وزنمان را تحمل کند.

چند دقیقه گذشت. بعد بالاخره آبدوس سکوت را شکست.

ـ چاره‌ای نیست، باید ازش رد بشیم. این همه راه رو نیومدیم که دست خالی برگردیم.

مکثی کرد، بعد ادامه داد:

ـ اول من می‌رم. اگه امن بود، شما هم بیاید پشت سرم.

اما هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که آدورینا محکم بازویش را گرفت.

ـ نه!

صدایش لرزید.

ـ این بار دیگه نمی‌ذارم بری، نمی‌تونم تو رو هم از دست بدم.

انگشتانش دور بازوی برادرش سفت شده بود و اشک بی‌صدا از گوشه‌ی چشمانش سرازیر شد.

کاملاً درکش می‌کردم. او هنوز نوجوان بود و آبدوس تنها خانواده‌ای بود که برایش مانده بود.

می‌خواستم چیزی بگویم، شاید پیشنهاد بدهم که من اول بروم، اما قبل از اینکه دهان باز کنم، بوژان بی‌هیچ حرفی قدمی جلو گذاشت.

پایش را روی اولین تخته‌ی پل گذاشت. چوب زیر پایش صدای خفیفی داد.

ـ نه!

بی‌اختیار بلند گفتم. موجی از ترس در سینه‌ام پیچید و تمام بدنم منقبض شد.

بوژان اما حتی برنگشت. فقط با صدایی آرام اما محکم گفت:

ـ نگران نباش، آمی. شما تا اینجا کارتون رو کردید.

لحظه‌ای مکث کرد.

ـ الان نوبت منه خودم رو ثابت کنم.

چهره‌اش آن‌قدر مصمم بود که کلمات در گلویم خشک شدند. فقط ایستادم و با اضطراب نگاهش کردم.

آبدوس سریع دست در کیفش برد و طنابی بیرون کشید.

ـ این رو دور کمرت ببند.

طناب را به سمت او گرفت.

ـ اگه اتفاقی افتاد، می‌تونیم بکشیمت بالا.

بوژان سری تکان داد و طناب را محکم دور کمرش بست. آبدوس هم سر دیگر طناب را چند دور دور دستش پیچید و پاهایش را محکم روی سنگ‌ها جا داد.

بوژان آماده شد قدم اول را بردارد.

در همان لحظه، حسی عجیب درونم پیچید؛ حسی ناگهانی و غیرقابل توضیح، مثل نجوايی آرام در اعماق ذهنم.

گردنبند.

قبل از آنکه حتی فکرش را کامل کنم، صدای خودم را شنیدم که گفتم:

ـ صبر کن، یک لحظه.

همه نگاهم کردند. گردنبند را از دور گردنم باز کردم. سنگش برای لحظه‌ای میان انگشتانم لرزید؛ یا شاید فقط خیال کردم.

بی‌آنکه بدانم چرا، جلو رفتم و آن را دور گردن بوژان انداختم.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و ششم

بوژان لبخند اطمینان‌بخشی به من زد و به‌آرامی روی پل قدم گذاشت. نفس در سینه‌ام حبس شد. دست‌هایم را آن‌قدر محکم مشت کرده بودم که سرانگشتانم می‌سوخت و گزگز می‌کرد.

با هر قدمی که برمی‌داشت، چوب زیر پایش ناله‌ای خفه می‌کرد؛ صدایی خشک و ترک‌خورده که در سکوت کوه پیچیده بود. هر بار که آن صدا را می‌شنیدم، انگار تکه‌ای از قلبم می‌شکست و فرو می‌ریخت.

بوژان کم‌کم به وسط پل رسید. مه، تنش را یکی‌یکی بلعید؛ اول پاها، بعد تنه، بعد شانه‌ها، تا جایی که فقط سایه‌ی مبهمی از او را می‌دیدم که در سپیدی می‌لرزید. قدم بعدی را که برداشت، ناگهان همه‌چیز عوض شد.

بادی خشن از دل دره زوزه‌کشان بالا زد. در یک چشم برهم‌زدن، طوفان وحشی‌ای بر کوه‌پایه هجوم آورد. مه مثل پرده‌ای که از جا کنده باشند، دورمان پیچید و شن و برف‌ریزه در هوا به رقص دیوانه‌وار افتاد.

«آااه!»

صدای فریاد بوژان از دل مه آمد. بند دلم پاره شد. بدون فکر به سمت پل دویدم، اما هنوز دو قدم برنداشته بودم که دست آدورینا مثل قلاب دور بازویم حلقه شد و با تمام قدرتش مرا عقب کشید.

«صبر کن!»

تقریباً روی زمین لغزیدم. باد آن‌قدر شدید بود که تعادل خودمان هم روی صخره به‌سختی حفظ می‌شد؛ چه برسد به کسی که وسط پل معلق گیر کرده بود. پل زیر ضربه‌ی باد بالا و پایین می‌رفت، تاب می‌خورد و طناب‌هایش فریادکشان کش می‌آمدند.

صدای برخورد تخته‌ها به هم، همراه با زوزه‌ی باد، مثل ضجه‌ای شکسته در گوشم می‌پیچید.

چنان استرسی روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد که حتی گریه هم از یادم رفته بود؛ فقط دهانم نیمه‌باز مانده بود و نفس‌هایم کوتاه و تند بیرون می‌زد. نگاهم به طنابی قفل شده بود که دور دست‌های آبدوس پیچیده بود؛ همان طنابی که حالا تنها چیزی بود که بین بوژان و سقوط فاصله می‌انداخت.

آبدوس دندان‌هایش را روی هم فشار داده بود. ماهیچه‌های بازویش برجسته شده بود و پاهایش را محکم در سنگ فرو برده بود تا خودش را نگه دارد. طناب زیر کشش باد و وزن بوژان می‌لرزید و من، با تمام وجودم، فقط به آن نگاه می‌کردم؛ به آخرین امیدی که جرئت نمی‌کردم حتی تصور کنم اگر پاره شود، چه می‌شود.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و هفتم 

برای لحظه‌ای طناب از دست آبدوس سُر خورد. همان یک لحظه کافی بود.

احساس کردم قلبم در سینه‌ام از تپش ایستاد و خون در رگ‌هایم یخ زد. دنیا دور سرم خالی شد؛ انگار زمین زیر پایم فرو رفته باشد.

اما آبدوس بلافاصله خودش را جمع‌وجور کرد و طناب را دوباره با هر دو دست چنگ زد. نفسش را با فشار بیرون داد و پاهایش را محکم‌تر در سنگ فرو برد. درست در همان لحظه، طوفان قطع شد.

انگار کسی ناگهان فرمان خاموشی داده باشد؛ باد خوابید، زوزه‌ها خاموش شد و مه آرام‌آرام کنار رفت. همه‌چیز در سکوتی سنگین فرو رفت.

چند ثانیه طول کشید تا جرئت کنم سرم را بالا بیاورم. قلبم آن‌قدر محکم می‌کوبید که گوش‌هایم پر از صدای تپشش شده بود.می‌ترسیدم.

می‌ترسیدم وقتی به پل نگاه کنم، فقط طنابی خالی ببینم و جایی که بوژان باید می‌بود، چیزی جز مه نباشد. با احتیاط سرم را برگرداندم.

و نفسم بند آمد. بوژان درست در میانه‌ی پل ایستاده بود‌.

اما دیگر مه اطرافش را نبلعیده بود. نور خورشید مثل سیلی از طلا روی پل و صخره‌ها ریخته بود و چهره‌ی حیرت‌زده‌اش را روشن می‌کرد. نگاهش بین دستان خودش و منظره‌ی روبه‌رویش سرگردان بود؛ چشمانش آن‌قدر باز شده بود که انگار باور نمی‌کرد آنچه می‌بیند، واقعی باشد.

گردنبند در گردنش از جا کنده شده بود و در هوا شناور بود؛ سنگ سفیدش می‌درخشید. نوری زلال و آرام از آن بیرون می‌تراوید، مثل تکه‌ای از خودِ آسمان بود.

اما آنچه نفس را از سینه‌ام ربود، چیز دیگری بود: وندیار!

تمام افسانه‌هایی که درباره‌اش شنیده بودم درست بود؛ شاید حتی کم گفته بودند.

آن سوی پل، بر فراز قله، سرزمینی گسترده بود که گویی از دل نور ساخته شده باشد. چمنزارهای سبز در نور خورشید می‌درخشیدند و ابرها مثل گلوله‌های پنبه‌ای آرام در اطراف کوه شناور بودند و در بعضی قسمت ها مانند آبشار بین دو شکاف کوه سرازیر بودند.

در میان آن‌همه نور و سبزی، معبدی عظیم از سنگ سفید و طلا سر به آسمان کشیده بود. ستون‌های بلندش در نور خورشید می‌درخشیدند و سقف طلایی‌اش مثل شعله‌ای آرام زیر آسمان آبی می‌سوخت.

برای اولین بار در زندگی‌ام خورشید را این‌قدر نزدیک و درخشان می‌دیدم؛ آن‌قدر روشن که انگار آسمان درست بالای سر وندیار آغاز می‌شد.

نمی‌دانستم باید برای سالم ماندن بوژان نفس راحتی بکشم یا از شکوه منظره‌ای که پیش چشمم گشوده شده بود، فقط در سکوت خیره بمانم.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و هشتم

آبدوس سوتی کشید و با لبخندی از سر شگفتی گفت:

— عجب منظره‌ی دلنشینیه.

آدورینا که هنوز چشم از آن شکوهِ روبه‌رو برنداشته بود، با هیجان گفت:

— اگه می‌دونستم ته این پل به همچین جایی می‌رسه، اول من می‌رفتم!

نگاهم بین او و آبدوس رد و بدل شد.

بعد از آن همه ترس و نفس‌‌های حبس‌ شده، لبخندی بی‌اختیار روی لب‌هایمان نشست؛ لبخندی کوچک، اما واقعی، که از جنس نجات بود.

صدایم را بلند کردم و سمت بوژان گفتم:

— حالت خوبه بوژان؟ صدمه که ندیدی؟

بوژان نگاهش را از دستانش گرفت؛ انگار تازه از آن حیرت عمیق بیرون آمده باشد. چند بار پلک زد و بعد با صدایی که هنوز ردّ شگفتی در آن مانده بود، گفت:

— نه، حالم خوبه. فکر کنم پل امنه! اگه با این طوفان نشکسته، با وزن ما چهار نفر طوریش نمی‌شه. بیاین!

هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که دیدیم آدورینا با شتاب، یکی‌یکی تخته‌های پل را پشت سر می‌گذارد. انگار می‌ترسید اگر مکث کند، این رؤیای نورانی هم مثل مه ناپدید شود.

من و آبدوس هم وسایل را برداشتیم و پشت سر او حرکت کردیم.

هر قدمی که برمی‌داشتیم، صدای آرام و خش‌دار چوب‌ها زیر پاهایمان می‌پیچید؛ اما این بار دیگر صدای ترس نبود، صدای عبور بود. صدای رسیدن.

وقتی به انتهای پل رسیدیم، هوا ناگهان تغییر کرد.

دو گردنبند هم‌زمان به درخشش افتادند؛ بعد در هم پیچیدند، لرزیدند و به شکلی شگفت‌انگیز با هم یکی شدند؛ انگار دو تکه از یک حقیقت قدیمی، پس از سال‌ها دوباره همدیگر را پیدا کرده باشند.

همان لحظه سرها را بالا آوردیم.

مردم وندیار در دو سوی پل ایستاده بودند؛ ساکت، با لبخند نگاهمان می‌کردند.

نه از آن لبخندهای عادی، بلکه لبخندی آرام و آشنا؛ شبیه نگاه کسانی که سال‌ها چیزی را پیش‌بینی کرده‌اند و حالا بالاخره آن را می‌بینند.

چشمانشان روی ما بود؛ اما بیشتر از آن، روی نور گردنبندها و شاید روی چیزی فراتر از آن بود.

انگار به کسانی رسیده بودند که سال‌ها منتظرشان مانده بودند.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و نهم 

همه‌مان از رفتار و نگاه مردم وندیار شگفت‌زده شده بودیم. هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت. فقط ایستاده بودیم و به جمعیتی نگاه می‌کردیم که با آرامشی عجیب ما را تماشا می‌کردند؛ انگار حضور ما برایشان غافلگیرکننده نبود، بلکه حتی دیر هم شده بود.

در همان سکوت، جمعیت آرام از هم کنار رفت.

راهی میانشان باز شد.

از دل آن راه، پیرمردی قدم به جلو گذاشت.

لباسی بلند و سفید بر تن داشت که نقش‌های ظریف طلایی بر لبه‌هایش می‌درخشید. موها و ریش بلندش همچون برف سفید بود و در نور خورشید آرام تکان می‌خورد. چهره‌اش چین‌های عمیق سال‌ها را در خود داشت، اما نگاهش روشن و مهربان بود.

پیرمرد مقابل ما ایستاد.

لبخندی آرام بر لب آورد و با صدایی گرم گفت:

— سلام، فرزندانم.

نگاهش یکی‌یکی روی چهره‌هایمان لغزید.

— بالاخره روز موعود فرا رسید و فرزندان باد و آتش به وندیار رسیدن.

چند نفر از مردم پشت سرش با احترام سر خم کردند.

پیرمرد ادامه داد:

— صدها سال پیش، الهه‌ی نور این روز رو برای مردم ما پیش‌بینی کرده بود.

مکثی کوتاه کرد.

— خوش آمدید.

همه با دهانی نیمه‌باز به هم نگاه کردیم. هیچ‌کدام نمی‌دانستیم چه باید بگوییم.

آبدوس بالاخره قدمی جلو گذاشت و با لحنی مؤدب اما مردد گفت:

— از مهمان‌نوازی شما خیلی ممنونیم، اما فکر می‌کنم اشتباهی شده.

پیرمرد آرام خندید؛ خنده‌اش کوتاه و دانا بود.

بعد با کنجکاوی به گردنبندهای بوژان و آبدوس اشاره کرد.

— این گردنبندها!

نور خورشید روی سنگ‌هایشان درخشید.

— متعلق به خاندان‌های باد و آتش‌ان؛ نشانه‌هایی که قرن‌هاست در انتظار دیدنشون بودیم.

نگاهش لحظه‌ای به پل پشت سرمان افتاد.

— و تنها کسانی که پس از صدها سال تونستن از طوفان سهمگین پل جان سالم به در ببرن، شما هستین.

سپس نگاهش روی بوژان ثابت ماند.

با انگشتی آرام به او اشاره کرد.

— ما همه‌چیز رو دیدیم.

صدایش آهسته‌تر، اما قاطع‌تر شد.

— دیدیم چگونه طوفان در اطراف این پسر پیچید و چگونه برای لحظه‌ای فرمانش رو در دست گرفت.

چشم‌هایش دوباره به ما چهار نفر برگشت.

— بی‌شک.

لبخند آرامی زد.

— شما همون چهار تنی هستین که برای راهی که پیش روست برگزیده شدین؛ رهروان راه نور.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهلم

ما سه نفر با ناباوری به بوژان نگاه کردیم.

بوژان هم خودش کمتر از ما گیج نبود. نگاهش هنوز بین دستانش و پیرمرد سرگردان بود؛ انگار خودش هم باور نمی‌کرد که واقعاً توانسته باشد طوفان را کنترل کند. بعد از لحظه‌ای تردید، آهسته سر تکان داد؛ تأییدی خاموش کرد.

همان حرکت کوچک، آشوبی در دل من انداخت.اگر قدرت بوژان هم بیدار شده بود، پس احتمالاً قدرت آدورینا هم وجود داشت‌؛ و این یعنی ما دیگر فقط چند نوجوان معمولی نبودیم.

اما همین فکر، بیشتر از آنکه هیجان‌زده‌ام کند، دلشوره‌ای سنگین در سینه‌ام نشاند. مردم وندیار با آن نگاه‌های پرامید به ما خیره شده بودند؛ مثل کسانی که ناجیانشان را پیدا کرده‌اند.

اما ما حتی نمی‌دانستیم «راه نور» یعنی چه!

چطور می‌توانستیم رهروانش باشیم؟

با دل‌آشوب قدمی جلو گذاشتم.

چند نفر از مردم روستا کنجکاوانه نگاهم کردند.

مصمم گفتم:

— اینکه شما ما رو قهرمان می‌دونین باعث افتخاره.

کلمات را با احتیاط انتخاب می‌کردم.

— اما حقیقتش اینه که ما از چیزهایی که می‌گین خبر نداریم. ما فقط چند جوانیم که از دست تاریکی فرار کردیم.

لحظه‌ای مکث کردم.

تصویر خانه‌های گِلی و مه همیشه‌نشسته‌ی روستایمان در ذهنم زنده شد.

نفس آرامی کشیدم و با غم ناشی از دلتنگی ادامه دادم:

— من و برادرم اهل روستای مه‌داران هستیم.

سپس به آبدوس و آدورینا اشاره کردم.

— و این دوستامون هم از روستای آسیاب اومدن.

چند لحظه سکوت میان ما و مردم وندیار افتاد.

اما نگاهشان تغییر نکرد.اگر چیزی در آن نگاه‌ها بیشتر شده بود، احترام بود.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و یک

پیرمرد لبخند ملیحی زد؛ لبخندی که در آن اطمینانی لرزان اما عمیق نهفته بود. با صدایی که گویی از اعماق تاریخ می‌آمد، گفت:

— می‌تونم این اطمینان رو به شما بدم که پیشگویی درست هست.

چشم‌هایمان از تعجب گشاد شد. او زیرکانه خندید و با وقار، دستی به ریش‌های بلند و سپیدش کشید.

— الهه‌ی نور، بانو هورتا، چند صد سال پیش برای مردم ما چنین روایت کرد: دو نفر از نسل بانو مه‌پَر، نواده‌ی باد، و دونفر از نسل آتران، اسطوره‌ی آتش، قدم به راه نور خواهند گذاشت؛ کسانی که از روستاهای مه‌داران و آسیاب برمی‌خیزند.

با شنیدن نام روستاهایمان از زبان او، لرزه‌ای به تنم افتاد. سکوتی سنگین بر جمع حاکم شد. مردم با چنان اشتیاقی به ما چهار نفر خیره شده بودند که انگار ما مقدس‌ترین چیزی بودیم که در تمام عمرشان دیده‌اند.

در همان لحظه، باد ملایمی شروع به وزیدن کرد. باد از دشت‌های سرسبز وندیار برمی‌خاست، اما به‌جای آنکه عبور کند، چرخ‌زنان دور من و بوژان پیچید. حسش کردم؛ نرم، خنک و آشنا بود. باد مانند رشته‌هایی از نور نامرئی، ناگهان به سمت گردنبند بوژان هجوم برد.

سنگ سفید گردنبند لرزید، درخشید و در یک آن رنگش تغییر کرد. سپیدی سنگ فروکش کرد و جای خود را به آبی زلال و عمیقی داد؛ به رنگ آسمان وندیار در نیم‌روز می‌ماند.

پیرمرد با چشمانی که می‌درخشید، با لبخند به این اتفاق می‌نگریست.

دیگر کلامی برای مخالفت نداشتیم. حقیقت پیش رویمان‌، درخشان و غیرقابل انکار بود.

پیرمرد که متوجه گیجی و شوک ما شده بود، قدمی به جلو گذاشت و با صدایی آرام و دلگرم‌کننده گفت:

— فرصت برای فکر کردن و آشنایی بسیار هست، فرزندانم. می‌دونم که راهی طولانی و دشوار رو طی کردین. خستگی و گرسنگی در چهره‌هاتون پیداست.

دستش را به نشانه‌ی دعوت به سمت معبد و روستا گرفت.

— بیایید، بریم تا کمی استراحت کنین. وندیار خونه‌ی شماست.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و دوم 

بی‌آنکه لحظه‌ای تردید کنیم، به دنبال پیرمرد به راه افتادیم. خستگی در تار و پود ماهیچه‌هایمان رخنه کرده بود و گرسنگی، مثل جراحتی کهنه، از درون نیش می‌زد.

مردم روستا تا چند قدم همراهی‌مان کردند؛ با نگاه‌هایی که هنوز بوی احترام و کنجکاوی می‌داد، و بعد آرام‌آرام به سراغ زندگی‌شان رفتند. حالا ما چهار نفر بودیم که با چشمانی حیرت‌زده به اطراف خیره شده بودیم.

حق داشتیم که چنین مبهوت باشیم. ما فرزندان سایه بودیم؛ کسانی که در تمام عمرشان چیزی جز آسمان سربی، خورشید رنگ‌پریده و زمین‌های قحطی‌زده ندیده بودند. اما اینجا‌، اینجا همه‌چیز زنده بود.

روی سبزه‌های انبوه، جوانه‌هایی رنگی سر برآورده بودند. با دقت به آن‌ها نگاه کردم؛ با شکوه و ظرافتی که داشتند، یاد توصیف‌های مادربزرگ افتادم. آن‌ها «گل» بودند.

یاد مادربزرگ، مثل تیغی کُند قلبم را فشرد و اشک را مهمان چشمانم کرد. در همین لحظه که من بر فرش سبز و مرمرین وندیار قدم می‌گذاشتم، او و مادرم در چنگال بی‌رحم تاریکی بودند.

بغضم را فرو خوردم. حالا، با تمام لرزه‌هایی که در دل داشتم، آرزو می‌کردم این پیشگویی حقیقت داشته باشد. اگر این تنها راه نجات آن‌ها و تمام مردم در بند بود، من حاضر بودم سنگینی این سرنوشت را به دوش بکشم. در اعماق قلبم نوری ضعیف سوسو می‌زد؛ امیدی که می‌گفت شاید، شاید پدر را هم جایی در میان این مسیر پیدا کنم.

در میان همین فکرها بودیم که به خانه‌های روستا نزدیک شدیم. خانه‌ها شبیه هیچ‌کدام از سازه‌هایی که دیده بودم نبودند؛ انگار از خود نور و سنگ‌های صیقلی ساخته شده بودند و پنجره‌هایشان با گرمایی صمیمی می‌درخشید.

ناگهان عطر شگفت‌انگیز نان تازه و غذای گرم در هوا پیچید؛ بویی که برای ما معنای زندگی می‌داد.

وندیار فراتر از یک رویا بود. با خود فکر کردم چقدر تلخ خواهد بود اگر تاریکی، همان‌طور که تمام دنیا را بلعیده، روزی به اینجا هم برسد. حیف بود که این همه زیبایی زیر قدم‌های سرد و سوزان گارد تاریکی به خاکستر و قحطی بدل شود.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و سوم

پیرمرد ما را به سمت معبد هدایت کرد؛ همان بنای درخشانی که از دور مثل تکه‌ای خورشید روی قله‌ی کوه چسبیده بود. وقتی به ورودی رسیدیم، ناخودآگاه ایستادم و سرم را بالا گرفتم. سنگ‌های مرمر سفید و صیقلی زیر نور می‌درخشیدند و نقوش طلاکوبی که روی دیوارها مثل رگ‌های زمین می‌پیچیدند، چشم را خیره می‌کردند. بر سردر بزرگ معبد، دو مجسمه‌ی طلایی از فرشته‌های کوچک با ظرافت عجیبی تراشیده شده بودند؛ انگار چشمان سنگی‌شان عمق روح ما را می‌کاوید.

با تعارف پیرمرد، قدم به داخل گذاشتیم و سایه‌هایمان روی کف‌پوش صیقلی مرمر افتاد. معبد در سکوتی باشکوه فرو رفته بود. بالای سرمان گنبد عظیمی قرار داشت که سقفش با نقاشی‌های اساطیری پر شده بود؛ تصاویری از نبردهایی که انگار در میان شعله‌ها و بادها جان می‌گرفتند. نیمی از دیوارها منبت‌کاری‌های ظریف چوبی بود و نیمی دیگر آینه‌کاری‌هایی که نور را هزار تکه می‌کردند و به رخمان می‌کشیدند. ما که تمام عمرمان به دیوارهای گلی و آسمان دودی عادت کرده بودیم، حالا در این حجم از جلال و شکوه مسخ شده بودیم.

پیرمرد که خیره ماندن ما به سقف و ستون‌های طلایی را دید، لبخندی زد که خطوط مهربانی را روی صورتش عمیق‌تر کرد.

— وقت برای تماشای معبد بسیاره، فرزندانم. الان اولویت با استراحت و غذای شماست.

او با وقار به پله‌های مارپیچ اشاره کرد و گفت:

— اسم من اتریاد هست. در طبقه‌ی بالا، سمت راست، چهار اتاق برای شما آماده شده؛ اتاق‌هایی که بانو هورتا صدها سال پیش، با نگاه به امروز، براتون مهیا کرده بود.

لحنش چنان اطمینانی داشت که مو به تنم سیخ شد. سپس جوانی را صدا زد که از میان سایه‌ی ستون‌ها بیرون آمد؛ پسری با موهای فر مشکی و پوستی به سپیدی گچ که «سیروس» نام داشت.

سیروس با نگاهی کنجکاو اما محترمانه به ما خیره شد و با اشاره‌ی اتریاد آماده شد تا ما را به سمت طبقه‌ی بالا و بوی دلپذیر غذایی که از دور به مشام می‌رسید، راهنمایی کند.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و چهارم

سیروس بعد از خوش‌وبش‌های معمول، ما را از پله‌های مارپیچ بالا برد. وقتی اتاق‌ها را نشانمان داد، گفت که تا نیم‌ساعت دیگر برای بردنمان به سالن غذاخوری برمی‌گردد. به محض اینکه تنهایمان گذاشت، نگاهی بین ما چهار نفر رد و بدل شد. زیر آن سقف‌های بلند و میان آن همه زیبایی، ما فقط چهار نوجوان ترسیده و گیج بودیم که نمی‌دانستیم کجای این بازی هستیم.

به پیشنهاد آبدوس، همگی در اتاق او جمع شدیم. اتاق آبدوس عجیب بود؛ دیوارها و وسایلش حسی شبیه به یک سنگ در حال گداختن داشت؛ همان‌قدر باشکوه و همان‌قدر هم دلهره‌آور بود. هر کدام یک گوشه نشستیم و با چشمانی که هنوز به این حجم از جلال عادت نکرده بود، در و دیوار را از نظر گذراندیم.

بالاخره سکوت را شکستم و گفتم:

_بچه‌ها، می‌دونم همه‌ی این‌ها شبیه معجزه‌ست، اما با عقل من جور درنمیاد. ما چطور قراره قهرمان باشیم؟ ما حتی نمی‌دونیم این قدرت از خودمون می‌جوشه یا این گردنبندها دارن بازیمون می‌دن. من و بوژان حتی داستان آبا و اجدادیمون رو درست نمی‌دونیم؛ چطور می‌تونیم توی مسیری به این سختی قدم برداریم؟

آبدوس در حالی که اخم غلیظی روی پیشانی‌اش نشسته بود، متفکرانه گفت:

_علاوه بر همه‌ی این‌ها، یه چیزی ته دلم رو می‌لرزونه. چطور باید به این آدم‌ها اعتماد کنیم؟ درسته که رفتارشان جز مهربونی و صداقت چیزی نداره، اما ما هیچی از اینجا نمی‌دونیم.

بوژان که تا آن لحظه ساکت بود، حرف‌هایمان را با سر تأیید کرد و گفت:

_منم باهاتون موافقم، ولی اون حسی که روی پل داشتم، واقعی بود. من طوفان رو حس کردم؛ انگار بخشی از وجودم بود، هرچند هنوز نمی‌دونم چطوری کنترلش کردم.

بعد مکثی کرد و ادامه داد:

_به نظرم جواب سؤال‌هامون پیش همین مردمه. باید کمی بهشون فرصت بدیم.

در تمام مدتی که حرف می‌زد، با حیرت و تحسین به او نگاه می‌کردم. باورم نمی‌شد این همان بوژانی است که همین چند روز پیش سر درست کردن سیب‌زمینی برای شام غرغر می‌کرد. چقدر در این چند روز بزرگ شده بود؛ انگار طوفان روحش را هم جلا داده بود.

در افکارم غرق بودم که صدای خسته‌ی آدورینا من را به خودم آورد:

_بچه‌ها، من واقعاً گرسنه و خسته‌ام. حتی اگه قرار نیست موندگار بشیم، بیاین یه چند ساعت استراحت کنیم. توی همین چند ساعت هم می‌تونیم اوضاع رو بهتر بسنجیم.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و پنجم

حق با آدورینا بود؛ با ذهن خسته و شکم گرسنه کاری از پیش نمی‌بردیم. همگی به نشانه‌ی موافقت سر تکان دادیم و به اتاق‌هایمان رفتیم.

وقتی دستم به دستگیره‌ی در اتاقم خورد، سرمای ملایم و دلپذیری زیر پوستم دوید. حس خوشایندی، مثل یک آغوش گرم، قلبم را پر کرد. دستگیره را فشردم و در را باز کردم. با دیدن فضای داخل اتاق، از شگفتی سر جایم خشکم زد.

سقف اتاق با توده‌ای از ابرهای متراکم و سفید پوشیده شده بود که به‌آرامی حرکت می‌کردند. باد بسیار ملایمی در فضای اتاق می‌وزید و چند تکه گلبرگ سرخ‌رنگ را در هوا می‌چرخاند. کف اتاق فرشی از چمن‌های نرم و تازه بود. با دیدن این منظره، بی‌اختیار اشک ذوق از گوشه‌ی چشمم سرازیر شد. این تصویر مرا پرتاب کرد به گذشته‌ها؛ به روزهایی که پدرم با مهربانی کنارم می‌نشست و سعی می‌کرد سبزه‌ها و گل‌هایی را که خودش هم تا به حال ندیده بود برایم توصیف کند تا با تصور آن‌ها، مرا به بهشت رویاهایش ببرد. حالا من در میان رویای پدر ایستاده بودم.

جلو رفتم و روی تخت ابرمانندم که کمی از زمین فاصله داشت و معلق بود، نشستم. بی‌نهایت نرم بود. چند دقیقه‌ای چشم‌هایم را بستم و روی تخت رها شدم. در دل آرزو کردم: «کاش آبی بود تا می‌توانستم حمام کنم و این همه گرد و خاک راه را از تنم بشویم.»

هنوز فکرم تمام نشده بود که نوری از سمت راستم درخشید. با تعجب چشم باز کردم؛ وانی سفید و آبی، پر از آب زلال، درست همان‌جا ظاهر شده بود. با ناباوری سر جایم نیم‌خیز شدم. آیا این اتاق جادویی بود و به افکار من پاسخ می‌داد؟

با احتیاط به سمت وان رفتم. ابتدا با کمی ترس و تردید دستم را داخل آب بردم. گرمای ملایم آب پوست خسته‌ام را نوازش داد. لبخندی ناخودآگاه روی لب‌هایم نشست. ترسم ریخت؛ لباس‌های کهنه و غبارگرفته‌ام را درآوردم و تن خسته‌ام را به آرامش آب گرم سپردم.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و شش

نمی‌دانم چقدر گذشت. آن‌قدر خسته بودم و آب گرم آن وان آن‌قدر آرامش را مثل لالایی به تنم تزریق کرده بود که بی‌اختیار خوابم برد.

با صدایی ضعیف و ملایم، صدای یک زن، که نامم را صدا می‌کرد از خواب پریدم.

«آمیتیس»

چند ثانیه گیج بودم؛ پلک‌هایم سنگین و مغزم هنوز میان خواب و بیداری سرگردان بود. با خودم گفتم لابد خواب دیدم. اما صدا دوباره، واضح‌تر و نزدیک‌تر، تکرار شد؛ آرام، نجواگونه، درست مثل نسیمی که از لابه‌لای برگ‌ها عبور کند.

«آمیتیس»

دلهره مثل یک سوزن یخ زیر پوستم نشست. سرم را بالا گرفتم و اطراف را با چشم‌های تند و ترسیده کاویدم. ابرهای سقف آرام حرکت می‌کردند، گل‌برگ‌های سرخ همچنان در هوا می‌چرخیدند، اما اتاق انگار خودش هم صدا را شنیده بود.

هنوز از وان بیرون نیامده بودم که باد ملایمی دورم پیچید. اول فکر کردم سرماست، اما نه؛ باد نرم و دقیق، مثل دست‌هایی نامرئی از شانه تا نوک انگشتانم گذشت. قطره‌های آب از روی پوست و موهای بلندم جدا شدند و در هوا محو گشتند. همان لحظه، درست مقابلم، لباسی پدیدار شد؛ سپیدِ سپید، به روشنی ابر و سبک، انگار از خود هوا دوخته شده باشد.

ضربان قلبم تند شد. دست‌هایم یخ کرده بودند و گلوی خشک‌شده‌ام به سختی آب دهانم را فرو می‌داد. عقل می‌گفت فرار کن، اما پاهایم فرمان نمی‌بردند. صدا دوباره نامم را نجوا کرد و فرصت فکر کردن را از من گرفت.

«آمیتیس»

لباس را با انگشت‌هایی لرزان برداشتم و پوشیدم. پارچه‌اش روی پوستم نشست، اما حس پارچه نداشت؛ شبیه لمس نسیم بود. از وان بیرون آمدم و دور تا دور اتاق چرخیدم؛ نگاه کردم زیر تخت، پشت پرده‌های ابر، به هر سایه و هر سکوت گوش سپردم. و آن‌وقت فهمیدم. صدا از اتاق نبود.

صدا از داخل کیفم می‌آمد.

لحظه‌ای خشکم زد. نفسم نصفه ماند. آرام، آن‌قدر آرام که انگار با یک حرکت ناگهانی همه‌چیز می‌تواند بترکد، به سمت کیفم رفتم. کیف همان‌جا بود، روی چمن‌های نرم افتاده‌ بود. اما حالا انگار چیزی درونش بیدار شده بود؛ چیزی که نامم را می‌شناخت.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و هفتم 

با دست‌هایی که هنوز می‌لرزید، به سمت کیفم رفتم. با اکراه بندش را کشیدم و تمام محتویاتش را روی چمن‌های نرم اتاق خالی کردم.

صدا از میان صفحات آن کتاب قدیمی بود. به محض اینکه انگشتانم جلد سخت و کهنه‌اش را لمس کرد، لرزشی ضعیف از نوک انگشتانم تا قلبم دوید. کتاب گویی که منتظر من باشد، خودبه‌خود گشوده شد. دوباره همان صفحه‌ی آشنا، با همان جملاتی که بار سنگین تقدیر را بر دوشم می‌انداخت، پیش چشمم جان گرفت:

«روزی که باد دوباره بیدار شود،  

آخرین نواده بر لبه‌ی سایه می‌ایستد.  

اگر راه را بیابد، نور می‌ماند  

و اگر بلغزد،  

دنیا خاموش می‌شود.»

کلمات در میان مه خفیفی که از صفحات برمی‌خاست می‌درخشیدند. انگار کتاب مرا به خواندن بیشتر ترغیب می‌کرد. با احتیاط صفحه‌ای دیگر را ورق زدم. تصویری پیش چشمانم نقش بست که نفسم را بند آورد. با دقت نگاه کردم؛ یک نقشه بود، اما  یک نقشه معمولی نبود.

نقشه زنده بود. در بخشی از آن، روستای خودمان را دیدم؛ اما نه آن خانه‌های خاکستری و قحطی‌زده، بلکه سرسبز و پرنشاط بودند. می‌توانستم تکان خوردن سبزه‌ها را زیر وزش باد نامرئی درون نقشه ببینم. نگاهم را ادامه دادم؛ جنگلی که از آن گذشته بودیم، کوهستان‌های مه‌گرفته و در نهایت مسیر پرپیچ‌وخمی که به وندیار و همین معبدی که در آن بودیم منتهی می‌شد.

اما نقشه همین‌جا تمام نمی‌شد. در ادامه‌ی وندیار، مسیر به سمت رشته‌کوه‌های مجاور می‌رفت؛ جایی که نام «زَرنُهاب» بر آن نقش بسته بود. نقشه همان‌جا تمام می‌شد؛ انگار نیمه‌ی دیگرش جای دیگری بود. یا شاید ادامه‌ی مسیر هنوز نوشته نشده بود، یا برای دیدنش به چیز دیگری نیاز داشتم.

می‌خواستم صفحه‌ی دیگری را ورق بزنم که ناگهان ضربه‌ای به در خورد. صدای سیروس از پشت در رشته‌ی افکارم را پاره کرد:

_بانو آمیتیس؟ وقت صرف غذاست. اگه مایل باشین، من همراهی‌تون می‌کنم.

قلبم فرو ریخت. با عجله و بی‌میلی وسایلم را جمع کردم و کتاب را دوباره در اعماق کیفم پنهان کردم. کیف را در تنها کمد چوبی اتاق گذاشتم، نفسی عمیق کشیدم تا لرزش صدایم را پنهان کنم و به سمت در رفتم.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهل و هشتم 

در را که باز کردم، سیروس جلوی آستانه ایستاده بود؛ قامتش صاف، لبخندش آرام و بی‌شتاب بود. دستش را به سمت راست گرفت و با همان لحن محترمانه گفت:

_همراهانتون منتظرتون هستن. سالن غذاخوری از این طرفه.

لبخندی کم‌جان روی لبم نشاندم و تشکر کردم. برخلاف چیزی که انتظار داشتم، نه نگاهش روی لباس تازه‌ام مکث کرد، نه ذره‌ای تعجب در چهره‌اش نشست؛ انگار برای او، لباس‌هایی که از دل هوا بیرون می‌آیند و اتاق‌هایی که به آرزو جواب می‌دهند، اتفاقی روزمره بود.

اما این کمترین چیزی بود که ذهنم را درگیر کرده بود.

تمام مسیر، قدم‌هایم را به زور کنار هم می‌چیدم، در حالی که مغزم عقب‌تر می‌دوید؛ به همان نجوا، به کتاب، به نقشه‌ای که نصفه‌ونیمه در دل صفحاتش زنده بود. آن‌قدر اتفاق پشت هم افتاده بود که حس می‌کردم مرز واقعیت و خیال دارد در وجودم ترک برمی‌دارد. نکند من دیوانه شده بودم؟ نکند این‌ها توهم بود؟

وقتی به سالن غذاخوری رسیدیم، درخشش ناگهانی فضا رشته افکارم را پاره کرد.

سالن وسیع بود و سقف‌های بلندش با نقش ستارگان می‌درخشید. میز ناهارخوری چوبی بزرگی در وسط قرار داشت که آدورینا، آبدوس و بوژان دو طرف آن نشسته بودند. شمعدان‌هایی نقره‌ای با نگین‌هایی به چهار رنگ آبی، قرمز، سبز و سفید در بالا و پایین میز قرار داشت. دیوارهای اتاق پر از نقاشی‌های داستانی بود؛ مانند نقاشی‌هایی که به محض ورود به معبد روی سقف دیده بودم.

نگاهم روی آدورینا، آبدوس و بوژان چرخید؛ آن‌ها هم لباس عوض کرده بودند.

آدورینا با لباسی به رنگ آتش، سرخ و نارنجی تند، شبیه زبانه‌ای که روی باد می‌رقصد، زیباتر از همیشه به نظر می‌رسید. بوژان لباسی هم‌رنگ و هم‌جنس لباس من پوشیده بود، اما مردانه؛ پیراهن و شلواری سبک با کمربندی سفید و آبی که دور کمرش می‌نشست، انگار تکه‌ای از آسمان را به خودش بسته باشد. و آبدوس، آبدوس سیاه پوشیده بود؛ رنگ ذغال، با نقش‌هایی سرخ که مثل رگه‌های گداخته روی پارچه می‌دویدند.

نگاه آبدوس را روی خودم حس کردم. فقط یک لحظه، اما همان هم کافی بود. ته نگاهش چیزی شبیه تحسین برق زد؛ همان‌قدر کوتاه که آدم شک کند دیده یا خیال کرده. گونه‌هایم داغ شد. خجالت‌زده سرم را پایین انداختم و کنار بوژان نشستم.

آدورینا با هیجان گفت:

_وای، چقدر همه‌تون زیبا شدین! من که عاشق این لباس شدم!

بعد بلند شد و یک دور چرخید. دامن لباسش مثل شعله‌ای نرم بالا آمد و فرو نشست. لبخند روی لب‌هایمان نشست؛ لبخندی از جنس پاکی و صداقت آدورینا، طوری که برای چند ثانیه یادمان رفت بیرون از این دیوارها، جهان در تاریکی نفس می‌کشد.

تا آمدن غذا حرف زیادی رد و بدل نشد. سکوت ما سکوت آدم‌های سیر نبود؛ سکوت آدم‌هایی بود که فکرشان هزار جا می‌رفت. همه‌مان، جز آدورینا. او تنها کسی بود که هنوز طعم واقعی نیروی جادویی را نچشیده بود و شاید برای همین، این همه اتفاق برایش بیشتر شبیه یک بازی بود تا یک هشدار.

اما وقتی غذا را آوردند، سکوت هم شکست.

سینی‌ها یکی پس از دیگری روی میز نشستند. بوی نان تازه، خورش‌های غلیظ و ادویه‌های ناشناس بلند شد. ظرف‌هایی از میوه‌هایی که برق لطیفی زیر پوستشان موج می‌زد. کاسه‌هایی از سوپ روشن که انگار بخارشان نور داشت. ما با چشم‌هایی گشاد و شکم‌هایی که یادشان افتاده بود چقدر خالی‌اند، فقط نگاه می‌کردیم؛ مثل کسی که برای اولین بار بفهمد «فراوانی» یعنی چه.

سیروس با لبخند گفت:

_بفرمایید، نوش جان.

و ما دیگر مقاومت نکردیم. تقریباً هم‌زمان دست دراز کردیم؛ با ولعی بی‌سابقه و صادقانه، انگار همین یک میز می‌توانست ثابت کند هنوز امیدی در دنیا مانده است.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...