رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

به نام خدای جهان افرین

نام رمان: آخرین نگهبان شعله (فصل اول)

نویسنده: bano.z | کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر : فانتزی، اسطوره ای

خلاصه رمان: بعضی وقتا یک کتاب یا داستان باعث امید میشه ، و اون امید باعث میشه یک دختر با قدرت امیدی که از اون داستان میگیره ، یک جهان رو از تاریکی نجات بده...‌

مقدمه:

زمانی که خورشید برای نخستین‌بار بر زمین تابید، شعله‌ای از قلبش جدا شد و در اعماق زمین افتاد
آن شعله تبدیل به دختری شد که جسدش از خاک، نفسش از آتش، و روحش از فروغ جاودان بود.
او را آذرمیرا نامیدند: پاسبان آتش‌های ابدی که هیچ‌گاه خاموش نمی‌شوند...

  • هانیه پروین عنوان را به رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول) | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد
  • مدیر فنی

do.php?imgf=org-be32c634a65c1.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

پارت اول

 

شنلم و در اوردم و به رخت اویز چوبی آویزونش کردم 

نزدیک غروب بود ، یک راست به سمت آشپزخانه رفتم و چند سیب زمینی برای شام بار گذاشتم .

از اشپزخونه که بیرون اومدم چشمم به مادرجون افتاد که مثل همیشه زیر کرسی به خواب رفته بود .

اروم اروم زیر کرسی جای گرفتم که بیدار نشه ، می خواستم پاهای یخ کردم کمی داغ بشه ، که با حس نکردن گرما نگاهی به منقل زغالی انداختم که دیدم همشون خاکستر شدن .

پوفی کشیدم و منقل رو بیرون اوردم و بعد پوشیدن شنل از خونه خارج شدم ، اول زغال ها رو الک کردم و دوباره به منقل برگردوندم و شروع کردم به درست کردن زغال جدید ، کارم که تموم شد برگشتم داخل ، مادرجون بیدار شده بود و بادیدنم لبخند زد و گفت : _اومدی ، ننه ، خسته نباشی.

لبخدی به روش پاشیدم و گفتم :

_ نیم ساعتی هست اومدم مادر جون ، خواب بودید.

 

_ ای ننه ، پیری هم بد دردیه ، روز شبم رو نمیفهمم ، کل روزم به خواب میگذره.

لبخندی به غر غرش زدم و منقل رو زیر کرسی برگردوندم و گفتم : 

_چیزی نمی خواید ؟ 

 

_نه ننه قربونت بشم تو از صبح پی کار بودی ، یکم بشین گرم شی .

 

سریع زیر کرسی جا گرفتم و لحاف رو تا شونم بالا کشیدم .

چند دقیقه که گذشت ، مامان و بوژان هم رسیدن ، 

بوژان سبدی پر از کاهو ، کلم ، هویج ، و چند گوجه دستش بود ، با دیدنشون گفتم :

_سلام خسته نباشید.

مامان لبخندی به روم پاشید گفت :

_تو هم خسته نباشی عزیزکم ، تازه رسیدی ؟

 

نگاهی به چهره خسته و آشفته اش کردم و گفتم :

_ یک بیست دقیقه ای هست ، چیزی شده ، انگار درهمی ؟

پارت دوم 

 

شنلش رو گذاشت و اومد زیر کرسی بغل مادرجون نشست و تا اومد حرفی بزنه بوژان که سبد رو به اشپزخونه برده بود ، بیرون اومد با غرغر گفت :

_اه ، آمی بازم که سیب زمینی گذاشتی !

نگاهی بهش کردم و گفتم :

_تو این قحطی، برو خدارو شکر کن همین سیب زمینی رو هم داریم بخوریم !

بعد چشم غره رفتن به من اومد و زیر کرسی جا گرفت ، تقصیر نداشت نوجوان بود و پشت لبش تازه سبز شده بود ، احتیاج به تغزیه مناسب داشت ولی تو این قحطی و تاریکی ای که همه جا رو داره به سرعت می‌بلعه ، همین سیب زمینی و چند تا سبزی جاتی که ، ماحصل کار مامان و بوژان تو زمین بود ، و با فروختنش هم اندکی پول درمیاریم و شکمشون رو سیر کنیم غنیمت به حساب میومد ، شنیده بودم روستاهایی که تاریکی بهشون نفوذ کرده  و گارد تاریکی انجا جای گیر شدن ، اوضاع مردم خیلی بدتره .

مامان با غصه گفت :

_امروز اِماتا اومده بود سر زمین ، به پهنای صورت اشک میریخت و میگفت روستای آسیاب که خواهرش توش زندگی می کرده رو  گارد تاریکی گرفتن ، خیلی ناراحت بود، خبری از مردم شهر هنوز بهشون نرسیده بود ؛ به همین خاطر بستگانشون نگران خانوادهاشونن .

 

با چشم های گرد گفتم :

_روستای آسیاب؟! اون که خیلی به اینجا نزدیکه !

 

مادرجون شیشه عینکش رو با گوشه چارقد سفیدش پاک کرد و گفت :

_ خدا به دادمون برسه ، همه جارو دارن میگیرن ، به قول مادر خدابیامورزم ، کاش خدابهمون رحم کنه و آذرمیرا از خاکستر بلندشه !

  بوژان متعجب گفت :

_ آذرمیرا کیه دیگه ؟!

 

مادر جون نگاهی به من و بوژان که گیج نگاهش می کردیم گفت : 

_مگه مادرتون براتون تعریف نکرده ؟!

 

من و بوژانه به نفی سرتکون دادیم ، مادرجون ناراحت رو به مامان گفت :

_ دستت دردنکنه دختر ، این طور از این افسانه آبا و اجدادی مواظبت می کنی ؟!

ویرایش شده توسط bano.z

پارت سوم

 

مامان اخمی کرد و گفت : 

_من دوست ندارم ، به خاطر یک افسانه دل بچه هام رو الکی خوش کنم ، اونا باید یادبگیرند با شرایط کنار بیان ، دوست ندارم گذشته تکرار بشه!

 

مادرجون با دلخوری گفت :

_ ازت این انتظار رو نداشتم نورا ، اون داستان یا به قول تو افسانه ، نشانه امید در دل تاریکیه !

 

مامان در جواب گفت :

_ خان جون ، مثل اینکه باید بهتون یاد اوری کنم اخر داستان رو ، همیشه امید پیروزی نیست ، ادم باید واقعیت ها رو ببینه ، من قبلا این اشتباه رو مرتکب شدم دوباره تکرارش نمی کنم!

 

بعد هم با دلخوری به اشپزخونه رفت ، من و بوژان که از قضیه سر در نمی اوردیم، نگاهی رد و بدل کردیم و به خاطر جو حاکم سکوت رو ترجیح دادیم !

 

به اشپزخونه رفتم بی هیچ حرفی به مامان کمک کردم تا سینی غذا رو بچینیم ، البته که سینی فقط شامل چند عدد سیب زمینی ، ترشی خوشمزه محلی ، که کار خود مامان بود و مقدار خیلی کمی نان رو شامل میشد ، و این تقریبا غذای بیش تر روزهای ما بود .

 

متاسفانه به خاطر قلبه تاریکی به بیش تر روستا ها و سرمایی که با خودشون به اونجا میاوردن قحطی در سرزمین بیداد می کرد و در واقع ما یک زمستون تقریبا ابدی رو تجربه می کردیم ، مادرجون بعضی وقتا که از بچگی هاش برامون تعریف می کرد از گل های رنگی رنگی میگفت ، از میوه های رنگارنگ ، ما هم با دقت گوش می کردیم و تصورشون می کردیم !

همیشه دوست داشتم بدونم گل و شکوفه چه شکلیه !

مخصوصا وقتی چند سال پیش وقتی بچه بودم از پدرم پرسیدم :

_بابایی ، چرا بعضی وقت ها بهم میگی گل سرخ من ؟

بابا خندید و گفت :

به خاطر اینه که ، مثل یک گل زیبا و پاکی ، به خاطر همین اسمت رو گذاشتیم آمیتیس ، به معنای گل سرخ !

بعد هم من رو روی پاش نشوند و موهام رو نوازش کرد ، و من نمیدونستم ، این آخرین باریه که اون رو میبینم !

پارت چهارم 

فردای اون روز وقتی بابا برای کار رفت ، دیگه برنگشت و مامان به من و بوژان گفت ، که بابا به یک سفر طولانی رفته ، چند ماه بعد هم بهمون گفت که بابا دیگه برنمیگرده ، یادمه اون روزا مامان خیلی آشفته و ناراحت بود ، و حرف زدن درباره بابا تو خونه ممنوع بود !

ولی من همیشه تو خلوت یادش می کردم ، اخه بابا مرد مهربونی بود ، من شاهد بودم با مامان زندگی عاشقانه ای داشتن ، اوایل خیلی از مامان پرسیدم چرا بابا رفته ، ولی دفعه اخر جوری بهم توپید که دیگه ترجیح دادم هیچ وقت ازش این سوال رو نپرسم !

خلاصه شام رو تو فضای سنگینی که بین مامان و مادرجون بود خوردیم و بعد هم زیر کرسی به خواب رفتیم .

اون شب خواب عجیبی دیدم ، خواب یک جنگل ، که توش پر بود از تنه درخت خشکیده ، مه همه جا رو فرا گرفته بود و من توی خواب از چیزی فرار می کردم که از دور نور یک شعله رو دیدم ، همون جور که چند دقیقه یک بار با استرس پشتم رو نگاه می کردم به سمت شعله میرفتم ، که یک دفعه زمین خوردم .

با استرس از خواب پریدم ، صحنه های خواب خیلی واضح جلوی چشمم رژه میرفتن ، انگار که واقعا اتفاق افتاده بود ، از جام بلند شدم ، بقیه هنوز خواب بودن ، از پنجره خونه کاهگلیمون بیرون رو نگاه کردم هوا گرگ و میش بود ، و تا یک ساعت دیگه افتاب کم جون ، البته اگه ابری جلوش نباشه ، طلوع می کرد .

هر روز که تاریکی و گارد تاریکی جاهای بیش تری رو به نفع خودشون فتح می کردن ، قحطی بیش تر می شد و خورشید کم نور تر ، بیش تر وقت ها هم که ابر تو آسمون بود و خورشید دیده نمیشد!

ویرایش شده توسط bano.z

پارت پنج 

به اشپز خونه رفتم و چای گذاشتم ، نگاهی به سبدی که دیروز بوژان با خودش اورده بود انداختم، محصولات زمین هر دفعه کم تر میشد ، چیز زیادی از فروشش به دستمون نمیرسید ، ولی همون هم غنیمت به حساب میومد ، کم کم همه بیدار شدن ، مامان و مادر جون هنوز تو قهر به سر میبردن ، صبحانه که تموم شد از جا بلند شدم و شنلم رو تنم کردم ، سبد رو برداشتم و رو به همه گفتم :

_من دارم میرم ، چیزی احتیاج ندارید ؟

مادرجون گفت :

_به سلامت ، مادر ، خدا پشت و پناهت.

مامان هم گفت :

_نه چیزی لازم نیست ، انشالله دست پر برگردی!

نگاهی بهشون انداختم و از در خونه بیرون اومدم ،ابر ها در حال باریدن بودن و زمین گل آلود بود ، به سمت بازار کوچک روستا حرکت کردم ، توی راه از بین زمین های زراعی رد شدم ، که بیش تر محصولاتشون سرمازده شده بودن ، هوا سرد بود و  شنلم و دامنم رو به پرواز در اورده بود ، شنل به خاطر باد جلوی صورتم میومد و جلوی دیدم رو میگرفت و راه رفتن رو برام سخت می کرد !

بلاخره به هر مشقتی بود خودم رو به بازار رسوندم ، البته بازاری که تقریبا چیزی برای فروش نداشت ، کسایی که دام نگه داری می کردن وضعشون یکم بهتر بود ، ولی اون ها هم برای تغذیه دام هاشون به مشکل برخورده بودن ، ارتش تاریکی با گرفتن روستای آسیاب چندان فاصله ای از ما نداشت و باعث شده بود وضع بدتر بشه .

بعد ساعت ها ایستادن تو بارون بلاخره تونستم نیمی از چیز های داخل سبد رو بفروشم !

به خاطر نبود محصولات و کم شدن دادو ستد ، مردم سکه ای برای دادن بهای کالا نداشتن و مجبور به مبادله کالا با کالا بودیم، امروز هم با فروش اون چند تکه محصول مقداری کاموا و نخ عایدم شده بود ، با ناراحتی به محصول باقی مانده و هوایی که داشت تاریک میشد ، نگاه می کردم که با برخورد چیزی به پشتم روی زمین گل آلود افتادم

ویرایش شده توسط bano.z

پارت ششم 

صدای ضریفی رو شنیدم :

_اخ ببخشید ، صدمه دیدی ، بزار کمکت  کنم .

با حرص دستای گلیم رو به زمین گذاشتم و بلند شدم ، با چهره ای در هم برگشتم ، چیزی بگم که با دختری هم سن و سال بوژان ، با موهای طلایی و چشمای تیله ای رو به رو شدم !

دختر با ناراحتی گفت :

_عذر خواهی می کنم ، لباساتون گِلی شده!

بعد هم خم شد و سبدم رو که روی زمین افتاده بود برداشت و به سمتم گرفت ، دختر مودبی بود ، نتونستم چیزی بگم سبد رو گرفتم و لبخند نیم بندی زدم‌ و به گاری اشاره کردم و گفتم :

_خواهش  می کنم ، ولی این گاری برای شما زیادی بزرگ و سنگینه ، بهتره یک گاری مناسب تر انتخاب کنی که دوباره این اتفاق نیوفته!

دختر تا اومد چیزی بگه صدای مردانه ای از پشت سرم گفت :

_آدورینا ! چند بار بگم اون گاری رو از جاش تکون نده ؟! سنگینه و خطرناک اخر سر به یکی صدمه میزنی !

دختر اول نگاه پشیمونی به من و بعد به فردی که کنارم قرار گرفت کرد و گفت :

_بله برادر ، عذر می خوام دیگه تکرار نمیشه !

پسرک با قد بلند و چهره ای مشابه خواهرش به من نیم نگاهی کرد و با دیدن وضعیت من با اون لباس های گِلی دوباره نگاهش من رو نشونه گرفت و با عصبانیت رو به خواهرش گفت :

_کار تو هست آدو ؟!!

ادورینا نگاه معصومی به برادرش انداخت و گفت :

_نمی خواستم اینجوری بشه ! فقط می خواستم به تو کمک کنم !

پسر که حلقه اشک رو تو چشم های خواهرش دید ، کلافه دستی به صورتش کشید و گفت :

_من ازت  ممنونم ، ولی با این کار به خودت و دیگران صدمه میزنی ، لطفا دیگه این کار رو نکن !

ادورینا سری تکون داد و بدو بدو ازمون دور شد ، پسر سمت من برگشت و گفت :

_ببخشید ، صدمه که ندیدید؟!

نگاهی به دامن گلیم انداختم و گفتم :

_نه ، مشکلی نیست !

پسر لبخندی زد و گفت

_ اسم من آبدوس هست ، ما از روستای آسیاب اومدیم ، خاله ام اهل اینجاست احتمالا بشناسید!

با تعجب گفتم :

_روستای آسیاب؟ ولی من شنیدم اونجا رو گارد تاریکی گرفتن ، و از مردمی که اونجا زندگی می کردن خبری نیست !

 

پارت هفتم 

صورت ابدوس مغموم و ناراحت شدو با پاش تکه سنگی رو به بازی گرفت و با لحن ناراحتی گفت :

_بله ، بیش تر مردم به دست سربازان اسیر شدن ، ما از معدود خانواده هایی بودیم که تونستیم از دستشون فرار کنیم .

ناراحت نگاهی بهش کردم و گفتم :

_متاسفم !

لبخندی بهم زد ، همون موقع اماتا پیشمون اومد و رو به ابدوس گفت :

_عزیزم ، تازه از راه رسیدین بیا بریم یکم استراحت کن !

بعد هم رو کرد به من و با حیرت گفت :

_اوه امیتیس چرا این شکلی شدی ؟!

ابدوس پیش دستی کردو گفت:

_دست گل آدوریناس! باز گاری رو برداشته !

اماتا گفت :

_اوه ، ببخشید آمی ، بیا بریم خونه تا گرم بشی ، وگرنه سرما می خوری!

لبخندی زدم و گفتم :

_ممنونم ، مشکلی نیست ! دیگه باید برگردم ، مامان رو که میشناسید ، احتمالا الان نگران شده!

از اونجایی که هوا  تاریک  شده بود ، لبخندی زد و گفت :

_اره میدونم ، روز های سختیه ، سلام من رو بهش برسون و بهش بگو خواهرم رو پیدا کردم .

سری تکون دادم ، اومدم برم که رو به ابدوس گفت :

_عزیزم ، هوا تاریک هست لطفا تا خونه همراهیش کن !

تا اومدم مخالفت کنم ، دستش رو جلوم تکون داد و گفت :

_حرف نباشه به خاطر وروجک ما دیرت شده ، هوا هم تاریکه تنها رفتن یک دختر تو این تاریکی صلاح نیست ، ابدوس باهات میاد !

بعد هم چوب و فانوسی به ابدوس داد و رفت .

به ناچار با ابدوس همراه شدیم و چند دقیقه ای به سکوت گذشت .

ویرایش شده توسط bano.z

پارت هشتم

هر کاری کردم نتونستم جلوی کنجکاویم رو بگیرم و با احتیاط پرسیدم :

_میتونم یک سوال ازتون بپرسم ؟!

با بی خیالی گفت :

_می خوای راجع به ، گارد تاریکی و اینکه چه جوری فرار کردیم بپرسی ؟

با حیرت گفتم :

_اره ولی از کجا فهمیدید ؟

شونه ای بالا انداخت و گفت :

_از وقتی اومدیم همه همین سوال رو میپرسن !

ابروهام رو بالا دادم و اهانی گفتم ، ابدوس بدون اینکه من چیزی بگم خودش شروع به حرف زدن کرد و گفت : 

_چند هفته پیش بهمون خبر رسید ، روستای آرَسکون( پناهگاه جنگجویان پیر در دل کوه) مغلوب تاریکی و گارد تاریکی شده !

نگاهی غمگین بهم انداخت و گفت :

_اون روستا فقط یک آبادی با ما فاصله داشت ، همه به هول و ولا افتادن ، مردم اونجا جزو جنگجویان نامی بودن و شکست خوردن اونا ترس به دل مردم انداخته بود ، آرسکون فقط دو روز با ما فاصله داشت ؛همه به تکاپو افتادن که قبل رسیدن گارد تاریکی ، روستا رو ترک کنن ، ولی هیچ کس نمیدونست که گارد تاریکی با فتح کردن روستاهای بیش تر قوی تر میشه و سرعت فتوحاتش بیش تر! 

ویرایش شده توسط bano.z

پارت نهم

نفس عمیقی کشید ، انگار چیز دردناکی رو می خواست به زبون بیاره ، با صدای گرفته گفت :

_اون شب ، خانواده ماهم با این خیال که دو روز وقت داره ، تا روستا رو ترک کنه ، نصف وسایل رو جمع کردیم و به خواب رفتیم ، نمیدونم چند ساعت گذشت که با احساس سرمای شدید ، بیدار شدم ، سر و صدا از بیرون به گوشم میرسید ، از پنجره بیرون رو نگاه کردم که متوجه شدم ، اشباحی با ردای بلند مشکی ، در حال حرکت یا بهتر بگم پرواز تو تاریکی هستن ، کلاه های رداشون بلند بود و چهره هاشون پیدا نبود ، ترسیده بودم ، اروم اعضای خانوادم رو بیدار کردم و بهشون فهموندم بیرون چه خبره ، آدورینا بیش از همه وحشت کرده بود ، از در پشتی خونه خارج شدیم و با تمام سرعت وارد جنگل شدیم ، ولی وسایلمون تو خونه جا مونده بود به یک جای امن که رسیدیم پدرم تصمیم گرفت برگرده و وسایل رو بیاره چون اون ها تنها دارایی هامون بودن  ، نمیتونستم بزارم پدرم بره ، با هزار ترفند راضیش کردم همون جا منتظر بمونه و من برم ، به روستا که نزدیک شدم ، متوجه شدم تعداد اشباح بیش تر شدن ، مردم رو به اسارت گرفته بودن و همشون رو تو یک خط نشونده بودن ، چیزی که عجیب بود ،این بود که تو چهره مردم روستا هیچ حسی دیده نمیشد ، انگار مسخ شده بودن ! 

به خودم اومدم و به سمت خونه حرکت کردم و تند تند بقیه وسایل رو هم بار گاری کردم ، ولی بردن اون گاری بزرگ بدون جلب توجه کار سختی بود ، از پشت دیوار خونه نگاهی به اطراف کردم ، یکیشون درست رو به روی من ولی کمی دور تر بود ، شاید باورت نشه ولی چهره نداشت ، مثل یک دود سیاه بود که زیر شنل پنهان شده بود !

 

ویرایش شده توسط bano.z

پارت دهم 

همین جور یواشکی نگاهشون می کردم ، که دیدم یک پسر بچه رو کشون کشون  داشتن میبردن سمت یکی از همون اشباح ، انگار فرمانده اشون بود ، پسر بچه خیلی مقاومت می کرد،  گریه می کرد ، پاش رو زمین می کشید ، خیلی دوست داشتم کمکش کنم ، ولی کاری از دستم برنمیومد ، پسر که جلوی اون شبح ایستاد ،با دو طرف شنلش صورت پسر رو محاصره کرد ، دود سیاهی بین صورت بچه و شنل در رفت و امد بود بعد چند دقیقه ، پسر بچه با صورتی خالی از حس ، از حصار شنل شبح بیرون اومد ، این تغییر رفتار باعث حیرت و ترسم شد ، چند دقیقه که گذشت به خودم اومدم و از پشت خونه ها دور زدم جایی دور تر از گاری یک آتش بزرگ درست کردم ، که حواس اون اشباح رو پرت کنه و بتونم فرار کنم ، نقشه ام گرفت و وقتی به خانوادم رسیدم به این سمت راه افتادیم .

به چشم های ناراحتش نگاه کردم و گفتم :

_متاسفم که یه همچین چیزی رو تجربه کردی ، ولی به نظرت اون اشباح با مردم چه کار می کردن ، که به اون شکل بدون احساس شده بودن !

متفکر به جلوی پاش خیره شد و گفت :

_منم خیلی به این موضوع فکر کردم ، ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدم !

بعد هم نگران به چشم هام نگاه کرد و گفت :

_روستای ما فاصله چندانی از اینجا نداره ، ما اومدیم که مردم رو خبر کنیم ، که یا فرار کنن یا یه چاره ای پیدا کنیم ، لطفا مواظب خودت و خانوادت باش و برای روز مبادا یکسری وسایل ضروری جمع کن !

سری تکون دادم ، استرس تمام وجودم رو گرفته بود ، اگه ابدوس راست می‌گفت و با هر فتح قدرت گارد تاریکی بیش تر میشد خیلی زود به اینجا میرسیدن !

پارت یازدهم 

نزدیک در خونه که شدم صدای بحث مادر جون و مامان به گوشم رسید :

مادر جون :

_تو باید ،داستان رو براشون میگفتی ، اونا حق دارن بدونن پدرشون با چه هدفی تنهاشون گذاشته !

مامان عصبی گفت :

_بس کنید مادر جون ، من نمی خوام بچه هام هم به خاطر یک افسانه مثل بیژن ناپدید بشن ، به بیژن هم گفتم اون داستان فقط یک افسانه اس !

مادر جون :

_همیشه اسطوره ها از دل یک افسانه ظهور میکنن آندیا ، این رو هیچ وقت فراموش نکن ، آدمی با امید زنده اس ، با یاس به چیزی نمیرسی جز پوچی !

مامان کلافه گفت :

_تو رو خدا ول کن خان جون ، امیتیس سابقه نداشته دیر کنه ، بوژانم که رفت دنبالش هنوز برنگشته ، نکنه اتفاقی براشون افتاده؟!

خان جون با لحن آرام بخش گفت :

_بد به دلت راه نده ، الان پیداشون میشه ، ولی تو بازم به حرفای من مو سفید گوش کن ، نزار این بچه ها از پدرشون دل چرکین باشن ، داستان رو نه فقط به خاطر میراث خانوادگی بلکه به خاطر بیژن ، براشون بگو !

مامان کلافه گفت :

_من چی میگم خان جون ، شما چی میگی؟! دیگه طاقت ندارم خودم میرم دنبالشون !

نفس عمیقی کشیدم و در رو باز کردم ، مامان در حال پوشیدن شنلش بود که با دیدن من گفت :

_اخ اومدی مادر دلم هزار راه رفت ، کجایی تا این وقت شب !

جلو رفتم ، مامان انگار تازه وضع لباس هام رو دید که گفت :

_این چه سر و وضعیه! کجا بودی ؟ چی شده؟!

ویرایش شده توسط bano.z

پارت دوازدهم 

با اعصابی داغون از چیز هایی که شنیده بودم گفتم :

_داستانش مفصله ، تعریف می کنم ، ولی قبلش شما باید حرف بزنی مامان ، جریان این داستان آبا و اجدادی چیه که بابا به خاطرش ما رو ترک کرده!

مامان اومد انکار کنه که جلوش رو گرفتم ، همون موقع بوژان هم رسید و گفت :

_اا تو اینجایی دوساعته همه جا دارم دنبالت میگردم !

بی حوصله سری براش تکون دادم و رو به مامان گفتم :

_انکار نکن ! حرفای تو مادر جون رو شنیدم ، این حق من و بوژان هس بدونیم پدر برای چی ترکمون کرده!

مامان دلخور به مادر جون نگاهی کرد و مادر جون هم سر به زیر انداخت ، مامان رو کرد به من و گفت :

_خیله خب ، اول لباست رو عوض کن الان سرما می خوری ، بعد با هم حرف می‌زنیم!

سری تکون دادم و بعد تعویض لباس ، پیش مامان اینا که زیر کرسی نشسته بودن و عمیق تو فکر بودن نشستم ، با دیدن من از فکر بیرون اومدن نگاه حق به جانبی به مامان و مادرجون انداختم و گفتم :

_خب من سراپا گوشم ، بفرمایید!

بوژان گیج پرسید :

_میشه یکی به منم بگه چه خبره ؟!

رو بهش گفتم :

_منم دارم همین رو میپرسم برادر جان ! می خوام بدونم این همه سال چرا دلیل اینکه پدر ما رو ترک کرده ، نمیدونیم!

ویرایش شده توسط bano.z

پارت سیزدهم

مادر جون دستی به گردنش برد و کلیدی که به زنجیر اویز بود رو در اورد ؛  قفل صندوقچه کوچکش  که روش رو مخمل قرمز رنگ پوشونده بود ، باز کرد و کتاب قدیمی نیمه قطوری از توش دراورد ، روی کرسی گذاشت ، برگ های کاهی کتاب ، به خاطر قدمت زرد تر شده بودن و به صافی اولیه نبودن ، ولی چیزی که جلب توجه می کرد جلد کتاب بود ، جلدی که از دور آهنی به نظر میرسید ولی وقتی بهش دست میزدی به سنگینی اهن نبود! 

 روی جلد کتاب گردنبندی بود که پلاکش گرد بود و وسطش یک سنگ سفید چند ضلعی دیده میشد ، دور سنگ فلزی بود و هر چهار طرف یکی از نماد های ، اب ، خاک ، آتش،  باد حک شده بود ، دستی به گردنبند زدم ، و پلاکش رو تو دست گرفتم ، یه حس عجیب بهم دست داد ، تصویری از یک قلعه تو ذهنم اومد ، گردنبند رو سر جاش گذاشتم و به نقوش حک شده روی جلد نگاه کردم ، بوژان هم مثل من حیرت زده بود ، کتاب خاصی بود و هر کسی با دیدنش حیرت می کرد!

بوژان با تحیر گفت :

_عجب کتاب عجیبیه!!

ویرایش شده توسط bano.z

پارت چهاردهم 

نگاهی به مامان انداختم که ساکت و نگران به اون کتاب نگاه می کرد ، لبم و با زبون تر کردم و گفتم :

_خب این کتاب چه ربطی به رفتن بابا داره؟؟

صدای ضعیف مامان به گوشم رسید :

_همون طور که میدونید من و پدرتون عمو زاده هم هستیم ، این کتاب میراث خانوادگی ما هست و نسل به نسل صد ها ساله که بینمون میچرخه و به فرزند بزرگ خانواده به ارث میرسه ، از اونجایی که مادر جون فرزند بزرگ خانواده بوده دست مادرجون هست ، قرار بر اینه که داستان این کتاب رو تمام اعضای خانواده برای نسل بعد تعریف کنن حتی فرزندان کوچک تر ، طبق گفته های اجدادمون این داستان واقعیه ولی خب خیلی ها دنبالش رفتن و دست خالی برگشتن و از اون به بعد گفتن این داستان افسانه هست و فقط می خواد امید بخش ما باشه!

کمی مکث کرد و محزون ادامه داد :

_پدرتون هم جزو اون دسته بود که فکر می کرد ، این داستان واقعیه ، بعد به دنیا اومدن بوژان وقتی تاریکی تقریبا نیمی از سرزمین ها رو گرفت و قحطی زیاد شد ، پدرتون دیگه نتونست تحمل کنه و  گفت باید فکر چاره ای باشه ، البته نه برای خودش بلکه برای همه ، پس با وجود تمام مخالفت های من یک روز وسایلش رو جمع کرد و به دنبال چیزی که فکر می کرد درسته رفت، چند ماه که گذشت خبری ازش نشد و طبق شنیده های ما هر روز تاریکی جاهای بیش تری رو می گرفت ، و ما هم نا امید تر می‌شدیم و تقریبا مطمئن شده بودیم پدرتون به دست گارد تاریکی افتاده ، از اون روز با خودم عهد کردم اصلا حرفی راجع به این داستان بهتون نزنم ، ترسیدم شما رو هم از دست بدم !

اشک هاش مانع از این شد که بتونه ادامه بده ، از جاش بلند شد و به آشپزخانه رفت .

اشک تو چشم هام حلقه زد ، مگه این داستان چیه که پدر بخاطرش ما رو ترک کرده !

رو به مادرجون گفتم :

_من می خوام این داستان رو بشنوم ، می خوام بدونم چی توش هست که ، به خاطرش پدر ما رو ترک کرده !

پارت پانزدهم 

مادر جون نم چشمش رو گرفت و گفت :

_من پیر تر از اونیم که به خوام این داستان رو با جزئیات براتون تعریف کنم ، این کتاب هم قراره بعد از من به پدرتون واز پدرتون به تو برسه امیتیس ، پس از الان به بعد این کتاب دسته تو امانت هست ، با برادرت بخونیدش ، امیدوارم با خوندنش پدرتون رو درک کنید !

بعد هم با سختی از زیر کرسی بلند شد و لنگان به طرف اشپزخونه رفت ، صدای دلداری هایی که به مامان میداد  رو میشنیدم !

کتاب رو برداشتم بین خودمون و بوژان گرفتمش ، بازش کردم ، صفحه اول نوشته شده بود :

_زمانی که خورشید برای نخستین‌بار بر زمین تابید، شعله‌ای از قلبش جدا شد و در اعماق زمین افتاد 

 آن شعله تبدیل به دختری شد که جسدش از خاک، نفسش از آتش، و روحش از فروغ جاودان بود.

او را آذرمیرا نامیدند: پاسبان آتش‌های ابدی که هیچ‌گاه خاموش نمی‌شوند.

تو مقدمه کتاب نوشته بود این کتاب نزد نوادگان الهه باد (بانو مه پَر ، استاد اخرین نگهبان) به امانت سپرده میشود.

ایشان این داستان را  از زبان خود بانوی فروغ ابدی (آذرمیرا)  نقل کرده اند.

با خوندن کلمه نوادگان الهه باد نگاهی بین من و بوژان رد و بدل شد و بوژان حرف من رو به زبون اورد:

_الهه باد ، آمی مگه این کتاب میراث ما نیست؟! یعنی ما نوادگان الهه باد هستیم؟!

ویرایش شده توسط bano.z

پارت شانزدهم 

سوالی که پرسید هم زمان شد با برگشت،  مامان و مادر جون زیر کرسی ، رو به مادر جون سوال بوژان رو تکرار کردم و مادر جون در جواب گفت :

_والا ، منم خبر ندارم ، ولی قدیم که کوچیک بودم چند بار از مامان و بابام شنیده بودم که چند نسل قبل انگار کمی از جادو جنبل سر درمیاوردن !

سری تکون دادم ، که مامان گفت :

_نگفتی چرا دیر کردی ؟! چرا انقدر گلی بودی ؟!

با دست به پیشونیم زدم به کل حرف های ابدوس از ذهنم رفته بود بیرون ، شروع کردم براشون تعریف کردن ، هر چی بیش تر میگفتم ، نگرانی مامان و مادرجون بیش تر می شد با تموم شدن حرفم ، بوژان به حیاط رفت که گاری کوچکمون رو بیاره ، من و مامان و مادرجون هم شروع کردیم به جمع کردن چیز های ضروری ، در حال جمع کردن بودیم که مامان کیسه ای گرد که بند بلندی داشت سمتم گرفت و گفت :

_این رو برای تولدت دوختم ، ولی فکر کنم الان بیش تر به کارت بیاد میتونی وسیله هات رو توش بزاری ، این بند رو که بکشی درش بسته میشه ، این یکی بند هم برای اینه که بتونی رو دوشت بندازیش!  

به چهره نگرانش نگاه کردم ، تقصیری نداشت درک می کردم چرا بهمون نگفته ، تشکر کردم و بغلش کردم .

ویرایش شده توسط bano.z

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...