رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

به نام خدای جهان افرین

نام رمان: آخرین نگهبان شعله (فصل اول)

نویسنده: bano.z | کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر : فانتزی، اسطوره ای

خلاصه رمان: بعضی وقتا یک کتاب یا داستان باعث امید میشه ، و اون امید باعث میشه یک دختر با قدرت امیدی که از اون داستان میگیره ، یک جهان رو از تاریکی نجات بده...‌

مقدمه:

زمانی که خورشید برای نخستین‌بار بر زمین تابید، شعله‌ای از قلبش جدا شد و در اعماق زمین افتاد
آن شعله تبدیل به دختری شد که جسدش از خاک، نفسش از آتش، و روحش از فروغ جاودان بود.
او را آذرمیرا نامیدند: پاسبان آتش‌های ابدی که هیچ‌گاه خاموش نمی‌شوند...

  • هانیه پروین عنوان را به رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول) | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد
  • مالک

do.php?imgf=org-be32c634a65c1.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

پارت اول

 

شنلم و در اوردم و به رخت اویز چوبی آویزونش کردم 

نزدیک غروب بود ، یک راست به سمت آشپزخانه رفتم و چند سیب زمینی برای شام بار گذاشتم .

از اشپزخونه که بیرون اومدم چشمم به مادرجون افتاد که مثل همیشه زیر کرسی به خواب رفته بود .

اروم اروم زیر کرسی جای گرفتم که بیدار نشه ، می خواستم پاهای یخ کردم کمی داغ بشه ، که با حس نکردن گرما نگاهی به منقل زغالی انداختم که دیدم همشون خاکستر شدن .

پوفی کشیدم و منقل رو بیرون اوردم و بعد پوشیدن شنل از خونه خارج شدم ، اول زغال ها رو الک کردم و دوباره به منقل برگردوندم و شروع کردم به درست کردن زغال جدید ، کارم که تموم شد برگشتم داخل ، مادرجون بیدار شده بود و بادیدنم لبخند زد و گفت : _اومدی ، ننه ، خسته نباشی.

لبخدی به روش پاشیدم و گفتم :

_ نیم ساعتی هست اومدم مادر جون ، خواب بودید.

 

_ ای ننه ، پیری هم بد دردیه ، روز شبم رو نمیفهمم ، کل روزم به خواب میگذره.

لبخندی به غر غرش زدم و منقل رو زیر کرسی برگردوندم و گفتم : 

_چیزی نمی خواید ؟ 

 

_نه ننه قربونت بشم تو از صبح پی کار بودی ، یکم بشین گرم شی .

 

سریع زیر کرسی جا گرفتم و لحاف رو تا شونم بالا کشیدم .

چند دقیقه که گذشت ، مامان و بوژان هم رسیدن ، 

بوژان سبدی پر از کاهو ، کلم ، هویج ، و چند گوجه دستش بود ، با دیدنشون گفتم :

_سلام خسته نباشید.

مامان لبخندی به روم پاشید گفت :

_تو هم خسته نباشی عزیزکم ، تازه رسیدی ؟

 

نگاهی به چهره خسته و آشفته اش کردم و گفتم :

_ یک بیست دقیقه ای هست ، چیزی شده ، انگار درهمی ؟

پارت دوم 

 

شنلش رو گذاشت و اومد زیر کرسی بغل مادرجون نشست و تا اومد حرفی بزنه بوژان که سبد رو به اشپزخونه برده بود ، بیرون اومد با غرغر گفت :

_اه ، آمی بازم که سیب زمینی گذاشتی !

نگاهی بهش کردم و گفتم :

_تو این قحطی، برو خدارو شکر کن همین سیب زمینی رو هم داریم بخوریم !

بعد چشم غره رفتن به من اومد و زیر کرسی جا گرفت ، تقصیر نداشت نوجوان بود و پشت لبش تازه سبز شده بود ، احتیاج به تغزیه مناسب داشت ولی تو این قحطی و تاریکی ای که همه جا رو داره به سرعت می‌بلعه ، همین سیب زمینی و چند تا سبزی جاتی که ، ماحصل کار مامان و بوژان تو زمین بود ، و با فروختنش هم اندکی پول درمیاریم و شکمشون رو سیر کنیم غنیمت به حساب میومد ، شنیده بودم روستاهایی که تاریکی بهشون نفوذ کرده  و گارد تاریکی انجا جای گیر شدن ، اوضاع مردم خیلی بدتره .

مامان با غصه گفت :

_امروز اِماتا اومده بود سر زمین ، به پهنای صورت اشک میریخت و میگفت روستای آسیاب که خواهرش توش زندگی می کرده رو  گارد تاریکی گرفتن ، خیلی ناراحت بود، خبری از مردم شهر هنوز بهشون نرسیده بود ؛ به همین خاطر بستگانشون نگران خانوادهاشونن .

 

با چشم های گرد گفتم :

_روستای آسیاب؟! اون که خیلی به اینجا نزدیکه !

 

مادرجون شیشه عینکش رو با گوشه چارقد سفیدش پاک کرد و گفت :

_ خدا به دادمون برسه ، همه جارو دارن میگیرن ، به قول مادر خدابیامورزم ، کاش خدابهمون رحم کنه و آذرمیرا از خاکستر بلندشه !

  بوژان متعجب گفت :

_ آذرمیرا کیه دیگه ؟!

 

مادر جون نگاهی به من و بوژان که گیج نگاهش می کردیم گفت : 

_مگه مادرتون براتون تعریف نکرده ؟!

 

من و بوژانه به نفی سرتکون دادیم ، مادرجون ناراحت رو به مامان گفت :

_ دستت دردنکنه دختر ، این طور از این افسانه آبا و اجدادی مواظبت می کنی ؟!

ویرایش شده توسط bano.z

پارت سوم

 

مامان اخمی کرد و گفت : 

_من دوست ندارم ، به خاطر یک افسانه دل بچه هام رو الکی خوش کنم ، اونا باید یادبگیرند با شرایط کنار بیان ، دوست ندارم گذشته تکرار بشه!

 

مادرجون با دلخوری گفت :

_ ازت این انتظار رو نداشتم نورا ، اون داستان یا به قول تو افسانه ، نشانه امید در دل تاریکیه !

 

مامان در جواب گفت :

_ خان جون ، مثل اینکه باید بهتون یاد اوری کنم اخر داستان رو ، همیشه امید پیروزی نیست ، ادم باید واقعیت ها رو ببینه ، من قبلا این اشتباه رو مرتکب شدم دوباره تکرارش نمی کنم!

 

بعد هم با دلخوری به اشپزخونه رفت ، من و بوژان که از قضیه سر در نمی اوردیم، نگاهی رد و بدل کردیم و به خاطر جو حاکم سکوت رو ترجیح دادیم !

 

به اشپزخونه رفتم بی هیچ حرفی به مامان کمک کردم تا سینی غذا رو بچینیم ، البته که سینی فقط شامل چند عدد سیب زمینی ، ترشی خوشمزه محلی ، که کار خود مامان بود و مقدار خیلی کمی نان رو شامل میشد ، و این تقریبا غذای بیش تر روزهای ما بود .

 

متاسفانه به خاطر قلبه تاریکی به بیش تر روستا ها و سرمایی که با خودشون به اونجا میاوردن قحطی در سرزمین بیداد می کرد و در واقع ما یک زمستون تقریبا ابدی رو تجربه می کردیم ، مادرجون بعضی وقتا که از بچگی هاش برامون تعریف می کرد از گل های رنگی رنگی میگفت ، از میوه های رنگارنگ ، ما هم با دقت گوش می کردیم و تصورشون می کردیم !

همیشه دوست داشتم بدونم گل و شکوفه چه شکلیه !

مخصوصا وقتی چند سال پیش وقتی بچه بودم از پدرم پرسیدم :

_بابایی ، چرا بعضی وقت ها بهم میگی گل سرخ من ؟

بابا خندید و گفت :

به خاطر اینه که ، مثل یک گل زیبا و پاکی ، به خاطر همین اسمت رو گذاشتیم آمیتیس ، به معنای گل سرخ !

بعد هم من رو روی پاش نشوند و موهام رو نوازش کرد ، و من نمیدونستم ، این آخرین باریه که اون رو میبینم !

پارت چهارم 

فردای اون روز وقتی بابا برای کار رفت ، دیگه برنگشت و مامان به من و بوژان گفت ، که بابا به یک سفر طولانی رفته ، چند ماه بعد هم بهمون گفت که بابا دیگه برنمیگرده ، یادمه اون روزا مامان خیلی آشفته و ناراحت بود ، و حرف زدن درباره بابا تو خونه ممنوع بود !

ولی من همیشه تو خلوت یادش می کردم ، اخه بابا مرد مهربونی بود ، من شاهد بودم با مامان زندگی عاشقانه ای داشتن ، اوایل خیلی از مامان پرسیدم چرا بابا رفته ، ولی دفعه اخر جوری بهم توپید که دیگه ترجیح دادم هیچ وقت ازش این سوال رو نپرسم !

خلاصه شام رو تو فضای سنگینی که بین مامان و مادرجون بود خوردیم و بعد هم زیر کرسی به خواب رفتیم .

اون شب خواب عجیبی دیدم ، خواب یک جنگل ، که توش پر بود از تنه درخت خشکیده ، مه همه جا رو فرا گرفته بود و من توی خواب از چیزی فرار می کردم که از دور نور یک شعله رو دیدم ، همون جور که چند دقیقه یک بار با استرس پشتم رو نگاه می کردم به سمت شعله میرفتم ، که یک دفعه زمین خوردم .

با استرس از خواب پریدم ، صحنه های خواب خیلی واضح جلوی چشمم رژه میرفتن ، انگار که واقعا اتفاق افتاده بود ، از جام بلند شدم ، بقیه هنوز خواب بودن ، از پنجره خونه کاهگلیمون بیرون رو نگاه کردم هوا گرگ و میش بود ، و تا یک ساعت دیگه افتاب کم جون ، البته اگه ابری جلوش نباشه ، طلوع می کرد .

هر روز که تاریکی و گارد تاریکی جاهای بیش تری رو به نفع خودشون فتح می کردن ، قحطی بیش تر می شد و خورشید کم نور تر ، بیش تر وقت ها هم که ابر تو آسمون بود و خورشید دیده نمیشد!

ویرایش شده توسط bano.z

پارت پنج 

به اشپز خونه رفتم و چای گذاشتم ، نگاهی به سبدی که دیروز بوژان با خودش اورده بود انداختم، محصولات زمین هر دفعه کم تر میشد ، چیز زیادی از فروشش به دستمون نمیرسید ، ولی همون هم غنیمت به حساب میومد ، کم کم همه بیدار شدن ، مامان و مادر جون هنوز تو قهر به سر میبردن ، صبحانه که تموم شد از جا بلند شدم و شنلم رو تنم کردم ، سبد رو برداشتم و رو به همه گفتم :

_من دارم میرم ، چیزی احتیاج ندارید ؟

مادرجون گفت :

_به سلامت ، مادر ، خدا پشت و پناهت.

مامان هم گفت :

_نه چیزی لازم نیست ، انشالله دست پر برگردی!

نگاهی بهشون انداختم و از در خونه بیرون اومدم ،ابر ها در حال باریدن بودن و زمین گل آلود بود ، به سمت بازار کوچک روستا حرکت کردم ، توی راه از بین زمین های زراعی رد شدم ، که بیش تر محصولاتشون سرمازده شده بودن ، هوا سرد بود و  شنلم و دامنم رو به پرواز در اورده بود ، شنل به خاطر باد جلوی صورتم میومد و جلوی دیدم رو میگرفت و راه رفتن رو برام سخت می کرد !

بلاخره به هر مشقتی بود خودم رو به بازار رسوندم ، البته بازاری که تقریبا چیزی برای فروش نداشت ، کسایی که دام نگه داری می کردن وضعشون یکم بهتر بود ، ولی اون ها هم برای تغذیه دام هاشون به مشکل برخورده بودن ، ارتش تاریکی با گرفتن روستای آسیاب چندان فاصله ای از ما نداشت و باعث شده بود وضع بدتر بشه .

بعد ساعت ها ایستادن تو بارون بلاخره تونستم نیمی از چیز های داخل سبد رو بفروشم !

به خاطر نبود محصولات و کم شدن دادو ستد ، مردم سکه ای برای دادن بهای کالا نداشتن و مجبور به مبادله کالا با کالا بودیم، امروز هم با فروش اون چند تکه محصول مقداری کاموا و نخ عایدم شده بود ، با ناراحتی به محصول باقی مانده و هوایی که داشت تاریک میشد ، نگاه می کردم که با برخورد چیزی به پشتم روی زمین گل آلود افتادم

ویرایش شده توسط bano.z

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...