رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

#پارت چهل و نه... 

آسلک: بزدل آن شاه شماست که همانند موش در قصرش قایم شده؛ من فقط سرت را نیاز دارم، تسلیم شو تا تنت را با احترام برای شاهت بفرستم واگرنه خوراک حیوانات می‌شوی.

و بعد تیری را رها کرد که به پای چپ سیگرون برخورد کرد

***

گردا درحالی که نگران سیگرون بود غذا می‌پخت تا سرش گرم شود. صدای در خانه بلند شد، گردا با عجله از خانه خارج شد و در حیاط را باز کرد و منفور ترین آدم عمرش را دید. سیرنا گفت:

- اگر دیر برسی می‌میرد و آینده دان‌لاو نابود می‌شود. 

گردا متعجب گفت:

- دیوانه شده‌ای؟ که می‌میرد؟ 

سیرنا که انگار نگران شده بود گفت:

- پایش زخم شده و فاصله‌ای تا جدا شدن سر از تنش ندارد. 

و با نیشخندی از آنجا رفت. گردا به سرعت شمشیر را از خانه برداشت و اسب را زین کرد و با یک پرش روی اسب نشست و با کشیدن دهنه، اسب را از حیاط خارج کرد و او را همانند پرنده‌ی سبک وزن به پرواز درآورد. 

با زدن پا به پهلوهای اسب می‌خواست سریع تر برود از شهر خارج شد و هوای خنک شب را ذوی پوستش حس کرد. از دشت پهناور گذشت و وارد شکارگاه شد، از جای سیگرون خبر داشت چرا که برای تمرین به آنجا می‌رفتند، پس بی معطلی دهنه‌ی اسب را کشید و سمت رودخانه رفت آبشار کوچکی که داخل گودالی می‌ریخت و در امتداد زمین به راه خودش ادامه می‌داد ولی از سیگرون خبری نبود

گردا چند بار صدایش زد و به جایگاه دوم تمرین‌شان رفت..... 

***

سیگرون از درد نفسش بریده بود، پای درخت نشست و تیر را شکست و با کمک دستمال جلوی خون ریزی را گرفت، آسلک هر لحظه نزدیک تر میشد، سیگرون از صدای پاهای مرد و حرف زدنش، جایش را تشخيص داد و از پشت درخت بیرون آمد و تیر را رها کرد که زوزه‌ کشان به بازوی چپ آسلک برخورد کرد و از درد روی زانو افتاد. 

سیگرون شمشیرش را از غلاف درآورد و بی اهمیت به درد پایش آسلک را به مبارزه دعوت کرد، آسلک تیر را شکست و از جا بلند شد کمی به عقب و جلو تلوتلو خورد و بعد شمشیرش را از غلاف درآورد و رو به سیگرون گرفت و گفت:

- من قسم خورده‌ام که سرت را برای شاهم ببرم، امشب یا تو می‌میری و من خوشنود می‌شوم یا من می‌میرم و جان تو را هم می‌گیرم.

هر دو شمشیر کشیدند و با بی رحمی مبارزه کردند آنقدر ادامه دادند که سیگرون پای زخمی‌اش به ریشه‌ی درختی گیر کرد و افتاد آسلک شمشیر را زیر گلویش گذاشت و گفت:

- حکم قتلت صادر شده و من دستور دارم که سرت را جدا کنم، با زندگی رغت انگیزت خداحافظی کن سیگرون ولوا.

شمشیر را بالا برد و با تمام قدرت روی سر سیگرون فرود آورد ولی شمشیر سیگرون مانع جدا شدن سرش شد سیگرون دندان‌های‌ را به هم فشرد و رگ گردن بیرون زده بود و با دو دست، شمشیر را به بالا هل می‌داد، به محض اینکه فشار شمشیر آسلک کم شد، شمشیرش را به بالا هل داد و از زیر آن بیرون پرید و با نفس بریده عقب رفت. 

آسلک لحظه‌ای به شمشیرش تکیه داد و نفس نفس میزد، به سیگرون چشم دوخت و نبرد بی رحمانه از نو آغاز شد. هر دو نفس کم آورده بودند ولی مجبور به مبارزه بودند و چرا که باید یکیشان زنده از آن شکارگاه بیرون می‌رفت. 

 

  • پاسخ 53
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

#پارت پنجاه...

انگار هیچ کدامشان قصد تسلیم شدن نداشتند ولی توان مبارزه هم نداشتند سیگرون پای زخمیش بی حس شده بود و هر دو از خستگی و درد عرق کرده بودند. 

صدای کوفتن سم اسبی روی خاک و برگ‌ها در فضا پیچید. 

آسلک با نامردی پایش را به زخم پای سیگرون کوبید، سیگرون لبانش را به هم فشرد تا صدایش درنیاید، تلوتلو خورد و به درختی تکیه زد چشمانی که تار می‌دید را به آسلک دوخت که با خنده‌ی کریه شمشیرش را بالای سرش برد و با فریاد آن را فرود می‌آورد ولی سیگرون حتی توان بلند کردن شمشیر یا فرار کردن از گزند شمشیر را هم نداشت، شمشیر به نزدیک ترین نقطه به بدنش رسیده بود که با برخورد چیزی به دست آسلک، شمشیر از دستش افتاد.

گردا بود که با خشم گفت:

- تو هرگز به آرزویت نمی‌رسی. 

صدای گردا امیدی به دل سیگرون بخشید طوری که قوای مضاعف به بدنش وارد شد. گردا شمشیر کشید و به سمت آسلک رفت و این بار نبرد بین سه نفر صورت گرفت. 

آسلک حمله‌ی دو دختر را دفع می‌کرد و عقب عقب می‌رفت تا جایی که با یک پرش روی اسبش نشست و از آنجا گریخت.

گردا به سمت سیگرون رفت و گفت:

- خوبی؟ 

سیگرون نفسی بلند کشید و گفت:

- من خوبم، باید برویم.

لنگ لنگان به سمتش اسبش رفت و با کلی درد سوار شد و به همراه گردا به خانه رفتند تا پیاده شد گردا او را در آغوش کشید و گفت:

- اودین را سپاس می‌گویم که خواهرکم زنده و سلامت است. 

سیگرون رنگش پریده بود و توان ایستادن نداشت، از او جدا شد و نشست و متعجب گفت:

- تو آنجا چه می‌کردی؟ 

گردا تا خواست دهان باز کند، متوجه پای مجروح سیگرون شد دست روی دهانش فشرد، با نگرانی و چشمانی که گرد شده بود گفت:

- تو آسیب دیدی؟

سیگرون کمربند و ردایش را درآورد و گفت:

- چیزی نیست؟

گردا بی اهمیت به غرولند سیگرون نشست و دستمال پایش را باز کرد و با دیدن تیر داخل زخمش، چشمانش گرد تر شد و رنگش پرید گفت:

- چطور تیرِ داخل گوشتت را تحمل کرده‌ای و می‌گویی چیزی نیست!

سیگرون:

- شلوغش نکن گردا؛ مشکلی نیست فقط اگر لطف کنی و آن تیر لعنتی را بیرون بیاوری.

گردا بلافاصله دست به کار شد و گیاهان دارویی را روی زخم سیگرون گذاشت که پایش بی حس شدن، تیر را درآورد و با گیاهان دیگری پایش را ضدعفونی کرد و بست، سیگرون ناله‌ای کرد و کسری از ثانیه سیگرون بیهوش شد.

با سروصدای فراوان بیدار شد در دل جنگل تاریک، درون حلقه‌ای از آدم‌های عصبانی که با مشعل ایستاده بودند و می‌گفتند:

- باید سر از تنش جدا کنید. 

سیگرون متعحب به قیافه‌ی آدم‌هایی نگاه می‌کرد که نمی‌شناخت، ناگهان کسی مردم را کنار زد وارد حلقه شد، آن کسی نبود جز آسلک بلاد_اکس.

 آسلک شمشیرش را از غلاف درآورد و رو به سیگرون گرفت و گفت:

- سر از تنت جدا می‌کنم سیگرون ولوا.

#پارت پنجاه و یک...

بعد آن لبخند شرارت آمیزش را جمع کرد و فریاد کشان به سمت دخترک بی دفاع حمله ور شد و شمشیر را روی سر سیگرون فرود آورد، سیگرون دستان به هم زنجیر شده‌اش را بالا گرفت و مانع برخورد شمشیر به سرش شد و بعد از لحظه‌ای مقاومت با یک چرخش از زیر فشار شمشیر رها شد و روی زمین افتاد مردم پا روی زمین می‌کوبیدند و یک صدا می‌گفتند :

- بکش بکش بکش. 

مبارزه‌ی ناعادلانه بین مردی قوی با شمشیر و دخترک نحیف با دستان زنجیر شده صورت گرفت، دخترک تمام حملاتش را دفع می‌کرد. 

سیگرون زمین افتاد و آسلک شمشیرش را بالا برد و قبل از فرود روی تن دخترک، ناگهان همه کسانی که آنجا بودند خشک و بی صدا شدند شمشیر روی سر آسلک خشک شد؛ حتی آتش هم سوختن را فراموش کرده بود و بی حرکت ایستاده بود؛ سیرنا وارد حلقه شد و گفت:

- نجاتش بده تا نجاتت دهد.

باز خنده‌ی شرور و شیطانی‌اش تمام جنگل را پر کرد وقتی از حلقه‌ی مردم بیرون رفت انگار همه چیز جان گرفت دوباره سروصدا بلند شد و مشعل‌ها به سوختن ادامه دادند آسلک فریاد کشان شمشیر را روی تن سیگرون فرود آورد و بعد مردم از خوشی پایکوبی می‌کردند و آسلک از سر اقتدار می‌خندید؛ سیگرون چشم باز کرد و سر خودش را دید که روی زمین افتاده بود و با چشمان باز به خودش نگاه می‌کرد و بعد فریاد کشید و از جا بلند شد.

گردا که از ترس بیدار شده بود دست سیگرون را گرفت و گفت:

- چه شد؟ حالت خوب است؟

سیگرون عرق از سر و رویش می‌ریخت و رنگش پریده بود دست روی تنش کشید و گفت:

- تمام این‌ها کابوس بود!

گردا: مگر چه دیدی؟

سیگرون دست به گلویش انداخت انگار راه تنفسش بسته شده بود گردا لیوان اب را به سمتش گرفت،سیگرون لیوان را گرفت و لاجرعه سر کشید و حالش که جا آمد نفسی راحت کشید و به سمت گردا برگشت دستانش را محکم گرفت و گفت:

- گردا! تو همیشه از خواهر برایم عزیزتر بوده‌ای و هستی، خواهشی از تو دارم. 

گردا متعجب گفت:

- بسیار خب بگو چه می‌خواهی.

سیگرون: باید آیوار سلینگر را نجات دهم و به تنهایی از پسش برنمیایم، تو در این راه یاری‌ام می‌کنی؟

گردابا صورتی خالی از حس گفت:

- چرا باید آن شیاد را نجات دهی؟

سیگرون: او تنها کسی است که می‌تواند مرا نجات دهد.

گردا چشمانش گرد شد و گفت:

- ولی تو مرا داری که جزء بهترین محافظان هستم دیگر چه نیازی به آن موش کثیف داری؟ نگو که از مرگ می‌ترسی! 

سیگرون که کلافگی از سر و رویش می‌بارید گفت:

- تو متوجه نیستی گردا، من از مرگ نمی‌ترسم، از بیهوده مردن می‌ترسم، از اینکه در هر جایی غیر از میدان جنگ بمیرم می‌ترسم، من تمام این سال‌ها زحمت کشیدم و عذاب کشیدم، نمی‌خواهم مرگم بخاطر هیچ باشد. 

لحظه‌ای سکوت کرد و گفت:

- بسیار خب حق با توست، تو بهترین محافظ هستی ولی سیرنا دائم تاکید می‌کند آیوار را نجات دهم، فکر می‌کنی دلیلش چیست؟

#پارت پنجاه و دو...

گردا: کمی زیاده روی کردم، ولی فکر نمی‌کنم نجات آن دزد پلید تأثیری روی زندگی تو و آينده‌ی دان‌لاو داشته باشد؛ از خیر آن مردک بگذر خودم تا پای جان مواظبت هستم.

سیگرون: ولی او فردا اعدام می‌شود، این آخرین فرصت ماست.

گردا: ما نمی‌توانیم او را نجات بدهیم. 

سیگرون: می‌توانیم، سربازان زیادی برای نگهبانی نگذاشته‌اند و ما به راحتی می‌توانیم از شرشان خلاص شویم.

گردا: این حرفت در آن زمان درست بود که او در میدان شهر باشد نه زندان قصر.

سیگرون متعجب گفت:

- زندان قصر؟

گردا سر تکان داد و گفت:

- دستور شاه اریک بود که قبل از اعدام آسوده‌ا‌ش بگذارند، ما نمی‌توانیم وارد زندان قصر شویم.

سیگرون با چشمانی پر از التماس به گردا نگاه می‌کرد وقتی دید چیزی در نگاه گردا تغییر نکرد گفت:

- من نجاتش می‌دهم؛ اگر دل سوز بانویت هستی همراهم شو واگرنه در خلوت خود بمان.

به سختی بلند شد و بعد از برداشتن شنل و شمشیرش به سمت بیرون حرکت کرد گردا گفت:

- ولی این کار فرقی با خودکشی ندارد.

سیگرون لحظه‌ای ایستاد و گفت:

- یا همراهم شو یا سکوت کن.

بعد از خانه خارج شد گردا متعجب به در بسته چشم دوخت به رفتار سیگرون می‌اندیشید و فکر می‌کرد سیگرون دیوانه شده، ولی خودش چی؟ می‌دانست سیرنا حرف بیهوده نمی‌زند ولی نمی‌خواست جان خود و سیگرون را بخاطر آن دزد به خطر بیندازد.

بلند شد بعد از برداشتن شنل و شمشیرش از خانه خارج شد وخود را به سیگرون رساند و گفت:

- الان باید به فکر ثابت کردن جایگاه خودت باشی نه آزاد کردن الان دزد. 

سیگرون:نه شاهدی دارم نه مدرکی، مدرک جعلی تو هم ناقص است؛ پس چاره‌ای ندارم جز نجات آیوار. 

گردا شرمنده سر به پایین انداخت. سیگرون اطراف را بررسی کرد و وقتی کسی را در آن وقت ندید گفت:

- وقتی سیرنا می‌گوید نجاتش بده باید نجاتش دهم، حتی اگر جانم را از دست بدهم؛ انگار او خیلی برای سیرنا عزیز است.

چند قدمی رفتند که سیرنا جلویشان ایستاد و با زدن لبخند رضایت بخشی کارشان را تایید کرد و در سکوت آن‌ها را رها کرد. 

سیگرون و گردا به هم نگاه کردند و به راهشان ادامه دادند، وقتی به قصر رسیدند شنل‌های سیاه‌شان را سر کردند و کمی جلو کشیدند تا صورت‌شان دیده نشود از درخت کوتاهی که کنار دیوار پشت اتاق شکنجه بود بالا رفتند و روی سقف قرار گرفتند از آنجا به سمت زندان رفتند. 

داخل حیاط دو نگهبان ایستاده بودند که مواظب در ورودی زندان بودند سیگرون و گردا از هم فاصله گرفتند و با یک پرش پشت نگهبانان قرار گرفتند و گردنشان را شکستند از پشت دیوار به داخل حوطه‌ی زندان نگاه انداختند گردا گفت:

- نمی‌توانیم این همه سرباز را شکست دهیم.

سیگرون نگاهی به اطراف انداخت و گفت:

- باید حواس‌شان را پرت کنیم.

گردا: آخر چگونه حواس این همه سرباز را پرت کنیم؟

سیگرون: باید انبار غلات را آتش بزنیم.

گردا متعجب گفت:

- نه، تو دیوانه شده‌ای! اگر آنجا آتش بگیرد تمام آذوقه‌ی مردم از بین می‌رود.

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

اطلاعیه ها


×
  • اضافه کردن...