رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت هفتاد و چهار... 

شمشیرش را از غلاف درآورد و روی زمین انداخت. آیوار شوکه شد اما خودش را نباخت. سیگرون گفت:

- باید به من کمک کنی، در عوض من هم می‌گذارم از این سرزمین بروی و زندگی راحتی را در پیش بگیری.

آیوار اندکی خم شد تا هم قد سیگرون شود و داخل چشمانش زل زد:

- از این سرزمین بروم! به کجا! 

 نیشخند صداداری زد:

- من جانم را می‌دهم اما از این سرزمین خارج نمی‌شوم. مادر و پدرم در این سرزمین نفرین شده زیستند و جان دادند. خواهران بی‌گناهم در این آب و خاک با نامردی سوزانده شدند. من هیچ جا نمی‌روم.

سیگرون که خودش هم داغدار خانواده‌اش بود:

- من هم خانواده‌ام را از دست داده‌ام؛ به خاطر گرفتن انتقام آن‌ها هم که شده باید به وارکست بروم.

آیوار بازگشت:

- قانع نشدم. می‌روم.

هنوز قدمش به زمین نرسیده بود که سیگرون گفت:

- برو. اما با رفتنت فقط خون الیزابت و آسترید را پایمال می‌کنی.

حرفش در سر آیوار تکرار می‌شد، انگار که ضربه‌ای خورده باشد زمزمه کرد:

- الیزابت و آسترید!

سیگرون خم شد و شمشیر را برداشت:

- من برای کشتن آسلک بلاد اکس می‌روم. نه از ترس، نه برای نجات جان خودم، فقط برای گرفتن انتقام کودکان و مردمی که... 

حرفش را نتوانست تمام کند. آیوار به سمتش برگشت:

- از چه حرف میزنی؟ 

سیگرون نگاهش را به آیوار دوخت:

- همان کودکانی که به دست آسلک کشته و سوزانده شدند. تو خودت خوب می‌دانی منظورم چیست، چرا که مطمئنا خواهران تو هم به دست آسلک... 

آتش خشم در چشم آیوار برافروخته شد، نفسش تند شد و چانه‌اش لرزید، لرزشش از سر بغض یا ترس نبود، لرزشی از سر خشم و نفرت بود. پا تند کرد و نزدیک سیگرون رفت:

- تو نمی‌توانی مرا فریب دهی. 

سیگرون حرفش را قطع کرد:

- من قصد فریب دادنت را ندارم، زین پس تو آزاد هستی که بروی؛ من برای نابود کردن آسلک و همراهان شیطانش به تو نیاز ندارم. 

پا تند کرد و به سمت بار کاروانیان رفت و پشت آن‌ها پنهان شد، بغض گلویش را فشرد، چرا که در روز سوزاندن اجساد مردم دان‌لاو، او هم آنجا شاهد همه چیز بود. 

آیوار حرف‌های سیگرون را برای خود بازگو می‌کرد و به اليزابت و آسترید فکر می‌کرد. روزی که آسترید و مادرش در کنار دیگر اهالی دان‌لاو سوزانده می‌شدند، او آنجا بود، اما به خاطر الیزابت مجبور به سکوت بود. انگار چیزی گلویش را می‌فشرد، ناخودآگاه به سمت سیگرون قدم برداشت، چرا که به خاطر نجاتش از زندان و اعدام، به او مدیون بود. قدم‌های بلند و محکم برمی‌داشت، نه برای فرار، بلکه برای انتقام. 

آیوار به سیگرون رسید:

- همراهت می‌شوم، اما سر آسلک را خودم جدا می‌کنم. 

سیگرون بغضش را فرو خورد:

- تمام دشمنان را نابود می‌کنیم، حتی اگر جان بدهیم. 

آیوار تا صدای حرف زدن کسی را در نزدیکی شنید، کنار سیگرون جای گرفت و آرام گفت:

- چگونه از مرز عبور کنیم؟

سیگرون خیالش از رفت مزاحم راحت شد:

- اول باید از شر زنجیر خلاص شوی. 

شمشیرش را از غلاف درآورد که آیوار گفت:

- با گرفتن جانم، می‌خواهی از شر زنجیر خلاص شوی! 

سیگرون شمشیر را با احتیاط داخل حلقه‌ی زنجیر گذاشت و با فشار ناگهانی آن را شکست. سروصدای مردم درحال انتظار آنقدر زیاد بود که صدای دریده شدن زنجیر شنیده نشود. 

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری
  • لایک 3
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 86
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: تاج و زین نویسنده :مهدیه طاهری | کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر: تخیلی، ماجراجویانه، عاشقانه، فانتزی  خلاصه: سیگرون وُلوا، دختری با رازهای خاموش که فرمانده‌ی ارتش دان‌لاو می‌شود و

#پارت دوم...  سپاه دشمن فریادکشان به وسط میدان رفت؛ در مقابل، سیگرون بی‌حرکت ایستاده بود.  وقتی سپاه آلفرد به نیمه‌ی زمین رسید، سیگرون خطاب به گردا گفت: -  همه چیز مهیاست؟ گردا در حالی ک

#پارت سه...  سیگرون که از این حرف خوشش نیامد؛ نیزه‌ای از روی زمین برداشت و بعد از هدف گرفتن، با شدت پرتاب کرد که داخل گردن آلفرد فرو رفت. آلفرد از حرکت ایستاد، چشمانش گشاد شد، رنگش پرید، نفسش به

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

#پارت هفتاد و پنج... 

دستان آیوار داخل حلقه‌های فلزی اسیر بود اما زنجیر بین آن‌ها پاره شده بود. سیگرون کمربند چرم را برداشت و دور کمرش بست، چرا که آن یادآور و یادگار خواهرش بود. 

سیگرون تعداد سربازان، تعداد ارابه‌ها را بررسی کرد و دست به حقه‌ی فریب زد. صدای سربازی بلند شد که به کاروانی اجازه‌ی حرکت داد و بعد دروازه را گشودند و کاروان بررسی شده از آن گذشت. 

سیگرون شنل همراهش را روی سر کشید. از آن بسته‌های بزرگ پیش رویش که داخلشان معلوم نبود، برداشت و روی دوش آیوار گذاشت، که چشمانش از تعجب گرد شد. 

سیگرون سعی داشت دستان آیوار را داخل بندهای بسته کند، اما او مقاومت می‌کرد. سیگرون حسابی کلافه شده بود:

- لحظه‌ای آرام بگیر. 

آیوار با عصبانیت گفت:

- من را با باربر اشتباه گرفته‌ای.

آیوار دیگر ناراحت و خشمگين نبود، چرا که سیگرون با بارکشی، به کل حواسش را پرت کرده بود. 

سیگرون بالاخره موفق شد بسته را روی دوش آیوار قرار دهد؛ سپس بسته‌ی بزرگ و سنگین دیگری را خودش به دوش کشید:

- همراهم بیا. 

آیوار مجدد نالید:

- دستم آسیب دیده و این بسته برایم بسیار سنگین است. 

سیگرون از سنگینی بسته، تقریباً خم شده بود‌:

- حرف زدن فقط کارمان را به تعویق می‌اندازد. 

سپس به سمت اولین کاروانی که درحال بررسی بود قدم برداشت:

- به هر قیمتی که شده باید از مرز عبور کنیم.

راه رفتن با آن جسم سنگین برایش سخت بود، طوری که نمی‌توانست کمرش را صاف کند و مدام تلوتلو می‌خورد. آیوار که لجاجت و ناتوانی در راه رفتنش را دید، لبخندی از عمق جان زد و زیر لب گفت:

- دخترک دیوانه!

قدم برداشت و با فاصله‌ی کم، پشت‌ سرش قرار گرفت و نزدیک مردم کاروانیان شدند؛ از بین مردم گذشتند و به کاروان مورد هدف رسیدند. 

آیوار نزدیک سیگرون شد:

- چه کنیم بانو! 

سیگرون بسته را به سختی از روی دوشش برداشت و کنار دیگر بسته‌های در حال بازرسی گذا‌شت. نفسی از سر راحتی کشید:

- بعد از بررسی، بسته را برمی‌داریم و در بین باربران جای می‌گیریم و از مرز عبور می‌کنیم. 

آیوار هم بسته را از دوش برداشت:

- فکر نمی‌کنید که بسته برای‌تان بسیار سنگین است! 

سیگرون مغرورتر از این حرف‌ها بود که حرف آیوار را تایید کند. از او چشم گرفت و اطراف را بررسی کرد. چشمش به بانویی افتاد؛ دختری با لباس سفید بلند از جنس ساتن، با کمربندی کرم رنگ که گلدوزی قرمزش، کمر ظریف او را به زیبا ترین شکل ممکن برجسته نشان می‌داد. در همان نگاه نخست، می‌شد فهمید که دختر رئیس قبیله است.

 با شال قرمز رنگ که طرح اسب رویش گلدوزی شده بود، نشان از قبیله‌ی یارل‌های یخی می‌داد، سر و صورتش را پوشانده بود.

 سیگرون آنقدر با قوانین آشنایی داشت که بفهمد آن دختر برای محکم شدن روابط سیاسی و اقتصادی یا برای منفعت خانوادگی‌اش برای ازدواج فرستاده می‌شود. چرا که روزی خودش هم برای منفعت سرزمینش باید به نورث‌آمبریا، سرزمین پدریش، می‌رفت؛ ولی با فرمانده شدنش، شاه اریک، دختر دیگری را برای ازدواج برگزید.

به آرامی قدم برداشت و به سمت کجاوه‌ای رفت که مخصوص حمل آن نوعروس بود. بازرسان کجاوه را بررسی کردند و از آن گذشتند. آیوار که انگار ذهن سیگرون را خوانده بود، با لبخندی شرورانه همراهش شد:

- دریچه‌ی کجاوه؟! 

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری
  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

#پارت هفتاد و شش... 
سیگرون تمام حواسش به اطراف بود که کسی متوجه‌اش نشود:

- تنها راه عبور است، فقط باید حواس محافظان را پرت کنیم.

آیوار سر تکان داد:

- من حواس‌شان را پرت می‌کنم، دریچه را باز کن.

سپس به سمت دختر و محافظان رفت؛ چندین محافظ با لباس و کلاه‌های پشمی در کنار بانوی‌شان ایستاده بودند. آیوار با نگرانی و ترس گفت:

- یکی از محافظان را کشتند، خودم دیدم.

محافظی ابروهایش بالا پریده:

- چه کسی را؟ که کشت؟

آیوار به سمت مخالف کجاوه اشاره کرد:

- مردی که لباس شما را به تن داشت، آنجا افتاده بود؛ خودم دیدم.

محافظان متعجب به هم نگاه کردند و یکی که انگار مسؤل بود گفت:

- مردی که لباس ما را به تن داشت؟!

سپس با اخم به آیوار نگاه کرد، انگار که داشت سبک و سنگین می‌کرد تا حرف آیوار را باور کند یا نه! سپس به دو نفر اشاره کرد:

- بروید بررسی کنید. 

آن دو نفر اطاعت کردند و رفتند. آیوار که دید سیگرون پشت کجاوه پنهان شد، از آن‌ها فاصله گرفت و وقتی که محافظان حواس‌شان به مرد کشته شده‌ی دروغین است، خود را به سیگرون رساند و کنارش جای گرفت و مواظب اطراف بود که کسی متوجه نشود. 
سیگرون چرم آويزان شده از کجاوه را کنار زد و در محفظه‌ی زیرین کجاوه را گشود؛ آیوار نگاهش کرد:

- برو. 

سیگرون با قلبی که از اضطراب تندتر از حد معمول می‌کوبید، به تاریکی محفظه نگاه کرد و سپس به آرامی داخلش خزید و سپس نوبت آیوار بود که مجدد اطراف را با چشمان تیز و حسابگرش بررسی کرد و داخل محفظه جای گرفت و در را بست. همان لحظه صدای پای کسی به گوش رسید که از کنار کجاوه می‌گذشت. 
محفظه آنقدر تنگ و کوچک بود که دو نفرشان شانه به شانه‌ی هم دراز کشیده بودند. هیچ فضایی برای کوچک‌ترین حرکتی را نداشتند. جلوی صورت‌شان قسمت اصلی کجاوه قرار داشت که از چوب سبک صنوبر ساخته شده بود و رویش پوست و خز قرار داشت. تنها را تنفسی‌شان از طریق بریدگی بالای سرشان بود. 

دو محافظ که برای بررسی فرد کشته شده رفته بودند با دقت همه جا را بررسی کردند و پیش بقيه برگشتند. رئیس‌شان موشکافانه نگاه‌شان کرد:

- چه شد؟ 

مردان زانو زدند و دست به سینه کوفتند و سر خم کردند، یکی گفت:

- هیچ کس را نیافتیم. 

رئیس سر تکان داد:

- آن مرد را پیدا کنید، اطمینان دارن که نقشه‌ای در ذهن دارد. 

سپس چند قدمی جلو رفت و به چند نفر اشاره کرد:

- مواظب بانو آستریا باشید. اگر کم کاری کنید، خودم سر از تن‌تان جدا می‌کنم. 

محافظان اطاعت کردند و با شمشیرهای آماده‌ی دریدن، نزدیک بانو آستریا ایستادند. آستریا با صدای آرام و با وقار، اما ترسیده گفت:

- بانو لیو! مشکلی که پیش نمی‌آید؟! 

خدمتکار شخصی‌اش قدمی نزدیک رفت:

- نگران نباشید بانو، محافظان مواظب شما هستند. 

آستریا نفسی از سر آسودگی کشید و هیچ نگفت. 
محافظان، خدمتکاران و باربران خود را بررسی کردند، اما آیوار را پیدا نکردند. 
رئیس به سمت کجاوه رفت و حریر قرمز رنگی که آویخته شده بود را کنار زد و شمشیرش را کشید؛ به آرامی زیر پوستین و خزهای پهن شده در کجاوه گذاشت و گوشه‌اش را برداشت. نفس سیگرون و آیوار در سینه‌های‌شان حبس شد. هر لحظه منتظر لو رفتن‌شان بودند. پوستین تا نیمه بالا رفت، سیگرون چشمانش را بست، انگار با بستن چشمانش از دید همه محو می‌شد. 

 

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری
  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

‌#پارت هفتاد و هفت... 
مرد پوستین را تا زد و آهسته شمشیرش را با دو دست بالا برد تا وسط کجاوه فرو کند. آیوار می‌ترسید نفس بکشد و صدایش از لای الوارها شنیده شود. مرد، شمشیر را با تمام قدرت پایین آورد، سیگرون چشم بست و سر چرخاند. شمشیر به شدت به وسط کجاوه برخورد کرد و از بین درز آن به پایین رفت. آیوار چشمانش گشاد شد و لحظه‌ای قلبش ایستاد.

شمشیر بین آن دو قرار گرفت، آیوار با ترس نگاهی به تیزی شمشیر که فاصله‌ی زیادی با پهلویش نداشت، انداخت.

نگهبان شمشیر را بالا کشید و از خالی بودن آنجا اطمینان حاصل کرد، صدایش را با صدا از ریه خارج کرد.

سیگرون سر چرخاند و به چشمان گرد شده‌ی آیوار نگاه کرد، اما حرفی نزد.

کسی نگهبان را صدا زد. 

- دروازه را باز کردند. باید برویم. 

رئیس نگاهی به کجاوه انداخت و سپس شمشیر را در غلاف گذاشت و گفت:

- بسیار خب! برویم. 

به سمت بانو آستریا قدم برداشت. آیوار نفس حبس شده‌اش را با احتیاط بیرون داد و سیگرون نفسی عمیق گرفت و به بالا نگاه کرد. آیوار با صدای آرام گفت:

- آرام بگیر. کوچک‌ترین حرکتی، موجب لو رفتن موقعیت‌مان می‌شود. 

سیگرون بی‌حرکت ماند. آستریا با وقار و کمک لیو در کجاوه نشست. صدای بازرس بلند شد که گفت:

- حرکت کنید.

باربران بسته‌ها را روی دوش گذاشتند و پشت سر هم در سه صف ایستادند. محافظان در کنار کجاوه قرار گرفتند و مردان قوی هیکل کجاوه را روی شانه‌هایشان گذاشتند و با احتیاط با سمت دروازه‌ی گشوده شده رفتند.
 آیوار سمت راست لبش بالا رفت و هر لحظه منتظر خروج از مرز بود. سیگرون قلبش از اضطراب تند می‌کوبید، اما نفسش را آرام و بی‌صدا از دهان خارج می‌کرد. دستش روی کمربند چرم نشست، آرامش در وجودش رخنه کرد.
بی اهمیت به مکانی که بودند، نفسی عمیق و با صدا کشید که آیوار دستش را فشرد و مانعش شد. 
آستریا با چشمان پر اشک، از زیر حریر قرمز به روبه‌رو زل زده بود و در دل با الهه فریا حرف میزد.
 به دروازه رسیدند و قبل از اینکه مهر خروج در نامه‌یشان بزنند؛ صدای سم اسبان که به آن‌ها نزدیک می‌شدند و خاک را به هوا می‌پاشیدند، فضا را پر کرده بود و سپس صدای ایست گفتن‌ سواره‌ها بلند شد. 

آیوار و سیگرون با تعجب و نگرانی به صداهای بیرون گوش می‌دادند. سربازان دروازه را بستند و آن دو سواره با عجله از اسب پیاده شدند و نزدیک فرمانده مرزبانی رفتند. 
یکی از آن‌ها پوست دباغی شده را باز کرد که رویش با مرکب دوده و خطوط خشن، چهره‌ی آیوار ترسیم شده بود. مرد پوستین به دست گفت:

- این مرد از زندان قصر فرار کرده، باید همه جا را بررسی کنیم. 

رئیس محافظان قبیله‌ی یارل‌های یخی نزدیک‌شان رفت و علت را جویا شد. آستریا گفت:

- بانو لیو! چه شده؟ 

لیو کنارش قرار گرفت و پرده‌ی حریر آویخته شده را کنار زد:

- هنوز نمی‌دانم. 

سپس به زیر دستش گفت:

- مواظب بانو باش. 

به سمت دروازه‌ رفت:

- چه اتفاقی افتاده! 

رئیس محافظان گفت:

- دنبال مجرمی فراری می‌گردند. به همین علت دروازه را بستند. 

لیو با چهره‌ای که سعی داشت خشم را نشان دهد، گفت:

- مگر این‌ها نمی‌دانند که چه کسی در کجاوه قرار دارد! و به چه علت قصد خروج دارد!

مرد پوست به دست چشمانش خشم داشت‌:

- این دستور شاه اریک یتنسون بزرگ می‌باشد. ما وظیفه داریم مجدد افراد را بررسی کنیم. 

 

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری
  • لایک 3
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

#پارت هفتاد و هشت... 

محافظ یارل‌ها گفت:

- افراد ما قبلا بازرسی شده‌اند. ما باید هر چه زودتر به یورک برویم. 

مرد‌ چهره‌اش در هم شد: 

- یورک! پایتخت نورث‌آمبریا! 

سپس نیشخندی زد:

- پس باید شما را مجدد بازرسی کنیم، چراکه سرزمین پدری فردی محکوم به خیانت، نورث‌آمبریاست. 

فرمانده‌ی مرزبانی گفت:

- به مردم‌تان بگوید باید بازرسی شوند. به صف بایستند. 

لیو و رئیس محافظان که دیدند راهی جز اطاعت ندارند، به سمت گروه‌‌شان رفتند و رئیس، حرف‌های سرباز را برای همه بازگو کرد. 

لیو در کنار کجاوه قرار گرفت. آستریا حریر را برداشت:

- بانو لیو!

لیو که حرفش را ناگفته خواند:

- دنبال مجرمی فراری هستند و قصد بازرسی افراد را دارند.

آستریا متعجب شد و ابروهایش بالا رفتند:

- مجرمی فراری! در کاروان ما!

لیو سرش را به طرفین تکان داد:

- آن‌‌ها دستور اکید دارند تا همه را مجدد بررسی کنند.

آیوار نفسش برید؛ سیگرون از درون لرزید، اما به دنبال راهی برای فرار بود. کجاوه را زمین گذاشتند. آستریا انگار از این توقف ناراحت نبود: 

- بانو لیو، انگار این توقف بسیار طولانی ست. برایم خوراک بیاور.

لیو اطاعت کرد و به حریر را انداخت و به سمت بسته‌های غذا رفت. سیگرون با تقلا خنجرش را از زیر کمربند برداشت؛ دریچه‌ی بالای سرش را بی‌صدا به بالا هل داد و دستانش را از دریچه بیرون برد و خود را بالا کشید، داخل کجاوه را بررسی کرد، سپس کامل داخل کجاوه قرار گرفت و پشت سر آستریا که در انتظار غذا بود نشست.

 آستریا متوجه حضور کسی شد اما قبل از اینکه بتواند به عقب برگردد، سیگرون خنجرش را زیر گلوی آستریا گذاشت:

- اگر صدایت را بشنوم، مجبور می‌شوم کاری را بکنم که دلم نمی‌خواهد. 

آستریا چشمانش گشاد شد، رنگش پرید و به سختی آب گلویش را قورت داد؛ اما هنوز هم سعی در حفظ وقارش بود. سیگرون گفت:

- ما باید از مرز عبور کنیم، چاره‌ای بیاندیش، وگرنه سر بریده‌ات ضامن عبور ماست.

آستریا تنش لرزید و در سکوت فقط سر تکان داد. سیگرون ادامه داد:

- خب دختر رئیس قبیله‌ی یارل‌های یخی، نقشه‌ای برای عبورمان داری؟!

صدایی آستریا به سختی شنیده می‌شد:

- گفتی ما! مگر... شما چند نفر هستید! 

سیگرون با اطمینان گفت:

- من و برادرم. 

آستریا کنجکاوانه پرسید:

- جرم‌تان چیست؟ سربازان دنبال شما هستند؟

سیگرون خنجر را کمی به گلویش فشار داد:

- پر حرفی را بگذار برای زمانی که از مرز عبور کردیم. 

آستریا گوشه‌ی لباسش را به مشت کشید و نم دستانش را گرفت:

- بانو لیو می‌تواند چاره‌ای بیاندیشد.

 سیگرون به صداهای اطراف گوش می‌داد:

- خودت چطور؟

آستریا نفسی عمیق کشید، چشمانش چندین بار از خنجر به زمین رفت و برگشت، افکارش را جمع کرد. سپس نقشه‌ای در ذهنش رویید:

- تو باید به جای من نقش عروس را بازی کنی و برادرت می‌تواند کجاوه را حمل کند.

قبل از اینکه سیگرون حرفی بزند، بانو لیو حریر را برداشت و با دیدن بانویش که در خطر است، کیسه‌ی غذا از دستش افتاد؛ چشمانش گشاد شد و رنگش پرید. هر لحظه ممکن بود فریاد بزند که سیگرون گفت:

- اگر صدایی از دهانت خارج شود، تقاصش را بانویت می‌دهد.

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری
  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

#پارت هفتاد و نه... 

آستریادستانش می‌لرزید:

- بانو لیو! لطفا سکوت کن.

لیو آب دهانش را قورت داد و آرام گفت:

- بانو آستریا را رها کن.

سیگرون سر تکان داد: 

- رهایش می‌کنم، اما پس از عبور از مرز.

سربازان و مرزبانان چهره‌ی افراد را با نقاشی داخل دستشان تطابق می‌دادند و به سراغ نفر بعد می‌رفتند. لیو چشمانش بین سیگرون و سربازان گشت: 

- سربازان دنبال شما هستند؟

سیگرون خنجر را کمی بالا آورد که آستریا گفت:

- بانو لیو! پرحرفی نکن، وگرنه جانم را می‌گیرد. فقط راهی پیدا کن که سریع‌تر از مرز عبور کنیم.

لیو ترسیده بود:

- بسیار خب! بانو را رها کن، خودم عبورت می‌دهم.

آستریا بلافاصه نقشه‌اش را گفت:

- او و برادرش باید نقش عروس و حمل کننده‌ی کجاوه را داشته باشند تا عبور کنیم.

لیو روی قوانين خاندانش بسیار حساس بود:

- نه بانو! شما عروس هستید، قوانین... 

سیگرون تنها اهرم فشارش خنجر بود که باز هم کمی فشار داد، لیو به تندی گفت:

- بسیار خب! بسیار خب!

سیگرون با اینکه اطمینان نداشت اما مجبور به اعتماد بود. خنجر را از زیر گلویش برداشت. آستریا حریر را برداشت و صورت زیبا و چشمانی که بخاطر گریه ورم کرده پیدا شد. سیگرون مدتی نگاهش کرد اما صدای سربازانی که نزدیک می‌شدند، او را به خود آورد:

- اگر نقشه‌ای داشته باشید، پیش از گیر افتادن، کارتان را تمام می‌کنم.

لیو نگاهش به سربازان افتاد: 

- عجله کنید، وقت نداریم.

سیگرون ردای سفید رنگی که لیو از بقچه‌ی کنار دستشان برداشت را پوشید و با دست به کف کجاوه کوبید:

- آیوار بیا بیرون.

لیو به تندی گفت:

- سربازان به حتم او را می‌بینند. همان‌جا برایش امن است.

کسی حرفی نزد. 

فرسنگ‌ها آن طرف‌تر، در میدان شهر، گردا و فریدا در غذاخوری آنا بروک نشسته بودند. فریدا لب به سخن گشود:

- گردا! لطفا با من صادق باش، بگو سیگرون کجاست؟

گردا با چشمان خالی از حس، به فریدا زل زد:

- او به ماموریت مخفی رفته.

فریدا که انگار باور نکرده بود، به جلو خم شد:

- گردا! من از دوستان شما هستم، هرگز به شما خیانت نمی‌کنم. لطفا واقعیت را بگو.

گردا حالت چشمانش را تغییر نداد. فریدا ادامه داد:

- اگر دیگران راست بگویند و سیگرون، آیوار را آزاد کرده باشد، برایش گران تمام می‌شود. و برای تو که به شاه دروغ گفته‌ای. 

گردا از شکنجه و مرگ خویش لحظه‌ای نلرزید، اما از مرگ سیگرون می‌ترسید. در سکوت نوشیدنی مورد علاقه‌اش را نوشید و لیوان را همان‌جا رها کرد و بی اهمیت به فریدا از جا برخاست. 

فریدا به تندی دستش را گرفت:

- گردا! لطفا.

گردا عصبی شد:

- حقیقت آن است که گفتم.

دستش را از دست فریدا گرفت، یک سکه از کیسه‌اش درآورد و کنار لیوان قرار داد و از آنجا خارج شد.

فریدا که حسابی کلافه شده بود، زیر لب گفت:

- من فقط قصدم کمک بود.

اما صدایش به گوش کسی نرسید. 

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری
  • لایک 3
  • متعجب 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

#پارت هشتاد... 
در منطقه‌ی مرزی، سربازان تک به تک افراد را بررسی کردند و به کجاوه رسیدند. لیو گفت:

- در این کجاوه، دختر تورگت چکش زن از قبیله‌ی یارل...

سرباز حرفش را قطع کرد:

- من وظیفه دارم همه را بررسی کنم، پس از جلوی کجاوه کنار برو.

و قبل از اینکه لیو حرفی بزند، سرباز او را از جلوی راه کنار زد و قدمی جلو رفت. سینه‌ی سیگرون از اضطراب می‌سوخت و آیوار در سکوت، نفسش را بیرون می‌داد. سرباز حریر را کنار زد و با دیدن عروس گفت:

- حریر را از سر بردار.

عروس تکان نخورد. لیو کنار سرباز قرار گرفت:

- نمی‌شود؛ تا رسیدن به مقصد باید حریر روی سر عروس باشد، وگرنه بدشگونی می‌آورد.

سرباز از پر حرفی لیو به ستوه آمده بود:

- اگر می‌خواهی بانو سیاه بخت نشود، از کجاوه پیاده‌اش کن.

سپس دستش روی شمشیرش نشست. لیو رنگش پرید:

- بانو!

بانویی که نقش عروس را داشت، دستش را به سمت لیو گرفت و با وقار پیاده شد. سرباز مجدد داخل کجاوه را بررسی کرد و روبه‌روی بانو ایستاد. قلب بانو به تپش افتاده بود، اما محکم ایستاده بود.
دست سرباز به سمت حریر روی سرش رفت؛ لیو به تندی گفت:

- خودم حریر را برمی‌دارم.

دست سرباز پایین افتاد. لیو به سمت بانویش چرخید:

- عذرخواهم، بانو.

سپس به آرامی دستانش را به سمت حریر برد و او را به چنگ کشید و لحظه‌ای ایستاد، انگار نمی‌خواست بدشگونی دامن گیر بانویش شود. سرباز گفت:

- سریع‌تر، من که نمی‌توانم تا ابد منتظر تو باشم. 

لیو حریر را آرام از روی صورت بانویش بالا برد، طوری که صورتش نمایان شود. سرباز قدمی جلو آمد و با دقت نگاهش کرد، سر تکان داد:

- در زیبایی چیزی از آن فرمانده‌ی مفقود شده کم نداری. 

لبخند تمسخرآمیزی زد و از آن‌ها گذشت. لیو نفسی از سر آسودگی کشید:

- کم مانده بود از نگرانی قلبم از حرکت بایستد.

سرباز به پشت کجاوه رفت و پارچه پشمی را برداشت و در زیرین کجاوه را گشود. روی پا نشست، با دقت آنجا را نگاه کرد و از جا بلند شد، به سمت بقيه‌ی افراد رفت. 
آستریا سر چرخاند و به زنان محافظی که پشت سرش ایستاده بودند، نگاه کرد. محافظانی که لباس سفید و مشکی به تن داشتند و دهان و دماغ خود را با کمک حریری نازک و سفید پوشانده بودند. از بین آن‌ها سیگرون را پیدا کرد و به آن چشم دوخت. 

سرباز به سمتشان رفت و خواست همه ماسک‌هایشان را بردارند. لیو دخالت کرد:

- بانوان محافظ حق برداشتن ماسک‌هایشان را ندارند. 

سرباز طعنه زد:

- احتمالا برای این بانوان هم بدشگونی می‌آورد! 

لیو نیشخند زد:

- من جای تو بودم با آن‌ها درگیر نمی‌شدم. 

سرباز بی‌اهمیت به لیو گفت:

- ماسک‌های‌تان را بردارید. 

دست دختران روی شمشیر به پهلو آویخته شده نشست. سرباز نزدیک‌شان شد:

- من وظیفه دارم همه را شناسایی کنم، پس معطل نکنید. 

لیو، بانویش را داخل کجاوه نشاند و آرام گفت:

- نگران نباش بانو، اتفاقی نمی‌افتد. 

آستریا هیچ نگفت. سیگرون کنترل شده هوا را داخل ریه‌هایش جای می‌داد و می‌ترسید مجبور به برداشتن ماسکش شود. 

 

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری
  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#پارت هشتاد و یک...
 سرباز که حسابی کلافه شده بود، پا تند کرد و دست روی ماسک زن محافظی نشاند و پیش از اینکه بتواند از روی صورتش بردارد، زن با پا به پهلوی سرباز کوبید که از درد به جلو خم شد. زن، شمشیرش را نیمه از غلاف درآورد. سرباز که حالش جا آمده بود؛ با خشم به زن محافظ نگاه کرد و دست به سمت شمشیرش برد که سرباز جوانی کنارش ایستاد و در گوشش گفت:
- پیک خبر آورد که دو نفر را حین فرار در دره‌ی فاکس‌فورد دیده‌اند و احتمال می‌دهند که همان زندانی اعدامی و بانوی فاتح است.
سرباز نفسش را صدادار بیرون داد:
- اطمینان داری؟
سرباز جوان سر تکان داد:
- این خبر را اکنون شنیدم.
سرباز نیشخندی زد و فریاد زد:
- دروازه را باز کنید.
دروازه گشوده شد و سرباز به لیو اشاره کرد که می‌توانند بروند. لیو به احترام، کمی سرش را خم کرد و به افراد دستور حرکت داد.
 آیوار نفسش را کنترل شده بیرون داد و هماهنگ با بقیه، کجاوه را روی دوش کشید. 
سیگرون در حالی که قلبش از اضطراب می‌سوخت، در کنار کجاوه جای گرفت و همراه بقيه به سمت دروازه حرکت کرد. 
تا از دروازه گذشتند سیگرون نفسی عمیق کشید و به سوی سرنوشتش حرکت کرد...
***
 گردا در سکوت، راه خانه را پیش گرفت و قلبش از اضطراب می‌سوخت. جلوی در خانه ایستاد، آه از نهادش برخاست. به آرامی در را باز کرد و وارد شد، اما پیش از اینکه در را ببندد، هارالد وارد شد؛ چشمان گردا گشاد شد و دهانش از تعجب باز ماند. هارالد در نزدیک‌ترین فاصله با گردا ایستاد:
- ماموریت مخفی! آن هم به فرمان شاه! هم من، هم خودت خوب می‌دانیم که این یاوه‌ای بیش نیست. بگو سیگرون کجاست؟
گردا قیافه‌ی متعجبش را جمع و جور کرد:
- قربان! من...
هارالد حرف گردا را ادامه داد:
- من دروغ نگفته‌ام.
لحظه‌ی سکوت کرد و به چهره‌ی گردا نگاه کرد، انگار که می‌خواست حقیقت را از اجزای صورتش دریابد:
- تمام حرف‌هایت را نگفته می‌خوانم، نیازی نیست تکرار کنی. در زندان او را دیده‌اند که آیوار سلینگر را نجات داده.
تن گردا لرزید که از چشمان کاوشگر هارالد دور نماند، اما خم به ابرو نیاورد. هارالد ادامه داد:
- پس از تو می‌خواهم حقیقت را بگویی.
گردا چشمان متزلزلش را به زمین دوخت و نفس عصبی کشید و با صدای تحلیل رفته، گفت:
- او چند روز دیگر باز می‌گردد. قسم می‌خورم که باز می‌گردد.
هارالد کلافه نفسی کشید:
- از کجا؟ به من بگو که آزاد کردن آن زندانی اعدامی کار سیگرون نیست.
با صدایی که دیگر قوی نبود، ادامه داد:
- لطفا گردا!
گردا کلافه شده بود. 
- قربان! فقط چند روز به ما فرصت دهید...
بغض اجازه‌ی حرف زدن به او را نداد. هارالد نفسی عصبی کشید:
- فقط چهار روز، پس از آن اگر سیگرون بازنگردد، من هم نمی‌توانم مقابل شاه و درباریان مقاومت کنم.
گردا سر تعظیم فرود آورد:
- از لطف شما سپاسگزارم قربان.
هارالد لحظه‌ای نگاهش کرد و سپس از خانه‌یشان خارج شد.

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هشتاد و دو...

سیگرون با چشمان کنجکاو اطراف را نگاه می‌کرد، آنقدر از دروازه‌های مرز دان‌لاو دور شده بودند که خیالش آسوده باشد، اما هنوز خطری تهدیدشان می‌کرد. آن هم مرز آنگلوساکسون بود که چند فرسنگ با آن‌ها فاصله داشت. 

به آیوار نگاه کرد که با دست زخمی، کجاوه را روی دوش حمل می‌کرد. نزدیکش شد و آرام گفت:

- از مرز که گذشتیم، فرار می‌کنیم، آماده باش.

آیوار محکم قدم برمی‌داشت، زیر چشمی نگاهی به اطراف انداخت:

- بسیار خب. 

سیگرون در سکوت به جای سابقش بازگشت. لیو آن دو مجرم فراری را زیر نظر داشت تا گزندی به بانویش نرسد.

آستریا حریر را برداشت:

- کار واجبی دارم، بایستید.

لیو مجبور به اطاعت شد، کجاوه را زمین گذاشتند؛ سیگرون دست روی شمشیرش نشاند که از نگاه تیزبین لیو دور نماند.

آستریا با وقار از کجاوه پیاده شد و همراه لیو به راه افتاد. سیگرون هم به سرعت نزدشان رفت. لیو نگاهش کرد:

- بانو کار واجبی دارد، نیازی به تو نیست.

سیگرون نگاهش بین‌ آن دو چرخید:

- شاید این نقشه است و می‌خواهید ما رو اسیر کنید.

آستریا حریر را از روی صورتش برداشت، باز هم چشمان متورم شده‌اش، پیدا شد.

- بانو لیو! جلوتر دشت وسیعی قرار دارد، کجاوه و لوازم را به آنجا ببرید. من و این بانوی فراری پیش شما خواهیم آمد.

لیو چشمان گشاد شد و ترس وجودش را گرفت:

- نه بانو! ما شما را تنها نمی‌گذاریم. با هم میرویم.

آستریا لبخند اطمینان‌بخشی زد. 

- نگران نباشید، از شمشیر و خنجر این بانو پیداست که جنگجوی ماهری‌ست. بروید.

لیو مقاومت می‌کرد و آستریا خواستار رفتن او بود. سیگرون که حسابی کلافه شده بود، لب به سخن گشود:

- برادرم با شما می‌آید، اگر گزندی به بانویتان رسید، او را بکشید.

لیو مردد بود و پس از مقاومت کوتاهی، خواسته‌ی آستریا را پذیرفت.

آستریا با سیگرون تنها مانده بود، آرام به سمت صخره‌ها رفت. سیگرون به انتظارش ایستاد.

لیو به سمت افراد‌ رفت و خواستار حرکتشان شد. آیوار متعجب به جای خالی سیگرون و آستریا می‌اندیشید.

کجاوه را به دوش کشیدند، لیو نزدیک او شد و با غضب گفت:

- تو در دستان ما اسیر هستی، شانس بیاوری به بانویم گزندی وارد نشود.

با فرمان لیو، همه به سمت دشت پیش‌رویشان که چند فرسخ با آن‌ها فاصله داشت به راه افتادند. لیو مدام سر می‌چرخاند تا شاید بانویش را ببیند.

آستریا آرام از پشت صخره‌ها خارج شد و به سمت جوی کوچک آب رفت و دستانش را شست. سیگرون با آرامش به کارهایش نگاه می‌کرد، اما در دلش آشوبی به پا بود. 

آستریا نزد سیگرون رفت:

- برویم.

سیگرون یک قدم عقب‌تر از او به راه افتاد. 

- می‌توانستید با کجاوه بروید.

آستریا با وقار قدم برمی‌داشت.

- دلتنگ پیاده‌روی بودم.

سیگرون هیچ نگفت. آرام آرام می‌رفتند که موجب نارضایتی او بود، اما محکوم به سکوت بود. 

در میانه‌ی کوه راهی برای عبور و مرور هموار کرده بودند، راهی که یک سمتش کوه بود و سمت دیگرش دره‌ای با شیب ملایم 

 سیگرون با چشمان کنجکاو میان درختان را نگاه می‌کرد تا از هر نوع گزندی در امان باشند.

شک به دلش رسوخ کرده بود. نزدیک آستریا شد.

- کمی عجله کنید، اینجا مناسب پیاده‌روی نیست.

اما آستریا از سرعتش کم کرد و مقابل سیگرون ایستاد.

- من جان و زندگیت را نجات داده‌ام، تو برای من حاضر به انجام چه کاری هستی؟

 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هشتاد و سه... 
سیگرون لبانش را با زبان تر کرد و مجدد اطراف را بررسی کرد. 
- برویم. سپس حرف میزنیم.
آستریا اعتنایی نکرد:
- اکنون باید حرف بزنیم. بگو حاضر به انجام چه کاری هستی؟
سیگرون تسلیم خواسته‌ی او شد:
- بگویید چه کاری باید انجام دهم!
آستریا لبخند پیروزمندانه‌ای زد:
- از چشمانم پیداست که راضی به این وصلت نیستم و به اجبار خانواده و مصلحت قبیله‌ام میروم.
سیگرون سر تکان داد:
- من هم روزی همانند تو باید به آنگلوساکسون می‌رفتم، اما انگار شانس با من یار بود.
صدایی از سمت راست شنید، زیر چشمی نگاهی به آن سمت انداخت. 
آستریا نفسی از سر حسرت کشید:
- اگر کمی یاری‌ام کنی، شانس هم با من یار می‌شود.
صدا هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد، سیگرون دست روی شمشیرش نشاند:
- از من چه کمکی برمی‌آید.
آستریا پشت به او کرد و چند قدمی جلو رفت:
- باید مرا فراری دهید. اینگونه پدرم برای حفظ جایگاه خودش هم که شده، فرد دیگری را به یورک می‌فرستد.
سیگرون سایه‌ای را میان درختان دید که به سرعت پشت درخت جهید:
- شما خودتان هم زخم خورده‌اید و می‌خواهید کس دیگری را به اجبار به یورک بفرستید!
آستریا از روی شانه به او نگاه انداخت و مجدد به روبه‌رو چشم دوخت:
- تو هرگز عاشق نشده‌ای و نمی‌فهمی من چه می‌گویم. اگر من با کس دیگری ازدواج کنم، داگارد نابود می‌شود.
سیگرون نام داگارد را زمزمه کرد. آستریا ادامه داد:
- داگارد بااراده. سال‌هاست که دلداده‌ی او هستم، اما به دستور پدرم او را اسیر کردند، تا مرا به ازدواج مجبور کنند، لیو را هم به همین امر با من فرستاده‌اند؛ باید داگارد را نجاتش دهم، نیازمند یاری تو و برادرت هستم.
صدای دمیدن در نی آمد، سیگرون به سرعت سر چرخاند و متوجه نی‌تیر شد. 
شمشیر را از غلاف درآورد و به سمتش دوید، تیر به سرعت به سمت آستریا می‌رفت، سیگرون دست آستریا را کشید، تیر از جلوی صورتشان گذشت و به دیواره‌ی دره برخورد کرد. آستریا شوکه شد و نگاهی به تیر و سپس به سیگرون انداخت. چشمانش گشاد شد:
- چه... چه اتفاقی افتاد؟ آن دیگر چیست؟
قبل از اینکه سیگرون پاسخ دهد، چندین مرد سیاه پوش که دماغ و دهانشان را با پارچه پوشانده بودند، فریاد کشان دورشان را محاصره کردند. آستریا و سیگرون پشت به پشت هم ایستادند.
ترس وجود آستریا را گرفته بود، زمزمه کرد:
- نباید نگهبانان را می‌فرستادم.
سیگرون شمشیر را در دست فشرد و مقابل خودش گرفت:
- من از شما محافظت می‌کنم.
مبارزی با فریاد به سمتش حمله کرد، سیگرون هم فریاد کشان نزدیکش شد و شمشیرش را روی شمشیر مرد فرود آورد و با چند ضربه‌ای که به مرد وارد کرد، او را از پا درآورد.
نفر دوم وارد میدان شد، سیگرون ماهرانه می‌چرخید و شمشیر می‌کشید و گاها  با خم شدن و پریدن از گزند شمشیر در امان می‌ماند.

  • لایک 2
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هشتاد و چهار... 

چند نفر به سمت آستریا رفتند، آستریا ترسیده بود و به عقب رفت؛ اما با دیدن مردی که از عقب نزدیکش می‌شد، در جای خود ایستاد. آب دهانش را با صدا قورت داد، مدام سر می‌چرخاند تا جای مردان را ببیند. 

سیگرون که چندین مبارز را از پا درآورده بود، با دیدن آستریا که محاصره شده بود، به سمش رفت و شمشیرش را در کمر یکی‌شان نشاند.

مبارزی شمشیر کشید و با یک جهش آستریا را در آغوش گرفت و شمشیر زیر گلویش گذاشت. سیگرون دست از مبارزه کشید.

- شما که هستید؟ دنبال چه می‌گردید؟

مرد پاسخ داد:

- ما باید آستریا چکش زن را همراه خود ببریم، شمشیرت را بنداز تا زنده بمانی.

سیگرون کم نیاورد:

- رئیس شما کیست؟

هیچ پاسخی نشنید، مرد سعی داشت آستریا را همراه خود ببرد. آستریا مقاومت کرد و ناگهان چیزی در چشمانش تغییر کرد. دیگر ترسی درونشان نبود، بلکه خشم و کینه درون چشمانش نشسته بود.

با یک حرکت ناگهانی، چرخی زد و همراه چرخیدن، زیر پای مرد کوبید که روی زمین افتاد، به سرعت شمشیرش را برداشت و بالا برد و محکم درون قلبش فرو برد.

مردی دیگر به سمتش رفت. آستریا با خشم نگاهش کرد و شمشیر را بیرون کشید و با فریاد به سمت مرد رفت و در کوتاه‌ترین زمان جانش را گرفت.

سیگرون متعجب نگاهش کرد، اما جای ایستادن نبود. چرا که تعدادی دیگر دورشان را محاصره کردند. اینک دو دختر مبارز پشت به پشت هم ایستاده بودند و با خشم و نفرت به مردها زل زده بودند.

مردها با فریاد حمله کردند و دو دختر با شجاعت تمام شمشیر می‌کشیدند و خیلی ماهرانه از خود محافظت می‌کردند. آن دو همانند دو رقصنده کوچک، در میان تیغ‌های برنده می‌چرخید و از گزند شمشیرها در امان می‌ماندند.

با شمشیر کشیدن سیگرون روی تن مبارزی، خون روی صورتش پاشید، اما دست از مبارزه نکشید حتی برای تمیز کردن صورتش. 

هر دو به نفس‌نفس افتاده بودند و تن‌شان عرق کرده بود، اما تسلیم نشدند. 

زمان زیادی نگذشته بود که تمامی مردها از پای افتادند. سیگرون نفسی بلند گرفت و با آستین، عرق پیشانی‌اش را گرفت. ناگهان متوجه مردی که از درد به خود می‌پیچید، شد. به سمتش رفت و پارچه را از روی صورتش برداشت.

- تو که هستی؟ از جانب چه کسی آمده‌ای؟

مرد دست روی پای زخمی‌اش گذاشت و تند و عصبی نفس می‌کشید.

آستریا با دقت نگاهش کرد، چیزی به ذهنش آمد. 

- او شبیه به مردان شاهین‌های سرخ است.

سیگرون بدون اینکه از مرد چشم بردارد، زمزمه کرد:

- شاهین‌های سرخ! 

آستریا سر تکان داد:

- آن‌ها در آن سوی رود زندگی می‌کنند، مخالف و دشمن قبیله‌ی ما هستند، اما چرا دنبال من بودند؟!

مرد مبارز هیچ نگفت. سیگرون دستش را روی پای زخمی مرد گذاشت که هوارش به آسمان رفت، اما لب به سخن نگشود.

سیگرون کمی فشار وارد کرد، صورت مرد رو به کبودی می‌رفت و نفس‌هایش به شماره افتاده بود.

قطره‌ی اشکی از گوشه‌ی چشمش چکید.

- من نمی‌دانم، فقط دستور داشتیم که آستریا چکش‌زن را گروگان بگیریم.

سیگرون فشار دستش را کم کرد.

- از جانب چه کسی؟

مرد از درد می‌لرزید و به سختی نفس را وارد ریه‌هایش می‌کرد.

سیگرون خطاب به آستریا گفت:

- مشکل شما با مردمان قبیله‌ی شاهین‌های سرخ چیست؟

آستریا در فکر فرو رفت، نگاهی به مرد انداخت که از درد روی زمین دراز کشیده بود و به شمشیری که کمی از او دور بود چشم دوخته بود، دستش را سمت آن دراز کرد، اما آستریا قدم برداشت و پیش از اینکه دست مرد به او برسد، شمشیر را با پا دور انداخت.

- بیورن، پسر رئیس قبیله‌ی آن‌ها، در روزگاران قدیم از خواهر من خواستگاری کرد و با هزار ترفند و کلک او را به ازدواج مجبور کردند؛ اما زمان زیادی طول نکشید که جنازه‌ی خواهرم را پس فرستادند؛ می‌گفتند او خودکشی کرده، اما مردم من قبول نکردند و آن‌ها را قاتل خواهرم خطاب کردند.

 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت هشتاد و پنج... 
از سیگرون رو گرفت و چند قدمی پیش رفت.
- از آن پس بین قبیله‌ی ما و آن‌ها اختلاف ایجاد شد و هرگز با هم آشتی نکردند.
سیگرون با کمربند، دستان مرد را بست.
- خب! پس چرا آن‌ها دنبال تو هستند!
آستریا لبخند معناداری به سیگرون زد.
- داگارد، پسر رئیس قبیله‌ی آن‌ها و برادر بیورن است که اکنون در چنگ پدرم اسیر است.
مرد خشمگین نگاهش می‌کرد. سیگرون لب به سخن گشود:
- با اسیر کردن تو می‌خواستند پسر رئیس‌شان را آزاد کنند!
آستریا برای تایید سر تکان داد.
- من هم به همین می‌اندیشیدم.
سیگرون نگاهش را به مرد دوخت.
- خب جنگجوی قبیله‌ی شاهین‌های سرخ! با تو چه کنیم؟!
مرد پاسخ داد:
- مرا بکشید، اگر زنده بمانم، جان آستریا چکش‌زن را خواهم گرفت.
سیگرون نیشخند زد و با پا به پای مرد کوبید.
- تو را همراه خود می‌بریم، بلند شو.
مرد مقاومت کرد، اما سیگرون او را بلند کرد و همراه خود می‌کشاند.
آستریا با خود فکری کرد:
- بردن او به ضرر ماست، اینگونه بانو لیو نگهبانان را بیشتر و محتاط‌تر می‌کند و من دیگر نمی‌توانم به کمک داگارد بروم.
سیگرون لحظه‌ای ایستاد.
- پس با او چه کنیم؟
آستریا با بی‌رحمی تمام شمشیر را برداشت و درون قلب مرد فرو کرد که لحظه‌ای چشمانش گشاد شد، به نفس‌نفس افتاد و چشمانش بسته شد و روی زمین افتاد.
سیگرون کلافه شد.
- این کار اشتباه بود. او باید اسیر ما میشد.
آستریا انگار که اتفاقی نیفتاده، لباسش را تکاند و مقابل سیگرون ایستاد.
- اگر کسی، چیزی از مهاجمان یا شمشیرزنی من بفهمد، جان برادرت را خواهم گرفت و خودت را تا ابد به اسارت خودم درمی‌آورم.
سیگرون شوکه نگاهش می‌کرد، اما کم نیاورد.
- کسی از شمشیرزنی تو اطلاع ندارد!
آستریا لبخند زد و همانند بانوان اشرافی به راه افتاد و با اشاره‌ی سر، سیگرون هم همراهش شد.
- خاندان من روی رفتار بانوانش بسیار حساس است؛ ما باید ازدواج کنیم، فرزند بیاوریم و در همه امور پشتیبان همسر و زندگی‌مان باشیم. ما هرگز نمی‌توانیم شمشیر به دست بگیریم، اما داگارد...
نفسی از سر حسرت کشید و ادامه داد:
- داگارد به من آموخت که چگونه شمشیر بکشم و از خودم محافظت کنم.
سپس دستمالی به سمت سیگرون گرفت. 
- صورتت را تمیز کن، نباید کسی چیزی بفهمد. 
سیگرون با دستمال، خون روی صورتش را پاک کرد. 
- می‌خواهی چه کنی؟! 
آستریا لبخندی شرورانه زد، مصمم‌تر گام برداشت. سیگرون که نمی‌توانست از رفتار آستریا چه برداشتی کند، گفت:
- ما باید از مرز عبور کنیم، امیدوارم نقشه‌ات با عبور ما تداخلی نداشته باشد. 
آستریا لحظه‌ای نگاهش کرد و مجدد به روبه‌رو چشم دوخت. 
- چرا رفتن آنقدر برایت اهمیت دارد؟ 
سیگرون ناخودآگاه نگاهش به سمت پایش کشیده شد. 
- باید کسی را نابود کنم که قصد نابودی مرا دارد. آسلک بلاداکس. 
آستریا نامش را زمزمه کرد، انگار که ذهنش به زمان دوری پرت شد. 
- همان که کودکان را کشت و سوزاند! همان که... 
سیگرون حرفش را قطع کرد. 
- آری! تو او را می‌شناسی؟! 
آستریا ایستاد و به او چشم دوخت. 
- شنیده‌ام او در وارکست است؛ اطمینان ندارم، اما داگارد می‌گفت مدتی او را زیر نظر داشت. می‌گفت او در زمانی که ماه کامل می‌شد به لنگرگاه متروک می‌رفت. اما نمی‌دانم چقدر از این حرف، حقیقت دارد. 
کورسوی امیدی در دل سیگرون روشن شد، چرا که آنجا را می‌شناخت و در زمانی که در آنگلوساکسون بودند، شبی را در آنجا گذرانده بودند. 
- اکنون فقط عبورمان از مرز مانده. 
آستریا نقشه اش را در ذهن مرور کرد و مجدد لبخندی مرموز زد و زمزمه کرد:
- برویم، عبورتان با من. 

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...