رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

 

#پارت چهل و نه... 
کندال پشت میز رفت و نشست و گفت:

- اینجا همان جایی‌ست که حقیقت را جعل می‌کنیم تا دروغ‌ها را نجات دهیم.

گردا نزدیک رفت و پوست‌ها را نگاه کرد:

- خب چه کسی قرار است این کار را انجام دهد؟

کندال نیشخند زد:

- من.

گردا متعجب نگاهش کرد:

- تو! با کدام چشم؟

ناگهان کندال چشمانش را باز کرد:

- با این دو چشم.

گردا نیشخند صداداری زد:

- پس درست شنیده‌ام که کندال مردی شیاد و دروغگوست.

کندال پوستی را پیش رویش گذاشت :

- سیگرون ولوا از کدام خاندان کارلس است!

سری تکان داد:

- که نیست.

گردا با عصبانیت گفت:

- سیگرون فرزند بن ولواست، او تاجری شناخته شده در سرزمین دان‌لاو و نورث‌آمبریاست.

کندال با آرامش گفت: 

- بسیار خب! آرام آرام بگو، بگذار بنویسم.

قلم فلزی را برداشت و آغشته به جوهر مشکی داخل ظرف کرد و با توجه به حرف‌های گردا نوشت:

- به نام خدایان

این نگاشته‌ایست برای گواهی دادن به تبار و نژاد

سیگرون دختر بن ولوا و هارت لایت‌وود

زاده‌ی سرزمین دان‌لاو

از خاندان ولوا که تبارشان به کارلس‌های آزاد آن دیار می‌رسد

پدرش بن ولوا تاجری نامدار و شناخته شده بود و در بازارهای نورث‌آمبریا، وستریک و دان‌لاو داد و ستد داشت؛ او آزاد بود و هرگز در بند کسی نبوده. 
و مادرش هارت لایت‌وود زنی ثروتمند و آزاده از دهکده‌ی وولف‌گار بود

این گواهی به خواست دو تن از بزرگان آن دیار نگاشته شده

تایموس پاشکسته، بازرگان اهل نورث‌آمبریا

آسگِر پیر، ریش سفید سرزمین دان‌لاو

به خط رونی راستین

به تاریخ: سال پنجم پادشاهی کلمنت یتنسون، به هنگام بهار

مهر.

 بعد از اتمام کارش تبار نامه را مجدد خواند و بررسی کرد.
گردا که آتش امید را مقابل می‌دید، گفت:

- نه انگار مردم حقیقت را راجع به تو می‌گفتند.

کندال تبار نامه را برداشت و سمت مشعل برد و روی آن گرفت. گردا به سمتش حمله ور شد و گفت:

- چه غلطی می‌کنی؟ چرا او را می‌سوزانی.

کندال به سمتش برگشت و دستش را گرفت و با چشمان خشمگين گفت:

- دخترک احمق، بگذار کارم را بکنم.

گردا قدمی عقب رفت، کندال گوشه‌ی پوست را سوزاند و با دست خاموشش کرد. گردا گفت:

- او را به من بده.

کندال به سمتش برگشت: 

- اول باید بهایش را بپردازی.

گردا قدمی جلو گذاشت: 

- بهایش را پرداخته‌ام، حالا نوبت توست که کارت را به اتمام برسانی.

کندال پشت میز نشست:

- تمام کیسه را می‌خواهم.

گردا دندان‌هایش را به هم فشرد:

- انگار دلت می‌خواهد سر از تنت جدا کنم! یا تو را تحویل شاه دهم! 

کندال نیشخند زد:

-  به شاه چه می‌خواهی بگویی؟ اینکه یک کور برایت تبارنامه جعل کرده! اصلا مرا تحویل دادی آن وقت چه کسی می‌خواهد برایت تبارنامه جعل کند! 

ویرایش شده توسط م. طاهر
  • لایک 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 81
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: تاج و زین نویسنده :مهدیه طاهری | کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر: تخیلی، ماجراجویانه، عاشقانه، فانتزی  خلاصه: فرمانده ارتشی که دستور قتلش صادر شده و چاره‌ای جز کمک گرفتن از دزد حرف

#پارت دوم...  سپاه دشمن فریادکشان به وسط میدان رفت؛ در مقابل، سیگرون بی حرکت ایستاده بود.  وقتی سپاه آلفرد به نیمه‌ی زمین رسید، سیگرون خطاب به گردا گفت: - همه چیز مهیاست؟ گردا در ح

#پارت یک...  سیگرون وُلوا، روی تخته سنگی، تیزی شمشیر را روی زمین نهاده و با اقتدار ایستاده بود و شکست و فرار دشمن را تماشا می‌کرد. جثه‌ی ظریف و دخترانه‌اش در زره آهنین و سنگین، او را هما

 #پارت پنجاه... 

گردا پوست را برداشت:

- به تو نیازی نیست، چون تبارنامه در دستان من است. 

کندال خندید و گفت:

- آن فقط یه پوست بی ارزش است و هیچ کجا آن را به رسمیت نمی‌شناسند، چرا که مهر ندارد.

گردا که از وقاحت مرد به ستوه آمده بود، دست روی شمشیرش فشرد:

- سال پنجم پادشاهی کلمنت یتنسون؟ مهر آن را که نداری.

کندال با نیشخند نگاهش کرد و از داخل صندوق کوچک روی میز، چندین مهر درآورد و نگاه کرد؛ وقتی به مهر مورد نظرش رسید، مابقی را جمع کرد و گفت:

- مگر نگفتی کندال شیادی حقه باز است؟

همین‌طور که مهر را بین انگشتانش می‌چرخاند، گفت:

- گردا شیلد دوتیر! چه کنیم؟

گردا با تنفر نگاهش کرد:

- اول تبارنامه را مهر کن، سپس سکه‌ات را بگیر. 

کندال ابرویی بالا انداخت: 

- انگار اشتباه متوجه شده‌ای، من تمام سکه‌ها را همین الان می‌خوام و کیسه‌ی دوم را بعد از مهر زدن. 

گردا دهانش از نامردی کندال باز ماند، کندال گفت:

- شنیده‌ام اگر ثابت شود سیگرون ولوا ترال است او را با بی آبرویی اخراج می‌کنند، حقیقت دارد! 

گردا کیسه‌ی سکه را از کمرش باز کرد و با حرص روی میز کوبید:

- همین کافی‌ست، تبارنامه را بده.

کندال نیشخندی زد:

- این تبارنامه پیش من می‌ماند تا سکه‌ها را تحویل دهی.

کندال وزن کیسه‌ی قرمز رنگ را سنجید و بلند شد:

- گفتی دو روز فرصت داری، درست است؟ من جای تو بودم سریع‌تر پول می‌آوردم. 

تبارنامه را داخل صندوق گذاشت و قفلش کرد. گردا با عصبانیت گفت:

- تبارنامه را به من بده، قول میدهم دوبرابر آن را به تو بدهم. 

کندال صندوق را برداشت و به سمت خروجی رفت، چند تقه‌ به در زد و گفت: 

- اگر جای تو بودم پیش از اینکه بانویم رسوا شود سکه‌ها را تحویل می‌دادم.

در را باز کردند و کندال از زیرزمین خارج شد. گردا هم همراهش رفت، تا پا روی زمین گذاشت شمشیری زیر گلویش نشست، گری بود که گفت:

- اگر از اینجا کسی چیزی بفهمد سرت را برای بانویت می‌فرستم. 

دست گردا روی شمشیر نشست و او را پایین برد:

- وای بحالتان است اگر تبارنامه را ندهید یا دهان کثیف‌تان را باز کنید، آن وقت است که گردا با گوشت‌تان برای بانویش غذا می‌پزد.

با تنفر نگاهی به گری و سپس کندال که جلوی خانه ایستاده بود انداخت و گفت:

- فردا باز می‌گردم. 

از آن خانه‌ای که از در و دیوارش کثافت می‌ریخت خارج شد؛ کندال همین‌طور که کیسه را با بالا می‌انداخت، زیر لب گفت:

- عجب دختر نترس و وفاداری، کاش مال من بود. 

به خانه برگشت و پول‌هایش را جمع کرد، گری نزدش رفت و گفت:

- او دنبال چه بود؟ 

کندال نخ کیسه را کشید:

- خدایان به ما لطف و رحمت عطا کرده‌اند، بدون سوال کارت را بکن. 

گری کنارش نشست: 

-کندال به من هم بگو، او دنبال چه بود؟ 

کندال با خشم نگاهش کرد:

- روزی که اینجا به تو کار دادم، فقط گفتم در کارهایم دخالت نکن، سوال نپرس؛ اما تو چه کردی! مدام اشتباهت را تکرار می‌کنی. 

گری عذرخواهی کرد و از اتاق خارج شد. 

گردا بدون اهمیت به مردم با عصبانیت راه می‌رفت، تا از بازار خارج شد؛ شنیدن اسمش از زبان کسی توجه‌اش را جلب کرد و به سمتش برگشت، با مردی روبه‌رو شد که انتظارش را نداشت، خودش را جمع و جور کرد و با اعتماد به نفس گفت:

- سرورم!

ویرایش شده توسط م. طاهر
  • لایک 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنجاه و یک... 

تعظيم کوتاهی کرد، هارالد به پشت سرش نگاه کرد و گفت:

- گردا! تو اینجا چه می‌کنی؟ 

گردا در ذهن دروغ می‌پروراند، هارالد گفت:

- تنها آمده‌ای یا سیگرون هم همراه توست؟

گردا کمی صدایش لرزید اما گلویش را صاف کرد:

- من تنها آمده‌ام، کاری داشتم. 

هارالد مجدد به پشت سرش نگاه کرد:

- کار؟ در بازار سیاه؟ 

گردا تازه لباس‌های کهنه و بی‌رنگ هارالد را دید و با تعجب گفت: 

- شما چرا اینجاید؟ آن هم با این لباس؟ 

هارالد دستانش را پشت کمرش قفل کرد:

- برای بازدید آمده‌ام، این لباس را مناسب دیدم. بحث را عوض کردی. 

گردا هزاران دروغ آماده داشت اما ناگهان گفت:

- آمده بودم دارو بگیرم. 

هارالد متعجب گفت:

- دارو؟ این چه دارویی‌ست که در مریض خانه پیدا نکرده‌ای؟ 

گردا کمی جابه‌جا شد: 

- خب داروی کمیابی‌ست، مردم گفتند در اینجا می‌توانم پیدا کنم. 

هارالد سر تکان داد:

- پیدا کردی؟ 

گردا نفسی گرفت: 

- خیر، کسی چنین دارویی را نمی‌شناخت. 

هارالد کنجکاوانه پرسید:

- سیگرون کجاست؟ 

گردا بی درنگ پاسخ داد:

- او در خانه ماند. 

نگاه هارالد به جای خالی کیسه سکه‌هایش افتاد:

- کیسه‌ی سکه‌هایت را نمی‌بینم. 

گردا به اطراف نگاه می‌کرد، تا شاید بتواند راه فرار از مخمصه را پیدا کند، وقتی راهی پیدا نکرد گفت:

- همه را صرف مردم بیچاره کردم. 

هارالد ابرویی بالا انداخت:

- چقدر دلسوز؛ دارو را برای چه می‌خواستی؟

گردا زیر سوالات هارالد، کم آورده بود: 

- خب... خب دارو را برای...برای یک زخم قدیمی می‌خواهم، مدتی‌ست دردش امانم را بریده.

هارالد سر تکان داد و سر تا پای گردا را نگاه کرد:

- همراهم بیا، درمانگر اِیر لیف دوتیر در مریض خانه مشغول است، نگاهی به زخمت می‌اندازد.

و راه افتاد. گردا به سرعت گفت:

-  در زمان مناسب به دیدارشان میروم، اکنون باید به دیدن سیگرون بروم.

هارالد راه رفته را بازگشت و روبه‌روی گردا ایستاد: 

- تو چیزی را مخفی می‌کنی؟ 

گردا محکم گفت:

- خیر، اما چیزی تا شب نمانده و باید غذا بپزم، وگرنه بانو عصبانی می‌شود. 

هارالد نفسش را با صدا بیرون داد:

- بسیار خب! برویم، باید ببینمش. 

بدون اینکه منتظر گردا بماند راه افتاد. گردا ناخن‌هایش را در کف دستانش فشار داد و نفسش را با حرص بیرون داد؛ سپس با فاصله‌ی کم، پشت سرش راه افتاد؛ در سکوت مسیر خانه را پیش گرفتند. 
هارالد بی‌توجه به کسی، وارد خانه شد و گردا هم پشت سرش وارد شد و با سیگرونی که وسط اتاق خوابیده بود، روبه‌رو شد. هارالد با نگرانی گفت:

- چه اتفاقی افتاده؟ 

فریدا از جای خود بلند شد و تعظیم کرد؛ هارالد نزدیک رفت و گفت:

- پرسیدم چه اتفاقی افتاده؟ 

فریدا با دیدن هارالد دست و پایش را گم کرده بود و با عجله گفت: 

- من آمدم بانو بیهوش شده بود. 

گردا دخالت کرد:

- چیزی نیست، کمی در نوشیدن زیاده‌روی کرده؛ کمی استراحت کند حالش خوب می‌شود. 

هارالد مشکوک به سمت گردا برگشت:

- مطمئنی که دارو را برای خودت می‌خواستی، نه سیگرون؟ 

 

ویرایش شده توسط م. طاهر
  • لایک 4
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنجاه و دو... 

گردا آستین چپش را بالا زد، زخمی عمیق و قدیمی خودنمایی کرد، انگشت روی آن کشید و گفت:

- این زخم آزارم می‌دهد.

هارالد زخم را لمس کرد که از سردی دستش، تن گردا لرزید و قدمی عقب رفت و آستینش را مرتب کرد. 
هارالد در بالین سیگرون نشست و موهای بهم ریخته‌اش را از صورتش کنار زد؛ اولین باری که او را دیده بود را به یاد آورد، دختری شجاع و جسور که در دربار شمشیر می‌کشید تا نظر شاه را جلب کند؛ انگار موفق شده بود که علاوه بر شاه، نظر برادرزاده‌ی شاه را هم جلب کند.
هارالد انگشتش را نوازش‌وارنه روی صورتش کشید:

- چه زمانی اینطور شده؟

گردا دست از کندن پوست انگشتش برداشت: 

- بعد از خروج از قصر.

هارالد از روی شانه نیم نگاهی به گردا انداخت: 

- حرفی نزد؟ بازجویی چگونه بود؟

گردا اخم کرد:

- شاه اریک گفته تا سه روز دیگر باید شاهد یا مدرک ببرد.

هارالد به سیگرون نگاه کرد: 

- دارد؟

گردا چشم به زمین دوخت:

- به گفته‌ی آلدریک استون‌کرست و کیل لجر هیچ مدرکی در دفتر ثبت اسناد ندارد، چرا که بعد از جنگ بسیاری از اسناد مفقود شده، اما تمام امیدمان این است که مدارک مربوط به سیگرون در دفتر اسناد نورث‌آمبریا باشد یا... یا...

هارالد حرفش را قطع کرد:

- شاهد چطور! دارد؟

فریدا جسارتش را جمع کرد:

- من و گردا هستیم.

گردا ناامیدانه نگاهش کرد:

- نه، شهادت من ارزشی ندارد.

فریدا مشکوک پرسید: 

- شهادت من چطور؟

گردا سری به نشانه‌ی تایید تکان داد. هارالد بلند شد و مقابل گردا ایستاد:

- باید تنها صحبت کنیم.

گردا بی توجه به تعجب فریدا، در سکوت همراه هارالد شد و در حیاط پشت سرش ایستاد و گفت:

- قربان!

هارالد به سمتش برگشت و قدمی به او نزدیک شد و گفت:

- می‌خواهم واقعیت را بدانم، تو تنها کسی هستی که از عنفوان کودکی او را می‌شناسد؛ به من بگو خون او از کیست؟ یک ترال! یا کارلس!

گردا از این همه صراحت جا خورده بود، آب دهانش را به سختی قورت داد:

- قربان! ما به شما دروغ نگ... 

هارالد دستش را بالا برد و مانع حرف زدنش شد:

- اضافه گویی را برای بعد بگذار، حرفت را در یک کلام خلاصه کن، سیگرون ترال است یا کارلس! بگو تا بتوانم کمکش کنم.

گردا نمی‌دانست که می‌تواند به او اعتماد کند یا خیر، در سکوت به زمین چشم دوخت، هارالد گفت:

- جواب بده. 

گردا سینه ستبر کرد:

- سیگرون کارلس است. 

هارالد سر تا پای گردا را برانداز کرد:

-امیدوارم حق با تو باشد، اگر کاری بود روی من می‌توانید حساب کنید، برای دستت هم به مریض خانه مراجعه کن، به بازار سیاه اعتمادی نیست. 

به سمت در رفت و از خانه خارج شد. گردا نفس آسوده‌ای کشید و به خانه بازگشت و گفت:

- او چرا هنوز خوابیده؟

فریدا نگاهش کرد: 

- کمی قبل از آمدن شما بیدار شد و کمی آب نوشید و مجدد خوابید. هارالد به تو چه گفت؟

گردا در گوشه‌ای نشست:

- می‌خواست زیر زبانم را بکشد، اما او نمی‌داند من وفاداری‌ام به سیگرون بیشتر از شاه و تمام جال‌هاست. 

 

ویرایش شده توسط م. طاهر
  • لایک 4
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت پنجاه و سه... 
فریدا نزدیکش نشست:

- تو کجا رفته بودی؟

گردا به سیگرون که در حال چرخیدن بود، نگاه کرد:

- رفته بودم دنبال مدرک.

فریدا متعجب گفت: 

- پیدا کردی؟

گردا لبخندی تلخ زد:

- هم بله، هم خیر.

فریدا متعجب گفت:

- یعنی چه؟

گردا دستانش را گرفت:

- فریدا! به من کمک می‌کنی تا سیگرون را از این مخمصه نجات دهم! 

فریدا به گرمی دستان گردا را فشرد که این گرما وجود گردا را گرم کرد. سپس گفت:

- هر کاری از دستم بربیاید انجام می‌دهم.

گردا لبخندی از سر امید زد:

- مقداری پول نیاز دارم.

فریدا بدون پرسش دلیلش، کیسه‌ی آبی رنگ که روی ردای آبیش بسته بود را باز کرد و به سمت گردا گرفت:

- همین مقدار کافی‌ست؟

گردا وزنش را با دست سنجید و لبخند زد:

- کافی‌ست.

و بعد ناخودآگاه لپش را بوسید. فریدا با چشمان گرد شده دست روی لپش گذاشت:

- گردای کودکی یادم آمد، همان که همیشه مهربان بود و اکنون همانند سنگ، سخت شده؛ به سیگرون حسادت می‌کنم، زیرا او کسی را دارد که جانش را هم فدایش می‌کند.

گردا لبخندی به تلخی زهر زد:

- تو هم اگر کمی شهامت داشتی و همراه‌مان می‌شدی، اگر نیمی از سختی ما را تحمل می‌کردی، اکنون سنگ شده بودی.

فریدا خودش را روی زمین سر داد و کنار گردا نشست:

- من و هزاران کودک، نوجوان و جوانان، بدون توجه به سن و سال یا جایگاهمان، هر روز مجبور به کار در معدن بودیم؛ هر بار که سنگی برمی‌داشتم و حمل می‌کردم، با خود می‌گفتم کاش ذره‌ای شهامت و شجاعت داشتم، با اینکه پیش شما نبودم و مطمئن نبودم که زنده هستید یا نه.

گردا نفسی گرفت:

- زمانی که از اردوگاه رفتیم، فقط دو کودک ترسو بودیم و به سختی از این سرزمین فرار کردیم و وارد اردوگاه نظامی شدیم؛ بعد از گذراندن دوره‌های سخت و طاقت فرسا موفق شدیم؛ می‌بینی فریدا! ما هم زندگی سختی را گذراندیم، اما یاد گرفتیم تحمل کنیم. 

فریدا چشمان کنجکاوش را به گردا دوخت:

- تو هم برای سیگرون ارزش داری؟ او هم جانش را فدایت می‌کند؟

گردا در خاطراتش غرق شد:

- یازده سالمان بود، هر روز آنقدر مبارزه می‌کردیم که شب با زق‌زق پاهایمان به رختخواب می‌رفتیم‌؛ خوب یادم است که حتی نمی‌توانستیم دست به آن‌ها بزنیم، هر شب قبل از خواب پاهای يکديگر را ماساژ می‌دادیم چرا که فکر می‌کردیم اینگونه کمتر عذاب می‌کشیم.

نفسی از سر حسرت کشید و به سیگرون چشم دوخت، ادامه داد:

- روزی از استادمان دزدی شد و در آن لحظه من اولین نفری بودم که متوجه شدم و بقيه را خبر کردم؛ به جای گرفتن دزد، مرا دزد تلقی کردند و مجازاتم را پنج ضربه‌ی آتشین قرار دادند. 

مشت‌هایش را فشرد:

- ضربه‌ی آتشین، سنگ را هم می‌شکست، چه برسد به کمر نحیف من؛ سیگرون گناه ناکرده‌ی مرا گردن گرفت و به جای من، پنج ضربه را تحمل کرد، بدون اینکه صدایش دربیاید.

به فریدا نگاه کرد:

- این یکی از کوچکترین کارهایست که او برای من کرده، باز هم به نظر تو من برای او بی ارزش هستم!

فریدا دور  گردنش دست انداخت و سرش را در آغوش گرفت و گفت:

- کاش من هم همراه‌تان می‌شدم و جانم را فدای‌تان می‌کردم.

 

ویرایش شده توسط م. طاهر
  • لایک 4
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنجاه و چهار... 
گردا که به این آغوش گرم نیاز داشت، مدتی سکوت کرد و بعد خودش را از آغوش فریدا بیرون کشید:

- باید غذا درست کنم، کمکم می‌کنی یا میروی؟

فریدا لبخند زد:

- میروم، به پدرم قول داده‌ام زود بازگردم.

گردا سر تکان داد:

-  بسیار خب! ممکن است صبح زود بیایی! باید جایی بروم و نمی‌خواهم سیگرون تنها بماند.

فریدا چشمانش را روی هم فشرد و لبخندی امیدوار کننده زد و رفت.

گردا بی خبر از اتفاقات اطراف و با خیال گرفتن تبارنامه و تحویل به دربار به خواب رفت....
***
سیگرون از خواب بیدار شد و خمیازه کشان، بدنش را  کش و قوس داد و به فریدایی که کنارش دراز کشیده بود چشم دوخت؛ خبری از گردا نبود.

 به آرامی بلند شد و در را باز کرد، نور خورشید چشمانش را همانند تازیانه شکنجه می‌داد، دستش را حائل صورتش کرد تا دیدش بهتر شود. فریدا که از صدای در بیدار شده بود، گفت:

- بالاخره بیدار شدی! نگرانمان کردی. 

سیگرون نگاهش کرد و گفت:

- تو چرا اینجایی؟ گردا کجاست؟

فریدا خمیازه‌ای کشید و سپس گفت: 

- او از من خواست اینجا بیایم، زمانی که آمدم، نبود.

سیگرون متعجب گفت: 

- به تو نگفت کجا میرود؟

فریدا سر تکان داد: 

- حرفی نزد.

سیگرون از ناپدید شدن ناگهانی گردا متعجب بود، اما حرفی نزد چرا که خوب می‌دانست دوستش کاری خلاف خواسته‌ی او نمی‌کند.
در همان لحظه، در بازار سیاه، گردا جلوی خانه‌ی کندال ایستاد، دستش را روی در گذاشت که با صدا حرکت آرامی کرد. گردا تعجب کرد و با احتیاط وارد خانه‌ شد، اماچیزی نبود که انتظارش را می‌کشید. 
لوازم حیاط در همه جا پخش شده بود و کسی هم نبود. گردا وارد خانه شد که آنجا هم وضعیت خوبی نداشت. 
آب دهانش را با صدا قورت داد و به سرعت مشعلی را روشن کرد و به سمت اتاقک مخفی رفت، درش را باز کرد و وارد شد؛ همه جا را بررسی کرد، تبارنامه روی میز بود، با هیجان برداشت اما ذوقش کور شد، چرا که آن مهر نداشت. گردا تلاش‌هایش را بیهوده دید؛ دنبال مهر بود اما هیچ خبری از آن نبود. 
به سرعت از اتاقک خارج شد و بی درنگ وارد خانه شد و آنجا را زیر و رو کرد، وقتی چیزی پیدا نکرد گوشه‌ی اتاق نشست و پاهایش را در بغلش جمع کرد، مشت‌هایش را گره کرد و با دندان‌های به هم فشرده شده گفت:

- خدایان لعنتت کنند کندال. 

بعد از گذشت مدت کوتاهی، از خانه خارج شد و به سمت مردم رفت؛ مردم بی رمقی که گاهاً از درد و گرسنگی ناله می‌کردند و منتظر ناجی و متولیان خیریه بودند که غذایی نصیب‌شان بشود. 
گردا چشمش به مردی پیر و کثیف با صورتی خاکی و موهای درهم افتاد که برنجی که در کف دستانش بود را می‌خورد. 

جلو رفت و مقابلش روی یک زانو نشست و گفت:

- جناب! شما از کندال خبر دارین؟

مرد که غذا در دهانش بود، لحظه‌ای بی‌حرکت ماند، سپس خودش را جمع و جور کرد و با وحشت سر تکان داد. گردا گفت:

- جناب لطفا! اگر چیزی می‌دانید بگویید.

مرد در سکوت با چشمان وحشت زده نگاه می‌کرد، گردا کیسه‌ای که از فریدا گرفته بود را گشود و دو سکه برداشت، سمت مرد گرفت و گفت:

- کندال کجا رفته؟

مرد به سکه‌ها نگاه کرد و به سرعت آن‌ها را گرفت و گفت:

- شبانه از اینجا رفت.

گردا متعجب گفت:

- کجا؟

مرد چشم به زمین دوخت:

- نمی‌دانم.

و بلند شد و از آنجا رفت. گردا به سمت پیرزنی رفت که همراه دو کودک نشسته بود؛ همان سوال را مطرح کرد، پیرزن سر به نشانه‌ی نمی‌دانم تکان داد. دختری ژنده‌پوش که کنارش نشسته بود، گفت:

- او رفت.

 

ویرایش شده توسط م. طاهر
  • لایک 4
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و پنج... 

پیرزن نیشگونی از بازوی دختر گرفت که هوارش به آسمان رفت، گردا گفت:

- تو می‌دانی او کجا رفته؟

دخترک که از درد گریه می‌کرد، از گوشه‌ی چشم به پیرزن نگاه کرد و سر به نشانه‌ی نفی تکان داد. گردا حسرتی کشید و گفت:

- لطفا اگر چیزی می‌دانی به من بگو، من هم قول می‌دهم غذایی خوشمزه مهمان‌تان کنم.

پیرزن با عصبانیت گفت:

- ما چیزی نمی‌دانیم، از اینجا برو. 

دختر همین‌طور که از گوشه‌‌ی چشم به پیرزن نگاه می‌کرد گفت:

- چند نفر او را بردند، اما من نمی‌دانم کجا.

با تمام شدن حرفش، با خشم پیرزن روبه‌رو شد که به بازویش چنگ زد و او را بلند کرد؛ گردا به سرعت از جا بلند شد و شمشیر کشید و زیر گلوی پیرزن گذاشت که از تعجب و ترس چشمانش گرد شده بود. گردا گفت:

- بخواهی بچه را آزار دهی، خودم سر از تنت جدا می‌کنم.

پیرزن چشمانش هر لحظه گشادتر می‌شد، نفسش سنگین شده بود، گفت:

- جانم را نگیر، من... من دوتا نوه دارم که... که امیدشان من هستم.

گردا شمشیرش را پایین آورد، پیرزن روی زانو افتاد. گردا گفت:

- بگو چه اتفاقی افتاده؟

علاوه بر پیرزن، بچه‌ها هم زانو زدند. پیرزن گفت:

- شبانه چندین نفر آمدند و او را بردند، اما نمی‌دانم که بودند، یا کجا بردند، لطفا از جان ما بگذر.

گردا شمشیرش را غلاف کرد:

- امیدوارم حقیقت را گفته باشی.

پیرزن کف دستانش را زمین گذاشت و مقابل گردا تعظیم کرد و با گریه گفت: 

- به اودین قسم که حقیقت را می‌گویم.

گردا از کیسه چند سکه درآورد و سمت پیرزن گرفت و گفت:

- برای نوه‌هایت غذا بگیر.

پیرزن سکه‌ها را گرفت و این‌بار به احترام تعظیم کرد. گردا با قدم‌های سنگین از آن بازار پلشت خارج شد. 
در میدان شهر ایستاد و با مشت‌های گره شده و دندان‌هایی که از عصبانیت به هم فشرده بود به آیوار زل زد و زیرلب گفت:

- خودم می‌کشمت.

با تنفر از او چشم گرفت و به خانه رفت و با سیگرونی که آماده‌ی حمله با سوال‌هایش بود، روبه‌رو شد. سیگرون گفت:

- کجا رفته بودی؟ 

گردا کمربندش را باز کرد و گفت:

- جایی کار داشتم. 

سیگرون مقابلش ایستاد:

- چه کاری که من نباید بدانم! 

گردا مردد بود؛ نگاهی به سیگرون و سپس به فریدا که مشغول جوشاندن دمنوش بود، نگاه کرد؛ سپس تبارنامه را از بغل کمربندِ زیر ردایش برداشت و به سمت سیگرون گرفت. 
سیگرون متعجب نگاه کرد:

- این دیگر چیست؟ 

گردا از شرم سر به زیر انداخت. سیگرون پوست را گرفت و باز کرد، چشمانش گشاد شد، نفسش لحظه‌ای از سینه خارج نشد. آرام گفت:

- این را از کجا آورده‌ای؟ 

گردا همان‌طور که چشم به زمین دوخته بود گفت: 

- می‌خواستم به تو کمک کنم، مجبور شدم تبارنامه جعل کنم. 

سیگرون با ناباوری نگاهش کرد:

- گردا! تقلب می‌کنی؟ 

گردا همانند کوه نم خورده فرو ریخت و زانو زد:

- مرا ببخش، من فقط می‌خواستم تو را نجات دهم، اما موفق نشدم. 

فریدا تبارنامه را گرفت و در سکوت و با نگرانی به گردا نگاه کرد. 

گردا از شرم سرش را بالا نیاورد:

- سیگرون! جانم را بگیر تا بیشتر از این شرم زده نشوم.

 

ویرایش شده توسط م. طاهر
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنجاه و شش... 
سیگرون با ناراحتی گفت:

- انگار نمی‌شناسمت، تو همان گردایی هستی که همیشه با جوانمردی به جایی می‌رسید! مگر جان من چقدر ارزش دارد که بیهوده تقلا می‌کنی! 

گردا نگاهش کرد: 

- می‌دانم اشتباه کردم، تو می‌توانی جانم را بگیری، اما لطفا مرا ببخش. 

سیگرون قدمی جلو گذاشت و دست به سمت شمشیرِ به دیوار آویخته شده‌اش برد که فریدا بینشان قرار گرفت و دست‌های سردش را روی دست سیگرون گذاشت و گفت:

- این کار را نکن، گردا اشتباه کرده اما قصدش فقط کمک کردن به تو بود، نباید آسیبی به او برسانی. 

سیگرون بی اهمیت به فریدا شمشیرش را از غلاف درآورد و دسته‌اش را سمت گردا گرفت و گفت:

- فقط با ریختن خون من، از این تنگنا خارج می‌شوید، جانم را بگیر تا این آشوب تمام شود. 

گردا و فریدا با بهت و ناراحتی نگاه می‌کردند، فریدا گفت:

- تا فردا وقت داریم، راهی پیدا می‌کنیم، لطفا این آشوب را تمام کنید. 

سیگرون وقتی دید گردا کاری نمی‌کند، شمشیر را رها کرد و به سمت لباس‌های نه چندان زیادش رفت و لباس راحتی‌اش را پوشید و پس از برداشتن شمشیرش گفت:

- من برای تمرین تیر اندازی به شکارگاه میروم، نگران نباشید در تاریکی هوا بازمی‌گردم. 

گردا به سرعت از جا بلند شد: 

- من هم میایم، تنها نباشی بهتر است. 

سیگرون حتی نگاهش هم نکرد: 

- حوصله‌ی بیهوده حرف زدنت را ندارم، ترجیح می‌دهم تنها باشم. 

سپس کمان و تیرها را از جایگاهشان برداشت و از خانه خارج شد. اسبش را زین کرد و به سمت شکارگاه تاخت. 
شکارگاه در میان جنگل بود، منطقه‌ای آزاد که هر کسی می‌توانست رفت‌وآمد کند، در آن جا هر گونه جانداری یافت می‌شد. 
سیگرون کمی در میان درختان سر به فلک کشیده گشت زد و تمرین را شروع کرد، دشمن فرضی را با شمشیر تکه و پاره کرد. چرخ میزد، خم می‌شد، می‌پرید و شاخ و برگ‌های بیگناه را از وسط نصف می‌کرد. 
آنقدر با شمشیرش تمرین کرد که دستانش خسته شدند. 
هوا رو به تاریک می‌رفت و. در میان آن همه درخت تقریبا هیچ چیز دیده نمی‌شد. کمان را برداشت و با اتکا به حس ششم و توانایی‌اش به هدف‌های خیالی تیر می‌انداخت. 

بعد از چندمین بار، زه کمان را کشید که صدای شکستن چوبی را پشت سرش شنید. با کمان آماده‌ی پرتاب. تمام حواسش را به اطراف داد. صدای پا هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد، آنقدر نزدیک که سیگرون صدای رها شدن تیر را شنید و با یک جهش، خود را به پشت یک درخت رساند تا از گزند تیر در امان باشد. سپس گفت:

- تو دیگر که هستی؟ 

صاحب صدا در سکوت نزدیک‌تر می‌شد. سیگرون مجدد گفت:

- آهای تو! مشکلت با من چیست؟

مجدد از کنار درخت، تیری گذشت و فرد ناشناس بلند گفت‌:

- من آسلِک بلاداِکس، از افراد آلفرد وست‌من هستم؛ آمده‌ام تا انتقام خون فرمانده‌‌ام را بگیرم.

نام آسلک در ذهن سیگرون جابه‌جا شد:

- آسلک بلاداکس! همان دزد کثیف که با بی‌رحمی، کودکان را از خانواده‌هایشان جدا می‌کرد! همان کس که برای گرفتن دو سکه‌ی بیشتر آن کودکان بی‌گناه را زنده زنده آتش زد! 

آسلک همانطور که نزدیک می‌شد، نیشخند زد:

- درست شناختی، من برای دفاع از خودم و حفظ جایگاهم، هرکاری می‌کنم و این‌بار قرار است سر تو را تقدیم اگبرت شاه کبیر( شاه آنگلوساکسون‌ها) کنم.

سیگرون سعی داشت جای مرد را تشخیص دهد، نیشخند زد:

- اگبرت شاه کبیر! منظورت آن بزدل بی‌رحم است که زندگی مردم من را سخت کرده! 

آسلک عصبانی شد:

- بزدل آن شاه شماست که همانند موش در قصرش قایم شده. من فقط سرت را نیاز دارم؛ تسلیم شو تا تنت را با احترام برای شاهت بفرستم، وگرنه خوراک حیوانات می‌شوی.

 

ویرایش شده توسط م. طاهر
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

‌#پارت پنجاه و هفت... 

و سپس تیری را رها کرد که به پای چپ سیگرون برخورد کرد. سیگرون نفسش را حبس کرد تا صدایش به گوش آسلک نرسد. 

در همان لحظه که سیگرون با درد دست و پنجه نرم می‌کرد، در خانه‌ی محقرشان، گردا درحالی که نگران سیگرون بود، غذا می‌پخت تا سرش گرم شود. صدای در خانه بلند شد، گردا با عجله از خانه خارج شد و در حیاط را گشود و منفورترین آدم عمرش را دید. سیرنا با عجله گفت:

- اگر دیر برسی می‌میرد و آینده دان‌لاو نابود می‌شود. 

گردا متعجب گفت:

- دیوانه شده‌ای؟ که می‌میرد؟ 

سیرنا از سر ترحم حرف میزد:

- پایش آسیب دیده و فاصله‌ای تا جدا شدن سر از تنش ندارد. 

و با نیشخندی از آنجا رفت. سیگرون در ذهن گردا چرخید، نگرانش شد. به سرعت شمشیر را از خانه برداشت، اسب را زین کرد و با یک پرش روی اسب نشست، با کشیدن افسار، اسب را از حیاط خارج کرد و او را همانند پرنده‌ی سبک وزن به پرواز درآورد. 

با زدن پا به پهلوهای اسب می‌خواست سریع‌تر برود. از شهر خارج شد و هوای خنک شب را روی پوستش حس کرد. از دشت پهناور گذشت و وارد شکارگاه شد، از جای سیگرون خبر داشت چرا که برای تمرین به آنجا می‌رفتند، پس بی‌معطلی افسار اسب را کشید و سمت رودخانه رفت؛ آبشار کوچکی که داخل گودالی می‌ریخت و در امتداد زمین به راه خودش ادامه می‌داد، اما از سیگرون خبری نبود

گردا چند بار صدایش زد و به جایگاه دوم تمرین‌شان رفت...

در آن سوی جنگل، سیگرون از درد نفسش بریده بود، پای درخت نشست، تیر را شکست و با کمک دستمال جلوی خون ریزی را گرفت. 

آسلک هر لحظه نزدیک‌تر میشد، سیگرون از صدای پاهای مرد و حرف زدنش، جایش را تشخيص داد و از پشت درخت بیرون آمد و تیر را رها کرد که زوزه‌‌کشان به بازوی چپ آسلک برخورد کرد. آسلک از درد روی زانو افتاد. 

سیگرون شمشیرش را از غلاف درآورد و بی‌اهمیت به درد پایش، آسلک را به مبارزه دعوت کرد؛ آسلک تیر درون بازویش را شکست و از جا بلند شد، کمی به عقب و جلو تلوتلو خورد و سپس شمشیرش را از غلاف درآورد و رو به سیگرون گرفت و گفت:

- من قسم خورده‌ام که سرت را برای شاهم ببرم، امشب یا تو می‌میری و من خوشنود می‌شوم، یا من می‌میرم و جان تو را هم می‌گیرم.

هر دو شمشیر کشیدند و با بی‌رحمی مبارزه کردند، آنقدر ادامه دادند که سیگرون پای زخمی‌اش به ریشه‌ی درختی گیر کرد و افتاد؛ آسلک نوک شمشیر را زیر گلویش گذاشت و گفت:

- حکم قتلت صادر شده و من دستور دارم که سرت را جدا کنم، با زندگی رقت‌انگیزت خداحافظی کن سیگرون ولوا.

شمشیر را بالا برد و با تمام قدرت روی سر سیگرون فرود آورد، اما شمشیر سیگرون مانع جدا شدن سرش شد. سیگرون دندان‌هایش را به هم فشرد و رگ گردنش بیرون زده بود و با دو دست، شمشیر را به بالا هل می‌داد؛ آسلک هم با تمام قوا شمشیر را به پایین فشار می‌داد؛ به محض اینکه فشار شمشیر آسلک کم شد، سیگرون شمشیرش را به بالا هل داد و با یک. چرخش از زیر آن بیرون پرید و با نفس بریده عقب رفت. 

آسلک لحظه‌ای به شمشیرش تکیه داد و نفس‌نفس میزد، به سیگرون چشم دوخت و نبرد بی‌رحمانه از نو آغاز شد. هر دو نفس کم آورده بودند، اما مجبور به مبارزه بودند، چرا که باید یکیشان زنده از آن شکارگاه بیرون می‌رفت.

انگار هیچ کدامشان قصد تسلیم شدن نداشتند، اما توان مبارزه هم نداشتند. 

سیگرون پای زخمیش بی‌حس شده بود و هر دو از خستگی و درد عرق کرده بودند. 

 

ویرایش شده توسط م. طاهر
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت پنجاه و هشت... 

صدای کوفتن سم اسبی روی خاک و برگ‌ها در فضا پیچید. 

آسلک با نامردی پایش را به زخم پای سیگرون کوبید، سیگرون لبانش را به هم فشرد تا صدایش درنیاید، تلوتلو خورد و به درختی تکیه زد؛ چشمانی که تار می‌دید را به آسلک دوخت که با خنده‌ی کریه شمشیرش را بالای سرش برد و با فریاد آن را فرود می‌آورد، اما سیگرون حتی توان بلند کردن شمشیر یا فرار کردن از گزند شمشیر را هم نداشت. شمشیر به نزدیک‌ترین نقطه به بدنش رسیده بود که با برخورد چیزی به دست آسلک، شمشیر از دستش افتاد.

گردا بود که با خشم گفت:

- تو هرگز به آرزویت نمی‌رسی. 

صدای گردا امیدی به دل سیگرون بخشید، طوری که قوای مضاعف به بدنش وارد شد. گردا شمشیر کشید و به سمت آسلک رفت و این بار نبرد بین سه نفر صورت گرفت. 

آسلک حمله‌ی دو دختر را دفع می‌کرد و عقب‌عقب می‌رفت تا جایی که با یک پرش روی اسبش نشست و از آنجا گریخت.

گردا به سمت سیگرون رفت:

- سیگرون! 

سیگرون نفسی بلند کشید و گفت:

- من زنده‌ام، برویم.

لنگ‌لنگان به سمتش اسبش رفت و با کلی درد سوار شد و به همراه گردا به خانه رفتند، تا پیاده شد گردا او را در آغوش کشید و گفت:

- اودین را سپاس می‌گویم که خواهرکم زنده و سلامت است. 

سیگرون رنگش پریده بود و توان ایستادن نداشت، از او جدا شد و نشست و متعجب گفت:

- تو آنجا چه می‌کردی؟ 

گردا تا خواست دهان باز کند، متوجه پای مجروح سیگرون شد، دست روی دهانش فشرد، با نگرانی و چشمانی که گرد شده بود گفت:

- تو آسیب دیده‌ای؟

سیگرون کمربند و ردایش را درآورد:

- چیزی نشده؟

گردا بی‌اهمیت به غرولند سیگرون نشست و دستمال پایش را باز کرد و با دیدن تیر داخل زخمش، چشمانش گردتر شد و رنگش پرید:

- چطور تیرِ داخل گوشتت را تحمل کرده‌ای و می‌گویی چیزی نیست!

سیگرون با دستمال عرق پیشانیش را گرفت:

- شلوغش نکن گردا؛ مشکلی نیست فقط اگر لطف کنی و آن تیر لعنتی را بیرون بیاوری.

گردا بلافاصله دست به کار شد و گیاهان دارویی را روی زخم سیگرون گذاشت که پایش بی‌حس شد، تیر را درآورد و با گیاهان دیگری پایش را ضدعفونی کرد و بست؛ سیگرون ناله‌ای کرد و کسری از ثانیه بیهوش شد.

ناگهان با سروصدای فراوان بیدار شد، اطراف را نگاه کرد، او در دل جنگل تاریک، درون حلقه‌ای از آدم‌های عصبانی که با مشعل ایستاده بودند، روی زمین افتاده بود. مردم می‌گفتند:

- باید سر از تنش جدا کنید. 

سیگرون متعحب به قیافه‌ی آدم‌هایی نگاه می‌کرد که نمی‌شناخت؛ ناگهان کسی مردم را کنار زد وارد حلقه شد، آن کسی نبود جز آسلک بلاداکس.

 آسلک شمشیرش را از غلاف درآورد و رو به سیگرون گرفت و گفت:

- سر از تنت جدا می‌کنم سیگرون ولوا.

بعد آن لبخند شرارت آمیزش را جمع کرد و فریاد کشان به سمت دخترک بی‌دفاع حمله ور شد و شمشیر را روی سر سیگرون فرود آورد، سیگرون دستان به هم زنجیر شده‌اش را بالا گرفت و مانع برخورد شمشیر به سرش شد؛ پس از لحظه‌ای مقاومت، با یک چرخش از زیر فشار شمشیر رها شد و روی زمین افتاد. مردم پا روی زمین می‌کوبیدند و یک صدا می‌گفتند:

- بکش بکش بکش. 

مبارزه‌ی ناعادلانه بین مردی قوی با شمشیر و دخترک نحیف با دستان زنجیر شده صورت گرفت، دخترک تمام حملاتش را دفع می‌کرد. 

 

ویرایش شده توسط م. طاهر
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنجاه و نه... 

سیگرون زمین افتاد و آسلک شمشیرش را بالا برد و قبل از فرود روی تن دخترک، ناگهان همه کسانی که آنجا بودند خشک و بی صدا شدند. شمشیر روی سر آسلک خشک شد؛ حتی آتش هم سوختن را فراموش کرده بود و بی‌حرکت ایستاده بود؛ سیرنا وارد حلقه شد و گفت:

- نجاتش بده تا نجاتت دهد.

باز خنده‌ی شرور و شیطانی‌اش تمام جنگل را پر کرد، وقتی از حلقه‌ی مردم بیرون رفت انگار همه چیز جان گرفت، دوباره سروصدا بلند شد و مشعل‌ها به سوختن ادامه دادند. آسلک فریادکشان شمشیر را روی تن سیگرون فرود آورد و سپس مردم از خوشی پایکوبی می‌کردند و آسلک از سر اقتدار می‌خندید؛ سیگرون چشم باز کرد و سر خودش را دید که روی زمین افتاده بود و با چشمان باز به خودش نگاه می‌کرد. فریاد کشید و از جا بلند شد.

گردا که از ترس بیدار شده بود، دست سیگرون را گرفت و گفت:

- چه شد؟ چرا فریاد کشیدی؟

سیگرون عرق از سر و رویش می‌ریخت و رنگش پریده بود، دست روی تنش کشید و گفت:

- تمام این‌ها کابوس بود!

گردا دستش را فشرد:

- مگر چه دیدی؟

سیگرون دست به گلویش انداخت، انگار راه تنفسش بسته شده بود؛ گردا لیوان اب را به سمتش گرفت، سیگرون لیوان را گرفت و لاجرعه سر کشید و حالش که جا آمد نفسی راحت کشید. به سمت گردا برگشت، دستانش را محکم گرفت و گفت:

- گردا! تو همیشه از خواهر برایم عزیزتر بوده‌ای و هستی، خواهشی از تو دارم. 

گردا متعجب گفت:

- بسیار خب! بگو چه می‌خواهی.

سیگرون کمی به او نزدیک شد:

- باید آیوار سلینگر را نجات دهم و به تنهایی از پسش برنمیایم؛ تو در این راه یاری‌ام می‌کنی؟

گردا با صورتی خالی از حس گفت:

- چرا باید آن شیاد را نجات دهی؟

سیگرون با استیصال گفت:

- او تنها کسی است که می‌تواند مرا نجات دهد.

گردا چشمانش گرد شد و کمی عصبانی شد:

- اما تو مرا داری که جزء بهترین محافظان هستم، دیگر چه نیازی به آن موش کثیف داری؟ نگو که از مرگ می‌ترسی! 

کلافگی از سر و روی سیگرون می‌بارید:

- تو متوجه نیستی گردا! من از مرگ نمی‌ترسم، از بیهوده مردن می‌ترسم، از اینکه در هر جایی غیر از میدان جنگ بمیرم می‌ترسم؛ من تمام این سال‌ها زحمت کشیدم و عذاب کشیدم، نمی‌خواهم مرگم به خاطر هیچ باشد. 

لحظه‌ی کوتاهی سکوت کرد و سپس ادامه داد:

- بسیار خب! حق با توست؛ تو بهترین محافظ هستی، اما سیرنا دائم تاکید می‌کند که آیوار را نجات دهم، فکر می‌کنی دلیلش چیست؟

گردا گوشه‌ی چشمانش را با انگشت فشرد:

- کمی زیاده روی کردم، اما فکر نمی‌کنم نجات آن دزد پلید تأثیری روی زندگی تو و آينده‌ی دان‌لاو داشته باشد؛ از خیر آن مردک بگذر، خودم تا پای جان مواظبت هستم.

چشمان سیگرون کمی لرزید:

- اما او فردا اعدام می‌شود، این آخرین فرصت ماست.

گردا سر تکان داد:

- ما نمی‌توانیم او را نجات دهیم. 

سیگرون که انگار نور امید در دلش روشن شد، گفت: 

- می‌توانیم، سربازان زیادی برای نگهبانی نگذاشته‌اند و ما به راحتی می‌توانیم از شرشان خلاص شویم.

گردا پتو را از روی خود کنار زد: این حرفت در آن زمان درست بود که او در میدان شهر باشد، نه زندان قصر.

سیگرون متعجب گفت:

- زندان قصر؟

 

 

 

ویرایش شده توسط م. طاهر
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت شصت... 

گردا سر تکان داد:

- دستور شاه اریک بود که قبل از اعدام آسوده‌ا‌ش بگذارند، ما نمی‌توانیم وارد زندان قصر شویم.

سیگرون با چشمانی پر از التماس به گردا نگاه می‌کرد، وقتی چیزی در نگاه گردا تغییر نکرد، گفت:

- من نجاتش می‌دهم؛ اگر دلسوز بانویت هستی همراهم شو، وگرنه در خلوت خود بمان.

به سختی بلند شد و بعد از برداشتن شنل و شمشیرش به سمت بیرون حرکت کرد. گردا گفت:

- اما این کار فرقی با خودکشی ندارد.

سیگرون لحظه‌ای ایستاد:

- یا همراهم شو، یا سکوت کن.

سپس از خانه خارج شد، گردا متعجب به در بسته چشم دوخت، به رفتار سیگرون می‌اندیشید و فکر می‌کرد سیگرون دیوانه شده، اما خودش چه؟ می‌دانست سیرنا حرف بیهوده نمی‌زند، اما نمی‌خواست جان خود و سیگرون را بخاطر آن دزد به خطر بیندازد.

بلند شد و بعد از برداشتن شنل و شمشیرش از خانه خارج شد، خود را به سیگرون رساند و گفت:

- الان باید به فکر ثابت کردن جایگاه خودت باشی، نه آزاد کردن آن دزد. 

سیگرون بدون اینکه نگاهش کند گفت:

- نه شاهدی دارم نه مدرکی، مدرک جعلی تو هم ناقص است؛ پس چاره‌ای ندارم جز نجات آیوار. 

گردا شرمنده سر به پایین انداخت. سیگرون اطراف را بررسی کرد و وقتی کسی را در آن وقت ندید، گفت:

- وقتی سیرنا می‌گوید نجاتش بده باید نجاتش دهم، حتی اگر جانم را از دست بدهم؛ انگار او خیلی برای سیرنا عزیز است.

چند قدمی رفتند که سیرنا جلویشان ایستاد و با زدن لبخند رضایت بخشی کارشان را تایید کرد و در سکوت آن‌ها را رها کرد. 

سیگرون و گردا به هم نگاه کردند و به راهشان ادامه دادند؛ زمانی که به قصر رسیدند، شنل‌های سیاه‌شان را سر کردند و کمی جلو کشیدند تا صورت‌شان دیده نشود. از درخت کوتاهی که کنار دیوار و پشت تالار شکنجه بود، بالا رفتند و روی سقف قرار گرفتند، از آنجا به سمت زندان رفتند. 

داخل حیاط دو نگهبان ایستاده بودند که مواظب در ورودی زندان بودند؛ سیگرون و گردا یک نی‌تیر باریک را از زیر شنل بیرون آوردند، سری آغشته به گیاه بیهوش‌کننده را داخل آن گذاشته و با یک فوت محکم، تیرک را به گردن نگهبان نشاندند. نگهبان یک لحظه دستش را به گردنش برد، اما پیش از آنکه بتواند حرفی بزند، بی‌صدا روی زمین افتاد.

آن دو با یک. پرش روی زمین قرار گرفتند و از پشت دیوار به داخل محوطه‌ی زندان نگاه انداختند. گردا گفت:

- نمی‌توانیم این همه سرباز را شکست دهیم.

سیگرون نگاهی به اطراف انداخت و گفت:

- باید حواس‌شان را پرت کنیم.

گردا همانطور که اطراف را نگاه می‌کرد، گفت: 

- آخر چگونه حواس این همه سرباز را پرت کنیم؟

سیگرون لحظه‌ی کوتاهی فکر کرد و گفت:

-  باید انبار غلات را آتش بزنیم.

گردا متعجب نگاهش کرد:

- نه، تو دیوانه شده‌ای! اگر آنجا آتش بگیرد تمام آذوقه‌ی مردم از بین می‌رود.

سیگرون دستش را گرفت: 

- این تنها راه ماست، اگر آنجا آتش بگیرد تمام نگهبانان و خدمتکاران برای خاموش کردنش می‌روند؛ باید اتاقک ثبت غلات را آتش بزنیم، اطمینان دارم تا به انبار برسد آتش را خاموش می‌کنند و آذوقه‌ها کمتر آسیب می‌بینند.

گردا لبخند زد:

- تا دیروز می‌گفتم سیرنا دیوانه است، اما الان اطمینان دارم که تو روی دستش زده‌ای.

و بلافاصله به سمت انبار آذوقه رفت و سیگرون در تاریک‌ترین جا قایم شد که در دید نباشد.

گردا همانند سایه در دل تاریکی و به دور از چشم نگهبانان به سمت انبار رفت؛ فقط چند نفر آنجا نگهبانی می‌دادند. از دیوار بالا رفت و بی‌صدا روی سقف اتاق ثبت غلات قرار گرفت و آرام گفت:

- الهه فریا مرا ببخش به خاطر این خطا، اما من چاره‌ای ندارم و فقط دستور بانویم را اجابت می‌کنم.

 

ویرایش شده توسط م. طاهر
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت شصت و یک... 
و در سکوت از پشت سر نگهبان پایین رفت و بدون دیده شدن وارد اتاقک خالی شد؛ اطراف را بررسی کرد و مشعل روشن را برداشت و وسط اتاق انداخت، رویش چوب و پارچه گذاشت که آتش شدت گرفت و دود تمام اتاق را گرفت، نفسش را حبس کرد. 
آتش به قفسه‌ها رسید؛ صدای نگهبانان که دنبال بوی دود می‌گشتند، بلند شد و سپس صدای پایشان آمد که نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدند. 
گردا پشت قفسه‌ها قرار گرفت، سرفه‌اش گرفته بود، چشمانش اشکی شده بود، اما خودش را نگهداشت. نگهبانی وارد اتاق شد و با دیدن آتش، فریاد کشید و سپس چندین نفر وارد اتاق شدند. 
شعله‌ها به سقف می‌رسید، نگهبان گفت:

- آب! باید آب بیاوریم. 

همه اطاعت کردند و از اتاق خارج شدند. گردا تا خالی شدن اتاق صبر کرد و سپس همانند برق از در عقب بیرون رفت و روی زمین افتاد و سرفه کرد. 
***
اریک در اتاق مخصوص‌اش خوابیده بود. زال به سرعت وارد اقامتگاه شد و گفت:

- سرورم! 

اریک بیدار نشد. زال مجدد گفت:

- سرور! بیدار شوید. 

اریک با شنیدن صدای زال، بدون اینکه چشم باز کند، گفت:

- چه اتفاقی افتاده؟ 

زال نفسی گرفت و گفت:

- آتش! انبار ثبت غلات آتش‌ گرفته. 

اریک به سرعت چشم باز کرد و در جای خود نشست و با صدای بلند گفت:

- چه گفتی؟! آتش! چگونه! 

زال سر تکان داد:

- نمی‌دانم! سربازان خبر دادند. 

اریک بلافاصله بلند شد و بعد از برداشتن شمشیرش، از اتاق خارج شد و به سمت انبار غلات رفت؛ با دیدن آتش، از افرادی که آنجا بودند، پرسید:

- چه اتفاقی افتاده؟ 

و هیچ کس دلیلش را نمی‌دانست. اریک که می‌دانست آتش از عمد افروخته شده، گفت:

- تمام دروازه‌های قصر و شهر را ببندید. هیچ کس حق ورود و خروج را ندارد. 

فرمانده‌ی گارد سلطنتی اطاعت کرد و تعدادی از افرادش را برای نگهبانی دروازه‌های قصر گذاشت و مابقی را برای بستن و کشیک کشیدن از دروازه‌های شهر فرستاد. 

در آن سوی قصر، سیگرون که دید نگهبانان برای خاموش کردن آتش رفتند، به سمت دروازه رفت و متوجه‌ی چند نگهبان شد. نی‌تیر را از زیر شنل درآورد و به سمت‌شان نشانه گرفت و با چند فوت سریع و قوی، از پا درآوردشان. 
از روی تن بیهوش‌شان گذشت و وارد زندان شد، در تمام زندان، بوی خون و رطوبت پیچیده بود. 
زندانیان از پشت میله‌ها دست دراز کرده بودند و تقاضای کمک داشتند، بعضی‌ها التماس می‌کردند و بعضی‌ نفرین. 
سیگرون بی‌توجه از بینشان می‌گذشت و با چشمان کنجکاو دنبال آیوار بود. سلول‌ها را یکی‌یکی نگاه کرد، بعضی‌ها پر بودند و بعضی‌ها خالی. 
در آخر راهرو آیوار را پیدا کرد که وسط سلولش دراز کشیده بود و چشمانش را بسته بود. سیگرون گفت:

- آیوار سلینگر! بلند شو باید برویم.

آیوار چشمانش را به زحمت باز کرد نگاهش کرد:

- تو دیگر که هستی؟

سیگرون شنلش را برداشت:

- زیاد وقت نداریم، سریع‌تر بلند شو.

آیوار با دیدن سیگرون نیشخند زد:

- این نقشه‌ی جدید است، می‌خواهید مرا زودتر اعدام کنید!

سیگرون دستش را از میله‌های سلول گرفت: 

- می‌خوام نجاتت دهم، زود باش، به زودی نگهبانان سر می‌رسند. 

سپس شمشیرش را کشید و بین لولای در گذاشت و با فشار کوتاهی در را از جا در آورد. سیگرون گفت:

- بلند شو. اگر کسی ببیند هر دوی ما را همین الان اعدام می‌کنند.

آیوار بی اعتنا چشمانش را بست: 

- من چند ساعت دیگر اعدام می‌شوم و می‌خواهم تا آن لحظه استراحت کنم و از زندگی لذت ببرم.

 

ویرایش شده توسط م. طاهر
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت شصت و دو... 
در سلول کناری، دختری با ظاهر آشفته و موهای نامرتب گفت:

- مرا هم نجات بده، وگرنه فریاد میزنم و به همه می‌گویم که تو فراریش داده‌ای.

سیگرون شمشیرش را به سمت دختر گرفت و گفت:

- اگر فریاد بزنی نگهبانان سر می‌رسند و هر سه نفرمان را می‌کشند و هیچ کس نجات پیدا نمی‌کند. 

دختر لرزید و کمی عقب رفت. سیگرون ادامه داد:

- پس بمیر برای چیزی که به تو مربوط نیست، یا سکوت کن، شاید روزی یکی دیگر به سراغت آمد. 

دختر در گوشه‌ای کز کرد. سیگرون شنلش را روی سرش کشید و بلافاصله وارد سلول شد، دستان زنجیر شده‌ی آیوار را گرفت و مجبورش کرد بلند شود و به سمت در رفتند، نگهبانی به سمتشان می‌آمد. سیگرون نی‌تیر را درآورد و قبل از اینکه به مرد اجازه‌ی کاری را بدهد، درون آن دمید و تیر بی سر را روی تن مرد فرود آورد؛ مجدد آیوار را کشید و از زندان خارج کرد. آیوار گفت:

- چرا به من کمک می‌کنی؟

سیگرون همینطور که باعجله می‌رفت، گفت: 

- هنوز زمان مرگت فرا نرسیده.

به سمت دیوار رفتند، آیوار با تمسخر گفت:

- پس بانوی فاتح‌مان پیشگو هم هست.

سیگرون نگاهی به اطراف انداخت: 

- برو بالا تا کسی نیامده.

آیوار به دیوار تکیه زد:

- اما من ترجیح می‌دهم اکنون بخوابم، پس به زندانم بازمی‌گردم.

سیگرون شمشیر را زیر گلوی آیوار گذاشت و گفت:

- آیوار سلینگر! همین الان از دیوار بالا میروی، وگرنه خودم زمان مرگت را از آن که هست جلوتر می‌اندازم.

آیوار لبخندی زد و با یک حرکت غافلگیر کننده شمشیر را از دست سیگرون خارج کرد و جایشان را عوض کرد، اکنون این سیگرون بود که به دیوار چسبیده و شمشیر زیر گلویش بود.
آیوار در نزدیک‌ترین فاصله به صورتش ایستاد:

- گوش کن بانو، من نه برده‌ی تو هستم نه زندانی‌ات، پس بگو چرا نجاتم می‌دهی؟

سیگرون سعی کرد تعجبش را مخفی کند:

- برویم، بعدا برایت توضیح می‌دهم.

آیوار نیشخند زد:

- من می‌توانم همین الان جانت را بگیرم، یا می‌توانم نگهبانان را صدا بزنم تا شاه عزیزت به جرم فراری دادن یک دزد از زندان سر از تنت جدا کند، یا هم می‌توانی حقیقت را بگویی.

سیگرون از حرص نفسی گرفت:

- جانم را بگیر

آیوار لحظه‌ای به چشمان سیگرون خیره ماند، لبخندی تلخ زد، شمشیر را در دستش چرخاند و دسته‌ی آن را به سمت سیگرون گرفت؛ دخترک متعجب نگاهش کرد و شمشیر را از دستش گرفت.

آیوار با دستان بسته جهشی زد و لبه‌ی دیوار را گرفت و خود را بالا کشید:

- می‌توانی از دیوار بالا بیایی یا نیاز به کمک داری بانو؟

سیگرون هم پرید و با کمک لبه‌ی دیوار، خود را بالا کشید:

- من به کمک تو نیازی ندارم.

از دیوار پایین پریدند و به سمت دروازه‌ی شهر رفتند، جایی که با گردا قرار داشتند؛ زمانی که رسیدند گردا با دو اسب منتظرشان بود، با دیدن سیگرون در آغوشش کشید و گفت:

- از الهه اودین سپاسگزارم که تو صحیح و سالم بازگشتی.

از سیگرون جدا شد و گفت:

- دوتا اسب، سکه، آذوقه و هر آنچه که خواسته بودی را برایت فراهم کردم و در خورجین گذاشته‌ام؛ مواظب خودت باش، من به زودی زود پیشت می‌آیم. 

سیگرون صورتش را نوازش کرد: 

- تو باید همین‌جا بمانی

گردا اخم در هم کشید:

- من قسم خورده‌ام که سر آسلک را گوش تا گوش ببرم. تا دو روز دیگر کارش را تمام می‌کنم و پیش تو... 

سیگرون حرفش را قطع کرد:

- نمی‌خواهم دیگر بخاطر من آزار ببینی و سختی بکشی؛ تو از این پس آزاد هستی.
 

 

ویرایش شده توسط م. طاهر
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت شصت و سه... 

گردا متعجب گفت:

- آزاد؟ من که جایی جز پیش تو را ندارم، آخر من چه کاری جز انجام کارهای تو و محافظت از تو را دارم!

دستانش را محکم گرفت و ادامه داد:

- سیگرون خواهش می‌کنم مرا از خودت جدا نکن. یادت رفته، ما قول دادم که تا به هنگام مرگ با هم باشیم، خودت گفتی که ما مانند خواهر هستیم.

سیگرون دست روی شانه‌های گردا گذاشت و به او نزدیک‌تر شد:

- گردا! تو دیگر محافظ من نیستی، با آن امتیاز ویژه‌ای که داری می‌توانی از بند خدمتکار بودن و اسارت رها شوی و راه خودت را بروی. 

گردا با چشمان غم‌زده نگاهش کرد، انگار که آخرین دیدارشان است. 
آرام گفت:

- آسلک! 

سیگرون با اقتدار گفت:

- مدتی بعد به خدمتش می‌رسم، اکنون باید زنده بمانم. 

قبل از اینکه کسی حرف بزند، سیرنا گفت:

- پر حرفی را برای بعد بگذارید، آن‌ها باید بروند.

از دل تاریکی بیرون آمد و روبه‌روی آیوار ایستاد؛ دستش را جلوی صورتش گرفت و چرخاند، چند بار باز و بسته کرد و گفت:

- عشق گریبان گیرت می‌شود، زندگیت را زیر و رو می‌کند، اما اقبال با تو یار نیست.

گردا نیشخندی زد و دست‌هایش را روی سینه به هم گره زد:

- این دزد پلید چه می‌داند عشق چیست!

سیرنا بدون اینکه از آیوار چشم بردارد، گفت:

- قلب سرد و سیاه‌اش را عشقی روشن می‌کند که همسرش می‌شود و آنجا مرگ برایش معنا پیدا می‌کند.

سر چرخاند و با لبخندی شرور به گردا نگاه کرد. خون در رگ‌های گردا یخ زد و قدمی عقب رفت.
آیوار دست سیرنا را کنار زد و گفت:

- زنک دیوانه!

چشمان کنجکاو سیگرون میان گردا و آیوار در گردش بود، آیوار گفت:

- خوشحال می‌شوم اگر بگوید قصدتان از آزاد کردن کسی که محکوم به اعدام است، چيست.

سیرنا مجدد نگاهش کرد: 

- زمان مرگت هنوز نرسیده، باید از اینجا دور بمانی تا جانت در امان باشد.

آیوار نیشخند صداداری زد:

- زمان مرگم را هم تو تعیین می‌کنی؟

سیرنا آن دو گوی مشکی ترسناک را به آیوار دوخت که تا مغز استخوانش را سوزاند، سپس گفت:

- زمان مرگت از قبل تعیین شده، من فقط وسیله‌ام که آن را به تعویق بیندازم.

سیگرون که تا آن لحظه کنجکاوانه نگاه می‌کرد، گفت:

- از مرز خارج‌ات می‌کنم، سپس راه‌مان از هم جداست.

سیرنا حرفش را قطع کرد:

- راهتان تازه به هم پیوند خورده، باید با هم همراه شوید و به وارکِست بروید، جایی که سرنوشت انتظارتان را می‌کشد.

سیگرون متعجب گفت:

- وارکست! سرزمین اِلدرین! جایی که تحت سلطه‌ی آنگلوساکسون‌هاست و هزاران نفر مشتاق مرگ من هستند!

سیرنا انگار که آینده را به وضوح ببیند، به ناکجاآباد زل زد:

- زمان مرگ هیچ کدامتان هنوز نرسیده، بعد از نابودی آسلک بلاد اکس و یارانش به دان‌لاو برگردید. 

گردا متعجب گفت:

- نه، سیگرون این دزد پلید را تا آنگلوساکسون می‌برد و پس از آن به نورث‌آمبریا میرود. همراه شدن با این دزد پلید چه سودی برایش دارد!

سیرنا با چشمان برزخی به گردا نگاه کرد که لحظه‌ای لال شد، انگار که به او دستور داده باشند، اطاعت کرد. 

 

ویرایش شده توسط م. طاهر
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

#پارت شصت و چهار... 

و به هیچ کس اجازه‌ی حرف زدن نداد و در تاریکی غیب شد. گردا، سیگرون را در آغوش کشید و نزدیک گوشش گفت:

- به حرفش گوش نکن و به نورث‌آمبریا برو، آنجا اربابی که مادرت به آن‌ها خدمت کرده را پیدا کن و از آن‌ها کمک بخواه.

سیگرون از او جدا شد:

- اکنون که فکر می‌کنم نورث‌آمبریا با الدرین هیچ فرقی برای من ندارد، هر دو سرزمین تحت حکومت ما بود و اکنون آنگلوساکسون‌ها به آن‌ها حکومت می‌کند. 

به دوردست‌ها خیره شد:

- سرزمین پدری‌ام اکنون در دست دشمن است، پس هیچ کس به من کمک نمی‌کند، من به وارکست میروم تا با سرنوشتم روبه‌رو شوم. 

سوار اسبش شد و گفت: 

- آیوار سلینگر! سوار شو باید برویم.

گردا جلوی اسب ایستاد و گفت:

- سیگرون! 

سیگرون لبخند زد:

- از آزادی لذت ببر گردا. 

و خطاب به آیوار گفت:

- هر لحظه که دیر کنی یک قدم به دستگیری نزدیک‌تر می‌شویم.

آیوار افسار اسب را گرفت:

- همراهت می‌شوم، اما فقط تا خارج از شهر، سپس راهمان از هم جداست.

گردا بی‌معطلی ردایش را کنار زد و کمربند پهن و بلندی که روی پیراهنش بسته بود را باز کرد و به زنجیرِ دستان آیوار بست و طرف آزادش را به دست سیگرون داد و گفت:

- تا بانو دستور نداده نمی‌توانی بروی.

آیوار کمی جا خورد و بعد نیشخندی زد:

- شنیده بودم بانوی فاتح و محافظش بسیار مردم دوست و مهربان هستند، اما انگار اشتباه می‌گفتند.

گردا دست روی شمشیر نشاند: 

- زبان به دهان بگیر، وگرنه خودم آن را از حلقت بیرون می‌کشم.

آیوار دستان زنجیر شده‌اش را جلوی دهانش گرفت:

- از لطف شما سپاسگزارم بانو، اما به زبانم هنوز نیاز دارم.

گردا خطاب به سیگرون گفت:

- بانو! اگر دیدید از حد خود گذشت، او را بکشید و از پوستش، برای خود لباس تهیه کنید.

آیوار با مسخره‌ترین حالت، تنش را لرزاند:

- بانو به من رحم کنید، همسر و فرزندانم در خانه منتظر من هستند. 

گردا متعجب نگاهش کرد. آیوار بلند خندید و سوار اسب شد و با زدن پاهایش به پهلوی اسب، آن را به حرکت درآورد. 
سیگرون و گردا انگار که یک احمق دیده باشند، نگاهش کردند و سپس با عشق و دلتنگی به هم چشم دوختند. سیگرون با کوبیدن پاهایش به پهلوی اسب، حرکت کرد. 
چند قدمی که رفتند، سیگرون سر چرخاند و به گردا نگاه کرد و فکر می‌کرد که آیا می‌تواند مجدد ببینتش یا نه! 

با کوبیدن پاهایش به پهلوی اسب، سرعتش را زیاد کرد و آیوار زنجیر شده هم مجبور به افزایش سرعت شد. 
صدای سم اسب‌ها، آرامش شب را در هم شکسته بود. از کوچه‌های شهر گذشتند و سیگرون با دقت به همه جا نگاه می‌کرد و سعی داشت جای جای شهرش را به خاطر بسپارد .وقتی به دروازه‌ی شهر رسیدند، سربازانی را دیدند که به صورت آماده باش ایستاده بودند. سیگرون ایستاد و شنلش را روی سرش کشید. آیوار به سربازان چشم دوخت:

- انگار کارمان تمام است.

سیگرون دهانه‌ی اسب را کشید و پشت دیوار مخفی شد و آیوار هم کنارش ایستاد:

- انگار بانوی فاتح فکر اینجایش را نکرده بود.

سر به سمت آسمان گرفت و زیر لب گفت:

- انگار هنوز هم در این دنیا احمق‌هایی وجود دارند.

سیگرون چشم از سربازان برداشت و با خشم به آیوار دوخت و گفت:

- دهانت را ببیند، وگرنه خودم می‌بندمش.

آیوار دست روی دهانش گذاشت و سکوت کرد.

 

ویرایش شده توسط م. طاهر
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

‌#پارت شصت و پنج... 

سیگرون با چشمان کاوشگر دنبال راه فرار بود. آن‌ها لو رفته بودند چرا که سربازان بیش از قبل، آنجا کشیک می‌کشیدند. 

آیوار بی‌اهمیت به شرایط، ایستاده بود و منتظر واکنش سیگرون بود و سیگرون دنبال راه خروج می‌گشت. 

مدتی که گذشت سیگرون گفت:

- اگر ما را ببیند کارمان تمام است.

آیوار که خوشش می‌آمد سیگرون را آزار دهد، گفت:

- بهتر است از این پس، اول دنبال راه فرار باشید، سپس زندانی محکوم به اعدام را نجات دهید.

سیگرون با خشم نگاهش کرد؛ آیوار که به فکر نجات خود بود، از اسب پیاده شد و گفت:

- باید پیاده برویم.

سیگرون زنجیر را محکم نگه‌داشت و گفت:

- تو نمی‌توانی فرار کنی.

آیوار چشم به سیگرون دوخت و گفت:

- مگر نمی‌خواهید از سربازان فرار کنید! من راهی را می‌شناسم که هیچ کس نمی‌داند.

سیگرون متعجب نگاهش کرد و در نهایت به او اعتماد کرد، از اسب پیاده شد. آیوار از کنار دیوار به سمت چپ رفت و سیگرون هم پشت سرش بود و تمام حواسش به اطراف بود که کسی آن‌ها را نبیند.
دیگر تقریبا به سمت جنگلی شهر رسیده بودند. آیوار خود را به کنار دیوار مرزی، که شهر را از اطراف جدا کرده بود، رساند. در میان درختان، در دل تاریکی پنهان شد و درختی را لمس کرد و به شاخه‌های آن نگاهی انداخت و با شمارش، ده قدم به سمت چپ رفت و در کنار شاخه‌ها و سنگ‌هایی که روی هم انباشته شده بود، ایستاد و گفت:

- بانوی فاتح زحمت جابه‌جایی سنگ را می‌دهد؟

سیگرون متعجب روبه‌رویش قرار گرفت و گفت:

- چه می‌گویی؟

آیوار که دید سیگرون فقط نگاه می‌کند، دستان زنجیر شده‌اش را روی سنگ گذاشت و به سمت راست هل داد؛ سیگرون که فهمید او به تنهایی از پسش برنمی‌آید، کمکش کرد و با کلی سختی سنگ را جابه‌جا کردند.
با کنار رفتن سنگ، غاری خودنمایی کرد. چشمان سیگرون گشاد شد، قدمی عقب رفت و گفت:

- این... این دیگر چیست؟

آیوار نیشخندی زد و پا درون غار گذاشت و گفت:

- عجیب است که بانوی فاتح از این غار مخفی خبر ندارد.

کمربند داخل دستان سیگرون، توسط آیوار کشیده شد؛ سیگرون تردید داشت، اما مجبور به پا گذاشتن در غار شد و گفت:

- این غار به کجا می‌رسد؟

آیوار قدم‌های محکم برمی‌داشت:

- به خارج از شهر.

سیگرون قدم‌هایش را با احتیاط و حساب شده برمی‌داشت:

-  تو این را از کجا می‌دانی؟

آیوار بی‌درنگ گفت:

- اتفاقی اینجا را یافتم و در تمام این سال‌ها که بانوی فاتح و محافظ جان بر کف‌اش، در آنگلوساکسون بودند، من گاهی به شهر می‌آمدم و... 

سیگرون متعجب گفت:

- سپس؟! 

آیوار آرام گفت:

- به اسرا یاری می‌رساندم.

سیگرون نیشخند زد:

- یاری می‌رساندی! چطور! نکند اموالشان را می‌دزدیدی.

نگاه تیز و خشمگين آیوار حتی در آن تاریکی هم از چشم سیگرون دور نماند. آیوار نفسی گرفت و بی‌اهمیت شد. چند قدمی که رفتند، آیوار انگار که مسیر را حفظ باشد گفت:

- در اینجا غار باریک می‌شود، مواظب خودت باش تا به دیوار برخورد نکنی. 

هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای آخ گفتن سیگرون بلند شد؛ آیوار کمربند را دنبال کرد و به سیگرون رسید و گفت:

- قبلا هشدار داده بودم.

 

ویرایش شده توسط م. طاهر
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت شصت و شش... 
سیگرون دماغش را محکم گرفت تا خون‌ریزی را قطع کند. اما حتی خون جاری شده‌ی روی لباسش هم مانع او نبود، گفت:

- برویم. 

آیوار در نزدیک‌ترین فاصله با دستان سیگرون، کمربند را گرفت و گفت:

- دنبالم بیا تا آسیب نبینی. 

بعد به مسخره‌ترین حالت ادامه داد:

- بانوی فاتح.

آرام آرام قدم برمی‌داشت و سیگرون هم دنبالش می‌رفت و متعجب بود که آیوار چگونه می‌بیند و راهش را پیدا می‌کند.
آیوار قدم‌هایش را می‌شمارد و لحظه‌ای ایستاد؛ سیگرون که متوجه صبر او شد، گفت:

- مشکلی پیش آمده؟

آیوار کمربند را رها کرد و دستش را روی دیوار کشید و گفت:

- همین جاست.

سپس شروع به جابه‌جا کردن شاخه‌ها و برگ‌ها کرد، سیگرون با اینکه چیزی نمی‌دید، دست از روی دماغ خونینش برداشت و شروع به جابه‌جا کردن شاخه‌ها، برگ‌ها کرد و هر چه که به دستش می‌رسید را کنار می‌انداخت، تا اینکه نور ماه به درون غار نفوذ کرد و سیگرون بینایش را به دست آورد؛ اکنون با دقت راه را باز می‌کرد. سنگی بزرگ را از جلوی ورودی غار کنار زدند و از آنجا خارج شدند.

سیگرون متعجب اطراف را نظارت کرد و آرام گفت:

- جنگل اشباح!

آیوار با ابروی بالا رفته، او را نگاه کرد و گفت:

- درست است بانو، جنگل اشباح. 

سپس با خباثت ادامه داد:

- باید حواسمان را جمع کنیم، وگرنه اشباح پلید جانمان را می‌گیرند.

و نیشخند زد. سیگرون قدمی برداشت و گفت:

- در این جنگل هیچ چیز پلید و شیطانی وجود ندارد.

آیوار هم راه افتاد:

- انگار شما داستان‌ها را نشنیده‌اید!

سیگرون با حواس جمع، اطراف را نظارت می‌کرد. گفت:

- خودت هم می‌گویی داستان!

آیوار شانه‌ای بالا انداخت و هیچ نگفت.
سیگرون با داستان‌هایی که شنیده بود می‌ترسید اما چشمانش خالی از حس و محکم بود، چرا که این جنگل یکی از کابوس‌هایش بود.
به یاد آورد داستان‌هایی که راجع به این جنگل می‌گفتند؛ او در کودکی شنیده بود که موجودات ماورائی زیادی در این جنگل زندگی می‌کنند، موجوداتی پلید که فقط به دنبال خون هستند. 
او از پدرش شنیده بود که در این جنگل موجودی به نام سالی وجود دارد که قدش سه برابر انسان است، گوش‌هایش دوبرابر سرش است و به دنبال دختران جوان و زیباست، تا آنان را به همسری خود برگزینند و بعد از گوشتش تغذیه می‌کند و از پوست نرمش، برای خود لباس درست می‌کند. 
سیگرون به یاد آورد که قبل از اسارت، به خواست فریدا به نزدیکی این جنگل آمده بودند اما جرات داخل شدن را نداشتند و با شنیدن صدایی عجیب، هر سه فرار کردند. 

آیوار زیر درختی نشست و گفت:

- باید استراحت کنیم، فردا ادامه می‌دهیم.

سیگرون کمربند را کشید و گفت:

- باید برویم، معطلی جایز نیست.

آیوار دستان زنجیر شده‌اش را زیر سرش گذاشت:

- انگار نمی‌دانی من چند روز برعکس آویزان بودم، توان زیادی برای راه رفتن را ندارم.

سیگرون دستش را روی شمشیر فشرد و کمی از آن را بیرون کشید:

- آیوار سلینگر بلند شو تا گردنت را نزده‌ام.

آیوار کمی از درخت جدا شد: 

- کسی که محکوم به اعدام است را به مرگ تهدید می‌کنی!

مجدد تکیه زد و با نیشخند ادامه داد:

- من از مرگ هراسی ندارم.

ویرایش شده توسط م. طاهر
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

#پارت شصت و هفت... 

آیوار مدام حرف میزد و با طعنه‌هایش، صبر سیگرون را لبریز کرده بود. سیگرون دیگر تحمل نداشت، با بی‌رحمی شمشیر را کشید و بازوی راست آیوار را خراشید، آیوار ناله‌ای کرد و دستانش را از آرنج خم کرد و دست چپش را به زحمت روی زخم رساند و محکم فشارش داد؛ خون از میان انگشتانش جاری شد. سیگرون گفت:

- بهتر است زبانت را ببرم تا دیگر صدایت را نشنوم.

صورت آیوار از درد کبود و نفسش سنگین شده بود، متعجب نگاهش کرد و گفت:

- پس مهر و محبت بانوی فاتح، یاوه‌ای بیش نبوده.

سیگرون شمشیر را زیر گلویش گذاشت، آیوار لحظه‌‌ی کوتاهی با چشمان بی‌حس نگاهش کرد و سپس بلند شد و با او هم قدم شد. 
نفسش به شمار افتاده بود و دست چپش را محکم روی بازو فشرده بود. 
سیگرون با هوشیاری اطراف را نظارت می‌کرد و مستقیم می‌رفت.
پای آیوار به ریشه‌ی درختی گیر کرد و افتاد؛ سیگرون با کشیده شدن کمربند، به عقب کشیده شد و برگشت و نگاهش کرد. سپس گفت:

- سریع‌تر بلند شو.

آیوار که فهمیده بود سیگرون با او شوخی ندارد، روی دو زانو نشست و خواست بلند شد، آرام گفت:

- فقط کمی استراحت!

سیگرون اطراف را نگاه کرد: 

- باید به جای امنی برویم، سپس استراحت می‌کنیم.

پارچه‌ی اضافی که در بقچه داشت را برداشت و دور بازوی آیوار بست تا جلوی خون‌ریزی را بگیرد.
آیوار که از این فرصت کوتاه برای استراحت استفاده کرده بود و حالش بهتر شده بود، بلند شد و همراه سیگرون رفت.
صدای جغد و پرندگان شبانه، صدای وزش باد که بین درختان می‌پیچید، صدای خش‌خش برگ‌ها، شکستن چوب‌های زیر پایشان، همه و همه، سیگرون را وادار می‌کرد که با دقت اطراف را نگاه کند.
دستانش می‌لرزید اما چشمانش کنجکاو و محکم بود.
زمان زیادی گذشته بود ناگهان کمربند داخل دستان سیگرون کشیده شد، وقتی به عقب برگشت. آیوار را دید که با صورت روی زمین افتاده بود.
کمربند را محکم نگه‌داشت و با شمشیر آماده‌ی دریدن، نزدیک آیوار رفت و گفت:

- چه زمانی مسخره بازی را کنار می‌گذاری!

آیوار را هل داد و به کمر خواباند و متوجه بی‌حالی او شد؛ شمشیر را در غلاف گذاشت و چند سیلی به صورتش زد و از بقچه، بطری آب را درآورد و کمی از آن را روی صورت آیوار پاشید، اما او بیهوش شده بود و فقط ناله می‌کرد.

سیگرون که دید چاره‌ای ندارد، چوب‌ها و شاخه‌های اطرافش را جمع کرد و آتشی برافروخت‌.
 نگاهی به دست آیوار انداخت که حتی از دستمال هم خون جاری شده بود. پارچه را باز کرد و کمی از داروی گیاهی که گردا در بقچه گذاشته بود را روی بازوی او گذاشت؛ آیوارِ بیهوش، ناله‌اش بلند شد و دستش کمی لرزید.
سیگرون با کمک دو تا چوب، زغال را از درون آتش برداشت و روی بازوی آیوار گذاشت؛ آیوار ناگهان چشم باز کرد و غرید؛ پیش از اینکه بلند شود، سیگرون مانعش شد و گفت:

- آرام بگیر! باید خون‌ریزی قطع شود.

صدای جلز و ولز گیاهان روی بازوی آیوار بلند شد.
آیوار از درد و سوزش می‌لرزید و سیگرون مانع بلند شدنش می‌شد. آیوار همین‌طور که می‌لرزید و داد میزد:

- نیازی به محبت کاذبت ندارم، دست از سرم بردار. 

و با تکان ناگهانی، زغال را کنار انداخت؛ نشست و دستش را فوت کرد. انگار درمانگری سیگرون بی‌اثر نبوده و عفونت‌های زخم، کاملا تخلیه شده بود و روی زخم بسته شده بود. اما هرجا که گیاهی نبود، زغال آن را سوزانده بود و تاول‌های ریز زده بود.
آیوار دستش را فوت کرد و گفت:

- زنک دیوانه! دستم را سوزاندی.
 

ویرایش شده توسط م. طاهر
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت شصت و هشت...

سیگرون بی‌اهمیت نشست و گفت:

- باید عفونت را خارج می‌کردم و خون‌ریزی را هم قطع می‌کردم.

آیوار نیشخند زد و زیرلب گفت:

- انگار آن دیو بی‌صفت دستم را زخمی کرده!

سیگرون نشنیده گرفت و گفت:

- به اندازه‌ی کافی استراحت کردی، برویم.

آیوار نفسی صدا دار گرفت:

- اگر به حرفت گوش نکنم، گردنم را میزنی؟ مگر نه!

قبل از اینکه به سیگرون اجازه‌ی حرف زدن بدهد، ادامه داد:

- یادت باشد تو به من نیاز داری، نه من به تو.

سیگرون نیشخند زد: 

- تو محکوم به اعدام هستی؛ می‌توانم همین الان گردنت را بزنم و به همه بگویم در حین فرار گیرت انداخته‌ام. 

آیوار بلند خندید:

- انگار آن دخترک زندانی را فراموش کرده‌ای! او مطمئنا تاکنون همه چیز را به همه گفته. 

سیگرون مقتدرانه گفت:

- تو نگران آن نباش. من او را خوب می‌شناسم و می‌دانم که چقدر راز نگه‌دار است، مخصوصا اگر پای جانش در میان باشد.

آیوار سر تکان داد:

- پس فکرش را کرده‌ای! 

سیگرون نیشخند زد و از درون بقچه، نانی که داخلش گوشت گذاشته شده بود را درآورد، با دست نصفش کرد و درون بقچه گذاشت و آن نیمه را با دست نیم‌اش کرد و قسمتی را به آیوار داد و قسمتی را خودش خورد. آیوار غذا را در دهان چرخاند و گفت:

- گوشت خرگوش! خودت پخته‌ای یا محافظ جان بر کف‌ات؟ 

سیگرون لقمه در دهانش ثابت ماند و آرام گفت: 

- گردا. 

آیوار غذا را قورت داد:

- بسیار خوش طعم است! من فکر می‌کردم که او فقط شمشیر کشیدن را یاد دارد، نگو که او کدبانو هم بود. 

سیگرون حرفی نزد و با به یاد آوردن گردا، دلتنگش شد؛ امیدوار بود باز هم ببیندش، همینطور فریدا را.

آیوار با تکه چوبی باریک، بین دندانش را تمیز کرد و گفت:

- امشب را باید در این جنگل بمانیم، مواظب خودت باش بانو، چون سالی دنبال دختران مجرد است و بویشان را از فرسنگ‌ها دورتر هم می‌فهمد.

سپس قهقهه‌ای سر داد و کنار آتش دراز کشید. سیگرون خسته بود اما می‌ترسید که بخوابد و آیوار فرار کند.
سیگرون کنار آتش چنبره زده بود و تمام حواسش، نخست به آیوار و سپس به اطراف بود.
آتش را با چوب زیر و رو کرد که صدای شکستن و ترق و تروق چوب‌ها در فضا پیچید. 
صدای خروپف کوتاه آیوار بلند شد، چنان بیخیال بود که انگار در تشک پادشاهی خوابیده.

زمان زیادی گذشته بود که پلک‌های سیگرون سنگين شد و کنار آتش دراز کشید و در کسری از ثانیه خوابش برد. 
در زمانی که آیوار و سیگرون در جنگل اشباح به خواب رفته بودند، سربازان در داخل قصر دنبال مجرمی بودند که سربازان را به قتل رسانده. شاه اریک در تالار زندان، با خشم و عصبانیت به سربازان نگاه می‌کرد. 
هارالد به سرعت و نفس زنان خود را به اریک رساند و بعد از تعظیم گفت:

- سربازان خبر را به من رساندند، به سرعت خودم را به اینجا رساندم. 

اریک به هارالد نگاه کرد و گفت:

- او را با دستان خودم می‌کشم! چطور جرأت کرده وارد قصر من شود و سربازان و نگهبانان مرا بکشد! 

هارالد گفت:

- چیزی هم برده؟

قبل از اینکه اریک جواب دهد، میسون دارک‌ول به آن‌ها نزدیک شد و گفت:

- او یک زندانی محکوم به اعدام را آزاد کرده. 

اریک و هارالد متعجب به هم و سپس به میسون نگاه انداختند. اریک گفت:

- زندانی محکوم به اعدام! منظورت...!

میسون که ناگفته حرفش را خواند، گفت:

- بله سرورم! آیوار سلینگر را آزاد کرده. 

 

ویرایش شده توسط م. طاهر
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

‌#پارت شصت و نه.. 

اریک، میسون را کنار زد و وارد زندان شد و هر کسی  که سد راهش می‌شد را کنار می‌انداخت. وقتی به سلول آیوار رسید و از خالی بودن آن اطمینان حاصل کرد‌، یقه‌ی اولین سربازی را که دید را گرفت و به دیوار روبرو کوبید و گفت:

- از زندان من دزدی شده، نه طلا، نه سکه، بلکه یک انسان؛ و شما بی‌لیاقتان متوجه او نشده‌اید! باید سر از تن‌تان جدا کنم. 

و سیلی نصیبش کرد و شمشیر از کمر هارالد کشید و به سمت نگهبان گرفت. مرد برای نجات جانش، حرف از زن و بچه‌اش می‌زد. هارالد بین نگهبان و اریک قرار گرفت و گفت:

- عمو جان! با کشتن این نگهبان که کاری پیش نمی‌بریم. شما به من فرصت بده، آیوار سلینگر را پيدا می‌کنم. 

اریک شمشیر را روی زمين انداخت و گفت:

- گفته بودم نگهبانان را بیشتر کنید. 

میسون بلافاصله گفت:

- اطاعت امر کردیم، اما انگار سربازان گول آتش را خوردند. 

اریک مشت‌هایش را فشرد:

- او فردا باید اعدام شود، پیدایش کنید. 

نگاه هارالد به پشت سر اریک افتاد. دختری آشفته و ترسیده، که به دیوار چسبیده بود. هارالد نزدیک رفت و گفت:

- تو می‌دانی کار که بوده! 

دخترک از ترس زبانش بند آمده بود. هارالد به نگهبان اشاره کرد که در را باز کند. دخترک رنگش پرید و بیشتر به دیوار چسبید، انگار که می‌خواست دیوار را بشکافت و فرار کند. هارالد وارد سلول شد و گفت:

- تو در کنار آیوار سلینگر هستی، مطمئناً می‌دانی که او چطور رفته. 

اریک کنجکاوانه نگاه می‌کرد و منتظر جواب بود. دختر لبان خشکیده‌اش را با زبان تر کرد. هارالد گفت:

- بگو تا از جانت بگذرم. 

دختر زبان باز کرد و گفت:

- فردی با شنل مشکی وارد زندان شد و او را با خود برد. 

هارالد قدمی نزدیک رفت: 

- او که بود؟ 

وقتی دختر جواب نداد، اریک گفت:

- او را برای بازجویی ببرید. 

دختر که دیگر تحمل تازیانه و شکنجه را نداشت، به سرعت گفت:

- بانوی فاتح او را برد. 

همه متعجب نگاهش کردند. هارالد گفت:

- بانوی فاتح! خودت خوب می‌دانی که سزای دروغ‌گویی چیست. 

دختر زانو زد و کف دستانش را به هم چسباند، مقابل صورتش گرفت و با صدای لرزان گفت:

- به اودین قسم که دروغ نمی‌گویم. خودم دیدم بانوی فاتح را. من دیگر تحمل شکنجه را ندارم. حرفم را باور کنید. 

اریک نزدیک رفت و گفت:

- به سراغ بانوی فاتح می‌روم، اگر درست گفته باشی از جانت می‌گذرم، اما اگر دروغ گفته باشی...! 

و سکوتی که دختر را وادار به لرزیدن کرد. اریک بلند گفت:

- برویم، باید بانوی فاتح را ببینیم. 

زمانی که رفتند هارالد با خشم خطاب به دختر گفت:

- اگر دروغ گفته باشی، خودم جانت را می‌گیرم. 

و از سلول خارج شد و همراه اریک و درباریان از  تالار زندان خارج شد. اریک گفت:

- اسبم را آماده کنید، باید برویم. 

هارالد در نزدیک‌ترین فاصله به او ایستاد:

- اجازه دهید من بروم. 

اریک به سمتش برگشت و گفت:

- منتظر بمان. نمی‌خواهم قلبت به مغزت حکم دهد و مانع اجرای عدالت شود. 

هارالد محکم ایستاد: 

- نه! وقتی پای خیانت در میان باشد، فقط عقل حکم فرماست. 

اریک که حرف زدن با هارالد را در آن لحظه، از دست دادن فرصت می‌دانست، به تکان دادن سر اکتفا کرد و به سمت اصطبل رفتند و با همان لباس خواب، سوار اسب شد و همراه بقيه به سمت خانه‌ی سیگرون رفتند. 


 

ویرایش شده توسط م. طاهر
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفتاد...

هارالد در دل به اودین و فریا التماس می‌کرد که سیگرون بی‌گناه باشد. 

هنگامی که به خانه‌ی مورد نظرشان رسیدند، از اسب پیاده شدند و بی‌اجازه وارد حیاط شدند.

 گردا که متوجه حضور کسی در حیاط شد. بلافاصله شمشیرش را برداشت و از خانه خارج شد و با دیدن سربازان و شاه، متوجه همه چیز شد. به سرعت از پله‌ها پایین رفت.

 سربازان با دیدن شمشیر دست گردا، شمشیرهای‌شان را از غلاف کشیدند که هارالد با برداشتن دست به آن‌ها دستور داد که شمشیرهای‌شان را غلاف کنند. گردا گفت:

- مشکلی پیش آمده! شما در اینجا؟... 

اریک با خشمی که سخت مهار می‌کرد، حرفش را قطع کرد:

- سیگرون کجاست؟ 

گردا که هزاران دروغ در فکر پرورانده بود، با لحنی کنترل شده گفت:

- از عصر که رفته، هنوز بازنگشته. 

اریک قدمی جلو رفت و گفت:

- کجا رفته؟ 

گردا ابرویی بالا انداخت. با تعجبی که خودش هم از آن قانع شده بود، گفت:

- او به فرمان شما رفت. 

اریک جا خورد، لحظه‌ای مکث کرد و سپس گفت:

- به فرمان من! چه می‌گویی؟ 

گردا نگاهش میان اریک و هارالد چرخاند:

- عصر دو سرباز به دنبالش آمدند و گفتند شاه اریک یتنسون بزرگ دستور ماموریت سری را داده. سیگرون هم همراهشان رفت. 

اریک تیز به میسون نگاه کرد و گفت:

- من دستور ماموریت سری را داده‌ام؟! 

میسون رنگش پرید و گفت:

- در... در این باره به من چیزی نگفتید. 

اریک روزانه ده‌ها فرمان صادر می‌کرد، اما هیچ مأموریت سری‌ای را نمی‌توانست فراموش کند. لحظه‌ای طولانی به گردا خیره شد، انگار می‌خواست از روی چهره‌ی او حقیقت را بیرون بکشد. سپس با صدایی آرام اما سنگین گفت:

- مأموریت سری! آن هم از جانب من؟ آن دو سربازی که دنبالش آمدند را نشناختی؟

گردا بی‌آنکه پلک بزند، انگار مطمئن باشد که پاسخ درست همین است، گفت:

- لباس گارد سلطنتی به تن داشتند. یکی‌ از آن‌ها نامه‌ای با مهر علیاحضرت دستش بود. اما نه، هیچ کدامشان را نشناختم.

اریک چند لحظه در سکوت ماند. نگاهش بین گردا و زمین خالی زیر پاهایش رفت‌ و برگشت؛ نه آن‌قدر ساده بود که حرف را بپذیرد، نه آن‌قدر بی‌فکر که همان‌جا گردا را متهم کند.

سرش را کمی چرخاند و با صدایی آرام گفت:

- گفتی نامه داشتند؟ با مهر علیاحضرت؟

گردا نفسش را آرام بیرون داد:

- بله، علیاحضرت. واضح دیدم.

اریک لب‌هایش را روی هم فشرد. انگار یک فکر سیاه در ذهنش جرقه زده باشد، آهسته گفت:

 

- بسیار خوب! اگر چنین فرمانی صادر شده، باید اثرش در دفتر مهرها باشد و اگر نباشد…

جمله‌ را نیمه‌کاره رها کرد‌؛ گردا خوب می‌دانست که به پایان نرسیدن جمله، یعنی تهدید. میسون مضطرب جلو آمد:

- سرورم! یعنی احتمال جعل...؟! 

اریک با یک نگاه تیز ساکتش کرد.

سپس با فاصله‌ی کم رو به گردا ایستاد و با نگاه نافذ گفت:

- گردا! اگر کسی از نام من سوءاستفاده کرده باشد، من پیدایش می‌کنم. و اگر تو چیزی را پنهان کرده باشی... 

و باز هم جمله‌اش ناتمام ماند. گردا بدون پلک زدن سر تکان داد:

 

- همه‌ی آن‌چه را که دیدم، گفتم. 

 

ویرایش شده توسط م. طاهر
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت هفتاد و یک... 

اریک چند ثانیه او را سنجید، انگار دنبال یک لرزش کوچک در چهره‌اش باشد. وقتی هیچ چیز ندید. ناگهان برگشت و گفت:

- میسون! همهٔ گارد را جمع کن. از بخش مهرها، ثبت فرمان‌ها، و نگهبانان دروازه فوراً بازجویی کن. تا قبل از غروب فردا می‌خواهم بدانم چه کسی جرأت کرده است با مهر سلطنتی بازی کند.

به سربازان اشاره کرد و گفت:

- می‌رویم. 

سربازان عقب‌گرد کردند. اریک قدم‌های بلند برداشت و به سمت اسب‌ها رفت. در آخرین لحظه، قبل از سوار‌ شدن، سرش را برگرداند و با نگاهی که معلوم نبود تهدید است یا هشدار گفت:

- اگر سیگرون واقعاً در مأموریت سری باشد، پس باید برگردد. و اگر برنگردد…

لحظه‌ای سکوت کرد و سپس ادامه داد:

- می‌فهمم چه کسی دروغ گفته.

بعد با زدن پا به پهلوی اسب، او را به حرکت درآورد و همراه گارد از محوطه خارج شد. هارالد هنوز ایستاده بود و به گردا نگاه می‌کرد‌؛ مردد بود برای پرسیدن سوالی که ذهنش را درگیر کرده بود، انگار از شنيدن جواب می‌ترسید.
در سکوت، به تندی به سمت اسبش رفت و از آنجا دور شد. صدای سم‌ها دور می‌شد، گردا دستش را از روی قبضهٔ شمشیر برداشت، اما هنوز انگشتانش می‌لرزید.
***
هوا رو به روشنی می‌رفت. سیگرون آنقدر عمیق خوابیده بود که متوجه‌ی بیدار شدن گروگانش نشد؛ آیوار اطراف را نگاه کرد و آرام و بی‌صدا از جا بلند شد و نزدیک سیگرون رفت؛ دستش را جلوی صورتش تکان داد و وقتی مطمئن شد او خوابید است، به آرامی کمربند چرم را از دست سیگرون درآورد و درون مشتش گرفت و به سمت جنوب حرکت کرد. 
قدم اول را با احتیاط برداشت، قدم دوم را بی‌صدا زمین گذاشت، قدم سوم را بلند و آرام برداشت؛ قدم چهارم را که روی زمين می‌گذاشت، پایش روی چوبی نشست و او را خرد کرد. نفسش حبس شد و چشمانش را بست، حتی سر نچرخاند که سیگرون را ببیند.
ولی انگار سیگرون فارغ از این دنیا بود و آرام خوابیده بود.

آیوار به آرامی چشم باز کرد و به سیگرون نگاه کرد؛ وقتی خیالش از او راحت شد، نفسش را بیرون داد و با خیال راحت به راهش ادامه داد. هنوز زیاد دور نشده بود که برق فلزی را زیر گلویش دید، چشمانش گرد شد و نفسش حبس شد، چشمانش را پایین کشید و شمشیر را دید، آن را دنبال کرد و به سیگرون رسید که کنارش ایستاده بود. 
آیوار آب دهانش را با صدا قورت داد که سیبک گلویش بالا و پایین شد و سپس لبخند مسخره زد و گفت:

- فقط می‌خواستم چند قدمی راه بروم.

سیگرون بند چرمی را گرفت و گفت:

- تو نمی‌توانی از من فرار کنی.

و سپس با سر به عقب اشاره کرد، آیوار در سکوت و بدن شل شده، سر جای قبلش بازگشت و کنار آتش نشست.
 سیگرون با چشمان سرخ شده و صورتی خواب‌آلود مقابلش روی پا نشست و بقچه را بست؛ مدام سرش را تکان می‌داد تا خوابش بپرد.
وقتی کارش تمام شد، خاک روی آتش ریخت و آن را خاموش کرد. بلند شد و آیوار هم مجبور به اطاعت شد و همراهش رفت. 
آنقدر هوا روشن شده بود که بدون زمین خوردن یا برخورد به درخت، راهشان را بروند.
سیگرون لبخندی محو، به خاطر خامی خودش زد، چرا که در این جنگل نفرین شده هیچ سالی درکار نبود و این شایعات را مردم پخش کرده بودند تا کسی به جنگل نرود. 
درختان کم و کم‌تر می‌شدند و این یعنی، آن‌ها به پایان جنگل رسیده بودند.
آیوار تلوتلوخوران راه می‌رفت و سیگرون با هر قدم مصمم‌تر می‌شد. آیوار گفت:

- این کدبانوی شمشیرزن، صبحانه‌ی ما را هم گذاشته؟

سیگرون نگاهش کرد و گفت:

- غذای زیادی نداریم، هر چه مانده برای زمان ضعف‌مان است.

ویرایش شده توسط م. طاهر
  • لایک 2
  • تشکر 2
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت هفتاد و دو... 
آیوار با پا سنگی را کنار زد: 

-بانوی فاتح نمی‌تواند خرگوشی، آهویی، چیزی شکار کند!

سیگرون بی‌اهمیت به راهش ادامه داد و از آن جنگلی که تا به حال برایش نفرین شده بود، خارج شد.
آیوار مدام غر میزد و سیگرون را کلافه می‌کرد. اما او مصمم‌تر از این‌ها بود که بخواهد از هدفش دست بکشد.
باد خنک زیر موهای سیگرون جولان می‌داد و آیوار برای پرت کردن حواسش از گرسنگی و خستگی چشم به موهای در حال رقص زندانبانش دوخته بود و دلش تنگِ الیزابت مو سیاهش بود. 
پا درون چمنزارهای بلند که نامش فراسوی مه بود گذاشتند. آیوار گفت:

- باید با اسب برویم.

سیگرون نیشخند زد:

- اسب! علیاحضرت چیز دیگری نیاز ندارند! 

سپس عصبانی به سمتش برگشت و گفت:

- در منطقه‌ی مرزی هیچ اسبی وجود ندارد، مگر برای سربازان و کاروان‌ها. 

آیوار با تمسخر گفت:

- تو مگر فرمانده نیستی! یعنی نمی‌توانی اسبی بگیری! 

سیگرون گوشه‌ی چشمانش را با انگشت فشرد: 

- می‌توانم. اما به شرط اینکه مجوز داشته باشم یا در میدان نبرد باشم؛ نه در حال فرار دادن یک دزد پلید. 

آیوار کنجکاوانه اطراف را نگاه کرد. مکانی سرسبز که به تپه منتهی می‌شد و چندین فرسنگ جلوتر، دیوار مرزی قرار داشت که سربازان آنجا کشیک می‌کشیدند. آیوار با به یادآوری مسیر گفت:

- مگر اینکه یکی بدزدیم. 

سیگرون با خشم نگاهش کرد:

- حتی با اینکه می‌دانی در چنگ من اسیری هم دست از دزدی برنمی‌داری! 

آیوار قدمی نزدیک رفت:

- آن جادوگر دیوانه گفت باید به وارکست برویم؛ تا آنجا با اسب دو روز راه است و پیاده خیلی بیشتر. چه کنیم بانو! 

سیگرون فکری کرد، حق با او بود، اما نمی‌خواست به خاطر نجات جانش، هم‌دست آن دزد پلید شود. راه تپه را در پیش گرفتند. آیوار دائم حرف میزد و بر سیرنا لعنت می‌فرستاد و سیگرون در سکوت راه می‌رفت. 
با به یادآورن گردا و خاطراتش، ذهنش را از یاوه‌گویی آیوار منحرف می‌کرد. اما نگران جانش بود، می‌ترسید گردا به جای او تنبیه شود، یا به خاطر نگفتن جای آن‌ها، شکنجه شود. آه از نهادش برخاست و سکوت کرد. 

از میان درختان عبور می‌کردند، دیگر تقریباً به بالای تپه رسیده بودند. آیوار نوازش‌وار روی شکمش دست کشید تا صدایش را خفته کند، سپس گفت:

- در زندان به من آب و مقداری سوپ برنج می‌دادند، اما از وقتی با تو همراه شده‌ام از گرسنگی صدای شکمم درآمده. 

سیگرون ایستاد و به مرز چشم دوخته بود:

- باید غذا ذخيره کنیم. 

آیوار نگاهش کرد:

- تو آن غذا را به من بده، من قول می‌دهم برای شب غذای لذیذی تدارک ببینم. 

سیگرون لحظه‌ی کوتاهی نگاهش کرد و مجدد به راه افتاد:

- آن غذا مال چند روزمان است. نمی‌توانیم در اول راه همه را بخوریم. 

روی بلندترین نقطه‌ی تپه ایستادند. خورشید در وسط آسمان خودنمایی می‌کرد اما باد سردی می‌وزید و برگ‌های درختان صدا می‌داد. 
آیوار با دیدن جمعيتی که پشت دروازه‌های مرز ایستاده بودند، به شکمش کوبید و گفت:

- غذایمان فراهم شد. 

سیگرون متعجب نگاهش کرد، اما قبل از اینکه حرفی بزند، آیوار به پایین کوه به راه افتاد و زیر لب گفت:

- غذای لذیذ، گوشت بره، گوشت خرگوش، میوه‌های آبدار، نوشیدنی‌های گوارا. 

سیگرون فقط زمزمه‌هایش را می‌شنید، بدون اینکه بفهمد چه می‌گوید. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت هفتاد و سه... 
همراه آیوار رفت و در پشت درختی کمین کردند، چندین متر جلوتر مردم با گاری‌هایشان ایستاده بودند. در زمانی که کسی حواسش نبود، سیگرون به آرامی از پشت درخت خارج شد و آیوار را هم مجبور به همراهی کرد و در پشت گاری پنهان شدند. 
منطقه‌ی وسیع خاکی که دیوار بلندی برای جلوگیری از تجاوز دشمن کشیده بودند، دروازه‌ای عظیم که بسته بود و نگهبانان مراقب ورود و خروج بودند. 
مردم در کنار لوازم و کاروان‌شان منتظر بررسی و اجازه‌ی خروج بودند. 
سیگرون  که کنجکاوانه نگاه می‌کرد، گفت:

- باید به کاروان‌ها ملحق شویم. وگرنه نمی‌توانیم از مرز عبور کنیم. 

آیوار با اشتیاق به کاروان‌ها نگاه می‌کرد. سیگرون نگاهش کرد و گفت:

- مگر اینکه راه مخفی را بشناسی. 

آیوار نگاهش به کاروان‌ها خیره ماند و با لبخندی شرور گفت:

- پیدا می‌کنم.

و به سمت کاروان‌ها به راه افتاد. سیگرون بند چرم را کشید و گفت:

- کجا می‌روی! اگر سربازان متوجه‌ات شوند گردنت را می‌زنند.

آیوار کف دستانش را به هم مالید:

- من ترجیح می‌دهم با شکم سیر بمیرم.

کمربند را از دستان سیگرون کشید:

- لحظه‌ای به من فرصت بده تا برایت غذای شاهانه و اسبی برای تاختن فراهم کنم بانو.

سیگرون متعجب نگاهش کرد و گفت:

- سر خودت را به باد می‌دهی.

آیوار ادای سیرنا را درآورد:

- زمان مرگم هنوز فرا نرسیده.

قهقهه‌ای سر داد و چند قدمی جلو رفت، همه جا را بررسی کرد اما نه برای خروج از مرز، بلکه برای پیدا کردن غذا و دزدیدن اشیاء باارزش. 
سیگرون که نظاره‌گرش بود نزدیک رفت و گفت:

- چه شد آیوار خیالاتی! راهی پیدا کردی؟

آیوار به سیگرون نگاه کرد:

- اگر فرصت دهید، پیدا می‌کنم.

سیگرون دست به سینه منتظر بود. آیوار به کاروانی اشاره کرد و گفت:

- آن ارابه تعداد کمی محافظ دارد، شاید بتوانیم از او غذا بدزدیم.

سیگرون نفسی عمیق گرفت و گفت:

- فقط افراد کوته‌بین به دنبال سیر کردن شکم خود هستند، آن هم بدون درنظر گرفتن عواقب آن.

آیوار نیشخندی زد:

- بانو فکر دیگری دارد؟ الان چه چیزی مهم‌تر از سیر کردن شکم است!

سیگرون هم متقابلا نیشخند زد:

- ما باید برویم. با دزدی از آن کاروان، فقط کار خودمان را سخت می‌کنیم.

آیوار دست روی شکمش گذاشت:

- اما شکم من خالی‌ست. و تا زمانی که صدا می‌دهد، من نمی‌توانم کاری بکنم.

در ذهن نقشه‌ی فرار را می‌کشید. چند قدمی جلو رفت و سپس رو به سیگرون ایستاد و گفت:

- درضمن تو باید بروی، نه من.

و به سمت راه فرارش رفت. سیگرون که دست او را خوانده بود صدایش زد، اما آیوار اهمیت نداد. سیگرون مجدد صدایش زد و گفت:

- کجا می‌روی؟ 

آیوار ایستاد و گفت:

- جایی که از شر همه‌یتان خلاص شوم. 

سیگرون قدم تند کرد و کنارش ایستاد:

- تو هیچ جا در امان نیستی.

آیوار با تمسخر گفت:

- شما به فکر خودت باش که به جرم فراری دادن یک زندانی محکوم به اعدام، چه بلایی سرت می‌آید.

سیگرون سر تکان داد: 

- من همه چیز را پذیرفته‌ام، لحظه‌ای به حرفم گوش کن، اگر قانع نشدی آزادی که بروی.

آیوار با تمسخر گفت:

- اگر قانع نشدم هم شما شمشیر می‌کشی و سر از تنم جدا می‌کنی!

سیگرون می‌دانست که دیگر نمی‌تواند آیوار را همراهش بکشاند، چرا که او چیزی برای از دست دادن نداشت و هر لحظه ممکن بود همه چیز را آشکار سازد و جان هر دو را به خطر بیندازد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...